صفحه 11 از 54
ارسال شده: جمعه ۲۳ تیر ۱۳۸۵, ۸:۰۰ ب.ظ
توسط sesna005
ناراحت نشيدا
اي دوست مخور خربزه با پوست
ارسال شده: شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۰۵ ب.ظ
توسط susan
دلتنگم........همین...

ارسال شده: یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۵, ۲:۴۶ ق.ظ
توسط essi10
با کدامین گناه تنها شدم ...
بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن .
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن .
لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد.
دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن...
سخت دلتنگم از این پس کوچه های زندگی ، می گذارم!
غم بماند یادگار از روزگار خویشتن...
بی او هم من در کنج اتاق خانه خلوت می کنم .
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن...
========================================
susan عكسه خيلي با معنيه و قشنگه ممنون
ارسال شده: دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵, ۹:۴۲ ق.ظ
توسط njmh
آمدي چه زيبا!
گفتم دوستت دارم،چه عاشقانه!
پذيرفتي،چه فريبانه!
آغوشم برايت باز شد،چه ابلهانه!
با تو خوش بودم،چه کودکانه!
همه چيزم شدي،چه زود!
به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي،چه ناجوانمردانه!
نيازمندت شدم،چه حقيرانه!
واژه قريب خداحافظ به ميان آمد،چه بي رحمانه!
و من سوختم،چه عاشقانه!
ولي.....
هنوزم دوستت دارم غرييبه!
ارسال شده: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۷:۰۰ ب.ظ
توسط susan
ديگه بس كن انقدر طفره نرو
آخرين حرف نگاهتو بزن...
فكر نكن تاب شنيدن ندارم
بگو كه خسته اي از بودن من
اين كه حرف تازه اي نيست ،بي وفا!
من يه عمره كه تو چشمات مي خونم
راستشو بخواي نمي دونم چرا
تو مي گي برو و من باز مي مونم!
تو دلت به من مي خندي مگه نه؟!
به من و عشق و همه سادگي هام
هر جوري كه دوست داري زندگي كن
بذار خاك بشينه رو خاطره هام..
ارسال شده: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۲۰ ب.ظ
توسط f_only1
کاش مي شد يک شب به خواب باتو بودن
بميرم......
ارسال شده: یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۵, ۹:۳۵ ق.ظ
توسط njmh
می توانی چشمانت را ببندی . می توانی آسمان را نادیده بگیری . می توانی در آرزوها فرو روی . می توانی به خویش نیندیشی . می توانی قلب را نادیده بگیری . اشکها را تمسخر کنی و خنده ها را جلف بدانی . می توانی سیاه بپوشی و رنگ را نادیده بگیری . می توانی خدا را نادیده بگیری . می توانی آزادانه هر طور که دوست داری زندگی کنی . می توانی زنده بمانی . می توانی ثروتمند باشی . موفق باشی . قدرتمند باشی .
اما ....................................... اما بدان که در درون هیچ نیستی
ای بی قلب بی احساس ! نمی بینی پرنده را ؟ ابر را نمی فهمی ؟
باران که می بارد کجا فرار می کنی ؟ نمی بینی ثروت خدا را ؟
ارسال شده: یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۵, ۱۰:۳۷ ق.ظ
توسط susan
دوستم داشته باش
بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بی رنگند
دوستم داشته باش
شهر ها ميلرزند ، برگ ها ميسوزند ، بادها ميگندند
دوستم داشته باش
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتی کن با رنگ
دوستم داشته باش
سيب ها خشکيده ، ياس ها پوسيده ، شير هم ترسيده
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت
بيشتر از باران ، گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شاد تر خواهم شد ، ناب تر روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور کن ، آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند
ارسال شده: یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۲۱ ب.ظ
توسط susan
کمک ... کمکم کنید.... کسی نیست ...؟
اینجا هوا خیلی سرده ... خیلی تاریکه ...
من صدا می کنم ... فریاد میزنم ... ولی کسی جوابمو نمیده ...!
کسی نیست ...من تنهام ، هیچ کس نیست ...
چشمام جز سیاهی چیزی نمی بینه ...
کمک ... کمکم کنید ... کسی نیست ...؟
کسی صدای این دل شکسته رو نمی شنوه ...؟
وای خدا ... خدا جون ... تو جوابمو بده ...نذار تنها بمونم ...
خدایا اینجا کجاست ...؟ جهنمه؟ من مردم...؟
کمک ... کمکم کنید ...
همیشه تاریکی رو دوست داشتم ...همیشه از تنهایی حرف می زدم ...
ولی الان ... خیلی سخته
خدایا ، حتی راه فرار برام نذاشتی ...
خدایا ، همه کس و همه چیز رو ازم گرفتی ... حداقل خودت رو از من نگیر ...
اجازه بده با خیال بودنت برا خودم یه سقف امید بسازم ...
خدایا ... یه نور ... یه نقطه ی روشن ... یه امید ...بهم نشون بده ...
چکار باید بکنم ...؟ نمیدونم ...
کمک ... کمکم کنید ...
کسی صدای این دل شکسته رو نمی شنوه ...؟
خدایا ... خدایا ...
چرا اینجا ...؟ چرا تنها ...؟ برا چی وسط تاریکی دنیا ...؟
کمک ... کمکم کنید ...
کسی صدای این دل شکسته رو نمی شنوه ....
ارسال شده: دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۱۱ ق.ظ
توسط Mohsen1001
روزي بر صفحه اي از تقويم خواهند نوشت :
تعطيل -- روز ظهور امام عصر عليه السلام
ارسال شده: دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۵, ۱۱:۱۵ ق.ظ
توسط susan
گفتم بهار ؟
خنده زد و گفت
اي دريغ
ديگر بهار رفته نمي آيد
گفتم پرنده ؟
گفت اينجا پرنده نيست
اينجا گلي كه باز كند لب به خنده نيست
گفتم
درون چشم تو ديگر ؟
گفت ديگر نشان ز باده مستي دهنده نيست
اينجا به جز سكوت ٬ سكوتي گزنده نيست
ارسال شده: دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۵, ۸:۲۹ ب.ظ
توسط su34