در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
Major I

Major I



no avatar
پست ها

863

تشکر کرده: 2 مرتبه
تشکر شده: 13 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 29 دی 1388 22:53

محل سکونت

البرز

آرشيو سپاس: 4495 مرتبه در 800 پست

در شب آزادسازی سوسنگرد چه گذشت؟

توسط FARSHAD.ADL » جمعه 27 آبان 1390 10:54

آزادسازی سوسنگرد از جمله موفقیت‌های اثرگذار جنگ تحمیلی به‌شمار می‌رود كه ضربه‌ سنگینی به برنامه‌های ارتش عراق زد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری، متن زیر از امیر سرلشگر محمد سلیمی، فرمانده‌ سابق ارتش جمهوری اسلامی ایران كه آن زمان ریاست ستاد جنگ‌های نامنظم را برعهده داشت، از روزهای حساس منتهی به آزادسازی سوسنگرد و نقش حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در این پیروزی می‌گوید:

اینها فرشته‌اند!

بیست‌و‌دوم آبان ‌ماه سال 1359، ستوان اخوان به من زنگ زد و گفت: ما سخت در زیر آتش دشمن هستیم؛ محاصره لحظه‌ به ‌لحظه بیشتر تنگ می‌شود و از همه‌ مهم‌تر، آذوقه‌ی ما هم تمام شده است. خواستم اول شرایط فعلی سوسنگرد را به شما بگویم و بعد هم در این بی‌آذوقه‌ای بگویم كه تمام مغازه‌های سوسنگرد باز است ولی صاحبان آنها رفته‌اند. من نمی‌دانم اجازه دارم كه بروم از این مغازه‌ها یك‌ مقدار بیسكویت و مواد غذایی بردارم یا نه. شما از حضرت آقا سؤال كنید كه تكلیف من چیست؟ حضرت آقا برای اقامه‌ی نماز جمعه در تهران تشریف داشتند. به ستوان اخوان گفتم: از كجا تلفن می‌كنی؟ دیروز كه سوسنگرد بمب‌باران شد؟ گفت: مقداری سیم گیر آوردم و از این تیرهای چوبی كه برای تلفن بود، بالا رفتم و این را وصل كردم، موقتاً دارم صحبت می‌كنم. شما بگویید كه تكلیف من چیست؟1

حضرت آقا در آن ‌روزی كه با بنی‌صدر صحبت می‌كردند، می‌فرمودند: «باید به فكر این‌ها [نیروهای مستقر در سوسنگرد] باشیم، این‌ها فرشته هستند. ضرر شهادت این‌ها برای ما به‌مراتب بیشتر از سقوط سوسنگرد است، چون بالاخره ما سوسنگرد را از چنگ این خبیث‌های بعثی بیرون می‌كشیم، اما اگر آنها شهید شدند، ما چه‌كار كنیم؟»

من صبح جمعه، بیست‌‌و‌سوم آبان تلفن را برداشتم و با حضرت آقا تماس گرفتم. گزارش این افسر را به عرض حضرت آقا رساندم. به ایشان عرض كردم: آن قولی كه بنی‌صدر به شما داده بود و از سرهنگ قاسمی قول گرفته بودید كه برای سوسنگرد تلاش‌هایی كنند و گشایشی به وجود بیاورند و فشار را از روی مردم بردارند، بنی‌صدر این اجازه را به سرهنگ قاسمی نمی‌دهد. آن قولی كه بنی‌صدر به شما داد، عمل نشده است. این مطلب را به عرض حضرت آقا رساندم. ایشان ابتدا به منزل حضرت‌ امام رحمة‌الله‌علیه تشریف ‌بردند و گزارش جنگ را به عرض ایشان ‌رساندند. از آن‌جا هم به شورای ‌عالی ‌دفاع رفتند و همین مطالب را در شورای‌‌ عالی دفاع مطرح فرمودند. بنی‌صدر در آن جلسه گفته بود كه من دنبال كار هستم، پیگیری می‌كنم و شما نگران نباشید. وقتی ما این را شنیدیم، خیلی خوشحال شدیم.

روز بیست‌و‌چهارم گذشت. صبح روز بیست‌‌و‌پنجم، حضرت آقا به اهواز تشریف آوردند و به ستاد آمدند. من گزارشی را به عرض ایشان رساندم و گفتم: وضع این‌طور است. بنی‌صدر به قول خود عمل نكرده است. این هم كه در شورای‌ عالی دفاع به شما گفته كه من اقدام می‌كنم، در این چهل‌و‌هشت ساعت، من آثار و قرائنی از اقدام ندیده‌ام. اگر قرار است تیپ یا یگانی جابه‌جا شود، قرائن‌ آن مشهود است. ما از حركت دشمن در جبهه می‌فهمیم كه استعداد آن چقدر است، تركیب آن چیست، چه كاری می‌خواهد بكند. برآورد وضعیت می‌كنیم. من آثاری در این چهل‌و‌هشت ساعت از این كار ندیدم.

حضرت آقا به بنی‌صدر چه گفتند؟

حضرت آقا گوشی را برداشتند و با بنی‌صدر در اهواز صحبت كردند. به بنی‌صدر با تحكم ‌فرمودند: «این وضع نمی‌شود ادامه پیدا كند. پس كِی می‌خواهید حركت كنید؟ این‌قدر زمان گذشت.» بنی‌صدر گفت: بسیار خوب، حرف شما را قبول دارم. شما به ستاد لشكر بروید و نیروهای آن‌جا را تشویق كنید. من هم دستور این كار را می‌دهم. حضرت آقا با خوشحالی گوشی را گذاشتند. نزدیك ظهر بود. نمازشان را خواندند و بعد از ظهر برای شركت در جلسه‌ای به لشكر رفتند. چون من مأموریت داشتم، دیگر در خدمت ایشان نبودم. آقای دكتر چمران هم در منطقه نبود. سرهنگ قاسمی، سرلشكر ظهیرنژاد (فرمانده‌ وقت نیروی زمینی) سرلشكر فلاحی (جانشین وقت ریاست ستاد مشترك) آقای غرضی (استاندار) و افراد دیگری هم بودند. از چگونگی آن جلسه خبری ندارم.


همان شب ایشان برگشتند و برای نماز مغرب به ستاد جنگ‌های نامنظم آمدند. پس از نماز، من از ایشان سؤال كردم: داستان چه بود؟ آن‌جا چه شد؟ ایشان فرمودند: «بحث زیادی شد. قرار شد دستور عملیاتی نوشته و صادر شود.» گفتم: در بند مأموریت دستور عملیاتی چه قید شد؟ فرمودند: «در بند مأموریت آمده كه لشكر 92 اهواز مأموریت دارد در منطقه‌ی عمومی سوسنگرد، تك كرده، سوسنگرد را از محاصره خارج و محور سوسنگرد-حمیدیه-اهواز را تأمین كند.»

دیدم كه مأموریت بسیار خوبی است. گفتم: در بند تدبیر سازمان چه آمده؟ فرمودند: قرار شد تیپ 3 لشكر اهواز در شمال كرخه به آبادی سوهانیه بیاید و از آن‌جا با دشمن درگیر شود. تیپ‌ 2 (كه همین تیپ مشهور و معروف به فرماندهی سرهنگ شهبازی رحمة‌الله‌علیه است) هم مأموریت دارد به عنوان تلاش اصلی.‌ تعدادی از نیرو‌های سپاه هم در میان آنها بودند. نیروهای جنگ‌های نامنظم هم در نوك حمله به عنوان خط‌شكن هستند و مأموریت فردا اجرا شود. گردان 148 پیاده هم از مشهد آمده بود. یك گروهان زرهی هم از شیراز آمده بود. این را هم به آن تیپ مأمور كردند. گروه 148 با عنوان احتیاط تیپ، در منطقه‌ی اهواز بود.

خوشحال شدم و به حضرت آقا عرض كردم: چرا این مطالب را محكم بیان نمی‌كنید؟ جلسه پُربركتی داشتید. دستور عملیاتی را كه فرمانده‌ لشكر می‌نویسد، ما مُهروموم می‌كنیم و همان‌جا صادر می‌كنیم. ایشان فرمودند: «نگرانی دارم. موارد زیادی تا به حال بوده كه یك كار نظامی شروع شده، به ‌جاهایی هم رسیده و نتایجی هم حاصل شده است، اما اواخر كار بدون این‌كه به نتیجه برسیم، دستور آمده كه متوقف شویم. یك چاهی كنده‌اند، یك ‌متر مانده به آب برسد كه می‌گویند بایستید. چرای آن معلوم نیست. می‌ترسم كه این هم از همان سنخ باشد.»


مكالمه تلفنی با داماد حضرت امام رحمة‌الله‌علیه

در همین گفت و شنود، تلفن زنگ‌ زد. حضرت آقا گوشی را برداشتند. آقای اشراقی، داماد حضرت‌ امام خمینی رحمة‌الله‌علیه بود و گفت: «حضرت‌ امام سلام رساندند و فرمودند كه اوضاع جنگ چطور است؟ حضرت آقا فرمودند: «اوضاع جنگ این‌طور است كه فردا قرار است یك عملیات سرنوشت‌ساز شروع شود، اما من نگران هستم؛ مگر این‌كه حضرت‌ امام دستوری بدهند و ببینیم كه چه كار باید بكنیم.» آقای اشراقی بعد از ده دقیقه دوباره تلفن زد و گفت: این موضوع را به عرض حضرت‌ امام رحمة‌الله‌علیه رساندیم. ایشان مقرر فرمودند: «تا فردا سوسنگرد باید آزاد شود. در ضمن تیمسار فلاحی باید شخصاً مباشر در عملیات باشند.» مباشر عملیات یعنی به عنوان چشم كسی كه فرمان را صادر كرده، تا عملیات را از نزدیك ببیند و نظارت كند و گزارش بدهد.

شب شده بود. نزدیك ساعت دوازده نیمه‌شب بود كه آقای اشراقی این موضوع را اعلام كرد، ولی حضرت آقا باز هم بسیار نگران بودند. از سوسنگرد و جاهای دیگر خبرهای ناگواری می‌آمد. همین كه این كار نشود، برای ایشان خیلی سنگین بود. ساعت دوازده شب رفتیم تا كمی استراحت كنیم. نزدیك به یك بامداد شده بود كه آقای چمران آمد و ما را بیدار كرد و گفت كه طرح به هم خورده است. بنی‌صدر دستور داده كه تیپ 2 فردا وارد عمل نشود. حضرت آقا بدون معطلی گوشی را برداشتند و با پاسگاه فرماندهی نیروی زمینی (مرحوم ظهیرنژاد) در دزفول تماس گرفتند. صحبت ایشان با مرحوم ظهیرنژاد خیلی جالب بود.

حضرت آقا از ایشان پرسیدند: «شما برای چه این دستور را دادید؟» جواب داد: من این دستور را ندادم. این دستور را بنی‌صدر داده است. بنی‌صدر گفته برای این‌كه ‌كارهای مهم‌تری در اهواز داریم و این تیپ هم یك تیپ نادر و پرتوان است؛ تیپ خوبی است. اگر این تیپ در عملیات فردا شركت كند، انهدام آن حتمی است. من به عنوان جانشین فرماندهی كل ‌قوا صلاح نمی‌دانم این تیپ آن‌جا منهدم شود. مرحوم ظهیرنژاد به حضرت آقا گفت: من هم باید دستور را اجرا كنم، مگر این‌كه خلاف آن صادر شود. حضرت آقا فرمودند: «تا وقتی كه خبر آن صادر شود، به چیزی كه می‌گویم گوش بده. این حرف قابل اعتنا نیست. به این حرف نمی‌توان توجه كرد. اصلاً این‌كه می‌گویید تیپ منهدم می‌شود، برای چه منهدم شود؟ منهدم نخواهد شد. شما موظف هستید تیپ را از رده خارج نكنید. عین همان تصمیمی كه در لشكر گرفته شده، فردا عمل كنید. در ضمن حضرت‌ امام این امر را فرمودند. شما موظفید این امر را همین امشب به اطلاع بنی‌صدر برسانید.» وقتی ایشان گوشی را گذاشتند، دو دستور را صادر كردند. یكی برای فرماندهی لشكر 92 و یكی هم برای جانشین ریاست ستاد مشترك.


صبح پیروزی...

حضرت آقا موقع برنامه‌ی سحر تحقیق كردند و معلوم شد كه ساعت سه، تیپ و بقیه‌ی رزمندگان با همان سازمانی كه داشتند، از منطقه‌ی تجمع حركت كرده و از خط عبور كردند. از حدود ساعت پنج هم عملیات شروع شد. نیرو‌های جنگ‌های نامنظم هم رفته بودند. ساعت هشت صبح حضرت آقا آن‌جا چند ملاقات داشتند. از آن‌جا ما راه افتادیم كه برویم و به جبهه بپیوندیم. در طول راه، نیروهای احتیاط بودند. حضرت آقا پیاده می‌شدند و با آنها صحبت می‌كردند. واحدهای پشتیبانی هم بودند كه به همین ترتیب با آنها صحبت می‌كردند و در جریان تلاش‌های آنها قرار می‌گرفتند.

ما از جاده‌ی حمیدیه-سوسنگرد كه جاده‌ی خلوتی بود، به ‌طرف سوسنگرد می‌رفتیم. درگیری هم زیاد بود. آتش دشمن در جنوب اجرا می‌شد؛ بالای كرخه‌كور به طرف جنوب كرخه كه این‌طرفِ جاده بود. ما هم در لندرور با حضرت آقا نشسته بودیم و به طرف سوسنگرد می‌رفتیم. آن‌ طرف جبهه، مثلاً دو كیلومتری جبهه، یك تانكر سوخت ایستاده بود. بلافاصله یك موشك هواپیما یا آتش توپخانه‌ به این تانكر اصابت كرد و تنور قطوری از دود و آتش به آسمان زبانه كشید كه همین‌‌طور چشم‌ها به آن خیره مانده بود. راننده‌ هم برگشت كه این صحنه را نگاه كند؛ حدود 10 یا 20 ثانیه نگاه كرد. حضرت آقا فرمودند: «تو كار خودت را بكن.» در واقع این نگاه سبب شد كه ما مقداری عقب‌تر بیفتیم. پس از این‌كه كمی جلو رفتیم، ناگهان یك موشك آرپی‌جی عراقی‌ها از فاصله‌ی یك ‌متری سطح جاده، از جلوی ما رد شد. به هم نگاه كردیم، بدون این‌كه حرف بزنیم، ولی یك دنیا حرف در این نگاه بود. «إنَّ اللهَ یدافع عَن الّذینَ آمَنوا»


ما به جبهه رسیدیم و دیدیم كه سروصدا و صلواتی است. نیرو‌ها در دهانه‌ی ورود به سوسنگرد بودند. نیرو‌های جنگ‌های نامنظم شكار تانك می‌كردند. آتش‌های سوختن تانك‌ به چشم مشهود بود. بعد از مدتی خبر دادند كه آقای چمران مجروح شده و ایشان را به بیمارستان برده‌اند. حضرت آقا فرمودند: «برویم یك‌ سری به ایشان بزنیم. من جلسه‌ی مهمی در تهران دارم، باید به تهران بروم.» به بیمارستان رسیدیم كه شهید چمران را از اتاق عمل بیرون آورده بودند. قبل از هر حرفی، آقای چمران پرسید كه وضع حمله چطور است؟ تك در چه وضعی است؟ گفتیم: ادامه دارد و دارند كار می‌كنند. ایشان به حضرت آقا قسم می‌داد كه كاری كنید كه تك از دور نیفتد و این پیروزی حاصل شود. بحمدالله در ساعت 14:30 نیرو‌های ما وارد سوسنگرد شدند و بیش‌ از 700 كشته و مجروح و تعدادی اسیر از عراقی‌ها گرفتند و چهار دستگاه تانك و شش دستگاه كامیون مهمات آنها را سالم به غنیمت گرفتند.

پی‌نوشت:

1. «یك روز به ما خبر دادند تلفنی -تلفن خوشبختانه وصل بود بین سوسنگرد و اهواز- تلفنی به ما خبر دادند كه ما این‌جا آذوقه هیچی نداریم، اما سوپرماركت‌های خود شهر كه مال مردم است و مردم در آن را بستند و رفتند، چیزهایی دارد و ما بعضی‌ها می‌گویند كه از این‌ها برویم استفاده كنیم از گرسنگی نجات پیدا كنیم، لكن ما حاضر نیستیم؛ می‌گوئییم كه مال مردم است و راضی نیستند. من دیدم واقعاً این‌ها فرشته‌اند. اصلاً این‌ها بشر نمی‌شود به این‌ها گفت؛ سوپرماركتی كه صاحبش گذاشته از شهر فرار كرده، الان هم اگر بفهمد كه این مثلاً جناب سروان نیروی هوایی كه دارد دفاع از شهر او و از خانه‌ی او می‌خواهد از او استفاده كند، با كمال میل حاضر است برود خودش توی سینی هم بگذارد جلویشان بگذارد و این جوان، جوان‌های به این خوبی و این جوان‌های پاك و فرشته‌صفت واقعاً، حاضر نبودند از این استفاده كنند. ‌از ما اجازه خواستند ما گفتیم بروید باز كنید هر چیز گیرتان می‌آید بخورید و هیچ اشكالی ندارد و به آنها اجازه دادیم.»

1(مصاحبه‌ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با شبكه‌ دوم سیما پیرامون خاطرات جبهه، 1364/6/28)

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب FARSHAD.ADL تشکر کرده اند:
oweiys, behrad90, MISSILE, ARafiee, Shahbaz

Major I

Major I



no avatar
پست ها

863

تشکر کرده: 2 مرتبه
تشکر شده: 13 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 29 دی 1388 22:53

محل سکونت

البرز

آرشيو سپاس: 4495 مرتبه در 800 پست

Re: در شب آزادسازی سوسنگرد چه گذشت؟

توسط FARSHAD.ADL » جمعه 27 آبان 1390 17:29

خاطرات یکی از مدافعان سوسنگرد:

به گزارش فارس، سرتیپ بازنشسته پاسدار صادق حیدرخانی یکی  از مسئولین اصلی وقت سپاه در جبهه سوسنگرد که در زمان وقایع و اتفاقات مهم دوران دفاع مقدس به ویژه حماسه حصر سوسنگرد از قبل – حین تا شکست محاصره در شهر حضور داشته  است.

او مدتی بعد از انقلاب فرمانده گردان پنجم سپاه تهران شده و سپس با واگذاری مسئولیت ها در تهران از روز ششم آغاز جنگ، خود را به  خوزستان رسانده است. در ادامه دفاع مقدس و با تاسیس دانشکده فرماندهی و ستاد سپاه نامبرده علی رغم فرماندهی دانشکده دافوس در دوران حضور خود در دفاع مقدس، نقش مهمی در عملیات ها داشته و توانسته است با راه اندازی و توانمندسازی دانشجویان دورهای آموزشی دورهای عالی و فرماندهی سپاه برای سرکوب متجاوز به نحو احسن استفاده کند. وی از معدود افرادی است که بعنوان مسئول عملیات شهر سوسنگرد در تمام جزئیات مربوط به عملیات شکست حصر سوسنگرد حضور داشته و از معدود فرماندهان مطلع و حاضر در همه اتفاقات مرتبط با این حماسه بزرگ تاریخی است. لذا در آستانه سی و یکمین سالگرد حماسه پر افتخار جاویدان «شکست حصر و آزادسازی شهر عاشقان شهادت، سوسنگرد» به منظور بازخوانی این حماسه بزرگ مصاحبه ای را با برادر دکتر حیدرخوانی انجام داده ایم که از نظر شما میگذرد.


*سوال: شما چگونه با توجه به مسئولیت مهم خود در تهران به خوزستان آمدید ؟

*حیدرخانی : به نام خدا و با سلام و صلوات به روح ملکوتی حضرت امام خمینی رحمة الله علیه و سپاس  خالصانه از مقام معظم رهبری "مدظله العالی" که همواره در دوران دفاع مقدس بویژه حماسه شکست حصر سوسنگرد از رزمندگان در محاصره( که خود یکی از آنان بودم ) حمایت و از عنایت و مراحم کریمانه ی خود دریغ ننمودند، طول عمر با عزت و سلامت را در پناه حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه برای معظم له استدعا دارد. در روز اول جنگ یکی از گروهان ها از گردان پنجم  سپاه تهران مسئولیت حفاظت از فرودگاه مهر آباد را به عهده داشت و بنده برای سرکشی آنجا بودم که هواپیماهای عراقی فرودگاه مهر آباد تهران را بمباران کردند . این حادثه و شنیدن اخبار پیشروی دشمن و پیام های حضرت امام خمینی رحمة الله علیه و اینکه دشمن متجاوز در تهران نیست در خوزستان است، از اصلی ترین دلایل حضور بنده در روزهای اول جنگ در جبهه بود .

*سوال: اولین اقدام و فعالیت شما در خوزستان چه بود ؟

*حیدرخانی : روز اول ورود به دشت دزفول با اولین و اصلی ترین صحنه های نقض کلیه قوانین بین المللی و حقوق بشری صدام و حامیان او در کشتار مردم بی دفاع در جنگ روبرو شدم، هواپیماهای عراقی ماشین های مردم که در صف پمپ بنزین منتظر بودند را بمباران کرده بود و می دیدم زن و بچه مردم که در ماشین ها در حال سوختن بودند. پس از کمک به مردم مجروح این حادثه دل خراش، به سمت اهواز حرکت کردم و خود را به مقر فرماندهی سپاه در گلف( که بعدا به نام پایگاه منتظران شهادت نام گذاری شد) رساندم. در آغاز فعالیت مدتی در مقر فرماندهی کار راه اندازی اطاق جنگ را با جمع آوری کلیه نقشه های مناطق نبرد و بروز رسانی آن فراهم می کردم. یادم هست که قرار شد به عنوان مسئول عملیات به خرمشهر اعزام شوم که برای شناسایی نیز به آنجا رفتم اما فرماندهی نظرش تغییر کرد و بنده را بعنوان مسئول عملیات سوسنگرد به سردار شهید اسماعیل دقایقی که در آن زمان فرماندهی سپاه سوسنگرد را به عهده داشتند ، معرفی کردند.

جغرافیای نظامی و اطلاعاتی وظیفه دارد تا به‌ بررسی‌ نقش‌ عوامل‌ جغرافیایی‌ و وضعیت دشمن در سرنوشت‌ جنگ‌ها ‌بپردازد؛ عواملی‌ مثل‌ وضعیت‌ ارتفاعات‌، آب‌و هوا یا وضعیت‌ استقرار و کمیت و کیفیت دشمن که‌ می‌تواند نقش‌ به سزایی‌ در سرنوشت‌ یک‌ جنگ‌ و در نتیجه‌ در وضعیت‌ سیاسی‌ یک‌ کشور داشته‌ باشد. از این رو سریعا در سوسنگرد کلیه محورهای عملیاتی  شامل:

محور حمیدیه به سوسنگرد – محور سوسنگرد به بستان و محور سوسنگرد به هویزه را شناسایی و کلیه اطلاعات نظامی را جمع آوری کردم، این اقدامات از همکاری و ارتباط ‌ با بعضی از فرماندهان سپاه تهران که از مبارزان ایرانی در فلسطین بودند و بنده را کمی با تجارب خود در رسته‌های‌ نظامی‌، اطلاعات‌ و عملیات‌، طرح‌ و عملیات‌، اصول‌ آفند و پدافند چریکی آشنا کرده بودند، ناشی می شد .

*سوال:در ابتدا توضیحاتی را در خصوص جغرافیای اجتماعی، سیاسی و نظامی سوسنگرد ارائه فرمائید.

*حیدرخانی: سوسنگرد، نامی همطراز مقاومت، ایثار ومظلومیت و نامی بسیار زیبا و آشناست. حماسه کم‏ نظیر سوسنگرد راز های پنهان مقاومت دلیرانه 300 رزمنده محاصره شده در شهر را در دل خود دارد.
مکان از خود گذشتگی و پاسداری از شرف و ارزش های انقلاب اسلامی و دفترچه ای از افتخار و حادثه‏ای کم سابقه از حماسه‏های بلند دفاع مقدس ما است. سوسنگرد مرکز دشت‏آزادگان در غرب اهواز و در 65 کیلومتری آن واقع شده است. رود کرخه از شمال شهر و شعبه‏ای از آن به نام نیسان از درون شهر از شمال به جنوب می‏گذرد. مردم سوسنگرد عموماً از شیعیان عرب زبان خوزستان و سابقه‏ای درخشان در دفاع از کشور ایران بویژه در جنگ اول جهانی در مقابله با سربازان و نیروهای انگلیس و تحت زعامت علمای بزرگ وقت دارند، و در دوران دفاع مقدس نیز با شجاعت و حضور رزمندگان خود در طول جنگ نمونه‏های فراوانی از مقاومت و پایمردی را ارائه نمودند. شغل اکثر مردم درمنطقه دشت‏آزادگان کشاورزی و دامداری است و بطورکلی دارای آب و هوای گرم می‏باشد. به برکت وجود رود کرخه ورود نیسان منطقه‏ای مناسب برای کشاورزی و منطقه‏ای سرسبز می‏باشد.

نام این شهر در ابتدا "خفاجیه" بوده که بعدها در زمان حکومت پهلوی به "سوسنگرد" تغییر نام یافت-که می گویند معنای آن "عبادتگاه سیاره ناهید" در زمان ایران باستان بوده است.
جمعیت سوسنگرد در سال 1355 14000 نفر و در سال 1365 ، 20000 نفر و اکنون در حدود 120000 نفر می باشد.
در ماههای اول جنگ ارتش عراق کراراً  برای تصرف سوسنگرد تلاش کرد که بجز در روز های اول جنگ (6 تا 9 مهر 1359) که 3 روز شهر در تصرف آنان بود  با مقاومت شدید مردم مواجه گردید ولی در حمله دوم (23 تا 25 آبان 1359) با آنکه  شهر 3 روز در محاصره کامل ارتش عراق قرار گرفت، ولی با مقاومت 300 رزمنده ایثار گر که شهر را تخلیه نکرده و جانانه ایستادگی کردند ،موفق به تصرف شهر نشد .

*سوال: توضیحاتی در خصوص مرحله اول تجاوز دشمن به این منطقه با توجه به مستندات موجود بدهید.

*حیدرخانی: با حمله عراق در 31 شهریور، بخشی از تیپ 3 زرهی لشکر 92 اهواز، مستقر در منطقه مرزی بستان، نتوانستند حملات دشمن را دفع کنند و به ناچار به عقب رانده شدند. لشکر 9 مکانیزه عراق کم کم به محور سوبله و ارتفاعات الله اکبر می رسید. این لشکر پس از عبور از مرز از تنگة چزابه بدون این که با مقاومت عمده‌ای روبرو شود، به سمت شهر بستان در 17 کیلومتری مرز حرکت کرد و پس از رسیدن به اطراف بستان به سمت سوسنگرد که 30 کیلومتر از بستان فاصله داشت، ادامه پیشروی داد.

عراقی ها موفق شدند روی رودخانه کرخه و رمیم پل شناور نصب کنند. به این ترتیب بستان در روز 4/7/59 به طور کامل سقوط کرد و عراقی ها از شمال و غرب وارد شهر شدند. آن ها با پیشروی در محور بستان – سوسنگرد این شهر را از سمت غرب مورد تهدید قرار دادند.

آنها با عبور از کرخه کور، به قصد تصرف حمیدیه و سوسنگرد در دو ستون پیشروی کردند. به حاشیه جنوبی حمیدیه و سوسنگرد رسیدند. دشمن پس از شکستن مقاومت مدافعان اندک آن در 6 مهر ماه سوسنگرد را اشغال کرد.

«گروهک جبهه التحریر» به هنگام حمله ارتش عراق مردم سوسنگرد در شهر بودند و ارتش بعثی نفراتی از وابستگان خود از اهالی سوسنگرد را به عنوان فرماندار و مسئولین دیگر برای اداره شهر انتخاب کرد.
ارتش عراق سپس پیشروی خود را به سمت اهواز ادامه داد و از حمیدیه عبور کرد، ولی وارد آن نشد. هدف نهایی ارتش عراق از تهاجم از این محور رسیدن به اهواز بود. ارتش عراق انتظار حماسه آفرینی و مقاومت نیروهای ایرانی را نداشت و تصور می‌کرد که می‌تواند به پیشروی خود ادامه دهد. اما رزمندگانی از سپاه خوزستان به مقابله با ارتش بعثی پرداختند.

با برنامه‌ریزی صورت گرفته، عملیاتی چریکی در بامداد روز 9/7/1359 به فرماندهی پاسدار علی غیور اصلی به همراه 28 تن دیگر از رزمندگان خوزستانی در پیچ حمیدیه صورت گرفت. این شبیخون که با شرکت رزمندگان بسیار با انگیزه و در ادامه با جانفشانی وصف ناشدنی واحدهای هوانیروز در روز بعد و با شکار وسیع تانکهای متجاوز انجام شد، عقب نشینی واحدهای ارتش عراق را به دنبال داشت و در پی آن شهر سوسنگرد آزاد شد. در این عملیات بالگردهای کبرای هوانیروز نقش خوبی در انهدام قوای زرهی ارتش بعثی ایفا کردند. سرانجام در جریان این شبیخون موفقیت آمیز، تعداد22 تانک و نفربر ارتش عراق به غنیمت گرفته شد.
از آنجا که سوسنگرد به یکی از جبهه‌های فعال تبدیل شده بود و احتمال حمله مجدد ارتش عراق به آن می‌رفت، مردم شهر را ترک کردند. از این پس و با مشخص شدن اهمیت حفظ سوسنگرد، پاسداران و مردم داوطلبی که از شهرهای مختلف کشور به جبهه جنوب اعزام می‌شدند، عمدتا خود را به سوسنگرد می‌رساندند و در آنجا به مقابله با ارتش متجاوز عراق می‌پرداختند.

عراق حملات مجدد خود را از 17/7/1359 آغاز و در 21/7/1359 بستان را تصرف کرد .

در زمان حضور بنده از اوایل آبان ماه رزمندگانی از شهرهای مختلف کشور از جمله استانهای تهران، لرستان، فارس( و شهر کازرون)، قزوین، خوزستان (و گروه بلالی)، خراسان و آذربایجان(به فرماندهی شهید علی تجلایی که توسط شهید دادمان همراهی می شدند، در شهر سوسنگرد به من معرفی شدند که آنها را در دهلاویه مستقر کردیم.)

محل استقرار و سازماندهی و کلیه اخبار محور های عملیاتی رزمندگان خوزستان با هماهنگی روزانه و در جلسات حضوری فرماندهی که در روزهای چهار شنبه هر هفته در مقر فرماندهی عملیات اهواز با مسئولیت شهید داود کریمی و دریادار علی شمخانی تشکیل میشد، تصمیم گیری می شد .

در ماه آبان چندین عملیات شناسایی و شبیخون توسط عملیات سپاه سوسنگرد طراحی و در محورهای مختلف اجرا گردید، خاطره جالبی که از این عملیات ها دارم این است که برای لو نرفتن مکالمات، در  تمامی بیسیم چی های این شبیخون ها از رزمندگان آذری زبان استفاده می کردیم.

*سوال: نقش رزمندگان محاصره شده در جلوگیری از سقوط شهر سوسنگرد را توضیح دهید.

*حیدرخانی: مجموعه ای از حملات محدود و پراکنده دشمن تا قبل از حمله گسترده از اواخر مهر ماه آغاز شد که اوج آن از 22/8/59 شروع گردید.

پس از اشغال بستان از صبح روز 23/7/59 یک واحد از دشمن از شمال کرخه کور (نور) به طرف جاده حمیدیه – سوسنگرد پیش روی و تردد آن را مسدود کرد که با بسیج کلیه نیرو های سپاه سوسنگرد و کمک توپخانه ارتش به دشمن حمله گردید که حدودا 5 نفر از رزمندگان شهید و سه نفر مجروح شدند و دشمن را تا پشت کرخه کور عقب راندند . مجدادا در تاریخ 27/7/59 دشمن به سمت جاده حمیدیه – سوسنگرد حمله کرد که با تحمل تلفات ناچار عقب نشینی کرد

دشمن در تاریخ 28/7/59 به دهلاویه حمله کرد که با پاسخ قوی نیروهای مستقر در دهلاویه  و بابه جای گذاشتن تلفات  و انهدام تجهیزات به سابله باز گردید .

از صبح روز 15/8/59 دشمن با عبور از پل سابله به سمت دهلاویه حرکت و همزمان از سمت کرخه کور به سمت جاده حمیدیه سوسنگرد آمد به طوری که در منطقه حمودی سعدون و حوالی روستای کوت سید نعیم  از تردد روی جاده حمیدیه – سوسنگرد جلوگیری می کرد که با بمباران هواپیماهای خودی و  آتش توپخانه و حمله هوانیروز و حضور رزمندگان سوسنگرد از جاده فاصله گرفت . در تاریخ 19/8/59 دشمن با یگان پیاده زرهی از سابله به سمت دهلاویه  حمله که با تلفات و خسارات سنگین و انهدام چندین تانک و نفر بر به  عقب رانده شدند، در این عملیات نیز تعداد ده نفر از رزمندگان اسلام به درجه شهادت نائل آمدند . همچنین در این مدت یعنی از تاریخ 23/7/59 تا 21/8/59 حمله توپخانه ای  دشمن به شهر سوسنگرد ادامه داشت .

روز چهار شنبه مورخ  21/8/1359  پس از اتمام جلسه  فرماندهی در اهواز و نزدیکی غروب آفتاب در حال حرکت  روی جاده حمیدیه به طرف شهر سوسنگرد بودم که متوجه تحرکات محسوس نظامی دشمن که از روی میزان گرد و خاک  و حجم آتش توپخانه دشمن کاملا قابل درک بود ، شده و احتمال تحرک جدیدی توسط دشمن دادم  . تمرکز آتش دشمن دقیقا روی جاده حمیدیه – سوسنگرد بود در طول یک ساعت مرور اطلاعاتی که در منطقه داشتم ،برایم مسجل شد که دشمن نقشه ای بزرگ در سر  دارد ، سریعا موضوع را از طریق بی سیم به اطلاع مقر فرماندهی و شهید داود کریمی رسانده و به کلیه محور های عملیاتی آماده باش دادم ، بمحض رسیدن به مقر سپاه اخباری نیز از اضافه شدن غیر معمول آتش دشمن روی خطوط دفاعی ما در محور های مختلف از دهلاویه تا هویزه نیز می رسید .بلافاصله کلیه اخبار را با شهید داود کریمی مرور کردیم و ایشان نیز دستور دادند: که برابر اخبار مرتبی که از حرکت وسیع دشمن به ما از مرز بستان و کوشک می رسد ، کاملا هشیار باشید و احتمالا قصد حمله بزرگی به سوسنگرد را دارد. (ایشان اولین نفری بود که از حمله وسیع دشمن به سوسنگرد خبر دار شده و بنده را هم آگاه کردند) .

در صبح روز 22/8/1359 با مقداری اسلحه  و مهمات به محور دهلاویه رفتم. در خط مقدم شهید تجلایی ایشان را دیدم ،میگفت: دیشب تعدادی مجروح داشتیم و از صبح نیز بخاطر حجم زیاد آتش مرتب مجروح داریم ( علت اصلی تعداد مجروح واضح و  روشن بود ،حجم زیاد آتش خمپاره ها و توپخانه ها و کاتیوشای دشمن روی خط دفاعی ما متمرکز بود و علت دیگر ضعف مهندسی ما در کوتاه و یک جداره بودن مواضع دفاعی و ضعف سنگرهای  فاقد سقف بود که اینها در ابتدای جنگ طبیعی بود دیدم تعدای از رزمندگان تبریزی با آنکه مجروح هستند، به عقب نمی روند! علت را جویا شدم. شهید تجلایی گفت: اینها میگن زخم ها سطحی است اگه عمقی شد افقی میریم عقب !!  روحیه مقاومت و ایثار شهید تجلایی به یکایک رزمندگان هم سنگر منتقل شده و از نگاه یکایک شان می شد فهمید که به قول ما تهرونی ها ،براشون کم آوردن ، افت داشت  و حقیقتا برای رزمندگان ما مجروحیت سطحی مهم نبود . وضعیت دفاعی محور دهلاویه و تعداد اسلحه های بزرگ و ضد زره که محدوه به چند قبضه موشک دراگون بود ، نشان از مظلومیت رزمندگان ماه ها و روزهای اول جنگ داشت که با کمبود ها با جان خود در خطوط دفاع می کردند.

اخبار حمله احتمالی دشمن را در سنگر به شهید تجلایی منتقل کردم که یکباره خبر رسید، دشمن با تیر مستقیم دوشکا و تانک به خط دفاعی ما شلیک میکند .از محور حمیدیه نیز با بیسیم خبر رسید دشمن روی جاده به ماشین های مردم شلیک و تعدادی را به آتش کشیده است . از این لحظه حمله همه جانبه دشمن به دهلاویه  و جاده حمیدیه سوسنگرد آغاز شد و تجلایی گفت تو برو حمیدیه و نگذار جاده عقبه ما سقوط کنه، هم راه تخلیه مجروحان و پشتیبانی بسته میشه هم ... ،گفتم باشه ، می روم . اما مرتب اخبار رو برسان . از سمت دهلاویه که به سمت سوسنگرد آمدم ، میدیدم مرتب شهر سوسنگرد داره بمباران و گلوله باران میشه و دود زیادی بالا میاد ، به نزدیکی شهر که رسیدم ،به مقر پاسگاه ژاندارمری که خارج از شهر و نرسیده به رودخانه نیسان بود ،رفتم و دیدم آنها نیز در حال سازماندهی نیروهای خود با جیپ ضد تانک برای اعزام هستند،پس از صحبت با فرماندهی حاضر در پاسگاه و تشریح اوضاع محورهای عملیاتی توصیه کردم نیروهای خود را برای جلوگیری از قطع جاده به محور حمیدیه اعزام کنند ، تو شهر مردم و کارکنان ادارات سراسیمه و سواره یا پیاده در حال خروج از شهر به سمت حمیدیه بودند . اوضاع جاده حمیدیه رو از نزدیک دیدم و برگشتم تو مقر سپاه سوسنگرد تا با فرماندهی در اهواز صحبت کرده و اوضاع رو گزارش کنم. دیدم ، تلفن شهر قطع شده، به ناچار رفتم تو پاسگاه و از آنجا با تلفن تمامی شرایط را برای شهید داود کریمی تشریح کردم و تقاضای نیروی کمکی کردم  . شهید داود کریمی پشت تلفن بنی صدر را نفرین میکرد که اسلحه به سپاه نمیده و نیروها اسلحه ندارند تا اعزام کنیم . در آن شب از خدا خواستم تا بنی صدر تقاص این خیانتش رو ببینه .

شب تا صبح شهر شدیدا زیر آتش توپخانه و بمباران هوایی بود و صبح روز 23/8/1359 جاده حمیدیه سوسنگرد ناامن و غیر قابل تردد شد، صبح زود تعدادی از نیروی ورزیده سپاه و بسیج را به همراه آرپی جی زن را به سمت جاده حمیدیه - سوسنگرد اعزام کردم. محل استقرار آنها در نزدیکی مدخل ورودی به شهر سوسنگرد و به نوعی آخرین نقطه قابل  دفاع  و در روستای ابو حمیظه تعیین شد . دشمن از اواسط روز خود را به جاده رسانده و روستای ابو حمیظه را نیز محاصره کرد . نیروهای زرهی دشمن با محاصره روستای ابو حمیظه با تمام قوا آنجا را مورد حمله قرار می دهد  تمامی نیروهای مستقر در روستای ابوحمیظه تا ظهر مقاومت میکنند و با اجرای کمین مناسب چندین دستگاه تانک دشمن را منهدم کرده ولی و خود نیز به محاصره افتاده و اکثرا به شهادت میرسند. این شهدا حدود 22 نفر از بچه های خوزستان بودند که حدود 8 نفر هم موفق به عقب نشینی می شوند.

در داخل شهر  مردم محاصره شده و رزمندگان مجروح هم از ابو حمیظه ، دهلاویه و هویزه به مرور به داخل شهر سوسنگرد آورده می شوند. ساعت به ساعت بر تعداد آنها افزوده می شود   ، تنها راه تخلیه مردم و مجروحان، راه رودخانه کرخه در شمال شهر است که به کوههای اله اکبر می رسد  ، توسط چند بلم انتقال مردم و مجروحان شروع شد لیکن  انجام لیکن این کار با کندی صورت میگرفت .از این روز محاصره شهر صد در صد شد و فقط شهر مانده بود و اراده وهمت جوانمردانی که مصمم بودند انقلاب را تنها نگذاشته و با ایمان و از خود گذشتگی وصف ناپذیری عهد پایداری با امام خمینی ره بسته که شهر را تخلیه نکنند ، ازنیروهای سپاه و بسیج  حدودا 250 نفر ، و 100نفر نیز از نیروهای داوطلب ستاد جنگ‏های نامنظم، ژاندارمری و تعدادی از نیروی هوایی ارتش و رزمندگان عشایر عرب بومی در داخل شهر بودند. رزمندگان حاضر در محاصره در تمامی نقاط عملیاتی بشدت با سلاح‏های سبک و امکاناتی اندک و ناکافی مقابل حمله سنگین یگانهای تانک دشمن مقاومت می‏کردند درحالی که دیگر نه مهماتی بود که برای آنها ارسال شود و به تدریج بعضی سلاح ها هم بی مهمات مانده بودند و نه حتی غذا برای خوردن پیدا می شد آذوقه ذخیره ای هم نبود. تعداد رزمندگان محصور مجموعا از چهارصد نفر تجاوز نمی‏کرد، ، بی‏سیم ها هم هیچ باطری نداشتند و لذا ارتباط عملیاتی قطع بود .

دشمن با تجهیزات وسیع زرهی  و آتش گسترده توپخانه و هلی کوپتر از دو سمت جاده سابله به دهلاویه حمله کرده بود و عده ای از رزمندگان سپاه و بسیج و نیرو های نامنظم و ارتش که در دهلاویه حضور داشتند، دلیرانه به مقابله و مقاومت در مقابل ارتش تا دندان مسلح عراق پرداختند. ولی در نهایت پس از نبرد شدیدی که طی چند روز انجام شده بود، نیروهای خودی به فرماندهی شهید تجلایی در ساعت 18 این روز( 23 آبان 1359) دهلاویه را برای دفاع از سوسنگرد ترک کردند. البته درعصر این روز پیغامی برای شهید تجلایی فرستاده بودم ، تا دیر نشده تعدای از نیرو هایش را برای دفاع از شهر به سوسنگرد برساند واگر این کار را نکند شهر سقوط میکند لذا مدافعان دهلاویه نیز با به جا گذاشتن شهدا برای مبارزه شهری به سمت سوسنگرد عقب نشینی کردند.

روز 24/8/1359 شهر از همه  طرفدار محاصره کامل بود و از صبح زود  تیر مستقیم تانکهای دشمن به خانه های  دور شهر می خورد  . پس از تخلیه مردم و بجز مجروحین تعداد خروجی از شهر بسیار کم بود. هر کس که عاشق نبود ، رفت !؟ جاده ها و محورهای ورودی شهر توسط تیر مستقیم تانکهای دشمن مورد هدف قرار میگرفت تردد در آنها مقدور نبود. از ساعت 9 صبح تعدادی از تانکهای عراقی به بخش شرقی شهر وارد شدند . فرصتی شد تا دوباره برای تماس با مقر فرماندهی در اهواز به پاسگاه رفته و با شهید داود کریمی تماس بگیرم. اوضاع را گزارش کردم و امید زیادی برای کمک نبود ، لذا برگشتم .  اون روزها شیرین ترین و سخت ترین روز های زندگیم بود زیرا مسئولین دلسوز جبهه دستشان خالی بود ولی امیدشان به خدا بود و برای رضای او سختی ها و شهادت ها را تحمل می کردند.

از عصر روز 24/7/59کم کم تمام رزمندگان مناطق عملیاتی سقوط کرده، به داخل شهر آمده و همگی به مسجد شهر راهنمایی میشدند. زیرا بنده مقر فرماندهی را به مسجد جامع شهر منتقل کرده بودم ، شب شد و با رسیدن شهید تجلایی  و رزمندگان همراه به مسجد، همگی بچه ها روحیه گرفتند. ایشان را جانشین خود کردم  که با خنده گفت: وقت این حرفا نیست. به اتفاق از ساعت ده شب تا یک بامداد کلیه محورهای منتهی به شهر را حضوری شناسایی کرده و تمامی نیروها با اسلحه های موجود را به تیم های نه نفره سازماندهی نمودیم. با تقسیم کار صورت گرفته، محورهای منتهی به شهر بین شهید تجلایی و من تقسیم شد و مرتب  سرکشی می کردیم.

ارتش عراق با تمامی قدرت به خطوط دفاعی ما حمله می کرد و بطور وحشیانه هر چه را می دید ، میزد و به مردم سرگردان و آواره در بیابانها هم رحم کرده و همه را قتل عام نموده و یا به اسارت میگرفت.
از ساعت دو بامداد روز 25/8/59 آن تیم های نه نفره را به محل استقرار در خانه های اطراف شهر برده و برمی گشتیم  ، هر چه کمپوت یا آذوقه خشک بود در گونی ها تفکیک و به هر تیم یک گونی از آ نرا میدادیم تا همراه خود ببرند .

در صبح روز 25/7/59 برای آخرین بار  و قبل از سقوط منطقه غربی رود نیسان که بیرون از شهر و پاسگاه ژاندارمری در آن بود ، بافرمانده عملیات اهواز شهید داود کریمی صحبت کردم. ایشان با روحیه وصف ناپذیری  گفت : ما گلف را تعطیل کرده همگی برای کمک داریم میایم سوسنگرد .

از صبح روز 25/8/59 تا ساعت 12 ظهر با یک موتور سیکلت که مسافرش کسی جز شهید تجلایی نبود به یکایک خطوط که دور تا دور شهر بود ، سرکشی کردیم . در منطقه شمال شرقی سوسنگرد گروه خمپاره انداز سپاه مستقر و در حال شلیک خمپاره بود که از آن تیم سردار کلاه کج را به یاد دارم ، در همان منطقه در حال حرکت و گاز دادن بودم که یکباره با یک یگان از نیروهای عراقی برخورد کردیم ، محلی که ترمز کردم ، کمی از سطح زمین ارتفاع داشت و هیچ عارضه طبیعی یا جان پناهی نداشتیم ، شهید تجلایی گفت سریع دور بزن ، در این لحظه دهها تیر بار و دوشکا به سمت من و شهید تجلایی شلیک می شد ، فشنگهای رسام یا به قول معروف فشنگهای منور اطراف صورت و بدن ما عبور می کرد، هنوز که هنوز است نمی دانم چرا و به چه علت این همه فشنگ که به موتور و لباس من و شهید تجلایی اصابت کرد اما به خود ما آسیبی نرساند! زیر آتش صدها فشنگ که از پشت سر می آمد از منطقه دور شدیم . داخل شهر در نزدیکی ورزشگاه به یک بار خمپاره ای نزدیک موتور سیکلت ما به زمین خورد و من به سختی تعادل موتور را حفظ و سرعت را کم کردم لیکن باز هر دو به زمین خوردیم ،این بار خمپاره کار خودش را کرد وبه ران پای من ترکش بزرگی خورد. یکباره دیدم شهید تجلایی دست به پهلو گرفته و کمرش کمی خم شده ، گفتم تو هم ترکش خوردی؟ گفت: آره، اما انگار بزرگ نیست. سریع اومد و محل اصابت ترکش منو  با چفیه بست و چون پای من شکسته بود یکی دو تا چوب هم آورد و آنها را هم به دو طرف پای من بست و با کمک او روی ترکه موتور نشستم. پای منوگذاشت رو فرمان موتور و حرکت کرد.

به طرف مسجد جامع که حالا هم مقر فرماندهی بود و هم بیمارستان .وقتی ترک موتور نشستم ، تازه تونستم محل ترکش اونو ببینم با زحمت پیراهنش رو بالا زدم دیدم از محل ترکشش داره خون میاد ، گفتم وایسا ، گفت الان می رسیم  مسجد، کاری که کردم این بود که با دستم و پیراهنش کمی جلوی خونریزی رو گرفتم . رسیدیم مسجد شهر و منو  بردن داخل مسجد ،یک هو دلم ریخت ، گوش تا گوش مسجد مجروح بود ، یک جوان امدادگر اومد گفت: می بخشید باند و مواد دارویی تمام شده، فقط کمی نخ بخیه دارم و شروع کرد محل ورود ترکش بر روی ران پای من را بخیه زدن، بدون هیچ ضد عفونی یا شستشو ... ، شهید تجلایی اومد گفت: کاری نداری؟ گفتم: تنها شدی باید جور منو هم بکشی، گفتم به بچه ها روحیه بده، فقط یادت باشه به بچه ها بگو از فرماندهی اهواز گفتند ، دارند می آیند کمک، مقاومت کنید . شهید تجلایی خداحافظی کرد و رفت .

در مسجد علاوه بر صدای اصابت خمپاره و توپ و بمباران هوایی، هر لحظه صدای تیر مستقیم تانکهای دشمن تا شب شنیده می شد . از بعد از ظهر کوچه منتهی به مسجد نیز زیر تیر مستقیم تانکهای دشمن بود و تردد با سختی میسر بود . در این فاصله مرتب مجروح می آوردند  ، می گفتم مجروح های جدید را کنار من بگذارند. از اونا آخرین وضعیت را جویا می شدم، اکثرا می گفتن جنگ تن به تن تانک با نفر شده و تانکها تو شهرند و بچه ها دلیرانه می جنگند  و نفرات بیشتر رو ساختمانها با تفنگ راننده تانکها را شکار میکنند ، لحظات شیرین عشق و عاشقی بود. تو مسجد شهر سوسنگرد بعضی شهید می شدن و مجروحان زیر لب قران تلاوت می کردند .

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب FARSHAD.ADL تشکر کرده اند:
interceptor, MISSILE, oweiys, ARafiee, Shahbaz


 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان