آیا این ایران ماست؟

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

Major
Major
نمایه کاربر
پست: 532
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۵:۲۵ ب.ظ
محل اقامت: در همين نزديكي...
سپاس‌های ارسالی: 48 بار
سپاس‌های دریافتی: 189 بار

پست توسط Masoud »

نشون دادن بچه ها كه نماد معصوميت و پاكي هستن، وسط يه عده آدم به شدت سياهپوش ( زنان چادري) در حالي كه به بچه هاشون توجه ندارن (در حالت سجده يا گوش دادن به سخنراني هستن )، در اولين نگاه، چه تصويري در ذهن بيننده غير ايراني ايجاد ميكنه؟؟...............بي عاطفگي، خفقان، بي روح، .....

يا اون دوتا كه مدرسه بچه ها و گل ماليدن مردم به سرشون رو نشون ميده! .......يه مملكت عقب مانده، بدبخت و خرافاتي و .....

+++ نميگم عكس دروغه، ولي قصد و غرض تعصف بار عكاس تو عكس ها بشدت موج ويزنه...
تصویر
Colonel I
Colonel I
پست: 643
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶, ۱:۰۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 300 بار
سپاس‌های دریافتی: 1161 بار

پست توسط Frogfoot »

باز همه که استراتژی پاک کردن صورت مساله رو در پیش گرفتید

صورت کدوم مسئله؟! ما اینجا درباره فقر بحث نمی کنیم که بخوام درباره آمار و ارقامش یا علل و عواملش صحبت کنیم بلکه درباره این که فقر در نقاط دیگر جهان وضع خیلی بهتری از ایران نداره که یکی بخواد توی یک نمایشگاه بین المللی این موضوع رو اعلم کنه و جایزه بگیره، بحث می کنیم. مثل این هست که یکی فیلم تجاوز به یک زن در ایران را در یک نمایشگاه نشون بده و جایزه بگیره. فکر کنم همه این رو قبول داشته باشید که آمار جرایمی مثل تجاوز در ایران از اکثر کشورهای دنیا پایین تره، حالا وقتی از این سوژه برای مجامع بین المللی فیلم گرفته بشه، به نوعی که آه و ناله تماشاچی ها را در بیاورد، بعد هم چند نفر از این مورد به عنوان سندی بر بی تمدنی ملت ایران استفاده کنند، باید به مقاصد فرد مربوطه شک کرد یا نه؟!

در مورد قسمت دوم هم شما شاید از دید خودتون به مساله نگاه میکنید .

شما یه لطفی کنید؛ خودتون رو بزارید جای یک تماشاچی خارجی و توی این عکس ها یک نکته مثبت درباره ایران پیدا کنید. من ایرانی که نگاه مثبتی به ملت و مملکتم دارم هر چی میگردم چیز مثبتی توی اینها پیدا نمی کنم. نمی دونم یه خارجی که روزانه با اخبار وحشتناکی از ایران بمباران میشه، چطور می تونه از اینها برداشت مثبت داشته باشه!

هیچ معلولی به قول دوستمون درود بر ایران بدون علت نیست .

کسی هم نگفت طرف مجنون هست، بحث سر بی غیرتی و کوته فکری این فرد هست. به نظر شما بهترین جواب منطقی که این فرد می تونه بده، که نشه اون رو جز افراد گروه زیر قرار داد، چی هست؟!
بالاخره باید یک عده آدم منورالفکر (!!) پیدا بشند تا ما رو به خودمون بیارند و به دروازه های تمدن (!!) برسونند، وگرنه ممکنه همینطور وحشی و غیرمتمدن باقی بمونیم، یا خدای نکرده روزی روزگاری فرهنگ ما فرهنگ متمدنین عالم رو در خودش ببلعه! پس باید هر چه بیشتر و بهتر این انسان های منورالفکر از جان گذشته را حمایت و تشویق کرد!
Captain I
Captain I
پست: 623
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۳۵ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 54 بار

پست توسط Palang mah gerefteh »

machkol نوشته شده:
Palang mah gerefteh نوشته شده:
Frogfoot نوشته شده:
منظور؟

ظاهرا منظورشون اینه که این تصاویر واقعیات جامعه ایرانی نیست، بلکه چون در آنها سیاهی ها پر رنگ شده، در اون نمایشگاه عکس کذایی انتخاب شدند و به نمایش در آمدند تا تصویر بدی از جامعه ایران ارائه کنند.

اینجور مسخره بازی ها در نمایشگاه های بین المللی زیاد اتفاق میافته. چیز جدیدی نیست.


منهم با شما موافق هستم این عکسها قادر به بیان واقعیات جامعۀ ما نیستند. زیرا واقعیات جامعۀ ما از این هم اسفناکتر است.

داداش از شما که به اصطلاح گنده ی مبارزه با تهاجم فرهنگی هستی خدایی انتظار نداشتم!!!!درسته این عکس ها برای هر انسانی آزاردهنده است ولی....
دوست دارم 10تا عکس ارسالی ایرانیان رو به این جشنواره رو ببینی.
[External Link Removed for Guests]
و با عکس های ارسالی از سایر کشورها.***حتی افغانستان مقایسه کنی****.(باز خوبه دارن این بی خانمان هارو اسکان میدن!)
نمی دونم چه واژه ای مناسب عکاسی است که برای جایزه بی ارزش حتی ارزشهای دینی مردم کشورش را گرچه خود هم به آن اعتقاد ندارد مسخره کند.عکسهای اول .دوم .سوم و چهارم اون لینک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!که هیچکدوم هم از قشر پایین جامعه نیستند!فقط چادر دارند.
شاید شما منظورتون از اسفبار بودن همین قسمتیست که عرض کردم که در این صورت برایتان به شدت متاسفم!


[align=justify]البته بطور کلی (غالبا) حضور ایران در مجامع بین المللی و بخصوص مجامع «مابین فرهنگی» یک حضور صوری ست و همانطور که در جاهای دیگر نیز بارها یادآور شده ام، جوایزی هم که به شرکت کنندگان ایرانی اهداء میشود مفهوم کاملا سیاسی دارد تا هنری. و افرادی هم که بعنوان هنرمند دراین مجامع شرکت می کنند غالبا افراد صاحب امتیازی هستند و انتخاب آنها نیز بیشتر یک انتخاب سیاسی ست تا هنری.
موضوع به تمسخر گرفتن اعتقادات دینی البته از نظر من محکوم است و اساسا جزئی از نژاد پرستی فرهنگی ست. و می توانم بگویم که بخش قابل توجهی از ادبیات اپوزیسیون ایرانی در خارج از کشور نیز به همین ورشکستی دچار شده است (ولی هنوز به آن آگاهی نیافته - که تا چه اندازه علی رغم دلارهای آمریکایی به ورشکستگی افتاده) . ولی از طرف دیگر ما در رابطه با نقد اجتماعی، با مشکل بزرگی مواجه هستیم زیرا بعلت « جمهوری اسلامی» و قوانین خدشه ناپذیر دینی هر گونه انتقادی در زمینه های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی اگر فورا نه دیر یا زود با دین روبرو می شود. و بهمین شکل هست که مجتمع پتروشیمی اراک خصوصی سازی می شود و صدای هیچکس هم در نمی آید. و به همین شکل است که سه در صد از مردم ایران صاحب هشتاد درصد سپرده های بانکی می شوند و ناگهان می شنویم که در ایران یک میلیون و نیم کودک خیابانی و بی بضاعت وجود دارد...
نکته ای که باید به آن توجه داشت این است که اگر چه به اجرا گذاشتن برخی قوانین و قواعد مذهبی مثل شلاق زدن و اعدام کردن دختر پانزده یا شانزده ساله و غیرو حتی از نظر برخی مسلمانان نیز قابل قبول نیست، ولی سیاستهای امپریالیستی و اپوزیسیونهایی که با چنین سیاستی همکاری می کنند از اینگونه موارد در واقع سوء استفاده می کنند و خیلی هم در این زمینه موفق هستند. یعنی موفقیت امپریالیسم در جاهایی ست در جامعۀ ایرانی ضعف دیده می شود ، و در آن شکاف وجود دارد.

این شکاف را ما در همه جا می بینیم، یک میلیون ونیم کودک بی بضاعت یکی از همین شکافهاست، و همان شکافی ست که در جیپ نظامی ایران سفیر دیده می شود، شکاف این جیپ در موتور آن است، موتور سفیر از خارج وارد می شود. شکاف دیگر در امنیت پدافند هوایی ست که از کشوری وارد می شود که دارد بخشی از آبهای شمالی ایران را بالا می شکد. شکاف دیگر در امید وصف ناپذیر جوانانی ست که به خرید سوخوی سی دل بسته اند (که از همان کشوری که عرض کردم وارد می شود). همین جامعه و کشوری که هنوز قادر بساختن موتور جیپ نیست و برای دفاع از کشورش باید از آن کشوری که در حال بالا کشیدن سرزمین اوست اسلحه بخرد، دختر پانزده ساله را بجرم فساد اعدام می کند. یعنی تعلیم و تربیت و روانشناسی و روانکاوی ...هیچی...این درس انقلاب است؟ وقتی «عاطفه » را دار زدند، زمین از فساد پاک شد؟ یک مشکل وجود داشت حالا دیگر وجود ندارد. اینجا هیچکس بفکر حل مسئله نیست، بلکه کاری که می کنند این است که مسئله را حذف می کنند . در قرون وسطا هم کلیسا عده ای را می گرفت آتش می زد و حتی زیر شکنجه در مکانهای عمومی بقتل می رساند و ادعا می کرد که روح چنین افرادی را شیطان تسخیر کرده است و باید نابود شوند. زیر شکنجه باید بمیرند و یا در آتش سوزانده شوند. شیطانی را که خدا از بین نبرده بود کلیسا می خواست با چنین روشهایی از بین ببرد.
اجرای قوانین الهی با ایجاد ترس و وحشت. مشکل ترس و وحشت برای فرد آدمی این است که عقل و خرداو را از سست می کند و از کار می اندازد، درست مثل حلزونی که وقتی به مانع برخورد می کند، شاخکهایش را فرو می برد و از حرکت باز می ایستد.
چرا «عاطفه» باید اعدام شود در حالی که خود مقامات رسمی تا خود آقای دکتر حسن عباسی وجود فحشا در ایران را مثل پتک بر سر رقبای خودشان فرود می آورند؟ ولی عاطفه فاحشه نبود، عاطفه مثل همون پرنده ای بود که نور ماه را با نور خورشید اشتباهی گرفته بود و از آشیانه اش زده بود بیرون، ولی عاطفه تو تاریکیها به در و دیوار خورد و سرانجام از تیر دار فرو افتاد و قلب تمام ایران را به عزا نشاند.
که حالا آمریکا پرچم عاطفه را به احتزاز دربیاورد و اشک تمساح بریزد. این همان شکافی ست که در بالا به آن اشاره کردم.
تهاجم فرهنگی را نیز باید در مفهوم گستردۀ آن در نظر بگیریم، چنین تهاجمی همیشه از خارج هجوم نمی آورد. تهاجم فرهنگی زمانی ست که بساط نقد را می بندند. حتی در خود اروپا این اتفاق افتاده است و بساط نقد را برچیده اند - اقتصادی نیست . تهاجم فرهنگی به عبارتی یعنی محروم کردن دیگری از فرهنگ. تهاجم فرهنگی یعنی زمانی که نظم نوین جهانی مانع از این شود که فرد آدمی بخودش و آرزومندیش تحقق ببخشد. ما فعلا از یک میلیون و نیم کودک کار و خیابان خبر داریم. البته اینهم از نتایج نظم نوین جهانی ست. این یک میلیون و نیم کودک کار و خیابان از نتایج همان نظم نوینی ست که در آن تنها بعلت آلودگی محیط زیست 40 میلیون نفر در سال کشته می شوند...بنی آدم اعضای یکدیگرند...
در پایان چونکه نوشته بودید «داداش از شما که به اصطلاح گنده ی مبارزه با تهاجم فرهنگی هستی خدایی انتظار نداشتم!!!!» باید اضافه کنم که اینرا شما می گویید که من گندۀ مبارزۀ با تهاجم فرهنگی هستم. در حالی که من چنین ادعایی نداشته ام که شما آنرا زیر علامت سؤال ببرید و یا در آن تردید کنید. البته امید وارم که همینطور باشد.  
«تنها آنان که بر خاک افتادند پایان جنگ را دیدند»
تصویر
Major I
Major I
پست: 430
تاریخ عضویت: جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۳۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 17 بار

پست توسط machkol »

فکر می کنم همه درباره عکسها به یک توافق نسبی رسیده ایم.پس جای بحث دیگری نیست.
مواظب باشید.چون شما دارید درباره کشوری صحبت می کنید که پس از طرحی که منجر به جلوگیری از قاچاق بنزین می شد با خمپاره نزدیک به 30تا از پمپ بنزین هایش منفجر شد!بیشترین مخالفت ها و شدید ترین انتقاد ها از داخل متوجه رئیس جمهور آن است!حالا چطور هرگونه مخالفتی با قوانین نظام صورت نمی گیرد و صدایی هم از کسی در نمی آید را دیگر..
*خصوصی سازی پتروشیمی اراک چه مشکل خاصی دارد؟مگر این کار در راستای اصل44 صورت نگرفته است؟
شاید به این علت که شما خارج نشین هستید و در ایران زندگی نمی کنید کمی از واقعیات ایران امروز دور شده اید.اعدام دختر 15 ساله؟ایران هر عیب بزرگی که داشته باشد .این را دیگر نمی توان به آن نسبت داد.یادم میاد که چند وقت پیش 2تا پسر 17ساله یه دختره رو دزدیده بودند و ..و کشته بودنش.این ها رو بردن کات(کانون اصلاح و تربیت).تا پس از 18سالگی اعدام بشوند.حالا دیگر دختر 15ساله که دست چپ و راستش را تشخیص نمی دهد....
دوست دارم تمام دوستان را با چند مثال جالب آشنا کنم که تنها نتیجه پیگیری اخبار اپوزوسیون خارج نشین است.
*نازنین افشین جم رو که یادتونه؟همونی که می گفتن چون داشته بهش تجاوز می شده زده یکی رو کشته و. می خان اعدامش کنن.خبر دارید که ایشون 6ماه پیش تبرئه شدند و صدایی از هیچکدام از رسانه های آنها در نیومد؟
*18 تیر یادتونه؟چند نفر مردند؟اخبار روز اول:13 نفر.اخبار روز دوم:9نفر.روز سوم:5نفر.روز چهارم 3نفر.در آخر هم معلوم شد که یکی مرده که اونم پاسدار بوده!
*در زیر.متنی است که یکی از خود اپوزوسیونی ها بر ضد یکی دیگشون که خاطرات زندانش رو توی یک کتاب آورده نوشته است.

آن‌چه که در زیر خواهد آمد، تنها نمونه‌هایی است از کتاب "مصلوب" تا گفته‌هایم بی مدرک و دلیل نبوده باشد. وگرنه کم‌تر صفحه‌ای از کتاب و بدون اغراق هیچ روایت مطرح‌ شده‌ای از سوی کتایون آذرلی نیست که در تضاد زمانی و یا موضوعی با دیگر قسمت‌های کتاب و یا با واقعیت نبوده باشد.
کتایون آذرلی صحنه‌ا‌ی را توصیف می‌کند که پاسداران برای دستگیری وی به خانه‌شان حمله کرده و مادرش را مورد ضرب و شتم قرار داده‌اند:
مادرم را در مقابلم کوفتند. سیلی‌ها بر صورتش زدند. تکفیر و تحقیرش کردند که چنین دختری را به دنیا آورده، این‌چنین او را تربیت کرده است! مادرم می‌نالید. پدرم با هر سیلی که بر صورت آن زن پیر فرتوت کوفته می‌شد، فریاد می‌زد: محض رضای خدا، نزن مرد! و ... او می‌‌کوفت. هم‌چنان می‌کوفت. مادرم می‌گریست و پاسدار به او رکیک‌ترین فحش‌ها را نثار می‌کرد. مادر سر به زیر فرو برده بود و می‌نالید و از سر بیخودی و دردی که بر جانش نشسته بود اندکی از گیسوان سپید رنگش، به قدر دو بند انگشت، به در آمده بود.(1)
کتایون آذرلی در صفحه‌ی ۳۳ کتاب شکنجه‌گرش را پیرزنی ۵۰ تا ۶۰ ساله معرفی می‌کند و در صفحه‌۸۴ کتاب در باره‌ی او می‌گوید: قطعاً می‌توانست به جای مادربزرگم باشد. آیا تصور نمی‌‌کنید که دروغگو کم حافظه است؟ وقتی زنی ۵۰ تا ۶۰ ساله او را به یاد مادربزرگش می‌اندازد، آیا توصیفی که او از مادر "پیر وفرتوت"اش با "گیسوانی‌ سفید" می‌کند، واقعی‌است؟ آیا نمی‌باید پیرزن شکنجه‌گر او را به یاد مادرش می‌انداخت؟ آیا مادری که فرزندِ زنی ۵۰ تا ۶۰ ساله است، می‌تواند آن‌گونه باشد که کتایون ‌آذرلی توصیف می‌کند؟ پاسداران با کتایون آذرلی و پدرش کاری ندارند و سیلی به گوش مادرش که تازه عمل جراحی داشته و روی صندلی چرخدار نشسته‌ است، می‌زنند. آن هم به جرم این که چرا کتایون را زاییده است! آیا برخورد پاسداران واقعی است؟
کتایون آذرلی نه رئیس زندان مشهد را می‌شناسد و نه مسئولان رسیدگی به پرونده‌‌ی زندانیان سیاسی در مشهد را و نه محل بازجویی و نه روال قضایی در جمهوری اسلامی را. او با چشم باز به زندان می‌رود و در خلال دوران بازجویی و... نیز تنها یک‌ بار چشم‌بند به چشم دارد و در باقی موارد بدون چشم‌بند است! او می‌نویسد در دوران زیربازجویی در سلول انفرادی‌ای حبس بوده که یک سمت آن میله‌ای بوده است. ولی او تنها می‌توانسته فردی را که در سلول روبه‌روی‌اش محبوس بوده، ببیند! البته در صفحه‌های بعد کتاب مشخص می‌شود که او قادر به دیدن و گفت‌وگو با افراد زیادی بوده است. هر کس که زندان بوده، می‌داند که سلول انفرادی، آن‌هم برای زندانیانی که زیربازجویی قرار دارند، یک سمت‌ آن میله‌ای نیست که زندانیان شکنجه شده از پشت‌ میله‌‌های آن به درد دل با یکدیگر بپردازند. در ثانی زندان وکیل‌آباد مشهد سلول انفرادی و زیرزمین ندارد.
او می‌نویسد که دکتر معالجش به مدت بیش از یک سال، روزی دو مرتبه در سلول انفرادی به او سر زده و زخم‌هایش را پانسمان کرده و در همین دوران برای تحمل سختی‌ها به او روحیه هم می‌داده است. آیا کسی شنیده که در بیمارستان‌های اروپا نیز جراحت بیماری را روزی دوبار پانسمان کنند؟ آیا دکتر زندان مخوف رژیم این‌گونه با زندانی رفتار می‌کند؟ جالب آن‌که خانم آذرلی بعد از انتقال به بند عمومی دیگر نیازی به دوا و درمان و پانسمان زخم‌ها پیدا نمی‌کند. آیا عجیب نیست؟
او مدعی می‌شود در سال ۶۳ در مشهد بازجویش در اولین جلسه‌ی بازجویی او را به تحمل ۴ سال زندان محکوم می‌کند! بعدها حتا به طور ظاهری نیز به دادگاه برده نمی‌شود و همان چهارسال زندان را به او ابلاغ می‌کنند:
بازجو به سوی میزش بازگشت. چیزی بر روی پرونده‌ای نوشت و اشاره کرد به نگهبان که مرا و هایده را به محل مورد نظر دیگری ببرد. سپس رو کرد به من و بدون کوچک‌ترین دلیل منطقی، دفاعی از خود، گفت که به چهارسال زندان محکوم هستم اما قبل از آن که حکم را بگذرانم می‌بایست کمی ادب شوم.(2)
اما بعید است در اواخر سال ۶۳ که در زندان‌های رژیم نسبت به سال‌های گذشته از شرایط بهتری برخوردار بودند، چنین اتفاقی افتاده باشد. چرا که در سال ۶۰ و در اوج بحران و شرایط به غایت وحشت‌انگیز زندان‌ها، حتا اگر شده دادگاهی یک دقیقه‌ای در شعبه‌ی بازجویی و یا روی تخت بهداری برگزار کنند، این کار را می‌کردند. در جریان قتل‌عام ۶۷ نیز همه را به دادگاه‌ می‌بردند. بازجو که به کسی حکم زندان نمی‌دهد، آن هم در اولین جلسه‌های بازجویی! (البته سر به نیست کردن افراد شامل موضوع فوق نمی‌شود. در این مورد هم حکم از قبل توسط حاکم شرع صادر می‌شد.) آن‌چه که بازجویان در خلال کار بازجویی به عنوان دستاویز برای افزایش فشار روانی روی فرد از آن استفاده می‌کنند، تهدید زندانی به کشتن در زیر کابل، اعدام و انداختن او در چاله‌ای به‌گونه‌ای که کسی از سرنوشتش مطلع نشود و ...می‌باشد. و به این طریق سعی می‌کنند زمینه‌ی لازم برای تخریب روحیه و شکستن مقاومت زندانی را فراهم کرده و او را به همکاری وا دارند. در واقع او را تهدید می‌کنند که: در صورت عدم همکاری با ما، به چنین سرنوشتی دچار می‌شوی! نه این‌که در همان اولین جلسه‌ حکم نهایی او را که تنها چهار سال است، به او اعلام کنند. در ثانی کسی نیست که شکنجه ‌را تجربه کرده باشد و در آن شرایط هزار بار مرگ را آرزو نکرده ‌باشد. نه این‌که با شنیدن چهار سال حبس، دچار چنان وضعیت روحی‌ای شود که دست نگهبان را با یک ضربه‌ی محکم به عقب براند و بعد تکه‌‌ای از گوشت دست بازجو را با دندان "قلوه کن" و آویزان کند و آب دهانش را به صورت بازجو تف کند!(3) در باره شکنجه و شکنجه‌گاه می نویسند:
آن روز بار دگر حاج آقا دستور داد تا مرا به سیاهچال شماره سه ببرند. سیاهچال شماره سه!؟ از قرار معلوم سیاهچال‌ها هر یک بنا به آن‌چه روی می‌داد و می‌گذشت و بر اساس ارزش جرم مرتکب شده، طبقه‌بندی می‌شدند.(4)
او که ظاهراً شکنجه‌گاه ندیده است، فکر می‌کند شکنجه حتماً در سیاهچال انجام می‌گیرد و آن هم طبقه‌بندی و درجه‌بندی دارد و هر کس، همانند آن‌چه که برای "دوزخ" گفته‌اند، طبقه و جایگاه خود را دارد!
تا آمدم نگاه کنم که پیره زن مفلوک، این زنی که قطعاً می‌توانست به جای مادر بزرگم باشد، این‌بار می‌خواهد با من چه کند، در یک لحظه هولناک چهار چنگک، چهار گیره محکم به ناخن‌هایم وصل شد. بر روی گیره‌هایی که صفحه‌ی فلزی شکلی قرار گرفته بودند و در پشت هر گیره فنری وجود داشت که حرکت دست جلاد، مثل یک اهرم قوی عمل می‌کرد. گیره‌ها مثل دندان‌های یک سوسمار که دندان‌هایش به تن آدمیزاد قفل کرده باشند و او را با فشار و سختی به قعر آب فرو برد، انگشتانم را به خود قفل کرده بود از وحشت و درد فریاد بلندی کشیدم. بار دگر بالای سرم ایستاد... دستور بعدی را با یک اشاره در حالی‌که سر از صورتم بر می‌داشت صادر کرد. در یک لحظه‌ی کوتاه از چهار چنگک تمام وجودم آویزان شد. احساس کردم دستم از کتفم جدا شده است. ... من از نوک انگشتانم، ناخن‌هایم از آن چنگک‌ها آویزان می‌شدم...(5)
کسانی‌که در دوران شاه و خمینی شکنجه شده‌اند، به خوبی آگاه هستند که آویزان کردن از ناخن و یا حتا انگشت امکان‌ناپذیر است. آویزان کردن معمول نیز از مچ دست یا پا انجام می‌گیرد. دستگاهی نیز به این منظور تاکنون ساخته نشده است. ناخن کشیدن جزو شکنجه‌های مرسوم است ولی "آویزان کردن از ناخن" نه. حتا تمام ناخن‌های یک دست، هیچ‌ گاه نمی‌توانند تحمل جسم پنجاه کیلویی را بکنند؛ در جا کنده ‌می‌شوند! دستگاهی که او توصیف می‌کند، برای گیر کردن به ناخن حتماً باید قبلاً زیر ناخن رفته باشد و ناخن را از گوشت جدا کرده باشد. اگر چنین پدیده‌ای رخ داده باشد، دیگر امکان آویزان کردن فرد از ناخن نمی‌رود.
این پیرزن شکنجه‌گر قبلاً یک بار نیز دست‌های کتایون آذرلی را بسته تا بازجو با افتادن روی بدن خانم آذرلی، سینه‌هایش را با آتش سیگار بسوزاند(6)
کتایون آذرلی پس از آن‌که شدیداً شکنجه می‌شود و جای سالمی در بدنش باقی نمی‌ماند و از همه مهم‌تر دست راستش در اثر شکنجه از کار می‌افتد، بازهم از چنان قدرت روحی و جسمی‌ای برخوردار است که نگهبان سلول انفرادی را به شدت مضروب کرده و تنها با دست چپش(تأکید از اوست) چادر زن پاسدار را بر سرش جر و واجر می‌‌کند.(9) آیا می‌توان تصور کرد تنها با یک دست، پارچه‌ای را جر و واجر کرد، آیا برای این کار نیاز به دو دست نیست؟
خانم آذرلی نه از سیاست خبر دارد و نه از گروه‌های سیاسی و نه از نحوه‌ی بازجویی و پرسش‌هایش، ولی خود را "چپ" می‌داند و ضد اسلام و مذهب است. در هر دو باری که دستگیر می‌شود، حتا یک کتاب که بوی وابستگی به "چپ" دهد نیز در میان کتاب‌هایش نیست و یا او نمی‌شناسد که نام برد. ولی در هر دوبار کتاب‌های دکتر علی شریعتی در خانه‌اش پیدا می‌شوند. او در ارتباط با چریک‌های فدایی خلق دستگیر شده است. مشخص نمی‌کند کدام‌دسته‌ی آن‌ها. آن‌قدر ذهن غیرسیاسی دارد که می‌گوید بازجویش روی برگه‌ای نوشته است: در عین حالی که او "رهبریت یکی از باندهای چریک‌های فدایی خلق" را به عهده دارد "مسئول ارائه و پخش اعلامیه‌های شبانه" نیز بوده است(10). آخر کدام بازجوی کارکشته‌ای است که بعد از چند سال تجربه‌ی بازجویی نداند کسی که در موضع "رهبری" جریانی(آن‌ هم "یکی از باندهای چریک‌های فدایی خلق") است، اعلامیه شبانه پخش نمی‌کند!
کتایون آذرلی هم‌چنین روایت می‌کند: بازجو از من سوال کرد که "متأهلم یا مجرد. اسم شبم چیست ..."(11) و "اما من نه...می‌دانم قضیه اسلحه چیه و نه تا حالا اسم شب داشتم"(12) در زندان اما راجع به "اسم شب" نمی‌پرسند. مگر می‌خواهی از ایست بازرسی و منطقه‌ی حفاظت شده عبور کنی که نیاز به "اسم شب" باشد! از فرد "اسم مستعارش" را می‌پرسند و نه "اسم شب"‌اش را. ایشان که چند سال به اتهام "سیاسی" در زندان بوده‌اند، تفاوت "اسم شب" و "اسم مستعار" را نمی‌دانند. کمی عجیب نیست؟
کتایون آذرلی چنان از مسائل و رخدادهای سیاسی به دور است که می‌نویسد:
دختری که هم سن و سال خودم بود، مینا نام داشت. او وابسته به حزب کمونیست کارگری بود و ۵ سال می‌شد که در زندان به سر می‌برد.(13)
مینا هم سلول و دوست خانم آذرلی است و موضوع بر می‌گردد به سال ۶۵. مینا از سال ۶۰ به خاطر وابستگی به حزب کمونیست کارگری که در دهه‌‌ی ۷۰ تأسیس شده است، در زندان به سر می‌برد! و هم‌سن خانم آذرلی است که در سال ۶۵ طبق گفته‌ی خودشان باید ۱۹ ساله بوده باشد. پس مینا نیز باید ۱۹ ساله باشد و از چهارده سالگی در ارتباط با حزب کمونیست کارگری که قرار است دهسال بعد تشکیل شود، در زندان بوده است.
خانم آذرلی در جایی از صدور حکم اعدام و اجرای بلافاصله‌ی آن در رابطه‌ با دو زندانی به خاطر "ور رفتن" با هم می‌گوید:
یک روز داخل بند غوغایی به راه افتاد که همگی‌امان شگفت زده شدیم. میترا و طاهره، دو نفر از هم بندی‌های من بودند که با یکدیگر روابط عاطفی محکم و استواری داشتند. اغلب با هم بودند، حتا وقتی برای هواخوری به حیاط زندان می‌رفتیم و هریک در گوشه‌ای می‌نشستیم تا از هوای آزاد و نور آفتاب بهره‌مند شویم، در این لحظات نیز آن‌ دو با یکدیگر بودند، حتا زمانی‌که نوبت حمام بند ما بود آن‌دو بگونه‌ای خود را جهت می‌دادند تا در یک گروه هفت نفره قرار بگیرند و در حمام رفتن‌ها نیز با هم باشند. میترا زنی بیست و پنج ساله وابسته به حزب رنجبران بود. و طاهره هوادار حزب کمونیست کارگری. ... در یک لحظه صدای گام‌‌های مأموران و بستن درهای اتاق‌های بند به گوش رسید. ناگهان درها بسته شد و اجازه خروج نیز به ما داده نشد. در وجود همگی‌امان رعب و وحشت حاکم شده بود. نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده است. برخورد و عملکرد مأموران به گونه‌ای بود که انگار کسی بمب به داخل بند آورده و آن‌ها آن‌را کشف کرده‌اند!
صداها دور شد و لحظه‌ای بعد درب بند ما تا نیمه گشوده شد و دو خواهر تواب (نرگس و ناهید) وارد اتاق شدند و هر دو برافروخته و عصبانی به نظر می‌رسیدند. چنان به اتاق آمدند که گویی همه بدکاره هستند. ...(نرگس) گفت: خودم دیدم‌شان. با همین چشام! رفته بودن توی توالت و باهم پچ پچ می‌کردن. توی یک توالت. و بعد باز با همان حالت حق به جانب خود ادامه داد: اونا با هم ور می‌رفتن!
... او اشاره‌ای به قسمت پشت اتاق انداخت و گفت: همین... همین، طاهره و میترا. خودم دیدم. با چشای خودم دیدم که داشتن با هم ور می‌رفتن.
... آنروز میترا و طاهره به بند نیامدند. نیمه شب صدای رگبار تیرها به گوش رسید. شاید بار دیگر تعدادی از نفرات بندها اعدام می‌شدند. ... آن‌شب فریده رو به شراره کرد و گفت: فکر می‌کنم کلک بچه‌ها رو کندن!
منظور فریده، میترا و طاهره بودند اما برای من تصورش سخت بود زیرا به آن‌ها حکم اسارت‌شان را داده بودند... مدتی بعد این عدم باور من شکل واقعی گرفت و به باور نشست. آن دو را همان شب اعدام کرده بودند.(14)

یکی از قربانیان به نام طاهره، هوادار "حزب کمونیست کارگری" است. موضوع در سال ۶۵ اتفاق افتاده و همان‌گونه که پیش‌تر اشاره کردم، این حزب در دهه‌ی ۷۰ تأسیس شده است! طاهره اما به خاطر هواداری از حزبی که وجود خارجی نداشته است، به زندان می‌افتد! گیرم که همه‌ی مواردی که خانم آذرلی روایت می‌کند، صحت داشته باشد. ولی او اطلاعی ندارد که به عمل نزدیکی دو زن با یک‌دیگر، در "شرع" "مساحقه" می‌گویند و مجازات آن در صورت اثبات عمل و نه فقط "ور رفتن"، ۱۰۰ ضربه شلاق است و نه اعدام فوری که وی روایت‌ می‌کند! از اواخر سال ۶۰ احکام بالاتر از ده‌ سال زندان و به ویژه اعدام و نیز احکام مصادره‌ی اموال بیش از یک صد هزار تومان را برای تأیید به "دادگاه عالی قم" ارجاع می‌دادند. برای تحقیق بیش‌تر می‌توان به کتاب خاطرات منتظری در این رابطه رجوع کرد. بنابراین اگر حتا حکم اعدامی برای آن‌ها صادر می‌شد، نیز نمی‌توانست همان شب اجرا شود! در مشهد اعدام‌ در زندان "کوه‌سنگی" که به سپاه پاسداران تعلق داشت، انجام می‌گرفت. بنابر‌این کسی نمی‌توانست صدای آن را بشنوند. از همه مهم‌تر در دوران مورد اشاره، اعدام در مشهد به وسیله‌ی دار زدن انجام می‌گرفت و نه تیرباران.
کتایون آذرلی آورده است که:
در بین ما دو تازه وارد بودند. دو دختر سیزده و پانزده ساله، که به دلیل شرکت در تظاهرات داخلی دبیرستان خود بازداشت شده بودند. آن‌ها از هواداران سازمان پیکار بودند. حکم آن‌ها دو سال زندان بود...)15)
این اتفاق مربوط به سال ۶۵ است. دو دختر سیزده و پانزده ساله، دو سال حکم دارند. دستگیری به خاطر تظاهرات داخل دبیرستان، باید مربوط به قبل از ۳۰ خرداد ۶۰ باشد. بعد از خرداد ۶۰ امکان "تظاهرات داخل دبیرستان" نبود. سازمان "پیکار" نیز در سال ۶۰ متلاشی شده و از بین رفته بود. پس. کسی نمی‌تواند هوادار چیزی باشد که دیگر وجود ندارد. این دو دختر بچه در آن زمان باید هشت و ده ساله باشند. چگونه ممکن است یک دختر هشت ساله یا ده ساله در دبیرستان تظاهرات کرده باشد و بعد از چند سال دستگیر شده باشد؟!
خانم آذرلی در صفحه‌ی ۲۲۱ کتاب می‌نویسند:
سرم را به سینه‌اش گذاشتم و بغضم را ترکاندم. او یکی از هواداران مجاهد بود که به سختی شکنجه‌اش کرده بودند... اکنون دیگر نه برای من و شاید برای او، مهم نبود که به کدام‌ یک از گروه‌های سیاسی اعتقاد داریم. مهم نبود که من چپ هستم و او مجاهد. من نجس هستم و او پاک. من خائن هستم و او مبارز!
ایشان آن‌قدر از مسائل سیاسی دور هستند که نمی دانند مجاهدین "چپ‌ها" را "نجس" و یا "خائن" ندانسته و نمی‌دانند.
در میان دیگر زندانیان تازه وارد دو دختر جوان دیگر هم بودند یکی از آن‌ها شانزده ساله و دیگری هفده ساله بود. از قرار معلوم والدین‌ آن‌ها آن دو را به پاسداران معرفی کرده، تحویل داده بودند. هر دو در تشکیلات داخل دبیرستان فعالیت داشتند. در آن روزها دولت اعلام کرده بود که والدین نیز اگر فرزندی دارند که در مسیر و خط اندیشه‌‌های نظام نیست و علیه آن مبارزه‌ی مخفی می‌کنند، وظیفه شرعی و مذهبی یک مسلمان واقعی است که آن‌ها را به مراکز دولتی معرفی کنند...(16)
خانم آذرلی توضیح می‌دهند هر دوی آن‌ها را که توبه نکرده بودند، اعدام می‌کنند. آن دو زندانی طاهره‌ درخشان و رعنا سلحشور نام دارند و موضوع در سال ۶۵-۶۶ اتفاق افتاده است. در آن زمان تشکیلاتی در دبیرستان‌ها نبود که کسی بخواهد با آن‌ها همکاری کند و خانواده‌اش از آن مطلع شود. چنین موضوعی بر می‌گشت به سال ۵۸-۶۰. در آن زمان دخترهای مزبور احتمالاً ده - یازده ساله بوده‌اند و امکان حضور در دبیرستان را نداشته‌اند! فرمان خمینی مبنی بر معرفی فرزندان توسط والدین، مربوط به سال ۶۰ بوده است. معلوم نیست چرا والدین فرزندان‌شان را تا سال ۶۵-۶۶ لو نداده‌اند؟ رژیم در سال ۶۵ - ۶۶ کسی را (آن هم دختربچه) به خاطر فعالیت ۵ - ۶ سال پیش، آن هم در سطح دبیرستان، اعدام نمی‌کرد! در آن زمان حتا پیک‌های مجاهدین را که با مأموریت‌های ویژه برای خارج کردن افراد و وصل ‌آن‌ها به مجاهدین، به کشور وارد و دستگیر شده بودند، نیز اعدام نمی‌کردند و زیر حکم نگاه می‌داشتند.
باور کنید روایت‌های سطحی و جعلی‌ این‌ چنینی، اعدام کودکان و نوجوانانی را که در سا‌ل‌های ۶۰-۶۱ به فجیع‌ترین شکل به قتل رسیدند، نیز لوث می‌کند
در اواخر همین ماه بود که گروه تازه واردی از زندانیان را وارد بند ما کردند. از چند روز قبل این شایعه پیچیده شده بود که گروه تازه وارد بدون استثنا همگی‌اشان حکم گرفته‌اند و باید در انتظار حکم‌شان که اعدام بود در بند ما به سر می‌بردند...همان روز، در اواسط بعد از ظهر بود که گروه را وارد بند ما کردند ...در میان آن‌ها که هشت تن بودند دختر جوان بیست ساله‌ای به نام مهتاب به بند ما وارد شد. او روحیه بسیار خوبی داشت. در زندان شکنجه شده بود، با این تفاوت لب به سخن باز نکرده بود، او اهل رشت بود و در سال ۵۷ به حزب رنجبران پیوسته بود و تا این زمان شرکت فعالانه‌ای در این حزب داشت...(17)
واقعه‌ی فوق در سال‌های ۶۵-۶۶ اتفاق افتاده است. مهتاب که اکنون بیست ساله است، در دوران پیش از انقلاب باید یازده، دوازده ساله بوده باشد. حزب رنجبران در سال ۵۸ و از به هم پیوستن چند گروه مائوئیستی تأسیس شد. حزب مزبور در سال ۵۷ وجود خارجی نداشت تا مهتاب به آن پیوسته باشد. آیا حزب رنجبران می‌پذیرد که در خلال آن سال‌ها عضوی یازده- دوازده ساله در استان گیلان و یا خراسان داشته است؟ تشکیلات "حزب رنجبران" در سال‌های ۶۰-۶۱ در ایران به کلی نابود شد. چگونه مهتاب تا سال ۶۵ در حالی که کودک و یا نوجوانی بیش نبوده، در این حزب "شرکت فعالانه" داشته است؟ آیا کتایون آذرلی داستان‌سرایی نمی‌کند؟ در دوران قتل‌عام زندانیان در سال ۶۷، در مشهد تنها دو زندانی زن به نام‌های شمسی براری و شیرین اسلامی که هر دو از زندانیان مجاهد زیر حکم بودند، اعدام شدند. آیا حضور ۸ زندانی اعدامی در بندی که متعلق به زندانیان حکم دار است، آن‌هم در سال ۶۵-۶۶ تعجب‌آور نیست؟
کتایون آذرلی در مورد "تابوت" در زندان مشهد می‌نویسد:
تنبیه گاه در قسمت پایین زندان بود، در زیر زمینی سرد و نمور که بوی نم آن بیداد می‌کرد. ما را داخل جعبه‌های چوبی گذاشتند که شکل "تابوت" بود، تمام طول وعرض جعبه‌ها بقدر قد و قواره‌ی یک آدم بود. وقتی داخل جعبه‌ها فرو می‌رفتیم، دیگر قادر نبودیم خود را حرکتی بدهیم. روز اول از نهار و شام خبری نبود، فقط اجازه داشتیم در توالتی که همان‌جا قرار داشت دوبار قضای حاجت کنیم، آن‌هم زیر نظر مأمورین و نگهبانان زنی که مراقب‌مان بودند. لحظات مرگبار و سختی بود. زمان به کندی گذر می‌کرد. نه اجازه حرف زدن داشتیم، نه کوچک‌ترین حرکتی. ...
روز دوم، علاوه بر اجازه توالت رفتن، یک وعده غذا هم دادند. غذا را در داخل یک قابلمه بزرگ ریخته بودند که اصطلاحاً استانبولی پلو بود!... اگر چه در آن دقایق همین غذا، غنیمتی بود اما من با اشتها و میل آن ‌را نبلعیدم. می‌بایست دور تا دور قابلمه می‌نشستیم و با دست غذا می‌خوردیم، این نحوه‌ی غذا خوردن برایم مشمئز کننده بود...(18)
در ضمن توضیح می‌دهند که حتا بعضی اوقات این فرصت را داشته‌اند که دور هم نشسته و"فاطی" سر به سرشان گذاشته و شوخی کند! در آن شرایط رقت بار هم مسئله‌ی او عدم رعایت نزاکت و با دست غذا خوردن بوده است! خانم آذرلی در همان‌جا متوجه‌ می‌شود که در دخمه‌ی بغلی، مردها به سر می‌برند و حتا صدای شکنجه‌ی یکی از این مردها را نیز می‌شنود.(19) کتایون آذرلی تا هفته‌ی دوم از "شبهای تابوتی" را تعریف می‌کند و بعد می‌نویسد:
بالاخره روزی از این روزها حاج آقا وارد دخمه شد و دستور داد تا از جعبه‌ها خارج شویم...(20)
او از ممنوعیت زندگی جمعی و کمونی در زندان نیشابور سخن می‌راند. در حالی که این مسئله مربوط به زندان قزل‌حصار در سال‌های ۶۲ و ۶۳ بوده و نه مرسوم شدن این شیوه در زندان نیشابور آن‌هم در سال ۶۵-۶۶.
روز ملاقات فرا رسید. این روز در هر دو ماه و نیم، یکبار روی می‌داد(21)
خانم آذرلی بدون دغدغه‌ی خاطر هر چه می‌خواهد می‌گوید! در هیچ یک از زندان‌های کشور، حتا در سال‌های ۶۰ تا ۶۳ که بدترین سال‌های زندان بود، نیز فاصله‌ی بین دو ملاقات از یک ماه تجاوز نمی‌کرد. در شهرستان‌ها این فاصله به مراتب کم‌تر بود و در سا‌ل‌های ۶۵، ۶۶ در واقع دوران گشایش زندان بوده و اصلاً چنین فاصله‌ای بین دو ملاقات نبوده است. به ویژه در مشهد غالب زندانیان به مرخصی نیز می‌‌رفتند.
کتایون آذرلی از بازدید واعظ طبسی از بندشان خبر‌می‌دهد و این که او تقاضای داشتن یک "دار" را از واعظ طبسی و همراهانش می‌کند. وقتی همه او را متعجب نگاه می‌کنند، او می‌گوید منظورش "دار قالی" بوده است: "منظورم را روشن تر کردم مسئولین زندان نفس راحت‌تری کشیدند"(22) چه مسئولان نازنینی حتا از شنیدن نام "دار" احساس‌شان جریحه دار می‌شود و وقتی می‌فهمند که خانم آذرلی تقاضای "دار قالی" کرده است، نفسی به راحتی می‌کشند! دیدار واعظ طبسی از زندان نیشابور که "خدایگان" خراسان محسوب می‌شود، مضحک‌ترین چیزی است که می‌توان عنوان کرد. مانند آن است که کسی بگوید خمینی به بازدید زندان اوین یا قزل‌حصار آمده باشد.
خانم آذرلی از وضع حمل یک زندانی سیاسی در بند عمومی زندان خبر می‌دهند! در حالی که چنین چیزی نمی‌تواند از نظر بقیه‌ی زندانیان دور مانده باشد! زندانی چپی به نام راضیه که باردار است، محکوم به اعدام و زندگی در میان جمع شده است و قرار است پس از وضع حمل اعدام شود. بچه‌ی او چند روز بعد، از وضع حمل در میان زندانیان، به خانواده‌اش تحویل داده می‌شود و خود راضیه دو روز بعد در سال ۶۵ اعدام می‌شود(23) یکی دیگر از نکات جالب و بدیع این وضع حمل آن است که به خاطر این‌که دکتر زن در زندان نبوده است، اجازه نمی‌دهند او به بهداری منتقل شود و توسط دکتر مرد وضع حمل کند. خانم آذرلی یادش رفته قبلا گفته بود زن مزبور را هر هفته برای چک به بهداری زندان می‌بردند. زن زندانی در نمازخانه‌ی بند که ظاهراً از نظر مسئولان زندان جای مقدسی است، وضع حمل می‌کند. مسئولان زندان که رعایت جوانب شرعی را می‌کنند، متوجه نیستند که خون‌ریزی حاصل از زایمان، آن هم در نمازخانه و "نجس شدن" آن‌جا نیز برخلاف موازین شرعی است. مشخص نیست چرا مسئولان زندان و تواب‌های بند، زندانی را مجبور نمی‌کنند در یکی از اتاق‌ها وضع حمل کند تا نمازخانه و عبادتگاه خدا از خون حاصله "نجس" نشود؟! "مولود" داستان کتایون آذرلی قرار است مانند "حضرت علی" که "مولود کعبه" است "مولود مسجد" از کار در آید تا داستان کامل شود. او نمی‌داند اگر گفته می‌شود "حضرت علی" در "خانه‌ خدا" به دنیا آمده، قبلاً تناقض آن را حل کرده‌اند و گفته‌اند که زایمان بدون خونریزی بوده‌است؛ چرا که او قرار بوده است امام شود!
کتایون آذرلی در باره‌ی دوستش مهین می‌نویسد:
مهین بیش از سه سال، قبل از من وارد زندان شده بود و حکم اسارتش هفت سال بود. او هم یک‌ بار مصاحبه شد، ولی پذیرفته نشد. یکی از دلایل مردودیتش در مصاحبه، ارتباط و دوستی صمیمانه‌اش با من کافر بود. من به دو علت مابین زندانیان تواب کافر قلمداد می‌‌شدم: اول به علت این‌که اعتقادی چپ‌گرایانه داشتم. دوم این که شاعر بودم، و شاعر را قرآن نفی کرده است. ... و مهین یک‌ سال و نیم دیگر را بدین منوال بیش از حکم اسارتش در زندان سپری کرد.(24)
با توجه به آن‌چه کتایون می‌گوید، مهین باید حداقل در اواسط ۶۸ آزاد شده باشد ولی با کمال تعجب خانم آذرلی که در بهار ۶۷ آزاد شده است، شاهد آزادی مهین بوده و نزد او رفته و آدرس منزلش را به همراه گردنبندی که از هسته خرما درست کرده بود، به رسم یادگاری به او می‌دهد و مهین با یادگاری او از زندان خارج می‌شود.(25)
خانم آذرلی که پیش از پایان یافتن "فصل گل‌ها" در سال ۶۷ آزاد شده‌ است(30)، بقیه‌ی ماجرا را که بسیار شنیدنی است، این‌گونه ادامه‌ می‌دهد: "اکنون یک ‌سالی می‌شد که از زندان خارج شده‌ بودم اما هنوز با تمام وجود خود را در زندان در می‌یافتم... "(31)
او در حالی که در سال ۶۷ و کمی پیش از آزادی تلاش کرده بود برای اولین بار با دست چپ نقاشی بکشد، دارای چنان پیشرفتی در کار می‌شود که نقاشی‌هایش مورد توجه قرار گرفته و در نمایشگاهی که در سال ۶۸ ترتیب یافته با استقبال مردم روبه‌رو می‌شود. کتایون آذرلی در باره‌ی بازدید کنندگان می‌نویسد:
در روز اول نمایشگاه، بازدیدکنندگان بسیار زیاد بود من هم‌چنان که در کنار مسئول نمایشگاه قرار داشتم، به مردمی می‌اندیشیدم که برای دیدن تابلوهایم آمده بودند. همان روز توانستم چندین تابلوی خود را به فروش برسانم.(32)
از طرف آقای آشوری مسئول نمایشگاه به کار در آتلیه‌اش دعوت می‌شود. به رئیس نمایشگاه از طرف وزارت ارشاد اسلامی ابلاغ شده بود:
هرگونه مصاحبه‌ی تلویزیونی یا رادیویی و مطبوعاتی را برایم ممنوع کرده‌اند.(33)
روزی آقای آشوری به من پیشنهاد داد تا موضوعی را برای ساختن یک فیلم و نوشتن یک سناریو در نظر بگیرم. بطور کلی من کار نقاشی و یا سینما را با بهره ‌گیری از کتاب‌های آموزشی و بعدها در محل کارم عملا با زوایای دوربین و کار با آن آشنا شدم و آن را فرا گرفتم... پس از گذشت دو سال و اندی، حالا دید بهتری به آینده و زندگی پیدا کرده بودم...
هفت ماه و نیم ساخت فیلم به درازا کشید و در پاییز همان سال به انتها رسید و در آذرماه سال ۶۷ در جشنواره‌ی سینمای جوان به نمایش گذاشته شد...(34)
ایشان در سال ۶۷ از زندان آزاد شده‌اند. دو سال و نیم طول می‌کشد تا خود را بازیابند. به لحاظ تجربی سینما را می‌آموزند و کار با زوایای دوربین را نیز در محل کارشان که از سال ۶۸ در آنجا مشغول به کار شده‌اند، یاد می‌گیرند. ساخت فیلم‌شان هفت ماه و نیم طول می‌کشد. پس به‌طور منطقی باید در سال ۷۰ باشیم. ولی فیلم او در جشنواره‌‌ی "سینمای جوان" در آذرماه ۶۷ شرکت می‌کند! او حاضر نمی‌شود جایزه‌‌اش را از دست "حسن خامنه‌ای" برادر سیدعلی خامنه‌ای رهبر رژیم بگیرد! و داستانی در این باره‌ خلق می‌کند شنیدنی:
تماشاگران و حضار در جمع با گفتن این جمله که رو به خامنه‌ای داشتم: "استدعا می‌کنم جایزه را به انجمن سینمای جوان تقدیم کنید" فریاد شادی و شور بسیاری را سردادند و در یک لحظه بسیاری از آن‌ها از جایگاه خود برخاستند و نمی‌دانم که بعد چه شد که تمام سکو پر از گل‌هایی شد که به سویم پرتاب می‌شد. تا آن‌جا که در توانم بود گل‌ها را از روی سکو جمع کردم و در میان شور و ولوله‌ی مردم از سکو پایین آمدم و به سوی جایگاه خود رفتم. پس از یک ماه از این شب، فیلم مورد نظر به سوی جشنواره‌های بین‌المللی ارسال شد این ارسال از سوی انجمن سینمای جوان صورت گرفت و من به علت این‌که زن بودم و ازدواج نکرده بودم نمی‌توانستم بنا به قوانین اجتماع به همراه این فیلم به خارج از کشور بروم. برایم مضحک بود! فیلم من بدون کوچک‌ترین همراهی، بدون کارگردان و فیلمبردار و سناریست، می‌بایست به سوی جشنواره‌های بین‌المللی می‌رفت...(35)
ظاهراً تماشاگران و حضار، از قبل نسبت به اقدام قهرمانانه‌ی او مطلع بوده و گل‌هایی را برای استقبال از عمل قهرمانانه‌ی وی تدارک دیده بودند! او مطلع نیست که فیلم‌های جشنواره‌ها را وزارت ارشاد، مافیای "بنیاد فارابی" و نهادهای وابسته به رژیم، به جشنواره‌ها می‌فرستند نه انجمن "سینمای جوان"! او مطلع نیست که این زن شوهردار است که نیاز به اجازه‌ی همسر برای خروج از کشور دارد و نه دختر بالغی که بیش از ۱۸ سال سن دارد! لااقل می‌گفت به خاطر سابقه‌ی سیاسی‌ای که داشتم اجازه‌ی خروج از کشور نگرفتم تا داستان کمی واقعی‌ جلوه کند! او بدون کوچک‌ترین احساس شرمی، می‌‌نویسد فیلم "آرزو" که ساخته‌ی وی بود در جشنواره‌ی بین‌المللی مقام اول را به دست آورد. ولی نامی از جشنواره نمی‌برد که چه بود و کجا.(36)
او برای رژیم آنقدر شخص "خطرناک" بوده که مأموران امنیتی به رئیس نمایشگاه رسما ابلاغ می‌کنند که وی حق برگزاری مصاحبه‌ی رادیو تلویزیونی و مطبوعاتی ندارد. ولی معلوم نیست چگونه اجازه‌ی برگزاری نمایشگاه را دریافت کرده و یا چگونه فیلم او اجازه راه‌ یابی به جشنواره‌ی بین‌المللی را یافته‌ و برنده‌ی جایزه‌‌ی اول فیلم‌سازی نیز شده است؟!
خانم کتایون آذرلی بارها از جمله در صفحه‌های ۲۷،۲۹،۴۱ و۱۱۱ کتاب‌اش آورده است که به هنگام دستگیری هفده ساله بوده است. ایشان هم‌چنین نوشته‌اند که در مراحل بازجویی او را با فردی به نام هایده که هفت سال از او بزرگ‌تر است روبه‌رو می‌کنند: "او هایده بود. دوستی که از دوران تحصیلی او را می‌شناختم... " (37) آیا ممکن است دو نفر که هفت سال تفاوت سنی دارند، در هیچ یک از مقاطع تحصیلی به جز دوران دانشگاه هم کلاس و یا دوست تحصیلی بوده باشند؟ در صفحه‌ی ۱۸ نوشته است: "هر روز که از محل کار خود و یا قبل از آن از دانشگاه باز می‌گشتم... " دانشگاه رفتن وی قبل از زمان شاغل شدنش است. در صفحه‌ی ۳۰۷ می‌نویسد: "روزی تصمیم گرفتم به سوی دوستان و همدوره‌ای‌های خود در دانشگاه بروم" (این موضوع پس از آزادی از زندان رخ می‌دهد) این چند روایت خانم آذرلی را کنار هم بگذاریم:
او در سن هفده سالگی در هفت مهرماه ۶۳ نه در دانشگاه‌ و یا هنگام عزیمت از دانشگاه، که پس از عزیمت از محل کار به خانه دستگیر می‌شود! در جریان جلسه‌های متعدد بازجویی هیچ پرسشی از دانشگاه و فعالیت‌های او در دانشگاه نمی‌شود. به گونه‌ای از هایده صحبت می‌کند که دوران تحصیلی‌اش به سر رسیده است. تصدیق می‌کند که فعلا دانشگاه نمی‌رود و قبل از این که به سر کار برود به دانشگاه می‌رفته‌ است. پس دوران تحصیل او در دانشگاه باید قبل از سال ۵۹ باشد؛ چرا که دانشگاه از سال ۵۹ تا ۶۲ به خاطر "انقلاب فرهنگی" بسته بود. دختری ۱۷ ساله در سال ۶۳ در چه سالی قبل از ۵۹ می‌توانسته به دانشگاه راه یافته باشد که تحصیل را نیز تمام کرده و یا ناتمام گذاشته باشد؟ آن موقع چند ساله بوده است؟! آیا او در سال ۵۸، یعنی در ۱۲ سالگی به دانشگاه رفته ‌است؟ تازه این در حالی است که تحصیلاتش را نیمه تمام گذاشته باشد که صحبتی از آن نمی‌کند وگرنه معلوم نیست او در چند سالگی به دانشگاه رفته است. ظاهراً ایشان در همه‌ی زمینه‌ها نابغه بوده‌اند! چرا که در جایی هم می‌گوید که هفت سال در دوران کودکی در زادگاهش گوینده و دوبلور برنامه‌های کودکان و نوجوانان بوده است. اما زادگاهش معلوم نیست. تازه پاسداران از او می‌پرسند: ترکی؟ می‌گوید: بله!.دوباره می‌پرسند: "ترک آذربایجان یا تبریز"؟ و او می‌گوید: ترک آذربایجان(38).آیا تاکنون کسی در ایران مشابه چنین گفت‌وگویی را شنیده است که از ترکی بپرسند: "اهل تبریزی یا آذربایجان"؟! آن‌هم بیست‌سال پیش و قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی؟
کتایون آذرلی هم‌چنین نوشته‌ است که در زندان مورد تجاوز قرار گرفته‌ است و بازجوی مربوطه ابتدا خودش به او تجاوز کرده و سپس با استعمال یک چوب عمل تجاوز را تکرار می‌کند و سرانجام موهای بلند ایشان را که تا پایین پایش بوده، بریده و روی زمین می‌ریزد. او شرح می‌دهد چگونه یک بار نیز موفق می‌شود بازجویی را که قصد تجاوز به او داشته، با ضربه‌ای که به بیضه‌اش وارد می‌کند، از کرده‌اش پشیمان ‌کند. کتایون آذرلی بعد از آزادی از زندان و پس از ازدواج و داشتن یک دختر سه سال و نیمه و هنگامی که شش ماهه حامله بوده، دوباره به خاطر برپایی جلسه‌ی "شب‌های شعر فروغ" مورد حمله‌ی پاسداران قرار می‌گیرد. او می‌نویسد که "خانه‌ام پر شده بود از مأموران دولتی که اتاق کارم را جستجو می‌‌کردند"(39). او توضیح می‌دهد که پس از مدتی "مأموران به دستور سرگروه خود خانه را ترک کرده و در بیرون از منزل به انتظار ماندند"(40). سرگروه که خانه را خالی می‌بیند، قصد تجاوز به او را که شش ماهه باردار است، می‌‌کند. کتایون آذرلی با دندان گوشت تن او را کنده و فرار می‌کند.(41) کتایون آذرلی توضیحی نمی‌دهد که چگونه آن‌همه پاسدار راضی می‌شوند خانه را ترک کرده و در پاترول منتظر بنشینند تا سرگروه کارش را انجام دهد؟ اگر نیروهای "مکتبی" باشند که چنین اجازه‌ای به سرگروه نمی‌دهند، اگر اوباش پاسدار باشند که حاضر نمی‌شوند او به تنهایی این کار را انجام دهد.
با طرح داستان‌های خیالی و گاه مبتذل، کتایون آذرلی رنج و عذابی را که بر زندانی سیاسی زن ایرانی رفته، به سخره گرفته ‌است. کتایون آذرلی در ماه نهم بارداری از زندان دوباره آزاد می‌شود. ممنوع‌الخروج نمی‌شود و علیرغم این که چند روز بیش‌تر به زایمانش باقی نمانده، با هواپیما از کشور خارج می‌شود. در کشور ترکیه نیز به سرعت کارهایش چفت و جور شده و در قایقی که پناهندگان را به اروپا می‌رساند، وضع حمل‌ می‌کند. تردیدی نیست که موضوع بالا کیسی ساخته و پرداخته شده برای پناهندگی در کشورهای اروپایی است. متأسفانه بعضی از افراد، گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی "چپ" بدون لحظه‌ای اندیشه و تعمق در گفته‌های کتایون آذرلی، از کتاب او پشتیبانی کرده و خواندن آن را به دیگران تبلیِغ و توصیه کرده‌اند و می‌کنند!
1- مصلوب، کتایون آذرلی، صفحه‌ی ۱۵و ۱۶.
2- پیشین، صفحه‌ی ۴۸.
3- پیشین، صفحه‌ی ۴۹.
4- پیشین، صفحه‌ی ۴۲.
5- پیشین، صفحه‌های ۸۴-۸۵.
6- پیشین، صفحه‌های ۷۲-۷۳.
7- پیشین، صفحه‌ی ۳۲تا ۳۷
8- پیشین، صفحه‌های ۱۰۵-۱۰۷.
9- پیشین، صفحه‌ی ۹۱.
10- مصلوب، کتایون آذرلی، صفحه‌ی ۱۰۸.
11- پیشین، صفحه‌ی ۲۵.
12- پیشین، صفحه‌ی ۷۰.
13- پیشین، صفحه‌ی ۲۹۲.
14- پیشین، صفحه‌های ۱۷۴-۱۷۷.
15- پیشین، صفحه‌ی ۲۱۳.
16- پیشین، صفحه‌های ۲۲۹-۲۳۰.
17- پیشین، صفحه‌ی ۲۲۶.
18 پیشین، صفحه‌ی ۲۳۸.
19- پیشین، صفحه‌ی ۲۳۹.
20- پیشین، صفحه‌ی ۲۴۰.
21- پیشین، صفحه‌ی ۲۱۸.
22- پیشین، صفحه‌ی ۲۸۴.
23- پیشین، صفحه‌های ۱۶۶-۱۷۲.
24- پیشین، صفحه‌ی ۲۷۹.
25- پیشین، صفحه‌ی ۲۸۳.
26- پیشین، صفحه‌ی ۲۸۹
27- پیشین، صفحه‌ی ۸.
28- پیشین، صفحه‌ی ۲۹۹.
29- پیشین، صفحه‌ی ۳۱۵.
30- پیشین، صفحه‌ی ۲۹۶.
31- پیشین، صفحه‌ی ۳۱۲.
32- پیشین، صفحه‌ی ۳۱۵
33- پیشین، صفحه‌ی ۳۱۵.
34- پیشین، صفحه‌های ۳۲۹-۳۳.
35- پیشین، صفحه‌ی ۳۳۲
36- پیشین صفحه‌ی ۳۳۴
37- پیشین، صفحه‌ی ۴۶.
38 - پیشین، صفحه‌ی ۱۲۰.
39- پیشین، صفحه‌ی ۳۵۲
40- پیشین، صفحه‌ی ۳۵۲
41- پیشین، صفحه‌ی ۳۵۵
امیدوارم لذت برده باشین.داستان زیبایی بود.براستی باید به نویسنده تبریک گفت چون واقعا خلق چنین داستان هایی نظیر داستان بالا و عاطفه 15ساله که عواطف خارج نشینان و حماق داخلی را جریحه دار کرد کار ساده ای نیست.آنهم اندرون نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران.
*یکی از موارد خنده دار دیگر شکنجه است!پیشنهاد می کنم شرح شکنجه های آنها (زندانیان دهه 60 و چند نفر جدیدیا)رو حتما بخونید.شکنجه با آبمیوه یادتونه؟؟ :lol
راستی فکر کنم(مطمئن نیستم)که طبق قوانین سازمان ملل کار اجباری برای کودکان است که مذموم است نه هر کاری.وگرنه من خودم تا چند سال پیش جزو کودکان کار محسوب می شدم.چون سابقه یکسال کار در یک داروخانه و یک سال کار در یک مغازه کامپیوتری را دارم.
در آخر به دلیل طبع شاعری که دارید باید به شما تبریک بگویم.
غیر ممکن است که در نهایت آنچیزی نشویم که مردم فکر می کنند هستیم.
ژولیوس سزار
Major I
Major I
پست: 430
تاریخ عضویت: جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۳۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 17 بار

پست توسط machkol »

نکته عجیب در صحبت های شما این بود که از سهم 50% ما از دریای خزر و بالاکشیده شدن آن توسط روسیه سخن رانده بودید.عنی فردی با افکار جهان وطنی نظیر شما حقی برای ترکمنستان و آذربایجان از دریای خزر قائل نیست!دوست ندارم این کار را بکنم ولی مثل اینکه محبورم این تاپیک رو به شما هم معرفی کنم.
http://www.centralclubs.com/viewtopic.p ... 7&start=12
غیر ممکن است که در نهایت آنچیزی نشویم که مردم فکر می کنند هستیم.
ژولیوس سزار
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1637
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۴ مرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۵۳ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 8092 بار
سپاس‌های دریافتی: 3732 بار

پست توسط KH.I.A.2500 »

البته در بي شعوري عکاس که شکي نيست که با چنين عکسهايي رفته به يک نمايشگاه بين المللي . حالا تازه عکاسهاي ايراني اونجا تعدادي عکس ارائه کردن که مسئولين نمايشگاه مخصوصا اين عکسها رو انتخاب کردند . قوز بالا قوز . قبلا گفتم , باز هم ميگم : وطن فروشي شاخ و دم نداره .
  
*  *
*  جز ايران نباشد مرا نام ياد *   * * * *    * * *   *  که يزدان مرا زين سبب کام داد *  * *   
Captain I
Captain I
پست: 623
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۳۵ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 54 بار

پست توسط Palang mah gerefteh »

KH.I.A.2500 نوشته شده:البته در بي شعوري عکاس که شکي نيست که با چنين عکسهايي رفته به يک نمايشگاه بين المللي . حالا تازه عکاسهاي ايراني اونجا تعدادي عکس ارائه کردن که مسئولين نمايشگاه مخصوصا اين عکسها رو انتخاب کردند . قوز بالا قوز . قبلا گفتم , باز هم ميگم : وطن فروشي شاخ و دم نداره .


دوست عزیز ما در رابطه با عکسهایی که در این تاپیک مشاهده کنیم، در واقع با اشیاء هنری ( کاندیدای هنر) و بطور مشخص هنر عکاسی که یک هنر تکنولوژیک نیز هست سروکارداریم. بنابراین قضاوت شما در مورد عکسها می بایستی که با دلیل و برهان همراه باشد.

یادآوری می کنم
1 ) به چه دلیلی از نظر شما عکاس بیشعور است؟
2) گویا شما اطلاعاتی در بارۀ عکسهای عرضه شده در رابطه با این نمایشگاه دارید و به انتخاب هیئت مدیره معترض هستید، دربارۀ اینها باید توضیح بیشتری بدهید و بازهم توضیح بدهید که به چه علتی این انتخاب درست نبوده است؟
3) به چه دلیلی این عکاس وطن فروش است؟

من خیلی دلم می خواهد شما را باور کنم ولی نمی توانم بدون دلیل و برهان قضاوتی را بپذیرم. با تشکر از توجه شما.
«تنها آنان که بر خاک افتادند پایان جنگ را دیدند»
تصویر
Major II
Major II
پست: 451
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۵, ۶:۵۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 52 بار
سپاس‌های دریافتی: 22 بار

پست توسط ASHK HIKAYESI »

سلام !

این عکس رو کمی قبل که داشتم به خونه میومدم گرفتم ( شماره تلفن رو خودم سیاه کردم ) :


[External Link Removed for Guests]

مسئولیت هرگونه برداشت ، بر عهده بیننده می باشد !!!

هفته ی آینده بنده در دانشگاهمان امتحان دارم ، ان شاالله عکس هایی هم از وضعیت دانشگاهمان می گیرم . :D

:razz:
Captain I
Captain I
پست: 623
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۳۵ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 54 بار

پست توسط Palang mah gerefteh »

ASHK HIKAYESI نوشته شده:سلام !

این عکس رو کمی قبل که داشتم به خونه میومدم گرفتم ( شماره تلفن رو خودم سیاه کردم ) :


[External Link Removed for Guests]

مسئولیت هرگونه برداشت ، بر عهده بیننده می باشد !!!

هفته ی آینده بنده در دانشگاهمان امتحان دارم ، ان شاالله عکس هایی هم از وضعیت دانشگاهمان می گیرم . :D

:razz:


خب این موضوع چندان هم اسفناک نیست، کار خیری ست و یک عده واقعا زندگیشان به آن بستگی دارد. ولی وجه اسفناک در فقر نهفته است و اینکه افراد تنها بخاطر رسیدن به پول آنهم برای چیزی شبیه به سه تا پنج میلیون تومان دست به چنین کاری می زنند.
«تنها آنان که بر خاک افتادند پایان جنگ را دیدند»
تصویر
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 1780
تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۳:۵۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1264 بار
سپاس‌های دریافتی: 10136 بار

پست توسط typhoon »

Palang mah gerefteh نوشته شده:
KH.I.A.2500 نوشته شده:البته در بي شعوري عکاس که شکي نيست که با چنين عکسهايي رفته به يک نمايشگاه بين المللي . حالا تازه عکاسهاي ايراني اونجا تعدادي عکس ارائه کردن که مسئولين نمايشگاه مخصوصا اين عکسها رو انتخاب کردند . قوز بالا قوز . قبلا گفتم , باز هم ميگم : وطن فروشي شاخ و دم نداره .


دوست عزیز ما در رابطه با عکسهایی که در این تاپیک مشاهده کنیم، در واقع با اشیاء هنری ( کاندیدای هنر) و بطور مشخص هنر عکاسی که یک هنر تکنولوژیک نیز هست سروکارداریم. بنابراین قضاوت شما در مورد عکسها می بایستی که با دلیل و برهان همراه باشد.

یادآوری می کنم
1 ) به چه دلیلی از نظر شما عکاس بیشعور است؟
2) گویا شما اطلاعاتی در بارۀ عکسهای عرضه شده در رابطه با این نمایشگاه دارید و به انتخاب هیئت مدیره معترض هستید، دربارۀ اینها باید توضیح بیشتری بدهید و بازهم توضیح بدهید که به چه علتی این انتخاب درست نبوده است؟
3) به چه دلیلی این عکاس وطن فروش است؟

من خیلی دلم می خواهد شما را باور کنم ولی نمی توانم بدون دلیل و برهان قضاوتی را بپذیرم. با تشکر از توجه شما.


دوست عزیز پلنگ ماه گرفتار: اون عکاس بی شعور نبود . اتفاقا بسیار با شعور بوده و می دونسته از چی عکس بگیره.الان در دنیا جوی که اگر شما یک چند تا عکس از زوایای منفی جامعه بگیری سریع تو سایر جشنوارها به شما مدال می دند.یا اگر فیلم بسازی مثل : کافه ترانزیت و مهمان مامان.البته من منکر ضعفها نیستم اما چشم یک سری در این کشور فقط سیاهی و مشکلات رو می بینه.
Captain I
Captain I
پست: 623
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۳۵ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 54 بار

پست توسط Palang mah gerefteh »

typhoon نوشته شده:
Palang mah gerefteh نوشته شده:
KH.I.A.2500 نوشته شده:البته در بي شعوري عکاس که شکي نيست که با چنين عکسهايي رفته به يک نمايشگاه بين المللي . حالا تازه عکاسهاي ايراني اونجا تعدادي عکس ارائه کردن که مسئولين نمايشگاه مخصوصا اين عکسها رو انتخاب کردند . قوز بالا قوز . قبلا گفتم , باز هم ميگم : وطن فروشي شاخ و دم نداره .


دوست عزیز ما در رابطه با عکسهایی که در این تاپیک مشاهده کنیم، در واقع با اشیاء هنری ( کاندیدای هنر) و بطور مشخص هنر عکاسی که یک هنر تکنولوژیک نیز هست سروکارداریم. بنابراین قضاوت شما در مورد عکسها می بایستی که با دلیل و برهان همراه باشد.

یادآوری می کنم
1 ) به چه دلیلی از نظر شما عکاس بیشعور است؟
2) گویا شما اطلاعاتی در بارۀ عکسهای عرضه شده در رابطه با این نمایشگاه دارید و به انتخاب هیئت مدیره معترض هستید، دربارۀ اینها باید توضیح بیشتری بدهید و بازهم توضیح بدهید که به چه علتی این انتخاب درست نبوده است؟
3) به چه دلیلی این عکاس وطن فروش است؟

من خیلی دلم می خواهد شما را باور کنم ولی نمی توانم بدون دلیل و برهان قضاوتی را بپذیرم. با تشکر از توجه شما.


دوست عزیز پلنگ ماه گرفتار: اون عکاس بی شعور نبود . اتفاقا بسیار با شعور بوده و می دونسته از چی عکس بگیره.الان در دنیا جوی که اگر شما یک چند تا عکس از زوایای منفی جامعه بگیری سریع تو سایر جشنوارها به شما مدال می دند.یا اگر فیلم بسازی مثل : کافه ترانزیت و مهمان مامان.البته من منکر ضعفها نیستم اما چشم یک سری در این کشور فقط سیاهی و مشکلات رو می بینه.


شما با طرح چنین مطالبی به یکی از شاخصهای محافل بین المللی برای انتخاب آثار و انتخاب هنرمند نزدیک شدید. یعنی اینکه محافل فرهنگی بین المللی برای موضوعاتی که به مشکلات واقعی و یا تخیلی (...) ایران مربوط می شود اولویت قائل هستند. از این واقعه به چه نتیجه و یا نتایجی می توانیم برسیم؟

ولی در مورد با شعور بودن و یا بی شعور بودن عکاس من ترجیح می دهم که فعلا پرسش را بحالت تعلیق دربیاورم تا بعد تکلیفش روشن شود. ولی حرف هاینر مولر نویسندۀ آلمانی را تکرار می کنم که در جای می گوید اگر دست هر آدمی دوربین بدهید ، او می تواند عکس بگیرد و به هوش و ذکاوت خاصی نیاز ندارد.
«تنها آنان که بر خاک افتادند پایان جنگ را دیدند»
تصویر
Colonel I
Colonel I
پست: 643
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶, ۱:۰۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 300 بار
سپاس‌های دریافتی: 1161 بار

پست توسط Frogfoot »

یعنی اینکه محافل فرهنگی بین المللی برای موضوعاتی که به مشکلات واقعی و یا تخیلی (...) ایران مربوط می شود اولویت قائل هستند. از این واقعه به چه نتیجه و یا نتایجی می توانیم برسیم؟

دنیا اون مدل گل و بلبلی که جنابعالی فکر میکنی نیست. اینها اگر به واقعیت ها توجه داشتند، واقعیت هایی مثل انقلاب اسلامی را می پذیرفتند، یا ایران را به عنوان دمکراتیک ترین کشور منطقه قبول می کردند. اون چیزی که جنابعالی بهش میگید واقعیات ایران، واقعیات جهان امروز ماست که بخش قابل توجه آن از قبل سیاست های استعماری همین آقایان به زعم شما واقع گرا بوجود آمده.
من خیلی دلم می خواهد شما را باور کنم ولی نمی توانم بدون دلیل و برهان قضاوتی را بپذیرم.

دقت کنید که حرف به ظاهر منطقی زدن و ادعای سخن گفتن بر پایه منطق و استدلال آسونه، ولی حرفی که در باطن هم منطقی باشه کم گفته میشه.
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”