روایت جالب دکتر مرندی از ملاقات با صدام + عکس

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1649
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸, ۱۱:۱۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 14938 بار
سپاس‌های دریافتی: 14993 بار

روایت جالب دکتر مرندی از ملاقات با صدام + عکس

پست توسط oweiys »


به نام خداوند بخشاینده مهربان


آداب ديپلماسي دادن اين پيام چيست؟ ولايتي گفت:تو و صدام كنار هم مي‌نشينيد، تومي‌گويي من پيامي از رييس‎جمهور ايران براي‎تان

آورده‌ام. صدام بلندمي‌شود، تو هم بلند مي‌شوي...

تصویر

پنجره:دکتری مرندی وزیر اسبق بهداشت و درمان برای نخستین بار خاطراتی را از دواتفاق متفاوت درباره ملاقات با صدام و ویزیت همسر رهبر انقلاب بازگو کرد.

دكتر علي‎رضا مرندي، در آخرين روزهاي وزارتش، به‎دستور مسئولان كشور،نامه‌اي را از رييس‎جمهور وقت ايران براي صدام حسين برد؛ نامه‌اي كه صدامرا براي شركت در اجلاس سران كشورهاي اسلامي به ايران دعوت مي‌كرد. البته رييس‎جمهور معدوم عراق، پايش به تهران باز نشد، اما خاطره آن ملاقات هرگ زاز ذهن علي‎رضا مرندي پاك نخواهد شد. خاطره روزي كه مجبور شد دستان آلودهبه خون صدام را در دست بگيرد. اين خاطره تاريخي براي نخستين بار درگفت‌وگوي پنجره با دكتر مرندي مطرح شد؛ بهتر است داستان را به روايت خودشبخوانيد.

هم دست داديم و كنار هم روي صندلي نشستيم . قبل از سفر، من از دكتر ولايتي پرسيده بودم كه سفر‌هاي خاطره‌‌انگيز به عتبات عاليات

در زمان وزارتم در دولت آقاي هاشمي، يك بار به ژنو رفته بوديم، در آن سفربه يكي از همراهانم گفتم: «ازهرچه مسافرت خارجي است،

خسته شدم. ديگر دلمنمي‌خواهد سفر بروم.» چند ثانيه‌اي تأمل كردم و گفتم البته غير از عتبات.فقط كمي با آن همكارم درد دل كردم.

هشت روز بعد تلكسي پيش من آوردند؛ نامه‌اي بود از وزير بهداشت عراق كه مرابه سفر به اين كشور دعوت كرده بود. خودم هم

نمي‌دانستم چرا مرا دعوت كر‌ده‌اند؛ گفتم لطف امام حسين(ع) است، دعاي مرا پذيرفت. به مدير روابط عمومي وزارتخانه گفتم: «چرا جواب

نمي‌دهي؟ بنويس مرندي قبول كرده!» آن‎قدرذوق و شوق ديدن عتبات را داشتم كه اصلا حواسم نبود بايد از دولت اجازهبگيرم، براي هر

سفري بايد ابتدا اجازه مي‌گرفتيم، عراق كه به طريق اولياجازه مي‌خواست.

فرداي آن روز يادم افتاد كه چه اشتباهي كردم. رفتم پيش دكتر ولايتي وگفتم چنين دعوتي براي من آمده، اما نگفتم پاسخ مثبت داده‌‌ام.

ولايتي گفت عجب فرصت خوبي است، اما حتما با آقاي هاشمي مشورت كن. رفتم پيش آقايهاشمي، ايشان هم گفت عجب فرصت خوبي

است، اما بهتر است با حسن روحاني مشورتكني، زنگ زدم به حسن روحاني كه دبير شوراي امنيت ملي بود. او هم گفت عجبفرصت

خوبي است، ولي بهتر است با آقا مشورت كني! قبل از آن‌كه با آقا صحبتكنم، آقاي هاشمي گفت اگر آقا موافقت كرد و رفتي، حتما درباره

وضع 52پاسداري كه در هويزه اسير شده بودند، صحبت كن. دوستان ديگر هم پيشنهادهاييدادند؛ خلاصه انگار قرار بود همه مسائل بعد از

جنگ را من در اين سفر حلكنم!

رفتم خدمت آيت‌ا... خامنه‌اي و گفتم چنين ماجرايي پيش آمده. ايشان گفتند:«ببين آقاي مرندي! هيچ كدام از اين حرف‌هايي كه آقاي

هاشمي گفته‌اند، عملي نمي‌شود. اما اگر در اين چاه براي جمهوري اسلامي آبي نيست، براي تو نان هست. برو زيارت كن و برگرد.

همسرت را هم ببر.» آقاي محمدي گلپايگاني به من گفت كه آقاي خامنه‌اي تو را خيلي دوست دارد، چون ايشان به‎شدت مخالف

هستندكه وزيران با خانواده سفر خارجي بروند، حالا خودشان مي‌گويند همسرت را هم ببر.

من با همسرم به عراق رفتم و همان‎روز با وزير بهداشت عراق ملاقات كردم؛ درآن ديدار، وزير بهداشت عراق، از من پرسيد: «مي‌داني چرا

تو را دعوت كرده‌ام؟» گفتم نه. گفت: «يادت مي‌آيد در فلان جلسه كه در مصر بوديم، همه وزراي كشورهاي منطقه نشسته بودند. آن روز

وزير عراق از جامعه جهاني درخواست كمك كردند، بعد، مسئول جلسه گفت بايد ببينيم نظر آمريكا چيست؟ آنوقت تو اعتراض كردي و در

نفي آمريكا از ما حمايت كردي.

بعد از آن جلسه من به عراق برگشتم و به همكارانم گفتم وزير ايران مقابل آمريكا ايستاد و از ما حمايت كرد. واقعا براي همه عجيب بود.

امروز تو رادعوت كرديم تا از جسارت آن روزت تشكر كنيم. رييس(صدام) هم با دعوت توبه‎شدت موافقت كرده است.»من چند روزي عراق

بودم و حسابي زيارت كردم وبرگشتم. مدتي بعد، دكتر ولايتي به من گفت: «قرار است سران كشورهاي اسلامي به ايران بيايند، همه

سران را من دعوت كرده‌ام جز دو نفر؛ يكي شاه اردن وديگر رييس‌جمهور عراق. اين دو نفر را آقا گفته‌اند من نروم.» و ادامه داد:«قرار است

نامه شاه اردن را آقاي نعمت‎زاده ببرد، نامه عراق را هم قراراست تو ببري، چون يكبار به عراق سفر كرده‌اي و با آن‎ها آشنايي.»

من هم خيلي خوشحال شدم و بلافاصله قبول كردم. شب كه به منزل رفتم به همسرمگفتم آماده باش كه قرار است دوباره به عراق

برویم.گفت چطور دوباره سفرعراق پيش آمده؟ گفتم داستان از اين قرار است. خانمم گفت: «يعني تومي‌خواهي با صدام ديدار كني و

دست بدهي؟» تمام كيفي كه كرده بودم، از بينرفت.

آن‎قدر از شوق زيارت خوشحال شده بودم كه اصلا به موضوع ملاقات با صدام فكرنكرده بودم. فرداي آن روز به دكتر ولايتي گفتم: «من

نمي‌روم. اصلا ديروزبه فكر ديدار با صدام نبودم.» ولايتي گفت: «اين كه نمي‌شود، تو قبول كردي،اگر نروي مشكل درست مي‌شود.» گفتم:

«به من ربطي ندارد، خودتان مي‌دانيد،من براي صدام نامه نمي‌برم.» آقاي هاشمي مدتي بعد مرا صدا كرد و گفت فلانيبرو، اما من پايم را

توي يك كفش كردم كه نمي‌روم.

چند روز بعد از دفتر آيت‌ا... خامنه‌اي با من تماس گرفتند و وقت ملاقاتدادند. ايشان به من گفت شنيده‌ام چنين اتفاقي افتاده. گفتم: «بله،

ولي منقبول نكردم.» چند دقيقه‌اي با من صحبت كردند و در نهايت گفتند: «صلاح اين است كه شما بروي.» چاره‌اي جز اطاعت نداشتم، با

اين حال ايشان گفتند:«اين‎بار هم همسرت را ببر، هم پسرت را!»

ما به عراق رفتيم. همراه با يكي دو نفر از معاونان. باز هم وزير بهداشت بهاستقبال‎مان آمد و ما را به يك كاخ بزرگ برد. كاخي كه براي

استقبال ازرؤساي‎جمهور بود. پذيرايي مفصلي كردند و گفتند بايد اين‌جا بمانيد تا هروقت صدام صلاح دانست، شما را به حضور بپذيرد.

اعتراض كرديم و گفتند: «صدامهرگز وقت قبلي براي كسي تعيين نمي‌كند، هر وقت دلش خواست مي‌گويد تاميهمان‌ها ملاقاتش كنند.»

اتفاقا دكتر ولايتي هم سال‌ها قبل از اين ماجرا،به مناسبتي با صدام ملاقات كرده بود، در ايران براي من تعريف كرده بود كه چنين اتفاقي

مي‌افتد. من رو به مسئولان عراقي گفتم شما در اين مدت اجازهدهيد ما به زيارت عتبات برويم، پنج شنبه و جمعه هم بود و واقعا فرصت

رابايد قدر مي‌دانستم.

آن‎ها هم قبول كردند كه ما در اين مدت به زيارت برويم؛ كربلا، نجف، كاظمين و سامرا را به اتفاق خانواده زيارت «به دلي» كرديم و

برگشتيم. وقتي آمديم،دوباره وزير بهداشت عراق به استقبال‎مان آمد، هنوز سلام و عليك نكردهبوديم كه گفت بايد همين حالا به ديدار

رييس بروي. به تيم همراهم گفتم:«آماده باشيد تا با صدام ديدار كنيم.» اما مسئولان عراقي گفتند: «نه! هيچكس با تيم همراه با صدام

ديدار نمي‌كند، فقط خودت بايد بروي؛ تنها!»مخالفت كردم، كاردارمان گفت رسم اين‌جا همين است.

گفتم حداقل بگذاريد يك نفر را با خودم ببرم، گفتند تنهاي تنها بايد بروي.گفتم اين كه نمي‌شود! دست كم يك نفر بايد باشد تا مذاكرات ما را

بنويسد يانه؟ وزير عراقي گفت بايد از صدام اجازه بگيريم، پس از مدتي گفتند صدام قبول كرده. من و مدير كل امور خارجه سوار ماشين

مخصوص شديم و حركت كرديم.وارد منطقه خضرا شديم كه كاخ صدام آن‌جا قرار داشت، واقعا جاي زيبايي بود.

هر چند متر، گشت مخصوص مقابل ماشين مي‌ايستاد، بازرسي ساده‌اي مي‌كرد واجازه حركت مي‌داد. پس از چند دقيقه ما را پياده

كردند، ديديم يك ديواربتني بسيار ضخيم و بلند مقابل‎مان است. گاردي بود براي آن‌كه موشك‌هاي ايراني به كاخ صدام نخورد. فاصله ديوار تا

كاخ هم يك راهروي دراز بود كهسربازان عراقي در آن ايستاده بودند. سربازها اسلحه‌هاي‎شان را ضربدري بههم تكيه داده بودند، وقتي ما

مي‌رسيديم، تفنگ‌ها را كنار مي‌كشيدند و پساز عبور ما دوباره اسلحه‌ها را به هم مي‌چسباندند.

رفتيم و داخل اتاقي نشستيم. به همراهم گفتم پيام همراهت هست؟ گفت بله،گفتم نگاه كن مشكلي نداشته باشد. كيف مخصوص را باز

كرد و نامه را به من داد. نگاه كردم، ديدم كه كپي نامه است. متوجه شدم هنگامي كه كيف را براي بازرسي به عراقي‌ها داده بوديم، اصل

نامه را برداشته و كپي جايش گذاشته‌اند. به يكي از مسئولان عراقي كه آن‌جا بود موضوع را گفتم، پاسخداد كه رسم ما همين است. گفتم

اين بي‌احترامي است به رييس‎جمهورتان كه كپي نامه را بگيرد، گفت اين دستور خودش است، براي آن‌كه بتواند راحت‌تر نامهرا بخواند كپي

بزرگتري از آن را تهيه كرده‌ايم.

دروغ مي‌گفت مردك! كپي نامه دقيقا اندازه اصل نامه بود. گفتم پس شما اصل نامه را هم ضميمه كنيد تا او اصل را بگيرد و كپي را بخواند.

قبول نكردند،در نهايت فهميدم آن‎ها از ترس آن‌كه مبادا نامه حاوي سم يا موارد تهديدكننده ديگري باشد، اصل را برداشته بودند! چند دقيقه

بعد دختر و پسر جواني هم آمدند داخل اتاق. گفتند ما مترجم هستيم، يكي از ما حرف صدام را ترجمه مي‌كند و يكي ديگر حرف تو را. گفتم

شما فارسي را از كجا يادگرفته‌ايد؟گفتند در عراق آموزش ديده‌ايم. پس از مدت كوتاهي خبر دادند كه وارد اتاقصدام شويد. يك در بزرگ بود

كه دو سرباز عراقي مقابلش ايستاده بودند وتفنگ‌هاي‎شان را مثل ورودي كاخ، ضربدري به هم چسبانده بودند. تفنگ‌ها راكنار زدند و ما وارد

اتاق شديم. ديدم صدام با همان لباس نظامي هميشگي‌اش وسط اتاق ايستاده و به ما نگاه مي‌كند. سلام كرديم و جواب داد.

با هم دست داديم و كنار هم روي صندلي نشستيم تا مذاكره كنيم. قبل از سفر،من از دكتر ولايتي پرسيده بودم كه آداب ديپلماسي دادن

اين پيام چيست؟ولايتي گفت: «تو و صدام كنار هم مي‌نشينيد، تو مي‌گويي من پيامي ازرييس‎جمهور ايران براي‎تان آورده‌ام. صدام بلند

مي‌شود، تو هم بلندمي‌شوي، نامه را به او مي‌‌دهي، دست مي‌دهيد و مي‌نشينيد؛ همين!» وقتيكنار صدام نشستم، طبق نسخه‌اي كه

ولايتي پيچيده بود عمل كردم، اما صدام ازجايش تكان نخورد. گفتم اين مردك خر است! حتما متوجه نشده، دوباره گفتم پيام برايت آوردم، باز

هم بلند نشد. من هم نيم‎خيز شدم و نامه را به اودادم. آقاي هاشمي در نامه به صدام سلام نكرده بود، صدام كه نامه را گرفت وخواند، رو

به من گفت: «چند سال پيش يكي از رييس‎جمهورها براي من نامه‌ايفرستاد كه در آن سلام نكرده بود، من هم نامه را برگرداندم و گفتم

برو،سلام را اضافه كن و بياور!»

ديدم شروع بدي است براي گفت‌وگو، خودم را به نفهمي زدم، گفتم آقايرييس‎جمهور چه گفت؟ مترجم دوباره ترجمه كرد. باز هم گفتم

نفهميدم. مذاكره را ادامه داديم، من گفتم به هر حال ما خيلي خوشحاليم كه با كشورهاي اسلامي ارتباط خوبي مي‌خواهيم برقرار كنيم،

هنوز جمله‌ام تمام نشده بود كه صدام صدايش را بالا برد و با تحكم گفت: «اين‎جا عراق است يا كشورهاي اسلامي؟ ماداريم درباره عراق

صحبت مي‌كنيم.» من باز هم خودم را به نفهمي زدم و گفتم متوجه نمي‌شوم رييس‎جمهور چه مي‌گويد! مترجم‌ها دوباره جمله صدام را

ترجمه كردند، گفتم من كه نمي‌فهمم يعني چه! صدام فكر كرد مترجم‌ها كارشان را بلدنيستند، با پرخاش به آن‌ها گفت هر چه من مي‌گويم

كلمه كلمه ترجمه كنيد.

آن دو جوان بدبخت هم ناگهان از شدت ترس به لرز افتادند و كلا تمركزشان رااز دست دادند، صدام وسط حرفش بود كه آن‎ها ترجمه

مي‌كردند، صدام هم باعصبانيت علامت نشان مي‌داد كه ترجمه نكن تا جمله‌ام تمام شود. يك‎جورهاييرييس‎جمهور عراق بازي خورد. همان

لحظه‎ها، صحاف، وزير خارجه عراق، جملهصدام را به انگليسي برايم ترجمه كرد.

گفتم اين‎جوري بهتر است، منظورتان را خوب‌تر متوجه مي‌شويم. خلاصه مترجم‌ها كه حسابي ترسيده بودند، ديگر حرفي نمي‌زدند. من هم

در پايان گفتم كه فكر مي‌كنم ديدار خوبي بود، هر چند كه خيلي از حرف‌هاي شما را نفهميدم!دست داديم و بيرون آمدم. هنوز چند قدمي

دور نشده بوديم كه ناگهان ديدم عراقي‌ها از كاخ ريختند بيرون و گفتند:« آقاي صحاف با تو كار دارد ومي‌خواهد يك قرار ملاقاتي با هم

بگذاريد.» فرداي آن روز با صحاف ملاقاتكردم و او در كمال ناباوري گفت: «همه چيزهايي كه ديروز به تو گفته شد،اشتباهي ترجمه شد.»

مثلا درباره آن نامه توضيح داد كه ما (يعني عراق) نامه بدون سلام فرستاديم و برگشت خورد. خلاصه اين‌كه صدام با قلدرمآبي خود حرفيزد

كه در مذاكره با وزير امور خارجه كشورش از گفتن آن‎ها پشيمان شده بود.ترس مترجم‌ها هم مزيد بر علت شد و خلاصه افتضاحي شد

براي دولت عراق. البتهكاردار ما در عراق بعدها گفت كه صدام آن دو مترجم بدبخت را پس از آن ديداركشت. صدام با كوچك‎ترين بهانه افراد را

به قتل مي‌رساند، حتي يكي ازشوهرخواهرهايش كه وزير بهداري عراق بود را هم خودش كشت. خدا كمك كرد و ماتوانستيم از آن ديدار

سربلند و البته زنده بيرون بياييم. وقتي به ايران آمدم، به آقاي هاشمي گفتم كه صدام ابتدا چنين حرفي زد و بعد پس گرفت.

روزهاي آخري كه عراق بوديم، من بيماري سختي گرفتم و اصلا نمي‌توانستم ازجا بلند شوم. در همين زمان، وزير بهداشت عراق و

همسرش براي خداحافظي با ماآمدند؛ من كه اصلا نيمه بيهوش بودم و همسرم با آن‎ها صحبت كرد. در آنملاقات همسر وزير بهداشت

عراق، هديه‌اي را به همسر من داد. وقتي از مرزعراق گذشتيم و وارد ايران شديم، همسرم گفت اين‎ها يك هديه هم به من دادندكه هنوز بازش نكردم.

گفتم باز كن ببینيم داخلش چيست؟ باز كرد و ديديم يك دستبند طلا هست و يك كارت كه رويش نوشته بود«هديه از طرف رييس صدام

حسين.» همسرم فكرش را همنمي‌كرد كه اين هديه را صدام داده، عصباني شد و خواست دستبند را از پنجرهبيرون بيندازد. گفتم اموال

دولتي است، اين كار را نكن. وقتي آمديم ايران موضوع اين هديه را به آقاي حبيبي و آقاي هاشمي گفتم و قرار شد كه دستبندرا بفروشيم و پولش را در بودجه وزارتخانه هزينه كنيم.

مدتي پس از بازگشت ما از عراق، يك شب با همسرم در حال رفتن به خانه بوديمكه خانمی چادري، نيمه شب جلوي ما را گرفت.گفت:

«شما با چه حقي رفتي عراق؟»گفتم: «بايد پيامي مي‌بردم، دستور آقاي هاشمي بود.» آن خانم گفت:«مي‌دادند به يك نفر ديگر مي‌بر

د، چرا به تو دادند؟» گفتم: «براي تو چه فرقي مي‌كند؟» گفت: «من وزيرهاي ديگر را نمي‌شناسم، فقط تو را مي‌شناسم!اما از اين‌كه

عكس تو و صدام را كنار هم ديده‌ام، خيلي ناراحتم.» فهميدم همسر شهيد است. چاره‌اي جز عذرخواهي نداشتم.

فرداي آن روز، اين داستان را براي مسئول دفترم تعريف كردم، او هم گفت: «من خجالت كشيدم بگويم، در اين مدت چندين نفر از خانواده

شهدا تماس گرفته‌اندو از تو گلايه كرده‌اند.» به هر حال خودم هم راضي به اين كار نبودم، اماچون دستور نظام بود بايد مثل يك سرباز

اطاعت مي‌كردم. چند عكس از آن ديدارداشتم كه پسرم با ماژيك، عكس‌ صدامش را پاك كرد!

همسر رييس‎جمهور وقت ويزيت مي‌خواهد

هر چند دكتر مرندي، پس از انقلاب بيشتر به كارهايي اجرايي مشغول بوده، اماطبابت هميشه علاقه اول هر پزشكي است و او هم از اين

قاعده مستثنی نيست.اتفاقا خاطره‌هاي شنيدني بسياري هم از برخي بيمارانش دارد. يكي ازجالب‌ترين اين خاطره‌ها را به روايت خودش

بخوانيد:

«در سال‌هاي پايان وزارتم، هر روز در بيمارستان مصطفي خميني(ره) به طبابت مي‌پرداختم و اطفال را معاينه مي‌كردم.

در طول اين سال‌ها، بسياري از بيماران من، فرزندان مسئولان ارشد نظامبودند كه ترجيح مي‌دادند از توانايي من بهره ببرند. هميشه شرمنده مسئولانمي‌شدم، چون مجبور بودند چندين ساعت در نوبت بنشينند تا نوبت‎شان شود.البته هنوز هم هنگام طبابت با چنين مشكلي درگيرم.

يك روز خانمي وارد اتاقم شد و گفت: «آقاي مرندي! وقت گرفتن از شما واقعادشوار است. منشي‌تان مي‌گويد از ساعت يك تا دو براي وقت

گرفتن تلفن كنيد،تا ساعت 12 و 59 دقيقه كه زنگ مي‌زنيم، كسي گوشي را جواب نمي‌دهد، از ساعتیک هم تلفن دفترتان اشغال

مي‌شود تا سه دقيقه بعد كه تلفن آزاد مي‌شود، آنموقع هم منشي مي‌گويد كه ظرفيت تكميل شد و نمي‌توانيم وقت بدهيم. بايدمنتظر

بمانيم تا ساعت يك فردا.» عذرخواهي كردم و گفتم من واقعا بي‌تقصيرم.متأسفانه سكته قلبي كرده‌ام و نمي‌توانم زياد در مطب بمانم.

فرزند آن خانمرا معاينه كردم و نوبت به نفر بعد رسيد كه يكي از مسئولان كشور بود. وارداتاق كه شد به من گفت: «آقاي مرندي! همسر

رييس‎جمهور هم مشتري شما بود وما خبر نداشتيم؟» تعجب كردم و گفتم نه! گفت: «همين خانمي كه الان بيرونرفت، همسر آيت‌ا...

خامنه‌اي بود.» گفتم در پرونده ايشان نوشته خانم حسيني.

تازه فهميدم كه ايشان براي آن‌كه شناخته نشود، خودش را حسيني معرفيمي‌كند. ياد حرف‌هايش افتادم كه گلايه مي‌كرد از وقت

گرفتن. كلي پيش خودمشرمنده شدم. دفعه بعد كه ايشان به مطب من آمد، يك‎دفعه سئوال كردم: «شماخانم خامنه‌اي هستيد؟»

تعجب كرد و گفت بله. گفتم پس چرا خودتان را معرفينكرديد؟ گفت: «چه ضرورتي داشت كه معرفي كنم؟» گفتم: «از اين به بعد به

مسئول دفترم مي‌سپارم شما را بدون وقت قبلي به مطب راهنمايي كند. همسررييس‎جمهور كه نبايد چنين مشكلاتي داشته باشد.»

همسر آقا به‎شدت ناراحت شدو گفت: «لطفا چنين دستوري ندهيد كه به هيچ وجه قبول نمي‌كنم. من هيچ فرقيبا اين مردم كه

ساعت‌ها در مطب شما منتظر مي‌مانند، ندارم. مثل هميشه زنگمي‌زنم و اگر توانستم وقت مي‌گيرم، اگر هم نشد روز بعد. خدا بزرگ

است.» آنروز فهميدم كه خانواده آيت‌ا... خامنه‌اي چقدر مردمي‌اند.»

فارس ----
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 830
تاریخ عضویت: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ
محل اقامت: باختران
سپاس‌های ارسالی: 309 بار
سپاس‌های دریافتی: 2025 بار
تماس:

Re: روایت جالب دکتر مرندی از ملاقات با صدام + عکس

پست توسط ali1371 »

عالی بود ولی دیدار اقای دکتر مرندی با ان ملعون چه سالی اتفاق افتاده
  که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود
یاسرعرفات
 
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
Major
Major
پست: 253
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵, ۲:۴۳ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 671 بار
سپاس‌های دریافتی: 660 بار

Re: روایت جالب دکتر مرندی از ملاقات با صدام + عکس

پست توسط F-14 Fan »

«اين‎جا عراق است يا كشورهاي اسلامي؟ ماداريم درباره عراق صحبت مي‌كنيم.»
چقدر خنديدم از اين جواب صدام ملعون. از ته دل خنديدم.

خوب تا حدودي راست ميگفته. در جلسه خصوصي انتظار ميره كه دکتر مرندی رك و راست در مورد ايران و روابطش با عراق صحبت بكنه نه اينكه غير مستقيم به گروهي از كشورها (كشورهاي اسلامي) اشاره بكنه.
البته من با ان همسر شهيد موافقم و ديدار يا دعوت از صدام اصلا مفهومي نداشته.

در متن به كنفرانس سران كشورهاي اسلامي اشاره شده كه در ايران سال 1376 برگزار شد.
احتمالا داستان اين سفر و دعوت و ديدار دكتر مرندي با صدام مربوط به سال 1375 (1996) است كه اقاي رفسنجاني هنوز رييس جمهور بودند.
خلاصه خيلي جالب بود.
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”