یک حکایت پند آموز

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1930
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۹, ۹:۰۱ ب.ظ
محل اقامت: IRAN
سپاس‌های ارسالی: 2144 بار
سپاس‌های دریافتی: 7633 بار
تماس:

یک حکایت پند آموز

پست توسط HORLIKAN »

در این حکایت قدیمي به دنبال نام دقیق قهرمان و زمان ومكان وقوع ان نباشید بلکه به دنبال پیام ان باشيد اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران حمله میكند با کمال تعجب می بیند ، دروازه شهر باز است و با اینکه خبر حمله او پیچیده بوده مردم زندگی عادی خود را داشتند .اين امر باعث حیرت اسکندر می شود . اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را می کشد و زیر گردن یکی از مردان شهر می گذارد می گوید من اسکندر هستم !
مرد با خونسردی جواب می دهد " من هم ابن عباس هستم"
اسکندر با خشم می گوید من اسکندرمقدونی ام انکه شهرها را به اتش کشیده ، چرا از من نمی ترسی ؟
مرد می گوید من فقط از خدا می ترسم .
اسکندر به ناچار می پرسد پادشاه شما کیست ؟
مرد می گوید : ما پادشاه نداریم
اسکندر می گوید رهبرتان ؟ بزرگتان ؟
مرد می گوید ما فقط يك ریش سفید داریم که ان طرف شهر زندگی می کند.
اسکندر با سران خود به ان طرف می رود و در میانه راه با حیرت چاله های را می نگرد که مانند قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود.
لحظاتی بعد به قبرستان می رسند ، اسکندر با تعجب می بیند که روی سنگ قبر نوشته " ابن علی 1 ساعت زندگی کرد و مرد"

روي سنگ بعدي ابن یوسف 10 دقیقه زندگی کرد و مرد وهمينطور الي اخر....
سپس به جایگاه ریش سفید می رسد پیرمردی سپید موی و لاغر در چادر نشسته و عده ای دور اویند.
اسکندر جلو می رود می گوید تو بزرگ این مردم هستی ؟
پیرمرد می گوید : بله من خدمتگزار این مردم هستم !
اسکندر می گوید اگر بخواهم تو را بکشم چه می کنی ؟
پیرمرد می گوید : خوب بکش خواست خداوند این است که به دست تو کشته شوم !
اسکند می گوید : پس تو را نمی کشم تا به خدایت ثابت کنم که زندگی ات در دست من است .
پیرمرد می گوید : با زهم خواست خدایم این است که زنده بمانم و بارگناهم در این دنیا افزوده شود/
اسکند ر سردگم و متحیر می گوید : ای پیرمرد تو را نمی کشم ولی شرط دارم
پیرمرد می گوید : اگر می خواهی مرا بکش ولی شرط را نمی پذیرم
اسکندر به ناچار می گوید دو سوال دارم
پیرمرد می گوید بپرس
اسکندر می گوید چرا جلوی هر خانه يك چاله شبیه قبر است ؟
پیرمرد می گوید : علتش ان است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می ایم به خود می گوئیم : فلانی عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگ برای هر روز ما می باشد !
اسکندر می پرسد: چرا رو ی سنگ قبرها نوشته شده فلانی 10 دقیقه يا 1 ساعت زندگی کرد و مرد
پیرمرد جواب می دهد : وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می رسد بالای سرش می رویم و خوب می دانیم که واپسین لحظات عمر پرده های از جلوی چشم انسان برداشته می شود و او دیگردر شرایط دروغ گفتن نیست .
از او چند سئوال می کنیم :
- چه علمی اموختی ؟ و چه قدر اموختن ان به طول انجامید
- چه هنری اموختی ؟ و چه قدراموختن ان به طول انجامید
- برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی ؟
و او در حال احتضار مثلا می گوید 1 ماه هر روز یک ساعت علم اموختم یا برای یاد گیری هنر 1هفته هر روز 1 ساعت تلاش کردم
یا اگر خیر و خوبی کردم همه در جمع مردم بود و ان هم از روی ریا ! ولی یک شب برای همسایه ام که می دانستم گرسنه است نان خریدم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم !
بعد از ان که ان شخص مرد مدت زمانی که به کسب علم ، هنر ، مردم و ... پرداخته بوئد محاسبه می کردیم و بر سنگ قبرش می نوشتیم.
" ابن یوسف 1 ساعت زندگی کرد و مرد"
بدین سان زندگی ما زمانی نام حقیقی می گیرد که بر سه بستر علم / هنر /مردم مصرف شده باشد که باقی همه خسران است و نام زندگی بران نتوان نهاد
بزرگ ترين گناه ترس است .

امام علي (عليه السلام)

________________________



 
 
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 440
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹, ۱۱:۲۸ ق.ظ
محل اقامت: کهکشان راه شیری پلاک 12
سپاس‌های ارسالی: 650 بار
سپاس‌های دریافتی: 1785 بار
تماس:

Re: یک حکایت پند آموز

پست توسط kalafe2006 »

زمان حمله اسکندر که اسم عربی در ایران رواج نداشت شاید اسکندرش بعد از اعراب حمله کرده ؟؟!! ( فقط جهت مزاح بخاطر اولین جمله پست بود :grin: :razz: :razz: )
آدمهای بزرگ، کسانیکه خود بسیارند، نیازی به هموطن ندارند.
کسانیکه خود آزادند از زندان به ستوه نمی‌آیند.

آدمهای حقیرند که به ازدحام محتاجند.

دکتر علی شریعتی
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”