قصه بیماری من

در اين بخش مي‌توانيد در مورد مباحث مرتبط با بهداشت و روان به بحث بپردازيد.

مدیران انجمن: Dr.Akhavan, mahshid-banoo, شوراي نظارت

ارسال پست
Rookie Poster
Rookie Poster
پست: 30
تاریخ عضویت: شنبه 12 فروردین 1391, 7:37 pm
سپاس‌های ارسالی: 31 بار
سپاس‌های دریافتی: 58 بار

قصه بیماری من

پست توسط k1barin » چهار شنبه 27 اردیبهشت 1391, 7:18 am

 [FONT=Tahoma,sans-serif]این مطلب به انجمن فلسفه هم بی ربط نیست.   [FONT=Tahoma,sans-serif]این داستان مربوط به 25 سال پیش است که مشغول تحصیل در آمریکا بودم. در آن هنگام روانپزشکان تشخیص بیماریی در من دادند که درمانش با قرصی به نام  [FONT=Tahoma,sans-serif]Moban [FONT=Tahoma,sans-serif](با نام جنریک  [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]) بود. مشکل اصلی من عدم توانایی در تصمیم گیری بود که به علت توجه زیاد به علایم و نشانه ها بود. یک مشخصه دیگر در این بیماری واکنش بیقراری بعد از خوردن قرص است که هر چه احتیاج به این قرص بیشتر باشد، واکنش شدیدتر میشود. من یکی از شدیدترین واکنشها را داشتم. ضمنا قرص  [FONT=Tahoma,sans-serif]Moban 
[FONT=Tahoma,sans-serif]
را فقط با اختیار بیمار به او میدهند و بر خلاف داروهای مشابه آن هرگز به زور به بیمار داده نمیشود و اصلا نوع تزریقی آن ساخته نشده است.
   [FONT=Tahoma,sans-serif]بعد از چند ماهی که از خوردن این قرص گذشت، من احساس اعتماد به نفس مواجهه با مهمترین مسایل زندگیم را پیدا کردم. طبق فرموده های دینی من، انسان در هر لحظه ممکن است بمیرد و بعد از آن در روز قیامت درپل صراط با اولین سوال که دلیلی برای وجود خدا است مواجه میشود. به این ترتیب سعی کردم وجود خدا را ثابت کنم.   [FONT=Tahoma,sans-serif]وقتی عمیقاٌ نگاه کردم، دلیلم نظم عالم بود. که اول خیلی خوشم آمد. ولی بعد سعی کردم منظورم را از عالم و نظم بگویم که خودش باعث شد تا چهار تا کلمه دیگر پیدا شود که باید منظورم را از آنها بگویم. خب دیدم اینطوری نمیشود و واماندم.   [FONT=Tahoma,sans-serif]وقتی نشسته بودم و فکر میکردم چه کار کنم، صدایی را شنیدم که به آرامش به من گفت: "تو کی هستی؟". به نظر من رسید که "خودت را بشناس تا خدایت را بشناسی" به این ترتیب یک افکار دیگر پیش آمد.   [FONT=Tahoma,sans-serif]به درونم نگاه کردم و فهمیدم انسان همیشه میتواند عمیقتر نگاه کرد. پس نتیجه گرفتم که من در عمق باطن یکی از ناچیزترین ذرات هستم. (فیزیکدانها به اینها ذرات بنیادی و در فیزیک مدرن اینها را رشته مینامند که کل کاینات از اینها درست شده.) و آنوقت داشتم بگویم که ناچیزترین توانایی را هم دارم. توانایی در حد یک اختیار یک و صفری. بالاخره اختیار که هست و هر چیزی با توانایی بیش از یک و صفر قابل تجزیه است و این ذرات قابل تجزیه نیستند. سپس موضوع این بود که این توانایی را بشناسم. در قرآن آمده است که "ما شما را آفریدیم که شکر کنید، اگر شکر کنید برای خود کرده اید و اگر شکر نکنید ما بی نیازیم". به این ترتیب نتیجه گرفتم که من در عمق باطن از ناچیزترین ذرات هستم که تنها تواناییم شکر کردن است.   [FONT=Tahoma,sans-serif]با آرامش داشتم پا میشدم بایستم که صدای ضعیف دیگری شنیدم که بسیار مشوش بود. این صدا گفت: "حالا این خودش شکر دارد؟" خب من برای بار دوم عمیق نگاه کردم. اگر تنها توانایی من شکر کردن باشد، اگر چیزی شکر نداشته باشد اصلا من با آن مواجه نیستم. پس همه چیز باید شکر داشته باشد که خودش هم شکر دارد. اینطوری شد که من با خوشحالی از جایم پریدم که "همینطره همینطوره". دیگر میتوانستم بگویم خودم را میشناسم. و دیگر میدانستم چه تصمیم بگیرم، باید شکر داشته باشد. و هیچ احتیاجی به نشانه ها و علامت ها نیست.   [FONT=Tahoma,sans-serif]بعد دو بار از ته دل از خدا آمرزش خواستم و توبه کردم. بعد این آیات از قرآن را به یاد آوردم: "ای تو ای نفس مطمینه، برگرد به سوی پروردگارت راضی و راضی کننده. پس داخل شو در بندگانم پس داخل شو در بهشتم."   [FONT=Tahoma,sans-serif]حالا برگردیم به خداشناسی معادل این خودشناسی. خداوند قبل از هر چیز قرار است مهربان باشد. خب به همان شکل آیا این خود از مهربانی خدا است؟ بله خب هست. پس دلیلم برای وجود خدا این شد که وقتی خدا قرار است بخشنده مهربان باشد (حتی کافر هم تا اینجایش را قبول دارد)، خب این از بخشندگی و مهربانی خدا است. پس میشود گفت یک خدای مهربانی هست. و نیروی مهربانی و عشق بالاترین نیرو است.   [FONT=Tahoma,sans-serif]واکنش من هم در برابر قرص  [FONT=Tahoma,sans-serif]Moban 
[FONT=Tahoma,sans-serif]
کاملا از بین رفته است. ولی روانپزشکان هیچوقت قبول نکردند که درمان شده ام.
  
 [FONT=Tahoma,sans-serif]با تشکر   [FONT=Tahoma,sans-serif]کیوان برین  

ارسال پست

بازگشت به “روانشناسي و روان پزشكي”