طولانی ترین بمباران تاریخ ایران در شهر اندیمشک ودر زمان زمان جنگ تحمیلی در تاریخ 4 اذر 65صورت گرفت در این روز ساعت 11:45 تا 13:25 شهرستان انديمشك به مدت يك ساعت و 45 دقيقه توسط 54 (57 فرورند هم ذکرشده ) هواپيماي رزيم بعث مورد حمله قرار گرفت در این حمله وحشیانه نقاط مهمي همانند ايستگاه راه آهن مورد اصابت قرار گرفت و بيش از 300 نفر از شهروندان و مسافران شهيد و 700 نفر مجروح شدند اين بمباران را طولانيترين بمباران شهرها پس ار جنگ جهاني دوم به شمار ميآورند.
عکسهای بعد از بمباران اندیمشک
راه اهن اندیمشک
دیدن عکسها بر روی عکس کلیک کنید
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
خاطره به نقل از یکی از شاهدان بمباران
این خاطره از سایت ([External Link Removed for Guests] ) به امانت گرفته شده
انديمشك شهري جنگي بود. اصلا به خاطر گذر خط آهن از انديمشك و نزديكي شهر به مناطق جنگي، ايستگاه نيروهايي بود كه به جبهه اعزام ميشدند. يك روز كه با دو خواهر بزرگترم به مدرسه ميرفتيم، با ديدن جمعيت انبوه سربازهايي كه براي انتقال به جبهه در ايستگاه انديمشك پياده شده بودند و در ميدان اصلي شهر منتظر بودند، خواهرم گفت: امروز با اين همه نيرو كه در انديمشك پياده شدهاند، خدا رحم كند، حتما به شهر حمله ميشود.
ما به مدرسه رفتيم. من دبستاني بودم و آنها در دبيرستان كنار مدرسه ما درس ميخواندند. چيزي نگذشت كه حمله هوايي آغاز شد. همه با وحشت از مدرسه بيرون دويديم. آن روز، همان روزي بود كه هيچ انديمشكي آن را فراموش نميكند، روزي كه 57 هواپيماي جنگي عراقي يك ساعت و نيم بر سر شهر كوچك و بيدفاع انديمشك پرواز كردند و جولان دادند و بيوقفه بمب ريختند.
من و دو خواهرم و دوست آنها در خيابان ميدويديم. دوست خواهرهايم از ما جدا شد و توي بازار دويد، او چند دقيقه بعد كشته شد. در هر قدم صداي انفجار را نزديكمان ميشنيديم. به ميدان اصلي كه رسيديم ناگهان يكي از سربازهاي اعزامي بر سر خواهرهايم فرياد كشيد: بمانيد، جلوتر نرويد، همين جا روي زمين بخوابيد. و مرا گرفت و زير دستهايش پنهان كرد.
فقط ميدانستم كه ما زنده نميمانيم. صداي خواهرهايم كه آنطرفتر روي زمين دراز كشيده بودند را ميشنيدم كه فرياد ميزدند: "لا اله الا الله"... بعد ناگهان خواهرم گفت: آخ... نميدانستم چه شده است، دست سرباز جلوي چشمهايم را گرفته بود كه چيزي نبينم. ما همان جور مانديم تا هواپيماها رفتند. نميدانم چه طور زنده مانديم، فقط من و دو خواهرم و آن سرباز.
را كه از روي زمين بلند كرديم، آن چه ديديم وحشتناك بود. ما بوديم و انبوه جنازههاي سربازهاي اعزامي كه دور تا دور ما تكه تكه شده بودند و هر تكه روي زمين افتاده بود. وحشتناك بود، وحشتناك. تن سربازي از كمر نصف شده بود و جلوي روي ما افتاده بود. وقت اصابت تركش او داشت ميدويد و دستش كه از تن جدا شد افتاده بود روي كمر خواهرم، شهلا. آخ او براي آن بود.
خانه وقتي از پچپچ مادر و زنعمويم فهميدم كه خون آن شهيد روي مانتوي سرمهاي مدرسهام پاشيده و خشك شده و من متوجه نشدهام، با وحشت جيغ ميكشيدم و ميدويدم و دكمههاي مانتو را باز ميكردم تا از خودم دورش كنم. ديگر هيچ وقت آن مانتو را نپوشيدم.
روز سرباز من و خواهرانم را به خانهمان رساند و رفت. موج انفجار او را گرفته بود و حال خوشي نداشت. خيلي دلم ميخواهد بدانم آن سرباز كه بود؟، حالا كجاست؟. اگر او نبود ما هم كشته ميشديم، حتما كشته ميشديم.
به شهدای 4 اذر 65 اندیمشک
روحشان شاد و یادشان گرامی باد





