در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
Rookie Poster

Rookie Poster



نماد کاربر
پست ها

27

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

دوشنبه 21 آذر 1390 19:03

محل سکونت

iran - tehran

آرشيو سپاس: 199 مرتبه در 25 پست

نفس اثر بخش یک نوجوان

توسط hosein-sadat » جمعه 30 تیر 1391 21:48

نفس اثر بخش یک نوجوان

یکی از روحانیون و فضلای بزرگ قم برای من تعریف می کردند که زمان جنگ روحانی گردان‌های مختلف بودم و 2-3 ماه در هر گردان کارهای مختلفی انجام می دادم. تا این‌که در یک گردان

آذری زبان افتادم و برای آن گردان هر کاری می کردم، پارچه می زدم، نوار می گذاشتم، سخنرانی، دعا و نماز و...

ولی یک نوجوان 15 یا 16 ساله در این گردان بود که فقط بین نماز، تعقیبات می خواند. احساس می کردم اثری که این تعقیبات بین رزمنده‌ها دارد به مراتب بیشتر از کارهای من است برایم سؤال بود که این نوجوان چه سرّی با خدا و

حضرت مهدی(عج) و فاطمه(س) دارد که آن‌قدر نفسش اثر بخش است.

گذشت و از آن گردان رفتم و در گردان دیگر فعالیت می کردم.

صبح روز یکی از عملیات‌ها می‌آمدیم که 2-3 نفر از رفقای آن نوجوان را دیدم. از آن‌ها پرسیدم مرا می‌شناسید؟ گفتند بله. سراغ آن نوجوان را گرفتم. گفتند: «حاج آقا! همین دیشب در عملیات شهید شد.» پرسیدم این سؤال مرا جواب بدید او

چه سرّی داشت که این‌گونه بود؟ گفتند: ما از اسرار پنهانی او نمی‌دانیم ولی یک روز در شهر خودمان به ما گفت: شنیدم دیدن عالِم ثواب زیادی دارد برویم پیش آقای مدنی ما رو نصیحت کنند.

وقت گرفتیم پیش ایشان در موعد مقرر رفتیم. خیلی مؤدبانه پیش ایشان رفتیم حاج آقا با ما روبوسی کرد. آقای مدنی بالای مجلس نشست و این نوجوان، مؤدب و دو زانو دم در نشست.

دیدیم ایشان (آیت الله مدنی) سرشان را پائین انداخته اند و حرف نمی‌زنند و وقتی سرشان را بالا آوردند با کمال تعجب دیدیم دارند اشک می ریزند یک نگاه در چشمان آن رفیق ما انداخت و با حالت التماس این غزل حافظ را خواند:

ای پیک راستان خبر یار ما بگو                     احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت اُنسیم غم مخور                    با یار آشنا سخن آشنا بگو

بر هم چو میزد آن سر زلفین مشکبار                با ما سر چه داشت ز بحر خدا بگو

گر دیگرت بر آن سر دولت گذر بود                بعد از ادای خدمت وعرض دعا بگو

هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر                شاهانه ماجرای گناه گدا بگو

و شروع کرد زار زار گریه کردن و آن نوجوان سر را بالا آورد نگاه در چشم آیت الله مدنی کرد و گفت:

درد عشقی کشیده ام که مپرس                    سوز هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار                     دلبری برگزیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی                لب لعلی گزیده ام که مپرس



بخش‌هایی از صحبت های حاج آقا پناهیان در باب عبودیت
روز وصل دوستداران یاد باد           یاد باد آن روزگاران یاد باد

جهت استفاده از مطالب بیشتر می توانید به وبلاگ بنده مراجعه نمایید :  گذر دوست   لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب hosein-sadat تشکر کرده اند:
FREE MAN, ali nuri, Mahdi1944, SEAFARER

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 2 مهمان