در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد
Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

1407

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 3 شهریور 1385 01:31

محل سکونت

مازندران

آرشيو سپاس: 5989 مرتبه در 1152 پست

من طــــ ــــ ــــلاق میخواهم ...

توسط airplane » دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 20:57

ابتدا تا اخر مطلب رو بخونید وبعد واکنشنشان دهید!!!



وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا راآماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.
                                  
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید بهاو می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که ازحرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟
                                  
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او   گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر  زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب  قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.
                                  
با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به  هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود  که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی   بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.
                                  
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز  نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم.  وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی  از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته  بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما  تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر   او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که   در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به  سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است.اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر   باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.
  درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند  بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و   استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.
                                  
  از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و    همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه  بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود  ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که  به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.
                                  
در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده   بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم  نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست.   چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید                                    شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن   چه کار کرده‌ام.
                                  
  در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس  کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که  ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و  ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر   می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین  روزانه قوی‌ترم کرده بود!
                                  
یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند  پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه   فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.
                                  
یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و   غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.
                                  
همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است    که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی     از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که  نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را   برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخرنظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند  کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من  هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.
اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم  بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردم و    گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم   دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم  هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم.  معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و                                    به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.
                                  
                                  او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی   پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به                                    این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در                                    آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی                                    محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم.لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.
                                  
شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او                                    ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
                                  
جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند.خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی  نمی‌آورند.
                                  
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
آیا می دانید هر فرد پس از مرگ با اهدای اعضای خویش می تواند سبب نجات یا ارتقای سلامتی بیش از 50 نفر شود


برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه کنید


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

تا چند زنم بروی دریاها خشت               بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت

خیام که گفت دوزخی خواهد بود          که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت




کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب airplane تشکر کرده اند:
victory67, Ghost Rider, A3eman, Qaher1406, Java, sevrous, Cloor Master, MISSILE, Eagle_of_sky, 8758004, SORENA, tfn57, Mahdi1944, typhoon, serat&mersad, harier, SHAHABESAGEB, mojtabba, srf020

Major II

Major II



نماد کاربر
پست ها

305

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 4 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 28 شهریور 1387 20:53

آرشيو سپاس: 358 مرتبه در 112 پست

Re: من طــــ ــــ ــــلاق میخواهم ...

توسط Eagle_of_sky » سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 09:36

سلام . ممنون از ارسال مطلب زیباتون . لطفا نام نویسنده یا منبع اش رو قید کنید .
با سپاس :razz:  :razz:  :razz:
                                                                                                             

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Eagle_of_sky تشکر کرده اند:
mojtabba

Mega Poster

Mega Poster



نماد کاربر
پست ها

828

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 18 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 23:54

محل سکونت

جبهه ی جنگ

آرشيو سپاس: 2640 مرتبه در 654 پست

Re: من طــــ ــــ ــــلاق میخواهم ...

توسط mojtabba » سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 12:40

airplane نوشته است:ابتدا تا اخر مطلب رو بخونید وبعد واکنشنشان دهید!!!
                                  
جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند.خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی  نمی‌آورند.
                                  
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.


این گفته ی شما کاملا درست و به جا هست
اما در این دوران مد و تشریفات الکی خانواده ها پایبند این اصول نیستند البته با ابراز تاسف فراوان
در اخر الزمان که مجال نظاره نیست - جز راه پاک علی راه و چاره نیست
باید سر عدویه سید علی را برید و گفت - در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم - در ره عشق جگر دار تر از 100 مردی
هر زمان شور خمینی به سر افتد مارا - دور سید علی خامنه ای می گردیم

امیرا تو میری و فر مان دهی - سر بی سران را تو سامان دههی
عصای تو ام اژدها کن مرا - به اذن ولایت رها کن مرا
رها کن مرا تا خروشان شوم - بلا بر سر دین فروشان شوم
و پ س


 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان