

سنترال من ومحمد را باهم آشنا کرد ولی خیلی زود با هم دوستانی خوب شدیم و حتی یکباری هم که پای کوه عظیمیه کرج همدیگر را دیدیم انگار 10 سال است با هم رفیقیم..دو تاییمون خاکی و ساده و راحت و به سرعت صمیمی شدیم..از آن پس هر از چند گاهی اذیتش می کردم و سر به سرش میذاشتم و او نیز به همچنین..ولی همیشه جویای احوال پدرش بودم...سایه غم پنهان در پس چهره شاد و شوخ محمد برای آدمی مثل من تشخیصش زیاد سخت نبود و همون بار اولی که دیدمش بهش گقتم!
ساعتها گوشی ام خاموش بود...ظهر امروز روشنش کردم...اس ام اس محمد 1985 را دیدم...نوشته بود پدرم از درد راحت شد..کوتاه و مختصر..باهاش حرف زدم و گفت بابا در همدان منتظر من بود و تا رسیدم رفت!
گویا امسال سال رفتن هاست...تاکنون چندین عزیز را از دست دادم...
محمد شاید نتونم درست درکت کنم ولی در غمت شریکم رفیق
شرمنده که نمی تونم بیام کرج مراسم از همین جا فاتحه میفرستم و طلب آمرزش..انشالله سایه مادر و برادرت سالها مستدام بمونه
ای بود و پناهی بود و نیست........شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست
سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد.....سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر.........." هست " ناگه " نیست" گردد در نظر
باورم شد ، این من ناباورم.............روی دوش خویش او را می برم!
می برم او را که آورده مرا............پاس ایامی که پرورده مرا
می برم در خاک مدفونش کنم.........از حساب خویش بیرونش کنم
راست میگویم جز این منظور نیست....چشم شاعر از حواشی دور نیست
مثل من ده ها تن دیگر به راه...........جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه
منتظر تا بارشان خالی شود..............نوبت نشخوار و نقالی شود
هر یکی همصحبتی پیدا کند..........صحبت از هر جا به جز اینجا کند
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر .......خوش به حالت ، خوش به حالت ای
.
.
روحش شاد









