خدمات متقابل اسلام و ایران
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
خدمات متقابل اسلام و ایران
می خوام تو این تاپیک مختصری از کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران استاد شهید مطهری رو قرار بدم.
من بدون دخل و تصرف فقط قسمت های انتخابی کتاب رو قرار می دم. امیدوارم مفید واقع بشه.
کتاب دارای سه بخش کلی است که به شرح زیر می باشد:
1- اسلام و مسئله مليت
2- خدمات اسلام به ايران
3- خدمات ايران به اسلام
که به ترتیب مطرح خواهد شد.
دوستان می تونن نسخه PDF رو از اینجا بگیرن
[External Link Removed for Guests]
و نسخه HTML
[External Link Removed for Guests]
من بدون دخل و تصرف فقط قسمت های انتخابی کتاب رو قرار می دم. امیدوارم مفید واقع بشه.
کتاب دارای سه بخش کلی است که به شرح زیر می باشد:
1- اسلام و مسئله مليت
2- خدمات اسلام به ايران
3- خدمات ايران به اسلام
که به ترتیب مطرح خواهد شد.
دوستان می تونن نسخه PDF رو از اینجا بگیرن
[External Link Removed for Guests]
و نسخه HTML
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
مقدمه
...ما هر چه بيشتر در اين زمينه مطالعه كرديم بيشتر به اين نكته برخورديم كه مسائل مشترك اسلام و ايران هم برای اسلام افتخار آميز است، هم برای ايران. برای اسلام به عنوان يك دين كه به حكم محتوای غنی خود ملتی باهوش و متمدن و صاحب فرهنگ را شيفته خويش ساخته است . و برای ايران به عنوان يك ملت كه بحكم روح حقيقت خواه و بی تعصب فرهنگ دوست خود بيش از هر ملت ديگر در برابر حقيقت خضوع كرده و در راهش فداكاری نموده است .
و باز از نكاتی كه ضمن مطالعاتم برخوردم اين بود كه در اين زمينه بيش از آنچه تصور میكردم قلب و تحريف صورت میگيرد و سعی میشود روابط ايران و اسلام بر خلاف آنچه بوده است معرفی شود. در ايران اسلامی جرياناتی رخ داده است . برخی از آن جريانات دستاويزی برای بعضی از مستشرقين و غير آنان شده است كه آنها را به عنوان يك " مقاومت " و عكس العمل مخالف روح ايرانی در برابر اسلام معرفی كنند. از قبيل نهضتهای شعوبی ، زبان فارسی ، تصوف و حتی تشيع ، همچنانكه برخی شخصيتها به عنوان مظهری از اين مقاومت معرفی شده و میشوند از قبيل حكيم ابوالقاسم فردوسی حماسه سرای عظيم ايران و فيلسوف بزرگ شيخ شهاب الدين سهروردی معروف به شيخ اشراق .
امروز در قالبهای ملی و مصالح و منافع مليتهايی معين عنوان میشود ناسيوناليسم يا مليتخواهی رايجترين و پر خريدارترين مكتب روز گرديده حتی ايدئولوژيهای اجتماعی و سياسی كه در اصل مغاير با رنگ ملی بودهاند ، اگر حركت و جنبشی را پايه گذاری كرده اند ، باز به نهضت خود رنگ ملی و ناسيوناليستی میدهند .برای ما ايرانيها نيز ، از طرف ديگر ، مسئله مليت يك موضوع روز است. ما گرچه مليت و وطنمان در معرض هجوم و تجاوزی قرار نگرفته است ، معذلك ، اختلاف و تناقضی در تلقی افراد نسبت به مليت ايرانی وجود دارد . در حال حاضر ، دو عنصر نژادی و اسلافی مربوط به ما قبل چهارده قرن اخير و ديگری عنصر فكری و مذهبی و سنن اجتماعی و فرهنگ مربوط به اين چهارده قرن . ما ، به لحاظ ريشه های طبيعی و نژادی به اقوام آريايی وابستگی داريم ، و از لحاظ ساختمان فكری و فرهنگی و سنن و نهادهای اجتماعی به اسلام ، كه از ناحيه ای غير از نژاد آريايی آمده است . اگر قرار باشد كه در تعريف و تمايز يك مليت به عنصر نژاد و اسلاف دور اصالت بدهيم: راه و روش و آينده ما ملت ، در شرايط حاضر ، چيزی خواهد بود ، و اگر عنصر نهادهای اجتماعی و نظام فكری چهارده قرن اخير را در تعريف مليت اولويت دهيم ، خط مشی و آينده ما چيز ديگری خواهد بود . اگر در تعيين حدود مليت ايرانی عنصر آريايی اساس قرار گيرد نتيجه و حاصلش ، در آخرين تحليل ، نزديكی و خويشاوندی با جهان غرب است ، و اين خويشاوندی و نزديكی برای خود آثار و تبعاتی در خط مشی ملی و سياسی ما دارد كه عمده آن بريدن از همسايگان و ملل اسلامی غير آريايی و گرايش به سوی اروپا و غرب است ، در اين صورت ، غرب استعمارگر برای ما خودی ميشود و اعراب مسلمان نسبت به ما بيگانه . و به عكس ، اگر نظام فكری و مسلكی و نهادهای اجتماعی چهارده قرن اخير را ملاك مليت خود قرار دهيم ، تكليف و خط مشی ديگری برايمان پيدا میشود . و آن وقت عرب و ترك و هندو و اندونزی و چينی مسلمان نسبت به ما خودی و غرب غير مسلمان ، بيگانه میشود .
پس بحث در مليت ، يك بحث آكادميك خالص نيست ، بحثی است واقعی و مرتبط با رفتار و خط مشی و سرنوشت و آينده يك واحد اجتماعی و سياسی كه امروزه ملت ايران نام دارد ، و جا دارد كه مطرح گردد و دنبال شود .
...ما هر چه بيشتر در اين زمينه مطالعه كرديم بيشتر به اين نكته برخورديم كه مسائل مشترك اسلام و ايران هم برای اسلام افتخار آميز است، هم برای ايران. برای اسلام به عنوان يك دين كه به حكم محتوای غنی خود ملتی باهوش و متمدن و صاحب فرهنگ را شيفته خويش ساخته است . و برای ايران به عنوان يك ملت كه بحكم روح حقيقت خواه و بی تعصب فرهنگ دوست خود بيش از هر ملت ديگر در برابر حقيقت خضوع كرده و در راهش فداكاری نموده است .
و باز از نكاتی كه ضمن مطالعاتم برخوردم اين بود كه در اين زمينه بيش از آنچه تصور میكردم قلب و تحريف صورت میگيرد و سعی میشود روابط ايران و اسلام بر خلاف آنچه بوده است معرفی شود. در ايران اسلامی جرياناتی رخ داده است . برخی از آن جريانات دستاويزی برای بعضی از مستشرقين و غير آنان شده است كه آنها را به عنوان يك " مقاومت " و عكس العمل مخالف روح ايرانی در برابر اسلام معرفی كنند. از قبيل نهضتهای شعوبی ، زبان فارسی ، تصوف و حتی تشيع ، همچنانكه برخی شخصيتها به عنوان مظهری از اين مقاومت معرفی شده و میشوند از قبيل حكيم ابوالقاسم فردوسی حماسه سرای عظيم ايران و فيلسوف بزرگ شيخ شهاب الدين سهروردی معروف به شيخ اشراق .
امروز در قالبهای ملی و مصالح و منافع مليتهايی معين عنوان میشود ناسيوناليسم يا مليتخواهی رايجترين و پر خريدارترين مكتب روز گرديده حتی ايدئولوژيهای اجتماعی و سياسی كه در اصل مغاير با رنگ ملی بودهاند ، اگر حركت و جنبشی را پايه گذاری كرده اند ، باز به نهضت خود رنگ ملی و ناسيوناليستی میدهند .برای ما ايرانيها نيز ، از طرف ديگر ، مسئله مليت يك موضوع روز است. ما گرچه مليت و وطنمان در معرض هجوم و تجاوزی قرار نگرفته است ، معذلك ، اختلاف و تناقضی در تلقی افراد نسبت به مليت ايرانی وجود دارد . در حال حاضر ، دو عنصر نژادی و اسلافی مربوط به ما قبل چهارده قرن اخير و ديگری عنصر فكری و مذهبی و سنن اجتماعی و فرهنگ مربوط به اين چهارده قرن . ما ، به لحاظ ريشه های طبيعی و نژادی به اقوام آريايی وابستگی داريم ، و از لحاظ ساختمان فكری و فرهنگی و سنن و نهادهای اجتماعی به اسلام ، كه از ناحيه ای غير از نژاد آريايی آمده است . اگر قرار باشد كه در تعريف و تمايز يك مليت به عنصر نژاد و اسلاف دور اصالت بدهيم: راه و روش و آينده ما ملت ، در شرايط حاضر ، چيزی خواهد بود ، و اگر عنصر نهادهای اجتماعی و نظام فكری چهارده قرن اخير را در تعريف مليت اولويت دهيم ، خط مشی و آينده ما چيز ديگری خواهد بود . اگر در تعيين حدود مليت ايرانی عنصر آريايی اساس قرار گيرد نتيجه و حاصلش ، در آخرين تحليل ، نزديكی و خويشاوندی با جهان غرب است ، و اين خويشاوندی و نزديكی برای خود آثار و تبعاتی در خط مشی ملی و سياسی ما دارد كه عمده آن بريدن از همسايگان و ملل اسلامی غير آريايی و گرايش به سوی اروپا و غرب است ، در اين صورت ، غرب استعمارگر برای ما خودی ميشود و اعراب مسلمان نسبت به ما بيگانه . و به عكس ، اگر نظام فكری و مسلكی و نهادهای اجتماعی چهارده قرن اخير را ملاك مليت خود قرار دهيم ، تكليف و خط مشی ديگری برايمان پيدا میشود . و آن وقت عرب و ترك و هندو و اندونزی و چينی مسلمان نسبت به ما خودی و غرب غير مسلمان ، بيگانه میشود .
پس بحث در مليت ، يك بحث آكادميك خالص نيست ، بحثی است واقعی و مرتبط با رفتار و خط مشی و سرنوشت و آينده يك واحد اجتماعی و سياسی كه امروزه ملت ايران نام دارد ، و جا دارد كه مطرح گردد و دنبال شود .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
تاريخچه و سابقه
مفهوم ناسيوناليسم ، با شكل فعلی و مرسومش در جهان از اوائل قرن نوزدهم در آلمان پيدا و مطرح شد و اصولا يكی از تبعات و واكنش هايی است كه در برابر انقلاب كبير فرانسه ، در اروپا به وجود آمد.
انقلاب كبير فرانسه ، خود واكنش و عصيانی بود در برابر طرز فكر اشرافی كهن كه بكلی برای توده مردم و عامه خلق ارزشی قائل نبود . از آن زمان به بعد بود كه تم اصلی در سخنان گويندگان و آثار نويسندگان و فلاسفه ، " ملت " و توده مردم گرديد و آزادی و برابری آحاد آن . آزادی و برابری ، كه تنظيم كنندگان اعلاميه حقوق بشر مدعی به ارمغان آوردن آن برای بشريت بودند ، در ذات خود مرز و مليتی نمی شناخت . بدان جهت بود كه شعاع انقلاب فرانسه ، به زودی و در عرض يك دهه ، از مرزهای فرانسه گذشت و اروپا را فرا گرفت ، و بيش از همه آلمان را . در آلمان ، فلاسفه سياسی و نويسندگان ، آنچنان شايق و شيفته افكار آزاديخواهانه شدند كه خود را بطور دربست ، وقف نشر و تبليغ آن كردند . " فيخته " فيلسوف آلمانی ، از پيشروان اين شوق و انتشار بود . به زودی بر آلمانيها چنين معلوم شد كه آزادی ادعا شده در اعلاميه حقوق بشر در آلمان مخصوص خود فرانسويها شده و مردم آلمان را از آن سهمی نيست . فيخته اولين كسی بود كه در برابر اين تبعيض فرياد اعتراض برداشت . او ضمن چهارده كنفرانس مشهور خود كه در آكادمی برلين ايراد كرد ، به عنوان عصيان و اعتراض بر اين استثنا و واكنش عليه " فرانسوی " بودن آزادی و برابری ، داستان " ملت آلمانی " را به عنوان يك واحد واقعی و تفكيك ناپذير پيش كشيد كه بنا به ويژگی نژادی ، جغرافيايی و زبان و فرهنگ و سنن خود ، دارای " نبوغ ذاتی " و استقلال و حيثيت مخصوص به خود است . بدين ترتيب ، ناسيوناليسم آلمان ، كه بعدها زاييده تز ناسيوناليسم در دنيا گرديد ، به وجود آمد.
ناسيوناليسم يا ملت گرايی ، در انديشه واضعان غربيش ، يعنی مردمی را كه در قالب مرزهای جغرافيايی معين ، نژاد و سابقه تاريخی و زبان و فرهنگ و سنن واحد گرد آمدهاند ، به عنوان يك واحد تفكيك ناپذير مبنا و اصل قرار دادن و آنچه را در حيطه منافع و مصالح و حيثيت و اعتبار اين واحد قرار گيرد خودی و دوست دانستن و بقيه را بيگانه و دشمن خواندن.
در قرن نوزدهم ، سه واكنش يا گرايش اساسی در برابر شعارهای انقلاب فرانسه ظهور كرد :
1- واكنش ناسيوناليستی
2- واكنش محافظه كاری
3- واكنش سوسياليسم
دو گرايش نخستين را ، فلاسفه سياسی ، منحرف از اصول يا ضد انقلابی و گرايش سومين را ، عدالت طلبانه خواندهاند. ناسيوناليسم پس از فيخته ، متفكرانی چون شارل موراس و بارس را داشت كه روی هم ، افكار و عقايد ناسيوناليستی ، كشورهای گوناگون اروپا را تدوين و تنظيم كردند . موراس ، فكر " واحد ملی تفكيك ناپذير " را تا آنجا پيش برد كه برای مجموعه ملت يك شخصيت واقعی حاكم بر شخصيت و اراده فرد قائل شد . و اين شخصيت جمع را در وجود دولت پياده كرد . همين فكر بود كه منشأ پيدايش رژيمهای توتاليتر ، و مرام نازی در آلمان و فاشيسم در ايتاليا گرديد .
از آن پس ، سراسر قرن نوزدهم تا نيمه اول قرن بيستم ، دوران ظهور و بروز و تكامل افكار ناسيوناليستی در جوامع اروپايی گرديد . گرايش های سوسياليستی يا محافظه كاری در اروپا ، گرچه در زمينه های اجتماعی و سياسی روی افكار روشنفكران آثار فراوانی گذاشت معذلك رنگ ناسيوناليستی دولتهای اروپايی آنچنان شديد بود كه هرگونه رنگ ديگر را ، اعم از رنگ ليبرال ، رنگ كنسرواتيسم يا رنگ سوسياليستی ماركس را تحت الشعاع قرار داد . همين ناسيوناليسم ملتهای اروپايی بود كه در شكل افراطی خود ، به صورت نژاد پرستی و راسيسم جلوه كرد و دو جنگ جهانی را به وجود آورد.
بالاتر از آن ، همين ناسيوناليسم اروپايی بود كه عليرغم همه شعارهای آزادی و برابری نوع انسان ، استعمار ملل شرق و آفريقا و آمريكای جنوبی را توجيه و تصديق كرد ، و قرن نوزدهم و نيمه قرن بيستم يا دوران شدت وحدت استعمار اروپا در آسيا و آفريقا مرادف و همزمان با تجلی و توسعه افكار ناسيوناليستی بود . نويسندگان و محققان غرب ، بر اساس همين افكار ، نهضت ها و جنبشهای ملی ديگر را نيز ناسيوناليستی میخوانند و روشنفكران و متفكران شرقی و آفريقايی نيز با الهام و تعليم از فرهنگ غربی ، اين نام و عنوان را بر حركت مردم خود میپذيرند و همان معيارهايی را كه غربيان برای جدايی و تمايز ملتهايشان بر شمردهاند ، برای ملت خود بازگو میكنند .
اگر چه از انتهای جنگ جهانی دوم به بعد ناسيوناليسم و ملت ستايی كشورهای اروپايی ، لااقل در سطح منافع اقتصادی و استعماری و تا حدودی در زمينه های اجتماعی ، جای خود را به اتحاد و منطقه گرايی داده است ، معذلك در هر يك از كشورهای اروپای غربی و آمريكای شمالی ، به بازديد كنندگان و دانشجويان شرقی و آفريقايی ، رنگهای ملی خود را تبليغ میكنند و بدانان میفهمانند كه هنوز ناسيوناليسم است كه به مردم غرب و به فرهنگ آن حيات و حركت میبخشد ، تا آنان هم وقتی به كشور خود بازگشتند اين فكر را حفظ و به مردم خود تبليغ و تفهيم كنند تا كشورهای دنيای سوم هر يك جدا جدا و تحت عنوان مليت و نژاد و زبان و اسلاف خود ، با همسايه ها و همپايه های خويش و با ملل ديگری كه چون خود آنها درد استعمار غرب را دارند به مقابله و رقابت و ناسازگاری برخيزند . كشورهای غرب با همه قدرت و سيطره فرهنگی و سياسی و اقتصاديشان با هم متحد و يك صف میشوند ، ولی در دنيای سوم ، ملتها با همه نابسامانيها و ضعف سياسی و فرهنگی و اقتصاديشان ، جدا از هم زندگانی كنند .
ببينيم آيا بين واحدهای اجتماعی بشر تمايز و مرزی قائل شدن ، اصالت و حقيقتی مطابق با واقع دارد يا نه ، و اگر دارد آيا معيارهای مرزبندی همانهاست كه ناسيوناليسم غربی به ما میآموزد ؟
پيدا شدن و تولد ناسيوناليسم ملتها كاملا مصادف با زمانی بوده است كه توده مردمی يك احساس درد يا خلاء عمومی و مشترك كردند ، ناسيوناليسم آلمانی همان زمان متولد شد كه از تبعيضها و دخالت فرانسويان احساس درد كردند ، ناسيوناليسم ايتاليا يا مجار يا هند يا هندوچين و الجزاير نيز زمانی به وجود آمدند كه يك احساس خلاء و درد ، همه يا اكثريتی از مردم را فرا گرفت .
محققان غربی تاريخ ايران میگويند در حقيقت ناسيوناليسم يا احساس جمعی مليت در ايران از زمانی متولد شد كه نهضت تحريم تنباكو به راه افتاد ، يعنی آن زمان كه جماعتی از مردم ايران احساس درد استعمار كردند . پس وجدان جمعی و احساس مليت يا ناسيوناليسم ، در ميان جماعتی از مردم ، زمانی متولد میشود كه درد و طلب مشتركی در آن جمع به وجود آمده باشد ، اين طلب مشترك آنان میباشد كه آرمان جمعشان را میسازد ، و به دنبال همان است كه به حركت در میآيند و جهاد و مبارزه میكنند و متحمل رنج و محروميت میشوند و بعدا نيز به وجدان جمعی آنان قوام و دوام بيشتری میدهد و ميان ايشان علايق و روابط قلبی و يكپارچگی ملی ايجاد میكند .
مفهوم ناسيوناليسم ، با شكل فعلی و مرسومش در جهان از اوائل قرن نوزدهم در آلمان پيدا و مطرح شد و اصولا يكی از تبعات و واكنش هايی است كه در برابر انقلاب كبير فرانسه ، در اروپا به وجود آمد.
انقلاب كبير فرانسه ، خود واكنش و عصيانی بود در برابر طرز فكر اشرافی كهن كه بكلی برای توده مردم و عامه خلق ارزشی قائل نبود . از آن زمان به بعد بود كه تم اصلی در سخنان گويندگان و آثار نويسندگان و فلاسفه ، " ملت " و توده مردم گرديد و آزادی و برابری آحاد آن . آزادی و برابری ، كه تنظيم كنندگان اعلاميه حقوق بشر مدعی به ارمغان آوردن آن برای بشريت بودند ، در ذات خود مرز و مليتی نمی شناخت . بدان جهت بود كه شعاع انقلاب فرانسه ، به زودی و در عرض يك دهه ، از مرزهای فرانسه گذشت و اروپا را فرا گرفت ، و بيش از همه آلمان را . در آلمان ، فلاسفه سياسی و نويسندگان ، آنچنان شايق و شيفته افكار آزاديخواهانه شدند كه خود را بطور دربست ، وقف نشر و تبليغ آن كردند . " فيخته " فيلسوف آلمانی ، از پيشروان اين شوق و انتشار بود . به زودی بر آلمانيها چنين معلوم شد كه آزادی ادعا شده در اعلاميه حقوق بشر در آلمان مخصوص خود فرانسويها شده و مردم آلمان را از آن سهمی نيست . فيخته اولين كسی بود كه در برابر اين تبعيض فرياد اعتراض برداشت . او ضمن چهارده كنفرانس مشهور خود كه در آكادمی برلين ايراد كرد ، به عنوان عصيان و اعتراض بر اين استثنا و واكنش عليه " فرانسوی " بودن آزادی و برابری ، داستان " ملت آلمانی " را به عنوان يك واحد واقعی و تفكيك ناپذير پيش كشيد كه بنا به ويژگی نژادی ، جغرافيايی و زبان و فرهنگ و سنن خود ، دارای " نبوغ ذاتی " و استقلال و حيثيت مخصوص به خود است . بدين ترتيب ، ناسيوناليسم آلمان ، كه بعدها زاييده تز ناسيوناليسم در دنيا گرديد ، به وجود آمد.
ناسيوناليسم يا ملت گرايی ، در انديشه واضعان غربيش ، يعنی مردمی را كه در قالب مرزهای جغرافيايی معين ، نژاد و سابقه تاريخی و زبان و فرهنگ و سنن واحد گرد آمدهاند ، به عنوان يك واحد تفكيك ناپذير مبنا و اصل قرار دادن و آنچه را در حيطه منافع و مصالح و حيثيت و اعتبار اين واحد قرار گيرد خودی و دوست دانستن و بقيه را بيگانه و دشمن خواندن.
در قرن نوزدهم ، سه واكنش يا گرايش اساسی در برابر شعارهای انقلاب فرانسه ظهور كرد :
1- واكنش ناسيوناليستی
2- واكنش محافظه كاری
3- واكنش سوسياليسم
دو گرايش نخستين را ، فلاسفه سياسی ، منحرف از اصول يا ضد انقلابی و گرايش سومين را ، عدالت طلبانه خواندهاند. ناسيوناليسم پس از فيخته ، متفكرانی چون شارل موراس و بارس را داشت كه روی هم ، افكار و عقايد ناسيوناليستی ، كشورهای گوناگون اروپا را تدوين و تنظيم كردند . موراس ، فكر " واحد ملی تفكيك ناپذير " را تا آنجا پيش برد كه برای مجموعه ملت يك شخصيت واقعی حاكم بر شخصيت و اراده فرد قائل شد . و اين شخصيت جمع را در وجود دولت پياده كرد . همين فكر بود كه منشأ پيدايش رژيمهای توتاليتر ، و مرام نازی در آلمان و فاشيسم در ايتاليا گرديد .
از آن پس ، سراسر قرن نوزدهم تا نيمه اول قرن بيستم ، دوران ظهور و بروز و تكامل افكار ناسيوناليستی در جوامع اروپايی گرديد . گرايش های سوسياليستی يا محافظه كاری در اروپا ، گرچه در زمينه های اجتماعی و سياسی روی افكار روشنفكران آثار فراوانی گذاشت معذلك رنگ ناسيوناليستی دولتهای اروپايی آنچنان شديد بود كه هرگونه رنگ ديگر را ، اعم از رنگ ليبرال ، رنگ كنسرواتيسم يا رنگ سوسياليستی ماركس را تحت الشعاع قرار داد . همين ناسيوناليسم ملتهای اروپايی بود كه در شكل افراطی خود ، به صورت نژاد پرستی و راسيسم جلوه كرد و دو جنگ جهانی را به وجود آورد.
بالاتر از آن ، همين ناسيوناليسم اروپايی بود كه عليرغم همه شعارهای آزادی و برابری نوع انسان ، استعمار ملل شرق و آفريقا و آمريكای جنوبی را توجيه و تصديق كرد ، و قرن نوزدهم و نيمه قرن بيستم يا دوران شدت وحدت استعمار اروپا در آسيا و آفريقا مرادف و همزمان با تجلی و توسعه افكار ناسيوناليستی بود . نويسندگان و محققان غرب ، بر اساس همين افكار ، نهضت ها و جنبشهای ملی ديگر را نيز ناسيوناليستی میخوانند و روشنفكران و متفكران شرقی و آفريقايی نيز با الهام و تعليم از فرهنگ غربی ، اين نام و عنوان را بر حركت مردم خود میپذيرند و همان معيارهايی را كه غربيان برای جدايی و تمايز ملتهايشان بر شمردهاند ، برای ملت خود بازگو میكنند .
اگر چه از انتهای جنگ جهانی دوم به بعد ناسيوناليسم و ملت ستايی كشورهای اروپايی ، لااقل در سطح منافع اقتصادی و استعماری و تا حدودی در زمينه های اجتماعی ، جای خود را به اتحاد و منطقه گرايی داده است ، معذلك در هر يك از كشورهای اروپای غربی و آمريكای شمالی ، به بازديد كنندگان و دانشجويان شرقی و آفريقايی ، رنگهای ملی خود را تبليغ میكنند و بدانان میفهمانند كه هنوز ناسيوناليسم است كه به مردم غرب و به فرهنگ آن حيات و حركت میبخشد ، تا آنان هم وقتی به كشور خود بازگشتند اين فكر را حفظ و به مردم خود تبليغ و تفهيم كنند تا كشورهای دنيای سوم هر يك جدا جدا و تحت عنوان مليت و نژاد و زبان و اسلاف خود ، با همسايه ها و همپايه های خويش و با ملل ديگری كه چون خود آنها درد استعمار غرب را دارند به مقابله و رقابت و ناسازگاری برخيزند . كشورهای غرب با همه قدرت و سيطره فرهنگی و سياسی و اقتصاديشان با هم متحد و يك صف میشوند ، ولی در دنيای سوم ، ملتها با همه نابسامانيها و ضعف سياسی و فرهنگی و اقتصاديشان ، جدا از هم زندگانی كنند .
ببينيم آيا بين واحدهای اجتماعی بشر تمايز و مرزی قائل شدن ، اصالت و حقيقتی مطابق با واقع دارد يا نه ، و اگر دارد آيا معيارهای مرزبندی همانهاست كه ناسيوناليسم غربی به ما میآموزد ؟
پيدا شدن و تولد ناسيوناليسم ملتها كاملا مصادف با زمانی بوده است كه توده مردمی يك احساس درد يا خلاء عمومی و مشترك كردند ، ناسيوناليسم آلمانی همان زمان متولد شد كه از تبعيضها و دخالت فرانسويان احساس درد كردند ، ناسيوناليسم ايتاليا يا مجار يا هند يا هندوچين و الجزاير نيز زمانی به وجود آمدند كه يك احساس خلاء و درد ، همه يا اكثريتی از مردم را فرا گرفت .
محققان غربی تاريخ ايران میگويند در حقيقت ناسيوناليسم يا احساس جمعی مليت در ايران از زمانی متولد شد كه نهضت تحريم تنباكو به راه افتاد ، يعنی آن زمان كه جماعتی از مردم ايران احساس درد استعمار كردند . پس وجدان جمعی و احساس مليت يا ناسيوناليسم ، در ميان جماعتی از مردم ، زمانی متولد میشود كه درد و طلب مشتركی در آن جمع به وجود آمده باشد ، اين طلب مشترك آنان میباشد كه آرمان جمعشان را میسازد ، و به دنبال همان است كه به حركت در میآيند و جهاد و مبارزه میكنند و متحمل رنج و محروميت میشوند و بعدا نيز به وجدان جمعی آنان قوام و دوام بيشتری میدهد و ميان ايشان علايق و روابط قلبی و يكپارچگی ملی ايجاد میكند .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
بخش اول
ما و اسلام
ما هر جا كه پای قوميت و مليت ديگران به ميان آمده مقاومت كرده و در مليت ديگران هضم نشدهايم ، و در عين اينكه به مليت خود علاقهمند بودهايم اين علاقهمندی زياد تعصب آميز و كور كورانه نبوده و سبب كور باطنی ما نگشته است تا ما را از حقيقت دور نگاه دارد و قوه تميز را از ما بگيرد و در ما عناد و دشمنی نسبت به حقايق به وجود آورد.
ه اعتراف همه مطلعين ، ما در 14قرن ، خدمات ارزنده و فوق العاده و غير قابل توصيفی به تمدن اسلامی نمودهايم و در ترقی و تعالی اين دين و نشر آن در ميان ساير مردم جهان از ساير ملل مسلمان حتی خود اعراب بيشتر كوشيدهايم . هيچ ملتی به اندازه ما در نشر و اشاعه و ترويج و تبليغ اين دين فعاليت نداشته است .
بنابراين حق داريم روابط اسلام و ايران را از جهات مختلف مورد بررسی قرار دهيم ، و سهم خود را در نشر معارف اسلامی و نيز سهم اسلام را در ترقی مادی و معنوی خويش با دقت كامل و با اتكاء به مدارك معتبر تاريخی روشن نماييم
ما و اسلام
ما هر جا كه پای قوميت و مليت ديگران به ميان آمده مقاومت كرده و در مليت ديگران هضم نشدهايم ، و در عين اينكه به مليت خود علاقهمند بودهايم اين علاقهمندی زياد تعصب آميز و كور كورانه نبوده و سبب كور باطنی ما نگشته است تا ما را از حقيقت دور نگاه دارد و قوه تميز را از ما بگيرد و در ما عناد و دشمنی نسبت به حقايق به وجود آورد.
ه اعتراف همه مطلعين ، ما در 14قرن ، خدمات ارزنده و فوق العاده و غير قابل توصيفی به تمدن اسلامی نمودهايم و در ترقی و تعالی اين دين و نشر آن در ميان ساير مردم جهان از ساير ملل مسلمان حتی خود اعراب بيشتر كوشيدهايم . هيچ ملتی به اندازه ما در نشر و اشاعه و ترويج و تبليغ اين دين فعاليت نداشته است .
بنابراين حق داريم روابط اسلام و ايران را از جهات مختلف مورد بررسی قرار دهيم ، و سهم خود را در نشر معارف اسلامی و نيز سهم اسلام را در ترقی مادی و معنوی خويش با دقت كامل و با اتكاء به مدارك معتبر تاريخی روشن نماييم
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
ملت پرستی در عصر حاضر
یکی از مسائلی كه در قرن حاضر مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است ، مسئله " مليت " است . در اين روزها بسياری از ملل عالم از جمله مسلمانان ايرانی و غير ايرانی به اين مسئله توجه خاصی پيدا كردهاند و حتی برخی از آنان بقدری در اين مسئله غرق شدهاند كه حد و حسابی برای آن نمی توان قائل شد . چنانكه میدانيم جامعه اسلامی از ملل مختلفی تشكيل شده است ، و در گذشته اسلام از ملل مختلف و گوناگون ، يك واحد به وجود آورد به نام جامعه اسلامی ، اين واحد اكنون نيز واقعا وجود دارد . يعنی واقعا در حال حاضر يك واحد بزرگ هفتصد ميليونی وجود دارد كه فكر واحد و آرمان واحد و احساسات واحد دارد و همبستگی نيرومندی ميان آنان حكمفرماست . هر اندازه جدايی ميان آنهاست مربوط به خود آنان نيست ، مربوط به حكومتها و دولتها و سياستهاست .
استعمار برای اينكه اصل " تفرقه بينداز و حكومت كن " را اجرا كند ، راهی از اين بهتر نديد كه اقوام و ملل اسلامی را متوجه قوميت و مليت و نژادشان بكند و آنها را سرگرم افتخارات موهوم نمايد ، به هندی بگويد تو سابقهات چنين است و چنان ، به ترك بگويد نهضت جوانان ترك ايجاد كن و پان تركيسم به وجود آور ، به عرب كه از هر قوم ديگر برای پذيرش اين تعصبات آماده تر است بگويد روی " عروبت " و پان عربيسم تكيه كن ، و به ايرانی بگويد نژاد تو آرياست و تو بايد حساب خود را از عرب كه از نژاد سامی است جدا كنی .
در مبارزاتی كه در قرن بيستم بوسيله مسلمانان بر ضد استعمار صورت گرفت و منتهی به نجات آنها از چنگال استعمار شد ، بيش از آنكه عامل مليت تأثير داشته باشد عامل اسلام مؤثر بوده است . از قبيل مبارزات الجزاير ، اندونزی ، كشورهای عربی و پاكستان .
به هر حال موج عنصر پرستی و نژاد پرستی كه سلسله جنبان آن اروپائيانند مشكل بزرگی برای جهان اسلام به وجود آورده است . میگويند علت اينكه مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادی مليت خود را مخفی میكرد اين بود كه نمی خواست خود را به يك ملت معين وابسته معرفی كند و احيانا بهانهای به دست استعمارچيان بدهد و احساسات ديگران را عليه خود برانگيزد .
ما به حكم اينكه پيرو يك آيين و مسلك و يك ايدئولوژی به نام اسلام هستيم ، كه در آن عنصر و قوميت وجود ندارد . نمی توانيم نسبت به جريانهايی كه بر ضد اين ايدئولوژی تحت نام و عنوان مليت و قوميت صورت میگيرد بی تفاوت بمانيم .
همه میدانيم كه در اين اواخر افرادی بی شمار تحت عنوان دفاع از مليت و قوميت ايرانی مبارزه وسيعی را عليه اسلام آغاز كردهاند و در زير نقاب مبارزه با عرب و عربيت مقدسات اسلامی را به باد اهانت گرفتهاند .
آثار اين مبارزه با اسلام را كه در ايران ، در كتابها ، روزنامهها ، مجلات هفتگی و غيره میبينيم ، نشان میدهد يك امر اتفاقی و تصادفی نيست ، يك نقشه حساب شده است و منظوری در كار است .
یکی از مسائلی كه در قرن حاضر مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است ، مسئله " مليت " است . در اين روزها بسياری از ملل عالم از جمله مسلمانان ايرانی و غير ايرانی به اين مسئله توجه خاصی پيدا كردهاند و حتی برخی از آنان بقدری در اين مسئله غرق شدهاند كه حد و حسابی برای آن نمی توان قائل شد . چنانكه میدانيم جامعه اسلامی از ملل مختلفی تشكيل شده است ، و در گذشته اسلام از ملل مختلف و گوناگون ، يك واحد به وجود آورد به نام جامعه اسلامی ، اين واحد اكنون نيز واقعا وجود دارد . يعنی واقعا در حال حاضر يك واحد بزرگ هفتصد ميليونی وجود دارد كه فكر واحد و آرمان واحد و احساسات واحد دارد و همبستگی نيرومندی ميان آنان حكمفرماست . هر اندازه جدايی ميان آنهاست مربوط به خود آنان نيست ، مربوط به حكومتها و دولتها و سياستهاست .
استعمار برای اينكه اصل " تفرقه بينداز و حكومت كن " را اجرا كند ، راهی از اين بهتر نديد كه اقوام و ملل اسلامی را متوجه قوميت و مليت و نژادشان بكند و آنها را سرگرم افتخارات موهوم نمايد ، به هندی بگويد تو سابقهات چنين است و چنان ، به ترك بگويد نهضت جوانان ترك ايجاد كن و پان تركيسم به وجود آور ، به عرب كه از هر قوم ديگر برای پذيرش اين تعصبات آماده تر است بگويد روی " عروبت " و پان عربيسم تكيه كن ، و به ايرانی بگويد نژاد تو آرياست و تو بايد حساب خود را از عرب كه از نژاد سامی است جدا كنی .
در مبارزاتی كه در قرن بيستم بوسيله مسلمانان بر ضد استعمار صورت گرفت و منتهی به نجات آنها از چنگال استعمار شد ، بيش از آنكه عامل مليت تأثير داشته باشد عامل اسلام مؤثر بوده است . از قبيل مبارزات الجزاير ، اندونزی ، كشورهای عربی و پاكستان .
به هر حال موج عنصر پرستی و نژاد پرستی كه سلسله جنبان آن اروپائيانند مشكل بزرگی برای جهان اسلام به وجود آورده است . میگويند علت اينكه مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادی مليت خود را مخفی میكرد اين بود كه نمی خواست خود را به يك ملت معين وابسته معرفی كند و احيانا بهانهای به دست استعمارچيان بدهد و احساسات ديگران را عليه خود برانگيزد .
ما به حكم اينكه پيرو يك آيين و مسلك و يك ايدئولوژی به نام اسلام هستيم ، كه در آن عنصر و قوميت وجود ندارد . نمی توانيم نسبت به جريانهايی كه بر ضد اين ايدئولوژی تحت نام و عنوان مليت و قوميت صورت میگيرد بی تفاوت بمانيم .
همه میدانيم كه در اين اواخر افرادی بی شمار تحت عنوان دفاع از مليت و قوميت ايرانی مبارزه وسيعی را عليه اسلام آغاز كردهاند و در زير نقاب مبارزه با عرب و عربيت مقدسات اسلامی را به باد اهانت گرفتهاند .
آثار اين مبارزه با اسلام را كه در ايران ، در كتابها ، روزنامهها ، مجلات هفتگی و غيره میبينيم ، نشان میدهد يك امر اتفاقی و تصادفی نيست ، يك نقشه حساب شده است و منظوری در كار است .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
مليت از نظر اجتماعی
حقيقت اينست كه ادعای جدا بودن خونها و نژادها خرافه ای بيش نيست نژاد سامی و آريايی و غيره به صورت جدا و مستقل از يكديگر فقط در گذشته بوده است ، اما حالا آنقدر اختلاط و امتزاج و نقل و انتقال صورت گرفته است كه اثری از نژادهای مستقل باقی نمانده است .
بسياری از مردم امروز ايران كه ايرانی و فارسی زبانند و داعيه ايرانی گری دارند ، يا عربند يا ترك يا مغول ، همچنانكه بسياری از اعراب كه با حماسه زيادی دم از عربيت میزنند از نژاد ايرانی يا ترك يا مغول میباشند ، شما اگر همين حالا سفری به مكه و مدينه برويد ، اكثر مردم ساكن آنجا را میبينيد كه در اصل اهل هند يا ايران يا بلخ يا بخارا يا جای ديگری هستند . شايد بسياری از كسانی كه نژادشان از كوروش و داريوش است الان در كشورهای عربی ، تعصب شديد عربيت دارند و بالعكس شايد بسياری از اولاد ابوسفيانها امروز سنگ تعصب ايرانيت به سينه میزنند .
اگر ما ايرانيان بخواهيم بر اساس نژاد قضاوت كنيم و كسانی را ايرانی بدانيم كه نژاد آريا داشته باشند بيشتر ملت ايران را بايد غير ايرانی بدانيم و بسياری از مفاخر خود را از دست بدهيم . يعنی از اين راه بزرگترين ضربه را بر مليت ايرانی زدهايم . الان در ايران قومها و قبايلی زندگی میكنند كه نه زبانشان فارسی است و نه خود را از نژاد آريا میدانند.
به هر حال در عصر حاضر دم زدن از استقلال خونی و نژادی خرافهای بيش نيست .
حقيقت اينست كه ادعای جدا بودن خونها و نژادها خرافه ای بيش نيست نژاد سامی و آريايی و غيره به صورت جدا و مستقل از يكديگر فقط در گذشته بوده است ، اما حالا آنقدر اختلاط و امتزاج و نقل و انتقال صورت گرفته است كه اثری از نژادهای مستقل باقی نمانده است .
بسياری از مردم امروز ايران كه ايرانی و فارسی زبانند و داعيه ايرانی گری دارند ، يا عربند يا ترك يا مغول ، همچنانكه بسياری از اعراب كه با حماسه زيادی دم از عربيت میزنند از نژاد ايرانی يا ترك يا مغول میباشند ، شما اگر همين حالا سفری به مكه و مدينه برويد ، اكثر مردم ساكن آنجا را میبينيد كه در اصل اهل هند يا ايران يا بلخ يا بخارا يا جای ديگری هستند . شايد بسياری از كسانی كه نژادشان از كوروش و داريوش است الان در كشورهای عربی ، تعصب شديد عربيت دارند و بالعكس شايد بسياری از اولاد ابوسفيانها امروز سنگ تعصب ايرانيت به سينه میزنند .
اگر ما ايرانيان بخواهيم بر اساس نژاد قضاوت كنيم و كسانی را ايرانی بدانيم كه نژاد آريا داشته باشند بيشتر ملت ايران را بايد غير ايرانی بدانيم و بسياری از مفاخر خود را از دست بدهيم . يعنی از اين راه بزرگترين ضربه را بر مليت ايرانی زدهايم . الان در ايران قومها و قبايلی زندگی میكنند كه نه زبانشان فارسی است و نه خود را از نژاد آريا میدانند.
به هر حال در عصر حاضر دم زدن از استقلال خونی و نژادی خرافهای بيش نيست .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
ناسيوناليسم
گرايش به جنبههای قومی و ملی در زبانهای اروپايی " ناسيوناليسم " خوانده می شود كه برخی از دانشمندان فارسی زبان آنرا " ملت پرستی " ترجمه كرده اند . ناسيوناليسم مطابق بيان گذشته بر عواطف و احساسات قومی و ملی متكی است نه بر عقل و منطق . ناسيوناليسم را نبايد به طور كلی محكوم كرد . ناسيوناليسم اگر تنها جنبه مثبت داشته باشد ، يعنی موجب همبستگی بيشتر و روابط حسنه بيشتر و احسان و خدمت بيشتر به كسانی كه با آنها زندگی مشترك داريم بشود ضد عقل و منطق نيست و از نظر اسلام مذموم نمیباشد . بلكه اسلام برای كسانی كه طبعا حقوق بيشتری دارند ، از قبيل همسايگان و خويشاوندان ، حقوق قانونی زيادتری قائل است . ناسيوناليسم آنگاه عقلا محكوم است كه جنبه منفی به خود میگيرد ، يعنی افراد را تحت عنوان مليتهای مختلف از يكديگر جدا میكند و روابط خصمانهای ميان آنها به وجود میآورد و حقوق واقعی ديگران را ناديده میگيرد.
نقطه مقابل ناسيوناليسم ، " انترناسيوناليسم " است كه قضايا را با مقياس جهانی مینگرد و احساسات ناسيوناليستی را محكوم میكند . ولی همچنانكه گفتيم اسلام همه احساسات ناسيوناليستی را محكوم نمی كند ، احساسات منفی ناسيوناليستی را محكوم میكند ، نه احساسات مثبت را .
گرايش به جنبههای قومی و ملی در زبانهای اروپايی " ناسيوناليسم " خوانده می شود كه برخی از دانشمندان فارسی زبان آنرا " ملت پرستی " ترجمه كرده اند . ناسيوناليسم مطابق بيان گذشته بر عواطف و احساسات قومی و ملی متكی است نه بر عقل و منطق . ناسيوناليسم را نبايد به طور كلی محكوم كرد . ناسيوناليسم اگر تنها جنبه مثبت داشته باشد ، يعنی موجب همبستگی بيشتر و روابط حسنه بيشتر و احسان و خدمت بيشتر به كسانی كه با آنها زندگی مشترك داريم بشود ضد عقل و منطق نيست و از نظر اسلام مذموم نمیباشد . بلكه اسلام برای كسانی كه طبعا حقوق بيشتری دارند ، از قبيل همسايگان و خويشاوندان ، حقوق قانونی زيادتری قائل است . ناسيوناليسم آنگاه عقلا محكوم است كه جنبه منفی به خود میگيرد ، يعنی افراد را تحت عنوان مليتهای مختلف از يكديگر جدا میكند و روابط خصمانهای ميان آنها به وجود میآورد و حقوق واقعی ديگران را ناديده میگيرد.
نقطه مقابل ناسيوناليسم ، " انترناسيوناليسم " است كه قضايا را با مقياس جهانی مینگرد و احساسات ناسيوناليستی را محكوم میكند . ولی همچنانكه گفتيم اسلام همه احساسات ناسيوناليستی را محكوم نمی كند ، احساسات منفی ناسيوناليستی را محكوم میكند ، نه احساسات مثبت را .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
داعيه جهانی اسلام
برخی از اروپائيان ادعا میكنند كه پيغمبر اسلام در ابتدا كه ظهور كرد فقط می خواست مردم قريش را هدايت كند ، ولی پس از آنكه پيشرفتی در كار خود احساس كرد تصميم گرفت ، كه دعوت خويش را به همه ملل عرب و غير عرب تعميم دهد .
اين سخن يك تهمت ناجوانمردانه بيش نيست ، و علاوه بر اينكه هيچ دليل تاريخی ندارد با اصول و قرائتی كه از آيات اوليه قرآن كه بر پيغمبر اكرم نازل شد استفاده میشود مباينت دارد .
در قرآن مجيد ، آياتی هست كه نزول آنها در مكه و در همان اوايل كاربعثت پيغمبر اسلام بوده و در عين حال جنبه جهانی دارد . يكی از اين آيات آيهای است در سوره " تكوير " كه از سوره های كوچك قرآن است اين سوره از سوره های مكيه است كه در اوايل بعثت نازل شده است . و آن آيه چنين است : " « ان هو الا ذكر للعالمين » " نيست اين ، مگر يك تذكر و بيدار باش برای تمام جهانيان . در آيه ديگر كه در سوره سبا است میفرمايد : " « و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا و لكن اكثر الناس لا يعلمون »" ، تو را نفرستاديم مگر آنكه برای همه مردم بشارت دهنده و باز دارنده باشی ولی بيشتر مردم نادانند . نيز در سوره انبياء میفرمايد : " « و لقد كتبنا فی الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادی الصالحون »" و هر آينه نوشتيم در زبور پس از ذكر كه " زمين " به بندگان صالح من خواهد رسيد . نيز در سوره اعراف میفرمايد : " « يا ايها الناس انی رسول الله اليكم جميعا »" ای مردم من فرستاده خدايم بر همه شما . در قرآن هيچ جا ، خطابی به صورت " يا ايها العرب " يا " يا ايها القرشيون " پيدا نمی كنيد آری گاهی در برخی از جاها خطاب " « يا ايها الذين آمنوا »" هست كه مطلب مربوط به خصوص مؤمنين است كه به پيغمبر صلی الله عليه و آله و سلم گرويدهاند و در اين جهت هم فرق نمیكند ، مؤمن از هر قوم و ملتی باشد داخل خطاب هست وگرنه در موارد ديگر كه پای عموم در ميان بوده عنوان " « يا ايها الناس »" آمده است .
يك مطلب ديگر در اينجا هست كه مؤيد جهانی بودن تعليمات اسلامیو وسعت نظر اين دين است و آن اينكه ، آيات ديگری در قرآن هست كه از مفاد آنها يك نوع " تعزز " و اظهار بی اعتنايی به مردم عرب از نظر قبول دين اسلام استنباط میشود ، مفاد آن آيات اين است كه اسلام نيازی به شما ندارد ، فرضا شما اسلام را نپذيريد اقوام ديگری در جهان هستند كه آنها از دل و جان اسلام را خواهند پذيرفت . بلكه از مجموع اين آيات استنباط میشود كه قرآن كريم روحيه آن اقوام ديگر را از قوم عرب برای اسلام مناسبتر و آماده تر میداند . اين آيات بخوبی جهانی بودن اسلام را میرساند ، چنانكه در سوره انعام ميفرمايد : " « فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها
قوما ليسوا بها بكافرين »" اگر اينان ( اعراب ) به قرآن كافر شوند ، همانا ، ما كسانی را خواهيم گمارد كه قدر آن را بدانند و به آن مؤمن باشند . نيز در سوره نساء ميفرمايد : " « ان يشأ يذهبكم ايها الناس و يأت باخرين و كان الله علی ذلك قديرا »" اگر خدا بخواهد شما را میبرد و ديگران را به جای شما میآورد ، خداوند بر هر چيزی تواناست . نيز در سوره محمد صلی الله عليه و آله و سلم میفرمايد : " « و ان تتولوا يستبدل قوما غيركم ثم لا يكونوا امثالكم » " اگر شما به قرآن پشت كنيد ، گروهی ديگر جای شما را خواهند گرفت كه مانند شما نباشند . در ذيل اين آيه ، حضرت امام باقر عليه السلام میفرمايد : " منظور از قوم ديگر اموالی ( ايرانيان ) هستند " . نيز امام صادق عليه السلام فرمود : " اين امر ، يعنی پشت كردن مردم عرب.
مطلب ديگری كه در اينجا خوب است تذكر داده شود اين است كه اين امر يعنی خروج يك عقيده ، يك فكر ، يك دين و يك مسلك از مرزهای محدود ، و نفوذ در مرزها و مردم دور دست اختصاص به اسلام ندارد ، همه اديان بزرگ جهان ، بلكه مسلكهای بزرگ جهان ، آن اندازه كه در سرزمينهای ديگر مورد استقبال قرار گرفتهاند در سرزمين اصلی كه از آنجا ظهور كرده اند مورد استقبال قرار نگرفتهاند . مثلا حضرت مسيح در فلسطين منطقه ای از مشرق زمين به دنيا آمد و اكنون در مغرب زمين بيش از مشرق ، مسيحی وجود دارد . اكثريت عظيم مردم اروپا و آمريكا مسيحی هستند ، آنها حتی از لحاظ قاره و منطقه نيز با حضرت مسيح جدا هستند ، بر عكس خود مردم فلسطين يا مسلمانند يا يهودی ، اگر مسيحی وجود داشته باشد بسيار كم است . آيا مردم اروپا و آمريكا نسبت به دين مسيح احساس بيگانگی میكنند . من نمی دانم چرا خود اروپائيان كه القا كننده اين افكار تفرقه انداز هستند هرگز درباره خودشان اينجور فكر نمی كنند و فقط به ابزارهای استعماريشان اين افكار را تلقين میكنند ؟ اگر اسلام برای ايرانی بيگانه است ، مسيحيت نيز برای اروپايی و آمريكايی بيگانه است.
علت روشن است ، آنها احساس كرده اند كه در سرزمينهای شرقی و اسلامی فقط اسلام است كه به صورت يك فلسفه مستقل زندگی ، به مردم آنجا روح استقلال و مقاومت میدهد ، اگر اسلام نباشد چيز ديگرش كه بتواند با انديشههای استعماری سياه و سرخ مبارزه كند وجود ندارد . بودا ، نيز چنانكه میدانيم در هند متولد شد ، اما ميليونها نفر از مردم چين و سرزمينهای ديگر به آيين وی گرويدهاند . زرتشت اگر چه آيينش توسعه پيدا نكرد و از حدود ايران خارج نشد ، ولی با اين همه ، مذهب زرتشتی در بلخ بيشتر رواج يافت تا آذربايجان كه میگويند ، مهد زرتشت بوده است . مكه نيز كه مهد پيغمبر اسلام بود در آغاز اين دين را نپذيرفت ولی مدينه كه فرسنگها از اين شهر فاصله داشت از آن استقبال كرد .
پيغمبر اكرم در روايتی افتخار به اقوام گذشته را يك چيز گندناك میخواند و مردمی را كه بدينگونه از كارها خود را مشغول میكنند به " جعل " تشبيه میكند ، اصل روايت چنين است : " « ليد عن رجال فخرهم باقوام
، انما هم فحم من فحم جهنم . او ليكونن اهون علی الله من الجعلان التی تدفع بانفها النتن » " يعنی آنانكه بقوميت خود تفاخر میكنند اين كار را رها كنند و بدانند كه آن مايه های افتخار ، جز ذغال جهنم نيستند و اگر آنان دست از اين كار نكشند نزد خدا از جعلهايی كه كثافت را با بينی خود حمل میكنند پستتر خواهند بود .
پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و سلم سلمان ايرانی و بلال حبشی را همان گونه با آغوش باز میپذيرفت كه فی المثل ابوذر غفاری و مقداد بن اسود كندی و عمار ياسر را . و چون سلمان فارسی توانسته بود گوی سبقت را از ديگران بر بايد به شرف « سلمان منا اهل البيت » نائل شد .
در جای ديگر پيغمبر اكرم فرمود : « الا ان العربية ليست باب والد و لكنها لسان ناطق فمن قصر به عمله لم يبلغ به حسبه » ، يعنی عربيت پدر كسی به شمار نمی رود و فقط زبان گويايی است ، آنكه عملش نتواند او را به جايی برساند حسب و نسبش هم او را به جايی نخواهد رساند .
برخی از اروپائيان ادعا میكنند كه پيغمبر اسلام در ابتدا كه ظهور كرد فقط می خواست مردم قريش را هدايت كند ، ولی پس از آنكه پيشرفتی در كار خود احساس كرد تصميم گرفت ، كه دعوت خويش را به همه ملل عرب و غير عرب تعميم دهد .
اين سخن يك تهمت ناجوانمردانه بيش نيست ، و علاوه بر اينكه هيچ دليل تاريخی ندارد با اصول و قرائتی كه از آيات اوليه قرآن كه بر پيغمبر اكرم نازل شد استفاده میشود مباينت دارد .
در قرآن مجيد ، آياتی هست كه نزول آنها در مكه و در همان اوايل كاربعثت پيغمبر اسلام بوده و در عين حال جنبه جهانی دارد . يكی از اين آيات آيهای است در سوره " تكوير " كه از سوره های كوچك قرآن است اين سوره از سوره های مكيه است كه در اوايل بعثت نازل شده است . و آن آيه چنين است : " « ان هو الا ذكر للعالمين » " نيست اين ، مگر يك تذكر و بيدار باش برای تمام جهانيان . در آيه ديگر كه در سوره سبا است میفرمايد : " « و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا و لكن اكثر الناس لا يعلمون »" ، تو را نفرستاديم مگر آنكه برای همه مردم بشارت دهنده و باز دارنده باشی ولی بيشتر مردم نادانند . نيز در سوره انبياء میفرمايد : " « و لقد كتبنا فی الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادی الصالحون »" و هر آينه نوشتيم در زبور پس از ذكر كه " زمين " به بندگان صالح من خواهد رسيد . نيز در سوره اعراف میفرمايد : " « يا ايها الناس انی رسول الله اليكم جميعا »" ای مردم من فرستاده خدايم بر همه شما . در قرآن هيچ جا ، خطابی به صورت " يا ايها العرب " يا " يا ايها القرشيون " پيدا نمی كنيد آری گاهی در برخی از جاها خطاب " « يا ايها الذين آمنوا »" هست كه مطلب مربوط به خصوص مؤمنين است كه به پيغمبر صلی الله عليه و آله و سلم گرويدهاند و در اين جهت هم فرق نمیكند ، مؤمن از هر قوم و ملتی باشد داخل خطاب هست وگرنه در موارد ديگر كه پای عموم در ميان بوده عنوان " « يا ايها الناس »" آمده است .
يك مطلب ديگر در اينجا هست كه مؤيد جهانی بودن تعليمات اسلامیو وسعت نظر اين دين است و آن اينكه ، آيات ديگری در قرآن هست كه از مفاد آنها يك نوع " تعزز " و اظهار بی اعتنايی به مردم عرب از نظر قبول دين اسلام استنباط میشود ، مفاد آن آيات اين است كه اسلام نيازی به شما ندارد ، فرضا شما اسلام را نپذيريد اقوام ديگری در جهان هستند كه آنها از دل و جان اسلام را خواهند پذيرفت . بلكه از مجموع اين آيات استنباط میشود كه قرآن كريم روحيه آن اقوام ديگر را از قوم عرب برای اسلام مناسبتر و آماده تر میداند . اين آيات بخوبی جهانی بودن اسلام را میرساند ، چنانكه در سوره انعام ميفرمايد : " « فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها
قوما ليسوا بها بكافرين »" اگر اينان ( اعراب ) به قرآن كافر شوند ، همانا ، ما كسانی را خواهيم گمارد كه قدر آن را بدانند و به آن مؤمن باشند . نيز در سوره نساء ميفرمايد : " « ان يشأ يذهبكم ايها الناس و يأت باخرين و كان الله علی ذلك قديرا »" اگر خدا بخواهد شما را میبرد و ديگران را به جای شما میآورد ، خداوند بر هر چيزی تواناست . نيز در سوره محمد صلی الله عليه و آله و سلم میفرمايد : " « و ان تتولوا يستبدل قوما غيركم ثم لا يكونوا امثالكم » " اگر شما به قرآن پشت كنيد ، گروهی ديگر جای شما را خواهند گرفت كه مانند شما نباشند . در ذيل اين آيه ، حضرت امام باقر عليه السلام میفرمايد : " منظور از قوم ديگر اموالی ( ايرانيان ) هستند " . نيز امام صادق عليه السلام فرمود : " اين امر ، يعنی پشت كردن مردم عرب.
مطلب ديگری كه در اينجا خوب است تذكر داده شود اين است كه اين امر يعنی خروج يك عقيده ، يك فكر ، يك دين و يك مسلك از مرزهای محدود ، و نفوذ در مرزها و مردم دور دست اختصاص به اسلام ندارد ، همه اديان بزرگ جهان ، بلكه مسلكهای بزرگ جهان ، آن اندازه كه در سرزمينهای ديگر مورد استقبال قرار گرفتهاند در سرزمين اصلی كه از آنجا ظهور كرده اند مورد استقبال قرار نگرفتهاند . مثلا حضرت مسيح در فلسطين منطقه ای از مشرق زمين به دنيا آمد و اكنون در مغرب زمين بيش از مشرق ، مسيحی وجود دارد . اكثريت عظيم مردم اروپا و آمريكا مسيحی هستند ، آنها حتی از لحاظ قاره و منطقه نيز با حضرت مسيح جدا هستند ، بر عكس خود مردم فلسطين يا مسلمانند يا يهودی ، اگر مسيحی وجود داشته باشد بسيار كم است . آيا مردم اروپا و آمريكا نسبت به دين مسيح احساس بيگانگی میكنند . من نمی دانم چرا خود اروپائيان كه القا كننده اين افكار تفرقه انداز هستند هرگز درباره خودشان اينجور فكر نمی كنند و فقط به ابزارهای استعماريشان اين افكار را تلقين میكنند ؟ اگر اسلام برای ايرانی بيگانه است ، مسيحيت نيز برای اروپايی و آمريكايی بيگانه است.
علت روشن است ، آنها احساس كرده اند كه در سرزمينهای شرقی و اسلامی فقط اسلام است كه به صورت يك فلسفه مستقل زندگی ، به مردم آنجا روح استقلال و مقاومت میدهد ، اگر اسلام نباشد چيز ديگرش كه بتواند با انديشههای استعماری سياه و سرخ مبارزه كند وجود ندارد . بودا ، نيز چنانكه میدانيم در هند متولد شد ، اما ميليونها نفر از مردم چين و سرزمينهای ديگر به آيين وی گرويدهاند . زرتشت اگر چه آيينش توسعه پيدا نكرد و از حدود ايران خارج نشد ، ولی با اين همه ، مذهب زرتشتی در بلخ بيشتر رواج يافت تا آذربايجان كه میگويند ، مهد زرتشت بوده است . مكه نيز كه مهد پيغمبر اسلام بود در آغاز اين دين را نپذيرفت ولی مدينه كه فرسنگها از اين شهر فاصله داشت از آن استقبال كرد .
پيغمبر اكرم در روايتی افتخار به اقوام گذشته را يك چيز گندناك میخواند و مردمی را كه بدينگونه از كارها خود را مشغول میكنند به " جعل " تشبيه میكند ، اصل روايت چنين است : " « ليد عن رجال فخرهم باقوام
، انما هم فحم من فحم جهنم . او ليكونن اهون علی الله من الجعلان التی تدفع بانفها النتن » " يعنی آنانكه بقوميت خود تفاخر میكنند اين كار را رها كنند و بدانند كه آن مايه های افتخار ، جز ذغال جهنم نيستند و اگر آنان دست از اين كار نكشند نزد خدا از جعلهايی كه كثافت را با بينی خود حمل میكنند پستتر خواهند بود .
پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و سلم سلمان ايرانی و بلال حبشی را همان گونه با آغوش باز میپذيرفت كه فی المثل ابوذر غفاری و مقداد بن اسود كندی و عمار ياسر را . و چون سلمان فارسی توانسته بود گوی سبقت را از ديگران بر بايد به شرف « سلمان منا اهل البيت » نائل شد .
در جای ديگر پيغمبر اكرم فرمود : « الا ان العربية ليست باب والد و لكنها لسان ناطق فمن قصر به عمله لم يبلغ به حسبه » ، يعنی عربيت پدر كسی به شمار نمی رود و فقط زبان گويايی است ، آنكه عملش نتواند او را به جايی برساند حسب و نسبش هم او را به جايی نخواهد رساند .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
اسلام ايرانيان
طبق گواهی تاريخ ، پيغمبر اكرم در زمان حيات خودشان پس از چند سالی كه از هجرت گذشت نامه هايی به سران كشورهای جهان نوشتند و پيامبری خود را اعلام و آنها را بدين اسلام دعوت كردند . يكی از آن نامه ها نامه ای بود كه به خسرو پرويز پادشاه ايران نوشتند و او را به اسلام دعوت كردند ، ولی چنانكه همه شنيده ايم خسرو پرويز تنها كسی بود ، كه نسبت به نامه آن حضرت اهانت كرد و آنرا دريد .
اين خود نشانه فسادی بود كه در اخلاق دستگاه حكومتی ايران راه يافته بود ، هيچ شخصيت ديگر از پادشاهان و حكام و امپراطوران چنين كاری نكرد ، بعضی از آنان جواب نامه را با احترام و توأم با هدايايی فرستادند . خسرو به پادشاه يمن كه دست نشانده حكومت ايران بود دستور داد كه درباره اين مرد مدعی پيغمبری ، كه به خود جرئت داده كه به او نامه بنگارد و نام خود را قبل از نام او بنويسد تحقيق كند و عنداللزوم او را نزد خسرو بفرستد . ولی از آنجا كه " « يريدون ليطفؤوا نور الله بافواههم و الله متم نوره غ " ، هنوز فرستادگان پادشاه يمن در مدينه بودند كه خسرو سقوط كرد و شكمش به دست پسرش دريده شد . رسول اكرم قضيه را به فرستادگان پادشاه يمن اطلاع داد ، آنها با حيرت تمام خبر را برای پادشاه يمن بردند و پس از چندی معلوم شد كه قضيه همچنان بوده كه رسول اكرم خبر داده است . خود پادشاه يمن و عده زيادی از يمنی ها بعد از اين جريان مسلمان شدند و همراه آنان گروه زيادی از ايرانيان مقيم يمن نيز اسلام اختيار كردند .
در آن زمان به واسطه يك جريان تاريخی كه در كتب تاريخی مسطور است عده زيادی از ايرانيان در يمن زندگی میكردند و حكومت يمن يك حكومت ، صد در صد ، دست نشانده ايرانی بود . نيز در زمان حيات پيغمبر اكرم ، در اثر تبليغات اسلامی عده زيادی از مردم بحرين كه در آن روز محل سكونت ايرانيان مجوس و غير مجوس بود به آيين مسلمانی در آمدند ، و حتی حاكم آنجا كه از طرف پادشاه ايران تعيين شده بود مسلمان شد . عليهذا اولين اسلام گروهی ايرانيان در يمن و بحرين بوده است .
همين مقدار سابقه ايرانيان با اسلام در زمان پيغمبر اكرم ( ص ) كافی بود كه بسياری از آنان با حقايق اسلامی آشنا شوند ، طبعا اين خود وسيله ای بود برای اينكه خبر اسلام به ايران برسد و كم و بيش مردم ايران با اسلام آشنا شوند ، خصوصا با توجه به اينكه چنانكه خواهيم گفت وضع دينی و حكومتی آنروز ايران طوری بود كه مردم تشنه يك سخن تازه بودند ، در حقيقت در انتظار فرج به سر میبردند . هر گونه خبری از اين نوع ، به سرعت برق در ميان مردم میپيچيد . مردم طبعا میپرسيدند اين دين جديد اصولش چيست ؟ فروعش چيست ؟ تا آنكه زمان خلافت ابی بكر و عمر فرا رسيد . در اواخر دوره خلافت ابی بكر و تمام دوران خلافت عمر در اثر جنگهايی كه ميان دولت ايران و مسلمانان پديد آمد تقريبا تمام مملكت ايران به دست مسلمانان افتاد و مليونها نفر ايرانی كه در اين سرزمين به سر میبردند از نزديك با مسلمانان تماس گرفتند و گروه گروه دين اسلام را پذيرفتند .
طبق گواهی تاريخ ، پيغمبر اكرم در زمان حيات خودشان پس از چند سالی كه از هجرت گذشت نامه هايی به سران كشورهای جهان نوشتند و پيامبری خود را اعلام و آنها را بدين اسلام دعوت كردند . يكی از آن نامه ها نامه ای بود كه به خسرو پرويز پادشاه ايران نوشتند و او را به اسلام دعوت كردند ، ولی چنانكه همه شنيده ايم خسرو پرويز تنها كسی بود ، كه نسبت به نامه آن حضرت اهانت كرد و آنرا دريد .
اين خود نشانه فسادی بود كه در اخلاق دستگاه حكومتی ايران راه يافته بود ، هيچ شخصيت ديگر از پادشاهان و حكام و امپراطوران چنين كاری نكرد ، بعضی از آنان جواب نامه را با احترام و توأم با هدايايی فرستادند . خسرو به پادشاه يمن كه دست نشانده حكومت ايران بود دستور داد كه درباره اين مرد مدعی پيغمبری ، كه به خود جرئت داده كه به او نامه بنگارد و نام خود را قبل از نام او بنويسد تحقيق كند و عنداللزوم او را نزد خسرو بفرستد . ولی از آنجا كه " « يريدون ليطفؤوا نور الله بافواههم و الله متم نوره غ " ، هنوز فرستادگان پادشاه يمن در مدينه بودند كه خسرو سقوط كرد و شكمش به دست پسرش دريده شد . رسول اكرم قضيه را به فرستادگان پادشاه يمن اطلاع داد ، آنها با حيرت تمام خبر را برای پادشاه يمن بردند و پس از چندی معلوم شد كه قضيه همچنان بوده كه رسول اكرم خبر داده است . خود پادشاه يمن و عده زيادی از يمنی ها بعد از اين جريان مسلمان شدند و همراه آنان گروه زيادی از ايرانيان مقيم يمن نيز اسلام اختيار كردند .
در آن زمان به واسطه يك جريان تاريخی كه در كتب تاريخی مسطور است عده زيادی از ايرانيان در يمن زندگی میكردند و حكومت يمن يك حكومت ، صد در صد ، دست نشانده ايرانی بود . نيز در زمان حيات پيغمبر اكرم ، در اثر تبليغات اسلامی عده زيادی از مردم بحرين كه در آن روز محل سكونت ايرانيان مجوس و غير مجوس بود به آيين مسلمانی در آمدند ، و حتی حاكم آنجا كه از طرف پادشاه ايران تعيين شده بود مسلمان شد . عليهذا اولين اسلام گروهی ايرانيان در يمن و بحرين بوده است .
همين مقدار سابقه ايرانيان با اسلام در زمان پيغمبر اكرم ( ص ) كافی بود كه بسياری از آنان با حقايق اسلامی آشنا شوند ، طبعا اين خود وسيله ای بود برای اينكه خبر اسلام به ايران برسد و كم و بيش مردم ايران با اسلام آشنا شوند ، خصوصا با توجه به اينكه چنانكه خواهيم گفت وضع دينی و حكومتی آنروز ايران طوری بود كه مردم تشنه يك سخن تازه بودند ، در حقيقت در انتظار فرج به سر میبردند . هر گونه خبری از اين نوع ، به سرعت برق در ميان مردم میپيچيد . مردم طبعا میپرسيدند اين دين جديد اصولش چيست ؟ فروعش چيست ؟ تا آنكه زمان خلافت ابی بكر و عمر فرا رسيد . در اواخر دوره خلافت ابی بكر و تمام دوران خلافت عمر در اثر جنگهايی كه ميان دولت ايران و مسلمانان پديد آمد تقريبا تمام مملكت ايران به دست مسلمانان افتاد و مليونها نفر ايرانی كه در اين سرزمين به سر میبردند از نزديك با مسلمانان تماس گرفتند و گروه گروه دين اسلام را پذيرفتند .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
شكست ايرانيان از مسلمانان
در روزگاری كه مسلمانان با دولت ساسانی میجنگيدند كشور ايران با همه اغتشاشات و از هم پاشيدگيهائی كه داشت از نظر نظامی بسيار نيرومند بود .
ايران آنروز با مقايسه مسلمانان آنروز طرف نسبت نبود . در آن زمان دو قدرت درجه اول بر جهان حكومت میكرد : ايران و روم . ساير كشورها يا تحت الحمايه آنها بودند يا باج گزار آنها .
ايرانيان آنروز چه از نظر سرباز و اسلحه و وسائل جنگی و چه از نظر كثرت جمعيت ، و چه از نظر آذوقه و تجهيزات و امكانات ديگر ، برتری فوق العاده ای نسبت به مسلمانان داشتند .
اعراب مسلمان حتی با فنون جنگی آنروز در سطحی كه ايرانيان و روميان آشنا بودند ، آشنا نبودند اعراب فنون جنگی را به طور كامل نمیدانستند لهذا احدی در آن زمان نمی توانست آن شكست عظيم ايران را به دست اعراب مسلمان پيش بينی كند .
در اينجا ممكن است گفته شود كه علت پيروزی مسلمانان شور ايمانی و هدفهای روشن و ايمان و اعتقاد آنها به رسالت تاريخی شان و اطمينان كامل به پيروزی و بالاخره ايمان و اعتقاد محكم آنان نسبت به خدا و روز جزا بود.
البته در اينكه اين حقيقت در اين پيروزی خيلی دخيل بوده است حرفی نيست ولی تنها قدرت روحی و ايمانی آنان كافی نبود كه چنين فتوحاتی نصيب آنها بشود ، هر چه باشد محال است جمعيت كمی آن هم با آن شرايطی كه گفتيم بتواند با حكومتی همچون حكومت ساسانی مقابله كند و آن را به كلی محو و نابود سازد.
جمعيت آنروز ايران را در حدود 140 ميليون تخمين زدهاند كه گروه بی شماری از آنان سرباز بودند و حال آنكه تمام سربازان اسلام در جنگ ايران و روم به شصت هزار نفر نمیرسيدند و وضع طوری بود كه اگر مثلا ايرانيان عقب نشينی میكردند اين جمعيت در ميان مردم ايران گم میشدند ، ولی با اين همه چنانكه گفتيم حكومت ساسانی به دست همين عده برای هميشه محو و نابود شد.
پس علت اساسی شكست ايران را در جای ديگری بايد جستجو كنيم
در روزگاری كه مسلمانان با دولت ساسانی میجنگيدند كشور ايران با همه اغتشاشات و از هم پاشيدگيهائی كه داشت از نظر نظامی بسيار نيرومند بود .
ايران آنروز با مقايسه مسلمانان آنروز طرف نسبت نبود . در آن زمان دو قدرت درجه اول بر جهان حكومت میكرد : ايران و روم . ساير كشورها يا تحت الحمايه آنها بودند يا باج گزار آنها .
ايرانيان آنروز چه از نظر سرباز و اسلحه و وسائل جنگی و چه از نظر كثرت جمعيت ، و چه از نظر آذوقه و تجهيزات و امكانات ديگر ، برتری فوق العاده ای نسبت به مسلمانان داشتند .
اعراب مسلمان حتی با فنون جنگی آنروز در سطحی كه ايرانيان و روميان آشنا بودند ، آشنا نبودند اعراب فنون جنگی را به طور كامل نمیدانستند لهذا احدی در آن زمان نمی توانست آن شكست عظيم ايران را به دست اعراب مسلمان پيش بينی كند .
در اينجا ممكن است گفته شود كه علت پيروزی مسلمانان شور ايمانی و هدفهای روشن و ايمان و اعتقاد آنها به رسالت تاريخی شان و اطمينان كامل به پيروزی و بالاخره ايمان و اعتقاد محكم آنان نسبت به خدا و روز جزا بود.
البته در اينكه اين حقيقت در اين پيروزی خيلی دخيل بوده است حرفی نيست ولی تنها قدرت روحی و ايمانی آنان كافی نبود كه چنين فتوحاتی نصيب آنها بشود ، هر چه باشد محال است جمعيت كمی آن هم با آن شرايطی كه گفتيم بتواند با حكومتی همچون حكومت ساسانی مقابله كند و آن را به كلی محو و نابود سازد.
جمعيت آنروز ايران را در حدود 140 ميليون تخمين زدهاند كه گروه بی شماری از آنان سرباز بودند و حال آنكه تمام سربازان اسلام در جنگ ايران و روم به شصت هزار نفر نمیرسيدند و وضع طوری بود كه اگر مثلا ايرانيان عقب نشينی میكردند اين جمعيت در ميان مردم ايران گم میشدند ، ولی با اين همه چنانكه گفتيم حكومت ساسانی به دست همين عده برای هميشه محو و نابود شد.
پس علت اساسی شكست ايران را در جای ديگری بايد جستجو كنيم
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
ناراضی بودن مردم
حقيقت اين است كه مهمترين عامل شكست حكومت ساسانی را بايد ناراضی بودن ايرانيان از وضع دولت و آيين و رسوم اجحاف آميز آن زمان دانست .
اين نكته از نظر مورخين شرقی و غربی مسلم است كه رژيم حكومت و اوضاع اجتماعی و دينی آن روز بقدری فاسد و خراب بود كه تقريبا همه مردم از آن ناراضی بودند .
اين نارضايی ناشی از جريانهای چند سال اخير بعد از خسرو پرويز نبود زيرا اگر روح مردمی به اساس يك رژيم يا يك آيين خوشبين باشد نارضايی موقت سبب نمی شود كه هنگامی كه دشمن مشترك رو میآورد آن مردم نجنگند ، بر عكس اگر روح ملی زنده باشد هر چند اوضاع ظاهر خراب باشد ، در اينگونه مواقع ملت خود را جمع و جور میكند اختلافات داخلی را كنار میگذارد ، و يكدست به دفع دشمن مشترك میپردازد ، همچنانكه نظير آنرا در تاريخ زياد ديدهايم .
معمولا هجوم دشمن سبب اتحاد بيشتر و از ميان رفتن اختلافات داخلی میشود ، اما اين به شرطی است كه يك روح زنده در آن مملكت كه از مذهب يا حكومت آنان سرچشمه بگيرد وجود داشته باشد .
در عصر خودمان میبينيم كه اعراب با آنهمه اختلافات و تفرقهها كه در ميانشان هست و استعمار هم آن را دامن میزند ، وجود دشمن مشترك يعنی اسرائيل عامل وحدت آنها شده است . قوای آنان را تدريجا جمع و جور میكند ، شعور آنها را يكدست میكند ، اين خود دليل است كه يك روح زنده در اين ملت وجود دارد .
اجتماع آنروز ايران يك اجتماع طبقاتی عجيبی بود با همه عوارض و آثاری كه در اينگونه اجتماعات هست ، تا آنجا كه حتی آتشكده های طبقات مختلف با هم فرق داشت ، فرض كنيد كه ميان ما مساجد اغنيا از مساجد فقرا جدا باشد چه روحی در مردم بيدار میشود ؟ ! طبقات بسته بود ، هيچكس حق نداشت از طبقه ای وارد طبقه ديگر بشود ، كيش و قانون آنروز هرگز اجازه نمی داد كه يك كفش دوز و يا كارگر بتواند با سواد بشود ، تعليم و تعلم تنها در انحصار اعيان زادگان و موبد زادگان بود . دين زرتشت در اصل هر چه بود ، به قدری در دست موبدها فاسد شده بود كه ملت باهوش ايران هيچگاه نمی توانست از روی صميم قلب به آن عقيده داشته باشد و حتی آنچنانكه محققين گفته اند اگر هم اسلام در آنوقت به ايران نيامده بود مسيحيت تدريجا ايران را مسخر میكرد و زرتشتی گری را از ميان میبرد . روشنفكران و باسوادان آن روز ايران ، و همچنين مراكز علمی و فرهنگی ايران آنروز را مسيحيان تشكيل میدادهاند نه زردشتيان . زردشتيان آنچنان دچار غرور و تعصبهای خشك و سنتهای غلط بودند كه نمی توانستند درباره علم و فرهنگ و عدالت و آزادی بينديشند . و در واقع مسيحيت بيش از زردشتی گری از ورود اسلام به ايران زيان ديد ، زيرا زمينه بسيار مناسبی را از دست داد .
بی علاقگی مردم ايران نسبت به حكومت و دستگاه دينی و روحانيتشان ، سبب میشد كه سربازان آنها در جنگها باميل و رغبت عليه مسلمانان نجنگند و حتی در بسياری از موارد به آنها كمك كنند .
ادوارد براون ، در جلد اول تاريخ ادبيات ايران ، صفحه 299 میگويد : اين مسئله ( آيا اسلام به زور به ايران تحميل شده يا ايرانيان به رغبت اسلام را پذيرفتهاند ) را پرفسور آرنولد استاد دارالفنون عليگره در كتاب
نفيس خود درباره تعليمات اسلام به وجه بسيار خوبی ثابت نموده است . آرنولد به بيتابی مؤبدان بی گذشت زرتشتی اشاره میكند و میگويد مؤبدان نه تنها نسبت به علمای ساير اديان بلكه در برابر كليه فرق مخالف ايران و مانويان و مزدكيان و عرفای مسيحی ( گنوستيك ) و امثالهم تعصب نشان میدادند و بدين سبب به شدت مورد بي مهری و نفرت جماعات زيادی قرار گرفته بودند . رفتار ستمگرانه موبدان نسبت به پيروان ساير مذاهب و اديان سبب شد كه درباره آيين زرتشت و پادشاهانی كه از مظالم موبدان حمايت میكردند حس بغض و كينه شديد در دل بسياری از اتباع ايران برانگيخته شود و استيلای عرب به منزله نجات و رهايی ايران از چنگال ظلم تلقی گردد . ادوارد براون سپس به سخنان خود چنين ادامه میدهد:. . . و مسلم است كه قسمت اعظم كسانيكه تغيير مذهب دادند به طيب خاطر و به اختيار و اراده خودشان بود . پس از شكست ايران در قادسيه ، فی المثل چهار هزار سرباز ديلمی ، ( نزديك بحر خزر ) پس از مشاوره تصميم گرفتند به ميل خود اسلام آورند و به قوم عرب ملحق شوند اين عده در تسخير جلولا به تازيان كمك كردند و سپس با مسلمين در كوفه سكونت اختيار كردند و اشخاص ديگر نيز گروه گروه به رضا و رغبت به اسلام گرويدند . قانون و آيين و حكومت ايران مقارن ظهور اسلام طوری بود كه قاطبه ملت ايران را وا میداشت برای متابعت از حكومت و آيين تازهيی خود را آماده كنند و بهمين جهت بود كه وقتی ايران بدست مسلمانان فتح شد مردم ايران علاوه بر اينكه عكس العمل مخالفی از خود نشان ندادند خود برای پيشرفت اسلام زحمات طاقت فرسايی كشيدند .
آقای دكتر صاحب الزمانی در كتاب ديباچهای بر رهبری میگويند: توده های مردم نه تنها در خود در برابر جاذبه جهان بينی و ايدئولوژی ضد تبعيض طبقاتی اسلام مقاومتی احساس نمی كردند ، بلكه درست در آرمان آن همان چيزی را می يافتند كه قرنها به بهای آه و اشك و خون خريدار و جان نثار و مشتاق آن بودند و عطش آن را از قرنها در خود احساس میكردن . . . توده های نسل اول ايران در صدر اسلام ، در برابر آرمان رهايی بخش آيين نو ، نه تنها با شعارهای تبليغاتی مردم فريب خوش ظاهر بی باطن روبرو نگشتند ، نه تنها فقط پيامبر اسلام بارها تصريح كرده بود كه : " من انسانی همانند شما هستم " و يا " بين سياه حبشی و سيد قرشی جز به پرهيزكاری و تقوا تفاوتی وجود ندارد " ، بلكه عملا نيز روش حكومت خلفای راشدين به ويژه علی را در حد خواب و خيال افسانه آميزی ، بی پيرايهتر از آنچه خود میخواستند و آرزويش را در دل داشتند ساده يافتند.
آقای دكتر صاحب الزمانی سپس چنين میگويد : اسلام نقطه عطفی را در فلسفه رهبری تودهها به ميان كشيده بود " شبان " را برای حراست " گله " میدانست ، نه گله را برای اطفاء خون آشامی شبان گرگ سيرت . اسلام حماسه آزادی توده ها به شمار میرفت رهبر برای مردم يا مردم برای رهبر ؟ اين بود پرسش تازه ای كه اسلام در برابر فلسفه سياسی دنيای قديم و ايران ساسانی به وجود آورده بود . در جنگهای هفتصد ساله ايران و روم هيچگاه چنين مسئلهای در برابر تودهها مطرح نگشته بود . سياست خود كامه هر دو امپراطوری يكی بود : مردم برای رهبر ، توده ها فدای طبقات ممتاز . . . بارگاه بی پيرايه علی در كوفه قرار داشت و موالی و ايرانيان با آن تماس نزديك داشتند سادگی آنرا تنها به وصف نميشنيدند بلكه برای العين با ديدگان خويش بخوبی ميديدند . از اينرو اگر توده های ستمديده ايرانی بدين دعوت لبيك اجابت گفتند شگفتی ندارد.
حقيقت اين است كه مهمترين عامل شكست حكومت ساسانی را بايد ناراضی بودن ايرانيان از وضع دولت و آيين و رسوم اجحاف آميز آن زمان دانست .
اين نكته از نظر مورخين شرقی و غربی مسلم است كه رژيم حكومت و اوضاع اجتماعی و دينی آن روز بقدری فاسد و خراب بود كه تقريبا همه مردم از آن ناراضی بودند .
اين نارضايی ناشی از جريانهای چند سال اخير بعد از خسرو پرويز نبود زيرا اگر روح مردمی به اساس يك رژيم يا يك آيين خوشبين باشد نارضايی موقت سبب نمی شود كه هنگامی كه دشمن مشترك رو میآورد آن مردم نجنگند ، بر عكس اگر روح ملی زنده باشد هر چند اوضاع ظاهر خراب باشد ، در اينگونه مواقع ملت خود را جمع و جور میكند اختلافات داخلی را كنار میگذارد ، و يكدست به دفع دشمن مشترك میپردازد ، همچنانكه نظير آنرا در تاريخ زياد ديدهايم .
معمولا هجوم دشمن سبب اتحاد بيشتر و از ميان رفتن اختلافات داخلی میشود ، اما اين به شرطی است كه يك روح زنده در آن مملكت كه از مذهب يا حكومت آنان سرچشمه بگيرد وجود داشته باشد .
در عصر خودمان میبينيم كه اعراب با آنهمه اختلافات و تفرقهها كه در ميانشان هست و استعمار هم آن را دامن میزند ، وجود دشمن مشترك يعنی اسرائيل عامل وحدت آنها شده است . قوای آنان را تدريجا جمع و جور میكند ، شعور آنها را يكدست میكند ، اين خود دليل است كه يك روح زنده در اين ملت وجود دارد .
اجتماع آنروز ايران يك اجتماع طبقاتی عجيبی بود با همه عوارض و آثاری كه در اينگونه اجتماعات هست ، تا آنجا كه حتی آتشكده های طبقات مختلف با هم فرق داشت ، فرض كنيد كه ميان ما مساجد اغنيا از مساجد فقرا جدا باشد چه روحی در مردم بيدار میشود ؟ ! طبقات بسته بود ، هيچكس حق نداشت از طبقه ای وارد طبقه ديگر بشود ، كيش و قانون آنروز هرگز اجازه نمی داد كه يك كفش دوز و يا كارگر بتواند با سواد بشود ، تعليم و تعلم تنها در انحصار اعيان زادگان و موبد زادگان بود . دين زرتشت در اصل هر چه بود ، به قدری در دست موبدها فاسد شده بود كه ملت باهوش ايران هيچگاه نمی توانست از روی صميم قلب به آن عقيده داشته باشد و حتی آنچنانكه محققين گفته اند اگر هم اسلام در آنوقت به ايران نيامده بود مسيحيت تدريجا ايران را مسخر میكرد و زرتشتی گری را از ميان میبرد . روشنفكران و باسوادان آن روز ايران ، و همچنين مراكز علمی و فرهنگی ايران آنروز را مسيحيان تشكيل میدادهاند نه زردشتيان . زردشتيان آنچنان دچار غرور و تعصبهای خشك و سنتهای غلط بودند كه نمی توانستند درباره علم و فرهنگ و عدالت و آزادی بينديشند . و در واقع مسيحيت بيش از زردشتی گری از ورود اسلام به ايران زيان ديد ، زيرا زمينه بسيار مناسبی را از دست داد .
بی علاقگی مردم ايران نسبت به حكومت و دستگاه دينی و روحانيتشان ، سبب میشد كه سربازان آنها در جنگها باميل و رغبت عليه مسلمانان نجنگند و حتی در بسياری از موارد به آنها كمك كنند .
ادوارد براون ، در جلد اول تاريخ ادبيات ايران ، صفحه 299 میگويد : اين مسئله ( آيا اسلام به زور به ايران تحميل شده يا ايرانيان به رغبت اسلام را پذيرفتهاند ) را پرفسور آرنولد استاد دارالفنون عليگره در كتاب
نفيس خود درباره تعليمات اسلام به وجه بسيار خوبی ثابت نموده است . آرنولد به بيتابی مؤبدان بی گذشت زرتشتی اشاره میكند و میگويد مؤبدان نه تنها نسبت به علمای ساير اديان بلكه در برابر كليه فرق مخالف ايران و مانويان و مزدكيان و عرفای مسيحی ( گنوستيك ) و امثالهم تعصب نشان میدادند و بدين سبب به شدت مورد بي مهری و نفرت جماعات زيادی قرار گرفته بودند . رفتار ستمگرانه موبدان نسبت به پيروان ساير مذاهب و اديان سبب شد كه درباره آيين زرتشت و پادشاهانی كه از مظالم موبدان حمايت میكردند حس بغض و كينه شديد در دل بسياری از اتباع ايران برانگيخته شود و استيلای عرب به منزله نجات و رهايی ايران از چنگال ظلم تلقی گردد . ادوارد براون سپس به سخنان خود چنين ادامه میدهد:. . . و مسلم است كه قسمت اعظم كسانيكه تغيير مذهب دادند به طيب خاطر و به اختيار و اراده خودشان بود . پس از شكست ايران در قادسيه ، فی المثل چهار هزار سرباز ديلمی ، ( نزديك بحر خزر ) پس از مشاوره تصميم گرفتند به ميل خود اسلام آورند و به قوم عرب ملحق شوند اين عده در تسخير جلولا به تازيان كمك كردند و سپس با مسلمين در كوفه سكونت اختيار كردند و اشخاص ديگر نيز گروه گروه به رضا و رغبت به اسلام گرويدند . قانون و آيين و حكومت ايران مقارن ظهور اسلام طوری بود كه قاطبه ملت ايران را وا میداشت برای متابعت از حكومت و آيين تازهيی خود را آماده كنند و بهمين جهت بود كه وقتی ايران بدست مسلمانان فتح شد مردم ايران علاوه بر اينكه عكس العمل مخالفی از خود نشان ندادند خود برای پيشرفت اسلام زحمات طاقت فرسايی كشيدند .
آقای دكتر صاحب الزمانی در كتاب ديباچهای بر رهبری میگويند: توده های مردم نه تنها در خود در برابر جاذبه جهان بينی و ايدئولوژی ضد تبعيض طبقاتی اسلام مقاومتی احساس نمی كردند ، بلكه درست در آرمان آن همان چيزی را می يافتند كه قرنها به بهای آه و اشك و خون خريدار و جان نثار و مشتاق آن بودند و عطش آن را از قرنها در خود احساس میكردن . . . توده های نسل اول ايران در صدر اسلام ، در برابر آرمان رهايی بخش آيين نو ، نه تنها با شعارهای تبليغاتی مردم فريب خوش ظاهر بی باطن روبرو نگشتند ، نه تنها فقط پيامبر اسلام بارها تصريح كرده بود كه : " من انسانی همانند شما هستم " و يا " بين سياه حبشی و سيد قرشی جز به پرهيزكاری و تقوا تفاوتی وجود ندارد " ، بلكه عملا نيز روش حكومت خلفای راشدين به ويژه علی را در حد خواب و خيال افسانه آميزی ، بی پيرايهتر از آنچه خود میخواستند و آرزويش را در دل داشتند ساده يافتند.
آقای دكتر صاحب الزمانی سپس چنين میگويد : اسلام نقطه عطفی را در فلسفه رهبری تودهها به ميان كشيده بود " شبان " را برای حراست " گله " میدانست ، نه گله را برای اطفاء خون آشامی شبان گرگ سيرت . اسلام حماسه آزادی توده ها به شمار میرفت رهبر برای مردم يا مردم برای رهبر ؟ اين بود پرسش تازه ای كه اسلام در برابر فلسفه سياسی دنيای قديم و ايران ساسانی به وجود آورده بود . در جنگهای هفتصد ساله ايران و روم هيچگاه چنين مسئلهای در برابر تودهها مطرح نگشته بود . سياست خود كامه هر دو امپراطوری يكی بود : مردم برای رهبر ، توده ها فدای طبقات ممتاز . . . بارگاه بی پيرايه علی در كوفه قرار داشت و موالی و ايرانيان با آن تماس نزديك داشتند سادگی آنرا تنها به وصف نميشنيدند بلكه برای العين با ديدگان خويش بخوبی ميديدند . از اينرو اگر توده های ستمديده ايرانی بدين دعوت لبيك اجابت گفتند شگفتی ندارد.
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
نفوذ آرام و تدريجی
تاريخ نشان میدهد كه هر چه استقلال سياسی ايرانيان بيشتر شده اقبال آنها به معنويات و واقعيات اسلام فزونی يافته است . طاهريان و آل بويه و ديگران كه نسبتا استقلال سياسی كاملی داشتند ، هرگز به فكر اين نيفتادند كه اوستا را دوباره زنده كنند و دستورات آن را سرمشق زندگی خود قرار دهند ، بلكه بر عكس با تلاشهای پيگير برای نشر حقايق اسلامی كوشش میكردند .
ايرانيان پس از صد سال كه از فتح ايران به دست مسلمانان گذشت ، نيروی نظامی عظيمی به وجود آوردند دستگاه خلافت اموی در اثر اجحافات و انحرافات از تعليمات اسلامی مورد بيعلاقگی عموم مسلمانان بجز اعرابی كه روی تعصب عربی گام بر میداشتند واقع شد ايرانيان با قدرت و نيروی خود توانستند خلافت را از خاندان اموی به خاندان عباسی منتقل كنند . قطعا در آن زمان اگر میخواستند حكومت مستقل سياسی تشكيل دهند و يا آيين كهن خويشتن را تجديد كنند ، برای آنان كاملا مقدور بود . ولی در آن وقت نه به فكر تاسيس حكومت مستقل در برابر دستگاه خلافت افتادند و نه به فكر تجديد آيين كهن و دور افكندن آيين جديد تا آن وقت تصور ميكردند با تغيير خلافت از دودمانی به دودمان ديگر میتوانند به آرزوی خود كه زندگی در ظل يك حكومت دينی اسلامی در پرتو قرآن كريم بود نايل گردند.
تا آنكه دوره بنی العباس پيش آمد و از دودمان عباسی نيز ناراضی شدند در دوره بنی عباس جنگ ميان طاهر بن الحسين و سپاه ايرانی به طرفداری از " مامون " از يكطرف ، و علی بن عيسی و سپاهيان عرب به طرفداری " امين " از طرف ديگر واقع شد . غلبه طاهر بن الحسين بر سپاهيان طرفدار " امين " بار ديگر نشان داد كه قدرت نظامی در اختيار ايرانيان است ، در عين حال در اين موقع نيز ايرانيان نه به فكر استقلال سياسی افتادند و نه به فكر اينكه دين اسلام را كنار بگذارند . ايرانيان هنگامی به فكر استقلال سياسی افتادند كه از حكومتهای عربی و اينكه آنها يك حكومت واقعا اسلامی باشند صد در صد مايوس شدند .
اما در عين حال تنها به استقلال سياسی قناعت كردند و نسبت به آيين مقدس اسلام سخت وفادار ماندند ، اغلب ايرانيان در دوره استقلال سياسی ايران مسلمان شدهاند . استقلال سياسی ايران از اوائل قرن سوم هجری شروع شد و تا آن وقت هنوز بسياری از مردم ايران به كيشها و آيينهای قديم از قبيل زرتشتی و مسيحی و صابی و حتی بودايی باقی بودند سفرنامههايی كه در قرون سوم و چهارم نوشته شده حكايت میكند كه تا آن زمانها در ايران آتشكده ها و كليساهای فراوان وجود داشته است ، بعدها كم كم از عدد آنها كاسته شده و جای آنها را مساجد گرفته است .
مردم طبرستان و قسمتهای شمالی ايران تا سيصد سال پس از هجرت هنوز دين جديد را نشناخته بودند و با دولت خلفا به دشمنی بر میخاستند . بيشتر مردم كرمان در تمام مدت خلافت امويها زردشتی ماندند و در روزگار استخری ( صاحب كتاب المسالك و الممالك ) زردشتيان فارس اكثريت را تشكيل میدادهاند . مقدسی صاحب كتاب احسن التقاسيم نيز كه از مورخان و جغرافی نويسان بزرگ جهان اسلام است و خود به ايران مسافرت كرده است در صفحه 39 و 420 و 429 كتاب خود از زردشتيان فارس و نفوذ بسيار آنها و احترام آنها نزد مسلمانان كه از ساير اهل ذمه محترمتر بوده اند ياد كرده است .
اينها همه میرساند كه چنانكه گفتيم ايرانيان تدريجا اسلام را پذيرفته اند و اسلام تدريجا و مخصوصا در دورهای استقلال سياسی ايران بر كيش زرتشتی غلبه كرده است . عجيب اينست كه زرتشتيان در صدر اسلام كه دوره سيادت سياسی عرب است آزادی و احترام بيشتری داشته اند از دوره های متأخرتر كه خود ايرانيان حكومت را بدست گرفته اند هر اندازه كه ايرانيان مسلمان میشدند اقليت زردشتی وضع نامناسبتری پيدا میكرد و ايرانيان مسلمان از اعراب مسلمان تعصب بيشتری عليه زردشتيگری ابراز میداشتند و ظاهرا همين تعصبات ايرانيان تازه مسلمان سبب شد كه عده ای از زرتشتيان از ايران به هند مهاجرت كردند و اقليت پارسيان هند را تشكيل دادند .
در اينجا بد نيست سخن مستر فرای نويسنده كتاب " ميراث باستانی ايران " را از صفحه 396 آن كتاب نقل كنيم ، او ميگويد : از منابع اسلامی چنين بر میآيد كه استخر در فارس كه يكی از دو كانون آئين زرتشتی در ايران ساسانی ( كانون ديگرش در شيز آذربايجان ) بود در روزگار اسلام نيز همچنان شكوفان ماند . اندك اندك شبكه آتشگاهها با كم شدن زرتشتيان رو به كاستی نهاد . با اينهمه بيشتر مردم فارس تا قرن دهم ميلادی همچنان به آيين زرتشت وفادار ماندند و پس از آن تا روزگار كشورگشايی سلجوقيان در سده يازدهم باز گروه انبوهی زرتشتی در فارس میزيستند . شرح جالبی از پيكار ميان مسلمانان و زرتشتيان در شهر كازرون در زمان ابواسحاق ابراهيم بن شهريار الكازرونی كه بنيان گذار يكی از فرقه های متصوفان است و در سال 1034 ميلادی در گذشته است در دست داريم . بسياری از زرتشتيان به راهنمايی اين شيخ به اسلام گرويدند ولی از اين كتاب ( كتاب معجم البلدان ياقوت ) و نيز از كتابهای ديگر اسلامی چنين بر میآيد كه موقعيت زرتشتيان همچنان استوار بوده است . عامل كازرون در روزگار آل بويه كه از آنجا بر سراسر فارس فرمان میراند زرتشتی بود و خورشيد نام داشت . وی در ديده فرمانروايی بويهی شيراز چنان پايگاه بلندی داشت كه اين شاهزاده بويهی فرمان داد تا شيخ كازرونی نزد او برود و سرزنشهای او را به سبب آشوبی كه برای مسلمان كردن مردم بر پا كرده بود بشنود ( ص 117 - 121 ) مسلمانان و زرتشتيان دو گروه عمده فارسی بودند و مسيحيان و يهود بسيار اندك بودند .
در صفحه 399 مینويسد : هر چه بر دامنه انديشههای اسلامی افزوده میشد جنبشهای گوناگون مانند صوفيگری و شيعيگری رونق میيافت و در نتيجه پناهگاهی برای ايرانيان كه نمی توانستند از انديشه های كوتاه و توسعه نيافته زرتشتی پيروی كنند پديد میآمد . هنگامی كه فرمانروايان ديلمی ايران ، به تشيع گرويدند و بخشهای غربی ايران را از دست خليفه به در بردند و سرانجام در سال 945 ميلادی (334 هجری ) بر بغداد دست يافتند ، آيين زرتشت رو به زوال نهاد . ديگر آل بويه اسلام و زبان عربی را برگزيدند ، زيرا كه اين هر دو جنبه بين المللی گرفته بود و حال آنكه زرتشتيان به محلات مخصوص زرتشتی نشين رانده شده بودند . چنين می نمايد كه روی هم رفته آل بويه شيعی مذهب در برابر پيروان مذهبهای ديگر مسامحه و بردباری پيشه كرده بودند ، زيرا خلفای سنی و بسياری از گماشتگان رسمی سنی مذهب را بر سر كارها بر جای میگذاشتند چنانكه گفتيم عامل زرتشتی كازرون نيز از جمله اينگونه كسان بود . اما آل بويه بيشتر دلبستگی به سنت های عربی خاندان علی عليه السلام و فرهنگ اسلامی داشتند تا به سربلندیهای گذشته ايران ، مثلا عضدالدوله يكی از پادشاهان آل بويه در سال 955م / 344 ه . دستور داد تا كتيبه ای در تخت جمشيد به عربی بكنند .
چه عاملی سبب شد كه قرنها بعد از زوال سيادت سياسی عرب ، مردم ايران گرايش بيشتری نسبت به اسلام نشان بدهند ؟ آيا جز جاذبه اسلام و سازگاری آن با روح ايرانی چيز ديگری در كار بوده است ؟ خود حكومتهای مستقل ايرانی كه از لحاظ سياسی دشمن حكومتهای عربی بودند بيش از حكومتهای عربی پاسدار اسلام و مؤيد و مروج علمای اسلام و مشوق خدمتگزاران اسلام بودند ، دانشمندان را در تأليف و تصنيف كتابهای اسلام و در تعليم علوم اسلامی كمك میكردند.
شور و هيجانی كه ايرانيان نسبت به اسلام و علوم اسلامی در طول چهارده قرن اسلام حتی در دو قرن اول كه سرجان ملكم انگليسی نام آنها را " دو قرن سكوت " گذاشته است نشان دادند ، هم از نظر اسلام بی سابقه بود و هم از نظر ايران ، يعنی نه ملت ديگری غير از ايرانی ، آنقدر شور و هيجان و عشق و خدمت نسبت به اسلام نشان داده است و نه ايرانيان در دوره ديگری برای هدف ديگری ، چه ملی و چه مذهبی ، اين قدر شور و هيجان نشان داده اند . ايرانيان پس از استقلال بدون هيچ مزاحمتی میتوانستند آيين و رسوم كهن خود را احياء كنند ولی نكردند ، بلكه بيشتر به آن پشت كردند و به اسلام رو آوردند ، چرا چون آنها اسلام را با عقل و انديشه و خواسته های فطری خود سازگار میديدند . هيچگاه خيال تجديد آيين و رسومی را كه سالها موجب عذاب روحی آنان بود در سر نمی پروراندند و اين سنتی است كه طبق شهادت تاريخ در طول اين چهارده قرنی كه اسلام به ايران آمده است همچنان باقی و پا برجاست ، و اگر ملاحظه میكنيد كه افراد معدود معلوم الهويهای در اين روزگار و احيانا زمانهای گذشته سخن از تجديد آيين و رسوم قديم به ميان آورده اند ، نبايد آنها را به حساب ملت ايران آورد چه ايرانيان همان طور كه پس از اين نيز مفصلا شرح خواهيم داد بارها نشان داده اند كه از خود اعراب ، اسلام را با روحيات خود سازگارتر دانسته اند و دليل آن ، اينهمه خدمات صادقانه ای است كه آنان در طول اين چهارده قرن به اسلام و قرآن نموده اند خدماتی كه با اخلاص و ايمان عجيبی همراه بوده است و همين حقيقت است كه ما را به ياد فرمايش پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و سلم میاندازد كه فرمود : " بخدا قسم من روزی را میبينم كه اين ايرانيان كه شما برای اسلام با آنان میجنگيد با شما بجنگند تا شما را مسلمان كنند" .
تاريخ نشان میدهد كه هر چه استقلال سياسی ايرانيان بيشتر شده اقبال آنها به معنويات و واقعيات اسلام فزونی يافته است . طاهريان و آل بويه و ديگران كه نسبتا استقلال سياسی كاملی داشتند ، هرگز به فكر اين نيفتادند كه اوستا را دوباره زنده كنند و دستورات آن را سرمشق زندگی خود قرار دهند ، بلكه بر عكس با تلاشهای پيگير برای نشر حقايق اسلامی كوشش میكردند .
ايرانيان پس از صد سال كه از فتح ايران به دست مسلمانان گذشت ، نيروی نظامی عظيمی به وجود آوردند دستگاه خلافت اموی در اثر اجحافات و انحرافات از تعليمات اسلامی مورد بيعلاقگی عموم مسلمانان بجز اعرابی كه روی تعصب عربی گام بر میداشتند واقع شد ايرانيان با قدرت و نيروی خود توانستند خلافت را از خاندان اموی به خاندان عباسی منتقل كنند . قطعا در آن زمان اگر میخواستند حكومت مستقل سياسی تشكيل دهند و يا آيين كهن خويشتن را تجديد كنند ، برای آنان كاملا مقدور بود . ولی در آن وقت نه به فكر تاسيس حكومت مستقل در برابر دستگاه خلافت افتادند و نه به فكر تجديد آيين كهن و دور افكندن آيين جديد تا آن وقت تصور ميكردند با تغيير خلافت از دودمانی به دودمان ديگر میتوانند به آرزوی خود كه زندگی در ظل يك حكومت دينی اسلامی در پرتو قرآن كريم بود نايل گردند.
تا آنكه دوره بنی العباس پيش آمد و از دودمان عباسی نيز ناراضی شدند در دوره بنی عباس جنگ ميان طاهر بن الحسين و سپاه ايرانی به طرفداری از " مامون " از يكطرف ، و علی بن عيسی و سپاهيان عرب به طرفداری " امين " از طرف ديگر واقع شد . غلبه طاهر بن الحسين بر سپاهيان طرفدار " امين " بار ديگر نشان داد كه قدرت نظامی در اختيار ايرانيان است ، در عين حال در اين موقع نيز ايرانيان نه به فكر استقلال سياسی افتادند و نه به فكر اينكه دين اسلام را كنار بگذارند . ايرانيان هنگامی به فكر استقلال سياسی افتادند كه از حكومتهای عربی و اينكه آنها يك حكومت واقعا اسلامی باشند صد در صد مايوس شدند .
اما در عين حال تنها به استقلال سياسی قناعت كردند و نسبت به آيين مقدس اسلام سخت وفادار ماندند ، اغلب ايرانيان در دوره استقلال سياسی ايران مسلمان شدهاند . استقلال سياسی ايران از اوائل قرن سوم هجری شروع شد و تا آن وقت هنوز بسياری از مردم ايران به كيشها و آيينهای قديم از قبيل زرتشتی و مسيحی و صابی و حتی بودايی باقی بودند سفرنامههايی كه در قرون سوم و چهارم نوشته شده حكايت میكند كه تا آن زمانها در ايران آتشكده ها و كليساهای فراوان وجود داشته است ، بعدها كم كم از عدد آنها كاسته شده و جای آنها را مساجد گرفته است .
مردم طبرستان و قسمتهای شمالی ايران تا سيصد سال پس از هجرت هنوز دين جديد را نشناخته بودند و با دولت خلفا به دشمنی بر میخاستند . بيشتر مردم كرمان در تمام مدت خلافت امويها زردشتی ماندند و در روزگار استخری ( صاحب كتاب المسالك و الممالك ) زردشتيان فارس اكثريت را تشكيل میدادهاند . مقدسی صاحب كتاب احسن التقاسيم نيز كه از مورخان و جغرافی نويسان بزرگ جهان اسلام است و خود به ايران مسافرت كرده است در صفحه 39 و 420 و 429 كتاب خود از زردشتيان فارس و نفوذ بسيار آنها و احترام آنها نزد مسلمانان كه از ساير اهل ذمه محترمتر بوده اند ياد كرده است .
اينها همه میرساند كه چنانكه گفتيم ايرانيان تدريجا اسلام را پذيرفته اند و اسلام تدريجا و مخصوصا در دورهای استقلال سياسی ايران بر كيش زرتشتی غلبه كرده است . عجيب اينست كه زرتشتيان در صدر اسلام كه دوره سيادت سياسی عرب است آزادی و احترام بيشتری داشته اند از دوره های متأخرتر كه خود ايرانيان حكومت را بدست گرفته اند هر اندازه كه ايرانيان مسلمان میشدند اقليت زردشتی وضع نامناسبتری پيدا میكرد و ايرانيان مسلمان از اعراب مسلمان تعصب بيشتری عليه زردشتيگری ابراز میداشتند و ظاهرا همين تعصبات ايرانيان تازه مسلمان سبب شد كه عده ای از زرتشتيان از ايران به هند مهاجرت كردند و اقليت پارسيان هند را تشكيل دادند .
در اينجا بد نيست سخن مستر فرای نويسنده كتاب " ميراث باستانی ايران " را از صفحه 396 آن كتاب نقل كنيم ، او ميگويد : از منابع اسلامی چنين بر میآيد كه استخر در فارس كه يكی از دو كانون آئين زرتشتی در ايران ساسانی ( كانون ديگرش در شيز آذربايجان ) بود در روزگار اسلام نيز همچنان شكوفان ماند . اندك اندك شبكه آتشگاهها با كم شدن زرتشتيان رو به كاستی نهاد . با اينهمه بيشتر مردم فارس تا قرن دهم ميلادی همچنان به آيين زرتشت وفادار ماندند و پس از آن تا روزگار كشورگشايی سلجوقيان در سده يازدهم باز گروه انبوهی زرتشتی در فارس میزيستند . شرح جالبی از پيكار ميان مسلمانان و زرتشتيان در شهر كازرون در زمان ابواسحاق ابراهيم بن شهريار الكازرونی كه بنيان گذار يكی از فرقه های متصوفان است و در سال 1034 ميلادی در گذشته است در دست داريم . بسياری از زرتشتيان به راهنمايی اين شيخ به اسلام گرويدند ولی از اين كتاب ( كتاب معجم البلدان ياقوت ) و نيز از كتابهای ديگر اسلامی چنين بر میآيد كه موقعيت زرتشتيان همچنان استوار بوده است . عامل كازرون در روزگار آل بويه كه از آنجا بر سراسر فارس فرمان میراند زرتشتی بود و خورشيد نام داشت . وی در ديده فرمانروايی بويهی شيراز چنان پايگاه بلندی داشت كه اين شاهزاده بويهی فرمان داد تا شيخ كازرونی نزد او برود و سرزنشهای او را به سبب آشوبی كه برای مسلمان كردن مردم بر پا كرده بود بشنود ( ص 117 - 121 ) مسلمانان و زرتشتيان دو گروه عمده فارسی بودند و مسيحيان و يهود بسيار اندك بودند .
در صفحه 399 مینويسد : هر چه بر دامنه انديشههای اسلامی افزوده میشد جنبشهای گوناگون مانند صوفيگری و شيعيگری رونق میيافت و در نتيجه پناهگاهی برای ايرانيان كه نمی توانستند از انديشه های كوتاه و توسعه نيافته زرتشتی پيروی كنند پديد میآمد . هنگامی كه فرمانروايان ديلمی ايران ، به تشيع گرويدند و بخشهای غربی ايران را از دست خليفه به در بردند و سرانجام در سال 945 ميلادی (334 هجری ) بر بغداد دست يافتند ، آيين زرتشت رو به زوال نهاد . ديگر آل بويه اسلام و زبان عربی را برگزيدند ، زيرا كه اين هر دو جنبه بين المللی گرفته بود و حال آنكه زرتشتيان به محلات مخصوص زرتشتی نشين رانده شده بودند . چنين می نمايد كه روی هم رفته آل بويه شيعی مذهب در برابر پيروان مذهبهای ديگر مسامحه و بردباری پيشه كرده بودند ، زيرا خلفای سنی و بسياری از گماشتگان رسمی سنی مذهب را بر سر كارها بر جای میگذاشتند چنانكه گفتيم عامل زرتشتی كازرون نيز از جمله اينگونه كسان بود . اما آل بويه بيشتر دلبستگی به سنت های عربی خاندان علی عليه السلام و فرهنگ اسلامی داشتند تا به سربلندیهای گذشته ايران ، مثلا عضدالدوله يكی از پادشاهان آل بويه در سال 955م / 344 ه . دستور داد تا كتيبه ای در تخت جمشيد به عربی بكنند .
چه عاملی سبب شد كه قرنها بعد از زوال سيادت سياسی عرب ، مردم ايران گرايش بيشتری نسبت به اسلام نشان بدهند ؟ آيا جز جاذبه اسلام و سازگاری آن با روح ايرانی چيز ديگری در كار بوده است ؟ خود حكومتهای مستقل ايرانی كه از لحاظ سياسی دشمن حكومتهای عربی بودند بيش از حكومتهای عربی پاسدار اسلام و مؤيد و مروج علمای اسلام و مشوق خدمتگزاران اسلام بودند ، دانشمندان را در تأليف و تصنيف كتابهای اسلام و در تعليم علوم اسلامی كمك میكردند.
شور و هيجانی كه ايرانيان نسبت به اسلام و علوم اسلامی در طول چهارده قرن اسلام حتی در دو قرن اول كه سرجان ملكم انگليسی نام آنها را " دو قرن سكوت " گذاشته است نشان دادند ، هم از نظر اسلام بی سابقه بود و هم از نظر ايران ، يعنی نه ملت ديگری غير از ايرانی ، آنقدر شور و هيجان و عشق و خدمت نسبت به اسلام نشان داده است و نه ايرانيان در دوره ديگری برای هدف ديگری ، چه ملی و چه مذهبی ، اين قدر شور و هيجان نشان داده اند . ايرانيان پس از استقلال بدون هيچ مزاحمتی میتوانستند آيين و رسوم كهن خود را احياء كنند ولی نكردند ، بلكه بيشتر به آن پشت كردند و به اسلام رو آوردند ، چرا چون آنها اسلام را با عقل و انديشه و خواسته های فطری خود سازگار میديدند . هيچگاه خيال تجديد آيين و رسومی را كه سالها موجب عذاب روحی آنان بود در سر نمی پروراندند و اين سنتی است كه طبق شهادت تاريخ در طول اين چهارده قرنی كه اسلام به ايران آمده است همچنان باقی و پا برجاست ، و اگر ملاحظه میكنيد كه افراد معدود معلوم الهويهای در اين روزگار و احيانا زمانهای گذشته سخن از تجديد آيين و رسوم قديم به ميان آورده اند ، نبايد آنها را به حساب ملت ايران آورد چه ايرانيان همان طور كه پس از اين نيز مفصلا شرح خواهيم داد بارها نشان داده اند كه از خود اعراب ، اسلام را با روحيات خود سازگارتر دانسته اند و دليل آن ، اينهمه خدمات صادقانه ای است كه آنان در طول اين چهارده قرن به اسلام و قرآن نموده اند خدماتی كه با اخلاص و ايمان عجيبی همراه بوده است و همين حقيقت است كه ما را به ياد فرمايش پيغمبر اكرم صلی الله عليه و آله و سلم میاندازد كه فرمود : " بخدا قسم من روزی را میبينم كه اين ايرانيان كه شما برای اسلام با آنان میجنگيد با شما بجنگند تا شما را مسلمان كنند" .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك