آقا روح الله خمینی و فرزندانش
مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
آقا روح الله خمینی و فرزندانش
سلام
خیلی کم در مورد آقا روح الله و فرزندانش سخن به میان می آید
تو همین مستند شاخص بعضی از سخن رانی ها برای اولین بار بود که پخش میشد و یا در مورد فرزندان امام خیلی برنامه کم پخش شده بخصوص در مورد سید احمد خمینی؟؟؟؟
در اینجا بگم که من با سیاست کاری ندارم اگرم حرفی زده شد بدون هیچ نیتی زده خواهد شد...
خیلی کم در مورد آقا روح الله و فرزندانش سخن به میان می آید
تو همین مستند شاخص بعضی از سخن رانی ها برای اولین بار بود که پخش میشد و یا در مورد فرزندان امام خیلی برنامه کم پخش شده بخصوص در مورد سید احمد خمینی؟؟؟؟
در اینجا بگم که من با سیاست کاری ندارم اگرم حرفی زده شد بدون هیچ نیتی زده خواهد شد...
آخرین ويرايش توسط 1 on RAHVAR, ويرايش شده در 0.

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: آقا روح الله و فرزندانش
در آغازدر مورد سید احمد خمینی به مطالبی اشاره خواهم کرد
سید احمد خمینی (۱۳۲۴ — ۲۷ اسفند ۱۳۷۳)، دومین فرزند پسر آیتالله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران است.
سید احمد خمینی در اسفند ۱۳۲۴ شمسی در شهر قم متولد شد و در ۲۷ اسفند ۱۳۷۳ خورشیدی در تهران درگذشت و در آرامگاه روحالله خمینی در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
احمد خمینی در سالهای پس از انقلاب در سازماندهی روابط روحالله خمینی با مسئولان نقش مهمی داشت.[۱] از میان این نقشها، نقش وی در برکناری آیتالله منتظری از قائم مقامی رهبری و نگارش نامه سرگشادهای که با عنوان «رنجنامه» منتشر شد، بسیار پررنگ بودهاست.
حاج احمد از خود سه فرزند به نامهای سید حسن خمینی، سید یاسر خمینی و سید علی خمینی به جا گذاشت. پسر بزرگ وی سید حسن خمینی نام دارد که اکنون تولیت آرامگاه روحالله خمینی را بر عهده دارد. همسر او نیز آثار خمینی را جمعآوری نمودهاست.
احمد خمینی

تولد اسفند ۱۳۲۴
قم
مرگ ۲۷ اسفند ۱۳۷۳
تهران
آرامگاه آرامگاه روحالله خمینی
مدفن بهشت زهرا تهران
لقبها یادگار امام، مونس امام، فرزند انقلاب
ملیت ایرانی پرچم ایران
اهل قم
محل زندگی تهران
مذهب شیعه
همسر فاطمه طباطبایی سلطانی
والدین روح الله خمینی.خدیجه ثقفی
پیشه سیاسی
گفتاورد
رفتار ما با آمریکا مانند رفتار مظلوم در برابر ظالم است.
سید احمد خمینی (۱۳۲۴ — ۲۷ اسفند ۱۳۷۳)، دومین فرزند پسر آیتالله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران است.
سید احمد خمینی در اسفند ۱۳۲۴ شمسی در شهر قم متولد شد و در ۲۷ اسفند ۱۳۷۳ خورشیدی در تهران درگذشت و در آرامگاه روحالله خمینی در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
احمد خمینی در سالهای پس از انقلاب در سازماندهی روابط روحالله خمینی با مسئولان نقش مهمی داشت.[۱] از میان این نقشها، نقش وی در برکناری آیتالله منتظری از قائم مقامی رهبری و نگارش نامه سرگشادهای که با عنوان «رنجنامه» منتشر شد، بسیار پررنگ بودهاست.
حاج احمد از خود سه فرزند به نامهای سید حسن خمینی، سید یاسر خمینی و سید علی خمینی به جا گذاشت. پسر بزرگ وی سید حسن خمینی نام دارد که اکنون تولیت آرامگاه روحالله خمینی را بر عهده دارد. همسر او نیز آثار خمینی را جمعآوری نمودهاست.
احمد خمینی

تولد اسفند ۱۳۲۴
قم
مرگ ۲۷ اسفند ۱۳۷۳
تهران
آرامگاه آرامگاه روحالله خمینی
مدفن بهشت زهرا تهران
لقبها یادگار امام، مونس امام، فرزند انقلاب
ملیت ایرانی پرچم ایران
اهل قم
محل زندگی تهران
مذهب شیعه
همسر فاطمه طباطبایی سلطانی
والدین روح الله خمینی.خدیجه ثقفی
پیشه سیاسی
گفتاورد
رفتار ما با آمریکا مانند رفتار مظلوم در برابر ظالم است.

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: آقا روح الله و فرزندانش
مرگ مشکوک
بعد از مرگ ناگهانی احمد خمینی در ۲۷ اسفند ۱۳۷۳ که بر اساس اعلام منابع دولتی، بر اثر سکته قلبی اعلام شد، شایعاتی در مورد طبیعی نبودن مرگ وی وجود داشت، تا این که بعد از ماجرای قتلهای زنجیرهای پاییز ۱۳۷۷ و بحثهایی که در این زمینه در مطبوعات ایران از سوی دوم خردادیها و رقبایشان جریان داشت، عماد الدین باقی از چهرههای مطبوعاتی، مدعی شد که سید حسن خمینی پسر احمد خمینی به وی گفتهاست که حجتالاسلام نیازی رئیس دادگاه نیروهای مسلح که پرونده رسیدگی به این ماجرا به وی سپرده شده بود، در دیداری با او (سیدحسن خمینی) گفتهاست که مجرمان قتلهای زنجیرهای گفتهاند که احمد خمینی توسط محفل قتلهای زنجیرهای کشته شده است. این حرفها را عمادالدین باقی در یک جلسه گفتگو و مناظره در جمع دانشجویان در اصفهان که قرار بود فلاحیان هم در آن شرکت کند اظهار داشته بود. این گفته او از سوی نیازی تکذیب شد و او به اتهام نشر اکاذیب تحت تعقیب قرار گرفت. عماد الدین باقی از سید حسن خمینی خواستار شد که در زمینهٔ درستی یا نادرستی گفتههای او اظهار نظر کند. که سید حسن خمینی در نامهای، درستی اظهارات عمادالدین باقی را تایید کرد.
دکتر جمشید پرتوی، متخصص قلب و پزشک سید احمد خمینی نیز در ۱۰ دی ۱۳۷۷ در تهران و در منزل مسکونیاش کشته شد. بعدها سعید امامی در اعترافات خویش پیرامون قتل سید احمد خمینی به نکات تازهای اشاره کرد:
وقتی باخبر شدیم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصی به مسئولان نظام و حتی به ولایت امر اهانت میکند. آن را ارجاع دادیم و بلافاصله دستور آمد که همه رفتوآمدهای ایشان را زیر نظر بگیرید و از مکالمات و ملاقاتهای ایشان نوار تهیه کنید. ما هم بمدت یکسال همین کار را کردیم. متاسفانه حاج احمد آقا به راه یکطرفه بدی وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتی دستور حذف حاج احمد آقا را آقای فلاحیان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتی به تردید فرو رفتم. دو روز بعد، همراه با آقای فلاحیان به دیدار آیتالله مصباح یزدی رفتیم، آقایان محسنی اژهای و بادامچیان هم آنجا بودند البته بعدا حاج آقا خوشوقت هم از بیت رهبری آمدند آنجا و نظر جمع بر این بود که نباید به کسانی که با ولی امر مسلمین خصومت میکنند، رحم کرد.




آیت الله محمد علی قاضی طباطبایی در دیدار با مرحوم حجت الاسلام سید احمد خمینی در سال 1358
بعد از مرگ ناگهانی احمد خمینی در ۲۷ اسفند ۱۳۷۳ که بر اساس اعلام منابع دولتی، بر اثر سکته قلبی اعلام شد، شایعاتی در مورد طبیعی نبودن مرگ وی وجود داشت، تا این که بعد از ماجرای قتلهای زنجیرهای پاییز ۱۳۷۷ و بحثهایی که در این زمینه در مطبوعات ایران از سوی دوم خردادیها و رقبایشان جریان داشت، عماد الدین باقی از چهرههای مطبوعاتی، مدعی شد که سید حسن خمینی پسر احمد خمینی به وی گفتهاست که حجتالاسلام نیازی رئیس دادگاه نیروهای مسلح که پرونده رسیدگی به این ماجرا به وی سپرده شده بود، در دیداری با او (سیدحسن خمینی) گفتهاست که مجرمان قتلهای زنجیرهای گفتهاند که احمد خمینی توسط محفل قتلهای زنجیرهای کشته شده است. این حرفها را عمادالدین باقی در یک جلسه گفتگو و مناظره در جمع دانشجویان در اصفهان که قرار بود فلاحیان هم در آن شرکت کند اظهار داشته بود. این گفته او از سوی نیازی تکذیب شد و او به اتهام نشر اکاذیب تحت تعقیب قرار گرفت. عماد الدین باقی از سید حسن خمینی خواستار شد که در زمینهٔ درستی یا نادرستی گفتههای او اظهار نظر کند. که سید حسن خمینی در نامهای، درستی اظهارات عمادالدین باقی را تایید کرد.
دکتر جمشید پرتوی، متخصص قلب و پزشک سید احمد خمینی نیز در ۱۰ دی ۱۳۷۷ در تهران و در منزل مسکونیاش کشته شد. بعدها سعید امامی در اعترافات خویش پیرامون قتل سید احمد خمینی به نکات تازهای اشاره کرد:
وقتی باخبر شدیم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصی به مسئولان نظام و حتی به ولایت امر اهانت میکند. آن را ارجاع دادیم و بلافاصله دستور آمد که همه رفتوآمدهای ایشان را زیر نظر بگیرید و از مکالمات و ملاقاتهای ایشان نوار تهیه کنید. ما هم بمدت یکسال همین کار را کردیم. متاسفانه حاج احمد آقا به راه یکطرفه بدی وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتی دستور حذف حاج احمد آقا را آقای فلاحیان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتی به تردید فرو رفتم. دو روز بعد، همراه با آقای فلاحیان به دیدار آیتالله مصباح یزدی رفتیم، آقایان محسنی اژهای و بادامچیان هم آنجا بودند البته بعدا حاج آقا خوشوقت هم از بیت رهبری آمدند آنجا و نظر جمع بر این بود که نباید به کسانی که با ولی امر مسلمین خصومت میکنند، رحم کرد.




آیت الله محمد علی قاضی طباطبایی در دیدار با مرحوم حجت الاسلام سید احمد خمینی در سال 1358

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: آقا روح الله و فرزندانش
آخرین افشاگریها و اعتراض سید احمد خمینی، 5 روز قبل از مرگش در هفته نامه امید
هفتهنامه امید روز یکشنبه 21 اسفند 1373 ، سخنان تندی از سید احمد خمینی رامنتشر کرد؛ 5 روز بعد، خبر فوت ایشان در اثر عارضه قلبی و تنفسی اعلام شد.
(تصویر مطالب منتشر شده در هفته نامه امید)
[External Link Removed for Guests]
بخشی از سخنان سید احمد خمینی را در زیر میخوانید؛ جالبه که خیلی از مطالب مصداق وضع کنونی هست!! قضاوت با خودتان..!
“الان داخل شانزدهمین سال از عمر انقلاب اسلامی هستیم و هنوزبعضی از مسئولین، حتی مسئولین نهادهایی که پس از انقلاب تاسیس شده اند،مشکلات مدیریتی و مسایل خود را به گردن رژیم گذشته می اندازند و ندانمکاری های خود را ناشی از مشکلات بجا مانده از رژیم طاغوت می دانند! ایضابعضی ها همه نقاط ضعف و بی کفایتی خود را با هیاهو به گردن استکبار جهانیو آمریکا انداخته و از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند!”
“…[ناخوانا]… مشکلات و مسایل ما به کارشکنی آمریکا و ضدیتصهیونیست ها برمی گردد شکی نیست اما گسترش فساد اداری و رشوه خواری درادارات و موسسات دولتی به خودمان بر می گردد. اتخاذ تصمیمات نابخردانهدرباره ذخایر ارزی مملکت توسط خودمان بوده است.”
“آقای دکتر کاشان (حاج اصغر آقافخریه!) در زمان تصدی پستمعاونت ارزی بانک مرکزی مملکت در خزانه بانک را باز کرد و به هر دلال وقاچاقچی و چاقوکش 5 هزار دلار تقدیم کرد و روزانه میلیونها دلار ذخایرارزی بانک مرکزی را به جیب گانگسترها ریخت. آیا این نقشه تهی کردن خزانهارزی مملکت را آمریکای جنایت کار جلوی حاج اصغر آقا گذاشته بود و یا بهتصمیم گیری نابخردانه شخص او مربوط می شد؟ آیا این بابا رئیس بزگتری نداشتتا جلوی کار اورا بگیرد؟”
“میلیاردها ریال بیت المال هزینه ساخت پل هوایی می شود وناگهان صدها تن سیمان و بتن و میل گرد روی سر رهگذران آوار می شود و جانعده ای را می گیرد. آیا سهل انگاری ساختن یک سازه بتنی توطئه آمریکایجنایتکار بوده است؟”
“ضعف مدیریتی و امنیت پرواز باعث سقوط پی درپی هواپیماهایمسافربری سیویل و نظامی می شود و هنوز مرکب خبر سقوط هواپیمای فوکر وآسمان خشک نشده خبر سقوط طیاره دیگری منتشر می شود. آیا این هم از توطئهآمریکاست؟”
“از یک طرف آقایان مرتبا مشکلات مملکت را به گردن نیروهایناشناخته و استکبار موهوم می اندازند، و مرتبا می گویند در محاصره اقتصادیو غیره و ذالک هستیم. و از طرف دیگر عده ای از رجال می گویند ما چیزینداریم که بخواهیم به آمریکا بفروشیم و احتیاجات خودمان را به نحو احسن ازسایر کشورهای اروپایی و ژاپن تامین کرده و نیازی به آمریکا نداریم!بنابراین اثر محاصره اقتصادی آمریکا مردود است و به اعتراف خود آقایانتاثیری در حال و روز ما ندارد! در ثانی اگر قرار بود محاصره اقتصادیآمریکا موثر باشد تا به حال باید دولت کوبا و ملت کوبا و کشور کوبا با طیچهاردهه گذشته که در محاصره کامل دریایی آمریکا قراردارد از بیخ و بنمضمحل شده باشد.”
“آیا آمریکا به ما گفت که دور دنیا راه بیفتیم و از هر کشور ودولتی که سر راهمان بود چند صد میلیون و چندین میلیارد دلار وام بگیریم ومملکت را زیر بار استقراض خارجی ببریم؟! … یک مدت ایام ماه عسل بود،آقایان از دردسر جنگ فراغت یافته و پول های موجود را هزینه می کردند.دوستان انقلاب و نظام مرتبا حرص می خوردند و مضرات دریافت وام های سنگینخارجی را گوشزد می کردند اما آقایان در مصاحبه های خود دریافت هرگونه وجهیرا از کشورهای خارجی تکذیب کرده و با قاطعیت می گفتند ما هیچگونه بدهیخارجی نداریم.”
“حالا اعلام می شود که صحبت از 35 تا 40 میلیارد دلار بدهی استو هر چند هفته یکبار اخبار مربوط به نحوه پرداخت بدهی ها به آلمان وفرانسه و انگلیس و هلند و کره و ژاپن وبعضی ممالک دور و نزدیک در جرایدچاپ می شود و یک نفر هم نیست که این روزنامه ها را بردارد ببرد بگذاردجلوی برادر دکتر عادلی رئیس کل سابق بانک مرکزی و دکتر نوربخش وزیر سابقدارایی و از آقایان بپرسد که مگر شما نمی گفتید ما صنار به ممالک خارجیبدهکار نیستیم؟!”
هفتهنامه امید روز یکشنبه 21 اسفند 1373 ، سخنان تندی از سید احمد خمینی رامنتشر کرد؛ 5 روز بعد، خبر فوت ایشان در اثر عارضه قلبی و تنفسی اعلام شد.
(تصویر مطالب منتشر شده در هفته نامه امید)
[External Link Removed for Guests]

بخشی از سخنان سید احمد خمینی را در زیر میخوانید؛ جالبه که خیلی از مطالب مصداق وضع کنونی هست!! قضاوت با خودتان..!
“الان داخل شانزدهمین سال از عمر انقلاب اسلامی هستیم و هنوزبعضی از مسئولین، حتی مسئولین نهادهایی که پس از انقلاب تاسیس شده اند،مشکلات مدیریتی و مسایل خود را به گردن رژیم گذشته می اندازند و ندانمکاری های خود را ناشی از مشکلات بجا مانده از رژیم طاغوت می دانند! ایضابعضی ها همه نقاط ضعف و بی کفایتی خود را با هیاهو به گردن استکبار جهانیو آمریکا انداخته و از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند!”
“…[ناخوانا]… مشکلات و مسایل ما به کارشکنی آمریکا و ضدیتصهیونیست ها برمی گردد شکی نیست اما گسترش فساد اداری و رشوه خواری درادارات و موسسات دولتی به خودمان بر می گردد. اتخاذ تصمیمات نابخردانهدرباره ذخایر ارزی مملکت توسط خودمان بوده است.”
“آقای دکتر کاشان (حاج اصغر آقافخریه!) در زمان تصدی پستمعاونت ارزی بانک مرکزی مملکت در خزانه بانک را باز کرد و به هر دلال وقاچاقچی و چاقوکش 5 هزار دلار تقدیم کرد و روزانه میلیونها دلار ذخایرارزی بانک مرکزی را به جیب گانگسترها ریخت. آیا این نقشه تهی کردن خزانهارزی مملکت را آمریکای جنایت کار جلوی حاج اصغر آقا گذاشته بود و یا بهتصمیم گیری نابخردانه شخص او مربوط می شد؟ آیا این بابا رئیس بزگتری نداشتتا جلوی کار اورا بگیرد؟”
“میلیاردها ریال بیت المال هزینه ساخت پل هوایی می شود وناگهان صدها تن سیمان و بتن و میل گرد روی سر رهگذران آوار می شود و جانعده ای را می گیرد. آیا سهل انگاری ساختن یک سازه بتنی توطئه آمریکایجنایتکار بوده است؟”
“ضعف مدیریتی و امنیت پرواز باعث سقوط پی درپی هواپیماهایمسافربری سیویل و نظامی می شود و هنوز مرکب خبر سقوط هواپیمای فوکر وآسمان خشک نشده خبر سقوط طیاره دیگری منتشر می شود. آیا این هم از توطئهآمریکاست؟”
“از یک طرف آقایان مرتبا مشکلات مملکت را به گردن نیروهایناشناخته و استکبار موهوم می اندازند، و مرتبا می گویند در محاصره اقتصادیو غیره و ذالک هستیم. و از طرف دیگر عده ای از رجال می گویند ما چیزینداریم که بخواهیم به آمریکا بفروشیم و احتیاجات خودمان را به نحو احسن ازسایر کشورهای اروپایی و ژاپن تامین کرده و نیازی به آمریکا نداریم!بنابراین اثر محاصره اقتصادی آمریکا مردود است و به اعتراف خود آقایانتاثیری در حال و روز ما ندارد! در ثانی اگر قرار بود محاصره اقتصادیآمریکا موثر باشد تا به حال باید دولت کوبا و ملت کوبا و کشور کوبا با طیچهاردهه گذشته که در محاصره کامل دریایی آمریکا قراردارد از بیخ و بنمضمحل شده باشد.”
“آیا آمریکا به ما گفت که دور دنیا راه بیفتیم و از هر کشور ودولتی که سر راهمان بود چند صد میلیون و چندین میلیارد دلار وام بگیریم ومملکت را زیر بار استقراض خارجی ببریم؟! … یک مدت ایام ماه عسل بود،آقایان از دردسر جنگ فراغت یافته و پول های موجود را هزینه می کردند.دوستان انقلاب و نظام مرتبا حرص می خوردند و مضرات دریافت وام های سنگینخارجی را گوشزد می کردند اما آقایان در مصاحبه های خود دریافت هرگونه وجهیرا از کشورهای خارجی تکذیب کرده و با قاطعیت می گفتند ما هیچگونه بدهیخارجی نداریم.”
“حالا اعلام می شود که صحبت از 35 تا 40 میلیارد دلار بدهی استو هر چند هفته یکبار اخبار مربوط به نحوه پرداخت بدهی ها به آلمان وفرانسه و انگلیس و هلند و کره و ژاپن وبعضی ممالک دور و نزدیک در جرایدچاپ می شود و یک نفر هم نیست که این روزنامه ها را بردارد ببرد بگذاردجلوی برادر دکتر عادلی رئیس کل سابق بانک مرکزی و دکتر نوربخش وزیر سابقدارایی و از آقایان بپرسد که مگر شما نمی گفتید ما صنار به ممالک خارجیبدهکار نیستیم؟!”

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: آقا روح الله خمینی و فرزندانش
متن نامه سيد احمد خميني به آيت الله پسنديده درباره نهضتآزادي
اینان اعلامیه ای را که امام (قدس سره) با خط مبارکشان خطاب به آقای محتشمی نوشته اند، مجعول دانسته و در عین اینکه نسبت جعل را مستقیماً به من نداده اند ولی با قراردادن خط من بالای نامه امام به آقای محتشمی، جعل را از من دانسته اند و خطی از امام که شعر: «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» است را آورده اند و ادعا کردند که خط امام این است
متعاقب انتشار نامه امام خميني (ره) به حجت الاسلام محتشمي پور، وزير کشور وقت درباره نهضت آزادي و خطر اين جريان، نهضت آزادي با ترديد و تشکيک در استناد اين نامه به امام (ره)، تلاش کرد تا آن را جعلي و دروغين جلوه دهد و ساخته و پرداخته نزديکان امام قلمداد کند.
به گزارش رجانيوز، اين جريان، نوک پيکان حملات خود را متوجه مرحوم حاج سيد احمد خميني فرزند و محرم سرّ امام (ره) کرد.
يادگار امام (ره) در نامه اي به آيت الله پسنديده عموي خود، با اشاره به درخواست وي براي آزادي يکي از ملي گراها، به برخي ويژگيهاي اين جريان اشاره کرده و ضمن تأکيد بر صحت دستخط امام، از آيت الله پسنديده مي خواهد، اين موضوع را تأييد کند. متن کامل اين نامه در ادامه آمده است.
خدمت حضرت آیت ا... آقای پسندیده عم بزرگوار و عزیزم دامت برکاته
با عرض سلام و ارادات و دعا برای سلامتی وجود مبارک
حضرتعالی خود بهتر از هرکسی می دانید که چقدر به شما علاقمندم. من خود را فرزند کوچک جنابعالی می دانم و دوست دارم همیشه در کنار شما و از شما استفاده معنوی بنمایم. حال که مرادم و جان جانانم حضرت امام سلام الله علیه تنهایم گذاشته است، بعد از خدا تنها شما را دارم و بس.
نامه حضرتعالی در مورد آزادی یکی از ملی گراها به دستم رسید. چند جمله مزاحمت می کنم، اولاً به اطلاعات کشور، نظر شما و خود را منتقل می کنم و امیدوارم فرد مذکور آزاد گردد تا به وظیفه ای که بر گردنم نهادید، عمل کرده باشم. ثانیاً این نکته را گوشزد می نمایم که مسأله ملی گراها مسأله ای خطرناک است. ملی گرایی در مقابل اسلام گرایی است و اسلام گرایی خط محکم و استوار امام است. ملی گراها بهای اول برایشان میهن است و به انقلاب و نظام و اسلام یا اهمیتی نمی دهند و یا اهمیت بسیار ناچیزی برایشان دارد. اینها اصل و اساس برایشان ریاست است. اگر به میهن هم علاقه دارند، میهنی است که رئیسش آنان باشند. اگر بعضی از آنان به اعمال فردی در چارچوب اسلام پایبند باشند ولی وقتی پای منافعشان پیش بیاید، از هیچ دروغ و تهمت و ناسزا فروگذار نیستند.
آنان بعد از انقلاب لحظه ای در کنار امام نماندند. متلک و فحش و ناسزا به امام از کارهای رایج این از خدا بی خبران بود. تنها یکی از کارهای آنها را برایتان می فرستم، تا خود قضاوت فرمایید. اینان اعلامیه ای را که امام (قدس سره) با خط مبارکشان خطاب به آقای محتشمی نوشته اند، مجعول دانسته و در عین اینکه نسبت جعل را مستقیماً به من نداده اند ولی با قراردادن خط من بالای نامه امام به آقای محتشمی، جعل را از من دانسته اند و خطی از امام که شعر: «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» است را آورده اند و ادعا کردند که خط امام این است، در صورتی که حضرت امام (قدس سره) در موقع قدم زدن شعر می گفتند و خط مذکور، خط امام در موقع راه رفتن و یا ایستاده است. از این گذشته اینقدر خط امام روشن است که احتیاج به این حرفها ندارد. من یک صفحه از وصیت نامه امام و نامه مورد بحث را می فرستم، خود قضاوت فرمایید آیا من اینقدر بی دین و بی عقل هستم که چیزی، آن هم چنین مسأله مهمی را به امام نسبت دهم و از آنش قهر خدا در دنیا و آخرت نترسم.
اگر من بناست بدین خاطر جهنمی شوم چرا چیزی را که به نفع خودم است به امام نسبت ندهم؟
عموی بزرگوار و عزیزم! قربانتان گردم من معتقدم که حق با امام راحلمان است آن مرد بزرگی که با هوش و استعداد سرشار خود عمق ماهیتهای کثیف ضد انقلاب را بسیار عالی تشخیص می داد. نامه ای را نهضت آزادی برای فرار از تنبیه ملت شریف ایران به اینجانب نسبت داده است و فکر می کرده بعد از وفات امام، من دست به چنین خیانتی زده ام، در زمان حیات امام و با دستور ایشان برای آقایان خامنه ای، هاشمی، موسوی اردبیلی، موسوی نخست وزیر، ری شهری وزیر اطلاعات وقت فرستاده شد. فقط اجازه ندادند که در همان موقع منتشر کنیم. فرمودند این برای بعد از مرگ من است تا اگر آنها خواستند ایران را به سوی غرب به خصوص آمریکا سوق دهند، منتشر کنید. من این نامه را برایتان فرستادم تا معلومتان گردد اینها از چه قماشی هستند و برای رسیدن به دنیا حاضرند به هرکسی هر تهمتی بزنند و از خدا باکی نداشته باشند.
از شما تقاضا دارم برای دفاع از امام و آرمانهای پاک او و برای خاطر دفاع او از اسلام عزیز و به خاطرتحمل رنج و زحمت و مرارتهای بسیاری که از آخوندهای درباری و متحجرین و مقدس نماها و ملی گراها و چپها و منافقین کشید، حضرتعالی طی نامه ای آنان را محکوم کرده و صحت خط امام و پیشوای ملی و دینیمان را اعلام فرمایید و روح بزرگ امام را از خودتان شاد کنید و مطمئن باشید که با این کار اجر بزرگی را خواهید داشت و نامه را من منتشر نمی کنم ولی برای ثبت در تاریخ نگه می دارم.
آنان که این نامه را جعلی می دانند، از همه بهتر می دانند که این خط امام است، ولی آنها چند مطلب را با این کار دنبال می کنند که مهمترین آن این است که فکر می کردند نفوذ امام در بین مردم از بین رفته است و امام محبوبیتی ندارد و با رفتن او نظام می پاشد و آنان روی خون و اجساد مطهر شهدا و اسلام به حکومت می رسند. بعد از ارتحال امام (قدس سره) بیش از ده میلیون نفر امام را بدرقه کردند و مرقد و حرم آن بزرگوار پناه محرومان شد و کسانی که با این امام بد بودند، مسلماً مورد نفرت هستند، لذا آنها با دادن نسبت جعل به من، خود را و گروه خود را می خواهند از این مغلطه نجات دهند. هرچه از درگذشت امام عزیز می گذرد، مردم بهتر می فهمند که چه گوهر گرانبهایی را از دست داده اند. این شبها، حرم امام دیدنی است.
مسأله دیگری که نهضت آزادی دنبال می کند، این است که اعتماد مردم را نسبت به امام کم کنند، بدین معنا که هرچه از امام باشد، مردم احساس کنند که این از امام نیست بلکه از اطرافیان امام و یا کسی دیگر است و این خط و امضا امام نیست، بلکه خط و امضا امام را جعل کرده اند. القای این مطلب بسیار خطرناک است و خداوند کسی را که اینگونه حرکت می کند، هرگز نمی بخشد. می بینید که اگر این مسأله جا بیافتد که عده ای بوده اند و هستند که خط امام را جعل می کردند و یا امروز می کنند، چه ضربه هولناکی به اسلام و انقلاب و آرمانهای اسلامی امام عزیزمان خواهد خورد. دیگر فتواهای تاریخی امام رنگ می بازد، مبارزات امام زیر سئوال می رود و حیثیت رهبر انقلاب بزرگ جهان اسلام ضربه می خورد. آیا نهضت آزادی و مصدقی ها هنوز آدمهای درستی هستند که بعد از ارتحال ملکوتی برادر عزیزتان امام بزرگ فرمودید آنها که می گفتند امام محبوب نیست تشییع جنازه امام را دیدند و فهمیدند اشتباه می کنند. ملی گراها با برادر، امام، مرجع تقلید و رهبر شما سر ناسازگاری داشتند و دارند. اینها دل امام راحلمان را خون کرده اند و آدمهای بی دینی هستند که در قالب دین به اسلام و مسلمین ضربه می زنند. مقصودم از دین، دین امام است نه دین مخالفان امام که یزید و معاویه هم داشتند اما دینِ مقابل دینِ امام حسین علیه السلام.
تقاضایم این است که شما در مقابل آنان بایستید و از آرمانهای امام دفاع کنید و از تمامی مصدقی ها که امام آنان را مسلمان نمی دانست، تبری جویید و دل امام را شاد فرمایید.
از اینکه نامه ام طولانی شد معذرت می خواهم، من حضرتعالی را شدیداً دوست می دارم و بسیار شما را عزیز می دانم، خداوند بزرگ شما را برای فامیل حفظ فرماید و اگر خدای ناکرده رنجشی پیدا کردید معذرت می خواهم. در مورد ملی گراها حرف بسیار است ولی نه وقت من اجازه این حرفها را دارد و نه حوصله شما. بار دیگر از شما تقاضامندم که اگر این نامه یعنی نامه امام به آقای محتشمی خط امام است که هست مرقوم فرمایید و کسانی که به دروغ چنین نسبتی را به من داده اند، خائن بدانید.
با احترام
مخلص شما احمد خمینی
از: مجموعه آثار یادگار امام(ره)، جلد اول ص 632.
منتشر شده از سوی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)
اینان اعلامیه ای را که امام (قدس سره) با خط مبارکشان خطاب به آقای محتشمی نوشته اند، مجعول دانسته و در عین اینکه نسبت جعل را مستقیماً به من نداده اند ولی با قراردادن خط من بالای نامه امام به آقای محتشمی، جعل را از من دانسته اند و خطی از امام که شعر: «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» است را آورده اند و ادعا کردند که خط امام این است
متعاقب انتشار نامه امام خميني (ره) به حجت الاسلام محتشمي پور، وزير کشور وقت درباره نهضت آزادي و خطر اين جريان، نهضت آزادي با ترديد و تشکيک در استناد اين نامه به امام (ره)، تلاش کرد تا آن را جعلي و دروغين جلوه دهد و ساخته و پرداخته نزديکان امام قلمداد کند.
به گزارش رجانيوز، اين جريان، نوک پيکان حملات خود را متوجه مرحوم حاج سيد احمد خميني فرزند و محرم سرّ امام (ره) کرد.
يادگار امام (ره) در نامه اي به آيت الله پسنديده عموي خود، با اشاره به درخواست وي براي آزادي يکي از ملي گراها، به برخي ويژگيهاي اين جريان اشاره کرده و ضمن تأکيد بر صحت دستخط امام، از آيت الله پسنديده مي خواهد، اين موضوع را تأييد کند. متن کامل اين نامه در ادامه آمده است.
خدمت حضرت آیت ا... آقای پسندیده عم بزرگوار و عزیزم دامت برکاته
با عرض سلام و ارادات و دعا برای سلامتی وجود مبارک
حضرتعالی خود بهتر از هرکسی می دانید که چقدر به شما علاقمندم. من خود را فرزند کوچک جنابعالی می دانم و دوست دارم همیشه در کنار شما و از شما استفاده معنوی بنمایم. حال که مرادم و جان جانانم حضرت امام سلام الله علیه تنهایم گذاشته است، بعد از خدا تنها شما را دارم و بس.
نامه حضرتعالی در مورد آزادی یکی از ملی گراها به دستم رسید. چند جمله مزاحمت می کنم، اولاً به اطلاعات کشور، نظر شما و خود را منتقل می کنم و امیدوارم فرد مذکور آزاد گردد تا به وظیفه ای که بر گردنم نهادید، عمل کرده باشم. ثانیاً این نکته را گوشزد می نمایم که مسأله ملی گراها مسأله ای خطرناک است. ملی گرایی در مقابل اسلام گرایی است و اسلام گرایی خط محکم و استوار امام است. ملی گراها بهای اول برایشان میهن است و به انقلاب و نظام و اسلام یا اهمیتی نمی دهند و یا اهمیت بسیار ناچیزی برایشان دارد. اینها اصل و اساس برایشان ریاست است. اگر به میهن هم علاقه دارند، میهنی است که رئیسش آنان باشند. اگر بعضی از آنان به اعمال فردی در چارچوب اسلام پایبند باشند ولی وقتی پای منافعشان پیش بیاید، از هیچ دروغ و تهمت و ناسزا فروگذار نیستند.
آنان بعد از انقلاب لحظه ای در کنار امام نماندند. متلک و فحش و ناسزا به امام از کارهای رایج این از خدا بی خبران بود. تنها یکی از کارهای آنها را برایتان می فرستم، تا خود قضاوت فرمایید. اینان اعلامیه ای را که امام (قدس سره) با خط مبارکشان خطاب به آقای محتشمی نوشته اند، مجعول دانسته و در عین اینکه نسبت جعل را مستقیماً به من نداده اند ولی با قراردادن خط من بالای نامه امام به آقای محتشمی، جعل را از من دانسته اند و خطی از امام که شعر: «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» است را آورده اند و ادعا کردند که خط امام این است، در صورتی که حضرت امام (قدس سره) در موقع قدم زدن شعر می گفتند و خط مذکور، خط امام در موقع راه رفتن و یا ایستاده است. از این گذشته اینقدر خط امام روشن است که احتیاج به این حرفها ندارد. من یک صفحه از وصیت نامه امام و نامه مورد بحث را می فرستم، خود قضاوت فرمایید آیا من اینقدر بی دین و بی عقل هستم که چیزی، آن هم چنین مسأله مهمی را به امام نسبت دهم و از آنش قهر خدا در دنیا و آخرت نترسم.
اگر من بناست بدین خاطر جهنمی شوم چرا چیزی را که به نفع خودم است به امام نسبت ندهم؟
عموی بزرگوار و عزیزم! قربانتان گردم من معتقدم که حق با امام راحلمان است آن مرد بزرگی که با هوش و استعداد سرشار خود عمق ماهیتهای کثیف ضد انقلاب را بسیار عالی تشخیص می داد. نامه ای را نهضت آزادی برای فرار از تنبیه ملت شریف ایران به اینجانب نسبت داده است و فکر می کرده بعد از وفات امام، من دست به چنین خیانتی زده ام، در زمان حیات امام و با دستور ایشان برای آقایان خامنه ای، هاشمی، موسوی اردبیلی، موسوی نخست وزیر، ری شهری وزیر اطلاعات وقت فرستاده شد. فقط اجازه ندادند که در همان موقع منتشر کنیم. فرمودند این برای بعد از مرگ من است تا اگر آنها خواستند ایران را به سوی غرب به خصوص آمریکا سوق دهند، منتشر کنید. من این نامه را برایتان فرستادم تا معلومتان گردد اینها از چه قماشی هستند و برای رسیدن به دنیا حاضرند به هرکسی هر تهمتی بزنند و از خدا باکی نداشته باشند.
از شما تقاضا دارم برای دفاع از امام و آرمانهای پاک او و برای خاطر دفاع او از اسلام عزیز و به خاطرتحمل رنج و زحمت و مرارتهای بسیاری که از آخوندهای درباری و متحجرین و مقدس نماها و ملی گراها و چپها و منافقین کشید، حضرتعالی طی نامه ای آنان را محکوم کرده و صحت خط امام و پیشوای ملی و دینیمان را اعلام فرمایید و روح بزرگ امام را از خودتان شاد کنید و مطمئن باشید که با این کار اجر بزرگی را خواهید داشت و نامه را من منتشر نمی کنم ولی برای ثبت در تاریخ نگه می دارم.
آنان که این نامه را جعلی می دانند، از همه بهتر می دانند که این خط امام است، ولی آنها چند مطلب را با این کار دنبال می کنند که مهمترین آن این است که فکر می کردند نفوذ امام در بین مردم از بین رفته است و امام محبوبیتی ندارد و با رفتن او نظام می پاشد و آنان روی خون و اجساد مطهر شهدا و اسلام به حکومت می رسند. بعد از ارتحال امام (قدس سره) بیش از ده میلیون نفر امام را بدرقه کردند و مرقد و حرم آن بزرگوار پناه محرومان شد و کسانی که با این امام بد بودند، مسلماً مورد نفرت هستند، لذا آنها با دادن نسبت جعل به من، خود را و گروه خود را می خواهند از این مغلطه نجات دهند. هرچه از درگذشت امام عزیز می گذرد، مردم بهتر می فهمند که چه گوهر گرانبهایی را از دست داده اند. این شبها، حرم امام دیدنی است.
مسأله دیگری که نهضت آزادی دنبال می کند، این است که اعتماد مردم را نسبت به امام کم کنند، بدین معنا که هرچه از امام باشد، مردم احساس کنند که این از امام نیست بلکه از اطرافیان امام و یا کسی دیگر است و این خط و امضا امام نیست، بلکه خط و امضا امام را جعل کرده اند. القای این مطلب بسیار خطرناک است و خداوند کسی را که اینگونه حرکت می کند، هرگز نمی بخشد. می بینید که اگر این مسأله جا بیافتد که عده ای بوده اند و هستند که خط امام را جعل می کردند و یا امروز می کنند، چه ضربه هولناکی به اسلام و انقلاب و آرمانهای اسلامی امام عزیزمان خواهد خورد. دیگر فتواهای تاریخی امام رنگ می بازد، مبارزات امام زیر سئوال می رود و حیثیت رهبر انقلاب بزرگ جهان اسلام ضربه می خورد. آیا نهضت آزادی و مصدقی ها هنوز آدمهای درستی هستند که بعد از ارتحال ملکوتی برادر عزیزتان امام بزرگ فرمودید آنها که می گفتند امام محبوب نیست تشییع جنازه امام را دیدند و فهمیدند اشتباه می کنند. ملی گراها با برادر، امام، مرجع تقلید و رهبر شما سر ناسازگاری داشتند و دارند. اینها دل امام راحلمان را خون کرده اند و آدمهای بی دینی هستند که در قالب دین به اسلام و مسلمین ضربه می زنند. مقصودم از دین، دین امام است نه دین مخالفان امام که یزید و معاویه هم داشتند اما دینِ مقابل دینِ امام حسین علیه السلام.
تقاضایم این است که شما در مقابل آنان بایستید و از آرمانهای امام دفاع کنید و از تمامی مصدقی ها که امام آنان را مسلمان نمی دانست، تبری جویید و دل امام را شاد فرمایید.
از اینکه نامه ام طولانی شد معذرت می خواهم، من حضرتعالی را شدیداً دوست می دارم و بسیار شما را عزیز می دانم، خداوند بزرگ شما را برای فامیل حفظ فرماید و اگر خدای ناکرده رنجشی پیدا کردید معذرت می خواهم. در مورد ملی گراها حرف بسیار است ولی نه وقت من اجازه این حرفها را دارد و نه حوصله شما. بار دیگر از شما تقاضامندم که اگر این نامه یعنی نامه امام به آقای محتشمی خط امام است که هست مرقوم فرمایید و کسانی که به دروغ چنین نسبتی را به من داده اند، خائن بدانید.
با احترام
مخلص شما احمد خمینی
از: مجموعه آثار یادگار امام(ره)، جلد اول ص 632.
منتشر شده از سوی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: آقا روح الله خمینی و فرزندانش
ارتحال حجتالاسلام سيد احمد خميني
مرحوم حجتالاسلام سيد احمد خميني در 24 اسفند 1324 در قم پا به عرصه وجود نهاد،دورههاي تحصيل ابتدايي و متوسطه را در قم به پايان رساند. سالهاي پاياني دوره دبيرستان او مصادف با قيام 15 خرداد شد. پس از آن به تحصيل علوم اسلامي پرداخت و بعد از تبعيد امام خميني، در سال 1345 مخفيانه براي ديدار پدر عازم نجف شد و در همان جا به دست پدر، به سلك روحانيت درآمد. چندي بعد به وطن بازگشت و با ايجاد ارتباط هاي مطمئن در ميان عناصر انقلابي و رهبر انقلاب، به سازماندهي نيروهاي فعال مذهبي پرداخت و ضمن انجام اين فعاليت ها، با جديت تمام به كسب علوم و معارف ديني و ضروري روي آورد. پس از طي دوره مقدماتي و متوسطه حوزه، سطوح عالي را نزد استاتيد بزرگي همچون آيتالله سلطاني (پدر همسر مكرشان)، آيتالله حاج مرتضي حائري و ايتالله شبيري زنجاني سپري كرد. در سال 1356، برخي از همرزمان ايشان توسط ساواك دستگير شده و ارتباط آنان با وي آشكار شد. از اين رو مخفيانه ايران را ترك نموده و به نجف ميرود. در همين سفر، فاجعه رحلت برادر بزرگوار ايشان آيتالله سيد مصطفي خميني به وقوع پيوست. پس از پيروزي انقلاب اسلامی نيز ايشان، نقش انقلابي و اجتماعي حساسي را ايفا نمودند و در طول ده سال پس از انقلاب و دوران دفاع مقدس نيز به بهترين وجه براي خدمت به ملت ايران و رهبر كبير انقلاب كمر همت بسته و بيت امام را به بهترين وجه اداره نمودند و همواره مطمئنترين و امينترين مشاور امام بودند. پس از رحلت حضرت امام نيز، ضمن پيروي از مقام منيع ولايت، تمام همت خويش را معطوف به پاسداري از وصاياي پدر نمودند و همواره در صف پاسداري از نظام و انقلاب در خط مقدم قرار داشتند. سرانجام پس از تحمل چند سال غم جانکاه دوري پدر كه مهلكترين خبر به جسم و روح ايشان بود، در شامگاه 25 اسفند 1373 نداي حق را لبيك گفت.
مرحوم حجتالاسلام سيد احمد خميني در 24 اسفند 1324 در قم پا به عرصه وجود نهاد،دورههاي تحصيل ابتدايي و متوسطه را در قم به پايان رساند. سالهاي پاياني دوره دبيرستان او مصادف با قيام 15 خرداد شد. پس از آن به تحصيل علوم اسلامي پرداخت و بعد از تبعيد امام خميني، در سال 1345 مخفيانه براي ديدار پدر عازم نجف شد و در همان جا به دست پدر، به سلك روحانيت درآمد. چندي بعد به وطن بازگشت و با ايجاد ارتباط هاي مطمئن در ميان عناصر انقلابي و رهبر انقلاب، به سازماندهي نيروهاي فعال مذهبي پرداخت و ضمن انجام اين فعاليت ها، با جديت تمام به كسب علوم و معارف ديني و ضروري روي آورد. پس از طي دوره مقدماتي و متوسطه حوزه، سطوح عالي را نزد استاتيد بزرگي همچون آيتالله سلطاني (پدر همسر مكرشان)، آيتالله حاج مرتضي حائري و ايتالله شبيري زنجاني سپري كرد. در سال 1356، برخي از همرزمان ايشان توسط ساواك دستگير شده و ارتباط آنان با وي آشكار شد. از اين رو مخفيانه ايران را ترك نموده و به نجف ميرود. در همين سفر، فاجعه رحلت برادر بزرگوار ايشان آيتالله سيد مصطفي خميني به وقوع پيوست. پس از پيروزي انقلاب اسلامی نيز ايشان، نقش انقلابي و اجتماعي حساسي را ايفا نمودند و در طول ده سال پس از انقلاب و دوران دفاع مقدس نيز به بهترين وجه براي خدمت به ملت ايران و رهبر كبير انقلاب كمر همت بسته و بيت امام را به بهترين وجه اداره نمودند و همواره مطمئنترين و امينترين مشاور امام بودند. پس از رحلت حضرت امام نيز، ضمن پيروي از مقام منيع ولايت، تمام همت خويش را معطوف به پاسداري از وصاياي پدر نمودند و همواره در صف پاسداري از نظام و انقلاب در خط مقدم قرار داشتند. سرانجام پس از تحمل چند سال غم جانکاه دوري پدر كه مهلكترين خبر به جسم و روح ايشان بود، در شامگاه 25 اسفند 1373 نداي حق را لبيك گفت.

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: آقا روح الله خمینی و فرزندانش
گفتگویی منتشر نشده با حاج سید احمد خمینی درباره دفاع مقدس
امام در حال قدم زدن بودند كه گوینده رادیو خبر آزادسازی خرمشهر را اعلام كرد. با شنیدن صدای گوینده، من به امام نگاه كردم و متوجه شدم كه احساس خوبی به ایشان دست داد.
*سوال:جناب حجتاسلام والمسلمین حاج سیداحمد خمینی در آستانه یازدهمین سالگرد دفاع مقدس قرار گرفتهایم خواهشمند است بفرمایید كه جنابعالی چگونه از شروع تجاوز وحشیانه دشمن به میهن عزیزمان باخبر شدید و در آن هنگام در مورد سرنوشت جنگ و پایان آن چه احساسی داشتید؟
* حاج احمد:بسمالله الرحمن الرحیم ، بهطور كلی وقتی جریانات انقلاب اسلامی ایران در پیش بود یعنی همان زمانی كه امام در پاریس تشریف داشتند یكی از مسائلی كه پیشبینی میشد این بود كه اگر انقلاب پیروز شود چه نوع خطراتی آن را تهدید میكند. ما معتقد بودیم كه منافقین و چپیها در داخل مسائلی بوجود میآورند چون از اینجا (ایران) هم فردی كه نامش را دقیقاً به خاطر ندارم به آنجا (فرانسه) آمد. وی از ایادی شاه بود كه بعد هم معلوم شد كه عضو سازمان «سیا» میباشد و مدتی هم رئیس دفتر شاهپور بختیار بود. وی یك شماره تلفن به ما داد و گفت اگر با من كاری داشتید تماس بگیرید و آن شماره متعلق به تلفنی بود كه در اطاقی پهلوی اطاق بختیار بود.
مسئلهای كه مطرح شد این بود كه امام حاضر نشدند با فرد مذكور ملاقات كنند. وی این مسئله را با یكسری از مسائل داخلی را به بنده گفت كه ما خودمان هم همانطور حدس میزدیم. ایشان میگفت در تركمن صحرایی درگیری هست و در بلوچستان به نوعی دیگر و در قسمتهای كردستان و حتی در جنوب جریاناتی با نام خلق عرب پدید آمده و ما علاوه بر اینكه این مسائل را حدس میزدیم احتمال هم میدادیم كه جنگی علیه انقلاب راه بیفتد. درست در بحران قضایای بعد از انقلاب بود كه جریان جنگ پیش آمد. البته گزارشاتی از مدتی پیش از شروع جنگ رسیده بود كه عراق نیروهایی را در حال جابجایی دارد.
بعد از اینكه عراق به ایران تجاوز كرد و چند فرودگاه را بمباران كرد یعنی در همان ساعات اولیه شروع جنگ از ستاد مشترك به بنده خبر رسید و من هم به خدمت حضرت امام رفتم و به وی خبر دادم. ایشان هیچ عكسالعملی كه ناشی از دستپاچگی باشد نشان ندادند و به حرف من گوش كردند. آن موقع به قدری ما درگیر بودیم كه فرصت زیادی نداشتیم چون نمیدانستیم كه جنگ، جنگ كوتاه است یا طولانی میشود. بیشتر تحلیلهای روز اول ما این بود كه یا این جنگ ظرف چند روز تمام میشود و یا یك جنگ طولانی و درازمدت میشود و این بستگی دارد و به وضع داخلی كشور ما. یعنی اگر ما كنترلمان بر اوضاع بد باشد و آنها بیایند و جاهایی را بگیرند كه قهراًً جنگ تمام شده است اما اگر برعكس باشد ما برای یك جنگ تمام عیار آماده شویم. چون ما میدانستیم كه آنها مجهز به چه سلاحهایی هستند و ما خودمان چه داریم و ما از محل نگهداری خیلی از سلاحها و مهمات خبر نداشتیم و شناخت زیادی نسبت به پادگانها نداشتیم چون كسانی كه از این اوضاع مطلع بودند غالباً از كشور فرار كرد بودند و آن عدهای هم كه مانده بودند دلخوشی از ما نداشتند كه بخواهند بدون مسائلی این چیزها را به ما بگویند.
*سوال : بدون تردید شما در طول دوران دفاع مقدس از همه كس به امام نزدیكتر بودید و از موضعگیریهای ایشان در مقاطع مختلف جنگ خاطرات بسیاری دارید. لطفاً خاطرهای را از آن دوران تعریف كنید؟
*حاج احمد: تلخترین خاطرهای كه به یاد دارم پذیرش قطعنامه، و شیرینترین خاطره مربوط به فتح خرمشهر است.
فتح خرمشهر زمانی اعلام شد كه ساعت حدوداً چهار بعدازظهر بود و امام در حال قدم زدن بودند. امام هر روز سه مرتبه و هر مرتبه حدوداً نیم ساعت قدم میزدند و رادیو هم در دستشان بود چون ما از قبل میدانستیم كه رزمندگان اسلام در حال انجام این كار هستند و درگیری هم از شب قبل شروع شده بود كه خیلی هم شدید بود.
امام در حال قدم زدن بودند كه گوینده رادیو خبر آزادسازی خرمشهر را اعلام كرد. با شنیدن صدای گوینده، من به امام نگاه كردم و متوجه شدم كه احساس خوبی به ایشان دست داد. البته در مجموع امام از مسائلی كه خیلی تلخ بود اوقاتشان زیاد تلخ نمیشد و از مسائلی هم كه شیرین بود خیلی خوشحال نمیشد .
در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند كه بهتر است جنگ تمام شود اما بالاخره مسئولان جنگ گفتند كه ما باید تا كنار شطالعرب (اروند رود) برویم تا بتوانیم غرامت خودمان را از عراق بگیریم. امام اصلاً با این كار موافق نبودند و میگفتند اگر بناست كه شما جنگ را ادامه بدهید بدانید كه اگر این جنگ با این وضعی كه شما دارید ادامه یابد و شم موفق نشوید دیگر این جنگ تمام شدنی نیست و ما با این جنگ را تا نقطهای خاص ادامه بدهیم و الان هم كه قضیه فتح خرمشهر پیش آمده بهترین موقع برای پایان جنگ است.
*سوال: به جرأت میتوان گفت از بزرگترین دستاوردهای دفاع مقدس، ارزشها روحیات و فرهنگ ارزشمند و گرانقدری است كه رزمندگان اسلام در صحنههای نبرد و میادین خون و شهادت به نمایش گذاشتند. از نگاه شما برای پاسداری از این ارزشها و بهرهگیری از آنها در مقابل با تهاجم فرهنگی استكبار باید چه تدابیری اتخاذ شود؟
*حاج احمد: مسئلهای كه به ذهن میرسد این است كه اگر جنگ نبود این خطری را كه دو یا سه سال پس از پایان جنگ ما با آن مواجه بودیم ممكن بود زودتر دچار شویم. یكی از اثرات بزرگ جنگ، تثبیت انقلاب بود یعنی در سایه جنگ بود كه انقلاب تثبیت شد و ضد انقلابها رانده شده و به دست نیروهای انقلاب از نظام كنار گذاشته شدند و روی هم رفته آنچه كه مهم است همان تثبیت انقلاب است. من نمیگویم كه اگر جنگ نبود انقلاب شكست میخورد اما اگر جنگ نبود بعد فرهنگی و مكتبی بودن انقلاب ما، در دنیا شناخته نمیشد و جنگ موجب شد كه اكثر خبرهای دنیا در هشت سال جنگ در مورد ایران از رسانههای گروهی پخش میشد. قدرت انقلاب، تفكر امام، برخورد انقلاب با ارزشهای ترسیم شده از سوی غرب و.... در لابلای جنگ به دنیا منتقل شد. وقتی اینطور شد، در تمام دنیا نیروهای اسلامی و هستههای مقاومت كه نقاط بسیار قوی ادامه جنگ بودند پدید آمد.
اگر شما میبینید كه در جریان سلمان رشدی، مسلمانان دنیا به خیابانها میریزند و فتوای امام چنان واكنشهایی بوجود میآورد، این آگاهی است كه در خلال هشت سال جنگ توسط دشمنان ما به آنها منتقل شده است. چون امام كه محور تمام اخبار بودند تفكرشان تفكر اسلامی بود. اسلام و دیدگاههای اسلامی امام به بهترین وجه در آن دوران برای تمام دنیا و مسلمانانی كه در اقصینقاط جهان هستند مخابره شد.
امروز شما میبینید كه انقلاب ما همان انقلاب است اما چون جنگ نیست و موضعگیریها، موضعگیریهای جنگی نیست رسانههای غربی حرفهای كمرنگ ما را پررنگ میكنند و اگر خدایی نكرده اشتباهی در صحبتی باشد آن را پررنگ میكنند و ما مورد خاصی نداریم كه خبرگزاریها بر سر آن رقابت كنند. مثل آسوشیتدپرس، رویتر و... لذا موضع ما در مقابل اسرائیل، ارتجاع منطقه و... نیز در میان خبرها و گزارشات بیان میشد. وقتی حرف امام منتقل میشود كه «آمریكا هیچ غلطی نمیتواند بكند» و «ما دندانهای آمریكا را در دهانش خرد میكنیم» و.... توسط خبرگزاریها منتقل و به وسیله رادیوها، تلویزیونها، مطبوعات و... بیان میشد و باعث میگردید كه مسلمانها خویشتن را بازیابند. این درست است كه حرف امام بود اما سیم ارتباطی حرف امام با تكتك مسلمانان دنیا، جنگ بود. وقتی ما یك موشك به عراق میزدیم در حقیقت این خط رابط با حاملی میشد برای انتقال افكار امام به جهان. وقتی بچههای ما با یك قایق به ناوهای غولپیكر حمله میكردند آنها میگفتند جنگهای امروز جنگ الكترونیك است و قایقی كه سه نفر در آن نشستهاند و یك «آر.پی.جی» بر دوش دارند به سمت یك ناو میرود و به آن حمله كرده و ضربه میزند هرچقدر هم كه این ضربه كوچك باشد یك حال خاصی پس از شنیدن این خبر در مسلمانان دنیا پدید میآید و این فكر منتقل میشود كه با دست خالی هم میتوان كارهایی كرد. این چیزها باعث شد كه انقلاب ما شكل بگیرد و حرفهای ما زده شود و آن چیزی كه امروز ما رویش حرف داریم این است كه ما بسیجی به دست آوردیم این ارزشها نباید خدشهدار شود. لذا باید سعی كنیم كه آنچه نظر بنیانگذار این انقلاب بوده در نظر داشته باشیم و به سمت اهداف امام برویم.
*سوال: جنگ برای انقلاب و جمهوری اسلامی از یك سو و جبهه استكبار و ایادی منطقهای آن از سوی دیگر چه نتایج و تبعات سویی را به همراه داشته است؟
*حاج احمد: جنگ نه از نظر مادی بلكه از نظر معنوی ابهت غرب را شكست جنگ اگر نبود پیام امام به گورپاچف معنا نداشت و جنگ موجب شد كه این برداشت كه با فرهنگ غرب و آن چیزی كه به عنوان اسوه و اساس حركتهای مادی یعنی دیدگاههاست و با آنها نمیتوان جنگید جنگ ما این تصور را باطل كرد والا ما میدانیم كه اگر آمریكا بخواهد ما را نابود كند او خیلی اسلحه دارد و ما نداریم اما اینكه ملتی به خاطر اینكه اسلحه ندارد چیزی نگوید را در دنیال باطل كرد.
*سوال: در شرایط بمباران و موشكباران و.... حضرت امام در ارتباط با خانواده در آن شرایط چه برخوردی داشتند؟
* حاج احمد:وقتی جنگ شروع شد مدتی طول كشید تا كار به بمباران شهرها كشید. در ابتدای جنگ ستاد مشترك كسی آمد كه مربوط به تیم مهندسی بود و یك مكان ضد بمب و مستحكم برای امام درست كرد اما حضرت امام فرمودند من به اینجا نمیروم و هرچه هم كه من گفتم حداقل شما بیایید و اطاق مذكور را ببنید ایشان فرمودند من از همین بیرون كه آنجا را دیدهام و به آنجا نخواهم آمد و تا وقتی كه تهران زیر موشكباران دشمن قرار گرفت در اطاق معمولی خودشان بودند و خیلی معمولی برخورد میكردند.
وقتی هم كه من خیلی اصرار كردم ایشان قسم خوردند كه من این كار را نخواهم كرد و بین من و بقیه افراد هیچ تفاوتی نیست. ایشان میگفت اگر بمبی به خانه من بخورد و پاسدارهای اطراف منزل كشته شوند و من در اطاق ضد بمب زنده بمانم دیگر من به درد رهبری نمیخورم. من زمانی میتوانم مردم را رهبری كنم كه زندگی من مثل آنها باشد و همه در كنار همدیگر باشیم. از نظر خانوادگی هم من به شما بگویم كه سالها پیش وقتی مأمورین ساواك به خانه م ریختند كه امام را بگیرند مادر من در حیاط ایستاده بود كه من از خانه بیرون دویدم و ایشان به من گفت «پدرت را بردند اگر میخواهد او را ببینی زودتر برو» كلاً مادرم و خواهرانم اهل این حرفها نیستند و ترسو نیستند و فقط نگرانیشان در مورد حال امام بود. نكته دیگر این است كه امام اصلاً مایل نبودند كه یك چنین صحبتهایی در آن زمان بشود.
یك نكتهای به خاطرم آمد كه برایتان نقل كنم. یك روز كه تهران شدیداً زیر بمباران و موشكباران بود مادرم وارد اطاق شدند و دیدند كه یك پتویی كج افتاده است با نهایت خونسردی مرا صدا زدند كه بیا و سرپتو را بگیر تا آن را درست كنیم و اما از این حرف خندهاش گرفت.
سئوال- كدامیك از رفتارهای ویژه حضرت امام میتواند به عنوان یك الگوی خاص مورد استفاده جوانهای مذهبی واقع شود؟
- به نظر من مهمترین خصلت امام دو چیز بود یكی صداقت و دیگری صمیمیت، یعنی امام هرگز این گونه نبود كه یك جایی حرفی بزند و جای دیگر همان حرفش را عوض كند. رفتار امام در بیرون از خانه و درون خانه یكی بود و فقط در خانه كمی رسمیت ایشان كم رنگ میشد. بارها شده بود كه من وقتی وارد خانه میشدم میدیدم كه ایشان مشغول بازی با كودكان هستند و با مردم هم خیلی صمیمی و صادق بودند. حتی تا وقتی كه مادرم سر سفره نمیآمد امكان نداشت كه ایشان غذا بخورند.
*سوال: نظر امام در مورد نیروهای مسلح چه بود؟
*حاج احمد:امام در نیروهای رزمنده از همه بیشتر به بسیجیها نظر داشت چون در میان آنها از پیرمردهایی با موهای سپید گرفته تا نوجوانان پرشور حضور داشتند و سرباز واقعی امام بودند. اینها آدمهایی بودند كه از جان و مالشان گذشتند به دنبال دستور امام وارد مبارزهای شدید شدند. از سپاهیها هم به عنوان بچههای انقلاب نام میبرد و خیلی به آنها علاقه داشت. و در مورد ارتش هم همه میدانیم كه ایشان از اول مدافع این برادرها بودند. حتی زمانی كه صحبتهایی در مورد انحلال ارتش بود ایشان شدیداً مخالف بودند.
منبع :سایت بنیاد حفظ آثار ونشر ارزشهای دفاع مقدس
امام در حال قدم زدن بودند كه گوینده رادیو خبر آزادسازی خرمشهر را اعلام كرد. با شنیدن صدای گوینده، من به امام نگاه كردم و متوجه شدم كه احساس خوبی به ایشان دست داد.
*سوال:جناب حجتاسلام والمسلمین حاج سیداحمد خمینی در آستانه یازدهمین سالگرد دفاع مقدس قرار گرفتهایم خواهشمند است بفرمایید كه جنابعالی چگونه از شروع تجاوز وحشیانه دشمن به میهن عزیزمان باخبر شدید و در آن هنگام در مورد سرنوشت جنگ و پایان آن چه احساسی داشتید؟
* حاج احمد:بسمالله الرحمن الرحیم ، بهطور كلی وقتی جریانات انقلاب اسلامی ایران در پیش بود یعنی همان زمانی كه امام در پاریس تشریف داشتند یكی از مسائلی كه پیشبینی میشد این بود كه اگر انقلاب پیروز شود چه نوع خطراتی آن را تهدید میكند. ما معتقد بودیم كه منافقین و چپیها در داخل مسائلی بوجود میآورند چون از اینجا (ایران) هم فردی كه نامش را دقیقاً به خاطر ندارم به آنجا (فرانسه) آمد. وی از ایادی شاه بود كه بعد هم معلوم شد كه عضو سازمان «سیا» میباشد و مدتی هم رئیس دفتر شاهپور بختیار بود. وی یك شماره تلفن به ما داد و گفت اگر با من كاری داشتید تماس بگیرید و آن شماره متعلق به تلفنی بود كه در اطاقی پهلوی اطاق بختیار بود.
مسئلهای كه مطرح شد این بود كه امام حاضر نشدند با فرد مذكور ملاقات كنند. وی این مسئله را با یكسری از مسائل داخلی را به بنده گفت كه ما خودمان هم همانطور حدس میزدیم. ایشان میگفت در تركمن صحرایی درگیری هست و در بلوچستان به نوعی دیگر و در قسمتهای كردستان و حتی در جنوب جریاناتی با نام خلق عرب پدید آمده و ما علاوه بر اینكه این مسائل را حدس میزدیم احتمال هم میدادیم كه جنگی علیه انقلاب راه بیفتد. درست در بحران قضایای بعد از انقلاب بود كه جریان جنگ پیش آمد. البته گزارشاتی از مدتی پیش از شروع جنگ رسیده بود كه عراق نیروهایی را در حال جابجایی دارد.
بعد از اینكه عراق به ایران تجاوز كرد و چند فرودگاه را بمباران كرد یعنی در همان ساعات اولیه شروع جنگ از ستاد مشترك به بنده خبر رسید و من هم به خدمت حضرت امام رفتم و به وی خبر دادم. ایشان هیچ عكسالعملی كه ناشی از دستپاچگی باشد نشان ندادند و به حرف من گوش كردند. آن موقع به قدری ما درگیر بودیم كه فرصت زیادی نداشتیم چون نمیدانستیم كه جنگ، جنگ كوتاه است یا طولانی میشود. بیشتر تحلیلهای روز اول ما این بود كه یا این جنگ ظرف چند روز تمام میشود و یا یك جنگ طولانی و درازمدت میشود و این بستگی دارد و به وضع داخلی كشور ما. یعنی اگر ما كنترلمان بر اوضاع بد باشد و آنها بیایند و جاهایی را بگیرند كه قهراًً جنگ تمام شده است اما اگر برعكس باشد ما برای یك جنگ تمام عیار آماده شویم. چون ما میدانستیم كه آنها مجهز به چه سلاحهایی هستند و ما خودمان چه داریم و ما از محل نگهداری خیلی از سلاحها و مهمات خبر نداشتیم و شناخت زیادی نسبت به پادگانها نداشتیم چون كسانی كه از این اوضاع مطلع بودند غالباً از كشور فرار كرد بودند و آن عدهای هم كه مانده بودند دلخوشی از ما نداشتند كه بخواهند بدون مسائلی این چیزها را به ما بگویند.
*سوال : بدون تردید شما در طول دوران دفاع مقدس از همه كس به امام نزدیكتر بودید و از موضعگیریهای ایشان در مقاطع مختلف جنگ خاطرات بسیاری دارید. لطفاً خاطرهای را از آن دوران تعریف كنید؟
*حاج احمد: تلخترین خاطرهای كه به یاد دارم پذیرش قطعنامه، و شیرینترین خاطره مربوط به فتح خرمشهر است.
فتح خرمشهر زمانی اعلام شد كه ساعت حدوداً چهار بعدازظهر بود و امام در حال قدم زدن بودند. امام هر روز سه مرتبه و هر مرتبه حدوداً نیم ساعت قدم میزدند و رادیو هم در دستشان بود چون ما از قبل میدانستیم كه رزمندگان اسلام در حال انجام این كار هستند و درگیری هم از شب قبل شروع شده بود كه خیلی هم شدید بود.
امام در حال قدم زدن بودند كه گوینده رادیو خبر آزادسازی خرمشهر را اعلام كرد. با شنیدن صدای گوینده، من به امام نگاه كردم و متوجه شدم كه احساس خوبی به ایشان دست داد. البته در مجموع امام از مسائلی كه خیلی تلخ بود اوقاتشان زیاد تلخ نمیشد و از مسائلی هم كه شیرین بود خیلی خوشحال نمیشد .
در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند كه بهتر است جنگ تمام شود اما بالاخره مسئولان جنگ گفتند كه ما باید تا كنار شطالعرب (اروند رود) برویم تا بتوانیم غرامت خودمان را از عراق بگیریم. امام اصلاً با این كار موافق نبودند و میگفتند اگر بناست كه شما جنگ را ادامه بدهید بدانید كه اگر این جنگ با این وضعی كه شما دارید ادامه یابد و شم موفق نشوید دیگر این جنگ تمام شدنی نیست و ما با این جنگ را تا نقطهای خاص ادامه بدهیم و الان هم كه قضیه فتح خرمشهر پیش آمده بهترین موقع برای پایان جنگ است.
*سوال: به جرأت میتوان گفت از بزرگترین دستاوردهای دفاع مقدس، ارزشها روحیات و فرهنگ ارزشمند و گرانقدری است كه رزمندگان اسلام در صحنههای نبرد و میادین خون و شهادت به نمایش گذاشتند. از نگاه شما برای پاسداری از این ارزشها و بهرهگیری از آنها در مقابل با تهاجم فرهنگی استكبار باید چه تدابیری اتخاذ شود؟
*حاج احمد: مسئلهای كه به ذهن میرسد این است كه اگر جنگ نبود این خطری را كه دو یا سه سال پس از پایان جنگ ما با آن مواجه بودیم ممكن بود زودتر دچار شویم. یكی از اثرات بزرگ جنگ، تثبیت انقلاب بود یعنی در سایه جنگ بود كه انقلاب تثبیت شد و ضد انقلابها رانده شده و به دست نیروهای انقلاب از نظام كنار گذاشته شدند و روی هم رفته آنچه كه مهم است همان تثبیت انقلاب است. من نمیگویم كه اگر جنگ نبود انقلاب شكست میخورد اما اگر جنگ نبود بعد فرهنگی و مكتبی بودن انقلاب ما، در دنیا شناخته نمیشد و جنگ موجب شد كه اكثر خبرهای دنیا در هشت سال جنگ در مورد ایران از رسانههای گروهی پخش میشد. قدرت انقلاب، تفكر امام، برخورد انقلاب با ارزشهای ترسیم شده از سوی غرب و.... در لابلای جنگ به دنیا منتقل شد. وقتی اینطور شد، در تمام دنیا نیروهای اسلامی و هستههای مقاومت كه نقاط بسیار قوی ادامه جنگ بودند پدید آمد.
اگر شما میبینید كه در جریان سلمان رشدی، مسلمانان دنیا به خیابانها میریزند و فتوای امام چنان واكنشهایی بوجود میآورد، این آگاهی است كه در خلال هشت سال جنگ توسط دشمنان ما به آنها منتقل شده است. چون امام كه محور تمام اخبار بودند تفكرشان تفكر اسلامی بود. اسلام و دیدگاههای اسلامی امام به بهترین وجه در آن دوران برای تمام دنیا و مسلمانانی كه در اقصینقاط جهان هستند مخابره شد.
امروز شما میبینید كه انقلاب ما همان انقلاب است اما چون جنگ نیست و موضعگیریها، موضعگیریهای جنگی نیست رسانههای غربی حرفهای كمرنگ ما را پررنگ میكنند و اگر خدایی نكرده اشتباهی در صحبتی باشد آن را پررنگ میكنند و ما مورد خاصی نداریم كه خبرگزاریها بر سر آن رقابت كنند. مثل آسوشیتدپرس، رویتر و... لذا موضع ما در مقابل اسرائیل، ارتجاع منطقه و... نیز در میان خبرها و گزارشات بیان میشد. وقتی حرف امام منتقل میشود كه «آمریكا هیچ غلطی نمیتواند بكند» و «ما دندانهای آمریكا را در دهانش خرد میكنیم» و.... توسط خبرگزاریها منتقل و به وسیله رادیوها، تلویزیونها، مطبوعات و... بیان میشد و باعث میگردید كه مسلمانها خویشتن را بازیابند. این درست است كه حرف امام بود اما سیم ارتباطی حرف امام با تكتك مسلمانان دنیا، جنگ بود. وقتی ما یك موشك به عراق میزدیم در حقیقت این خط رابط با حاملی میشد برای انتقال افكار امام به جهان. وقتی بچههای ما با یك قایق به ناوهای غولپیكر حمله میكردند آنها میگفتند جنگهای امروز جنگ الكترونیك است و قایقی كه سه نفر در آن نشستهاند و یك «آر.پی.جی» بر دوش دارند به سمت یك ناو میرود و به آن حمله كرده و ضربه میزند هرچقدر هم كه این ضربه كوچك باشد یك حال خاصی پس از شنیدن این خبر در مسلمانان دنیا پدید میآید و این فكر منتقل میشود كه با دست خالی هم میتوان كارهایی كرد. این چیزها باعث شد كه انقلاب ما شكل بگیرد و حرفهای ما زده شود و آن چیزی كه امروز ما رویش حرف داریم این است كه ما بسیجی به دست آوردیم این ارزشها نباید خدشهدار شود. لذا باید سعی كنیم كه آنچه نظر بنیانگذار این انقلاب بوده در نظر داشته باشیم و به سمت اهداف امام برویم.
*سوال: جنگ برای انقلاب و جمهوری اسلامی از یك سو و جبهه استكبار و ایادی منطقهای آن از سوی دیگر چه نتایج و تبعات سویی را به همراه داشته است؟
*حاج احمد: جنگ نه از نظر مادی بلكه از نظر معنوی ابهت غرب را شكست جنگ اگر نبود پیام امام به گورپاچف معنا نداشت و جنگ موجب شد كه این برداشت كه با فرهنگ غرب و آن چیزی كه به عنوان اسوه و اساس حركتهای مادی یعنی دیدگاههاست و با آنها نمیتوان جنگید جنگ ما این تصور را باطل كرد والا ما میدانیم كه اگر آمریكا بخواهد ما را نابود كند او خیلی اسلحه دارد و ما نداریم اما اینكه ملتی به خاطر اینكه اسلحه ندارد چیزی نگوید را در دنیال باطل كرد.
*سوال: در شرایط بمباران و موشكباران و.... حضرت امام در ارتباط با خانواده در آن شرایط چه برخوردی داشتند؟
* حاج احمد:وقتی جنگ شروع شد مدتی طول كشید تا كار به بمباران شهرها كشید. در ابتدای جنگ ستاد مشترك كسی آمد كه مربوط به تیم مهندسی بود و یك مكان ضد بمب و مستحكم برای امام درست كرد اما حضرت امام فرمودند من به اینجا نمیروم و هرچه هم كه من گفتم حداقل شما بیایید و اطاق مذكور را ببنید ایشان فرمودند من از همین بیرون كه آنجا را دیدهام و به آنجا نخواهم آمد و تا وقتی كه تهران زیر موشكباران دشمن قرار گرفت در اطاق معمولی خودشان بودند و خیلی معمولی برخورد میكردند.
وقتی هم كه من خیلی اصرار كردم ایشان قسم خوردند كه من این كار را نخواهم كرد و بین من و بقیه افراد هیچ تفاوتی نیست. ایشان میگفت اگر بمبی به خانه من بخورد و پاسدارهای اطراف منزل كشته شوند و من در اطاق ضد بمب زنده بمانم دیگر من به درد رهبری نمیخورم. من زمانی میتوانم مردم را رهبری كنم كه زندگی من مثل آنها باشد و همه در كنار همدیگر باشیم. از نظر خانوادگی هم من به شما بگویم كه سالها پیش وقتی مأمورین ساواك به خانه م ریختند كه امام را بگیرند مادر من در حیاط ایستاده بود كه من از خانه بیرون دویدم و ایشان به من گفت «پدرت را بردند اگر میخواهد او را ببینی زودتر برو» كلاً مادرم و خواهرانم اهل این حرفها نیستند و ترسو نیستند و فقط نگرانیشان در مورد حال امام بود. نكته دیگر این است كه امام اصلاً مایل نبودند كه یك چنین صحبتهایی در آن زمان بشود.
یك نكتهای به خاطرم آمد كه برایتان نقل كنم. یك روز كه تهران شدیداً زیر بمباران و موشكباران بود مادرم وارد اطاق شدند و دیدند كه یك پتویی كج افتاده است با نهایت خونسردی مرا صدا زدند كه بیا و سرپتو را بگیر تا آن را درست كنیم و اما از این حرف خندهاش گرفت.
سئوال- كدامیك از رفتارهای ویژه حضرت امام میتواند به عنوان یك الگوی خاص مورد استفاده جوانهای مذهبی واقع شود؟
- به نظر من مهمترین خصلت امام دو چیز بود یكی صداقت و دیگری صمیمیت، یعنی امام هرگز این گونه نبود كه یك جایی حرفی بزند و جای دیگر همان حرفش را عوض كند. رفتار امام در بیرون از خانه و درون خانه یكی بود و فقط در خانه كمی رسمیت ایشان كم رنگ میشد. بارها شده بود كه من وقتی وارد خانه میشدم میدیدم كه ایشان مشغول بازی با كودكان هستند و با مردم هم خیلی صمیمی و صادق بودند. حتی تا وقتی كه مادرم سر سفره نمیآمد امكان نداشت كه ایشان غذا بخورند.
*سوال: نظر امام در مورد نیروهای مسلح چه بود؟
*حاج احمد:امام در نیروهای رزمنده از همه بیشتر به بسیجیها نظر داشت چون در میان آنها از پیرمردهایی با موهای سپید گرفته تا نوجوانان پرشور حضور داشتند و سرباز واقعی امام بودند. اینها آدمهایی بودند كه از جان و مالشان گذشتند به دنبال دستور امام وارد مبارزهای شدید شدند. از سپاهیها هم به عنوان بچههای انقلاب نام میبرد و خیلی به آنها علاقه داشت. و در مورد ارتش هم همه میدانیم كه ایشان از اول مدافع این برادرها بودند. حتی زمانی كه صحبتهایی در مورد انحلال ارتش بود ایشان شدیداً مخالف بودند.
منبع :سایت بنیاد حفظ آثار ونشر ارزشهای دفاع مقدس

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: آقا روح الله خمینی و فرزندانش
یادگار یار(درگذشت حاج سیداحمد خمینی رحمه الله)

ولادت
در آخرین روزهای زمستان، یعنی روز بیست و چهارم اسفند 1324 هجری شمسی، در شهر مقدس قم، در خانه فقیهی وارسته و مجاهدی نستوه و مخلص به نام حاج آقا روح اللّه که بعدها به نام مقدس امام خمینی رحمه الله معروف شد ـ نوزادی دیده به جهان گشود که او را احمد نام نهادند. احمد، درد دین را از گرما و حرارت جانسوز نوای اذان و اقامه خمینی کبیر به ارث برد. مادرش، با شیره جان خویش، صبر و استقامت را به دانه دانه سلول های روحش تزریق کرد. سیره عملی پدر هم، اخلاق اسلامی را به احمد آموخت. بدین سان، شخصیت احمد در کانونی اخلاقی و عرفانی بزرگ و کامل می شد.
دوران تحصیل
سیداحمد خمینی رحمه الله دوره ابتدایی را پشت سر گذاشت و سپس در علوم جدید ادامه تحصیل داد و در رشته طبیعی از دبیرستان حکیم نظامی قم دیپلم گرفت. پس از دیپلم، چهار بار به عراق مسافرت کرد و در یکی از سفرها، در نجف اشرف دروس حوزوی خود را شروع نمود و همانجا ملبّس به لباس مقدس روحانیت گردید و بعد از آن، در قم ادامه تحصیل داد. ایشان دروس سطح را در محضر آقایان ابطحی، صادقی، محمدفاضل و سلطانی به پایان برد و دروس خارج را نزد حضرات آیات موسی زنجانی و حائری در قم و در نجف هم نزد امام و برادر بزرگوارش مرحوم آقا مصطفی خمینی ادامه داد. احمدآقا همچنین در درس های شهید مرتضی مطهری در قم شرکت می کرد.
علاقه به تحصیل
سیداحمد خمینی رحمه الله سال های متمادی در پی کسب علم و دانش بود، ولی هنوز روح تشنه احمد، از کوثر زلال علم و دانش سیراب نگردید که او در برابر مسئله مهم تری قرار گرفت؛ اوج گیری جریانات سیاسی و مسئله انقلاب. ایشان، امام و انقلاب را به همه چیز ترجیح می داد؛ بنابراین، وارد جریانات سیاسی شد. ایشان خود چنین می گوید:«با آنکه از لحظه ها استفاده می کنم تا در مواقعی که از کارهای سیاسی و اجتماعی فارغ می شوم، به مطالعه و بحث و تفکر در علوم مورد علاقه ام بپردازم، ولی بیشتر اوقاتم صرف کارهای سیاسی و اجتماعی می شود... . ترجیح می دهم لحظات عمرم را در خدمت به امام عزیز، چون خدمتگزاری صادق و حلقه به گوش باشم و درد جانسوز دوری از مطالعه را به جان خریدار».
نامه یک جانباز
یکی از نزدیکان یادگار امام نقل می کند: «روزی خدمتشان رسیده و پس از طرح موضوعاتی، نامه جانبازی را که همراهم بود به ایشان تقدیم کردم. ایشان نامه را گرفته و مطالعه کردند. بعد از چند لحظه، در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود فرمودند: «این آقایان روز قیامت سند و مدرک دارند که به محضر حق ارائه بدهند، ولی ما چه کردیم برای اسلام و ما چه داریم که ارائه بدهیم؟ سپس ایشان نامه را بوسیده و داخل پاک گذاشتند و پیش خود نگه داشتند».
آینده نگری
احداث بیمارستان بقیة اللّه (عج) جماران، از خدمات حاج احمدآقا خمینی رحمه الله بود که بدون اطلاع حضرت امام رحمه الله بنا شد، چون اگر امام متوجه می شد که احمدآقا می خواهد در پشت دیوار اتاقش بیمارستان بسازد، هرگز نمی پذیرفت؛ بنابراین، احمدآقا از امام خواست که برای تأسیس بیمارستان کمک کند و ایشان هم می پذیرد. چندی پس از افتتاح بیمارستان و راه اندازی بخش سی سی یو در آن و تأمین کادر پزشکی متخصص آن توسط احمدآقا، ناگهان حال امام به هم خورد و ایشان را به بیمارستان بردند. هنگامی که امام بهبودی نسبی یافت، پرسید که اینجا کجاست؟ و وقتی به ایشان گفتند که این بیمارستان تا منزل چند متری بیشتر فاصله ندارد، بسیار متعجب شدند. اقدام هوشیارانه احمدآقا، باعث نجات جان امام شد.
احمد وقف انقلاب
سیداحمد خمینی رحمه الله خود را وقف انقلاب و امام کرده بود. در تأئید این ادعا همین جمله از امام راحل کافی است که ایشان به احمدآقا فرمودند: «تو شب و روزت را وقف کرده ای و برای اسلام و انقلاب کار می کنی». به گفته شاهدان عینی، تراکم کارها و فعالیت های احمدآقا در نوفل لوشاتو به حدی بود که چندین بار به بستر بیماری افتاد. البته خود احمدآقا کارهای خویش را خیلی کوچک می شمرد و خود را کوچک ترین فرد احساس می کرد، در حالی که در تلاش برای حفظ سلامت امام و مداوای بیماری آن قلب نازنین، گاه آن چنان خود را فراموش می کرد که نقل کرده اند حضرت امام در بستر بیماری، خطاب به پزشکان که به بالینش آمده بودند فرموده بود: اول احمد را دریابید که او به مراقبت نیازمندتر از من است.
مشاور امام رحمه الله
حضرت امام خمینی رحمه الله با آن تیزبیی و شمّ سیاسی قوی، باید با کسی مشورت کند که دارای لیاقت وافری باشد و ویژگی های منحصربه فردی داشته باشد که بتواند طرف مشاوره و نظرخواهی امام قرار گیرد. به تصدیق بزرگان، نزدیکان و سیاستمداران انقلابی، آن شخص کسی نبود جز یادگار خود امام، مرحوم حاج سیداحمدآقا و به حق هم مشاوری خبره و در عین حال امین بود. او، دیدگاه های بسیار پخته و حساب شده ای ارائه می کرد و آن پیرفرزانه و مغز متفکر و بزرگ معمار انقلاب نیز بر آن پیشهادهای سنجیده واثرگذار، مهر صحت و تأئید می زد و به مرحله اجرا می رسید و انقلاب و اسلام، از برکات آن دیدگاه های درست بهره مند می گردید.
دو پیشنهاد مهم
پپیشنهاد سفر حضرت امام راحل رحمه الله از عراق به پاریس، از سوی احمدآقا مطرح شد و باعث گردید صدای مظلومیت ایران و امام، در دل اروپا طنین انداز و انقلاب ایران به اروپا صادر شود. بازگشت امام از پاریس به تهران، آن هم در آن ایام سرنوشت ساز دهه فجر و آن موقعیت حساس، پیشنهاد سازنده و سرنوشت ساز احمد آقا بود که خطاب به امام فرمود: «بایدبه ایران برویم و الان وقت ماندن در پاریس نیست» و آن سفر تاریخی، نقطه عطفی در دوران انقلاب و ایام پیروزی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران گردید.
احمد در آغوش یار
یکی از پزشکان مرحوم امام تعریف می کند آخرین بار که حضرت امام خمینی رحمه الله برای عمل جراحی معده در بیمارستان بقیة اللّه جماران بستری شدند، حاج احمدآقا در مدخل ورودی بیمارستان ایستاده و کلیه پرسنل بیمارستان اعم از دکتر و پرستار در دو طرف مسیر حرکت امام ایستاده بودند و نظاره گر چهره دلربای خورشید تابان انقلاب بودند. کسی حرفی نمی زد و فقط تماشا می کردند تااینکه حضرت امام در مدخل بیمارستان به حاج احمدآقا رسیدند. به یک باره همه دیدند حضرت امام دستان خودشان را باز کردند و حاج احمدآقا را در آغوش پرمهر و محبت خویش گرفتند. صحنه بسیار تکان دهنده ای بود هرگز این حالت سابقه نداشت. در این هنگام، همه به گریه افتادند.
حفاظت از امام
نقش مرحوم حاج احمدآقاخمینی در حفاظت هوشمندانه و مدبرّانه ایشان از وجود نازنین بزرگ معمار انقلاب، حضرت امام رحمه الله فراموش ناشدنی است. آن هم در آن مدت زمانی طولانی و با آن توطئه ها و نقشه های شوم دشمنان و بدخواهان انقلاب که حتی به یک کاسب یا بچه خردسال هم رحم نمی کردند و برای نابود کردن انقلاب و خشکاندن ریشه آن، حاضر به هر گونه اقدام جنایتکارانه بودند. با در نظر گرفتن خانه حضرت امام که در محله ای معمولی قرار داشت و با توجه به روحیه حضرت امام و تماس مداوم ایشان با مردم، اهمیت نقش احمدآقا بارزتر و روشن تر می شود. ایشان باایجاد یک تشکیلات منسجم امنیتی و با توجه به همه جنبه های قضیه، این کار خطیر را بر عهده داشتند و به نحو احسن از عهده این مسئولیت مهم و حساس برآمدند.
پرستاری و مراقبت از پدر
حضرت امام خمینی رحمه الله با آن وضعیت جسمانی همراه با کهولت سن، نیاز به مراقبت همیشگی داشتند و احمد آقا، بهترین گزینه برای این امر خطیر بود. گویاترین کلام در مورد ایثار و نیکی به والدین احمدآقا را، باید از زبان رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آیت اللّه خامنه ای شنید که می فرماید: «بی شک سلامت و توان جسمی و قدرت کاری آن قائد عظیم الشأن در دوران پرمخاطره ده ساله با وجود کهولت سن و بیماری قلبی، در میان عوامل و اسباب عادی، از همه بیشتر به ابتکار و مراقبت و پی گیری دلسوزانه این فرزند مهربان وابسته بود. ملت ایران از این بابت بسی مدیون این عزیز فقید است».
زهد
مرحوم سیداحمد آقا خمینی برای دنیا اهمیتی قائل نبود. وقتی حرفی درباره دنیا زده می شد، می گفت: «خوب بعدش چی؟ بعدش باید مُرد. چرا باید برای دنیا این قدر جوش بزنیم». خواهر گران قدرش نقل می کند که در یکی از سفرها، ماشین را کنار جاده نگه داشت و به میان بیابان رفت و پتویی پهن کرد و روی آن نشست و گفت: «چقدر خوب است آدم این طور زندگی کند، چقدر این طور راحت است».
نامی گمنام
یکی از ویژگی های مرحوم سیداحمد خمینی رحمه الله ، پرهیز از خودستایی و حتی نهی دیگران از بیان محاسن ایشان بود. فرزند ایشان در این باره چنین می گویند: «یادگار امام، فردی بسیار کتوم و تودار بود و اهل این نبود که خود را بنمایاند و از روی فخر و مباهات یا منیّت و هوای نفس به زبان بیاورد که فلان کار را من کردم. یا من بودم که چنین نقشی داشتم. ابدا، او دنیا را به قدری ناچیز و بی قدر و بها می دید که حتی اجازه نمی داد کسی از او تعریف و تمجید کند. وقتی پای صحبت نزدیکان آن عزیز سفر کرده می نشینی و از شخصیت او می پرسی، در پاره ای موارد بر زبان می آوردند که سیداحدآقا راضی نیستند ما خیلی چیزها را بگوییم و از او تعریف و تمجید کنیم، عظمت و بزرگی احمدآقا در پنهانی و گمنامی اوست».
مظلومیت
سیداحمدآقا خمینی رحمه الله اهل سازش کاری با کسی نبود و با صراحت لهجه، آنچه در راستای اهداف بلند و آسمانی وی نبود، طرد می کرد. موقعیت ایشان بسیاری از احزاب را بر آن داشت که وی را جزء گروه و تشکّل خویش معرفی کنند، ولی ایشان با تیزبینی و درایت خاص خویش، به صراحت اعلام می کرد که جزء هیچ دسته و گروهی نیست. بنابراین، گروه هایی که ایشان را در گروه و حزب خویش نمی دیدند، از وی رنجیده خاطر می شدند و چه اتهامات که نثار آن دریادل نکردند و شگفت آنکه او هرگز لب به شکوه نگشود و از خود دفاعی نکرد؛ بلکه به عکس حتی در نوشته ای اعلام کردند که این جانب راضی نیستم این نامه هایی را که حضرت امام راحل رحمه الله در دفاع از مظلومیت من نوشته اند، [در کتاب ها [بیاورید.
فعالیت های سیاسی
مرحوم سیداحمد آقا خمینی بعد از قیام 15 خرداد 1342 و پس از تبعید حضرت امام رحمه الله و مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی به ترکیه و سپس به عراق، در حالی که هیجده سال بیش نداشت، وارد جریانات سیاسی و انقلابی شد و به عنوان حلقه ارتباطی بین مبارزان انقلابی و امام راحل، نقشی بس مهم را ایفا کرد. دریافت اعلامیه از نجف، تکثیر آن در قم و پخش گسترده آن در سطح وسیع کشوری، تنها گوشه ای از اقدامات مهم ایشان در آن روزهای پرمخاطره است. او در روزهای اوج گیری انقلاب و بعد از شهادت حاج آقا مصطفی رحمه الله همیشه همراه و مددکار امام راحل بود و پس از پیروزی انقلاب و سال های دفاع مقدس، نیز نقش یک رابط موفق را بین فرماندهان جبهه های جنگ و امام عزیز بر عهده داشت.
تثبیت انقلاب
بعد از رحلت حضرت امام خمینی رحمه الله یک بار دیگر احمدآقا خمینی رحمه الله ، در نقشی تازه ظاهر گردید. او با نقل خاطره ای از خلوت خود با خمینی کبیر و اعلام شایستگی رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت اللّه خامنه ای را برای سکانداری کشتی انقلاب در جمع خبرگان رهبری، این بار در تثبیت انقلاب و واگذاری انقلاب به دست عالمی آگاه و خبره، نقش حیاتی و مهم را ایفا کرد و امید دشمنان و بدخواهان انقلاب را به یأس مبدل ساخت.
خدمت به خلق
درآموزه های دینی ما، سفارش فراوان درباره مردم و خدمت به خلق شده است. حاج آحمد آقا خمینی رحمه الله با وجود حجم زیاد کاری از این امر نیز غافل نبود. خیلی ها بودند که اگر مریض می شدند، حاج احمد آقا آنها را به بیمارستان می فرستاد و خرج بیمارستان را خودش پرداخت می کرد. به افراد از کار افتاده و نیازمند هم کمک هایی می کرد. اما آنچه در این بین مهم است، درون پاک و فطرت الهی احمد است که این جمله بیانگر این معناست او می گفت: «من از خدمت کردن به افراد لذت می برم».
غروب مهر
مرحوم سیداحمد خمینی تا پاسی از شبِ 23اسفندماه 1373 در سلامت کامل بود و بعد از فعالیت های روزمره، به خواب شبانه رفت، ولی دیگر برنخاست. احمدآقا دچار ایست قلبی شده بود. زمانی که پزشکان بر بالین ایشان حاضر شدند، ساعتی از ایست قلبی می گذشت و به دنبال آن، خون به مغز نرسیده بود و احمد آقا دچار مرگ مغزی شده و اعمال مغزی ایشان از کار افتاده بود. تیم پزشکی هر آنچه تلاش کرد نتیجه ای نگرفت. اگرچه در اثر این تلاش ها، قلب به کار افتاد و ضربان قلب به حالت طبیعی برگشت و منظم شروع به کار کرد، ولی اعمال حیاتی مغز به حالت طبیعی بازنگشت تا اینکه در روز 26 اسنفدماه 1373 ضربان قلب ایشان نیز متوقف شد. و یادگار یار به سوی او پرکشید. روحش شاد.

ولادت
در آخرین روزهای زمستان، یعنی روز بیست و چهارم اسفند 1324 هجری شمسی، در شهر مقدس قم، در خانه فقیهی وارسته و مجاهدی نستوه و مخلص به نام حاج آقا روح اللّه که بعدها به نام مقدس امام خمینی رحمه الله معروف شد ـ نوزادی دیده به جهان گشود که او را احمد نام نهادند. احمد، درد دین را از گرما و حرارت جانسوز نوای اذان و اقامه خمینی کبیر به ارث برد. مادرش، با شیره جان خویش، صبر و استقامت را به دانه دانه سلول های روحش تزریق کرد. سیره عملی پدر هم، اخلاق اسلامی را به احمد آموخت. بدین سان، شخصیت احمد در کانونی اخلاقی و عرفانی بزرگ و کامل می شد.
دوران تحصیل
سیداحمد خمینی رحمه الله دوره ابتدایی را پشت سر گذاشت و سپس در علوم جدید ادامه تحصیل داد و در رشته طبیعی از دبیرستان حکیم نظامی قم دیپلم گرفت. پس از دیپلم، چهار بار به عراق مسافرت کرد و در یکی از سفرها، در نجف اشرف دروس حوزوی خود را شروع نمود و همانجا ملبّس به لباس مقدس روحانیت گردید و بعد از آن، در قم ادامه تحصیل داد. ایشان دروس سطح را در محضر آقایان ابطحی، صادقی، محمدفاضل و سلطانی به پایان برد و دروس خارج را نزد حضرات آیات موسی زنجانی و حائری در قم و در نجف هم نزد امام و برادر بزرگوارش مرحوم آقا مصطفی خمینی ادامه داد. احمدآقا همچنین در درس های شهید مرتضی مطهری در قم شرکت می کرد.
علاقه به تحصیل
سیداحمد خمینی رحمه الله سال های متمادی در پی کسب علم و دانش بود، ولی هنوز روح تشنه احمد، از کوثر زلال علم و دانش سیراب نگردید که او در برابر مسئله مهم تری قرار گرفت؛ اوج گیری جریانات سیاسی و مسئله انقلاب. ایشان، امام و انقلاب را به همه چیز ترجیح می داد؛ بنابراین، وارد جریانات سیاسی شد. ایشان خود چنین می گوید:«با آنکه از لحظه ها استفاده می کنم تا در مواقعی که از کارهای سیاسی و اجتماعی فارغ می شوم، به مطالعه و بحث و تفکر در علوم مورد علاقه ام بپردازم، ولی بیشتر اوقاتم صرف کارهای سیاسی و اجتماعی می شود... . ترجیح می دهم لحظات عمرم را در خدمت به امام عزیز، چون خدمتگزاری صادق و حلقه به گوش باشم و درد جانسوز دوری از مطالعه را به جان خریدار».
نامه یک جانباز
یکی از نزدیکان یادگار امام نقل می کند: «روزی خدمتشان رسیده و پس از طرح موضوعاتی، نامه جانبازی را که همراهم بود به ایشان تقدیم کردم. ایشان نامه را گرفته و مطالعه کردند. بعد از چند لحظه، در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود فرمودند: «این آقایان روز قیامت سند و مدرک دارند که به محضر حق ارائه بدهند، ولی ما چه کردیم برای اسلام و ما چه داریم که ارائه بدهیم؟ سپس ایشان نامه را بوسیده و داخل پاک گذاشتند و پیش خود نگه داشتند».
آینده نگری
احداث بیمارستان بقیة اللّه (عج) جماران، از خدمات حاج احمدآقا خمینی رحمه الله بود که بدون اطلاع حضرت امام رحمه الله بنا شد، چون اگر امام متوجه می شد که احمدآقا می خواهد در پشت دیوار اتاقش بیمارستان بسازد، هرگز نمی پذیرفت؛ بنابراین، احمدآقا از امام خواست که برای تأسیس بیمارستان کمک کند و ایشان هم می پذیرد. چندی پس از افتتاح بیمارستان و راه اندازی بخش سی سی یو در آن و تأمین کادر پزشکی متخصص آن توسط احمدآقا، ناگهان حال امام به هم خورد و ایشان را به بیمارستان بردند. هنگامی که امام بهبودی نسبی یافت، پرسید که اینجا کجاست؟ و وقتی به ایشان گفتند که این بیمارستان تا منزل چند متری بیشتر فاصله ندارد، بسیار متعجب شدند. اقدام هوشیارانه احمدآقا، باعث نجات جان امام شد.
احمد وقف انقلاب
سیداحمد خمینی رحمه الله خود را وقف انقلاب و امام کرده بود. در تأئید این ادعا همین جمله از امام راحل کافی است که ایشان به احمدآقا فرمودند: «تو شب و روزت را وقف کرده ای و برای اسلام و انقلاب کار می کنی». به گفته شاهدان عینی، تراکم کارها و فعالیت های احمدآقا در نوفل لوشاتو به حدی بود که چندین بار به بستر بیماری افتاد. البته خود احمدآقا کارهای خویش را خیلی کوچک می شمرد و خود را کوچک ترین فرد احساس می کرد، در حالی که در تلاش برای حفظ سلامت امام و مداوای بیماری آن قلب نازنین، گاه آن چنان خود را فراموش می کرد که نقل کرده اند حضرت امام در بستر بیماری، خطاب به پزشکان که به بالینش آمده بودند فرموده بود: اول احمد را دریابید که او به مراقبت نیازمندتر از من است.
مشاور امام رحمه الله
حضرت امام خمینی رحمه الله با آن تیزبیی و شمّ سیاسی قوی، باید با کسی مشورت کند که دارای لیاقت وافری باشد و ویژگی های منحصربه فردی داشته باشد که بتواند طرف مشاوره و نظرخواهی امام قرار گیرد. به تصدیق بزرگان، نزدیکان و سیاستمداران انقلابی، آن شخص کسی نبود جز یادگار خود امام، مرحوم حاج سیداحمدآقا و به حق هم مشاوری خبره و در عین حال امین بود. او، دیدگاه های بسیار پخته و حساب شده ای ارائه می کرد و آن پیرفرزانه و مغز متفکر و بزرگ معمار انقلاب نیز بر آن پیشهادهای سنجیده واثرگذار، مهر صحت و تأئید می زد و به مرحله اجرا می رسید و انقلاب و اسلام، از برکات آن دیدگاه های درست بهره مند می گردید.
دو پیشنهاد مهم
پپیشنهاد سفر حضرت امام راحل رحمه الله از عراق به پاریس، از سوی احمدآقا مطرح شد و باعث گردید صدای مظلومیت ایران و امام، در دل اروپا طنین انداز و انقلاب ایران به اروپا صادر شود. بازگشت امام از پاریس به تهران، آن هم در آن ایام سرنوشت ساز دهه فجر و آن موقعیت حساس، پیشنهاد سازنده و سرنوشت ساز احمد آقا بود که خطاب به امام فرمود: «بایدبه ایران برویم و الان وقت ماندن در پاریس نیست» و آن سفر تاریخی، نقطه عطفی در دوران انقلاب و ایام پیروزی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران گردید.
احمد در آغوش یار
یکی از پزشکان مرحوم امام تعریف می کند آخرین بار که حضرت امام خمینی رحمه الله برای عمل جراحی معده در بیمارستان بقیة اللّه جماران بستری شدند، حاج احمدآقا در مدخل ورودی بیمارستان ایستاده و کلیه پرسنل بیمارستان اعم از دکتر و پرستار در دو طرف مسیر حرکت امام ایستاده بودند و نظاره گر چهره دلربای خورشید تابان انقلاب بودند. کسی حرفی نمی زد و فقط تماشا می کردند تااینکه حضرت امام در مدخل بیمارستان به حاج احمدآقا رسیدند. به یک باره همه دیدند حضرت امام دستان خودشان را باز کردند و حاج احمدآقا را در آغوش پرمهر و محبت خویش گرفتند. صحنه بسیار تکان دهنده ای بود هرگز این حالت سابقه نداشت. در این هنگام، همه به گریه افتادند.
حفاظت از امام
نقش مرحوم حاج احمدآقاخمینی در حفاظت هوشمندانه و مدبرّانه ایشان از وجود نازنین بزرگ معمار انقلاب، حضرت امام رحمه الله فراموش ناشدنی است. آن هم در آن مدت زمانی طولانی و با آن توطئه ها و نقشه های شوم دشمنان و بدخواهان انقلاب که حتی به یک کاسب یا بچه خردسال هم رحم نمی کردند و برای نابود کردن انقلاب و خشکاندن ریشه آن، حاضر به هر گونه اقدام جنایتکارانه بودند. با در نظر گرفتن خانه حضرت امام که در محله ای معمولی قرار داشت و با توجه به روحیه حضرت امام و تماس مداوم ایشان با مردم، اهمیت نقش احمدآقا بارزتر و روشن تر می شود. ایشان باایجاد یک تشکیلات منسجم امنیتی و با توجه به همه جنبه های قضیه، این کار خطیر را بر عهده داشتند و به نحو احسن از عهده این مسئولیت مهم و حساس برآمدند.
پرستاری و مراقبت از پدر
حضرت امام خمینی رحمه الله با آن وضعیت جسمانی همراه با کهولت سن، نیاز به مراقبت همیشگی داشتند و احمد آقا، بهترین گزینه برای این امر خطیر بود. گویاترین کلام در مورد ایثار و نیکی به والدین احمدآقا را، باید از زبان رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آیت اللّه خامنه ای شنید که می فرماید: «بی شک سلامت و توان جسمی و قدرت کاری آن قائد عظیم الشأن در دوران پرمخاطره ده ساله با وجود کهولت سن و بیماری قلبی، در میان عوامل و اسباب عادی، از همه بیشتر به ابتکار و مراقبت و پی گیری دلسوزانه این فرزند مهربان وابسته بود. ملت ایران از این بابت بسی مدیون این عزیز فقید است».
زهد
مرحوم سیداحمد آقا خمینی برای دنیا اهمیتی قائل نبود. وقتی حرفی درباره دنیا زده می شد، می گفت: «خوب بعدش چی؟ بعدش باید مُرد. چرا باید برای دنیا این قدر جوش بزنیم». خواهر گران قدرش نقل می کند که در یکی از سفرها، ماشین را کنار جاده نگه داشت و به میان بیابان رفت و پتویی پهن کرد و روی آن نشست و گفت: «چقدر خوب است آدم این طور زندگی کند، چقدر این طور راحت است».
نامی گمنام
یکی از ویژگی های مرحوم سیداحمد خمینی رحمه الله ، پرهیز از خودستایی و حتی نهی دیگران از بیان محاسن ایشان بود. فرزند ایشان در این باره چنین می گویند: «یادگار امام، فردی بسیار کتوم و تودار بود و اهل این نبود که خود را بنمایاند و از روی فخر و مباهات یا منیّت و هوای نفس به زبان بیاورد که فلان کار را من کردم. یا من بودم که چنین نقشی داشتم. ابدا، او دنیا را به قدری ناچیز و بی قدر و بها می دید که حتی اجازه نمی داد کسی از او تعریف و تمجید کند. وقتی پای صحبت نزدیکان آن عزیز سفر کرده می نشینی و از شخصیت او می پرسی، در پاره ای موارد بر زبان می آوردند که سیداحدآقا راضی نیستند ما خیلی چیزها را بگوییم و از او تعریف و تمجید کنیم، عظمت و بزرگی احمدآقا در پنهانی و گمنامی اوست».
مظلومیت
سیداحمدآقا خمینی رحمه الله اهل سازش کاری با کسی نبود و با صراحت لهجه، آنچه در راستای اهداف بلند و آسمانی وی نبود، طرد می کرد. موقعیت ایشان بسیاری از احزاب را بر آن داشت که وی را جزء گروه و تشکّل خویش معرفی کنند، ولی ایشان با تیزبینی و درایت خاص خویش، به صراحت اعلام می کرد که جزء هیچ دسته و گروهی نیست. بنابراین، گروه هایی که ایشان را در گروه و حزب خویش نمی دیدند، از وی رنجیده خاطر می شدند و چه اتهامات که نثار آن دریادل نکردند و شگفت آنکه او هرگز لب به شکوه نگشود و از خود دفاعی نکرد؛ بلکه به عکس حتی در نوشته ای اعلام کردند که این جانب راضی نیستم این نامه هایی را که حضرت امام راحل رحمه الله در دفاع از مظلومیت من نوشته اند، [در کتاب ها [بیاورید.
فعالیت های سیاسی
مرحوم سیداحمد آقا خمینی بعد از قیام 15 خرداد 1342 و پس از تبعید حضرت امام رحمه الله و مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی به ترکیه و سپس به عراق، در حالی که هیجده سال بیش نداشت، وارد جریانات سیاسی و انقلابی شد و به عنوان حلقه ارتباطی بین مبارزان انقلابی و امام راحل، نقشی بس مهم را ایفا کرد. دریافت اعلامیه از نجف، تکثیر آن در قم و پخش گسترده آن در سطح وسیع کشوری، تنها گوشه ای از اقدامات مهم ایشان در آن روزهای پرمخاطره است. او در روزهای اوج گیری انقلاب و بعد از شهادت حاج آقا مصطفی رحمه الله همیشه همراه و مددکار امام راحل بود و پس از پیروزی انقلاب و سال های دفاع مقدس، نیز نقش یک رابط موفق را بین فرماندهان جبهه های جنگ و امام عزیز بر عهده داشت.
تثبیت انقلاب
بعد از رحلت حضرت امام خمینی رحمه الله یک بار دیگر احمدآقا خمینی رحمه الله ، در نقشی تازه ظاهر گردید. او با نقل خاطره ای از خلوت خود با خمینی کبیر و اعلام شایستگی رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت اللّه خامنه ای را برای سکانداری کشتی انقلاب در جمع خبرگان رهبری، این بار در تثبیت انقلاب و واگذاری انقلاب به دست عالمی آگاه و خبره، نقش حیاتی و مهم را ایفا کرد و امید دشمنان و بدخواهان انقلاب را به یأس مبدل ساخت.
خدمت به خلق
درآموزه های دینی ما، سفارش فراوان درباره مردم و خدمت به خلق شده است. حاج آحمد آقا خمینی رحمه الله با وجود حجم زیاد کاری از این امر نیز غافل نبود. خیلی ها بودند که اگر مریض می شدند، حاج احمد آقا آنها را به بیمارستان می فرستاد و خرج بیمارستان را خودش پرداخت می کرد. به افراد از کار افتاده و نیازمند هم کمک هایی می کرد. اما آنچه در این بین مهم است، درون پاک و فطرت الهی احمد است که این جمله بیانگر این معناست او می گفت: «من از خدمت کردن به افراد لذت می برم».
غروب مهر
مرحوم سیداحمد خمینی تا پاسی از شبِ 23اسفندماه 1373 در سلامت کامل بود و بعد از فعالیت های روزمره، به خواب شبانه رفت، ولی دیگر برنخاست. احمدآقا دچار ایست قلبی شده بود. زمانی که پزشکان بر بالین ایشان حاضر شدند، ساعتی از ایست قلبی می گذشت و به دنبال آن، خون به مغز نرسیده بود و احمد آقا دچار مرگ مغزی شده و اعمال مغزی ایشان از کار افتاده بود. تیم پزشکی هر آنچه تلاش کرد نتیجه ای نگرفت. اگرچه در اثر این تلاش ها، قلب به کار افتاد و ضربان قلب به حالت طبیعی برگشت و منظم شروع به کار کرد، ولی اعمال حیاتی مغز به حالت طبیعی بازنگشت تا اینکه در روز 26 اسنفدماه 1373 ضربان قلب ایشان نیز متوقف شد. و یادگار یار به سوی او پرکشید. روحش شاد.

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: آقا روح الله خمینی و فرزندانش
متن سؤال حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینی از حضرت امام (ره)
بسم الله الرحمن الرحیم - پدر عزیز و مراد بزرگوارم، پس از عرض سلام:
1- یکی از مسائل بسیار مهم که بعد از جنابعالی (خدا آنروز را نیاورد) موجب موضعگیریهای مختلف فرزندان انقلاب و افراد گوناگون و محققین و احیانا اختلاف آنها می گردد برداشت های گوناگون سیاسی و غیرسیاسی آنان از یک متن است و از این بسیار گسترده تر از اختلاف بین متون منتشر شده حضرتعالی با آنچه بعنوان اسناد سیاسی و غیره از صدا و فیلم و متنهای دستنویس جنابعالی که منتشر نشده و در اختیار ماست سرچشمه می گیرد، شما بهتر از هر کس می دانید که بعلل گوناگون گاهی خود شخصا و گاهی اینجانب و یا مسئولین و حتی بعض افراد معمولی پیشنهاد حذف یک قسمت و یا قسمتهائی از سخنرانی ها، یا حذف و تغییر و اضافه جمله و یا جملاتی بسیار در اعلامیه ها خدمتتان عرض شده است که حضرتعالی گاهی قبول نمی فرمائید و گاهی هم پس از دقت دستور حذف و یا تغییر و اضافه را بدان صورت که مایل باشید صادر می فرمائید که انجام می گیرد حال اگر روزی تصمیم بر این گردد که حتما می گردد متن سخنرانی ها و یا اعلامیه ها و چیزهائی از این قبیل که با صدا و خط حضرتعالی است منتشر گردد مسلما متن دستخط و یا متن اصلی صدا و فیلم بعنوان سند خدشه ناپذیر اصل قرار می گیرد و آنچه از زیاد و کم بدانصورتی که گذشت ولو بسیار هم مهم باشد یا کنار گذاشته می شود و یا تحت الشعاع خط و یا متن اصلی سخنرانی قرار می گیرد و این از مسائلی است که باید جدی برای آن فکری کرد.
2 - یکی دیگر از مسائلی که خوب است حضرتعالی برای آن فکری کنید این است که آنچه از حضرتعالی منتشر شده است در جرائد و صدا و سیما و حتی در بولتنها به یک صورت نیست گاهی دیده شده در روزنامه ای و یا مجله ای بعلل مختلف چه سیاسی و چه غیر سیاسی و یا سهوا جمله و یا جملاتی از لابلای اعلامیه ها و یا سخنرانیها در روزنامه ای آورده شده و در روزنامه دیگر نیامده است آیا کدام را باید اصل قرار داد آن متنی که این جمله را دارد و یا متنی که فاقد آن جمله است؟ بدیهی است این تردید در جایی است که دسترسی به صدا و خط حضرتعالی نیست و اینهم بسیار است چرا که خیلی وقتها است که صحبتهای جنابعالی را من و یا یکی دیگر از دوستان می نویسیم و بعد از تصویب شما به مطبوعات و غیره می دهیم چه کسی باید تشخیص دهد آن جمله از حضرتعالی است یا نه؟ روشن است که گاهی تغییر و یا حذف و یا اضافه کلمه ای بطور کلی معنای جمله را تغییر می دهد.
3 - مسئله دیگر این است که تکلیف نامه ها و نوشته ها و پیامها و فیلم و نوارها و اشعارتان که بطور کلی منتشر نشده است و در بایگانی دفتر موجود است را هم روشن بفرمائید.
4 - پرونده های حضرتعالی در ساواک است (که الان در اختیار وزارت اطلاعات میباشد) و یک نسخه از آن را اینجانب در اختیار دارد لازم است به اطلاع حضرتعالی برسانم که تنها پرونده های جنابعالی در سازمان امنیت شاه در تهران 48 جلد است که تقریبا هر جلد حدود 500 صفحه می باشد که انتشار آن بدون شک پرده از مسائل بسیاری بر می دارد و طبیعی است که یکی از گرانقدرترین اسناد انقلاب اسلامی است.
5 - کتاب ها و نوشته هائی که صرفا علمی و یا اخلاقی است از ارزشمندترین کتبی است که می تواند زیربنای انقلاب فقهی، اخلاقی، فلسفی، عرفانی و اصولی باشد.
6 - بهره برداری و تحقیق و تحلیل و نیز انتشار اسناد و نامه ها و بولتنهائی که قبل و بعد از انقلاب به عنوان حضرتعالی و یا دفتر ارسال گردیده و هم اکنون نیز در اختیار دفتر می باشد.
دو سه نمونه از مواردی را که باعث نوشتن این نامه شد به عنوان ضمیمه و استشهاد تقدیم می گردد.
خدا یار و نگه دارتان باد.
فرزند شما احمد خمینی




بسم الله الرحمن الرحیم - پدر عزیز و مراد بزرگوارم، پس از عرض سلام:
1- یکی از مسائل بسیار مهم که بعد از جنابعالی (خدا آنروز را نیاورد) موجب موضعگیریهای مختلف فرزندان انقلاب و افراد گوناگون و محققین و احیانا اختلاف آنها می گردد برداشت های گوناگون سیاسی و غیرسیاسی آنان از یک متن است و از این بسیار گسترده تر از اختلاف بین متون منتشر شده حضرتعالی با آنچه بعنوان اسناد سیاسی و غیره از صدا و فیلم و متنهای دستنویس جنابعالی که منتشر نشده و در اختیار ماست سرچشمه می گیرد، شما بهتر از هر کس می دانید که بعلل گوناگون گاهی خود شخصا و گاهی اینجانب و یا مسئولین و حتی بعض افراد معمولی پیشنهاد حذف یک قسمت و یا قسمتهائی از سخنرانی ها، یا حذف و تغییر و اضافه جمله و یا جملاتی بسیار در اعلامیه ها خدمتتان عرض شده است که حضرتعالی گاهی قبول نمی فرمائید و گاهی هم پس از دقت دستور حذف و یا تغییر و اضافه را بدان صورت که مایل باشید صادر می فرمائید که انجام می گیرد حال اگر روزی تصمیم بر این گردد که حتما می گردد متن سخنرانی ها و یا اعلامیه ها و چیزهائی از این قبیل که با صدا و خط حضرتعالی است منتشر گردد مسلما متن دستخط و یا متن اصلی صدا و فیلم بعنوان سند خدشه ناپذیر اصل قرار می گیرد و آنچه از زیاد و کم بدانصورتی که گذشت ولو بسیار هم مهم باشد یا کنار گذاشته می شود و یا تحت الشعاع خط و یا متن اصلی سخنرانی قرار می گیرد و این از مسائلی است که باید جدی برای آن فکری کرد.
2 - یکی دیگر از مسائلی که خوب است حضرتعالی برای آن فکری کنید این است که آنچه از حضرتعالی منتشر شده است در جرائد و صدا و سیما و حتی در بولتنها به یک صورت نیست گاهی دیده شده در روزنامه ای و یا مجله ای بعلل مختلف چه سیاسی و چه غیر سیاسی و یا سهوا جمله و یا جملاتی از لابلای اعلامیه ها و یا سخنرانیها در روزنامه ای آورده شده و در روزنامه دیگر نیامده است آیا کدام را باید اصل قرار داد آن متنی که این جمله را دارد و یا متنی که فاقد آن جمله است؟ بدیهی است این تردید در جایی است که دسترسی به صدا و خط حضرتعالی نیست و اینهم بسیار است چرا که خیلی وقتها است که صحبتهای جنابعالی را من و یا یکی دیگر از دوستان می نویسیم و بعد از تصویب شما به مطبوعات و غیره می دهیم چه کسی باید تشخیص دهد آن جمله از حضرتعالی است یا نه؟ روشن است که گاهی تغییر و یا حذف و یا اضافه کلمه ای بطور کلی معنای جمله را تغییر می دهد.
3 - مسئله دیگر این است که تکلیف نامه ها و نوشته ها و پیامها و فیلم و نوارها و اشعارتان که بطور کلی منتشر نشده است و در بایگانی دفتر موجود است را هم روشن بفرمائید.
4 - پرونده های حضرتعالی در ساواک است (که الان در اختیار وزارت اطلاعات میباشد) و یک نسخه از آن را اینجانب در اختیار دارد لازم است به اطلاع حضرتعالی برسانم که تنها پرونده های جنابعالی در سازمان امنیت شاه در تهران 48 جلد است که تقریبا هر جلد حدود 500 صفحه می باشد که انتشار آن بدون شک پرده از مسائل بسیاری بر می دارد و طبیعی است که یکی از گرانقدرترین اسناد انقلاب اسلامی است.
5 - کتاب ها و نوشته هائی که صرفا علمی و یا اخلاقی است از ارزشمندترین کتبی است که می تواند زیربنای انقلاب فقهی، اخلاقی، فلسفی، عرفانی و اصولی باشد.
6 - بهره برداری و تحقیق و تحلیل و نیز انتشار اسناد و نامه ها و بولتنهائی که قبل و بعد از انقلاب به عنوان حضرتعالی و یا دفتر ارسال گردیده و هم اکنون نیز در اختیار دفتر می باشد.
دو سه نمونه از مواردی را که باعث نوشتن این نامه شد به عنوان ضمیمه و استشهاد تقدیم می گردد.
خدا یار و نگه دارتان باد.
فرزند شما احمد خمینی





- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: آقا روح الله خمینی و فرزندانش
همسر گرامی حجتالاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینی:او مردی بزرگ و وارسته بود
بسماللهالرحمنالرحیم
_ سال گذشته با وجود وضعیت نامساعد روحی سر کار خانم طباطبایی همسر گرامی حجتالاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینی(ره) با ایشان مصاحبهای انجام دادیم؛ ولی از آن بزرگوار تقاضا کردیم در فرصت دیگری، بیشتر ما را با ویژگیهای ارزنده و صفات متعالی حاج سیداحمدآقا خمینی آشنا کند؛ به همین دلیل مجدداً برای شنیدن خاطرههای سر کار خانم طباطبایی از حجتالاسلام والمسلمین حاجسیداحمد خمینی(ره) به دیدن او میرویم، کسی که همراه و یاور آن فقید سعید در فراز و نشیبهای زندگی بوده است؛ از او میخواهیم ما را در معرفی هر چه بهتر یادگار حضرت امام(س) به جامعه اسلامیمان یاری دهد، او با این عبارات ما را به باغ خاطرههایش میبرد:
زمان در حرکت شتابنده خود مفهوم رکود و سستی را از جوهره کائنات گرفته است و به حرکت دایرهوار خود ادامه میدهد که تفسیر گویای «انّالله وانّاالیه راجعون»است و در پی این حرکت خستگیناپذیر و مستمر است که ما ممکنات «با هستها» پیوند زده میشویم و سپس رجعت عاشقانه مشتاقان را به کوی دوست به بدرقه مینشینیم.
آری، یک سال است که یاری دلسوز، مبارزی نستوه، نمونه خوبی و صفا، اسوه حقیقت و وفا عزم رحیل کرده است؛ یک سال است مشتاقان او، صدای گامهای استوارش را نشنیدهاند؛ یک سال است که داغداران لالههای سرخ سرزمینمان در سوگ مردی از تبار نور که حامی و پشتیبان آنها بود، نشستهاند؛ مردی اینه دار مهر و وفا، مظهر صلح و صفا و بالاخره کسی که عطر دلنشین یاد امام، مقتدا و پیشوایمان را برایمان تداعی میکرد از میان ما رفته و ما را در سوگ خود داغدار و غمین ساخته است؛ البته ما در این میان خود را یگانه عزاداران او احساس نمیکنیم؛ زیرا میدانیم ملتی در سوگ او گریسته و
به ماتم نشستهاند. اینک بهاری دیگر بدون حضور او فرا میرسد و گرمی و صفا و عشق او شکوفههای درختان زندگیمان میشوند؛ هر گز نمیتوانیم آنچه در اندیشه و ذهن دارم به زبان آورم؛ زیرا الفاظ توانایی بیان آن حقیقت را ندارند؛ همواره نام او، خیال او، نقش او، صحبتهای او گرمیبخش زندگیم است.
او مرا به مکتب خانه عشق، ایثار و فنا دعوت میکرد، زیرا خود در همین مکتب درس خوانده و بالندگی یافته بود، به راحتی از همه چیز خود میگذشت. اکنون نیز با او زمزمه میکنم و میگویم: گر چه از برابر دیدگان من کنار رفتهای؛ ولی تو را آسمانیتر، نورانیتر از همیشه احساس میکنم، گر چه تو سفر کردی؛ امّا این سفر به وسعت آسمانها و به لطافت ابرها و چون پرواز پرندههاست و من همواره زیبایی و صفای سحری را در این سفر آسمانی نظاره میکنم. تو خورشید تابان و گرمپوی آسمان زندگیم بودی که اینک در پس ابر هجرت پنهان گشتهای؛ خورشید نیز هر بامداد بر آبی آسمان قدم میگذارد و گرم و پویا به سفر خویش ادامه میدهد و هر شامگاه از دیدگان پنهان میشود، ولی مگر حقیقتاً از میان رفتنی است.
گرمی و عشق و صفای توست که همچنان در فضای خانه جاری است و عطر دلانگیز محبت و وفای توست که ادامه زندگی را برای ما ممکن میسازد؛ پرتو وجود توست که همواره در پس حجاب زمان میدرخشد و این خورشیدی است که شب به دنبال ندارد.
_درباره زندگی سیاسی همسر ارجمندتان حضرت حجتالاسلام والمسلمین حاج احمدآقا، اگر مطالبی بفرمایید، سپاسگزار خواهیم بود.
نخستین روزی که حاج احمدآقا به خواستگاری من آمدند، پدرم درباره شخصیت ایشان گفتند: «تو قرار است با آدمی ازدواج کنی که ممکن است زندگی آرامی نداشته باشد؛ یعنی اینکه احمد، فرد مبارزی است. او فرزند ایتالله خمینی است که طبیعتاً به پیروی از پدر گرامیشان، مبارزه خواهند کرد، و در چنین وضعی باید فکر کنی و ببینی که ایا آمادگی پذیرش این زندگی را خواهی داشت یا نه. امکان هم دارد، هیچ مسألهای پیش نیاید و زندگی آرامی داشته باشی.»
البته خواستگاری احمد از من، مدتی پس از حادثهای بود که برای همسر مرحوم حاج آقا مصطفی پیش آمده بود؛ یعنی اینکه مأموران ساواک به خانه آنها ریخته بودند که این عمل موجب سقط جنین ایشان شده بود. اشاره پدرم به مسائلی از این دست بود و میخواستند مرا از هر جهت برای زندگی مشترک با احمد آماده سازند. ازدواج ما، در زمانی صورت گرفت که حضرت امام در تبعید بودند و اداره منزل امام در قم بر عهده احمد بود این کار را به بهترین وجهی انجام میداد و نقش او در اینباره به گونهای بود که حتّی نزدیکان نیز از آن اطلاع کامل نداشتند.
یکی دو سالی که از زندگی مشترک من و احمد گذشت، احساس کردم که ایشان کارهایی دارد که دوست ندارد من از آن اطلاع داشته باشم؛ یک بار به من گفت: اگر من نمیخواهم جزئیات کارهایی را که میکنم به تو بگویم به دلایل خاصی است و مطرح کردن آنها به مصلحت نیست؛ زیرا اگر کسانی را که با من در ارتباط هستند، بشناسی و از شیوه مبارزات آنان آگاه شوی، ممکن است چنانچه گرفتار شوی، مجبور باشی آنها را لو بدهی و چنین کاری به خاطر حفظ انقلاب و بنا به اصول مخفیکاری به مصلحت نیست. پس در مورد جزئیات کارها، چیزی از من نپرس، تا هم، خودت راحت باشی و هم خیال من راحت باشد. از این جهت، من هم خیلی خود را درگیر نمیکردم و چیزی درباره این قبیل کارها از احمد نمیپرسیدم؛ امّا گاهی بر حسب اتفاق، چیزهایی میفهمیدم. مثلاً یک روز احمد به خانه آمده (در آن موقع، خانه ما طوری بود که وقتی از پلهها پایین میآمدی، دو اتاق، یکی در طرف راست و یکی طرف چپ بود.) و به من گفت: «اتاق دست راستی را باز نکن و تا یک هفته هم، داخل آن نرو». گفتم: بسیار خوب. ایشان هم هر وقت به خانه میآمد، آهسته داخل این اتاق میشد و وقتی هم بیرون میرفت در آن را قفل میکرد. این اتاق، پنجرهای داشت که اگر من میخواستم میتوانستم از طریق آن، داخل اتاق را ببینم؛ اما احمد سفارش کرده بود که نگاه نکنم.
چند روزی گذشت. هر لحظه حسّ کنجکاوی من تحریک میشد و میخواستم بدانم داخل این اتاقچه چیزهایی هست که احمد، به من اجازه نمیدهد حتی داخل آن را نگاه کنم. تا اینکه یک روز، در فرصت کوتاهی که در همین اتاق باز بود، به آرامی لای در را باز کردم و داخل اتاق را نگاه کردم؛ دیدم تا سقف اتاق، اوراق کاغذ چیده شده
است و یک دستگاه تایپ و تکثیر هم در اتاق هست. حالا احمد چگونه به تنهایی این همه کاغذ و مخصوصاً دستگاه تایپ را به خانه آورده بود که همسایهها و حتی من نفهمیده بودم، تعجبانگیز بود. طبعاً کاغذها را بتدریج، زیر عبایش گرفته بود، دستگاهی را هم که برای تکثیر اعلامیهها تهیه کرده بود، طوری وارد خانه کرده بود که هیچ کس متوجه موضوع نشود. اوضاع سیاسی مملکت در آن زمان، طوری بود که اگر قضیه لو میرفت و این اعلامیهها و دستگاه تکثیر اوراق به دست ساواک و مأموران انتظامی میافتاد، حکم اعدام برای احمد داشت؛ البته من هرگز به ایشان نگفتم که از ماجرا اطلاع دارم؛ چون میدانستم اگر بفهمد من هم موضوع را میدانم، ناراحت میشود.
خاطره جالب دیگری از آن روزها دارم و آن این است که: در محله «تکیه ملامحمود» قم، خانمی بود که در دوران نوزادی احمد به او شیر داده بود و مادر رضاعی ایشان محسوب میشد. این خانم با اینکه سواد نداشت، فوقالعاده محکم و تودار بود و زن عجیبی مینمود. اسمش فاطمه خانم بود. احمد به او اطمینان کامل داشت. بدین جهت، ماشین تایپ خود را خانه این خانم _که دارای دو اتاق تاریک و نمود بود_ انتقال داده بود و تمام اعلامیهها در آنجا تایپ و تکثیر میشد. رفتن به خانه فاطمه خانم هم مسألهای عادی بود و تردید کسی را بر نمیانگیخت. و همسایهها نمیگفتند که چرا احمد هر روز به این خانه میاید. برنامه احمد هم هر روز این بود که مثلاً سری به فاطمه خانم _ مادر رضاعیاش _ بزند و نزد او در ظاهر، یک چای بخورد و احوالی بپرسد. با وجود این، تکرار این وضع و زیاد ماندن احمد در خانه فاطمه خانم، مسأله ساز میشد و ممکن بود در آن محیط کوچک، وضعی پیش بیاید که همسایهها بویی از اوضاع ببرند. البته در این ماجرا، فاطمه خانم نقشی اساسی داشت؛ به این معنا که دم در مینشست و
به محض اینکه میدید در همان لحظههای معین، کسی در آن اطراف است، او را دنبال نخود سیاه میفرستاد. مثلاً به یکی میگفت: برو برایم تخممرغ بخر، و دیگری را برای خرید سبزی میفرستاد و کوچه را برای ورود احمد به داخل خانه خلوت میکرد. البته فرد دیگری به نام آقای واحدی هم همراه احمد بود. آنها با هم وارد خانه میشدند، چند ساعت در آنجا میماندند و بعد از اینکه کارهایشان تمام میشد با احتیاط از خانه خارج میشدند. نکته جالب اینجاست که حتی شوهر و فرزندان فاطمه خانم هم از ماجرا مطلع نمیشدند. به این معنا که احمد و آقای واحدی به آهستگی وارد زیر زمین خانه میشدند و ساعتها در آنجا میماندند و اعلامیهها را تکثیر میکردند و یا به کارهای دیگر در همین زمینهها مشغول میشدند و در فرصتی مناسب هم، خانه را ترک میکردند.
احمد بعدها ماجرای جالبی از رفتن به خانه فاطمه خانم برایم تعریف کرد و گفت: یک روز که به خانه فاطمه خانم رفته بودیم و در زیر زمین مشغول کار بودیم، دیدیم که او به طور مرتب، چیزی را دارد میکوبد، و این کوبیدن در هاون، طی سه ساعتی که ما در زیر زمین بودیم مرتب ادامه داشت. بعد از اینکه کار ما تمام شد و از زیر زمین بیرون آمدیم، من از فاطمه خانم پرسیدم: «ننه، چی میکوبیدی که اینقدر طول کشید؟» او گفت: «هیچ چیزی نمیکوبیدم. شما که زیر زمین مشغول کار بودید، صدای ماشین تایپ به بالا میرسید. خواهرم، هاجر، به دیدن من آمده بود، برای اینکه متوجه صدای تایپ نشود، من این سر و صدا را راه انداختم. حقیقت این است که داخل هاون، هیچ چیزی غیر از یک تکه آجر نبود. خواهرم به من گفت: خواهر! این چند دقیقهای که من اینجا نشستهام، این را نکوب، بگذار بعد که من رفتم. آخر، این آجر چیه که میکوبی؟ گفتم: استاد حیدر _ شوهرم _ گفته است این آجر باید کوبیده شود. من نمیدانم برای چه کاری است؛ امّا دیدم خواهرم با وجود این هم، مثل اینکه حاضر نیست از خانه مان برود. آجر را هم آنقدر کوبیده بودم که به پودر تبدیل شده بود، و چون هنوز صدای تایپ میآمد و من نمیخواستم خواهرم متوجه اوضاع شود، بلند شدم و شروع کردم به میخ طویله دور حیاط کوبیدن. در مقابل
سؤال خواهرم هم گفتم: استادحیدر میخواهد اطراف خانه را طناب بکشد؛ خلاصه اینکه دو سه ساعتی که خواهرم در خانه ما بود، وضعی بوجود آوردم و سر و صدای به راه انداختم که متوجه صدای ماشین تایپ در زیر زمین نشد.
از این داستانها زیاد است. فاطمه خانم به احمد گفته بود: تو نمیدانی که این چند ساعتی که زیر زمین هستید، من چه میکشم. مرتب به کوچه سر میزنم و اگر همسایهای بخواهد وارد خانه شود، به او میگویم: استاد حیدر خواب است؟ همسایهها که میدانند، در خانه من به روی همه باز است گاهی از این حرف من تعجب میکنند؛ امّا من مجبورم طوری نقش بازی کنم که کسی متوجه حضور شما در زیر زمین نشود.
_ ایا خاطره جالب دیگری از روزهای مبارزه دارید؟
خاطره فراوان است. نمونهاش را میگویم: یک روز بعدازظهر که منزل آقاجون (پدرم) بودیم، قرار بود احمد به سراغ دوستش برود و شب برگردد. ساعت چهار بعدازظهر بود. در این هنگام احمد به من گفت «فاطی، میایی به خانه برویم؟ من میخواهم بروم، تو هم
با من بیا و بعد با هم بر میگردیم». من قبول کردم. از خیابان بهار که میگذشتیم، احمد راه را کج کرد. جلوی قبرستان نو رسیدیم. بین راه که میآمدیم او مطالبی به من گفت و از جمله پرسید که مثلاً دوست داری در کار مبارزه باشی و با ما همکاری کنی؟ گفتم: بد نیست. گفت: مثلاً اگر قرار باشد کاری برای انقلاب انجام دهی، آمادگی داری؟ گفتم: بله. گفت: ولی میدانی این گونه کارها خطر دارد. گفتم: باشد، عیبی ندارد. این رضایت ضمنی را از من گرفت. او میخواست کاری به من محول کند. ضمناً نمیخواست کاری را چشم و گوش بسته انجام دهم، که شاید وجدانش راحت باشد. این حرفها ر زدیم که به قبرستان نو (در قم) رسیدیم. احمد گفت: باید وارد قبرستان بشوی؛ (یک مقبره را از دور به من نشان داد.) وارد آن مقبره که شدی، روی طاقچه روبرویت یک عکس _ مربوط به متوفی _ روی طاقچه است. بغل آن عکس، یک آجر گذاشته شده است. زیرا آن آجر، دوتا کاغذ است. آجر را بردار و کاغذها را بیاور.
تا اینجا قضیه عادی بود؛ اما ایشان گفت، مواظب باش که خیلی عادی راه بروی و طوری وارد قبرستان و مقبره بشوی که مثلاً میخواهی فاتحهای بخوانی و خلاصه رفتارت طوری نباشد که جلب توجه کند. من متوجه شدم که ماجرا مربوط به یک مسأله مبارزاتی است. خواستم حرکت کنم. احمد بار دیگر خطاب به من گفت: «فاطی! متوجه شدی چی گفتم؟ باید خیلی ساده و عادی وارد مقبره بشوی، مثل اینکه فقط برای فاتحه خواندن به آنجا میروی و کاغذها را طوری بردار که هیچ کس متوجه نشود.»
من وارد قبرستان شدم. بار اوّلی بود که چنین کارهایی میکردم. احساس ترس داشتم. فکر میکردم که مثلاً عده زیادی مأمور پشت سر من درحرکت هستند. مرتب این طرف و آن طرف را نگاه میکردم. ناگهان متوجه شدم که رفتارم غیر عادی است و خوب نیست و نباید به جایی نگاه کنم. سرم را پایین انداختم و وارد مقبره شدم. قبری در آنجا بود. بالای قبر نشستم و شروع به خواندن فاتحه کردم. مقبره تاریک و نمور بود. ترس مرا گرفته بود. خیال میکردم که ممکن است همین الآن مار یا عقربی مرا
بگزد. در یک لحظه پشت سرم را نگاه کردم، کسی را ندیدم. سراغ طاقچه و آجر رفتم. آجر را بلند کردم؛ امّا کاغذی زیر آجر نبود. آجر را سر جایش گذاشتم و به سرعت نزد احمد برگشتم و گفتنم: «کاغذ نیست»؛ تا این حرف را گفتم، حال احمد به قدری بد شد که من بلافاصله متوجه شدم. مع هذا به روی خود نیاورد و گفت: «بسیار خوب، تو به منزل آقاجونت برو. من هم دنبال درس میروم. حالا به خانه نمیروم». از او پرسیدم جریان چیست؟ چرا ناراحت شدی؟ گفت، باشد برای بعد. قضیه گذشت. بعد از چند روز از احمد پرسیدم: ماجرا چه بود؟ چرا آن روز ناراحت شدی؟ گفت: قرار بود یکی از دوستان، چیزی آنجا بگذارد. لابد برای او گرفتاری پیش آمده که نتوانستهاست بیاید.
بعدها من متوجه شدم که اینها گروهی هستند که اعلامیههای امام یا دیگران را در جای مشخصی میگذارند و این مسأله لو رفته است. این مسأله خطرهای زیادی داشت. یکی اینکه ممکن بود با لو رفتن آن فرد، این محل زیر نظر و محاصره ساواک باشد و فهمیده باشند که من آنجا رفتهام و مرا دستگیر کنند. یا فردی که لو رفته است مجبور شود اطلاعاتی به مأموران بدهد و منجر به دستگیری احمد یا من بشود.
در کارهای مبارزاتی جالب این بود که هر کس کاری انجام میداد میکوشید که دیگران از آن سر در نیاورند. در آن روزها، آقای لاهوتی در جریان مبارزه بود. او تازه از زندان آزاد شده و تعهد داده بود که اصلاً اسم خانواده امام را بر زبان نیاورد امّا به محض آزادی از زندان به قم آمد وارد خانه ما شد و با احمد ملاقات کرد. بعدازظهر همان روز، قرار شد من با آقای لاهوتی به تهران بروم. احمد نامهای به من داد و گفت، حالا که به تهران میروی، این نامه را هم با خودت ببر و توی صندوق پست بینداز. (ظاهراً نامه یا اعلامیهای بود که قرار بود به امریکا فرستاده شود) احمد تأکید کرد: باید مواظب باشی که کسی از پست کردن نامه چیزی نفهمد. حتی آقای لاهوتی که در جریان مبارزه بود نمیبایست متوجه شود. خواستیم حرکت کنیم، احمد گفت: «فهمیدی؛ فقط باید خودت این نامه را در صندوق پست بیندازی!» گفتم: بله، متوجه شدم. وقتی به تهران رسیدیم، در یکی از خیابانها صندوق پستی به چشمم خورد. گفتم: ماشین را نگه دارید. آقای لاهوتی گفت: چه کار دارید؟ گفتم: نامهای است که باید به صندوق بیندازم. گفت: بده من پست کنم. گفتم: نه. گفت: من پیاده میشوم و نامه را در همین جا به صندوق میاندازم تا شما پیاده نشوید. گفتم: حالا باشد بعد.
یکی دو خیابان را رد کردیم. من میدانستم این نامه چیزی است که باید هر چه زودتر آن را از خودم دور کنم. حرف احمد هم در ذهنم بود که باید شخصاً آن را در صندوق بیندازم. خلاصه یادم نیست با چه ترفندی از اتومبیل پیاده شدم و خودم را به صندوق پست رساندم و نامه را پست کردم نفس راحتی کشیدم. با وجود این، پشتسرم را نگاه میکردم که کسی نیاید صندوق را باز کند.
یک بار دیگر، احمد نامهای به من داد که به تهران ببرم و آن را به دست آقای موسوی خوئینیها برسانم. من تا آن موقع آقای موسوی خوئینیها را ندیده بودم و ایشان را نمیشناختم. نامه را به تهران آوردم و به منزل آقای بروجردی (داماد حضرت امام) رفتم. بعدازظهر به خانم ایشان گفتم: من باید به جایی بروم. از دم مسجد که ردّ شدیم، من گفتم: اینجا یک کاری دارم و باید پیغامی را برسانم. خود احمد با آقای موسوی صحبت کرده بود. حالا من نمیدانستم باید بگوییم نامه دارم یا آمدهام پیغامی را برسانم. یادم هست که آقای بروجردی این طرف خیابان ایستاده، من به آن سوی خیابان رفتم، آقای موسوی خوئینیها هم از مسجد بیرون آمده بود و گویا در انتظار من، پشت در مسجد ایستاده بود. من رسیدم و نامه را به ایشان دادم و برگشتم.
_ زندگی خانوادگی و مبارزات سیاسی، در مقوله جدای از هم است. حاج احمدآقا برای ایجاد هماهنگی بین این دو مسأله چه میکردند؟ ایا خاطرات جالبی از آن روزها دارید؟
زندگی جالب، پر دغدغه و گاهی دلهره آمیزی بود. مثلاً احمد در تمام روزهای هفته به درس میرفت و علی القاعده روزهای پنجشنبه و جمعه که درس تعطیل بود، بایستی در خانه و نزد ما باشد؛ اما معمولاً بعدازظهرهای پنجشنبه به من میگفت: باید به تهران بروم. وقتی از او میپرسیدم برای چه به تهران میروی، مثلاً میگفت با دوستان قرار دارم، یا به یک میهمانی دعوتم کردهاند. واقعیت این است که در آن هنگام، خیلی ناراحت میشدم و به ایشان میگفتم: در طول هفته که درس داری، هر شب هم بعد از کلاس تا دیر وقت برنامه داری. پنجشنبه و جمعه هم که باید در خانه باشی با دوستانت برنامه میگذاری و به تهران میروی؛ بعدها متوجه شدم این رفت و آمدها جنبه مبارزاتی دارد.
یک روز به من گفت: من سه_ چهار روزی به تهران میروم، اگر نیامدم نگران نباش و زنگ هم نزن. من حرفی نزدم؛ امّا خیلی اوقاتم تلخ شد. بعد متوجه شدم، او همان موقع به زاهدان رفته و از آنجا به پاکستان سفر کرده و با لباس مبدل وارد آن کشور شده و تعدادی اعلامیه با خود به مسلمانان پاکستانی رسانده است.
سالها گذشت و احمد به من گفت: «آن روزها آنچنان تلخ و پـُر زحمت بود که هیچ وقت نمیتوانم آن را فراموش کنم؛ زیرا در شرایطی از خانه بیرون میرفتم و از تو جدا میشدم که اگر گرفتار میشدم اعدامم حتمی بود. اگر در آن سوی مرزها هم دستگیر میشدم، آن هم با یک دسته اعلامیه به صورت قاچاق، معلوم نبود چه به سرم بیاید. از آن طرف هم میدانستم که تو تصور میکنی من برای گردش و تفریح نزد دوستان میروم؛ چون خودم میدانستم چه راهی را انتخاب کردهام زیاد ناراحت نبودم. درست است هنگامی که از تو و فرزندمان، حسن دور میشدم، برایم دردآور بود، امّا چون پای انقلاب و مبارزه در کار بود، چارهای جز ادامه راه نداشتم.»
احمد، گاهی اوقات شوخی میکرد و میگفت: «ببین فاطی جان، هر کسی یک عیبی دارد. من هم عیبم این است که گاهی از تو و خانواده درو میشوم. تو تصور کن همسرت راننده کامیون یا... است که باید بیشتر روزها به مسافرت برود و کمتر به خانه بیاید. من هم مجبورم به خاطر شغلم به این طرف و آن طرف بروم.»
او مرا متوجه این نکته میکرد که به خاطر موقعیتهای انقلابی ناگزیر است به این طرف و آن طرف برود، نه به خاطر تفریح و گردش. با اینکه احمد، شخصیتی بسیار عاطفی بود و از ناراحتی من _ به خاطر دور بودنش از خانه و خانواده_رنج میبرد، مع هذا همه مشکلات را به خاطر انقلاب و امام تحمل میکرد. او بارها به من میگفت: «اکثر روزهایی که از خانه بیرون میرفتم و از تو و حسن خداحافظی میکردم، فکر میکردم این آخرین بار است که شما را میبینم. شب یا روز بعد که برمیگشتم و میدیدم اتفاقی نیفتاده است، پنداری خداوند عمر دوباره به من داده است». امّا او هیچ یک از این نگرانیهایش را به من منتقل نمیکرد. و این بدان جهت بود که دلش میخواست من زندگی راحتی داشته باشیم.
نکته دیگری که بیانگر شخصیت جالب اوست، این است که با وجود تحمل تمام سختیها و مشقتها در سالهای پیش از انقلاب و زحمتهایی که برای پیروزی انقلاب کشید (البته ایشان تنها نبود، دیگران هم به سهم خود زحمت
کشیدند) همیشه فکر میکردم که کاری برای انقلاب نکرده است. بعد از پیروزی انقلاب، کارهای زیادی در دفتر امام بر عهده ایشان بود با وجود این، خود را کوچکترین فرد احساس میکرد و کارهای خود را خیلی کوچک میشمرد.
در مصرف بیتالمال هم تا آن حدّ محتاط بود که یادم هست روزی به حضرت امام گفت: «من فکر میکنم هزینه زندگی من، بیش از میزان کاری است که انجام میدهم.» و این در حالی بود که به من سفارش میکرد در خرج کردن نهایت صرفه جویی را بکنم و با هر نوع تجملگرایی واقعاً مخالف بود. همیشه دلش میخواست سادهترین زندگی را داشته باشد. این وضع به طوری بود که گاهی من به او میگفتم: زندگی کردن با شرایطی که شما میگویید در وضعیت فعلی امکان ندارد و شاید این سختگیری شما در کمتر خرج کردن، ریا جلوه میکند؛ زیرا وضع خانه ما طوری است که افرادی آمد و رفت دارند و باید برخی مسائل را رعایت کرد. و خلاصه همیشه درباره این گونه مسائل بحث و گفتگو داشتیم. این مسأله را به حضرت امام عرض کرد؛ امّا حضرت امام به ایشان فرمودند: «چرا بابا. تو شب و روزت را وقف کردهای و برای اسلام و انقلاب کار میکنی».
گاهی هدیههایی از افراد میرسید. او به من میگفت: «این هدیهها به پسر رهبر انقلاب تعلق دارد، نه به احمد و متعلق به بیتالمال است». یک روز من این مسأله را به حضرت امام عرض کردم و گفتم
که، احمد خیلی دقیق است و من نمیدانم چکار کنم. هر چه خرج میکنم او فکر میکند که خلاف شرع است. حتی موضوع هدیهها را با امام مطرح کردم. ایشان فرمودند: «نه، عیبی ندارد».
یا مثلاً میهمان میآمد. من دو جور غدا درست میکردم. احمد اعتراض میکرد و میگفت این اسراف است. میگفتم، انسان برای خودش یک جور غذا درست میکند؛ امّا میهمان احترام دارد و باید حداقل دو نوع غذا تهیه کرد.
گاهی میخواستم برای اتاقها پرده بزنم. او میگفت: «چوب پرده لازم ندارم. همان میخ زدن کفایت میکند؛ این کارهایی که شما میکنید باعث نگرانی من میشود.»
من واقعاً درمانده شده بودم. ناچار خدمت حضرت امام رسیدم و عرض کردم: «آقا، احمد واقعاً وسواسهایی در زندگی دارد که من ماندهام در زندگی چه بکنم. اگر حضرتعالی هم آنچه را ایشان اسراف میداند، انجام ندهیم.» حضرت امام فرمودند: «ببین بابا. اصلاً نگران نباش. خرج زندگی تو را خودم از پول شخصی میدهم. به احمد بگو نگران نباشد. فکر نکند حقوقی است که در قبال کاری که انجام میدهد دریافت میکند.»
یک روز که به اتفاق احمد در حضور امام بودیم؛ از احمد آقا پرسیدند: «احمد، تو در مصرف کردن وسواس داری. اصلاً خرج خانه به تو ربطی ندارد. من از پول شخصی خودم به فاطی میدهم.» در این هنگام بود که احمد گفت: «شما هر چه میخواهید بدهید. بدهید. آن اصلاً ربطی به من ندارد.» احمد به خود من هم گفت: «آقا دریا است، هر کاری بکند مشکلی ندارد. این ماییم که زود آلوده میشویم. آقا هر کاری دلشان میخواهد انجام دهند، این تو و این آقا. هر چه دلت میخواهد خریداری کن. دیگر به من ارتباطی ندارد و من دیگران نگران نیستم که این مصرف، زیادتر از حدّ و شأن من باشد.»
احمد، اصلاً شأنی برای خود قائل نبود. گاهی به او میگفتم، فلان کار در شأن تو نیست. و او میگفت: «من شأنی ندارم؛ احمد خمینی که شأنی ندارد. احمد خمینی یک طلبه است و هیچ شأنی ندارد. شأن او یک اتاق ساده و زندگی معمولی است؛ تو این شئون را
خودت در نظر میگیری که این طوری زندگی کنی». البته حضرت امام این مسائل را برای ما حل کردند؛ امّا بحث من بر سر این است که احمد با وجودی که شب و روزش را وقف اسلام و انقلاب و امام کرده بود، باز هم این عقیده را نداشت که حق و حقوق معمولی بیتالمال به او برسد و یک زندگی عادی داشته باشد. خصلت او طوری بود که هر کاری میکرد اصلاً در نظرش قدر و منزلتی نداشت و معتقد بود آنقدر ارزش ندارد که بخواهد در مقابلش چیزی بخواهد و یا ارزشی برای خودش قائل شود. البته در اینجا باید این نکته را یادآوری کنم که او هرگز با صفت خست آشنا نبود و حتی از کرامت بسیار والایی نیز برخوردار بود و سخاوت و بلند نظری او در مورد دیگران زبانزد دوستان بود. به محرومان و مستضعفان به طور ناشناس کمک میکرد و در این زمینه میتوان به موارد بسیاری اشاره کرد؛ مثلاً اگر برای کسی مشکلی پیش میآمد و کمک مالی میخواست به راحتی پول میداد؛ و وقتی هر یک از ما به بیمارستان نیاز پیدا میکردیم سعی میکرد به بهترین وجه به ما رسیدگی کند، در مورد توجه و رسیدگی به دیگران و هم سطح کردن زندگی با آنان هم عقاید خاصی داشت؛ مثلاً اگر اسباب بازی به عنوان هدیه برای بچههایمان میرسید، میگفت: به دیگران هم بده تا فرزندانشان از این وسایل بهرهمند شوند؛ او همیشه میگفت: همان طور که بچّه تو دوست دارد اسباببازی داشته باشد، بچههای دیگران هم دوست دارند؛ بنابراین بهتر است به طور یکسان بهرهمند شوند، نه اینکه شما از چند نعمت برخوردار باشید و دیگران محروم بمانند. این خصلتها، از جمله مواردی است که این روزگار حکم کیمیا دارد و بیشتر مردم سعی میکنند همه چیز را برای خود و خانوادههایشان جمع کنند، حال اگر دیگران از کمترینِ آن نعمتها هم استفاده نکنند؛ اهمیتی برایشان ندارد.
او وقتی سر سفره مینشست همیشه نگران بود، مبادا کسی گرسنه باشد یا نتواند غذایی برای خود و خانوادهاش تهیه کند. اگر به بازار میوه میرفتم و میوه فروش مرا میشناخت و میوه خوب میداد، او ناراحت میشد و میگفت دیگران هم دوست دارند میوه خوب بخورند؛ تو خیال نکن خیلی کار خوبی
است که پذیرفتی میوه دستچین به تو بدهد، یا اینکه اگر نیاز به پزشک پیدا میکرد و به مطب کسی میرفتم و پزشک بلافاصله مرا میپذیرفت، احمد به من اعتراض میکرد و میگفت: باید سعی کنی آخر وقت بروی که به کسی صدمه نخورد؛ چون وقتی در بین مریض، پزشک تو را میبیند حق کسی که دو ساعت به انتظار نوبت نشسته است ضایع میشود. مورد دیگر درباره چیزهایی که تعارفی میآوردند، است؛ مثلاً یادم میاید آقای بشارتی رطب تازه برایمان فرستادند و من تصمیم گرفتم پس از مصرف عادی آن روز، بقیه را برای روزهای بعد نگه دارم؛ او با لبخندی به من گفت تو فکر میکنی دیگران دوست ندارند رطب تازه بخورند؛ میل، میل خودت است، ولی به هر حال به نظر من بهتر است تو آن رطب را با دیگران قسمت کنی تا همه از رطب تازه استفاده کنند.
دیگر اینکه او نسبت به مریضی بچّهها خیلی حساس بود، حالا چه بچه خودش و چه بچّه دیگران، علاوه بر آن همیشه نگران بود از اینکه مادری بچهای بیمار داشته باشد و نتواند برای فرزندش دارو تهیه کند
و همه این موارد نشان دهنده لطافت روحی خاص او و توجهاش به محرومان و مستضعفان است که سبب میشد در مورد صرف بودجه آنگونه حساب باشد و آن تذکرها را به من بدهد.
_ به هر حال، شما از هر کس دیگری به حجتالاسلام والمسلمین حاج احمد آقا نزدیک بودهاید و بیش از دیگران از خصلتها و ویژگیهای ایشان اطلاع دارید. اگر مطالب دیگری در این زمینه دارید بفرمایید.
او واقعاً مردی بزرگ و وارسته بود؛ زیرا به نظر من شخصی لیاقت صفت بزرگی و انسانی دارد که توانسته باشد از تمام خود خواهیها، هواهای نفسانی، امیال شخصی و... که در هر انسانی وجود دارد، رسته باشد و این اوصاف در شخصیت او کاملاً مشهود بود؛ در حقیقت به یک عرفان ناب رسیده بود، عرفانی که انسان میسازد، انسانی به تمام معنا و در اوج کمال انسانی. من شنیده بودم انقلابهای بزرگ قهرمانهای بزرگ میسازد؛ ولی به نظر من این ویژگی عرفان است که انسان را میسازد و او را به ارزشهای والای خویش میرساند.
او گاهی به من میگفت: خوشا به حال داداش و آقا که الآن نزد خدا هستند، او به زندگی پس از مرگ اینچنین مینگریست؛ مرگ در نظر او مفهوم وصال را تداعی میکرد و معنای رسیدن به محبوب و آرامش یافتن در کنار او بود.
خصلت عجیب دیگری که احمد داشت و من آن را در کمتر کس دیگری دیده بودم، از خودگذشتگی ایشان بود. او خیلی راحت، خود را فدا و فنا میکرد و از خودش میگذشت. مثلاً اینکه احمد به درس و مطالعه و ادامه تحصیل علاقه شدیدی داشت؛ امّا به خاطر درگیری با مسائل مربوط به انقلاب و رسیدگی به امور دفتر امام، مجبور شده بود درس و بحث خود را کنار بگذارد. گاهی میگفت: «بعضی اوقات مینشینم و فکر میکنم آنچه مرا در مقابل ناراحتی کنار گذاشتن و رها کردن درس و تحصیل، تا اندازهای راضی میکند این است که
توانستهام دفتر امام را از خیلی خطرهایی که آن را به شدت تهدید میکرد، حفظ کنم و خوشحالم که با تمام توانم آن را سالم نگه داشتهام. هر کس به خاطر حفظ انقلاب، چیزی داده است. یکی جانش را فدای انقلاب کرده، یکی سلامتیاش را از دست داده است، و من حداقل چیزی که از دست دادهام، همین ترک تحصیل و درس نخواندن بوده است و در مقابل، حفظ دفتر امام به بهترین شکل صورت گرفته است. واقعیت این بود که احمد، تمام وقتش را در دفتر صرف کرد و اگر بگوییم که او تنها کسی بود که سلامت و صلابت دفتر امام را حفظ کرد، گزاف نگفتهایم. او در مقابل افرادی که میخواستند در دفتر نفوذ کنند، خیلی هوشیارانه عمل میکرد و در کارش هم موفق بود.
یک روز احمد به من گفت: «هر چه فکر میکنم میبینم دیگران از من بهتر هستند. اما نمیدانم چرا وقتی بعضی دوستان به من میرسند، میگویند تو خیلی آدم باهوشی هستی. در حالی که من خودم را آدم عادی و معمولی میدانم و هیچ چیزی برتر از دیگران ندارم.» در حالی که به نظر من احمد دارای هوشی سرشار بود و سرعت انتقال عجیبی داشت، بسیار دقیق و نکتهبین بود تا مطلبی را خوب هضم نمیکرد از کنارش عبور نمیکرد؛ گاهی در مورد مسائل مختلف که بحث میکردیم و متنهایی که با هم میخواندیم؛ این ویژگی بیشتر خود را نشان میداد؛ دقت و مو شکافی او عجیب بود، خیلی خوب مطالب را حلاجی میکرد، من مقداری از معالم را پیش او خواندم، خیلی روشن و باز مطلب را طرح میکرد و توضیح میداد.
او ارتباط بسیار قوی و محکمی با کلام وحی داشت؛ هر روز قرآن میخواند و روی کلماتش با دقت خاصی تکیه میکرد. او به تعمق و تأمل در قرآن بیشتر اهمیت میداد و تدّبر در مفهوم ایات حق را مفیدتر میدانست تا اینکه صرفاً ختم قرآن کند یا بخشهایی از آن را بخواند. حتی یک بار ترجمه فارسی قرآن را به دقت خواند و مورد بررسی قرار داد تا ببیند ترجمه چقدر بیانگر عمق عظمت قرآن است.
بسماللهالرحمنالرحیم
_ سال گذشته با وجود وضعیت نامساعد روحی سر کار خانم طباطبایی همسر گرامی حجتالاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینی(ره) با ایشان مصاحبهای انجام دادیم؛ ولی از آن بزرگوار تقاضا کردیم در فرصت دیگری، بیشتر ما را با ویژگیهای ارزنده و صفات متعالی حاج سیداحمدآقا خمینی آشنا کند؛ به همین دلیل مجدداً برای شنیدن خاطرههای سر کار خانم طباطبایی از حجتالاسلام والمسلمین حاجسیداحمد خمینی(ره) به دیدن او میرویم، کسی که همراه و یاور آن فقید سعید در فراز و نشیبهای زندگی بوده است؛ از او میخواهیم ما را در معرفی هر چه بهتر یادگار حضرت امام(س) به جامعه اسلامیمان یاری دهد، او با این عبارات ما را به باغ خاطرههایش میبرد:
زمان در حرکت شتابنده خود مفهوم رکود و سستی را از جوهره کائنات گرفته است و به حرکت دایرهوار خود ادامه میدهد که تفسیر گویای «انّالله وانّاالیه راجعون»است و در پی این حرکت خستگیناپذیر و مستمر است که ما ممکنات «با هستها» پیوند زده میشویم و سپس رجعت عاشقانه مشتاقان را به کوی دوست به بدرقه مینشینیم.
آری، یک سال است که یاری دلسوز، مبارزی نستوه، نمونه خوبی و صفا، اسوه حقیقت و وفا عزم رحیل کرده است؛ یک سال است مشتاقان او، صدای گامهای استوارش را نشنیدهاند؛ یک سال است که داغداران لالههای سرخ سرزمینمان در سوگ مردی از تبار نور که حامی و پشتیبان آنها بود، نشستهاند؛ مردی اینه دار مهر و وفا، مظهر صلح و صفا و بالاخره کسی که عطر دلنشین یاد امام، مقتدا و پیشوایمان را برایمان تداعی میکرد از میان ما رفته و ما را در سوگ خود داغدار و غمین ساخته است؛ البته ما در این میان خود را یگانه عزاداران او احساس نمیکنیم؛ زیرا میدانیم ملتی در سوگ او گریسته و
به ماتم نشستهاند. اینک بهاری دیگر بدون حضور او فرا میرسد و گرمی و صفا و عشق او شکوفههای درختان زندگیمان میشوند؛ هر گز نمیتوانیم آنچه در اندیشه و ذهن دارم به زبان آورم؛ زیرا الفاظ توانایی بیان آن حقیقت را ندارند؛ همواره نام او، خیال او، نقش او، صحبتهای او گرمیبخش زندگیم است.
او مرا به مکتب خانه عشق، ایثار و فنا دعوت میکرد، زیرا خود در همین مکتب درس خوانده و بالندگی یافته بود، به راحتی از همه چیز خود میگذشت. اکنون نیز با او زمزمه میکنم و میگویم: گر چه از برابر دیدگان من کنار رفتهای؛ ولی تو را آسمانیتر، نورانیتر از همیشه احساس میکنم، گر چه تو سفر کردی؛ امّا این سفر به وسعت آسمانها و به لطافت ابرها و چون پرواز پرندههاست و من همواره زیبایی و صفای سحری را در این سفر آسمانی نظاره میکنم. تو خورشید تابان و گرمپوی آسمان زندگیم بودی که اینک در پس ابر هجرت پنهان گشتهای؛ خورشید نیز هر بامداد بر آبی آسمان قدم میگذارد و گرم و پویا به سفر خویش ادامه میدهد و هر شامگاه از دیدگان پنهان میشود، ولی مگر حقیقتاً از میان رفتنی است.
گرمی و عشق و صفای توست که همچنان در فضای خانه جاری است و عطر دلانگیز محبت و وفای توست که ادامه زندگی را برای ما ممکن میسازد؛ پرتو وجود توست که همواره در پس حجاب زمان میدرخشد و این خورشیدی است که شب به دنبال ندارد.
_درباره زندگی سیاسی همسر ارجمندتان حضرت حجتالاسلام والمسلمین حاج احمدآقا، اگر مطالبی بفرمایید، سپاسگزار خواهیم بود.
نخستین روزی که حاج احمدآقا به خواستگاری من آمدند، پدرم درباره شخصیت ایشان گفتند: «تو قرار است با آدمی ازدواج کنی که ممکن است زندگی آرامی نداشته باشد؛ یعنی اینکه احمد، فرد مبارزی است. او فرزند ایتالله خمینی است که طبیعتاً به پیروی از پدر گرامیشان، مبارزه خواهند کرد، و در چنین وضعی باید فکر کنی و ببینی که ایا آمادگی پذیرش این زندگی را خواهی داشت یا نه. امکان هم دارد، هیچ مسألهای پیش نیاید و زندگی آرامی داشته باشی.»
البته خواستگاری احمد از من، مدتی پس از حادثهای بود که برای همسر مرحوم حاج آقا مصطفی پیش آمده بود؛ یعنی اینکه مأموران ساواک به خانه آنها ریخته بودند که این عمل موجب سقط جنین ایشان شده بود. اشاره پدرم به مسائلی از این دست بود و میخواستند مرا از هر جهت برای زندگی مشترک با احمد آماده سازند. ازدواج ما، در زمانی صورت گرفت که حضرت امام در تبعید بودند و اداره منزل امام در قم بر عهده احمد بود این کار را به بهترین وجهی انجام میداد و نقش او در اینباره به گونهای بود که حتّی نزدیکان نیز از آن اطلاع کامل نداشتند.
یکی دو سالی که از زندگی مشترک من و احمد گذشت، احساس کردم که ایشان کارهایی دارد که دوست ندارد من از آن اطلاع داشته باشم؛ یک بار به من گفت: اگر من نمیخواهم جزئیات کارهایی را که میکنم به تو بگویم به دلایل خاصی است و مطرح کردن آنها به مصلحت نیست؛ زیرا اگر کسانی را که با من در ارتباط هستند، بشناسی و از شیوه مبارزات آنان آگاه شوی، ممکن است چنانچه گرفتار شوی، مجبور باشی آنها را لو بدهی و چنین کاری به خاطر حفظ انقلاب و بنا به اصول مخفیکاری به مصلحت نیست. پس در مورد جزئیات کارها، چیزی از من نپرس، تا هم، خودت راحت باشی و هم خیال من راحت باشد. از این جهت، من هم خیلی خود را درگیر نمیکردم و چیزی درباره این قبیل کارها از احمد نمیپرسیدم؛ امّا گاهی بر حسب اتفاق، چیزهایی میفهمیدم. مثلاً یک روز احمد به خانه آمده (در آن موقع، خانه ما طوری بود که وقتی از پلهها پایین میآمدی، دو اتاق، یکی در طرف راست و یکی طرف چپ بود.) و به من گفت: «اتاق دست راستی را باز نکن و تا یک هفته هم، داخل آن نرو». گفتم: بسیار خوب. ایشان هم هر وقت به خانه میآمد، آهسته داخل این اتاق میشد و وقتی هم بیرون میرفت در آن را قفل میکرد. این اتاق، پنجرهای داشت که اگر من میخواستم میتوانستم از طریق آن، داخل اتاق را ببینم؛ اما احمد سفارش کرده بود که نگاه نکنم.
چند روزی گذشت. هر لحظه حسّ کنجکاوی من تحریک میشد و میخواستم بدانم داخل این اتاقچه چیزهایی هست که احمد، به من اجازه نمیدهد حتی داخل آن را نگاه کنم. تا اینکه یک روز، در فرصت کوتاهی که در همین اتاق باز بود، به آرامی لای در را باز کردم و داخل اتاق را نگاه کردم؛ دیدم تا سقف اتاق، اوراق کاغذ چیده شده
است و یک دستگاه تایپ و تکثیر هم در اتاق هست. حالا احمد چگونه به تنهایی این همه کاغذ و مخصوصاً دستگاه تایپ را به خانه آورده بود که همسایهها و حتی من نفهمیده بودم، تعجبانگیز بود. طبعاً کاغذها را بتدریج، زیر عبایش گرفته بود، دستگاهی را هم که برای تکثیر اعلامیهها تهیه کرده بود، طوری وارد خانه کرده بود که هیچ کس متوجه موضوع نشود. اوضاع سیاسی مملکت در آن زمان، طوری بود که اگر قضیه لو میرفت و این اعلامیهها و دستگاه تکثیر اوراق به دست ساواک و مأموران انتظامی میافتاد، حکم اعدام برای احمد داشت؛ البته من هرگز به ایشان نگفتم که از ماجرا اطلاع دارم؛ چون میدانستم اگر بفهمد من هم موضوع را میدانم، ناراحت میشود.
خاطره جالب دیگری از آن روزها دارم و آن این است که: در محله «تکیه ملامحمود» قم، خانمی بود که در دوران نوزادی احمد به او شیر داده بود و مادر رضاعی ایشان محسوب میشد. این خانم با اینکه سواد نداشت، فوقالعاده محکم و تودار بود و زن عجیبی مینمود. اسمش فاطمه خانم بود. احمد به او اطمینان کامل داشت. بدین جهت، ماشین تایپ خود را خانه این خانم _که دارای دو اتاق تاریک و نمود بود_ انتقال داده بود و تمام اعلامیهها در آنجا تایپ و تکثیر میشد. رفتن به خانه فاطمه خانم هم مسألهای عادی بود و تردید کسی را بر نمیانگیخت. و همسایهها نمیگفتند که چرا احمد هر روز به این خانه میاید. برنامه احمد هم هر روز این بود که مثلاً سری به فاطمه خانم _ مادر رضاعیاش _ بزند و نزد او در ظاهر، یک چای بخورد و احوالی بپرسد. با وجود این، تکرار این وضع و زیاد ماندن احمد در خانه فاطمه خانم، مسأله ساز میشد و ممکن بود در آن محیط کوچک، وضعی پیش بیاید که همسایهها بویی از اوضاع ببرند. البته در این ماجرا، فاطمه خانم نقشی اساسی داشت؛ به این معنا که دم در مینشست و
به محض اینکه میدید در همان لحظههای معین، کسی در آن اطراف است، او را دنبال نخود سیاه میفرستاد. مثلاً به یکی میگفت: برو برایم تخممرغ بخر، و دیگری را برای خرید سبزی میفرستاد و کوچه را برای ورود احمد به داخل خانه خلوت میکرد. البته فرد دیگری به نام آقای واحدی هم همراه احمد بود. آنها با هم وارد خانه میشدند، چند ساعت در آنجا میماندند و بعد از اینکه کارهایشان تمام میشد با احتیاط از خانه خارج میشدند. نکته جالب اینجاست که حتی شوهر و فرزندان فاطمه خانم هم از ماجرا مطلع نمیشدند. به این معنا که احمد و آقای واحدی به آهستگی وارد زیر زمین خانه میشدند و ساعتها در آنجا میماندند و اعلامیهها را تکثیر میکردند و یا به کارهای دیگر در همین زمینهها مشغول میشدند و در فرصتی مناسب هم، خانه را ترک میکردند.
احمد بعدها ماجرای جالبی از رفتن به خانه فاطمه خانم برایم تعریف کرد و گفت: یک روز که به خانه فاطمه خانم رفته بودیم و در زیر زمین مشغول کار بودیم، دیدیم که او به طور مرتب، چیزی را دارد میکوبد، و این کوبیدن در هاون، طی سه ساعتی که ما در زیر زمین بودیم مرتب ادامه داشت. بعد از اینکه کار ما تمام شد و از زیر زمین بیرون آمدیم، من از فاطمه خانم پرسیدم: «ننه، چی میکوبیدی که اینقدر طول کشید؟» او گفت: «هیچ چیزی نمیکوبیدم. شما که زیر زمین مشغول کار بودید، صدای ماشین تایپ به بالا میرسید. خواهرم، هاجر، به دیدن من آمده بود، برای اینکه متوجه صدای تایپ نشود، من این سر و صدا را راه انداختم. حقیقت این است که داخل هاون، هیچ چیزی غیر از یک تکه آجر نبود. خواهرم به من گفت: خواهر! این چند دقیقهای که من اینجا نشستهام، این را نکوب، بگذار بعد که من رفتم. آخر، این آجر چیه که میکوبی؟ گفتم: استاد حیدر _ شوهرم _ گفته است این آجر باید کوبیده شود. من نمیدانم برای چه کاری است؛ امّا دیدم خواهرم با وجود این هم، مثل اینکه حاضر نیست از خانه مان برود. آجر را هم آنقدر کوبیده بودم که به پودر تبدیل شده بود، و چون هنوز صدای تایپ میآمد و من نمیخواستم خواهرم متوجه اوضاع شود، بلند شدم و شروع کردم به میخ طویله دور حیاط کوبیدن. در مقابل
سؤال خواهرم هم گفتم: استادحیدر میخواهد اطراف خانه را طناب بکشد؛ خلاصه اینکه دو سه ساعتی که خواهرم در خانه ما بود، وضعی بوجود آوردم و سر و صدای به راه انداختم که متوجه صدای ماشین تایپ در زیر زمین نشد.
از این داستانها زیاد است. فاطمه خانم به احمد گفته بود: تو نمیدانی که این چند ساعتی که زیر زمین هستید، من چه میکشم. مرتب به کوچه سر میزنم و اگر همسایهای بخواهد وارد خانه شود، به او میگویم: استاد حیدر خواب است؟ همسایهها که میدانند، در خانه من به روی همه باز است گاهی از این حرف من تعجب میکنند؛ امّا من مجبورم طوری نقش بازی کنم که کسی متوجه حضور شما در زیر زمین نشود.
_ ایا خاطره جالب دیگری از روزهای مبارزه دارید؟
خاطره فراوان است. نمونهاش را میگویم: یک روز بعدازظهر که منزل آقاجون (پدرم) بودیم، قرار بود احمد به سراغ دوستش برود و شب برگردد. ساعت چهار بعدازظهر بود. در این هنگام احمد به من گفت «فاطی، میایی به خانه برویم؟ من میخواهم بروم، تو هم
با من بیا و بعد با هم بر میگردیم». من قبول کردم. از خیابان بهار که میگذشتیم، احمد راه را کج کرد. جلوی قبرستان نو رسیدیم. بین راه که میآمدیم او مطالبی به من گفت و از جمله پرسید که مثلاً دوست داری در کار مبارزه باشی و با ما همکاری کنی؟ گفتم: بد نیست. گفت: مثلاً اگر قرار باشد کاری برای انقلاب انجام دهی، آمادگی داری؟ گفتم: بله. گفت: ولی میدانی این گونه کارها خطر دارد. گفتم: باشد، عیبی ندارد. این رضایت ضمنی را از من گرفت. او میخواست کاری به من محول کند. ضمناً نمیخواست کاری را چشم و گوش بسته انجام دهم، که شاید وجدانش راحت باشد. این حرفها ر زدیم که به قبرستان نو (در قم) رسیدیم. احمد گفت: باید وارد قبرستان بشوی؛ (یک مقبره را از دور به من نشان داد.) وارد آن مقبره که شدی، روی طاقچه روبرویت یک عکس _ مربوط به متوفی _ روی طاقچه است. بغل آن عکس، یک آجر گذاشته شده است. زیرا آن آجر، دوتا کاغذ است. آجر را بردار و کاغذها را بیاور.
تا اینجا قضیه عادی بود؛ اما ایشان گفت، مواظب باش که خیلی عادی راه بروی و طوری وارد قبرستان و مقبره بشوی که مثلاً میخواهی فاتحهای بخوانی و خلاصه رفتارت طوری نباشد که جلب توجه کند. من متوجه شدم که ماجرا مربوط به یک مسأله مبارزاتی است. خواستم حرکت کنم. احمد بار دیگر خطاب به من گفت: «فاطی! متوجه شدی چی گفتم؟ باید خیلی ساده و عادی وارد مقبره بشوی، مثل اینکه فقط برای فاتحه خواندن به آنجا میروی و کاغذها را طوری بردار که هیچ کس متوجه نشود.»
من وارد قبرستان شدم. بار اوّلی بود که چنین کارهایی میکردم. احساس ترس داشتم. فکر میکردم که مثلاً عده زیادی مأمور پشت سر من درحرکت هستند. مرتب این طرف و آن طرف را نگاه میکردم. ناگهان متوجه شدم که رفتارم غیر عادی است و خوب نیست و نباید به جایی نگاه کنم. سرم را پایین انداختم و وارد مقبره شدم. قبری در آنجا بود. بالای قبر نشستم و شروع به خواندن فاتحه کردم. مقبره تاریک و نمور بود. ترس مرا گرفته بود. خیال میکردم که ممکن است همین الآن مار یا عقربی مرا
بگزد. در یک لحظه پشت سرم را نگاه کردم، کسی را ندیدم. سراغ طاقچه و آجر رفتم. آجر را بلند کردم؛ امّا کاغذی زیر آجر نبود. آجر را سر جایش گذاشتم و به سرعت نزد احمد برگشتم و گفتنم: «کاغذ نیست»؛ تا این حرف را گفتم، حال احمد به قدری بد شد که من بلافاصله متوجه شدم. مع هذا به روی خود نیاورد و گفت: «بسیار خوب، تو به منزل آقاجونت برو. من هم دنبال درس میروم. حالا به خانه نمیروم». از او پرسیدم جریان چیست؟ چرا ناراحت شدی؟ گفت، باشد برای بعد. قضیه گذشت. بعد از چند روز از احمد پرسیدم: ماجرا چه بود؟ چرا آن روز ناراحت شدی؟ گفت: قرار بود یکی از دوستان، چیزی آنجا بگذارد. لابد برای او گرفتاری پیش آمده که نتوانستهاست بیاید.
بعدها من متوجه شدم که اینها گروهی هستند که اعلامیههای امام یا دیگران را در جای مشخصی میگذارند و این مسأله لو رفته است. این مسأله خطرهای زیادی داشت. یکی اینکه ممکن بود با لو رفتن آن فرد، این محل زیر نظر و محاصره ساواک باشد و فهمیده باشند که من آنجا رفتهام و مرا دستگیر کنند. یا فردی که لو رفته است مجبور شود اطلاعاتی به مأموران بدهد و منجر به دستگیری احمد یا من بشود.
در کارهای مبارزاتی جالب این بود که هر کس کاری انجام میداد میکوشید که دیگران از آن سر در نیاورند. در آن روزها، آقای لاهوتی در جریان مبارزه بود. او تازه از زندان آزاد شده و تعهد داده بود که اصلاً اسم خانواده امام را بر زبان نیاورد امّا به محض آزادی از زندان به قم آمد وارد خانه ما شد و با احمد ملاقات کرد. بعدازظهر همان روز، قرار شد من با آقای لاهوتی به تهران بروم. احمد نامهای به من داد و گفت، حالا که به تهران میروی، این نامه را هم با خودت ببر و توی صندوق پست بینداز. (ظاهراً نامه یا اعلامیهای بود که قرار بود به امریکا فرستاده شود) احمد تأکید کرد: باید مواظب باشی که کسی از پست کردن نامه چیزی نفهمد. حتی آقای لاهوتی که در جریان مبارزه بود نمیبایست متوجه شود. خواستیم حرکت کنیم، احمد گفت: «فهمیدی؛ فقط باید خودت این نامه را در صندوق پست بیندازی!» گفتم: بله، متوجه شدم. وقتی به تهران رسیدیم، در یکی از خیابانها صندوق پستی به چشمم خورد. گفتم: ماشین را نگه دارید. آقای لاهوتی گفت: چه کار دارید؟ گفتم: نامهای است که باید به صندوق بیندازم. گفت: بده من پست کنم. گفتم: نه. گفت: من پیاده میشوم و نامه را در همین جا به صندوق میاندازم تا شما پیاده نشوید. گفتم: حالا باشد بعد.
یکی دو خیابان را رد کردیم. من میدانستم این نامه چیزی است که باید هر چه زودتر آن را از خودم دور کنم. حرف احمد هم در ذهنم بود که باید شخصاً آن را در صندوق بیندازم. خلاصه یادم نیست با چه ترفندی از اتومبیل پیاده شدم و خودم را به صندوق پست رساندم و نامه را پست کردم نفس راحتی کشیدم. با وجود این، پشتسرم را نگاه میکردم که کسی نیاید صندوق را باز کند.
یک بار دیگر، احمد نامهای به من داد که به تهران ببرم و آن را به دست آقای موسوی خوئینیها برسانم. من تا آن موقع آقای موسوی خوئینیها را ندیده بودم و ایشان را نمیشناختم. نامه را به تهران آوردم و به منزل آقای بروجردی (داماد حضرت امام) رفتم. بعدازظهر به خانم ایشان گفتم: من باید به جایی بروم. از دم مسجد که ردّ شدیم، من گفتم: اینجا یک کاری دارم و باید پیغامی را برسانم. خود احمد با آقای موسوی صحبت کرده بود. حالا من نمیدانستم باید بگوییم نامه دارم یا آمدهام پیغامی را برسانم. یادم هست که آقای بروجردی این طرف خیابان ایستاده، من به آن سوی خیابان رفتم، آقای موسوی خوئینیها هم از مسجد بیرون آمده بود و گویا در انتظار من، پشت در مسجد ایستاده بود. من رسیدم و نامه را به ایشان دادم و برگشتم.
_ زندگی خانوادگی و مبارزات سیاسی، در مقوله جدای از هم است. حاج احمدآقا برای ایجاد هماهنگی بین این دو مسأله چه میکردند؟ ایا خاطرات جالبی از آن روزها دارید؟
زندگی جالب، پر دغدغه و گاهی دلهره آمیزی بود. مثلاً احمد در تمام روزهای هفته به درس میرفت و علی القاعده روزهای پنجشنبه و جمعه که درس تعطیل بود، بایستی در خانه و نزد ما باشد؛ اما معمولاً بعدازظهرهای پنجشنبه به من میگفت: باید به تهران بروم. وقتی از او میپرسیدم برای چه به تهران میروی، مثلاً میگفت با دوستان قرار دارم، یا به یک میهمانی دعوتم کردهاند. واقعیت این است که در آن هنگام، خیلی ناراحت میشدم و به ایشان میگفتم: در طول هفته که درس داری، هر شب هم بعد از کلاس تا دیر وقت برنامه داری. پنجشنبه و جمعه هم که باید در خانه باشی با دوستانت برنامه میگذاری و به تهران میروی؛ بعدها متوجه شدم این رفت و آمدها جنبه مبارزاتی دارد.
یک روز به من گفت: من سه_ چهار روزی به تهران میروم، اگر نیامدم نگران نباش و زنگ هم نزن. من حرفی نزدم؛ امّا خیلی اوقاتم تلخ شد. بعد متوجه شدم، او همان موقع به زاهدان رفته و از آنجا به پاکستان سفر کرده و با لباس مبدل وارد آن کشور شده و تعدادی اعلامیه با خود به مسلمانان پاکستانی رسانده است.
سالها گذشت و احمد به من گفت: «آن روزها آنچنان تلخ و پـُر زحمت بود که هیچ وقت نمیتوانم آن را فراموش کنم؛ زیرا در شرایطی از خانه بیرون میرفتم و از تو جدا میشدم که اگر گرفتار میشدم اعدامم حتمی بود. اگر در آن سوی مرزها هم دستگیر میشدم، آن هم با یک دسته اعلامیه به صورت قاچاق، معلوم نبود چه به سرم بیاید. از آن طرف هم میدانستم که تو تصور میکنی من برای گردش و تفریح نزد دوستان میروم؛ چون خودم میدانستم چه راهی را انتخاب کردهام زیاد ناراحت نبودم. درست است هنگامی که از تو و فرزندمان، حسن دور میشدم، برایم دردآور بود، امّا چون پای انقلاب و مبارزه در کار بود، چارهای جز ادامه راه نداشتم.»
احمد، گاهی اوقات شوخی میکرد و میگفت: «ببین فاطی جان، هر کسی یک عیبی دارد. من هم عیبم این است که گاهی از تو و خانواده درو میشوم. تو تصور کن همسرت راننده کامیون یا... است که باید بیشتر روزها به مسافرت برود و کمتر به خانه بیاید. من هم مجبورم به خاطر شغلم به این طرف و آن طرف بروم.»
او مرا متوجه این نکته میکرد که به خاطر موقعیتهای انقلابی ناگزیر است به این طرف و آن طرف برود، نه به خاطر تفریح و گردش. با اینکه احمد، شخصیتی بسیار عاطفی بود و از ناراحتی من _ به خاطر دور بودنش از خانه و خانواده_رنج میبرد، مع هذا همه مشکلات را به خاطر انقلاب و امام تحمل میکرد. او بارها به من میگفت: «اکثر روزهایی که از خانه بیرون میرفتم و از تو و حسن خداحافظی میکردم، فکر میکردم این آخرین بار است که شما را میبینم. شب یا روز بعد که برمیگشتم و میدیدم اتفاقی نیفتاده است، پنداری خداوند عمر دوباره به من داده است». امّا او هیچ یک از این نگرانیهایش را به من منتقل نمیکرد. و این بدان جهت بود که دلش میخواست من زندگی راحتی داشته باشیم.
نکته دیگری که بیانگر شخصیت جالب اوست، این است که با وجود تحمل تمام سختیها و مشقتها در سالهای پیش از انقلاب و زحمتهایی که برای پیروزی انقلاب کشید (البته ایشان تنها نبود، دیگران هم به سهم خود زحمت
کشیدند) همیشه فکر میکردم که کاری برای انقلاب نکرده است. بعد از پیروزی انقلاب، کارهای زیادی در دفتر امام بر عهده ایشان بود با وجود این، خود را کوچکترین فرد احساس میکرد و کارهای خود را خیلی کوچک میشمرد.
در مصرف بیتالمال هم تا آن حدّ محتاط بود که یادم هست روزی به حضرت امام گفت: «من فکر میکنم هزینه زندگی من، بیش از میزان کاری است که انجام میدهم.» و این در حالی بود که به من سفارش میکرد در خرج کردن نهایت صرفه جویی را بکنم و با هر نوع تجملگرایی واقعاً مخالف بود. همیشه دلش میخواست سادهترین زندگی را داشته باشد. این وضع به طوری بود که گاهی من به او میگفتم: زندگی کردن با شرایطی که شما میگویید در وضعیت فعلی امکان ندارد و شاید این سختگیری شما در کمتر خرج کردن، ریا جلوه میکند؛ زیرا وضع خانه ما طوری است که افرادی آمد و رفت دارند و باید برخی مسائل را رعایت کرد. و خلاصه همیشه درباره این گونه مسائل بحث و گفتگو داشتیم. این مسأله را به حضرت امام عرض کرد؛ امّا حضرت امام به ایشان فرمودند: «چرا بابا. تو شب و روزت را وقف کردهای و برای اسلام و انقلاب کار میکنی».
گاهی هدیههایی از افراد میرسید. او به من میگفت: «این هدیهها به پسر رهبر انقلاب تعلق دارد، نه به احمد و متعلق به بیتالمال است». یک روز من این مسأله را به حضرت امام عرض کردم و گفتم
که، احمد خیلی دقیق است و من نمیدانم چکار کنم. هر چه خرج میکنم او فکر میکند که خلاف شرع است. حتی موضوع هدیهها را با امام مطرح کردم. ایشان فرمودند: «نه، عیبی ندارد».
یا مثلاً میهمان میآمد. من دو جور غدا درست میکردم. احمد اعتراض میکرد و میگفت این اسراف است. میگفتم، انسان برای خودش یک جور غذا درست میکند؛ امّا میهمان احترام دارد و باید حداقل دو نوع غذا تهیه کرد.
گاهی میخواستم برای اتاقها پرده بزنم. او میگفت: «چوب پرده لازم ندارم. همان میخ زدن کفایت میکند؛ این کارهایی که شما میکنید باعث نگرانی من میشود.»
من واقعاً درمانده شده بودم. ناچار خدمت حضرت امام رسیدم و عرض کردم: «آقا، احمد واقعاً وسواسهایی در زندگی دارد که من ماندهام در زندگی چه بکنم. اگر حضرتعالی هم آنچه را ایشان اسراف میداند، انجام ندهیم.» حضرت امام فرمودند: «ببین بابا. اصلاً نگران نباش. خرج زندگی تو را خودم از پول شخصی میدهم. به احمد بگو نگران نباشد. فکر نکند حقوقی است که در قبال کاری که انجام میدهد دریافت میکند.»
یک روز که به اتفاق احمد در حضور امام بودیم؛ از احمد آقا پرسیدند: «احمد، تو در مصرف کردن وسواس داری. اصلاً خرج خانه به تو ربطی ندارد. من از پول شخصی خودم به فاطی میدهم.» در این هنگام بود که احمد گفت: «شما هر چه میخواهید بدهید. بدهید. آن اصلاً ربطی به من ندارد.» احمد به خود من هم گفت: «آقا دریا است، هر کاری بکند مشکلی ندارد. این ماییم که زود آلوده میشویم. آقا هر کاری دلشان میخواهد انجام دهند، این تو و این آقا. هر چه دلت میخواهد خریداری کن. دیگر به من ارتباطی ندارد و من دیگران نگران نیستم که این مصرف، زیادتر از حدّ و شأن من باشد.»
احمد، اصلاً شأنی برای خود قائل نبود. گاهی به او میگفتم، فلان کار در شأن تو نیست. و او میگفت: «من شأنی ندارم؛ احمد خمینی که شأنی ندارد. احمد خمینی یک طلبه است و هیچ شأنی ندارد. شأن او یک اتاق ساده و زندگی معمولی است؛ تو این شئون را
خودت در نظر میگیری که این طوری زندگی کنی». البته حضرت امام این مسائل را برای ما حل کردند؛ امّا بحث من بر سر این است که احمد با وجودی که شب و روزش را وقف اسلام و انقلاب و امام کرده بود، باز هم این عقیده را نداشت که حق و حقوق معمولی بیتالمال به او برسد و یک زندگی عادی داشته باشد. خصلت او طوری بود که هر کاری میکرد اصلاً در نظرش قدر و منزلتی نداشت و معتقد بود آنقدر ارزش ندارد که بخواهد در مقابلش چیزی بخواهد و یا ارزشی برای خودش قائل شود. البته در اینجا باید این نکته را یادآوری کنم که او هرگز با صفت خست آشنا نبود و حتی از کرامت بسیار والایی نیز برخوردار بود و سخاوت و بلند نظری او در مورد دیگران زبانزد دوستان بود. به محرومان و مستضعفان به طور ناشناس کمک میکرد و در این زمینه میتوان به موارد بسیاری اشاره کرد؛ مثلاً اگر برای کسی مشکلی پیش میآمد و کمک مالی میخواست به راحتی پول میداد؛ و وقتی هر یک از ما به بیمارستان نیاز پیدا میکردیم سعی میکرد به بهترین وجه به ما رسیدگی کند، در مورد توجه و رسیدگی به دیگران و هم سطح کردن زندگی با آنان هم عقاید خاصی داشت؛ مثلاً اگر اسباب بازی به عنوان هدیه برای بچههایمان میرسید، میگفت: به دیگران هم بده تا فرزندانشان از این وسایل بهرهمند شوند؛ او همیشه میگفت: همان طور که بچّه تو دوست دارد اسباببازی داشته باشد، بچههای دیگران هم دوست دارند؛ بنابراین بهتر است به طور یکسان بهرهمند شوند، نه اینکه شما از چند نعمت برخوردار باشید و دیگران محروم بمانند. این خصلتها، از جمله مواردی است که این روزگار حکم کیمیا دارد و بیشتر مردم سعی میکنند همه چیز را برای خود و خانوادههایشان جمع کنند، حال اگر دیگران از کمترینِ آن نعمتها هم استفاده نکنند؛ اهمیتی برایشان ندارد.
او وقتی سر سفره مینشست همیشه نگران بود، مبادا کسی گرسنه باشد یا نتواند غذایی برای خود و خانوادهاش تهیه کند. اگر به بازار میوه میرفتم و میوه فروش مرا میشناخت و میوه خوب میداد، او ناراحت میشد و میگفت دیگران هم دوست دارند میوه خوب بخورند؛ تو خیال نکن خیلی کار خوبی
است که پذیرفتی میوه دستچین به تو بدهد، یا اینکه اگر نیاز به پزشک پیدا میکرد و به مطب کسی میرفتم و پزشک بلافاصله مرا میپذیرفت، احمد به من اعتراض میکرد و میگفت: باید سعی کنی آخر وقت بروی که به کسی صدمه نخورد؛ چون وقتی در بین مریض، پزشک تو را میبیند حق کسی که دو ساعت به انتظار نوبت نشسته است ضایع میشود. مورد دیگر درباره چیزهایی که تعارفی میآوردند، است؛ مثلاً یادم میاید آقای بشارتی رطب تازه برایمان فرستادند و من تصمیم گرفتم پس از مصرف عادی آن روز، بقیه را برای روزهای بعد نگه دارم؛ او با لبخندی به من گفت تو فکر میکنی دیگران دوست ندارند رطب تازه بخورند؛ میل، میل خودت است، ولی به هر حال به نظر من بهتر است تو آن رطب را با دیگران قسمت کنی تا همه از رطب تازه استفاده کنند.
دیگر اینکه او نسبت به مریضی بچّهها خیلی حساس بود، حالا چه بچه خودش و چه بچّه دیگران، علاوه بر آن همیشه نگران بود از اینکه مادری بچهای بیمار داشته باشد و نتواند برای فرزندش دارو تهیه کند
و همه این موارد نشان دهنده لطافت روحی خاص او و توجهاش به محرومان و مستضعفان است که سبب میشد در مورد صرف بودجه آنگونه حساب باشد و آن تذکرها را به من بدهد.
_ به هر حال، شما از هر کس دیگری به حجتالاسلام والمسلمین حاج احمد آقا نزدیک بودهاید و بیش از دیگران از خصلتها و ویژگیهای ایشان اطلاع دارید. اگر مطالب دیگری در این زمینه دارید بفرمایید.
او واقعاً مردی بزرگ و وارسته بود؛ زیرا به نظر من شخصی لیاقت صفت بزرگی و انسانی دارد که توانسته باشد از تمام خود خواهیها، هواهای نفسانی، امیال شخصی و... که در هر انسانی وجود دارد، رسته باشد و این اوصاف در شخصیت او کاملاً مشهود بود؛ در حقیقت به یک عرفان ناب رسیده بود، عرفانی که انسان میسازد، انسانی به تمام معنا و در اوج کمال انسانی. من شنیده بودم انقلابهای بزرگ قهرمانهای بزرگ میسازد؛ ولی به نظر من این ویژگی عرفان است که انسان را میسازد و او را به ارزشهای والای خویش میرساند.
او گاهی به من میگفت: خوشا به حال داداش و آقا که الآن نزد خدا هستند، او به زندگی پس از مرگ اینچنین مینگریست؛ مرگ در نظر او مفهوم وصال را تداعی میکرد و معنای رسیدن به محبوب و آرامش یافتن در کنار او بود.
خصلت عجیب دیگری که احمد داشت و من آن را در کمتر کس دیگری دیده بودم، از خودگذشتگی ایشان بود. او خیلی راحت، خود را فدا و فنا میکرد و از خودش میگذشت. مثلاً اینکه احمد به درس و مطالعه و ادامه تحصیل علاقه شدیدی داشت؛ امّا به خاطر درگیری با مسائل مربوط به انقلاب و رسیدگی به امور دفتر امام، مجبور شده بود درس و بحث خود را کنار بگذارد. گاهی میگفت: «بعضی اوقات مینشینم و فکر میکنم آنچه مرا در مقابل ناراحتی کنار گذاشتن و رها کردن درس و تحصیل، تا اندازهای راضی میکند این است که
توانستهام دفتر امام را از خیلی خطرهایی که آن را به شدت تهدید میکرد، حفظ کنم و خوشحالم که با تمام توانم آن را سالم نگه داشتهام. هر کس به خاطر حفظ انقلاب، چیزی داده است. یکی جانش را فدای انقلاب کرده، یکی سلامتیاش را از دست داده است، و من حداقل چیزی که از دست دادهام، همین ترک تحصیل و درس نخواندن بوده است و در مقابل، حفظ دفتر امام به بهترین شکل صورت گرفته است. واقعیت این بود که احمد، تمام وقتش را در دفتر صرف کرد و اگر بگوییم که او تنها کسی بود که سلامت و صلابت دفتر امام را حفظ کرد، گزاف نگفتهایم. او در مقابل افرادی که میخواستند در دفتر نفوذ کنند، خیلی هوشیارانه عمل میکرد و در کارش هم موفق بود.
یک روز احمد به من گفت: «هر چه فکر میکنم میبینم دیگران از من بهتر هستند. اما نمیدانم چرا وقتی بعضی دوستان به من میرسند، میگویند تو خیلی آدم باهوشی هستی. در حالی که من خودم را آدم عادی و معمولی میدانم و هیچ چیزی برتر از دیگران ندارم.» در حالی که به نظر من احمد دارای هوشی سرشار بود و سرعت انتقال عجیبی داشت، بسیار دقیق و نکتهبین بود تا مطلبی را خوب هضم نمیکرد از کنارش عبور نمیکرد؛ گاهی در مورد مسائل مختلف که بحث میکردیم و متنهایی که با هم میخواندیم؛ این ویژگی بیشتر خود را نشان میداد؛ دقت و مو شکافی او عجیب بود، خیلی خوب مطالب را حلاجی میکرد، من مقداری از معالم را پیش او خواندم، خیلی روشن و باز مطلب را طرح میکرد و توضیح میداد.
او ارتباط بسیار قوی و محکمی با کلام وحی داشت؛ هر روز قرآن میخواند و روی کلماتش با دقت خاصی تکیه میکرد. او به تعمق و تأمل در قرآن بیشتر اهمیت میداد و تدّبر در مفهوم ایات حق را مفیدتر میدانست تا اینکه صرفاً ختم قرآن کند یا بخشهایی از آن را بخواند. حتی یک بار ترجمه فارسی قرآن را به دقت خواند و مورد بررسی قرار داد تا ببیند ترجمه چقدر بیانگر عمق عظمت قرآن است.

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: آقا روح الله خمینی و فرزندانش
_ جنابعالی در گفتههایتان به مسأله حفظ دفتر امام اشاره کردید، اگر امکان دارد درباره چگونگی حفظ جان حضرت امام و بیت شریف معظمله، توضیحاتی بدهید.
در سؤال شما دو بخش جداگانه مطرح است؛ یکی، حفظ دفتر امام و دیگر، محافظت از جان حضرت امام، و من سعی میکنم به طور مجمل به این دو مقوله بپردازم:
در مورد حفظ دفتر امام، یادم میاید وقتی جریان منافقین پیشآمد، قرار شد دفتر و بیت امام محافظت شود. مراکز دیگر از جمله حزب جمهوری اسلامی، ساختمان نخستوزیری و... به نحوی دچار مشکل شده بودند. احمد نشست و فکر کرد که محافظت دفتر و بیت امام را بعهده چه کسی بگذارد. این را خودش برای من تعریف کرد و گفت که: به این نتیجه رسیدم که انجام این کار را خودم بر عهده بگیرم و طرحی هم برای محافظت بیت و شخص حضرت امام تهیه کردهام. من از ایشان پرسیدم چه طرحی تهیه کردهای؟ گفت: «فکر کردم که باید چند دایره امنیتی برای خانه امام
لحاظ کنیم. مثلاً اگر یکصد نیرو از سپاه پاسداران برای محافظت لازم باشد، انتخاب یکصد نیروی مؤمن، امکان کمی دارد؛ ولی هر کسی میتواند دو تا سه نفر را که از هر جهت مؤمن و قابل اطمینان باشند، معرفی کند؛ گفتم که مثلاً (البته من حالا ارقام را به یاد نمیآورم به طور فرض میگویم) دایره اول محافظت، ده نفر میخواهد و دایره دوم فرضاً پنجاه نفر. پس برای گروه محافظت اولیه به شصت نیروی کاملاً مطمئن احتیاج داریم. در آن شرایط که هر روز در مراکز یا دفتر شخصیتهایی بمب میگذاشتند و منفجر میکردند، میبایستی این شصت نفر را از جاهای مختلف جمع کنیم. مثلاً به این نتیجه رسیدیم که آقای طاهری (امام جمعه اصفهان) میتواند دو نفر را معرفی کند که بتواند روی تعهد و ایمان آنها قسم بخورد. یا آقای صدوقی (یزد) هم میتواند دو نفر را با همین شرایط معرفی کند. هر یک از آقایان دیگر هم میتوانند دو نفری معرفی کنند که تطمیع نشوند. وضع مالی آنها هم طوری نباشدکه بتوان آنها را خرید. از نظر سیاسی، دینی و انقلابی هم صددرصد قابل اطمینان باشند. من از سراسر ایران،
شصت نفر را اینگونه جمع کردم؛ یعنی شصت نفری که تمام ایران میتوانست روی آنها قسم بخورد. در دایره اول و دوم این افراد را قرار دادم. این افراد از قم، تبریز، اصفهان، یزد و خلاصه تمام شهرهای ایران آمده بودند، ضمن اینکه قرار شد برای حلقههای بعدی، پنجاه نفر از طرف سپاه معرفی و گمارده شوند. و به این ترتیب، محافظت بیت امام با هوشیاری کامل، شکل داده شد.»
افرادی که برای دفتر انتخاب میشدند، خیلی سالم بودند.
مثلاً ما از این مسأله تعجب میکردیم که یک آدم خیلی معمولی را مسئول تلکس کرده بودند؛ امّا احمد عقیده داشت که این آدم، هیچ خطری ندارد. نهایت کار او این است که تلکس را از این طرف بردارد و به جای دیگر تحویل دهد. آنقدر هم شمّ سیاسی ندارد که بین راه، تلفنی بزند و به فرد یا افرادی خبر بدهد. بلکه او آدم مطمئن و متعهدی است و از جهت ایمان انقلابی و امانتداری تا آن حد میفهمد که باید این کاغذ را از اینجا بردارد و به جای دیگری برساند؛ امّا اگر غیر این باشد، ممکن است از خودش اجتهاد کند و در بین راه به چند نفر خبر بدهد. و من فکر میکنم یکی از دلایلی که دفتر امام سالم ماند و هیچ نفوذی در آن صورت نگرفت همین هوشیاری و دقتنظر احمد بود که هر کسی را در جایی که مناسب بود، میگمارد.
مسأله دیگر، تلاش بیش از حدّ احمد برای حفظ سلامت حضرت امام بود. او فکر و نیروی زیادی را صرف این مسأله میکرد. مثلاً اگر خودش میخواست چند ساعتی از امام دور شود، حتماً میبایستی من وظیفه او را در غیابش بر عهده بگیرم. حالا یا چون من به خودش مربوط بودم، یا خانه ما نزدیک بود، یا اینکه به کس دیگر نمیتوانست بگوید برو یا نرو. امّا رویش به روی من بازتر بود. اگر میخواست مثلاً دو روز در خانه نباشد، به من میگفت: «فاطی، تو اینجا باش.» و اگر مطمئن نمیشد که من هستم، اصلاً از خانه خارج نمیشد. چون معتقد بود برای محافظت امام، غیر از تمام اقدامات دیگر، باید یک نفر از خودش نیز به همین صورت ایشان را حفظ کند.
برای نمونه باید به مسأله «کشمیری» اشاره کنم. همان کسی که عضو سازمان منافقین بود و ساختمان نخستوزیری را منفجر کرد و آقای رجایی و آقای باهنر را به شهادت رساند. من یادم میاید که آقای رجایی آمده بود که به حضور امام برسد. کشمیری هم تلاش میکرد به بیت وارد شود. تنها کسی که ایستادگی کرد و اصرار نمود که بدون بازرسی کیف نباید کسی وارد بیت شود، احمد بود. این مقرّرات و ضوابطی بود که خود احمد وضع کرده بود و همه افراد و شخصیتهایی که قرار بود به حضور امام برسند، باید مورد بازرسی قرار میگرفتند. البته این کار به برخی از شخصیتها برمیخورد؛ امّا احمد میگفت: «عیبی ندارد، بگذار همه از من دلخور باشند. حفظ جان امام برای من از هر چیزی بالاتر است. من به ابعاد مختلف قضیه فکر میکنم. من عقیده دارم که نباید ذرهای ناراحتی برای امام پیش بیاید، حالا همه با من بد باشند و حتی بد و بیراه بگویند، اهمیتی ندارد.»
از تلاشهای دیگر او برای حفظ جان امام، احداث بیمارستان بقیهالله(عج) جماران بود، و مثل همیشه از تیزهوشی و ایندهنگری و واقعبینی خود در این مورد استفاده کرد، او در بدو امر از امام میخواهد که برای تأسیس بیمارستانی برای سپاه کمک کند، ایشان هم میپذیرند و مقدار قابل توجهی کمک مالی به منظور احداث بیمارستان در اختیار سپاه قرار میدهند. بیمارستان پس از چندی افتتاح میشود بخش سی. سی. یوی آن نیز به راه میافتد و احمد برای تأمین کادر پزشکی متخصص آن نیز تلاش میکند. مدتی از تأسیس بیمارستان گذشته بود که حال امام به هم
خورد و او را به بیمارستان بردیم. وقتی امام بهبود نسبی یافت، سؤال کرد که کجاست، و وقتی پاسخ شنید که خیلی از منزل دور نیست؛ پرسید: چقدر نزدیک است؟ در حالی که در همان زمان او حتی تصور میکرد که ممکن است در حین بیماری به خارج منتقل شده باشد، به همین دلیل از شنیدن پاسخ حاضران تعجب میکرد و وقتی به او گفته شد که این بیمارستان تا منزل چند متری بیشتر فاصله ندارد، بسیار متعجب شد؛ قدر مسلم این است که از موارد مهم امنیتی برای حفظ جان امام، مسأله بیمارستان و تأمین پزشک متخصص مورد نیاز بود که با این اقدام هوشیارانه احمد این کار عملی شد؛ نکته دیگر اینکه اگر امام اطلاع پیدا میکرد که احمد میخواهد در پشت دیوار اتاقش بیمارستان بسازد، با آنکه خود هزینه تأسیس آن را پرداخت کرده بود، هرگز نمیپذیرفت. احمد میگفت: احداث بیمارستان که ضرری ندارد؛ اینجا متعلق به بیمارستان بقیهالله(عج) است و مردم از آن استفاده میکنند و اگر ضرورتی پیش آمد، برای امام از آن استفاده میکنیم؛ چون درهر صورت بهتر از راه دور است؛ مسأله ساز نخواهد شد.
این کار از جمله فعالیتهایی بود که برای حفظ سلامتی امام انجام داد و خیلی موارد دیگر هست که هرگز جایی بر زبان نیاورد و کسی نیز از آنها خبر ندارد؛ چون احمد نمیخواست خود را مطرح سازد.
روی هم رفته، کارهای احمد روی حساب و کتاب بود؛ مینشست و فکر میکرد که این کاری که میخواهم بکنم تا چه حد میارزد و تا کجا باید موضع بگیرم و دیگران را از خودم برنجانم. چون هدفش مقدستر از این حرفها بود و تا آخر، پای آن میایستاد و هر کس هم هر چه میگفت برایش اهمیت نداشت و به آنچه میاندیشید امام و اسلام و انقلاب بود.
_ سخنان سرکار، پرسشهای تازهای را ایجاد میکند و اینکه حاج احمدآقا درباره انقلاب چگونه میاندیشیدند. در روزهای اوج مبارزه چه میکردند و چه چیزهایی را مقدس میدانستند. اگر در این زمینهها مطالبی بفرمایید باعث امتنان خواهد بود.
انقلاب اسلامی و پیروزی آن از هر چیز دیگری برایش مقدستر بود؛ مثلاً یادم میاید همان روزهای اولی که در خدمت حضرت امام به پاریس رفته بود به آقای لاهوتی تلفن کرد که وقتی به تهران میایند، دو تا پسرهای مرا هم به تظاهرات ببرند. آقای لاهوتی میخندید و میگفت: حاج احمدآقا، طوری از دو فرزندش سخن میگوید که هر کس نداند تصور میکند دو جوان رشیدش را به صحنه کارزار میفرستد؛ یکی از پسرهایش (پسر بزرگش) هفت سال دارد و پسر دیگرش دو ماهه است.
موضوع دیگری که به خاطر دارم، این است که هنگام شروع جنگ تحمیلی، حسن، فرزندمان سیزده ساله بود. احمد به او میگفت که: «حسن، بلند شو و به جبهه برو!» من میگفتم، این بچه
است؛ امّا احمد خطاب به حسن میگفت: «ببین حسن جان، شاید در ذهنت بیاید که بگویی چرا خودت به جبهه نمیروی؟ جسم و روح من در جبهه است؛ امّا فکر میکنم در شرایط کنونی محافظت از امام برای من، واجبتر است از اینکه به جبهه بروم. پس حالا که من نمیتوانم به جبهه بروم، تو برو!» سپس احمد شروع کرد از فواید جبهه رفتن و حضور در صحنههای نبرد تعریف کردن، و به حسن میگفت: «من الآن یک چیزی به تو میگویم، پس فردا تمام اینها تمام میشود. این سفره همیشه باز نیست و این رحمت خداوندی همیشه آماده نخواهد بود که بتوانی از آن استفاده کنی.
الآن بهترین فرصتی است که تو میتوانی به جبهههای جنگ بروی و از موقعیت استفاده کنی. من اینها را که میگویم به
این جهت است که تو بعداً نگویی، بابا من عقلم نمیرسد، چرا تو به من نگفتی. اگر شهید بشوی که چه بهتر. اگر مجروح هم بشوی خوب است. البته باید سعی کنی که اسیر نشوی، چون مشکلات زیادی پیش میاید.»
این حرفها همچنان ادامه داشت، تا اینکه حسن بزرگ شد و به جبهه رفت. دفعه اول، چند ماهی در جبهه بود. وقتی برگشت پدرش به او گفت: «حسن، من چون نمیتوانم به جبهه بروم، دلم میسوزد و از تو میخواهم که به آنجا بروی، و گرنه با تمام وجود دلم میخواهد تمام لحظهها در جبهه باشم».
یکی از پاسدارهای بیت امام که حسن را با آن سن و سال کم در جبهه دیده بود. پسر آقای هاشمی رفسنجانی و دو سه تا از فرزندان مسئولان هم در جبهه بودند، فکر کرده بود که اینها را به خط مقدم ببرد؛ چون هر دو شان هنوز بچه بودند و تعلیم کافی ندیده بودند، کارهای پشتیبانی را به آنها سپرده بودند. وقتی حسن و پسر آقای هاشمی از خط مقدم جبهه برگشتند، یکی از افرادی که آنها را میشناخت، سر و صدا راه انداخته بود که چرا آنها را به خط مقدم فرستادهاید. اینها تعلیم ندیدهاند؛ امّا آن آقا گفته بود که خیلی خوب اگر اینها شهید بشوند. زیرا شهادت آنها بـُعد تبلیغاتی زیادی داشت و میتوانستیم بگوییم که نوه حضرت امام و پسر آقای هاشمی رفسنجانی هم در جبهه بودند و به شهادت رسیدند.
_ شما مدتی هم در نجف بودید که علیالقاعده خاطراتی هم از روزهای اقامت در آنجا دارید. دراینباره هم توضیحات سر کار مطمئناً برای خوانندگان جالب خواهد بود.
ما وقتی به عراق رفتیم، قرار بود چند ماهی بیشتر در آنجا نمانیم و به ایران بازگردیم. البته رفتن ما به عراق هم با مشکلاتی روبرو بود؛ زیرا هم احمد و هم خانوادهاش ممنوعالخروج بودند. ساواک هم از کارهای مبارزاتی ما اطلاع
داشت؛ امّا جزئیات کارها را نمیدانست، یعنی احمد، جوری وانمود میکرد که انگار اصلاً توی باغ مبارزات نیست، و این در حالی بود که تشکیلات منظمی در قم وجود داشت. خانههای تیمی بود که هر یک وظیفهای بر عهده داشتند.
برای رفتن به عراق، مجبور شدیم ابتدا به لبنان برویم و توسط دوستان و آشنایانی که داشتیم ویزای عراق بگیریم. ورود ما به عراق مصادف با شهادت حاج آقا مصطفی شد و بعد از این حادثه، قرار شد ما در آنجا بمانیم.
در این موقع احمد بر سر یک دو راهی مسأله عاطفی قرار گرفت؛ یعنی وقتی قرار شد مجبور شدیم در عراق بمانیم، احمد به من گفت: «فاطی! برای آقا [حضرت امام] شرایطی پش آمده است که من نباید ایشان را تنها بگذارم. از طرف دیگر به عشق و علاقه آقاجون (پدرم _ آقای سلطانی) به شما هم اطلاع دارم و میدانم تا چه حد به شما وابستگی دارند. در این شرایط چه باید بکنیم؟» احمد گفت: «آخر پدر و مادرت خیلی ناراحت میشوند. من میدانم آقاجانتان و مادرتان به شما وابستگی دارند. من از این جهت ناراحتم و دلم میخواهد نظرت را برایم بگویی.» گفتم نظر خودم که مثبت است؛ زیرا وضعیت تو را احساس میکنم و ضرورت وجود تو را در اینجا به خوبی درک میکنم. خوشبختی من و راحتی من نیز در کنار تو بودن است. از نظر پدر و مادرم هم مسألهای نیست چند سالی پیش آنها بودیم و حالا چند سالی نزد والدین تو میمانیم. بالاخره ما تصمیم به ماندن در نجف گرفتیم. یک سالی در آنجا ماندیم. حوادث گوناگونی در این مدت اتفاق افتاد. خانه امام را محاصره کردند. دولت بعث عراق به امام گفت: به مسجد
برای اقامه نماز میتوانند بروند؛ ولی درس ندهند. امّا امام به منظور انعکاس بیشتر قضیه جواب دادند: اگر قرار است درس ندهم، به مسجد هم نمیروم. امام با این اقدام خود، یک کار سیاسی کردند. به این معنا که دولت عراق، حضرت امام را از رفتن به مسجد منع نکرده بود، امّا امام با نرفتن به مسجد، میخواستند قضیه بازتاب بیشتری پیدا کند و وانمود نمایند که از رفتن به مسجد منع شدهاند.
کمکم بر تعداد ایرانیهایی که به مسجد میآمدند اضافه شد. حاج احمدآقا در این هنگام، شدیداً مشغول فعالیت بودند. امّا من خیلی در جریان کارها قرار نمیگرفتم. این بدان جهت بود که بیشتر کارها حالت مخفیانه داشت و ما هم به عنوان اعضای خانه نمیبایست زیاد در جریان کارها قرار گیریم. زیرا ممکن بود نادانسته موضوعی را نقل کنیم و قضیه لو برود. یا اینکه احتمالاً گرفتار بشویم و زیر فشار که قرار بگیریم مجبور شویم ماجراهایی را که میدانیم فاش سازیم.
در این ایام، احمد به وضع دفتر امام و در نجف، سر و سامانی داد و کارهایی کرد و تشکیلاتی به وجود آورد که پیش از آن، هیچ سابقهای نداشت. و الآن بردارمان آقای دعایی هستند و میدانند که احمد چه کارهای سازندهای در آن روزها صورت داد. حتی در گرفتن روزنامهها و به دست آوردن خبرها و گزارشهای مربوط به انقلاب، برنامه ریزیهایی شد. مثلاً تلفن را به یکی از اتاقهای طبقه فوقانی خانه منتقل کردند و موقعی که میخواستند از ایران خبر بگیرند از حضرت امام میخواست که به آن اتاق در طبقه بالا بیایند و مثلاً میگفتند به ایران تلفن کنیم و ببینیم چه خبر است.
بدین ترتیب، امام شخصاً پای تلفن حضور داشتند و از همه شهرستانهای ایران که خبر گرفته میشد، بدون واسطه به اطلاع حضرت امام میرسید. مثلاً به انگیزه اینکه از آقای صدوقی احوالپرسی شود، خبرهای مربوط به مبارزات مردم ایران از ایشان گرفته میشد و امام مستقیماً در جریان کارها قرار میگرفتند. یا مثلاً شخصیتی اظهارنظر میکرد که اگر محتوای اعلامیه حضرت امام با توجه به فضای موجود در ایران دارای فلان نکته یا نکات باشد، مناسب خواهد بود. امام هم با تمام تدبیر و هوشیاری که داشتند،
نظر مشورتی دیگران را میپذیرفتند؛ یعنی اینطور نبود که بگویند، حرف، حرف من است. امام، زمانی که در نجف بودند، دقیقاً در جریان تمام کارها قرار داشتند؛ یعنی پای تلفن مینشستند، احمد با افراد و شخصیتهای طراز اول تماس میگرفتند، که مثلاً چه کسی در فلان روز سخنرانی کرده است. سخنرانی او چه تأثیری در مردم داشته است. چه افرادی موافق بودهاند و چه کسانی مخالف؟ تعداد جمعیت چقدر بوده و حتی شعارها چه بوده است؟ احمد، تمام آنچه را که تلفنی میشنید به استحضار حضرت امام میرساند و در آن واحد، ایشان را در جریان تمام کارها قرار میداد.
از نکاتی که به خاطرم مانده است اینکه: امام، اعلامیهای نوشتند و به احمد دادند تا بخواند. احمد، پس از اینکه اعلامیه را خواند به حضرت امام عرض کرد که: «آقا، به نظرم این نکته اصلاً خوب نیست و اگر اجازه بفرمایید اصلاح کنیم.» نکته این بود که امام در اعلامیه خود نوشته بودند: «من در دوران پیری هستم و آخر عمرم است...» احمد عقیده داشت که باید جمله به طریقی باشد که به مردم پشتگرمی بدهد.
خاطره جالبی از همان روزهای اقامت در نجف به یاد دارم که بیان آن خالی از لطف نخواهد بود و آن مربوط به مسأله هجرت حضرت امام(س) از نجف به کویت است؛ حضرت امام و احمد و همراهان تصمیم گرفته بودند که به کویت بروند منتها میخواستند حتی خانواده همراهان از این خبر مطلع نشوند و علت این امر هم رعایت مسأله بود که مبادا دولت عراق از این هجرت بویی ببرد و به شکلی ممانعت به وجود بیاورد. مسأله به گونهای بود که حتی ما هم دقیقاً نمیدانستیم که ایشان چه قصدی دارند با این حال به ما سفارش شده بود که به گونهای رفتار کنیم که کسی متوجه غیبت آنها نشود، صبح روزی که این تصمیم به مرحله اجرا درآمد، یک یک خانمهای آشنایان مثل اینکه بویی برده باشند، به
منزل ما آمدند و وقتی با رفتار عادی و طبیعی خانم (همسر گرامی امام) روبرو میشدند، شک و تردیدشان برطرف میشد و میرفتند، حتی یکی از دوستان گفت: من دلم برای آقا شور میزند و باید ایشان را ببینم (در حالی که این خانم قبلاً خدمت حضرت امام نرسیده بود و سر زده رفتن او به اتاق آقا قدری غیر عادی به نظر میآمد)، وقتی اصرار ایشان را دیدیم، گفتیم آقا در اتاق بالا هستند و این خانم تا دم در اتاق حضرت امام رفتند؛ ولی از باز کردن در منصرف شدند و گفتند دیگر خیالم راحت شد که آقا تشریف دارند.
مسأله جالب دیگر برخورد همسران همراهان حضرت امام با این قضیه بود، شب اجرای این نقشه، هر یک از همراهان برای توشه سفر چیزی خریده بود، مثلاً یکی گوجه فرنگی زیادی تهیه کرده بود، دیگری تخم مرغ، و الی آخر...، آنکه گوجه فرنگی خریده بود، با اعتراض همسرش روبرو میشود که اینهمه را برای چه خریدی؟ و پاسخ میدهد که: ارزان بود، خریدم؛ خودم هم آن را میشویم. و این کار را انجام میدهد؛ صبح که خانم برای نماز بیدار میشود میبیند نه آقا هستند، نه گوجه فرنگیها. دیگری هم همین طور. و بعد وقتی خانمها با همدیگر تماس میگیرند، میبینند افراد دیگری هم دچار این وضعیت شدهاند،
برخی تصور کرده بودند که همسرشان برای گردش و تفریح رفته است؛ به هر حال وقتی حقیقت امر را میفهمیدند بسیار شگفتزده میشدند و باید اذعان کرد نقش احمد در ایجاد هماهنگی در مسائلی از این قبیل و رفع مشکلاتی ناشی از آن بسیار حساس و چشمگیر بود؛ چون در چنین موردی که همه بلا تکلیف بودند و نمیدانستند در یک کشور بیگانه چه باید بکنند، ما به آنها خط میدادیم، در حالی که خود احمد به ما خط داده بود و ما را برای روبهرو شدن
با چنین وضعیتی آماده کرده بود؛ شرایطی که با رفتن امام اصلاً معلوم نبود صدام چه بر سر ما میآورد و چه عکسالعملی از خودنشان میداد.
مسأله دیگر مربوط به سفر حضرت امام به پاریس است. من بارها از امام شنیدم که فرمودند: «احمد خیلی با هوش و هوشیار است.» ضمناً میدیدم که گاهی حضرت امام با احمد مشورت میکردند. احمد هم نظری میداد که ممکن بود امام آن را نپذیرند؛ در این موقع، احمد حالت مرید و مرادی داشت و نظر امام را کاملاً میپذیرفت و مثل مریدی که ارادهاش در اداره مرادش محو شده باشد، کاملاً مطیع نظر امام میشد و میگفت، امام بهتر از ما میفهمند و حتماً اشتباه از ماست.
امّا مسأله آمدن امام از پاریس به ایران به این شکل بود که: یک روز احمد به حضور امام رسید و به ایشان گفت: «عقیده من این است که شما به ایران باز گردید.» امام پرسیدند: «چرا این عقیده را داری؟» احمد گفت: «من احساس میکنم دیگر وجهی ندارد که ما در اینجا باشیم و مردم هر روز دسته دسته به خیابانها بریزند و مبارزه کنند و کشته شوند. الآن شرایطی پیش آمده است که ما باید بگوییم، پیش شما بر میگردیم. اگر کشته هم شدیم، که شدیم. به نظر من الآن انقلاب به جایی رسیده است که نیاز دارد شما به عنوان یک رهبر به میان مردم برگردید. اگر کشته هم بشویم، مردم راه خود را پیدا کردهاند و آن را ادامه خواهند داد.»
حضرت امام به تمام حرفهای احمد گوش دادند و گفتند: «شما بروید و با دوستانتان دراینباره مشورت کنید.» احمد رفت و با تمام دوستانی که در پاریس بودند، مشورت کرد و فردای آن روز به خدمت امام رسید و گفت: «من با همه دوستان مشورت کردم، همه با رفتن شما به ایران مخالفند و دلایلی هم برای حرفهایشان دارند؛ یعنی میگویند شرایط انقلاب طوری است که اگر شما به ایران بازگردید و کشته شوید، همه چیز از بین میرود. تنها کسی که با رفتن شما به ایران موافق است من و آقای خوئینیها هستیم و عقیده داریم که شرایط به گونهای است که هر خطری پیش بیاید ما باید برویم.»
حضرت امام، فکری کردند و گفتند: «می رویم، بگویید شرایط رفتن را فراهم کنند.» وقتی این دستور امام پخش شد، همه به مخالفت برخاستند. از گروههای داخل و خارج تلفن میشد و از امام میخواستند که از آمدن به ایران منصرف شوند؛ امّا امام تصمیم قطعی گرفته بودند. یادم هست که یک بار، امام آمدند و گفتند که من حتماً باید به ایران بازگردم. من از ایشان علت این تصمیم قاطع را پرسیدم. امام فرمودند، به خاطر اینکه یک بازرگان امریکایی نزد من آمده است و دلسوزی میکند و میگوید: شما نباید بروید. به همین دلیل یقین کردهام که باید حتماً بروم، و اینکه حتماً به دست و پا افتادهاند که من نروم، بهترین دلیل است که باید به ایران بازگردم.
امام احساس کرده بودند که آن بازرگان آمریکایی یک شخصیت سیاسی است که با عنوان یکی از علاقهمندان انقلاب اصرار داشته که امام به ایران باز نگردد. این بازرگان برای ایجاد رعب و وحشت به امام گفته بود که اگر شما به ایران بروید، هواپیما چنین و چنان خواهد
شد؛ امّا امام هوشیارتر از این حرفها بودند و عقیده داشتند که تمام این حرفها سیاستی است که ایشان به ایران بازنگردند، بنابراین برخلاف نظر همه، مقدمات سفر را فراهم کردند.
اینها نکاتی بود که به ذهن من رسید، و با اینکه احمد، نقش مشورتی در کارها داشت، هیچ وقت حاضر نبود خودش را مطرح کند و مثلاً بگوید من تنها کسی بودم که با آمدن امام به ایران موافق بودم.
نمونه دیگر، در مورد جنگ ایران و عراق است. به خاطر دارم، بعدازظهر بود و
امام تازه از خواب بیدار شده بودند. عراق، چند دقیقه پیش از آن فرودگاهها را بمباران کرده بود. احمدخدمت امام رسید و ماجرای حمله عراق و بمباران فرودگاهها را به اطلاع ایشان رساند. در این موقع، امام به فکر فرو رفتند؛ نظر خود را مبنی بر اینکه این برنامهای است که برای ایران دارند و آمریکا پشت سر آن است، و کار یک روز و دو روز و زدن یک فرودگاه نیست، خدمت امام ابراز داشت و حضرت امام پس از مشورت با احمد آن سخنرانی معروف را کردند. نکتهای که میخواهم بگویم این است که حضرت امام، هوش سرشار و عجیب احمد را قبول داشتند؛ یعنی شخصیت احمد طوری بود که هنگام وقوع حوادث، گرفتار جو سازی نمیشد. اگر ده نفر، حرف میزدند ایشان تمام این حرفها را میشنید و در نهایت آنچه را که واقعیت داشت به حضرت امام منتقل میکرد. امام هم که از لحاظ هوش و ذکاوت و سیاست، وضع مشخصی داشتند. اگر این نظرها را میپذیرفت، اقدام میکردند.
نکته دیگری که جالب است اینکه اگر قضیهای پیش میآمد که احمد صددرصد موافق آن بود؛ امّا امام مخالفت میکردند، قضیه تمام بود. اینکه بعدها بنشیند و بگوید اگر کاری را که من گفتم بودم انجام میشد، بهتر بود؛ چنین مسألهای هیچ وقت پیش نمیآمد.
به طور ساده بگویم که احمد، رسالت خود میدانست درباره هر موضوعی تحقیق و تفحص کند و نتیجه را به امام بگوید، بعداً این امام بودند که یا میپذیرفتند و یا رد میکردند. اگر میپذیرفتند که انجام میشد، اگر هم رد میکردند، احمد میگفت امام بهتر از ما میفهمند و ما باید تابع و مطیع ایشان باشیم. و این حالت بسیار زیبایی که والایی ایشان را نشان میداد؛ تا زمانی که کسی در آن وضعیت قرار نگیرد، درک نمیکند که چقدر مشکل است انسان از تمام عقیدهاش بگذرد و عقیده طرف مقابل را بپذیرد و بعد هم هیچ احساس کند که حتی اگر عقیده خوبی بود، بخواهد آن را مطرح کند. خلاصه آنکه احمد، در رابطه خود با امام «من» نداشت. امثال اینگونه داستانها زیاد است، که نظرش را میگفت بدون اینکه بخواهد خودش را مطرح کند.
_ میدانیم که زندگی حاج احمدآقا دارای دو بعد متفاوت بود. یک بعد مبارزاتی و یک بعد زندگی خانوادگی و داخلی. در این زمینه و مخصوصاً ویژگیهای ایشان در مورد زندگی خانوادگی اگر توضیحی بفر مایید، جالب خواهد بود.
همان طور که گفتم، احمد از لحاظ شخصیتی، یک فرد کاملاً عاطفی بود، و فکر میکنم از نظر زندگی مشترک خانوادگی باید الگوی دیگران باشد. آن چیزی که ایشان برای یک زندگی مشترک ترسیم میکرد، شاید در مرحله نخست، چندان خوشایند نبود؛ اما در نهایت بسیار پسندیده بود. ایشان اعتقاد داشت دو نفر که با هم زندگی مشترکی را شروع میکنند به معنای محدود کردن یکدیگر نیست؛ بلکه باید برای تکامل یکدیگر کار بکنند. اینکه بنشینند و تمام جزئیات را برای هم نقل کنند، این معنای رفاقت نیست. آن زن و شوهری که میخواهند با هم زندگی کنند باید واقعاً با هم رفیق باشند، یکدیگر را درک کنند و به هم اعتقاد داشته باشند.
یکی از ویژگیهای خوب احمد، این بود که مرا به تحصیل و درس خواندن، بیش از اندازه تشویق میکرد. برای این
کار خود هم دلیلی داشت. او همیشه نگران ایندهاش بود و میگفت: چون من نمیدانم زندگیم چگونه خواهد بود. تو باید طوری باشی که بتوانی روی پای خودت بایستی. چه از نظر درآمد مالی، چه کار کردن و چه از لحاظ مسائل اجتماعی، باید وضعی داشته باشی که خودت بتوانی کارهایت را اداره کنی. به این جهت مرا وادار میکرد که همه چیز را یاد بگیرم و بتوانم به اصطلاح، گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. البته درس خواندن را خیلی دوست داشت و عقیدهاش این بود که کار اساسی در زندگی، درس خواندن و فهم و کسب معرفت است. دلیل دیگری هم که میآورد این بود که با درس خواندن بتوانم آتیه خودم و فرزندانم را تأمین کنم و اگر مشکلی پیش آمد، به دیگران نیازی نداشته باشم.
به خاطر دارم، کلاس چهارم متوسطه بودم. فصل امتحانات بود آن موقع، تمام درسها را میگذاشتند و بعد از عید نوروز میخواندند. من هم به طریق اولی چنین کردم. اول فروردین که شد برنامهریزی کردم که درسهایم را بخوانم. روز دوم یا سوم عید که شد، مادربزرگشان و خالهشان به خانه ما آمدند و طبیعتاً یک هفته میهمان ما بودند و من میبایستی میهمانداری کنم و در نتیجه نمیتوانستم درسهایم را برای امتحان بخوانم. احمد نشست و پس از اینکه ناهارش را خورد، به من گفت: «فاطی جان، تو میخواهی چکار کنی؟» گفتم: «هیچی، یک هفته دیرتر درس خواندن را شروع میکنم.» گفت: «نه، این طوری نمیشود. حجم کتابهای چهارم متوسطه زیاد است و اگر یک هفته عقب بمانی به ضررت تمام میشود. در این یک هفته
میتوانی چندین صفحه کتاب بخوانی. تو هم که خجالت میکشی به میهمانها بگویی که درس داری؛ امّا باید پررویی کنی و ماجرا را برایشان بگویی.» من گفتم: «الآن خجالت میکشم این حرفها را بزنم حالا بگذار دو سه روزی بگذرد، بعداً درس میخوانم، دیر نمیشود.»
بعدازظهر همان روز، احمد به خانه خواهرش رفت و نمیدانم چه حرفی به او زد که او همان روز به منزل ما آمد و مادر بزرگشان را به اصرار به خانه خودشان برد. از فردای آن روز گفت: «خوب، حالا درسهایت را شروع کن»؛ امّا وضع خانه طوری بود که من نمیتوانستم داخل خانه درس بخوانم. حسن _پسرمان _ کوچک بود. کارگری هم داشتیم که پایش شکسته بود و به خانهاش رفته بود. در نتیجه من باید به حسن میرسیدم، کارهای خانه را هم انجام میدادم، درس هم میخواندم. احمد که متوجه مشکل من شد، گفت: «تو اینجا نمیتوانی درس بخوانی. من یک جایی را برایت درست میکنم که برای خواندن درسهایت به آنجا بروی». همان روز به خانه امام در محله «یخچال قاضی» رفت.
ماه فروردین بود و هوای قم خیلی گرم. یک اتاق در گوشه حیاط در یک زیر زمین بود. احمد به حاج رضا، کارگرشان تلفن کرد و از او خواست آن اتاق را برای من مرتب کند. این کار صورت گرفت. یک میز در گوشه اتاق گذاشته شد. یک تشک کوچک هم _که شاید به اندازه همان اتاقک بود_ برای من گذاشت. بالاخره جایی درست کرد که سر و صدا نداشته باشد و آمد و رفت کمتری باشد.
من هر روز صبح به منزل امام میآمدم و در این اتاقک، درسهایم را میخواندم. به حاج رضا سپرده شده بود که هنگام
ظهر، ناهار مرا بیاورد. او هم سر ساعت دوازده، غذای مرا میآورد و من تا ساعت پنج بعداز ظهر در آنجا میماندم. احمد در خانه میماند، بچه را نگه میداشت؛ خودش هم، درس داشت، مشکلات خانه هم بود. جالب اینکه برادر من هم که سن و سالی نداشت و با من درس میخواند، به این جهت که خانه پدرم شلوغ بود به خانه ما آمده بود. (برادرم، الآن داماد آقای بروجردی است) احمد مجبور بود علاوه بر نگهداری حسن و رسیدگی به امور خانه، به درس خواندن برادرم هم نظارت کند. و حتی برای ناهارش غذا درست کند. او به براردم میگفت، تو باید درس بخوانی و دکتر بشوی؛ زیرا مملکت احتیاج به دکتر دارد، و اگر من امروز خدمتی به تو میکنم در اصل، خدمت به جامعه است.
به هر حال، احمد تمام مدت روز را در خانه میماند؛ از حسن نگهداری میکرد. برای خودش و برادرم غذا درست میکرد تا ساعت پنج تا شش بعداز ظهر که من به خانه بر میگشتم به وضع خانه رسیدگی میکردم. طبیعی است با وضعی که برای خانه پیش آمده بود، یک مقداری ریخت و پاش در خانه دیده میشد. مخصوصاً اینکه حسن، کوچک بود و بازی میکرد و احتمالاً مقداری از این ریخت و پاشها مال او بود.
بعداز ظهر روز اول که آمدم، دو سه تا ایراد از وضع خانه گرفتم، که چرا این جوری است و چرا آن جوری است؟ احمد اصلاً هیچ نگفت. تا اینکه شب به منزل آقاجون (پدرم) رفتیم. در آنجا بود که احمد به مادرم گفت: «خانم؛ من، هم خانهداری میکنم. هم، بچهداری میکنم؛ این خانم از صبح برای درس خواندن از خانه خارج میشوند. من که در خانه میمانم باید کارهای مختلفی بکنم. ظرفها را بشویم و بقیه کارها را انجام بدهم، امّا ایشان بعداز ظهر که به خانه بر میگردند، شروع به ایراد گیری میکنند که: «احمد، چرا اینجا به هم ریخته است؟ چرا قابلمه بیرون است؟ چرا چنین و چرا چنان است؟»
این را بگویم که احمد خیلی به مادرم علاقه داشت و معتقد بود که ایشان خانم باصفایی هستند و خدمت کردن به ایشان
اجر معنوی دارد. خلاصه اینکه تمام آن حرفها و ایرادهایی که ظرف دو روز از من شنیده بود و تحمل کرده بود، در لباس شوخی و خنده با مادرم مطرح کرد، و من تازه متوجه شدم که او راست میگوید و حق دارد، و همین حرف حق را به بهترین وجهی به من گفت.
احمد، بعد از اینکه این حرفها را به مادرم گفت، ادامه داد که: «البته من به فاطی حق میدهم. او صبح زود از منزل خارج شده و تمام ساعتهای روز را درس خوانده است و بعداز ظهر که به منزل میاید خسته است و من وظیفه دارم تمام کارهای خانه را انجام بدهم. بعداز ظهر، حتی یک لحظه استراحت نمیکنم که مبادا الآن فاطی سر برسد و ظرفهای نشُسته ناهار هنوز مانده باشد.»
خلاصه، احمد با ذوق و شوق بسیار این حرفها را میزد و در عین حال، با زبان شوخی، مشکلات را هم به من تذکر میداد. چنانکه گفتم، او در زندگی مشترکمان یک رفیق واقعی بود و عقیده داشت که طرفین باید به هم اعتماد داشته باشند. ضمن اینکه بسا لازم باشد که در برخی کارهای یکدیگر هیچ دخالتی
نکنند؛ هر کس حق دارد، مطالبی را به عنوان امر خصوصی برای خود نگهدارد. او در اینگونه موارد، رعایت مرا میکرد، زیرا گاهی اتفاق میافتاد که یکی از دوستانم با من کاری داشت که نمیخواست حتی احمد از آن مطلع شود. در چنین صورتی، من براحتی میتوانستم بگویم یکی از دوستانم، با من کار خصوصی دارد. احمد، دیگر هرگز نمیپرسید که او کیست و چه کاری دارد.
به هر حال تشویقها و فداکاریهای او بود که به زندگی من معنا میبخشید و روح بخش زندگیم بود حقیقتاً من مانند خسی بر روی آب شناور بودم که او مرا هدایت میکرد.
او براستی برای من مانند دوستی، رفیقی، دلسوز و مهربان بود، هر گاه غمی یا مشکلی داشتم با او که در میان میگذاشتم بهترین راهنماییها را ارائه میکرد وقتی بیمار میشدم از محیط کارش که به خاطر احوالپرسی از من و مکرر به خانه میآمد، معنای عمیق این شعر را درک میکردم:
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را
میگفت:
فقط از من انتظار عاطفه و محبت داشته باش؛ زیرا فقط من و تو به درد هم میخوریم و بس.
همیشه در مورد خدمت به پدر و مادرم به من سفارش میکرد، حتی اگر قرار بود وظایفی را در قبال خودش داشتم نادیده بگیرم، به من تأکید میکرد که از حقش برای رسیدگی به پدر و مادرم میگذرد، و همواره میگفت که: «همان طور که من در خدمت پدرم بودهام، تو باید به پدر و مادر خدمت کنی.»
او به عناوین مختلف مرا تهییج میکرد که به پدر و مادرم برسم؛ مثلاً اینکه میگفت: تو فکر نکن فقط از این جنبه میگویم محبت کن که پدر توست، بلکه به این دلیل که انقلاب به او مدیون است و از صغیر و کبیر مسئولان انقلاب از محضر او کسب فیض کردهاند و او خدمت بزرگی به انقلاب و ایران کرده است و لازم است تو همواره قدر این
نعمت را بدانی و از او سپاسگزار باشی؛ همیشه توصیه میکرد اگر والدین تو از روی ناراحتی حرفی زدند و تو دلخور شدی، دلیل نمیشود که وظیفهات را نسبت به آنها ترک کنی و در این مورد دائم به من سفارش میکرد.
_ به طوری که اطلاع داریم ایشان مدتی در کوشک به سر بردند
جنابعالی هم در مصاحبه سال گذشته به این مسأله و نیز به این نکته که ایشان مدتی در کوشک به ریاضت پرداختند، اشاره فرمودید اگر ممکن است در این مورد توضیح بیشتری بدهید.
در حقیقت پرداختن به پاسخ این سؤال به مقدمهای نیاز دارد و آن اینکه اساساً انسانهایی که به تکامل معنوی و تعالی روحی میرسند در درون خویش با سؤالهایی رو بهرو میشوند که طبیعت مادی نمیتواند به آنها پاسخ گوید در نتیجه دچار حالات روحی خاصی میشوند؛ طبیعت که خانه مشترک حیوان و انسان است نمیتواند نیازهای روحی و معنوی انسان را که حد فاصل انسان و حیوان است برآورده سازد، در نتیجه لازم است این انسانهای جستجو گر از طبیعت بگذرند و در باطن سیر کنند تا به پاسخهایی برای سؤالهای خود دست یابند؛ یعنی یک روز سفر روحانی ضرورت پیدا میکند، سفر به درون خویش که نسخه عالم وجود است و سفر به ورای عالم طبیعت و این سیر؛ یعنی رفتن از ظاهر طبیعت به باطن و غیب عالم نیاز به یک سلسله مجاهدتها و دل بریدنها دارد؛ البته لازمه این سفر حتماً بریدن از خلق و انزواطلبی نیست؛ ولی در بعضی شرایط ممکن است انسان در حالتی قرار بگیرد که رسیدن به آن هدف نهایی و تعالی روحی، خودش را در گرو فاصله گرفتن از امیال دنیوی بداند؛ البته روشن است که باید این انزوا و عزلت گزینی او را از درد جامعهاش و مسئولیت در برابر مشکلات دور نکند، زیرا عرفان ناب و حقیقت دین شخص معتقد را وادار میکند که برای
رهایی و رستگاری دیگران نیز بکوشد و برای تکامل معنویت آنان و رفع نیازشان نیز گام بردارد، پس چگونه میتواند یک انسان دردمند و اندیشمند فقط برای معنویت خودش گام بردارد؛ ولی نسبت به درد دیگران بیاعتنا باشد که این احساس، احساس انسانی و دینی نیست. امّا به هر حال ممکن است که به حدی برسد که لازم بداند از همه تعلقات بگذرد و هر چه را حجاب معرفت تشخیص بدهد برای شکافتن و زدودنش اقدام بکند که بتواند به عطش درونی خود پاسخ دهد. بنابراین به نظر من اقدام احمد و رفتن او به بیابانی خشک و لم یزرع و بریدن از یک دسته فعالیتهای سیاسی و پرداختن به یک سلسله اعمال معنوی و خود سازی برای پاسخگویی به آن نیاز روحی و عطش بوده که احساس کرده است. در واقع عشقی در وجودش او را ذوب میکرد و به این مسیر او را هدایت میکرد. برای تایید این اقدام او میتوانیم به بعضی از مضامینی که از توصیههای ائمه(ع) و بزرگان عرفان رسیده، توجه کنیم که محتوای آن گفته این است که برای رسیدن به حقایق باید سفر به درون خویش را آغاز کرد؛ یعنی هجرت به خویشتن خویش «از خود بطلب هر آنچه هستی که تویی»، بریدن از ظواهر و تعلقات مادی، مقدمه و گذرنامه هجرت است که او این کار را آغاز کرد و میگفت: «احساس میکنم قدری سبک شدهام.» و این احساس سبکی شاید به این دلیل بود که او پاسخ یک دسته از سؤالهای خود رسیده بود؛ صفای باطن خاص و لطافت روحی مخصوص پیدا کرده بود و در واقع او به حالت رستگاری دست یافته بود.
_ در پایان این نشست به یادماندنی، ضمن تشکر فراوان از سرکار که قبول زحمت فرمودید و ما را باابعاد مختلف شخصیت حاج سید احمدآقا بیشتر آشنا
کردید و با آرزوی اینکه آن عزیز، در جوار رحمت حق تعالی در آرامش ابدی باشد و خانواده معظم جنابعالی با الهام گرفتن از رهنمودهای حضرت امام(س) و به پیروی از عملکرد یادگار گرامی ایشان، راه تکامل و سعادت را بپیمایید، از شما تقاضا دارم که به عنوان حسنختام اگر مطلبی دارید بفرمایید.
تصور میکنم شما بیشتر مایل بودید که راجع به مسائل خصوصی و ویژگیهای زندگی مشترک صحبت کنم، به همین جهت کوشیدم نکاتی را که بیانگر شخصیت ایشان باشد تا حدی بیان کنم؛ امّا معتقدم ویژگیهای سیاسی و نقش بسیار حساس ایشان در پیشبرد انقلاب، ناگفته مانده است و حتماً دوستان و یاران نزدیک او به این موارد اشاره خواهند کرد، احمد بازوی توانای امام بود و با کمی فاصله، مهمترین و حساسترین نقشها را در انقلاب به عهده داشته است و معتقدم که همچنانکه گفته شد، او گنجینه اسرار امام و انقلاب بود و خود نیز به صورت یک راز سر به مهر باقی خواهد ماند؛ و اگر من کمتر دراینباره توضیح دادهام، فقط به این علت بود، که خود او هرگز نخواسته آنطور که باید معرفی شود و همیشه مثل اهرم، حلّال مشکلات انقلاب بوده و از بسیاری مسائل و خطرها که انقلاب را تهدید میکرده، جلو گیری کرده است.
سلام بر تو که ماه آسمان زندگیم بودی و تا زنده هستم از فروغ تو، نور حیات میگیرم؛ سلام بر پدر و پیشوامان که شجاعانه پشت عالمی را به لرزه درآورد.
«السلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
در سؤال شما دو بخش جداگانه مطرح است؛ یکی، حفظ دفتر امام و دیگر، محافظت از جان حضرت امام، و من سعی میکنم به طور مجمل به این دو مقوله بپردازم:
در مورد حفظ دفتر امام، یادم میاید وقتی جریان منافقین پیشآمد، قرار شد دفتر و بیت امام محافظت شود. مراکز دیگر از جمله حزب جمهوری اسلامی، ساختمان نخستوزیری و... به نحوی دچار مشکل شده بودند. احمد نشست و فکر کرد که محافظت دفتر و بیت امام را بعهده چه کسی بگذارد. این را خودش برای من تعریف کرد و گفت که: به این نتیجه رسیدم که انجام این کار را خودم بر عهده بگیرم و طرحی هم برای محافظت بیت و شخص حضرت امام تهیه کردهام. من از ایشان پرسیدم چه طرحی تهیه کردهای؟ گفت: «فکر کردم که باید چند دایره امنیتی برای خانه امام
لحاظ کنیم. مثلاً اگر یکصد نیرو از سپاه پاسداران برای محافظت لازم باشد، انتخاب یکصد نیروی مؤمن، امکان کمی دارد؛ ولی هر کسی میتواند دو تا سه نفر را که از هر جهت مؤمن و قابل اطمینان باشند، معرفی کند؛ گفتم که مثلاً (البته من حالا ارقام را به یاد نمیآورم به طور فرض میگویم) دایره اول محافظت، ده نفر میخواهد و دایره دوم فرضاً پنجاه نفر. پس برای گروه محافظت اولیه به شصت نیروی کاملاً مطمئن احتیاج داریم. در آن شرایط که هر روز در مراکز یا دفتر شخصیتهایی بمب میگذاشتند و منفجر میکردند، میبایستی این شصت نفر را از جاهای مختلف جمع کنیم. مثلاً به این نتیجه رسیدیم که آقای طاهری (امام جمعه اصفهان) میتواند دو نفر را معرفی کند که بتواند روی تعهد و ایمان آنها قسم بخورد. یا آقای صدوقی (یزد) هم میتواند دو نفر را با همین شرایط معرفی کند. هر یک از آقایان دیگر هم میتوانند دو نفری معرفی کنند که تطمیع نشوند. وضع مالی آنها هم طوری نباشدکه بتوان آنها را خرید. از نظر سیاسی، دینی و انقلابی هم صددرصد قابل اطمینان باشند. من از سراسر ایران،
شصت نفر را اینگونه جمع کردم؛ یعنی شصت نفری که تمام ایران میتوانست روی آنها قسم بخورد. در دایره اول و دوم این افراد را قرار دادم. این افراد از قم، تبریز، اصفهان، یزد و خلاصه تمام شهرهای ایران آمده بودند، ضمن اینکه قرار شد برای حلقههای بعدی، پنجاه نفر از طرف سپاه معرفی و گمارده شوند. و به این ترتیب، محافظت بیت امام با هوشیاری کامل، شکل داده شد.»
افرادی که برای دفتر انتخاب میشدند، خیلی سالم بودند.
مثلاً ما از این مسأله تعجب میکردیم که یک آدم خیلی معمولی را مسئول تلکس کرده بودند؛ امّا احمد عقیده داشت که این آدم، هیچ خطری ندارد. نهایت کار او این است که تلکس را از این طرف بردارد و به جای دیگر تحویل دهد. آنقدر هم شمّ سیاسی ندارد که بین راه، تلفنی بزند و به فرد یا افرادی خبر بدهد. بلکه او آدم مطمئن و متعهدی است و از جهت ایمان انقلابی و امانتداری تا آن حد میفهمد که باید این کاغذ را از اینجا بردارد و به جای دیگری برساند؛ امّا اگر غیر این باشد، ممکن است از خودش اجتهاد کند و در بین راه به چند نفر خبر بدهد. و من فکر میکنم یکی از دلایلی که دفتر امام سالم ماند و هیچ نفوذی در آن صورت نگرفت همین هوشیاری و دقتنظر احمد بود که هر کسی را در جایی که مناسب بود، میگمارد.
مسأله دیگر، تلاش بیش از حدّ احمد برای حفظ سلامت حضرت امام بود. او فکر و نیروی زیادی را صرف این مسأله میکرد. مثلاً اگر خودش میخواست چند ساعتی از امام دور شود، حتماً میبایستی من وظیفه او را در غیابش بر عهده بگیرم. حالا یا چون من به خودش مربوط بودم، یا خانه ما نزدیک بود، یا اینکه به کس دیگر نمیتوانست بگوید برو یا نرو. امّا رویش به روی من بازتر بود. اگر میخواست مثلاً دو روز در خانه نباشد، به من میگفت: «فاطی، تو اینجا باش.» و اگر مطمئن نمیشد که من هستم، اصلاً از خانه خارج نمیشد. چون معتقد بود برای محافظت امام، غیر از تمام اقدامات دیگر، باید یک نفر از خودش نیز به همین صورت ایشان را حفظ کند.
برای نمونه باید به مسأله «کشمیری» اشاره کنم. همان کسی که عضو سازمان منافقین بود و ساختمان نخستوزیری را منفجر کرد و آقای رجایی و آقای باهنر را به شهادت رساند. من یادم میاید که آقای رجایی آمده بود که به حضور امام برسد. کشمیری هم تلاش میکرد به بیت وارد شود. تنها کسی که ایستادگی کرد و اصرار نمود که بدون بازرسی کیف نباید کسی وارد بیت شود، احمد بود. این مقرّرات و ضوابطی بود که خود احمد وضع کرده بود و همه افراد و شخصیتهایی که قرار بود به حضور امام برسند، باید مورد بازرسی قرار میگرفتند. البته این کار به برخی از شخصیتها برمیخورد؛ امّا احمد میگفت: «عیبی ندارد، بگذار همه از من دلخور باشند. حفظ جان امام برای من از هر چیزی بالاتر است. من به ابعاد مختلف قضیه فکر میکنم. من عقیده دارم که نباید ذرهای ناراحتی برای امام پیش بیاید، حالا همه با من بد باشند و حتی بد و بیراه بگویند، اهمیتی ندارد.»
از تلاشهای دیگر او برای حفظ جان امام، احداث بیمارستان بقیهالله(عج) جماران بود، و مثل همیشه از تیزهوشی و ایندهنگری و واقعبینی خود در این مورد استفاده کرد، او در بدو امر از امام میخواهد که برای تأسیس بیمارستانی برای سپاه کمک کند، ایشان هم میپذیرند و مقدار قابل توجهی کمک مالی به منظور احداث بیمارستان در اختیار سپاه قرار میدهند. بیمارستان پس از چندی افتتاح میشود بخش سی. سی. یوی آن نیز به راه میافتد و احمد برای تأمین کادر پزشکی متخصص آن نیز تلاش میکند. مدتی از تأسیس بیمارستان گذشته بود که حال امام به هم
خورد و او را به بیمارستان بردیم. وقتی امام بهبود نسبی یافت، سؤال کرد که کجاست، و وقتی پاسخ شنید که خیلی از منزل دور نیست؛ پرسید: چقدر نزدیک است؟ در حالی که در همان زمان او حتی تصور میکرد که ممکن است در حین بیماری به خارج منتقل شده باشد، به همین دلیل از شنیدن پاسخ حاضران تعجب میکرد و وقتی به او گفته شد که این بیمارستان تا منزل چند متری بیشتر فاصله ندارد، بسیار متعجب شد؛ قدر مسلم این است که از موارد مهم امنیتی برای حفظ جان امام، مسأله بیمارستان و تأمین پزشک متخصص مورد نیاز بود که با این اقدام هوشیارانه احمد این کار عملی شد؛ نکته دیگر اینکه اگر امام اطلاع پیدا میکرد که احمد میخواهد در پشت دیوار اتاقش بیمارستان بسازد، با آنکه خود هزینه تأسیس آن را پرداخت کرده بود، هرگز نمیپذیرفت. احمد میگفت: احداث بیمارستان که ضرری ندارد؛ اینجا متعلق به بیمارستان بقیهالله(عج) است و مردم از آن استفاده میکنند و اگر ضرورتی پیش آمد، برای امام از آن استفاده میکنیم؛ چون درهر صورت بهتر از راه دور است؛ مسأله ساز نخواهد شد.
این کار از جمله فعالیتهایی بود که برای حفظ سلامتی امام انجام داد و خیلی موارد دیگر هست که هرگز جایی بر زبان نیاورد و کسی نیز از آنها خبر ندارد؛ چون احمد نمیخواست خود را مطرح سازد.
روی هم رفته، کارهای احمد روی حساب و کتاب بود؛ مینشست و فکر میکرد که این کاری که میخواهم بکنم تا چه حد میارزد و تا کجا باید موضع بگیرم و دیگران را از خودم برنجانم. چون هدفش مقدستر از این حرفها بود و تا آخر، پای آن میایستاد و هر کس هم هر چه میگفت برایش اهمیت نداشت و به آنچه میاندیشید امام و اسلام و انقلاب بود.
_ سخنان سرکار، پرسشهای تازهای را ایجاد میکند و اینکه حاج احمدآقا درباره انقلاب چگونه میاندیشیدند. در روزهای اوج مبارزه چه میکردند و چه چیزهایی را مقدس میدانستند. اگر در این زمینهها مطالبی بفرمایید باعث امتنان خواهد بود.
انقلاب اسلامی و پیروزی آن از هر چیز دیگری برایش مقدستر بود؛ مثلاً یادم میاید همان روزهای اولی که در خدمت حضرت امام به پاریس رفته بود به آقای لاهوتی تلفن کرد که وقتی به تهران میایند، دو تا پسرهای مرا هم به تظاهرات ببرند. آقای لاهوتی میخندید و میگفت: حاج احمدآقا، طوری از دو فرزندش سخن میگوید که هر کس نداند تصور میکند دو جوان رشیدش را به صحنه کارزار میفرستد؛ یکی از پسرهایش (پسر بزرگش) هفت سال دارد و پسر دیگرش دو ماهه است.
موضوع دیگری که به خاطر دارم، این است که هنگام شروع جنگ تحمیلی، حسن، فرزندمان سیزده ساله بود. احمد به او میگفت که: «حسن، بلند شو و به جبهه برو!» من میگفتم، این بچه
است؛ امّا احمد خطاب به حسن میگفت: «ببین حسن جان، شاید در ذهنت بیاید که بگویی چرا خودت به جبهه نمیروی؟ جسم و روح من در جبهه است؛ امّا فکر میکنم در شرایط کنونی محافظت از امام برای من، واجبتر است از اینکه به جبهه بروم. پس حالا که من نمیتوانم به جبهه بروم، تو برو!» سپس احمد شروع کرد از فواید جبهه رفتن و حضور در صحنههای نبرد تعریف کردن، و به حسن میگفت: «من الآن یک چیزی به تو میگویم، پس فردا تمام اینها تمام میشود. این سفره همیشه باز نیست و این رحمت خداوندی همیشه آماده نخواهد بود که بتوانی از آن استفاده کنی.
الآن بهترین فرصتی است که تو میتوانی به جبهههای جنگ بروی و از موقعیت استفاده کنی. من اینها را که میگویم به
این جهت است که تو بعداً نگویی، بابا من عقلم نمیرسد، چرا تو به من نگفتی. اگر شهید بشوی که چه بهتر. اگر مجروح هم بشوی خوب است. البته باید سعی کنی که اسیر نشوی، چون مشکلات زیادی پیش میاید.»
این حرفها همچنان ادامه داشت، تا اینکه حسن بزرگ شد و به جبهه رفت. دفعه اول، چند ماهی در جبهه بود. وقتی برگشت پدرش به او گفت: «حسن، من چون نمیتوانم به جبهه بروم، دلم میسوزد و از تو میخواهم که به آنجا بروی، و گرنه با تمام وجود دلم میخواهد تمام لحظهها در جبهه باشم».
یکی از پاسدارهای بیت امام که حسن را با آن سن و سال کم در جبهه دیده بود. پسر آقای هاشمی رفسنجانی و دو سه تا از فرزندان مسئولان هم در جبهه بودند، فکر کرده بود که اینها را به خط مقدم ببرد؛ چون هر دو شان هنوز بچه بودند و تعلیم کافی ندیده بودند، کارهای پشتیبانی را به آنها سپرده بودند. وقتی حسن و پسر آقای هاشمی از خط مقدم جبهه برگشتند، یکی از افرادی که آنها را میشناخت، سر و صدا راه انداخته بود که چرا آنها را به خط مقدم فرستادهاید. اینها تعلیم ندیدهاند؛ امّا آن آقا گفته بود که خیلی خوب اگر اینها شهید بشوند. زیرا شهادت آنها بـُعد تبلیغاتی زیادی داشت و میتوانستیم بگوییم که نوه حضرت امام و پسر آقای هاشمی رفسنجانی هم در جبهه بودند و به شهادت رسیدند.
_ شما مدتی هم در نجف بودید که علیالقاعده خاطراتی هم از روزهای اقامت در آنجا دارید. دراینباره هم توضیحات سر کار مطمئناً برای خوانندگان جالب خواهد بود.
ما وقتی به عراق رفتیم، قرار بود چند ماهی بیشتر در آنجا نمانیم و به ایران بازگردیم. البته رفتن ما به عراق هم با مشکلاتی روبرو بود؛ زیرا هم احمد و هم خانوادهاش ممنوعالخروج بودند. ساواک هم از کارهای مبارزاتی ما اطلاع
داشت؛ امّا جزئیات کارها را نمیدانست، یعنی احمد، جوری وانمود میکرد که انگار اصلاً توی باغ مبارزات نیست، و این در حالی بود که تشکیلات منظمی در قم وجود داشت. خانههای تیمی بود که هر یک وظیفهای بر عهده داشتند.
برای رفتن به عراق، مجبور شدیم ابتدا به لبنان برویم و توسط دوستان و آشنایانی که داشتیم ویزای عراق بگیریم. ورود ما به عراق مصادف با شهادت حاج آقا مصطفی شد و بعد از این حادثه، قرار شد ما در آنجا بمانیم.
در این موقع احمد بر سر یک دو راهی مسأله عاطفی قرار گرفت؛ یعنی وقتی قرار شد مجبور شدیم در عراق بمانیم، احمد به من گفت: «فاطی! برای آقا [حضرت امام] شرایطی پش آمده است که من نباید ایشان را تنها بگذارم. از طرف دیگر به عشق و علاقه آقاجون (پدرم _ آقای سلطانی) به شما هم اطلاع دارم و میدانم تا چه حد به شما وابستگی دارند. در این شرایط چه باید بکنیم؟» احمد گفت: «آخر پدر و مادرت خیلی ناراحت میشوند. من میدانم آقاجانتان و مادرتان به شما وابستگی دارند. من از این جهت ناراحتم و دلم میخواهد نظرت را برایم بگویی.» گفتم نظر خودم که مثبت است؛ زیرا وضعیت تو را احساس میکنم و ضرورت وجود تو را در اینجا به خوبی درک میکنم. خوشبختی من و راحتی من نیز در کنار تو بودن است. از نظر پدر و مادرم هم مسألهای نیست چند سالی پیش آنها بودیم و حالا چند سالی نزد والدین تو میمانیم. بالاخره ما تصمیم به ماندن در نجف گرفتیم. یک سالی در آنجا ماندیم. حوادث گوناگونی در این مدت اتفاق افتاد. خانه امام را محاصره کردند. دولت بعث عراق به امام گفت: به مسجد
برای اقامه نماز میتوانند بروند؛ ولی درس ندهند. امّا امام به منظور انعکاس بیشتر قضیه جواب دادند: اگر قرار است درس ندهم، به مسجد هم نمیروم. امام با این اقدام خود، یک کار سیاسی کردند. به این معنا که دولت عراق، حضرت امام را از رفتن به مسجد منع نکرده بود، امّا امام با نرفتن به مسجد، میخواستند قضیه بازتاب بیشتری پیدا کند و وانمود نمایند که از رفتن به مسجد منع شدهاند.
کمکم بر تعداد ایرانیهایی که به مسجد میآمدند اضافه شد. حاج احمدآقا در این هنگام، شدیداً مشغول فعالیت بودند. امّا من خیلی در جریان کارها قرار نمیگرفتم. این بدان جهت بود که بیشتر کارها حالت مخفیانه داشت و ما هم به عنوان اعضای خانه نمیبایست زیاد در جریان کارها قرار گیریم. زیرا ممکن بود نادانسته موضوعی را نقل کنیم و قضیه لو برود. یا اینکه احتمالاً گرفتار بشویم و زیر فشار که قرار بگیریم مجبور شویم ماجراهایی را که میدانیم فاش سازیم.
در این ایام، احمد به وضع دفتر امام و در نجف، سر و سامانی داد و کارهایی کرد و تشکیلاتی به وجود آورد که پیش از آن، هیچ سابقهای نداشت. و الآن بردارمان آقای دعایی هستند و میدانند که احمد چه کارهای سازندهای در آن روزها صورت داد. حتی در گرفتن روزنامهها و به دست آوردن خبرها و گزارشهای مربوط به انقلاب، برنامه ریزیهایی شد. مثلاً تلفن را به یکی از اتاقهای طبقه فوقانی خانه منتقل کردند و موقعی که میخواستند از ایران خبر بگیرند از حضرت امام میخواست که به آن اتاق در طبقه بالا بیایند و مثلاً میگفتند به ایران تلفن کنیم و ببینیم چه خبر است.
بدین ترتیب، امام شخصاً پای تلفن حضور داشتند و از همه شهرستانهای ایران که خبر گرفته میشد، بدون واسطه به اطلاع حضرت امام میرسید. مثلاً به انگیزه اینکه از آقای صدوقی احوالپرسی شود، خبرهای مربوط به مبارزات مردم ایران از ایشان گرفته میشد و امام مستقیماً در جریان کارها قرار میگرفتند. یا مثلاً شخصیتی اظهارنظر میکرد که اگر محتوای اعلامیه حضرت امام با توجه به فضای موجود در ایران دارای فلان نکته یا نکات باشد، مناسب خواهد بود. امام هم با تمام تدبیر و هوشیاری که داشتند،
نظر مشورتی دیگران را میپذیرفتند؛ یعنی اینطور نبود که بگویند، حرف، حرف من است. امام، زمانی که در نجف بودند، دقیقاً در جریان تمام کارها قرار داشتند؛ یعنی پای تلفن مینشستند، احمد با افراد و شخصیتهای طراز اول تماس میگرفتند، که مثلاً چه کسی در فلان روز سخنرانی کرده است. سخنرانی او چه تأثیری در مردم داشته است. چه افرادی موافق بودهاند و چه کسانی مخالف؟ تعداد جمعیت چقدر بوده و حتی شعارها چه بوده است؟ احمد، تمام آنچه را که تلفنی میشنید به استحضار حضرت امام میرساند و در آن واحد، ایشان را در جریان تمام کارها قرار میداد.
از نکاتی که به خاطرم مانده است اینکه: امام، اعلامیهای نوشتند و به احمد دادند تا بخواند. احمد، پس از اینکه اعلامیه را خواند به حضرت امام عرض کرد که: «آقا، به نظرم این نکته اصلاً خوب نیست و اگر اجازه بفرمایید اصلاح کنیم.» نکته این بود که امام در اعلامیه خود نوشته بودند: «من در دوران پیری هستم و آخر عمرم است...» احمد عقیده داشت که باید جمله به طریقی باشد که به مردم پشتگرمی بدهد.
خاطره جالبی از همان روزهای اقامت در نجف به یاد دارم که بیان آن خالی از لطف نخواهد بود و آن مربوط به مسأله هجرت حضرت امام(س) از نجف به کویت است؛ حضرت امام و احمد و همراهان تصمیم گرفته بودند که به کویت بروند منتها میخواستند حتی خانواده همراهان از این خبر مطلع نشوند و علت این امر هم رعایت مسأله بود که مبادا دولت عراق از این هجرت بویی ببرد و به شکلی ممانعت به وجود بیاورد. مسأله به گونهای بود که حتی ما هم دقیقاً نمیدانستیم که ایشان چه قصدی دارند با این حال به ما سفارش شده بود که به گونهای رفتار کنیم که کسی متوجه غیبت آنها نشود، صبح روزی که این تصمیم به مرحله اجرا درآمد، یک یک خانمهای آشنایان مثل اینکه بویی برده باشند، به
منزل ما آمدند و وقتی با رفتار عادی و طبیعی خانم (همسر گرامی امام) روبرو میشدند، شک و تردیدشان برطرف میشد و میرفتند، حتی یکی از دوستان گفت: من دلم برای آقا شور میزند و باید ایشان را ببینم (در حالی که این خانم قبلاً خدمت حضرت امام نرسیده بود و سر زده رفتن او به اتاق آقا قدری غیر عادی به نظر میآمد)، وقتی اصرار ایشان را دیدیم، گفتیم آقا در اتاق بالا هستند و این خانم تا دم در اتاق حضرت امام رفتند؛ ولی از باز کردن در منصرف شدند و گفتند دیگر خیالم راحت شد که آقا تشریف دارند.
مسأله جالب دیگر برخورد همسران همراهان حضرت امام با این قضیه بود، شب اجرای این نقشه، هر یک از همراهان برای توشه سفر چیزی خریده بود، مثلاً یکی گوجه فرنگی زیادی تهیه کرده بود، دیگری تخم مرغ، و الی آخر...، آنکه گوجه فرنگی خریده بود، با اعتراض همسرش روبرو میشود که اینهمه را برای چه خریدی؟ و پاسخ میدهد که: ارزان بود، خریدم؛ خودم هم آن را میشویم. و این کار را انجام میدهد؛ صبح که خانم برای نماز بیدار میشود میبیند نه آقا هستند، نه گوجه فرنگیها. دیگری هم همین طور. و بعد وقتی خانمها با همدیگر تماس میگیرند، میبینند افراد دیگری هم دچار این وضعیت شدهاند،
برخی تصور کرده بودند که همسرشان برای گردش و تفریح رفته است؛ به هر حال وقتی حقیقت امر را میفهمیدند بسیار شگفتزده میشدند و باید اذعان کرد نقش احمد در ایجاد هماهنگی در مسائلی از این قبیل و رفع مشکلاتی ناشی از آن بسیار حساس و چشمگیر بود؛ چون در چنین موردی که همه بلا تکلیف بودند و نمیدانستند در یک کشور بیگانه چه باید بکنند، ما به آنها خط میدادیم، در حالی که خود احمد به ما خط داده بود و ما را برای روبهرو شدن
با چنین وضعیتی آماده کرده بود؛ شرایطی که با رفتن امام اصلاً معلوم نبود صدام چه بر سر ما میآورد و چه عکسالعملی از خودنشان میداد.
مسأله دیگر مربوط به سفر حضرت امام به پاریس است. من بارها از امام شنیدم که فرمودند: «احمد خیلی با هوش و هوشیار است.» ضمناً میدیدم که گاهی حضرت امام با احمد مشورت میکردند. احمد هم نظری میداد که ممکن بود امام آن را نپذیرند؛ در این موقع، احمد حالت مرید و مرادی داشت و نظر امام را کاملاً میپذیرفت و مثل مریدی که ارادهاش در اداره مرادش محو شده باشد، کاملاً مطیع نظر امام میشد و میگفت، امام بهتر از ما میفهمند و حتماً اشتباه از ماست.
امّا مسأله آمدن امام از پاریس به ایران به این شکل بود که: یک روز احمد به حضور امام رسید و به ایشان گفت: «عقیده من این است که شما به ایران باز گردید.» امام پرسیدند: «چرا این عقیده را داری؟» احمد گفت: «من احساس میکنم دیگر وجهی ندارد که ما در اینجا باشیم و مردم هر روز دسته دسته به خیابانها بریزند و مبارزه کنند و کشته شوند. الآن شرایطی پیش آمده است که ما باید بگوییم، پیش شما بر میگردیم. اگر کشته هم شدیم، که شدیم. به نظر من الآن انقلاب به جایی رسیده است که نیاز دارد شما به عنوان یک رهبر به میان مردم برگردید. اگر کشته هم بشویم، مردم راه خود را پیدا کردهاند و آن را ادامه خواهند داد.»
حضرت امام به تمام حرفهای احمد گوش دادند و گفتند: «شما بروید و با دوستانتان دراینباره مشورت کنید.» احمد رفت و با تمام دوستانی که در پاریس بودند، مشورت کرد و فردای آن روز به خدمت امام رسید و گفت: «من با همه دوستان مشورت کردم، همه با رفتن شما به ایران مخالفند و دلایلی هم برای حرفهایشان دارند؛ یعنی میگویند شرایط انقلاب طوری است که اگر شما به ایران بازگردید و کشته شوید، همه چیز از بین میرود. تنها کسی که با رفتن شما به ایران موافق است من و آقای خوئینیها هستیم و عقیده داریم که شرایط به گونهای است که هر خطری پیش بیاید ما باید برویم.»
حضرت امام، فکری کردند و گفتند: «می رویم، بگویید شرایط رفتن را فراهم کنند.» وقتی این دستور امام پخش شد، همه به مخالفت برخاستند. از گروههای داخل و خارج تلفن میشد و از امام میخواستند که از آمدن به ایران منصرف شوند؛ امّا امام تصمیم قطعی گرفته بودند. یادم هست که یک بار، امام آمدند و گفتند که من حتماً باید به ایران بازگردم. من از ایشان علت این تصمیم قاطع را پرسیدم. امام فرمودند، به خاطر اینکه یک بازرگان امریکایی نزد من آمده است و دلسوزی میکند و میگوید: شما نباید بروید. به همین دلیل یقین کردهام که باید حتماً بروم، و اینکه حتماً به دست و پا افتادهاند که من نروم، بهترین دلیل است که باید به ایران بازگردم.
امام احساس کرده بودند که آن بازرگان آمریکایی یک شخصیت سیاسی است که با عنوان یکی از علاقهمندان انقلاب اصرار داشته که امام به ایران باز نگردد. این بازرگان برای ایجاد رعب و وحشت به امام گفته بود که اگر شما به ایران بروید، هواپیما چنین و چنان خواهد
شد؛ امّا امام هوشیارتر از این حرفها بودند و عقیده داشتند که تمام این حرفها سیاستی است که ایشان به ایران بازنگردند، بنابراین برخلاف نظر همه، مقدمات سفر را فراهم کردند.
اینها نکاتی بود که به ذهن من رسید، و با اینکه احمد، نقش مشورتی در کارها داشت، هیچ وقت حاضر نبود خودش را مطرح کند و مثلاً بگوید من تنها کسی بودم که با آمدن امام به ایران موافق بودم.
نمونه دیگر، در مورد جنگ ایران و عراق است. به خاطر دارم، بعدازظهر بود و
امام تازه از خواب بیدار شده بودند. عراق، چند دقیقه پیش از آن فرودگاهها را بمباران کرده بود. احمدخدمت امام رسید و ماجرای حمله عراق و بمباران فرودگاهها را به اطلاع ایشان رساند. در این موقع، امام به فکر فرو رفتند؛ نظر خود را مبنی بر اینکه این برنامهای است که برای ایران دارند و آمریکا پشت سر آن است، و کار یک روز و دو روز و زدن یک فرودگاه نیست، خدمت امام ابراز داشت و حضرت امام پس از مشورت با احمد آن سخنرانی معروف را کردند. نکتهای که میخواهم بگویم این است که حضرت امام، هوش سرشار و عجیب احمد را قبول داشتند؛ یعنی شخصیت احمد طوری بود که هنگام وقوع حوادث، گرفتار جو سازی نمیشد. اگر ده نفر، حرف میزدند ایشان تمام این حرفها را میشنید و در نهایت آنچه را که واقعیت داشت به حضرت امام منتقل میکرد. امام هم که از لحاظ هوش و ذکاوت و سیاست، وضع مشخصی داشتند. اگر این نظرها را میپذیرفت، اقدام میکردند.
نکته دیگری که جالب است اینکه اگر قضیهای پیش میآمد که احمد صددرصد موافق آن بود؛ امّا امام مخالفت میکردند، قضیه تمام بود. اینکه بعدها بنشیند و بگوید اگر کاری را که من گفتم بودم انجام میشد، بهتر بود؛ چنین مسألهای هیچ وقت پیش نمیآمد.
به طور ساده بگویم که احمد، رسالت خود میدانست درباره هر موضوعی تحقیق و تفحص کند و نتیجه را به امام بگوید، بعداً این امام بودند که یا میپذیرفتند و یا رد میکردند. اگر میپذیرفتند که انجام میشد، اگر هم رد میکردند، احمد میگفت امام بهتر از ما میفهمند و ما باید تابع و مطیع ایشان باشیم. و این حالت بسیار زیبایی که والایی ایشان را نشان میداد؛ تا زمانی که کسی در آن وضعیت قرار نگیرد، درک نمیکند که چقدر مشکل است انسان از تمام عقیدهاش بگذرد و عقیده طرف مقابل را بپذیرد و بعد هم هیچ احساس کند که حتی اگر عقیده خوبی بود، بخواهد آن را مطرح کند. خلاصه آنکه احمد، در رابطه خود با امام «من» نداشت. امثال اینگونه داستانها زیاد است، که نظرش را میگفت بدون اینکه بخواهد خودش را مطرح کند.
_ میدانیم که زندگی حاج احمدآقا دارای دو بعد متفاوت بود. یک بعد مبارزاتی و یک بعد زندگی خانوادگی و داخلی. در این زمینه و مخصوصاً ویژگیهای ایشان در مورد زندگی خانوادگی اگر توضیحی بفر مایید، جالب خواهد بود.
همان طور که گفتم، احمد از لحاظ شخصیتی، یک فرد کاملاً عاطفی بود، و فکر میکنم از نظر زندگی مشترک خانوادگی باید الگوی دیگران باشد. آن چیزی که ایشان برای یک زندگی مشترک ترسیم میکرد، شاید در مرحله نخست، چندان خوشایند نبود؛ اما در نهایت بسیار پسندیده بود. ایشان اعتقاد داشت دو نفر که با هم زندگی مشترکی را شروع میکنند به معنای محدود کردن یکدیگر نیست؛ بلکه باید برای تکامل یکدیگر کار بکنند. اینکه بنشینند و تمام جزئیات را برای هم نقل کنند، این معنای رفاقت نیست. آن زن و شوهری که میخواهند با هم زندگی کنند باید واقعاً با هم رفیق باشند، یکدیگر را درک کنند و به هم اعتقاد داشته باشند.
یکی از ویژگیهای خوب احمد، این بود که مرا به تحصیل و درس خواندن، بیش از اندازه تشویق میکرد. برای این
کار خود هم دلیلی داشت. او همیشه نگران ایندهاش بود و میگفت: چون من نمیدانم زندگیم چگونه خواهد بود. تو باید طوری باشی که بتوانی روی پای خودت بایستی. چه از نظر درآمد مالی، چه کار کردن و چه از لحاظ مسائل اجتماعی، باید وضعی داشته باشی که خودت بتوانی کارهایت را اداره کنی. به این جهت مرا وادار میکرد که همه چیز را یاد بگیرم و بتوانم به اصطلاح، گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. البته درس خواندن را خیلی دوست داشت و عقیدهاش این بود که کار اساسی در زندگی، درس خواندن و فهم و کسب معرفت است. دلیل دیگری هم که میآورد این بود که با درس خواندن بتوانم آتیه خودم و فرزندانم را تأمین کنم و اگر مشکلی پیش آمد، به دیگران نیازی نداشته باشم.
به خاطر دارم، کلاس چهارم متوسطه بودم. فصل امتحانات بود آن موقع، تمام درسها را میگذاشتند و بعد از عید نوروز میخواندند. من هم به طریق اولی چنین کردم. اول فروردین که شد برنامهریزی کردم که درسهایم را بخوانم. روز دوم یا سوم عید که شد، مادربزرگشان و خالهشان به خانه ما آمدند و طبیعتاً یک هفته میهمان ما بودند و من میبایستی میهمانداری کنم و در نتیجه نمیتوانستم درسهایم را برای امتحان بخوانم. احمد نشست و پس از اینکه ناهارش را خورد، به من گفت: «فاطی جان، تو میخواهی چکار کنی؟» گفتم: «هیچی، یک هفته دیرتر درس خواندن را شروع میکنم.» گفت: «نه، این طوری نمیشود. حجم کتابهای چهارم متوسطه زیاد است و اگر یک هفته عقب بمانی به ضررت تمام میشود. در این یک هفته
میتوانی چندین صفحه کتاب بخوانی. تو هم که خجالت میکشی به میهمانها بگویی که درس داری؛ امّا باید پررویی کنی و ماجرا را برایشان بگویی.» من گفتم: «الآن خجالت میکشم این حرفها را بزنم حالا بگذار دو سه روزی بگذرد، بعداً درس میخوانم، دیر نمیشود.»
بعدازظهر همان روز، احمد به خانه خواهرش رفت و نمیدانم چه حرفی به او زد که او همان روز به منزل ما آمد و مادر بزرگشان را به اصرار به خانه خودشان برد. از فردای آن روز گفت: «خوب، حالا درسهایت را شروع کن»؛ امّا وضع خانه طوری بود که من نمیتوانستم داخل خانه درس بخوانم. حسن _پسرمان _ کوچک بود. کارگری هم داشتیم که پایش شکسته بود و به خانهاش رفته بود. در نتیجه من باید به حسن میرسیدم، کارهای خانه را هم انجام میدادم، درس هم میخواندم. احمد که متوجه مشکل من شد، گفت: «تو اینجا نمیتوانی درس بخوانی. من یک جایی را برایت درست میکنم که برای خواندن درسهایت به آنجا بروی». همان روز به خانه امام در محله «یخچال قاضی» رفت.
ماه فروردین بود و هوای قم خیلی گرم. یک اتاق در گوشه حیاط در یک زیر زمین بود. احمد به حاج رضا، کارگرشان تلفن کرد و از او خواست آن اتاق را برای من مرتب کند. این کار صورت گرفت. یک میز در گوشه اتاق گذاشته شد. یک تشک کوچک هم _که شاید به اندازه همان اتاقک بود_ برای من گذاشت. بالاخره جایی درست کرد که سر و صدا نداشته باشد و آمد و رفت کمتری باشد.
من هر روز صبح به منزل امام میآمدم و در این اتاقک، درسهایم را میخواندم. به حاج رضا سپرده شده بود که هنگام
ظهر، ناهار مرا بیاورد. او هم سر ساعت دوازده، غذای مرا میآورد و من تا ساعت پنج بعداز ظهر در آنجا میماندم. احمد در خانه میماند، بچه را نگه میداشت؛ خودش هم، درس داشت، مشکلات خانه هم بود. جالب اینکه برادر من هم که سن و سالی نداشت و با من درس میخواند، به این جهت که خانه پدرم شلوغ بود به خانه ما آمده بود. (برادرم، الآن داماد آقای بروجردی است) احمد مجبور بود علاوه بر نگهداری حسن و رسیدگی به امور خانه، به درس خواندن برادرم هم نظارت کند. و حتی برای ناهارش غذا درست کند. او به براردم میگفت، تو باید درس بخوانی و دکتر بشوی؛ زیرا مملکت احتیاج به دکتر دارد، و اگر من امروز خدمتی به تو میکنم در اصل، خدمت به جامعه است.
به هر حال، احمد تمام مدت روز را در خانه میماند؛ از حسن نگهداری میکرد. برای خودش و برادرم غذا درست میکرد تا ساعت پنج تا شش بعداز ظهر که من به خانه بر میگشتم به وضع خانه رسیدگی میکردم. طبیعی است با وضعی که برای خانه پیش آمده بود، یک مقداری ریخت و پاش در خانه دیده میشد. مخصوصاً اینکه حسن، کوچک بود و بازی میکرد و احتمالاً مقداری از این ریخت و پاشها مال او بود.
بعداز ظهر روز اول که آمدم، دو سه تا ایراد از وضع خانه گرفتم، که چرا این جوری است و چرا آن جوری است؟ احمد اصلاً هیچ نگفت. تا اینکه شب به منزل آقاجون (پدرم) رفتیم. در آنجا بود که احمد به مادرم گفت: «خانم؛ من، هم خانهداری میکنم. هم، بچهداری میکنم؛ این خانم از صبح برای درس خواندن از خانه خارج میشوند. من که در خانه میمانم باید کارهای مختلفی بکنم. ظرفها را بشویم و بقیه کارها را انجام بدهم، امّا ایشان بعداز ظهر که به خانه بر میگردند، شروع به ایراد گیری میکنند که: «احمد، چرا اینجا به هم ریخته است؟ چرا قابلمه بیرون است؟ چرا چنین و چرا چنان است؟»
این را بگویم که احمد خیلی به مادرم علاقه داشت و معتقد بود که ایشان خانم باصفایی هستند و خدمت کردن به ایشان
اجر معنوی دارد. خلاصه اینکه تمام آن حرفها و ایرادهایی که ظرف دو روز از من شنیده بود و تحمل کرده بود، در لباس شوخی و خنده با مادرم مطرح کرد، و من تازه متوجه شدم که او راست میگوید و حق دارد، و همین حرف حق را به بهترین وجهی به من گفت.
احمد، بعد از اینکه این حرفها را به مادرم گفت، ادامه داد که: «البته من به فاطی حق میدهم. او صبح زود از منزل خارج شده و تمام ساعتهای روز را درس خوانده است و بعداز ظهر که به منزل میاید خسته است و من وظیفه دارم تمام کارهای خانه را انجام بدهم. بعداز ظهر، حتی یک لحظه استراحت نمیکنم که مبادا الآن فاطی سر برسد و ظرفهای نشُسته ناهار هنوز مانده باشد.»
خلاصه، احمد با ذوق و شوق بسیار این حرفها را میزد و در عین حال، با زبان شوخی، مشکلات را هم به من تذکر میداد. چنانکه گفتم، او در زندگی مشترکمان یک رفیق واقعی بود و عقیده داشت که طرفین باید به هم اعتماد داشته باشند. ضمن اینکه بسا لازم باشد که در برخی کارهای یکدیگر هیچ دخالتی
نکنند؛ هر کس حق دارد، مطالبی را به عنوان امر خصوصی برای خود نگهدارد. او در اینگونه موارد، رعایت مرا میکرد، زیرا گاهی اتفاق میافتاد که یکی از دوستانم با من کاری داشت که نمیخواست حتی احمد از آن مطلع شود. در چنین صورتی، من براحتی میتوانستم بگویم یکی از دوستانم، با من کار خصوصی دارد. احمد، دیگر هرگز نمیپرسید که او کیست و چه کاری دارد.
به هر حال تشویقها و فداکاریهای او بود که به زندگی من معنا میبخشید و روح بخش زندگیم بود حقیقتاً من مانند خسی بر روی آب شناور بودم که او مرا هدایت میکرد.
او براستی برای من مانند دوستی، رفیقی، دلسوز و مهربان بود، هر گاه غمی یا مشکلی داشتم با او که در میان میگذاشتم بهترین راهنماییها را ارائه میکرد وقتی بیمار میشدم از محیط کارش که به خاطر احوالپرسی از من و مکرر به خانه میآمد، معنای عمیق این شعر را درک میکردم:
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را
میگفت:
فقط از من انتظار عاطفه و محبت داشته باش؛ زیرا فقط من و تو به درد هم میخوریم و بس.
همیشه در مورد خدمت به پدر و مادرم به من سفارش میکرد، حتی اگر قرار بود وظایفی را در قبال خودش داشتم نادیده بگیرم، به من تأکید میکرد که از حقش برای رسیدگی به پدر و مادرم میگذرد، و همواره میگفت که: «همان طور که من در خدمت پدرم بودهام، تو باید به پدر و مادر خدمت کنی.»
او به عناوین مختلف مرا تهییج میکرد که به پدر و مادرم برسم؛ مثلاً اینکه میگفت: تو فکر نکن فقط از این جنبه میگویم محبت کن که پدر توست، بلکه به این دلیل که انقلاب به او مدیون است و از صغیر و کبیر مسئولان انقلاب از محضر او کسب فیض کردهاند و او خدمت بزرگی به انقلاب و ایران کرده است و لازم است تو همواره قدر این
نعمت را بدانی و از او سپاسگزار باشی؛ همیشه توصیه میکرد اگر والدین تو از روی ناراحتی حرفی زدند و تو دلخور شدی، دلیل نمیشود که وظیفهات را نسبت به آنها ترک کنی و در این مورد دائم به من سفارش میکرد.
_ به طوری که اطلاع داریم ایشان مدتی در کوشک به سر بردند
جنابعالی هم در مصاحبه سال گذشته به این مسأله و نیز به این نکته که ایشان مدتی در کوشک به ریاضت پرداختند، اشاره فرمودید اگر ممکن است در این مورد توضیح بیشتری بدهید.
در حقیقت پرداختن به پاسخ این سؤال به مقدمهای نیاز دارد و آن اینکه اساساً انسانهایی که به تکامل معنوی و تعالی روحی میرسند در درون خویش با سؤالهایی رو بهرو میشوند که طبیعت مادی نمیتواند به آنها پاسخ گوید در نتیجه دچار حالات روحی خاصی میشوند؛ طبیعت که خانه مشترک حیوان و انسان است نمیتواند نیازهای روحی و معنوی انسان را که حد فاصل انسان و حیوان است برآورده سازد، در نتیجه لازم است این انسانهای جستجو گر از طبیعت بگذرند و در باطن سیر کنند تا به پاسخهایی برای سؤالهای خود دست یابند؛ یعنی یک روز سفر روحانی ضرورت پیدا میکند، سفر به درون خویش که نسخه عالم وجود است و سفر به ورای عالم طبیعت و این سیر؛ یعنی رفتن از ظاهر طبیعت به باطن و غیب عالم نیاز به یک سلسله مجاهدتها و دل بریدنها دارد؛ البته لازمه این سفر حتماً بریدن از خلق و انزواطلبی نیست؛ ولی در بعضی شرایط ممکن است انسان در حالتی قرار بگیرد که رسیدن به آن هدف نهایی و تعالی روحی، خودش را در گرو فاصله گرفتن از امیال دنیوی بداند؛ البته روشن است که باید این انزوا و عزلت گزینی او را از درد جامعهاش و مسئولیت در برابر مشکلات دور نکند، زیرا عرفان ناب و حقیقت دین شخص معتقد را وادار میکند که برای
رهایی و رستگاری دیگران نیز بکوشد و برای تکامل معنویت آنان و رفع نیازشان نیز گام بردارد، پس چگونه میتواند یک انسان دردمند و اندیشمند فقط برای معنویت خودش گام بردارد؛ ولی نسبت به درد دیگران بیاعتنا باشد که این احساس، احساس انسانی و دینی نیست. امّا به هر حال ممکن است که به حدی برسد که لازم بداند از همه تعلقات بگذرد و هر چه را حجاب معرفت تشخیص بدهد برای شکافتن و زدودنش اقدام بکند که بتواند به عطش درونی خود پاسخ دهد. بنابراین به نظر من اقدام احمد و رفتن او به بیابانی خشک و لم یزرع و بریدن از یک دسته فعالیتهای سیاسی و پرداختن به یک سلسله اعمال معنوی و خود سازی برای پاسخگویی به آن نیاز روحی و عطش بوده که احساس کرده است. در واقع عشقی در وجودش او را ذوب میکرد و به این مسیر او را هدایت میکرد. برای تایید این اقدام او میتوانیم به بعضی از مضامینی که از توصیههای ائمه(ع) و بزرگان عرفان رسیده، توجه کنیم که محتوای آن گفته این است که برای رسیدن به حقایق باید سفر به درون خویش را آغاز کرد؛ یعنی هجرت به خویشتن خویش «از خود بطلب هر آنچه هستی که تویی»، بریدن از ظواهر و تعلقات مادی، مقدمه و گذرنامه هجرت است که او این کار را آغاز کرد و میگفت: «احساس میکنم قدری سبک شدهام.» و این احساس سبکی شاید به این دلیل بود که او پاسخ یک دسته از سؤالهای خود رسیده بود؛ صفای باطن خاص و لطافت روحی مخصوص پیدا کرده بود و در واقع او به حالت رستگاری دست یافته بود.
_ در پایان این نشست به یادماندنی، ضمن تشکر فراوان از سرکار که قبول زحمت فرمودید و ما را باابعاد مختلف شخصیت حاج سید احمدآقا بیشتر آشنا
کردید و با آرزوی اینکه آن عزیز، در جوار رحمت حق تعالی در آرامش ابدی باشد و خانواده معظم جنابعالی با الهام گرفتن از رهنمودهای حضرت امام(س) و به پیروی از عملکرد یادگار گرامی ایشان، راه تکامل و سعادت را بپیمایید، از شما تقاضا دارم که به عنوان حسنختام اگر مطلبی دارید بفرمایید.
تصور میکنم شما بیشتر مایل بودید که راجع به مسائل خصوصی و ویژگیهای زندگی مشترک صحبت کنم، به همین جهت کوشیدم نکاتی را که بیانگر شخصیت ایشان باشد تا حدی بیان کنم؛ امّا معتقدم ویژگیهای سیاسی و نقش بسیار حساس ایشان در پیشبرد انقلاب، ناگفته مانده است و حتماً دوستان و یاران نزدیک او به این موارد اشاره خواهند کرد، احمد بازوی توانای امام بود و با کمی فاصله، مهمترین و حساسترین نقشها را در انقلاب به عهده داشته است و معتقدم که همچنانکه گفته شد، او گنجینه اسرار امام و انقلاب بود و خود نیز به صورت یک راز سر به مهر باقی خواهد ماند؛ و اگر من کمتر دراینباره توضیح دادهام، فقط به این علت بود، که خود او هرگز نخواسته آنطور که باید معرفی شود و همیشه مثل اهرم، حلّال مشکلات انقلاب بوده و از بسیاری مسائل و خطرها که انقلاب را تهدید میکرده، جلو گیری کرده است.
سلام بر تو که ماه آسمان زندگیم بودی و تا زنده هستم از فروغ تو، نور حیات میگیرم؛ سلام بر پدر و پیشوامان که شجاعانه پشت عالمی را به لرزه درآورد.
«السلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
