در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
Rookie Poster

Rookie Poster



نماد کاربر
پست ها

27

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

دوشنبه 21 آذر 1390 19:03

محل سکونت

iran - tehran

آرشيو سپاس: 199 مرتبه در 25 پست

دکتر ابوترابی

توسط hosein-sadat » پنج شنبه 9 شهریور 1391 14:21

فرزند شهیدِ دکتر ابوترابی
عملیات «رمضان» در پیش بود. دكتر ابوترابی مدت زیادی در منطقه ماندده بود و سردار «كاظمی» اصرار داشت كه دكتر به مرخصی برود. بالاخره دكتر كه اطاعت از دستورات فرمانده را بر خود واجب می‌دانست، قبول كرد كه برود. لباس بسیج را از تنش درآورد و آماده‌ی رفتن شد كه یكی آمد و گفت: دكتر! دم سنگر كسی می‌خواهد شما را ببیند.



دكتر بیرون رفت. پسرش «مجید» بود. دكتر خبر داشت كه او می‌خواهد به جبهه بیاید. با مهربانی نگاهش كرد، صورتش را بوسید و گفت: خب! چه خبر بابا؟
مجید همین‌طور كه سرش پایین بود، گفت: بابا من دارم اعزام می‌شوم به خط، عملیات در پیش است، گفتم پیش از رفتن بیایم و شما را ببینم.


دكتر گفت: خیر است ان‌شاءالله. خیلی هم خوب كردی آمدی پسرم.



این را گفت و سكوت كرد و به صورت تنها پسرش خیره ماند. دلش می‌خواست مجید هم به چشمانش نگاه كند، اما او هم‌چنان سرش پایین بود. دكتر احساس كرد مجید عمداً به چشم‌های او نگاه نمی‌كند. می‌ترسید مبادا جذبه‌ی پدر و فرزندی باعث شود به او بگوید نرو پسرم. اما می‌شد اضطراب و عجله را در رفتار مجید حس می‌كرد.



دكتر دست روی شانه‌ی مجید گذاشت و گفت: برو پسرم! به خدا می‌سپارمت.



مجید كه رفت، دكتر هم‌چنان نگاهش می‌كرد، آن‌قدر جلوی در سنگر ایستاد تا او سوار ماشین شد و رفت.
با رفتن مجید، دیگر اصرارهای احمد كاظمی هم برای این‌كه دكتر به مرخصی برود، بی‌فایده بود. شب عملیات رمضان، مجروحان زیادی را به اورژانس آوردند. دكتر ابوترابی آن‌ها را وارسی می‌كرد، بالای سر مجروحانی كه صورتشان كاملاً خونی بود می‌رفت و با دقت نگاهشان می‌كرد؛ معلوم بود كه نگران تنها پسرش است.



یك شب و یك روز از عملیات گذشت. دكتر ابوترابی در سنگری با آیت‌الله «ایزدی»، امام‌جمعه نجف‌آباد مشغول صحبت بود كه دو نفر وارد شدند. سه بار جلو آمدند و نزدیك دكتر نشستند، ولی بدون این‌كه كلمه‌ای حرف بزنند، بلند شدند و بیرون رفتند، تا این‌كه دكتر به آن‌ها گفت: اتفاقی افتاده؟ شماها چیزی می‌خواهید به من بگویید؟
یكی از آن‌ها گفت: بله.

دكتر رو به او نشست و با دلهره گفت: بگو! پسرم چیزیش شده؟

جوان كه از سؤال ناگهانی دكتر دست‌پاچه شده بود، بدون فكر كردن، سریع جواب داد: بله! آقا مجید زخمی شده است.



دكتر صاف نشست و قرص و محكم گفت: این بازی‌ها چیست درمی‌آورید؟ رك‌ و راست به من بگویید چه اتفاقی برای او افتاده، شهید شده؟
جوان از آرامش، قدرت و صراحت دكتر، قوت قلب گرفت و گفت: بله آقای دكتر!



دكتر برخاست و از سنگر بیرون رفت. چند لحظه‌ای بیرون ماند، دوباره برگشت و گفت: می‌خواهم جنازه‌اش را ببینم.



آن‌ها دكتر را نزدیك خط مقدم، به معراج شهدا و كانتینرهایی كه بدن‌ شهدا داخل آن‌ها بودند، بردند. چند دقیقه بین شهدا گشتند تا این‌كه یك جنازه را روی خاك، روبه‌روی دكتر قرار دادند و گفتند: این پیكر آقا مجید شماست.



جنازه سر نداشت. رگ‌های گلویش پیدا بودند. دكتر دوزانو روی زمین نشست و به جیب لباس مجید كه خونی بود، خیره شد. روی یك تكه پارچه سیاه كوچك، نوشته شده بود مجید ابوترابی. خم شد و رگ‌های گلوی مجید را بوسید.


روز وصل دوستداران یاد باد           یاد باد آن روزگاران یاد باد

جهت استفاده از مطالب بیشتر می توانید به وبلاگ بنده مراجعه نمایید :  گذر دوست   لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب hosein-sadat تشکر کرده اند:
FREE MAN, iran4moderntalking

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان