در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
Major I

Major I



no avatar
پست ها

863

تشکر کرده: 2 مرتبه
تشکر شده: 13 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 29 دی 1388 22:53

محل سکونت

البرز

آرشيو سپاس: 4495 مرتبه در 800 پست

خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام!

توسط FARSHAD.ADL » يکشنبه 22 آبان 1390 23:49

عکس را که دیدم به سراغ دخترش رفتم. همونی که بر روی دست بابا، سرود وداع را نشنید که اگر شنیده بود، پاپیچ بابا شده بود تا کمی دلش بلرزد، که در طول دفاع، سرداران بانام و بی نام و نشان زیاد بودند که نه تنها دلهایشان نلرزید که دلهای زیادی را هم به لرزه در آوردند.

فرزند شهيد محمداسماعيل عسگري را می‌گویم. عکس را که نشانش دادم، دلش لرزید، باورکنید که اگر شما هم بودید این لرزش را حس می‌کردید. اول در دلم که آشوب بود، گفتم این چه کاری بود؟ اما او که رنگ سفیدم را نادیده گرفته بود، اصلا به خودش نیاورد و گفت: اين عكس سال 64 گرفته شده و من آن موقع حدود يك سال داشتم. اينجا هم امامزاده علي اصغر(ع) است. در يكي از روستاهاي نزديك ما. پدرم موقع تولد من در مرخصي بود. او مرا خيلي دوست داشت و از به دنيا آمدن من هم خيلي خوشحال بود. بابا هميشه از مناطق جنگي كه بر مي گشت، برايم سوغاتي مي آورد، از هويزه و جاهاي مختلف، هنوز روسري‌ها و خيلي چيزهاي ديگري را كه برايم سوغاتي آورده بود، دارم. بابا صداي خيلي جدي داشت و من نوارهاي مداحي اش را هنوز دارم و هر وقت كه دلتنگ پدر مي شوم، ميذارم توي ضبط و با او زمزمه مي كنم.
خودم يادم نمياد، اما دو سال بيشتر نداشتم كه بابا مفقودالاثر شده و درست ده سال بعد بود که پيكر قشنگش را آوردند، آن روز من خيلي خوشحال بودم. همه گريه مي كردند، ولي من حس خاصي داشتم و خيلي هم افتخار مي كردم كه او سردار« اقباليه » است و همه او را مي شناسند.

حالا كه سالها از آن روزها گذشته، خيلي دوست دارم در خواب ببينمش و باهاش حرف بزنم، بچه كه بودم، زياد به خوابم مي آمد، ولي حالا اصلا، دعا هم زياد مي خوانم، اما باز هم نمي شود، شايد بابا ديگر مرا دوست ندارد! نه اين چه حرفي است، مگر مي شه باباها دختراشونو دوست نداشته باشن؟
البته هميشه حضور بابا را در بيداري‌ها احساس مي كنم، عكس هايش با من حرف مي زند، وقتي در خانه تنها هستم، هميشه احساس مي كنم بابا هم كنارم هست.
من خيلي به او افتخار مي كنم و اصلا نبودنش را باور ندارم، همه اش احساس مي كنم صداي بابا مي آيد و با من حرف مي زند. ديروز مامانم براي بابا حلوا درست كرده بود و من هم بردم كلاس قرآن و پخش كردم، هميشه هر وقت مامانم چيزي را به نيت بابا خيرات مي كند، بابا به خواب اقوام مي آيد.
مامانم، خيلي بابامو دوست داشت و هر وقت بابا مي خواست به جبهه برود، ساك اش را آماده مي كرد و بابا را با روي خوش و شاد بدرقه مي كرد.
مادربزرگم گريه مي كرد، ولي مادرم هميشه با خوشحالي بابا را راه مي انداخت، بابا هم از اين موضوع خيلي خوشحال بود.

مامان مي گه: بابا وقتي براي آخرين بار مي خواست به جبهه برود، حسابي حلاليت طلبيده و گفته است: مرا حلال كن، شايد اين دفعه، دفعه آخرم باشد كه مي روم و ممکنه ديگه برنگردم و بابا هم ديگه برنگشت، اما من الآن يك باباي كوچولو دارم، نذر كرده بودم كه اگر بچه ام پسر بود، شبيه بابا باشه و الآن پسرم به نام بابا و مثل باباست و من هم جز اينكه خدا را شكر كنم، كاري از دستم بر نمي آيد و همیشه مي گويم: «خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام!»
او رفت و در وصییتنامه‌اش خطاب به رزمندگان نوشت: هيچوقت مغرور نشويم و هميشه با ياد خدا حركت كنيم كه اين مرام حسين(ع) و ديگر امامان و انبيا بوده است. به قول امام عزيزمان مثل حسين(ع) وارد جنگ شديم و مثل حسين(ع) از جنگ خارج مى‏شويم.

همچنین در كارهايتان دلسرد و از كمبودها ناراحت نشويد، چون چشم آيندگان به شما دوخته است و همه مسلمانان جهان، مخصوصا مسلمانان لبنان، فلسطين، سوريه، عراق و ديگر كشورهاى مسلمان به اميد آن نشسته‌‏اند كه مسلمانان ايران بر استعمار و استثمار چيره شود تا هم سرمشق آنها باشد و هم خود از بند استکبار جهانی آزاد شده و نفسى راحت بكشند.

در آخر از پدر و مادرم تشكر مى‏كنم كه چنين فرزندى را تقديم اسلام و انقلاب كردند. گرچه من لايق آن نيستم که از شما تقدير به عمل آورم؛ اما اميدوارم كه خداوند توانا و امام زمان (عج) و امام امت از شما تشكر بكنند. پدر ومادر عزيز! مرا ببخشيد كه فرزندى لايق براى شما نبوده و شما را خيلى اذيت كردم. اميدوارم از سر تقصيراتم درگذريد.
از برادرانم تقاضا مى‏كنم كه سلاحم را بر زمين نگذارند و هميشه راه مرا ادامه دهند. از پدر و همسرم  مى‏ خواهم كه از فرزندانم به خوبى مراقبت كنند كه آنها بنده ی خوبى براى خدا باشند.
پدر جان! اگر بچه هايم بزرگ شدند و سراغ مرا گرفتند، بگو كه بابايتان در جنگ با كفار به شهادت رسيد و شما هم بايد راه او را ادامه دهيد. وقتى دخترم بزرگ شد به كسى او را شوهر بدهيد كه در خط اسلام و انقلاب باشد.

عزيزانم! هيچ ناراحت نباشيد از اينكه به فيض عظماى شهادت رسيدم. بلکه با شهادتم افتخار كنيد. شما نگاه كنيد اگر به باغ آب ندهيد، باغ نابود مى‏شود. اسلام هم همينطور است. اگر خون به درخت اسلام نرسد، مى‏خشكد. و ما در راه بارور شدن درخت اسلام، حالا، حالاها باید خون بدهیم که این نوع شهادت، سعادت است.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب FARSHAD.ADL تشکر کرده اند:
HESAM-007, behrad90, oweiys, shafagh 2, Present

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 2 مهمان