بنيادهاي پايه اي خِرد را قبول نداريم
گفتاري در باب سنت خرد ورزي و موانع آن در ايران
نويسنده:دكترسيدمحمدطبيبيان
علت اينكه بحث خرد ورزي را براي طرح در اين جلسه انتخاب كردم برخي سئوال هايي بود كه مي توان زير سرفصل سنت خرد ورزي در فرهنگ ايران مطرح كرد. در واقع طرح اين پرسش ها كه به چه دليل به نظر مي رسد ما ايراني ها نمي توانيم مشكلات جمعي خودمان را حل كنيم؟ اين سئوالي است كه براي من پيوسته مطرح است. از صد سال گذشته و از دوران انقلاب مشروطيت قبل از اينكه بسياري از كشورهاي موجود تشكيل شوند و به صورت شخصيت هاي ملي به وجود بيايند، ما ايراني ها حركات اجتماعي معني داري مثل انقلاب مشروطه را آغاز كرديم. كشورهايي كه طبيعتاً از نظر جغرافيايي وجود داشتند- اما از نظر شخصيت هاي ملي وجود نداشتند، بعدها به وجود آمدند و سيستم سياسي پيدا كردند. ملت هاي جديد، دولت هاي جديد پيدا كردند، هويت پيدا كردند و بسياري از آنها از ما جلو افتادند. مانند اندونزي، مالزي و... ما اگر سابقه تاريخي خودمان را بررسي كنيم، مي بينيم بسياري از مسائلي كه امروز با آنها دست به گريبان هستيم، پيوسته از طرف انديشمندان و متفكران ايراني طرح شده است. مثل مسئله وابستگي بودجه به نفت. اگر دقت شود مي بينيد، ده ها سال است اين مسئله مطرح بوده، يعني از اواخر دوره قاجاريه پيوسته مطرح شده است. اينكه ما صادرات توليدشده صنعتي نداريم، صنعت اساسي و ريشه دار نداريم، براي جوانانمان شغل نداريم و جامعه با مشكل فقر روبه رو است مسائلي است كه يك قرن است مطرح مي شود. همين طور مشكلات مختلف سياسي، اجتماعي و مسائل مختلف ديگري كه ما در يكصد سال اخير به نتيجه اي نرسيديم. مانند حكومت قانون و آزادي هاي اساسي. نمي توانيم بگوييم ۵ تا ۱۰ تا مسئله مان را حل كرده ايم حالا سراغ بقيه مسائل برويم. ما يك نوع اشكال در اين خصوص داريم: به عنوان يك ملت به نظر مي رسد مسائل جمعي خودمان را نمي توانيم حل كنيم. براي حل مسائل عمومي مان مشكل داريم. اين سئوال يكي از سئوالاتي است كه هميشه براي من مطرح بوده و به آن فكر مي كنم: چرا سازوكارهاي خودكار نظام اجتماعي طي حداقل يكصد سال اخير نتوانسته ما را در يك مسير بهبود قرار دهد؟ چرا سازوكار هايي وجود دارد كه با پويايي خود ما را دائم در بحران و اضطراب و در حالت درجا زدن نگه مي دارند؟ سئوال من جنبه سياسي ندارد. از نظر ما كه رشته علوم اجتماعي و اقتصاد را تدريس مي كنيم اين يك سئوال علمي است. اگر از سال ۱۹۸۰ يعني همان را به عنوان شاخص انتخاب كنيم، مي بينيم در سال ۱۹۸۰ درآمد سرانه مان حدود ۱۵۰۰ دلار بوده و درآمد سرانه كشوري كه ما به عنوان دشمن [آمريكا] با بلند نظري انتخاب كرديم ۱۲ هزار دلار بوده است.
درآمد سرانه ما الان بين ۱۵۰۰ تا ۲ هزار دلار است و آمريكا از ۴۰ هزار دلار هم گذشته. نه تنها آمريكا بلكه كشور هايي كه از ما عقب تر بودند هم جلو افتاده اند. جاهايي كه جزء مناطق مخروبه دنيا بودند آباد شده اند، مناطقي كه به طرز عجيب و غريبي عقب افتاده بودند. مانند چين كه ۶۰سال پيش مردمي با شرايط رقت بار داشت و فيلم جنگ ترياك ما را به ياد آن شرايط مي اندازد اكنون كشوري غيرقابل چالش شده است كشورهايي كه هيچ وقت حساب نمي شدند مثل كره و مالزي و دبي امروز از ما جلو افتاده اند. اين سئوال مطرح است كه چرا؟ مسئله ما فقط مسئله اقتصاد نيست. اگر در حيطه اقتصاد فكر كنيم، ما دچار ركورد هستيم و همين طور كه ارقام و اعداد را مي دانيد ميليارد ها دلار به طور بي سابقه به اقتصاد كشور ما تزريق شده. خيلي از اين كشورها كه از ما جلو افتاده اند اين امكانات را هم نداشته اند. بعضي از كشورها از نظر سياسي پيشرفت نكرده اند، همچنان سيستم هاي استبدادي دارند، ولي از نظر اقتصادي پيشرفت كرده اند. بعضي از كشورها از نظر سياسي و اقتصادي پيشرفت نكرده اند ولي از نظر اجتماعي رشد داشته اند. به نظر مي رسد كه ما در حيطه هاي مختلف از كاركرد هاي خودمان راضي نيستيم. دائماً مقامات و مردم اين را بيان مي كنند. هم از نظر اقتصادي بيان مي كنيم (كه ما بايد جلوتر باشيم)، هم از نظر سياسي. اين بحث مطرح است كه ما بايد وراي شرايط فعلي مان باشيم. از نظر اجتماعي مسائل مختلف مثل بيكاري، اعتياد، مشكلات جوانان، توزيع درآمد نامناسب، اختلاف بين مناطق كشور، مشكلات حاد گسترده در خيلي از مناطق مورد توجه و بحث فراوان بوده است. به نظر مي رسد كه مسئولان اجتماعي ما هم با توجه به توقعات خودمان كاركرد خوبي نداشته اند. چرا اين طور است؟ اين سئوالي است كه مطرح مي كنم و سعي مي كنم كه براي آن جوابي پيشنهاد كنم البته مطمئنم جواب ناقصي است. ولي اميدوارم اهل فكر و انديشه به اين سئوال به صورت علمي فكر كنند. ممكن است كه ما عوامل و افراد مختلفي را سرزنش كنيم، مثلاً ما هميشه اين عادت را داشته ايم كه خارجي ها را سرزنش كنيم. مي گوييم كه توطئه مي كنند و نمي گذارند ما پيشرفت كنيم يا مي خواهند ثروت هاي طبيعي ما را غارت كنند و نمي گذارند ما پيشرفت كنيم. هميشه ادعا مي كنيم خارجي ها فتنه مي كنند و ما را عقب نگه مي دارند. به نظرم مي رسد كه اين جواب، جواب قانع كننده اي نيست. حداقل بنده به عنوان يك نفر دانشجوي علوم اجتماعي با اين توضيح قانع نمي شوم.
ادامه دارد...
(نظرسنجي) ريشۀ اصلي مشکلات کشورمان چيست؟
مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت
توطئه هاي بيروني- البته هميشه هم هست شكي نيست - بازي سياست بين كشورها يك «بازي» خيلي خيلي ظريفي است و همه به نفع خودشان كار مي كنند و اين قابل انتظار است. يك عده مي گويند ما بداقبال هستيم، سرنوشت محتومي داريم، شايد آن هم براي شرايط ما يك توضيح قابل قبولي نباشد. من به دو اثري كه در سال هاي اخير نوشته شده اشاره مي كنم كه شايد بيشتر به اين موضوع فكر كرده اند. يك نفر كتابي نوشته تحت عنوان «جنگ ايرانيان با تاريخ خود» كه فكر مي كنم اواخر دهه ۱۹۹۰ چاپ و منتشر و توسط جان لينبرت نوشته شده است. او نوشته كه ايرانيان به ناگاه با تاريخ خودشان به جنگ پرداخته اند و با فرهنگ خودشان به مقابله و معارضه پرداخته اند. او هم همين سئوال را مطرح مي كند: چطور شده ايران كه يك مملكت با فرهنگ است و هميشه به واسطه فرهنگش شهرت داشته و از طريق هنر و سابقه خوب فرهنگي در جهان معروف بوده است و با نام فلاسفه، شاعران و متفكران بزرگ شناخته شده چرا ناگهان به اين روز مي افتد. فرض كنيد هرجا كه از ايران در محافل بين المللي صحبت مي شود به نحوي منفي است و با كارهاي منفي شناخته مي شوند. لينبرت مولف كتاب مزبور مي گويد كه ايرانيان به دليلي با تاريخ خودشان شروع به جنگ كرده اند. اين كتاب بسيار جالبي است هرچند كه قانع كننده نيست. مقاله ديگري كه به آن اشاره مي كنم آقاي «همايون كاتوزيان» تحت عنوان «جامعه ايران، جامعه كوتاه مدت» يا جامعه كلنگي نوشته اند. دكتر كاتوزيان استدلال مي كند كه به دلايل فرهنگي جامعه ايران يك جامعه كلنگي است مثل ساختمان كلنگي كه آن را مي سازيم و بيست سال بعد كه كهنه شد، تيشه به ريشه آن مي زنيم تا يك ساختمان ديگر بسازيم. ايشان استدلال مي كند كه اين اتفاق به طور مرتب در كشور رخ داده است. مرتب يك عده مي آيند پايه اي مي گذارند، بنيادها ونهادهايي را مي سازند، بعد از ۲۵ سال يك نسل يا يك عده ديگر مي آيند آن را تخريب مي كنند و شروع مي كنند دومرتبه پايه ديگري مي گذارند، دومرتبه كساني آنها را مي سازند، بعد يك عده ديگر مي ريزند و تخريب مي كنند و بعد از اينكه تخريب شان را كردند آنها هم سعي مي كنند پايه جديدي بگذارند و همين كار را هم مي كنند، تا نسل بعدي آن را خراب كند. به همين دليل كاتوزيان اسم جامعه ايران را گذاشته جامعه كوتاه مدت. دليل اينكه نام جامعه ايران را در مقايسه با جامعه اروپايي، جامعه كوتاه مدت مي گذارد، اين است كه در جامعه اروپايي نهادهاي سياسي _ اجتماعي _ اقتصادي و كمپاني هاي بزرگ شكل مي گيرند و دوام مي يابند و به جهت وجود همين نهادها جامعه بادوام مي شود و جوامع بلندمدت نام مي گيرند. ما در انگلستان بانك هايي با قدمت ۱۰۰ يا ۱۵۰ سال داريم، كمپاني هايي داريم كه بيش از يك قرن است كار مي كنند، نشريات و روزنامه هايي مي بينيم كه ۱۰۰ سال است منتشر مي شوند. همچنين انجمن ها و احزاب با قدمت چندصدساله وجود دارد ولي در كشور ما نهادها و بنيادها و بناها، كوتاه مدت و كلنگي هستند. كاتوزيان در مقاله بسيار جالبي كه اخيراً در ژورنال مطالعات خاورميانه چاپ شده علت اين شرايط را توضيح مي دهد. مي گويد كه رابطه خاص دولت _ ملت دليل آن است. اين رابطه خاص در ايران در طول تاريخ براساس استبداد شكل گرفته، به همين دليل هم ما هميشه اين ويژگي را ملاحظه مي كنيم كه حكومت ها از ملت مي ترسيده اند. حكومت ها از ملت ها مي ترسيده اند و مردم هم از حكومت ها نفرت داشته اند. در طول تاريخ، اين ويژگي را ما مي بينيم و جالب توجه آنكه كاتوزيان توجه ما را به اين نكته جلب مي كند. ملاحظه مي كنيم هنگامي كه حكومت ها تغيير مي كنند، مسئولان حكومتي از دست مردم به بيگانه پناه مي برند. به جاي اينكه مورد محبت و علاقه مردم باشند، مورد نفرت هستند. اين كنش و واكنش ها محركه اي براي شكل دهي به حركت هاي سياسي _ اجتماعي در كشور ما است كه سبب شده است نهادهاي سياسي و مدني و اقتصادي شكل نگيرد. از جمله مهمترين نهادهايي كه به دليل همين كنش و واكنش ها شكل نگرفته، نهاد مالكيت خصوصي و قداست آن است. در كشور ما مالكيت خصوصي وجود دارد، ولي نه به صورت يك حق قابل احترام و مقدس بلكه مالكيت خصوصي به صورت يك امتياز است و امتياز كساني كه به قدرت نزديك هستند و كساني كه از قدرت دورند مالكيت خصوصي شان مخدوش يا به راحتي مصادره و نقض مي شود. اين اتفاق در طول تاريخ مي افتد و ماركس هم در بررسي تاريخي كه از ايران كرده، به آن توجه داشته است. ماركس خيلي با دقت در يك مقاله كه مربوط به بيش از يك قرن پيش است مي گويد كه ايران و هند نمي توانند پيشرفت كنند. به دليل اينكه در اين كشورها مالكيت خصوصي محترم شناخته نمي شود. مقاله دكتر همايون كاتوزيان يعني مقاله جامعه كوتاه مدت نيز بسيار جالب و خواندني است ولي به نظر من توضيح كافي را ارائه نمي كند. مي گويد رابطه حكومت و مردم از قرن ها و هزاران سال پيش به همين شكل بوده يعني ترس حكومت از مردم و نفرت مردم از حكومت. ولي اين توضيح كافي نيست. بايد توضيح آن پرسش را در جاهاي عميق تري پيدا كنيم. اينكه چرا ما اين وضع را داريم، چرا اين طوري است، چرا تاريخ ما اين است و به خصوص در دنياي معاصر كه تحولات و دايناميك خيلي شديد است، اين دايناميك جهان بر يك كشور و ملتي مثل ما اثرات بسيار شديد و مخربي مي تواند بگذارد. براي همه كشورها همين طور است. همان طور كه مي بينيد بسياري از كشورها در همين قرن اخير مضمحل شدند و ديگر نتوانستند روي پاي خودشان بايستند، فرهنگ ها از بين رفته اند. اگر ثبات اساسي نداشته باشيم اين ضربات بيروني باعث مي شود كه در درون عدم ثبات بيشتري داشته باشيم. توضيحي كه براي پرسش مطرح شده در ابتداي بحث به نظر من مي رسد اين است كه انقلاب انديشه قرن ۱۷ در دنيا كه به آن عصر روشنگري مي گويند، در جامعه ايران اتفاق نيفتاد. ما انقلاب فكري قرن ۱۷ به بعد را كه در اروپا و جهان اتفاق افتاد با توجه به سابقه غني فكري كه داشتيم، دور زديم. ما ۳۰۰ سال است كه عصر روشنگري را داريم دور مي زنيم و فكر مي كنيم كه به آن احتياجي نداريم و لازم نيست از آن عبور كنيم. به همين دليل چون مقطع عصر خرد و روشنگري را دور زده ايم و رسيده ايم به قرن بيست و يكم، بعضي بنيادهاي پايه اي خرد را قبول نداريم. به نظر بنده عدم پذيرش عمومي توان انسان ها به دانستن و در نتيجه عدم به رسميت شناختن توان انسان ها در آزاد بودن هنوز براي جامعه و مجموعه ما كاملاً جا نيفتاده است. يكي از نكات مهم حركت فرهنگي قرن هفدهم به بعد و عصر روشنگري و عصر خردورزي همين اعتقاد است. افرادي مثل كانت و قبل از آن دكارت و مانند آنها از اينجا شروع مي كنند كه انسان ها توان فهميدن را دارند، چون توان فهميدن و كسب دانش را دارند پس مي توانند آزاد باشند و براي اينكه بتوانند آزاد باشند، لازم است توان خردورزي را هر چقدر كه مي شود توسعه داد و اين جمله بسيار مشهور دكارت را هميشه دوستان شنيده اند كه «عقل در جوامع انساني به طور مساوي قسمت شده است.» ولي نكته اي كه وجود دارد مشكل درست راه بردن عقل است. نحوه درست راه بردن عقل متفاوت است. بعضي ها مي آموزند كه عقل را درست راه ببرند كه به نتيجه برسند، بعضي ها اين را نمي آموزند و اين مهارتي است آموختني و فطري نيست. مغز انسان به زبان امروز مثل يك كامپيوتر، يك hard ware است. هر كامپيوتر يك سخت افزاري دارد. مغز انسان از نظر سخت افزاري و ساختار فيزيولوژي طي ۱۰ هزار سال يا بيشتر تغيير زيادي نكرد و مغز از نظر توانايي و ذهن تغيير چنداني نكرده است. آنچه كه تغيير كرده، نرم افزارهاي مغز و آداب و روش هاي خرد است. همه ما كه به دبيرستان و دانشگاه رفته ايم و رياضي خوانده ايم مي دانيم كه رياضي را دكارت پايه گذاري كرده بود. محور مختصات، به كار بردن معادلات، تلفيق هندسه و جبر، به كار بردن سمبل هاي حروف در رياضي و... اينها قبلاً در رياضي نبود. خوارزمي پايه گذار جبر است اما به صورت حرفي و كلامي و توضيحي. اولين كسي كه اينها را فرموله كرد، دكارت بود. x و y و z را به صورت متغير و a و b و c به صورت پارامتر را دكارت پايه گذاري كرد و جبر را متحول كرد براي اينكه ابزار فكر كردن صحيح را فراهم كند. ما در دبيرستان و دانشگاه جبر مي خوانيم اما فقط براي نمره و توجه نمي كنيم كه پايه گذاران اين مباحث، اين ابزار را براي درست فكر كردن پايه گذاري كرده اند. مثلاً كساني كه مشتق و انتگرال را اختراع كردند به خاطر اين بود كه دايناميك را به تفكر وارد كنند و امروز همان طور كه مي بينيد تمام علوم به رياضي نوشته مي شود. رياضي زبان دقيق منطق است. من بعضي از كتاب هاي قديمي منطق را پيدا كردم و نگاه كردم. مثلاً منطق مظفر را خواندم و ديدم چقدر ساده مي شود همان مباحث را به صورت جبر مجموعه ها خلاصه تر و فشرده تر ارائه كرد. بنابراين تمام قسمت هاي مهم رياضي براي درست فكر كردن و سروسامان دادن به خرد و درست راه بردن خرد و به نتيجه رسيدن صحيح و ابزار كردن رياضي براي خردمندي است. پيرو همين هم هست كه علوم به وجود آمده است. علوم نرم افزارهاي ذهن انسان هستند. رياضي كمك كرده كه فيزيك توسعه پيدا كند. فيزيك نيوتن، فيزيك اينشتين با تحولات رياضي توسعه پيدا كردند، همين تحولات كم و بيش در علوم اجتماعي هم مثلاً در اقتصاد، جامعه شناسي، روان شناسي و مردم شناسي اتفاق افتاده است. اينها همه سنت هاي چكش خورده خرد است
ادامه دارد...
ادامه دارد...
يك وجه ديگري كه در دوران خردمندي و روشنگري _ كه ما هنوز آن را در جامعه مان قبول نكرده ايم و حتي روشنفكران ما هم به طور كامل به آن نرسيده اند _ اصل قبول و پذيرش آزادي و كرامت فرد انسان است. براي دانشجويان در درس روش تحقيق مي گويم كه پيشرفت علوم كه امكان كالاها و خدمات مختلف را فراهم كرده، بر حول كاربرد خرد براي بهروزي انسان شكل گرفته است. اين را سال هاي پيش زماني فهميدم كه به يك كشور كمونيستي رفتم و آ نجا ديدم اصالت فرد انساني را به رسميت نمي شناسند و به همين دليل نمي توانند به اين ترتيبي كه در كشورهاي پيشرفته وجود دارد، علم پيشرفته و پويا هم داشته باشند. آنها هميشه بايد نگاه مي كردند كه بقيه دنيا چه چيزي را يافته و آن را تقليد كنند. در چنين جامعه اي فرد انسان و حقوق فرد انساني و آزادي هاي فرد انساني و كرامت انساني مهم نيست. اين فرد بايد ارزش داشته باشد تا بتواند خودش را بيان كند. او بايد با قدرت خريد و پول خودش راي بدهد و بگويد كه من اين كالا را مي خواهم. تا وقتي كه افراد اين راي را ندهند توليدكننده علامت نمي گيرد كه آن را توليد كند و به دست مردم برساند. پيشرفت پايدار در سازمان اقتصادي مقدور است كه در آن كرامت انساني معتبر شمرده شود. سازمان اقتصادي كه براساس بازار رقابت آزاد شكل مي گيرد. آنجا است كه مردم با پولشان راي مي دهند و جايي كه مردم با پولشان راي مي دهند بهترين راي است. همين نظام مي تواند توسعه اقتصادي پيدا كند. انقلاب عقلانيت در اروپا به دلايل مختلفي ظهور كرد كه شايد الان براي ما قابل درك نباشد. من هنوز به جواب قانع كننده اي نرسيده ام. چند صد سال پيش اين انقلاب فكري به چه دليل اتفاق افتاده است. مي گويند فتح قسطنطنيه به دست سلطان محمد فاتح خيلي مهم بوده است. اما به هر حال اين تحولي كه اتفاق افتاد، چند پيامد داشته كه همين طور آمده جلو تا قرن بيست ويكم را ساخته است. چه ما بپسنديم چه نپسنديم، چه بخواهيم چه نخواهيم اين فراگرد آنقدر قدرتمند است كه سازوكار خودش را دارد، يك جزء آن به كار بردن منطق و عقلانيت است كه به صورت علوم امروز شكل گرفته است. همان گونه كه كانت هم به خوبي در پايان قرن هجدهم بيان كرده، عقلانيت در انديشه پايه علوم و عقلانيت در سليقه و قضاوت فردي تبديل به مباني اخلاق و عقلانيت در زيبايي شناسي تبديل به هنر شده است. يعني دامنه عقلانيت توسعه پيدا كرده است. در جامعه امروز چند مورد است كه از هم قابل تفكيك نيست. يكي اعتقاد به آزادي فرد و كرامت فرد. يكي ديگر اعتقاد به مكانيسم بازار آزاد و سوم اعتقاد به مكانيسم مشاركت افراد در سياست و اگر اين سه تا نباشند پيشرفت فني و تكنولوژي و علمي به وجود نمي آيد. افرادي تصور مي كنند ما فيزيك پيشرفته مي توانيم داشته باشيم، فكر مي كنند ما مي توانيم در فيزيك و شيمي و پزشكي جلو بيفتيم ولي آن اجزاي ديگر را نداشته باشيم. من اين را به عينه ديده ام كه نمي شود. ما مي توانيم تقليدكننده باشيم. كشورهاي شرقي _ كمونيستي سابق _ تقليد مي كردند، به تقليد از غربي ها تلفن و هواپيما مي ساختند ولي هيچ خلاقيتي نمي توانستند ايجاد كنند. ما نمي توانيم علوم پيشرفته و پيشرونده داشته باشيم بدون اينكه آن سه مورد را دارا باشيم. پس اين سنت خرد كه بنده اجزاي آن را عرض كردم را چون ما دور زده ايم و قبول نداريم يعني مثلاً هنوز به كرامت فرد انساني اعتقاد نداريم. من گاهي اوقات در صحبت با دوستاني كه در مسائل سياسي خيلي هم پيشرو هستند مي گويم اين درست است كه ما مسلمان هستيم و اسلام قبل از ساير دكترين ها به كرامت انسان و احترام به فرد انساني رسيده است ولي ما نتوانسته ايم همراه با تحولات روزگار پيش برويم و اين مفهوم را روزآمد بكنيم و از درون مفاهيم ديني مان آن را بيرون بياوريم و آن را تبديل كنيم به يك مفهوم كاركردي. احترام به انسان و اينكه او بايد محور باشد را در تفكرات قديمي از قرن سوم مي بينيم. من نمي خواهم وارد اين بحث شوم. بحث ديگران است ولي جالب است. اين نكته را بايد بپذيريم، احترام به آدم معمولي را بايد محور قرار بدهيم. كانت مي گويد كه من هميشه براي آدم هاي بي سواد، عادي و عوام الناس ارزش كمي قائل بودم تا اينكه كتاب هاي ژان ژاك روسو را خواندم و آن وقت فهميدم كه هر فرد انساني في نفسه موجود شريفي است و هر انساني في نفسه داراي كرامت است. اگر ما هدف را ارتقاي اين فرد بدانيم آن وقت مي توانيم پيشرفت كنيم، آن هم نه فقط آدم هاي مهم. بلكه بايد كرامت آدم هاي عادي را پاس بداريم. آدم هاي معمولي كوچه و خيابان را، آدمي كه به نظر حقير مي آيد، آدمي كه سر و وضعش كثيف است و كسي كه سواد ندارد، چون آدم هايي كه ثروتمند و باسواد و قدرتمند هستند كرامت خودشان را به يك شكلي حفظ مي كنند. بنابراين سازمان اجتماعي و سياسي بايستي براي حفظ حقوق فرد عادي شكل گرفته باشد. در بعد اقتصاد كه بحث عدالت مطرح مي شود مي گوييم كه جامعه عادلانه جامعه اي است با تقوا. يعني مي گوييم عدالت تقواي نظم اجتماعي است. عدالت شخص عادل مي تواند وجود داشته باشد مثل شخص راستگو مي تواند وجود داشته باشد. اما وقتي از عدالت در مفهوم مدرن حرف مي زنيم تقواي نظم اجتماعي است و نظام اجتماعي باتقوا آن است كه يك انسان معمولي را تعالي بخشد و احترام كند و حقوق و زندگي او را بهبود ببخشد. اين دستاورد مهم اين ۳۰۰-۲۰۰ سال اخير است. در جامعه ما هنوز اين را نمي پذيريم. چون هنوز در كشور ما اين بنيادهاي اوليه تحول انديشه مدرن جا نيفتاده است. من خودم اين را به دفعات ديده ام و مي توانم مثال بزنم كه ما ايدئولوژي را مطلق تلقي مي كنيم. منافع شخصي يا باند و گروه خودمان را مطلق تلقي مي كنيم اما جالب است كه منطق را نسبي تلقي مي كنيم. مثلاً در مورد بودجه صحبت مي كنيم. بودجه بايد متعادل باشد.
اين منطق است. وقتي درآمد نداريم خرج هم نبايد بكنيم. اين منطق رياضي است. جمع اين طرف [هزينه ها] بايد با جمع آن طرف [درآمدها] بخواند. ما اين را قبول نداريم و نسبي مي دانيم. فرض كنيم اگر مي خواهيم صادراتمان بيشتر باشد و وارداتمان نظم داشته باشد بايد نرخ ارز متعادل داشته باشيم، منطق آن، اين است. اما ما معتقديم كه منطق نسبي است. درحالي كه منطق اگر جنبه و وجه رياضي داشته باشد مطلق است. ۴=۲+۲ بحث ديگري ندارد ولي ما نپذيرفته ايم. هنوز برايمان جا نيفتاده چون ما عصر خرد را دور زده ايم. منظور من اين نيست كه ما به عنوان افراد، افراد خردمندي نيستيم. ما افراد خيلي خيلي باهوشي هستيم ولي از نظر فردي. منتها من از خرد كه يك ويژگي اجتماعي است صحبت مي كنم. يك جور نرم افزار جمعي است. وقتي ۴=۲+۲ است كسي نبايد بگويد ۵=۲+۲. ما بايد بر سر اين موضوع به تفاهم رسيده باشيم. بايد همه ما به يك شكل مشابه از منطق استفاده كنيم. اين استفاده وجه جمعي دارد و از آنجا كه وجه جمعي دارد، به شرط امكان نقادي تصحيح مي شود و به تكامل مي رسد. ما اين را از كانت داريم. كانت سخن جالبي دارد. مي گويد ذهن انسان يك ذهن سازنده و پرتوليد است. همين طور كه ما نشسته ايم، خوابيده ايم، رانندگي مي كنيم، غذا مي خوريم در تمام اين حالت ها ذهن مان كار مي كند. مي گويد اكثر چيزهايي كه ذهن انسان مي سازد بنجل است. مثل كار مجسمه سازي كه مجسمه هاي بنجل را با سرعت زياد توليد مي كند. فقط آن مجسمه ساز زماني مي تواند اثر هنري خود را توليد كند كه با چكش به جان آن مجسمه ها بيفتد يا تهذيب و تكميلش كند يا اگر نمي شود آن را خرد كند و بريزد دور. آن چكش كه اين ذهنيت ها را مي تواند به نتايج باارزش تبديل كند نقادي است.
ادامه دارد...
اين منطق است. وقتي درآمد نداريم خرج هم نبايد بكنيم. اين منطق رياضي است. جمع اين طرف [هزينه ها] بايد با جمع آن طرف [درآمدها] بخواند. ما اين را قبول نداريم و نسبي مي دانيم. فرض كنيم اگر مي خواهيم صادراتمان بيشتر باشد و وارداتمان نظم داشته باشد بايد نرخ ارز متعادل داشته باشيم، منطق آن، اين است. اما ما معتقديم كه منطق نسبي است. درحالي كه منطق اگر جنبه و وجه رياضي داشته باشد مطلق است. ۴=۲+۲ بحث ديگري ندارد ولي ما نپذيرفته ايم. هنوز برايمان جا نيفتاده چون ما عصر خرد را دور زده ايم. منظور من اين نيست كه ما به عنوان افراد، افراد خردمندي نيستيم. ما افراد خيلي خيلي باهوشي هستيم ولي از نظر فردي. منتها من از خرد كه يك ويژگي اجتماعي است صحبت مي كنم. يك جور نرم افزار جمعي است. وقتي ۴=۲+۲ است كسي نبايد بگويد ۵=۲+۲. ما بايد بر سر اين موضوع به تفاهم رسيده باشيم. بايد همه ما به يك شكل مشابه از منطق استفاده كنيم. اين استفاده وجه جمعي دارد و از آنجا كه وجه جمعي دارد، به شرط امكان نقادي تصحيح مي شود و به تكامل مي رسد. ما اين را از كانت داريم. كانت سخن جالبي دارد. مي گويد ذهن انسان يك ذهن سازنده و پرتوليد است. همين طور كه ما نشسته ايم، خوابيده ايم، رانندگي مي كنيم، غذا مي خوريم در تمام اين حالت ها ذهن مان كار مي كند. مي گويد اكثر چيزهايي كه ذهن انسان مي سازد بنجل است. مثل كار مجسمه سازي كه مجسمه هاي بنجل را با سرعت زياد توليد مي كند. فقط آن مجسمه ساز زماني مي تواند اثر هنري خود را توليد كند كه با چكش به جان آن مجسمه ها بيفتد يا تهذيب و تكميلش كند يا اگر نمي شود آن را خرد كند و بريزد دور. آن چكش كه اين ذهنيت ها را مي تواند به نتايج باارزش تبديل كند نقادي است.
ادامه دارد...
در تعارض مي تواند تعادل وجود داشته باشد
درست است كه اين گفته يك سخن قرن هجدهمي است اما علم همين است. علم تئوري مي سازد. پوپر مي گويد كه پروسه توليد علم اين است كه ما فرضيه هاي گستاخانه ارائه كنيم و نگران نباشيم ولي چكش نقادي را برداريم و به جان فرضيه مان بيفتيم. او كتابي دارد باعنوان «Conjectures and Refutation» يعني حدسيات عالمانه و ابطال آنها. فراگرد علم همين است. در آن صورت است كه اين علم پيشرفت مي كند. در بحث نقادي ممكن است از آزمون آماري استفاده كنيم. يا نقادي را با بحث و نقل و حرف هاي كلامي انجام دهيم. به هر حال براي آن روش داريم. در علوم روش هاي مختلفي براي نقادي وجود دارد. آزمايشگاه يك روش براي نقادي تئوري ها است. اول تئوري را ايجاد مي كنند، در مورد آن بحث مي كنند و بعد آن را در آزمايشگاه نقد مي كنند. يعني به محك آزمون مي گذراند پس نقادي يك مفهوم عمومي است. اگر نقادي را نپذيريم احتمال گسترش عقلانيت را از خودمان سلب كرده ايم. اگر امكان انتقادي موجود نباشد آنگاه هر يك از ما ايراني ها يك جزيره مجزايي هستيم كه براي خودمان فرضيه مي تراشيم و فرصت نقادي آن را نداريم. جامعه از گذشته هاي دور به ما فرصت اينكه يكديگر را نقادي كنيم نداده است. هركدام در افكار خودمان به خودمان حقانيت مي دهيم چرا كه آن افكار شخصي خودمان را مي شناسيم و با آن زندگي كرده ايم. چون فرصت تعامل و نقادي را نداريم اين افكار به عقل جمعي تبديل نمي شود. عقل جمعي ما به اين ترتيب رشد نمي كند و ما نمي توانيم براي مسائل مان راه حل پيدا كنيم. در كشور ما منطق در معاش جمعي دچار مشكل است. شما خودتان قضاوت كنيد. ما منطقاً زماني مي توانيم مصرف كنيم كه توليد كنيم. اين منطق است ولي در جامعه از گذشته هاي دور بيش از ظرفيت توليدمان مصرف كرده ايم. به اين امر عادت كرده ايم و به همين جهت هم ثروت هاي طبيعي مان را مي فروشيم. اين يك مسئله جديد نيست. از دوره قاجاريه مي بينيد كه متفكران ما مي نوشتند كه چرا ايرانيان شمع كافوري مي سوزانند كه از اروپا مي آيد چرا قند و پارچه اي را مصرف مي كنند كه از اروپا مي آيد؟ وقتي كه مي توانسته ايم ثروت طبيعي مان را مي فروختيم و بارها وقتي امكان ديگري نبود سكه هاي طلا و نقره ما رفته خارج و جنس هاي مصرفي وارد شده است. منطق اين است كه تنها زماني مي توانيم مصرف كنيم كه توليد كنيم ولي ما اين را قبول نداريم و به عنوان يك نتيجه جمعي جا نيفتاده است. اينكه جمع هزينه هايمان مي تواند فقط معادل جمع درآمدهايمان باشد يك مسئله رياضي است. اين نتيجه را قبول نداريم. به همين دليل دائماً كسر بودجه درست مي كنيم. بودجه هزينه جمعي ما است. تورم ايجاد مي كنيم و مي گوييم چه كسي تورم ايجاد مي كند؟ تنها زماني مي توان از مواهب جامعه استفاده كرد كه حداقل معادل آن به جامعه فايده رسانده شود. اگر جامعه به ما برساند و ما به جامعه نرسانيم اين مكانيزم پايدار نخواهد شد. همه مي خواهند بگيرند در صورتي كه منطقي اين است كه از جامعه بگيريم و به جامعه بدهيم. توليد هزينه دارد و مبناي هزينه نيز هزينه فرصت است. هزينه در قيمت منعكس مي شود. قيمت بايد منعكس كننده هزينه باشد. ما اين را قبول نداريم و هميشه مي خواهيم جنسي را مصرف كنيم كه چيزي كه برايش مي دهيم از هزينه فرصت توليدش كمتر است. بنزين، نان و... اين تمايل به مصرف ارزان در جامعه ما خيلي هم عادي است و اگر غير از اين را بگوييم پرخاش مي كنند. اگر پرتقال گران شده به دليل آن است كه هزينه توليدش گران شده. من و شما بايد پول بيشتري بدهيم. ولي مي گويند پرتقال بايد ارزان باشد. شب عيد است و... اگر ما مي خواهيم پرتقال مصرف كنيم بايد توليد كنيم. گراني نشان دهنده اين است كه توليدمان به اندازه مصرف مان نيست. زماني كه براي اولين بار نفت در ژاپن گران شد من براي بازديدي آنجا بودم. پرسيدم شما در قبال افزايش شديد قيمت نفت چه كرده ايد؟ گفتند ابتدا سعي كرديم قيمت را كنترل كنيم. ديديم نمي شود و فساد به وجود آمده و قاچاق ايجاد مي شود. قيمت را بالا برديم. براي همين وقتي قيمت نفت در دنيا بالا رفته ژاپن هم بايد قيمت بالاتري بپردازد. خيلي منطقي است و منطق آن خيلي ساده است. امشب همه ما كه مي خواستيم اينجا بياييم ترافيك بود. و در ترافيك ديديم افرادي در ماشين نشسته اند و آمده اند بگردند. اين فقط در كشور ما مطرح است كه افراد مي گويند برويم دور بزنيم. چرا چون آنقدر بنزين ارزان است كه مي رويم دور مي زنيم. ما ترافيك داريم، آلودگي هوا داريم ولي نمي خواهيم بپذيريم كه بنزين براي جامعه ما خيلي ارزان است يا اينكه مثلاً براي به دست آوردن چيزي بايد چيز ديگري را از دست بدهيم: بده بستان را قبول نداريم. اينها منطق در معاش جمعي است كه ممكن است براي ما جا بيفتد ولي براي تبيين روش كار از آن استفاده نمي كنيم. همين طور منطق و خردورزي در حيطه زندگي اجتماعي كه اولين اصلش قبول حداقل اخلاق است كه تا بي نهايت جا براي پيشرفت دارد. بسيار گفته شده كه مي توانيد به جايگاه فرشته برسيد ولي حداقل اخلاق اين است كه بپذيريم عقلانيت را به كار ببريم. اين حرف را به نظرم اولين بار كانت گفته كه حداقل ضابطه اخلاق پذيرفتن عقلانيت است، بعد سازگاري در انديشه و ضوابط ارزشي با رفتار. چقدر بين رفتار ما و ضوابط ارزشي سازگاري وجود دارد؟ چطور در انديشه مان سازگاري وجود دارد. چطور مي توانيم سازگاري را به هم بزنيم يعني اگر يك روز بگويم ۵=۲*۲ و از اينكه اين حرف رامي زنم خجالت هم نكشم به اين مي گويند عدم سازگاري در انديشه و اخلاق.
ادامه دارد...
درست است كه اين گفته يك سخن قرن هجدهمي است اما علم همين است. علم تئوري مي سازد. پوپر مي گويد كه پروسه توليد علم اين است كه ما فرضيه هاي گستاخانه ارائه كنيم و نگران نباشيم ولي چكش نقادي را برداريم و به جان فرضيه مان بيفتيم. او كتابي دارد باعنوان «Conjectures and Refutation» يعني حدسيات عالمانه و ابطال آنها. فراگرد علم همين است. در آن صورت است كه اين علم پيشرفت مي كند. در بحث نقادي ممكن است از آزمون آماري استفاده كنيم. يا نقادي را با بحث و نقل و حرف هاي كلامي انجام دهيم. به هر حال براي آن روش داريم. در علوم روش هاي مختلفي براي نقادي وجود دارد. آزمايشگاه يك روش براي نقادي تئوري ها است. اول تئوري را ايجاد مي كنند، در مورد آن بحث مي كنند و بعد آن را در آزمايشگاه نقد مي كنند. يعني به محك آزمون مي گذراند پس نقادي يك مفهوم عمومي است. اگر نقادي را نپذيريم احتمال گسترش عقلانيت را از خودمان سلب كرده ايم. اگر امكان انتقادي موجود نباشد آنگاه هر يك از ما ايراني ها يك جزيره مجزايي هستيم كه براي خودمان فرضيه مي تراشيم و فرصت نقادي آن را نداريم. جامعه از گذشته هاي دور به ما فرصت اينكه يكديگر را نقادي كنيم نداده است. هركدام در افكار خودمان به خودمان حقانيت مي دهيم چرا كه آن افكار شخصي خودمان را مي شناسيم و با آن زندگي كرده ايم. چون فرصت تعامل و نقادي را نداريم اين افكار به عقل جمعي تبديل نمي شود. عقل جمعي ما به اين ترتيب رشد نمي كند و ما نمي توانيم براي مسائل مان راه حل پيدا كنيم. در كشور ما منطق در معاش جمعي دچار مشكل است. شما خودتان قضاوت كنيد. ما منطقاً زماني مي توانيم مصرف كنيم كه توليد كنيم. اين منطق است ولي در جامعه از گذشته هاي دور بيش از ظرفيت توليدمان مصرف كرده ايم. به اين امر عادت كرده ايم و به همين جهت هم ثروت هاي طبيعي مان را مي فروشيم. اين يك مسئله جديد نيست. از دوره قاجاريه مي بينيد كه متفكران ما مي نوشتند كه چرا ايرانيان شمع كافوري مي سوزانند كه از اروپا مي آيد چرا قند و پارچه اي را مصرف مي كنند كه از اروپا مي آيد؟ وقتي كه مي توانسته ايم ثروت طبيعي مان را مي فروختيم و بارها وقتي امكان ديگري نبود سكه هاي طلا و نقره ما رفته خارج و جنس هاي مصرفي وارد شده است. منطق اين است كه تنها زماني مي توانيم مصرف كنيم كه توليد كنيم ولي ما اين را قبول نداريم و به عنوان يك نتيجه جمعي جا نيفتاده است. اينكه جمع هزينه هايمان مي تواند فقط معادل جمع درآمدهايمان باشد يك مسئله رياضي است. اين نتيجه را قبول نداريم. به همين دليل دائماً كسر بودجه درست مي كنيم. بودجه هزينه جمعي ما است. تورم ايجاد مي كنيم و مي گوييم چه كسي تورم ايجاد مي كند؟ تنها زماني مي توان از مواهب جامعه استفاده كرد كه حداقل معادل آن به جامعه فايده رسانده شود. اگر جامعه به ما برساند و ما به جامعه نرسانيم اين مكانيزم پايدار نخواهد شد. همه مي خواهند بگيرند در صورتي كه منطقي اين است كه از جامعه بگيريم و به جامعه بدهيم. توليد هزينه دارد و مبناي هزينه نيز هزينه فرصت است. هزينه در قيمت منعكس مي شود. قيمت بايد منعكس كننده هزينه باشد. ما اين را قبول نداريم و هميشه مي خواهيم جنسي را مصرف كنيم كه چيزي كه برايش مي دهيم از هزينه فرصت توليدش كمتر است. بنزين، نان و... اين تمايل به مصرف ارزان در جامعه ما خيلي هم عادي است و اگر غير از اين را بگوييم پرخاش مي كنند. اگر پرتقال گران شده به دليل آن است كه هزينه توليدش گران شده. من و شما بايد پول بيشتري بدهيم. ولي مي گويند پرتقال بايد ارزان باشد. شب عيد است و... اگر ما مي خواهيم پرتقال مصرف كنيم بايد توليد كنيم. گراني نشان دهنده اين است كه توليدمان به اندازه مصرف مان نيست. زماني كه براي اولين بار نفت در ژاپن گران شد من براي بازديدي آنجا بودم. پرسيدم شما در قبال افزايش شديد قيمت نفت چه كرده ايد؟ گفتند ابتدا سعي كرديم قيمت را كنترل كنيم. ديديم نمي شود و فساد به وجود آمده و قاچاق ايجاد مي شود. قيمت را بالا برديم. براي همين وقتي قيمت نفت در دنيا بالا رفته ژاپن هم بايد قيمت بالاتري بپردازد. خيلي منطقي است و منطق آن خيلي ساده است. امشب همه ما كه مي خواستيم اينجا بياييم ترافيك بود. و در ترافيك ديديم افرادي در ماشين نشسته اند و آمده اند بگردند. اين فقط در كشور ما مطرح است كه افراد مي گويند برويم دور بزنيم. چرا چون آنقدر بنزين ارزان است كه مي رويم دور مي زنيم. ما ترافيك داريم، آلودگي هوا داريم ولي نمي خواهيم بپذيريم كه بنزين براي جامعه ما خيلي ارزان است يا اينكه مثلاً براي به دست آوردن چيزي بايد چيز ديگري را از دست بدهيم: بده بستان را قبول نداريم. اينها منطق در معاش جمعي است كه ممكن است براي ما جا بيفتد ولي براي تبيين روش كار از آن استفاده نمي كنيم. همين طور منطق و خردورزي در حيطه زندگي اجتماعي كه اولين اصلش قبول حداقل اخلاق است كه تا بي نهايت جا براي پيشرفت دارد. بسيار گفته شده كه مي توانيد به جايگاه فرشته برسيد ولي حداقل اخلاق اين است كه بپذيريم عقلانيت را به كار ببريم. اين حرف را به نظرم اولين بار كانت گفته كه حداقل ضابطه اخلاق پذيرفتن عقلانيت است، بعد سازگاري در انديشه و ضوابط ارزشي با رفتار. چقدر بين رفتار ما و ضوابط ارزشي سازگاري وجود دارد؟ چطور در انديشه مان سازگاري وجود دارد. چطور مي توانيم سازگاري را به هم بزنيم يعني اگر يك روز بگويم ۵=۲*۲ و از اينكه اين حرف رامي زنم خجالت هم نكشم به اين مي گويند عدم سازگاري در انديشه و اخلاق.
ادامه دارد...
نكته ديگر تمرين مهارت در قبول مسئوليت در روابط اجتماعي است. يعني بپذيريم كه به قول حضرت علي «آنچه به خود نمي پسندي به ديگران نپسند.» اينها در واقع جزيي از عقلانيت جمعي است. نكته بعدي كه از دستاوردهاي قرن بيستم است درك مسئله تعادل و توافق در معارضه است. در گذشته همه فكر مي كردند اگر معارضه و تعارض وجود داشته باشد يقه همديگر را بايد پاره كنيم. هميشه در تاريخ فكر مي كردند كه در صورت وجود معارضه و تعارض منافع يكي از طرفين بايد منكوب شود. يكي بايد از ميدان بيرون برود. دو گروه سياسي با هم معارضه مي كنند. هميشه فكر مي كنند ديگري بايد نابود بشود. همين طور گروه هاي اقتصادي. همين طور كشورها. يكي از دستاوردهاي قرن بيستم كه به وسيله رياضي دانان بزرگي مثل جان نش تبيين شد اين است كه در تعارض مي تواند تعادل وجود داشته باشد و راه حل بهينه مطرح باشد. معارضه را داشته باشيم ولي به نتايجي برسيم كه براي طرفين منفعت دارد. اين نتيجه بسيار جالبي است. ما هنوز در روابط جمعي خودمان به اين نتيجه نرسيده ايم كه مي توانيم تعارض داشته باشيم ولي اگر طبق قواعد خاصي آن را جلو ببريم به يك راه حل تعادلي مي رسيم كه منافع طرفين را در حد بهينه اي حفظ مي كند. اينها از دستاوردهاي خردورزي در قرن بيستم است. بعد لزوم تحمل انسان هاي متنوع است. خرد جمعي مي گويد كه ما بايد اين را بپذيريم چرا كه اگر بخواهيم به صورت فردي منزوي زندگي كنيم مي توانيم هيچ كس را قبول نداشته باشيم. ولي به عنوان عضوي از جامعه بايد تنوع در بندگان خدا را بپذيرم در غير اين صورت يا بايد مدام با ديگران در حالت تنش باشم يا دچار ناراحتي اعصاب شوم. يا با همه كلنجار بروم. جامعه مدرن هم مثل قديم نيست حتي در زمان كودكي ما در روستاها خيلي با مردم ديگر كار نداشتيم و برطبق سليقه خودمان كار و زندگي كرديم ولي امروز براي انجام وظايف اجتماعي بايد با انواع و اقسام انسان ها به صورت هاي مختلف سروكار داشته باشيم. اگر به خاطر تفاوت مان بخواهيم دائم با آنها كلنجار برويم بايد دائم در حال اضطراب باشم يا اينكه دچار مشكل عصبي شويم و در خانه بمانيم. اگر ما به دنبال يافتن دليل اين نكته هستيم كه چرا فرصت هاي خود را هدر داديم، بايد به اين پرسش پاسخ دهيم چه چيز باعث شده كه ما با رضايت خاطر و خيال راحت بگوييم كه علم اقتصاد را نمي خواهيم؟ مانند همين امروز كه مي گويند اقتصاد نمي خواهيم. علم اقتصاد حاصل تلاش ۳۰۰ساله عقلانيت و تجربه بشر است. اين جمله را من از يك گروه خاص نشنيده ام بلكه از عمده گروه هاي سياسي كشور شنيده ام كه مي گويند ما علم اقتصاد را قبول نداريم! گفتن اين سخن و عمل كردن طبق آن مساوي است با هدر دادن منابع. از بين بردن فرصت ها و انحراف از بهروزي جامعه.من فرضيه اي دارم: يكي اينكه ما ايراني ها فكر كرده ايم از قبل از اسلام تاكنون در دو حيطه بزرگ سياست و اقتصاد عقلانيت لازم نيست. ما رياضيدان هاي بزرگ داشتيم، پزشكان و شيميدان هاي بزرگ داشته ايم. يعني به سياست و اقتصاد اعتقاد داشته ايم ولي در اين دو حيطه يعني سياست و اقتصاد اعتقاد داشته ايم به كار بردن عقلانيت لازم نيست و اگر دقت كنيد در دويست سال، صد سال اخير هم نويسندگان و شعرا و متفكران ما به اين دو حيطه نپرداخته اند. شاعر زياد داريم ولي در به كار بردن عقل در اين دو حوزه سياست و اقتصاد كار نكرده ايم. چرا؟ يك دليل اين است كه از قبل از اسلام اعتقاد رايج در جامعه ايراني بر اين بوده كه حكومت يك امر وراي زميني است. در نتيجه براي انسان معمولي لازم نيست كه در اين مورد فكر كند. اين مسئله «فره ايزدي» كافي است. فره ايزدي به سراغ حاكم مي آيد و همين كافي است. يك داستان جالب در اين مورد وجود دارد: وقتي كه اردشير ساساني شروع به طغيان بر عليه اشكانيان كرد و با اردوان جنگ كرد ابتدا شكست خورد و در حال فرار بود. نيروهاي اردوان كه دنبال او بودند از مردم مي پرسيدند كه آيا سواري نديده ايد كه در حال فرار باشد؟ و اهالي روستاهاي سر راه مي گفتند چرا جوان بسيار باشكوه و زيبايي سوار بر اسب فرار مي كرد اما يك نفر نبود، دو نفر بودند؛ يكي در جلو مي تاخت و ديگري كه فرد باشكوه تر و نوراني تري بود در پي او مي دويد. به هر دهي كه نزديك مي شدند همين سئوال را مي پرسيدند و جواب همان بود و مي گفتند آن فرد نوراني به شخص اول نزديك تر شده. مي توانيد حدس بزنيد آن فرد باشكوه فره ايزدي بوده كه از در دوان مي گريخته و به اردشير نزديك مي شده تا اينكه در روستايي مردم مي گويند سواري زيبا و درخشان روي اسبي بود و ديگري كه از او هم زيباتر بود ترك اسب او نشسته بود. افراد اردوان مي گويند ديگر تعقيب بي فايده است: فره ايزدي به اردشير رسيد و او را گرفت و حكومت از شما سلب شد و به آنها رسيد. پس مي بينيم كه اگر سياست مبناي فرازميني دارد تعقل در مورد آن لازم نيست و در نتيجه ما در تاريخ افرادي نظير ژان ژاك روسو و مونتسكيو نداشته ايم در صورتي كه افراد باارزشي در زمينه هاي ديگر انديشه و علم داشتيم.مسئله بعدي اقتصاد است. در ايران از قبل از اسلام ايده اي رايج بوده و آن هم اعتقاد به مطلوب بودن و ممكن بودن زندگي مفت است. ما هميشه فكر كرده ايم كه مفت زندگي كردن هم مطلوب است هم ممكن. بنابراين علم اقتصاد لازم نداريم. كافي است كه بگوييد افرادي داراي فره ايزدي بيايند حق ما را بدهند و ما مفت زندگي كنيم. اين طرز تفكر هنوز هم در جامعه ما جايگاه گسترده دارد چنانكه اگر يك كانديدا بيايد در حضور مردم بگويد به من راي بدهيد كه من بروم بالا، من به شما خانه هاي بزرگ ، ماشين هاي آخرين سيستم مي دهم چرا شما غذاي مفت نخوريد چرا بچه هاي شما كامپيوتر نداشته باشند، به من راي بدهيد. من فراهم مي كنم. و كانديداي ديگر بگويد اگر به من راي بدهيد من زمينه كار و كوشش را فراهم مي كنم تا همه با هم كار كنيم. تلاش كنيم تا زندگي مان ۵ درصد يا ۷ درصد يا ۱۰ درصد در سال بهتر شود چون بيشتر از اين امكان ندارد. مردم به كدام يك راي مي دهند؟ پاسخ مشخص است. اين مسائل ريشه هاي تاريخي دارد و متفكران ما بايد روي آنها كار كنند. چه متفكران ديني و چه متفكران علوم اقتصاد و اجتماع و غيره. تا زماني كه ما در اين دو حيطه با اين ويروس هاي ذهن كنار نياييم و آنها را منتفي نكنيم نمي توانيم خرد را به كار ببريم. خردورزي جمعي جاي شايسته خود را باز نمي كند و توان ما براي حل مسائل مان محدود مي ماند و اين پرسش برايمان باقي مي ماند كه چرا ما اين همه ثروت طبيعي و امكانات و انسان هاي با فكر و زمينه فرهنگي داريم لكن عقب هستيم؟امروزه علوم مختلف تكامل يافته عقلانيت و خردورزي بشري هستند، از جمله علوم انساني مانند اقتصاد و علوم سياسي. اقتصاد علم تدبير معاش عمومي و علوم سياسي علم تدبير امور جمعي در حيطه قدرت است. اگر به هر دليل و با هر توجيه از اين علوم در حل مسائل جمعي خرد اجتناب كنيم طبعاً به حل آن مسائل نزديك نخواهيم شد و مشكلات اضافه خواهد شد و كاسته نخواهد شد.
پایان.
پایان.

- پست: 390
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۵, ۱۰:۳۵ ب.ظ
- سپاسهای دریافتی: 24 بار
بالاخره فرصت شد و متن دکتر طبيبيان را خواندم! در زير سعي مي کنم خلاصه اي از آن براي کساني که چنين وقتي ندارند بيان کنم:
ايشان بعد از صحبتي که در مورد مشکلات موجود مي کنند در سالهاي بسيار دور تاريخ بدنبال ريشۀ مشکلات مي گردند. خردورزي و عقلانيت و ارزش دادن به آنها يکي از اصليترين محورهاي مورد تاکيد ايشان است و سعي مي کنند نشان دهند که در کشور ما چنين چيزي بوجود نيامده است و حتي در قرن 17 که انقلابي در اين زمينه در اروپا اتفاق افتاد ايرانيها آنرا دور زدند و هنوز به آن دست نيافته اند. يکي از دلائل جالب ايشان براي اين موضوع ربط دادن حاکميت به قدرتهاي فرازمينيست که دليل {و اجازۀ} فکر کردن را از مردم در مورد مباحث سياسي و اقتصادي صلب مي کرده است.
ايشان معتقدند که ما که عقلانيت و خرد انساني را قبول نداريم و کرامت براي انسان (حتي ساده ترين و ضعيفترين آنها) قائل نيستيم، تعارض را در نظر و انديشه و در نتيجه چندگانگي در تفکر را قبول نداريم و آزادي فکري انسانها را به رسميت نمي شناسيم. بهمين دليل هم مسئوليت پذيري در جامعه وجود ندارد و به قول ايشان زندگي مفت يا ارزان را که در آن فقط مصرف مي کنيم و نه توليد، دوست داريم...
- - - - - - -
بهرحال آنچه که ايشان بيان کرده اند براي من جالب و تا حدود زيادي در راستاي اعتقادات شخصي ام مي باشد. نکات زير بنظرم ميرسد که بايد تذکر بدهم:
1- اول اينکه ايشان بيان نکردند راه حل گريز از اين مشکل چيست. اگر فرهنگ ما سالهاست که مشکلات را در بطن خود منتقل کرده، هم اکنون چگونه مي توان طلسم آنها را شکست بخصوص با توجه به اينکه بسياري از مباني فکري در غرب وجود دارد و مي تواند مورد استفادۀ ما قرار گيرد.
2- اين بحث به ويژگيهاي خاص حکومت فعلي حاکم بر کشور نپرداخته است.
3- همچنين به تاثير اسلام.
4- و اينکه چرا برخي کشورهاي ديگر که بشدت متاثر از مشکلاتي مشابه در گذشته بوده اند هم اکنون آنها را حل کرده اند. (جواب اين سؤال به جواب سؤال اول مي رسد)
بهرحال سعي ميکنم ادامۀ بحث قبلي ام را در مورد تئوري مهندسي سيستم و اعمال آن به اجتماع با بيان Big 8 سازماني و Big 9 فردي (مهندسي) ادامه دهم. البته در فرصتي ديگر!
ايشان بعد از صحبتي که در مورد مشکلات موجود مي کنند در سالهاي بسيار دور تاريخ بدنبال ريشۀ مشکلات مي گردند. خردورزي و عقلانيت و ارزش دادن به آنها يکي از اصليترين محورهاي مورد تاکيد ايشان است و سعي مي کنند نشان دهند که در کشور ما چنين چيزي بوجود نيامده است و حتي در قرن 17 که انقلابي در اين زمينه در اروپا اتفاق افتاد ايرانيها آنرا دور زدند و هنوز به آن دست نيافته اند. يکي از دلائل جالب ايشان براي اين موضوع ربط دادن حاکميت به قدرتهاي فرازمينيست که دليل {و اجازۀ} فکر کردن را از مردم در مورد مباحث سياسي و اقتصادي صلب مي کرده است.
ايشان معتقدند که ما که عقلانيت و خرد انساني را قبول نداريم و کرامت براي انسان (حتي ساده ترين و ضعيفترين آنها) قائل نيستيم، تعارض را در نظر و انديشه و در نتيجه چندگانگي در تفکر را قبول نداريم و آزادي فکري انسانها را به رسميت نمي شناسيم. بهمين دليل هم مسئوليت پذيري در جامعه وجود ندارد و به قول ايشان زندگي مفت يا ارزان را که در آن فقط مصرف مي کنيم و نه توليد، دوست داريم...
- - - - - - -
بهرحال آنچه که ايشان بيان کرده اند براي من جالب و تا حدود زيادي در راستاي اعتقادات شخصي ام مي باشد. نکات زير بنظرم ميرسد که بايد تذکر بدهم:
1- اول اينکه ايشان بيان نکردند راه حل گريز از اين مشکل چيست. اگر فرهنگ ما سالهاست که مشکلات را در بطن خود منتقل کرده، هم اکنون چگونه مي توان طلسم آنها را شکست بخصوص با توجه به اينکه بسياري از مباني فکري در غرب وجود دارد و مي تواند مورد استفادۀ ما قرار گيرد.
2- اين بحث به ويژگيهاي خاص حکومت فعلي حاکم بر کشور نپرداخته است.
3- همچنين به تاثير اسلام.
4- و اينکه چرا برخي کشورهاي ديگر که بشدت متاثر از مشکلاتي مشابه در گذشته بوده اند هم اکنون آنها را حل کرده اند. (جواب اين سؤال به جواب سؤال اول مي رسد)
بهرحال سعي ميکنم ادامۀ بحث قبلي ام را در مورد تئوري مهندسي سيستم و اعمال آن به اجتماع با بيان Big 8 سازماني و Big 9 فردي (مهندسي) ادامه دهم. البته در فرصتي ديگر!
بايد امشب بروم...