یادش بخیر دوران دبیرستان.
در مدرسه مان , بنده به نوعی دانش آموز درجه یک از نظر درسی و اخلاقی به حساب می اومدم.
انصافا درسم خوب بود و خوب رفتارم هم با دیدگران محترمانه.
اما چه کسی می دانست مغز متفکر شرارت در کلاسمان من و دو دوست دیگرم که همچون من وضعیت تحصیلی خوبی دارند می باشد. یکی از دوستانم را به اسم "جنازه" صدا می کردیم.
خداییش هرکسی می دید می گفت این طرف راه به زور میره...البته الآن ماشاالله خوب شده.
ما دیگه کاری نبود انجام ندیم.
از سوراخ کردن دیوار مدرسه با کلید و رسیدن به آجر تا زدن کلنگی که برای تعمیر کلاس کناری در محوطه سالن ولو بود.
سربه نیست کردن همه تخت پاکن ها و ریختن در کلاس کامپیوتر که همه مسئولان را عاصی کرده بود.
گذاشتن آهنگ خفن در ضبط مدرسه در طی دهه فجر به جای سرود های انقلاب!!!
برداشتن و سربه نیست کردن دفترهای کلاسی همه پایه ها 15 روز مانده به امتحانات پایان ترم.
سربه نیست کردن تمام دفاتر انظباطی مدرسه قبل پایان سال...
سر به نیست کردن لیست ارسالی نمرات مستمرسه ساعت قبل از ارسال به منطقه برای امتحانات نهایی سال سوم!!!!!
امتحان ورزش و تحویل همه وسایل ورزشی مورد نیاز برای امتحان به نانخشکی محله از پشت مدرسه!!!!
سربه سر ناظمان مدرسه گذاشتن.
آوردن میزهای کلاسی به وسط حیاط برای نشان دادن اعتراضی کاملا ساختگی...
زدن کروات در مدرسه...
درگیری با نظامان...
انحلال کلاس به بهانه ها گوناگون...
تازه مدرسه غیراتفاعی بود و مدیر آن هم کاملا منضبط...اوضاع این گونه شد...وگرنه...
و...
همه اینها به نوعی آتشش از گور بنده و بچه درس خوان ها بلند می شد...
عجب سالهایی بود...
