در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث فيلم و سينما به بحث بپردازيد
Major II

Major II



نماد کاربر
پست ها

1796

تشکر کرده: 13 مرتبه
تشکر شده: 19 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 25 شهریور 1385 16:18

آرشيو سپاس: 216 مرتبه در 105 پست

بهانه باران(داستان آشنایی یک زوج معروف سینمایی)

توسط Karim1504 » جمعه 21 مهر 1385 21:03

پشت چراغ قرمز خيابان مولوی ايستاده بودم.برف پاکنهای اتومبيلم با حرکاتی کند قطرات باران را از روی شيشه اتومبيل جمع می کردند اما حريف باران نمی شدند.در حالی که به تلاش بيهوده برف پاکنها نگاه می کردم و ناخوداگاه به عابرين پياده که از لابه لای اتومبيلها عبور می کردند می نگريستم ناگهان چشمانم از تعجب گشاد شد و بی اختيار نام فريدون از دهانم نه از ذهنم گذشت!باورکردنی نبود.جوان ژوليده ای که از مقابل اتومبيلم گذشت و در صف عابران ان سوی خيابان مثل قطره ای که به دريا پيوسته باشد محو شد فريدون بود.شايد فقط شباهت بسياری به او داشت و يا شايد از پشت پرده شفاف باران بی امان:من ان رهگذر را شبيه فريدون يافته بودم.فريدونی را که من می شناختم شيکپوشترين و اراسته ترين جوان کلاس ما بود ممکن نبود در مدت يکی دو سال به چنين جوان ولگرد و بی سرو پايی تبديل شده باشد.موهای ژوليده:ريش نتراشيده:لباس مندرس:کفش پاره پاره و پای بی جوراب و ...اما نه خودش بود.من با خطوط چهره او کاملا اشنا بودم.ممکن نبود فريدون را با کس ديگری اشتباه بگيرم.قطعا خودش بود بدون هيچ شبهه ای......صدای بوق اتومبيلها مرا به خود اورد.چراغ راهنمايی سبز شده بود.ناگزير حرکت کردم.اما بی اختيار خودم را به محاکمه کشيدم:من فريدون را به چنين وضعی انداخته بودم بی هيچ ترديدی و بايد هم جبران می کردم.البته اگر از عهده اش بر می امدم...تمام مدتی را که مقابل دوربين فيلمبرداری بودم حواسم به فريدون بود طوری که يکبار کارگردان مجبور شد دستور کات دهد و دور از چشم بقيه بازيگران زبان به ملامتم بگشايد.بعد از اتمام فيلمبرداری بدون اعتنا به دوستانم که می خواستند از علت ناراحتی ام باخبر شوند سوار اتومبيلم شدم و مستقيم به اپارتمانم رفتم.تلفن را قطع کردم و در حالی که خودم را در اتاقم حبس کرده بودم خودم را به محاکمه کشيدم....من با فريدون در کلاس تمرين هنرپيشگی اشنا شدم.يک روز که به خاطر تمرين يکی از نقشهايم که مورد تشويق استادمان قرار گرفته بودم:فريدون(شيک پوشترين و بچه اعيان ترين شاگرد کلاسمان)با لبخند پيش من امد و ضمن تبريک به خاطر بازی درخشانم خودش را معرفی کرد و گفت:من فريدون سرمد هستم.حيف نيست که در يک کلاس باشيم و يکديگر را خوب نشناسيم؟اگرچه نسبت به جوانهای مرفه که بازيگری را يک تفنن می دانستند نظر خوشی نداشتم و از فريدون بيش از بقيه دوری می کردم ولی ان روز بخاطر موفقيتم لبخندی زدم و گفتم:من بهانه باران هستم خوب شد؟اگر چه پی برد که دستش انداخته ام ولی بروز نداد و با حاضر جوابی گفت:از اشنايی با شما خوشوقتم....فقط نمی دانم شما را بهانه باران صدا بزنم يا ابر؟هر دو زديم زير خنده اين گونه بود که با هم اشنا شديم در حالی که من همانطور که گفتم نسبت به ثروت و رفاه او احساس حسادت می کردم و تقريبا از او دوری می کردم ولی فريدون از هر بهانه ای برای صحبت با من استفاده می کرد.در يکی از روزهای پايانی دوره:فريدون بی مقدمه به من گفت:بهانه...به نظر تو من می توانم در رشته بازيگری موفق شوم با وقت تلف می کنم؟گفتم:اميدوارم موفق شويد اما شما می دانيد که در کار سينما و تئاتر نظر کارگردان و تهيه کننده حرف اول را می زند نه استعداد بازيگر...اما من بايد حتما موفق شوم چون به پول ان نياز دارم.لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت:من هم بايد موفق شوم اما...حرفش را ناتمام گذاشت و همين مرا کنجکاو کرد که دليلش را بدانم او که نيازی به پول ناچيز بازيگری نداشت.لذا گفتم:چرا بايد موفق شويد؟شما که به دستمزد اندک بازيگری نياز نداريد؟لابد به خاطر شهرت است؟لبخند تلخی زد و گفت:پدر و مادرم به حد کافی پول دارند شهرت هم زود گذر است فقط می خواهم به خانواده ام ثابت کنم که می توانم در هر کاری موفق شوم فقط همين..زيرا پدرم عقيده دارد که من عرضه هيچ کاری را ندارم.

و حالا شما می خواهيد بخاطر اثبات لياقت بازيگر شويد؟سرش را به علامت تائيد تکان داد و سکوت کرد.من هم سکوت کردم و قدم زنان تا نزديک اتومبيل او رفتيم.وقتی خداحافظی کردم به خود امد و گفت:چرا انقدر پول بازيگری برای شما مهم است؟با لحنی عصبی و پرخاشجويانه گفتم که چون مادرم خياط است و بايد با سوزن زدن به چشمهايش خرج زندگی ام را تامين کند...حالا فهميديد؟منتظر شنيدن جوابش نشدم و شتابان از او دور شدم.در حالی که به شدت از سوال بی مورد او ناراحت بودم و تصميم گرفتم که ديگر به او اعتنايی نکنم.روزهای پايانی دوره نزديک می شد.از طرف هنرستان من و چند نفر ديگر را به چند فيلمساز معرفی کرده بودند اما خبر نداشتم او را هم معرفی کرده اند يا نه؟اخرين روز فرا رسيد و من به عنوان شاگرد اول کلاس در ان دوره معرفی شدم.اگرچه در دانشکده هنرهای نمايشی هم قبلا شاگرد اول شده بودم اما اين موفقيت طعم بهتری داشت:طعم رها شدن در اقيانوس کار...طعم پولدار شدن و ..طعم شهرت...در ميان ابرها سير می کردم که فريدون مقابلم سبز شد و مثل هميشه بی مقدمه پرسيد:امروز ناهار را مهمان من باشيد اخر..امروز اولين قدم موفقيت را برداشته ايد.امروز روز شماست.اجازه بدهيد من هم سهم کوچکی داشته باشم.پيشنهادش غافلگيرم کرد.موافقت کردم و برای اولين بار سوار اتومبيلش شدم اتومبيلی که در روياهايم نيز قادر به سوار شدن بر ان نبودم.در رستوران يکی از برجهای معروف غذا خورديم و او انقدر از ثروت و تجمل خانواده اش صحبت کرد که من احساس نفرت کردم انقدر که از پذيرش دعوتش پشيمان بودم.ناگهان او دستش را روی دستم گذاشت و گفت:بهانه....حاضريد با من ازدواج کنيد.دستم را کشيدم.از جا بلند شدم و گفتم:خير..می خواهيد بدانيد چرا؟...چون از شما به شدت متنفرم.قبل از اينکه جوابش را بشنوم شتابان خود را به اسانسور رساندم و رستوران را ترک کردم.در حالی که احساس می کردم تنفری محبت اميز به فريدون دارم....ماجرا را با مادرم در ميان گذاشتم.حرکتم را تائيد کرد و گفت:پولدارها...عشق را نمی شناسند.بهای محبت را می دهند و ان را مثل يک کالا از بازار می خرند هر وقت هم احساس کنند برايشان کهنه شده است مثل لباسشان عوض می کنند درست مثل کاری که پدرت با من کرد:اول اشنايی با من شاعرانه ترين حرفها را به پايم می ريخت.گرانبهاترين کادوها را برايم می خريد اما هنوز تو به دنيا نيامده بودی که ((نو))به بازار امده ای را طالب است.من کهنه و دل ازار بودم.با طلاق موافقت کردم و از وی جدا شدم.لااقل تو از همان راه که من رفتن نرو...و همان اشتباه را که من مرتکب شدم تکرار نکن.چند ماه بعد فريدون به ديدارم امد ان هم در يکی از بدترين روزهای زندگی ام.روزی که مطلع شده بودم تهيه کننده فيلمی که من يکی از رلهای حساس ان را به عهده داشتم ورشکست شده و فيلم نيمه کاره خواهد ماند.زيرا هنرپيشه ای که نقش مقابل مرا بازی می کرد در اثر يک تصادف رانندگی فوت کرده است ان هم در شرايطی که بيش از۶۵دقيقه از قصه فيلم فيلمبرداری شده بود و امکان تجديد فيلمبرداری نيز وجود نداشت.در چنين روزی فريدون با ديدگانی سرخ و وضعی اشفته به ديدارم امد و باز بی مقدمه گفت:بهانه...ما فنا شديم.کارخانه پدرم اتش گرفت و دار و ندارمان را صرف پرداخت غرامت طلبکاران کرديم.بعيد نيست که پدرم را روانه زندان کنند.اما من کاری پيدا کرده ام که بتوانم روی پای خود بايستم اگر شما پيشنهاد ازدواج مرا قبول کنيد نجات پيدا می کنم.فريدون که مرواريد اشک در صدف ديدگانش شکسته بود سکوت کرد.من مردد بودم که به او چه جوابی بدهم.شايد اگر به سکوتش ادامه داده بود بی ترديد پيشنهادش را می پذيرفتم زيرا قلبا به او علاقه پيدا کرده بودم اما مثل انکه تاب سکوت را نياورد و گفت:اگر شما هم جواب رد به من بدهيد فنا می شوم.بی اختيار زبانم با قلبم دورويی کرد و بر خلاف ميلم گفتم:متاسفانه من نجات غريق نيستم..فنا بشويد و يا نشويد به من ارتباطی ندارد.با خودخواهی او را ترک کردم و رفتم.اما يادش از خاطرم نرفت.هر وقت به ياد چهره غمگين او می افتادم متاثر می شدم که چرا شکسته را شکستم و چرا دست ياری ام را به سوی او دراز نکردم.اما در عين حال به خود اميدواری می دادم که شايد نجات غريق ديگری فريدونم را دستگيری کرده باشد تا ان اينکه ان روز ژوليده و پابرهنه و پريشان در خيابان و زير باران ديدمش.......تصميم خودم را گرفتم...اولين درس عشق سرانداختن و با بلا ساختن است.رفتم تا فريدون را بيابم و پيشنهاد ازدواجش را بپذيرم و حتی اگر معتاد به مواد مخدر باشد نجاتش دهم.در جستجوی فريدون راهی ميدان مولوی شدم.پيدا کردنش در مکانی که هزاران ولگرد شبيه خودش در ان لجنزار می لوليدند دشوار بود اما بر حسب اتفاق در اخرين لحظات که کم کم داشتم نااميد می شدم او را ديدم که قفس چند پرنده را دکان امرار معاش کرده است و در گوشه ای به انتظار مشتری بود.جلو رفتم.او از ديدن من يکه خورد و در حالی که سيل اشک از ديدگانم جاری بود گفتم:فريدون..من...امده ام.....تا پيشنهاد ازدواجت را بپذيرم البته اگر هنوز هم در قلبت جايی داشته باشم.قطرات اشک در چشمش جوشيد اما هنوز جوابی به من نداده بود که چند جوان ولگرد به او حمله کردند و چند مامور انتظامی دور انها را گرفتند و دست بند فولادين را ديدم که به دستهای فريدون جفت شد و من از هوش رفتم...وقتی چشم گشودم روی تخت بيمارستان بودم و سبد گلی بزرگ نيمی از اتاق را پوشانده بود و از ان عجيب تر حضور فريدون بود که با اراسته ترين وضع ممکن در کنار تختم ايستاده بود کمی دورتر مادرم در کنار زن و مرد سالمندی ايستاده بود و همگی با چشمان تر لبخند می زدند.مجددا چشم بر هم گذاشتم تا ان رويای دلپذير را برای ابد در خاطرم زنده نگه دارم.اما رويا نبود واقعيت بود...حقيقت داشت.اما راز پشت پرده ان حقيقت را۳روز بعد که فريدون با پدر و مادرش برای خواستگاری از من به خانه امان امدند فهميدم.فريدون به تصور اينکه اگر بگويد فقير و ورشکسته شده اند می تواند رضايت مرا جلب کند دروغ گفته بود و وقتی باز جواب رد شنيده بود تلاش کرده بود از راه موفقيت در بازيگری توجه مرا به خود جلب کند و ان روز بارانی که ديده بودمش و ان روز که به خواستگاريش رفته بودم و شاهد دستگيريش بودم در حال بازی در اولين فيلم سينمايی اش بود.فيلمی که يکی از برجسته ترين کارگردانان کشور(که به کاشف استعدادهای درخشان شهرت دارد)کارگردان ان بود و رل اول را به فريدون داده بود و اميد زيادی به موفقيت فيلم داشت.بعد از ازدواج با فريدون متوجه شدم که او قبل از امدن به کلاس بازيگری فارغ التحصيل رشته حقوق قضايی شده بود و دلبستگی اش به من او را به کلاس بازيگری کشانده بود.يعنی عشقی ريشه دار و پايدار و نه هوسی زودگذر...امروز من و فريدون سوار بر بال شهرت برای اولين بار قرارداد بازی در يک فيلم مشترک را امضاء کرديم.فيلمی که بر اساس قصه زندگی خودمان است و ديروز اولين روزی بود که فريدون دفتر وکالتش را گشود و من در حالی که تزئين دفتر کارش را به عهده گرفته ام به درخواست يکی از نويسندگان(که در پيشرفت ما نقش مهمی داشت)با موافقت فريدون قصه اشنايی مان را(با نام مستعار)نوشتم و در اختيارش گذاشتم تا پس از تنظيم منتشر کند به شرط اينکه هويت ما را فاش نکند.


منبع :http://superspace.blogfa.com
نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت...
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 2 مهمان