صفحه 13 از 47

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۷:۳۴ ق.ظ
توسط roh
 پرواز همه ي زندگي بابايي بود 
[align=left]تيمسار خلبان محمدرضاعطائي
  زماني كه تيمسار بابايي در پست معاونت عمليات نيروي هوايي انجام وظيفه مي كردند،علاوه بر پرواز با هواپيماي «F-14» كه مخصوص درگيريهاي هوايي است،پروازهاي برون مرزي را در پايگاه هاي ديگر با هواپيماهاي «F-5»و «F-4»انجام مي دادند.بنده نسبت به او ارادت خاصي داشتم؛به همين خاطر براي حفظ جان ايشان،خدمت آيت الله طاهري رسيدم و از ايشان خواستمتا مانع پرواز شهيد بابايي شوند.حضرت آيت الله نيز از اين موضوع اظهار نگراني كردند و در جلسه اي خصوصي پس از صحبت هاي فراوان به سرهنگ بابايي تكليف كردند كه به خاطر حفظ جان و پست مهمي كه در نيروي هوايي عهده دار هستند،از اين پس پرواز هاي جنگي را انجام ندهند.با شنيدن اين كلام از زبان ايشان،چهره ي شهيد بابايي سرخ شد.مدتي سر به زير انداخت و چيزي نگفت.سپس با حالتي ملتمسانه گفتند:
ـ حاج آقا!مگر دفاع از اسلام بر هر كس واجب نيست؟اگر ما در مقابل دشمن دفاع نكنيم از چه كسي مي توانيم انتظار داشته باشيم؟ما به تكليف خودمان عمل مي كنيم.
حضرت آيت الله طاهري فرمودند:
ـ من از اين جهت مي گويم كه يك وقت خطري متوجه شما نشود.
بابايي در پاسخ گفت:
ـ حاج آقا!اگر خطري متوجه من بشود،من هم مثل شهداي ديگر.
سپس سر به زير انداخت و آرام،زير لب گفت:
ـ خداوند ان شاءالله توفيق شهادت بدهد.
كلام به قدري قانع كننده بود كه ديگر حضرت آيت الله طاهري پاسخي نداشتند و فقط گفتند:
ـ خداوند به شما توفيق دهد تا در اين امر موفق باشيد.
بابايي با شنيدن اين كلام لبخندي بر لبانش نقش بست و از شدت خوشحالي،گويي در پوست خود نمي گنجيد.

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۷:۴۱ ق.ظ
توسط roh
  بايد جلوتر از همه  
[align=left]ستوان حسن  
يك روز در جبهه پاتك سختي به ما زده بودند و عباس از اين موضوع عصباني بود.او را ديدم كه «جي سوت¹»خود را بسته و كلاه خلباني اش را برداشته و در حال رفتن به سمت هواپيماست.پرسيدم:
ـ عباس واقعا مي خواهي پرواز كني؟
پاسخ داد:
ـ بله
من دلشوره داشتم و خيلي نگران بودم.نمي دانم چه شد كه به گريه افتادم.با اصرار زياد از او خواستم تا پرواز نكند.به او گفتم كه تو عصباني هستي و اگر پرواز كني تو را خواهند زد.نگاهي به من كرد ،خنديد و گفت:
ـ اين همه هواپيما را زدند چه شد؟اين چه حرفي است كه مي زني.
من مرتب گريه مي كردم و او را قسم دادم تا پرواز نكند.سرانجام به طرف آشيانه ي هواپيما رفت.دوباره التماس كردم كه از هواپيما پياده شود؛ولي او نسبت به حرف هاي من بي اعتنا بود.رفتم و با دست،چرخ جلو هواپيما را گرفتم.از او خواستم تا پايين بيايد.گفت:
ـ برادر من!بلند شو.زشت است.همه دارند ما را نگاه مي كنند.
وقتي پافشاري مرا ديد،دربان را صدا زد و خيلي جدي گفت:
ـ اين آقا را ببر بيندازش زندان.
دژبان هم آمد پشت يقه ي مرا گرفت و بلندم كرد.
سپس هواپيما را از آشيانه بيرون آورد و به طرف باند پرواز رفت.پس از پرواز عباس،دژبان از من عذرخواهي كرد و من به داخل قرارگاه رعد رفتم.در حالي كه نگران عباس بودم بي اختيار شروع كردم به گريه كردن.سرهنگ رستمي متوجه گريه كردن من شد و مرا دلداري مي داد كه نگران نباشم؛ولي هيچ كس از اضطراب من آگاه نبود.در گوشه اي از قرارگاه منتظر نشستم.لحظه ها به سختي مي گذشت.
دقايقي بعد عباس صحيح و سالم برگشت.مرا كه ديد به طرفم آمد و صورتم را بوسيد.درحالي كه شاد و خندان بود گفت:
ـ چطوري شازده پسر؟
گفتم:
ـ سخت نگران توبودم.خداي ناكرده اگر حادثه اي رخ مي داد من چگونه جواب فرزندانت را مي دادم.
گفت:
ـ مي بيني كه طوري نشده.در ضمن تا به حال اين همه بچه بي پدر شدند.تو جوب آنها را چه داده اي؟آيا فرزندان من با ديگران تفاوت مي كنند؟
سپس در حالي كه گويا از نتيجه ي عمليات خود خشنود به نظر مي رسد ادامه داد:
ـ و هرگز فراموش نكن كه فرمانده بايد در راس كارها باشد.تاوقتي كه خودش در سنگر نباشد،نمي تواند مسايل را درك كند.آن وقت سر آن فرمانده را كلاه مي گذارند.

۱ـ لباسي است كه خلبان هنگام پرواز با هواپيماي شكاري به تن مي كند؛تا با فشار جو مقابله كند.( لباسي كه فضانوردان و خلبانان براى جلوگيرى از سرگيجه ى ناشي از سرعت زياد كه خون را از مغز مي راندمي پوشند)، لباس فضا نوردى در انگليسي G-Suit

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۷:۵۰ ق.ظ
توسط roh
roh نوشته شده:اين متن خاطره ي سرهنگ خلبان داوودميرزا عليان است
عمليات
با يك فروند هواپيماي جت فالكن براي انجام ماموريت،عازم پايگاه هوايي همدان شدم . من به عنوان يكي از خلبانان با تجربه ي F-4 نيروي هوايي،كه ماموريت هاي حساس ويژه را انجام مي دادم،با ابلاغ ماموريت از سوي دفتر ويژه از پايگاه نهم شكاري انتخاب شدم. اينك بايد آنچه را كه آموخته بودم بار ديگر به آزمون مي گذاشتم و از اين كار احساس غرور مي كردم.
هدف،پايگاه هوايي ناصريه بود كه در نزديكي شهر بعقوبه ي عراق واقع شده بود و به گفته ي مسئولان نظامي،اهداف مورد نظر در اين منطقه از نظر ويژگي هاي پدافندي،از حساسيت بالايي برخوردار بودند.از زمان شروع جنگ تحميلي اغلب ماموريتهاي روي اين منطقه با موفقيت چنداني روبه رو نبود. علاوه براين بنابر گزارش اطلاعات و عمليات نيرو،موشكهاي دفاع هوايي پايين كروتال و رولند كه در سال ۱۳۶۵ از كشور فرانسه خريداري شده بود،در اين شهر مستقر بودند.در واقع اين موشك ها از خطرناكترين موشك هاي پدافند كوتاه برد به شمار مي آمدند و بر همين اساس احتمال تلفات نيروي انساني و ضايعات تجهيزات در اين ماموريت زياد بود.اما در پاسخ به ياوهگوييهاي دشمن مبني بر عدم توانايي خلبانان ايراني در نفوذ به شهرهاي مجاور بغداد،اهميت ضايعات احتمالي در برابر حساسيت اين ماموريت اندك بود.

..................................................................................................................................................................
خوشبختانه پرسنل گردان شهداي پايگاه سوم با همت و تلاش شبانه روزي،هواپيماي آسيب ديده را با تعميرات اساسي طي چند هزار ساعت_نفر كار آماده ي پرواز كردند و بنده اين افتخار را داشتم پرواز آزمايشي اين هواپيما را انجام بدهم.



[External Link Removed for Guests]

بالاخره عكس سرهنگ خلبان «داوود ميرزا عليان»را پيد كردم.اين عكسشان است.دوستاني كه فتوشاپيست هستند اگر مي توانند اين عكس را رنگي كنند.

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۲:۲۱ ب.ظ
توسط SAMAN
roh نوشته شده:
بالاخره عكس سرهنگ خلبان «داوود ميرزا عليان»را پيد كردم.اين عكسشان است.دوستاني كه فتوشاپيست هستند اگر مي توانند اين عكس را رنگي كنند.

من تا جایی که تونستم کیفیت عکس رو بالا بردم, البته من فتوشاپيست نیستم! :-)
 [External Link Removed for Guests]  

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۰۴ ب.ظ
توسط roh
خمس مال را داده ايد؟
[align=left]« خانم اقدس بابايي »  


عباس نسبت به احکام شرع بسيار پايبند بود . وقتي به منزل ما مي آمد ، مي پرسيد :

- خمس مالتان را داده ايد يا نه ؟

و مي گفت :

- گرچه من مي دانم به شما خمس تعلق نمي گيرد ؛ چرا که يک فرش داريد و آن هم مورد استفاده است . برنج و روغن هم از مصرف سالتان کم مي آيد ؛ ولي با تمام اين وجود بايد از يک روحاني آگاه بخواهيد تا خمس مالتان را حساب کند . ممکن است هيچ چيز هم به شما تعلق نگيرد ؛ ولي اين وظيفه همه ماست .

او مي گفت :

- چنانچه خمس مالتان را نپردازيد مالتان پاک نيست و از نظر شرع هم اشکال دارد و از اين گذشته مالتان برکت ندارد .

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۰۶ ب.ظ
توسط roh
 النگوها را كه مي ديد ناراحت مي شد 
[align=left]« خانم زهرا بابايي »  
من معمولاً چند النگو طلا در دست داشتم و عباس هر وقت النگوهاي طلا را مي ديد ناراحت مي شد و مي گفت :

- ممکن است زنان يا دختراني باشند که اين طلاها را در دست ببينند و توانِ خريد آن را نداشته باشند ؛ آنگاه طلاهاي تو آنان را به حسرت وا مي دارد و در نتيجه تو مرتکب گناهِ بزرگي مي شوي . اين کار يعني فخر فروشي .

مي گفت :

- در جامعه ما فقر زياد است ؛ مگر حضرت زينب ( س ) النگو به دست مي کردند و يا ... .

حقيقت اين است که روحيه زنانه و علاقه اي که به طلا باعث شده بود نتوانم از آنها دل بکنم ؛ تا اينکه يک روز بيمار بودم و النگوها در دستم بود . عباس به عيادتم آمده بود . عباس را که ديدم ، دستم را در زير بالش پنهان کردم تا النگوها را نبيند . او گفت :

- چرا بالش را از زير سرت برداشته اي و روي سرت گذاشته اي ؟

چيزي نگفتم و فقط لبخند زدم . او بالش را برداشت و ناگهان متوجه النگوهاي من شد و نگاه معني داري به من کرد . از اين که به سفارش او توجهي نکرده بودم ، خجالت کشيدم .

بعد از شهادت عباس به ياد گفته هاي او در آن روزها افتادم و تمام طلاهايم را به رزمندگان اسلام هديه کردم .

دختر رحمت است

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۰۸ ب.ظ
توسط roh
 دختر رحمت است 

[align=left]« خانم صدیقه حکمت » 
از ابتداي ازدواج تا به دنيا آمدن اولين فرزندمان « سلمي » عباس هيمشه مي گفت : « پيامبر ( ص ) فرموه است : دختر رحمت است . رحمت خداوندي ، و من آرزو مي کنم اولين فرزندم دختر باشد . »

در دوران بارداري ، به خاطر مأموريتهاي پروازي ، عباس خيلي کم در کنارم بود ؛ ولي براي به دنيا آمدن فرزندمان بيشتر از من بي تابي مي کرد . زماني که مرا براي وضع حمل به بيمارستان قزوين بردند ، عباس در پايگاه دزفول بود . با تلفن به او اطلاع داده شد که من در بيمارستان بستري شده ام . وقتي عباس خود را به قزوين رسانيد ، فرزندمان به دنيا آمده بود و مرا به منزل انتقال داده بودند .

آن روز عباس سراسيمه وارد منزل شد و با ديدن من و سلمي ، گويي از شادي مي خواست پر در بياورد . دستهايش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت :

- خدايا شکرت . از تو ممنونم که آرزويم را برآورده ساختي .

سپس کنار من نشست و گفت :
- در اتاق عمليات نشسته بودم . يکي از بچه ها خبر داد که تلفن مرا مي خواهد . گوشي را برداشتم . صداي داداشي بود که مي گفت : عباس خانمت در بيمارستان در حال وضع حمل است . به دفتر کارگزيني رفتم . مرخصي گرفتم و حرکت کردم . در راه به هر شهري که مي رسيدم ، بي درنگ به دنبال تلفن مي گشتم تا از حال تو جويا شوم . آخرين بار که تماس گرفتم ، دايي گفت که فرزندت دختر است . خيلي خوشحال مي شدم . وقتي به قزوين رسيدم مستقيم به بيمارستان رفتم . ديديم از شما خبري نيست . مسئول بخش گفت صبح مرخص شده ايد و در سلامت کامل هستيد . از شدت شادي به هر يک از پرستاران و مستخدمان که بر مي خوردم انعامي مي دادم . شايد بعضي از آنها نمي دانستند که دليل اين کار چيست .

او وقتي تعريف مي کرد چشمهايش از شادي برق مي زد . حرفش را که تمام کرد برخاست و دو رکعت نماز شکر به جا آورد . چند دقيقه بعد يک ورق کاغذ برداشت و روی آن چیزی نوشت و بالای گهواره نوزاد گذاشت . پرسیدم :

- چه کار می کنی ؟

کاغذ را به طرف من گرفت . روی کاغذ با خط درشت نوشته بود :

« لطفاً مرا نبوسید . »

خندیدم و گفتم :

- این چه کاری است که می کنی ؟

در پاسخ گفت :

-می دانی خانم ! صورت بچه به گُل می ماند . اگر او را ببوسند اذیت می شود . من خودم دلم برایش پر می زند ؛ اما دلم نمی آید تا صورت او را ببوسم .

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۱۰ ب.ظ
توسط roh
نبايد روزه بگيرم
[align=left]« اقدس بابايي » 
در سال 1353 همراه همسرم ( آقاي سعيدنيا ) ، که از پرسنل نيروي هوايي است ، در منازل سازماني پايگاه دزفول زندگي مي کرديم . حدود دو سال مي شد که عباس از آمريکا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تکميلي خلباني هولپيماي « F-5 » به پايگاه دزفول منتقل شده بود . در آن زمان او هنوز ازدواج نکرده و بيشتر وقتها در کنار ما بود .

به ياد دارم روزي از روزهاي ماه مبارک رمضان بود و طبق معمول عباس صبح قبل از رفتن به محل کار به خانه ما آمد . چهره اش را غم و اندوه پوشانده بود . ناراحت به نظر مي رسيد . وقتي دليل آن را جويا شدم ، با افسردگي گفت :

- نمي دانم چه کار کنم؟ به من دستور داده اند که امروز را روزه نگيرم .

با شگفتي پرسيدم :

- براي چه ؟

عباس ادامه داد :

- يکي از ژنرالهاي آمريکايي به پايگاه آمد و قرار گذاشته است تا امروز ناهار را در باشگاه و با خلبانان بخورد ؛ به همين خاطر فرمانده پايگاه به خلبانان دستور داده تا امروز را روزه نگيرند .

او را دلداري دادم و گفتم :

- عباس جان ! خدا بزرگ است . شايد تا ظهر تصميمشان عوض شد .

او را در حالي که افسرده و غمگين خانه را ترک مي کرد ، رو به من کرد و گفت :

- خدا کند همانطور که تو مي گويي بشود .

ساعت سه بعدازظهر بود که عباس به منزل ما آمد . او خيلي خوشحال به نظر مي رسيد . با ديدن من گفت :

- آباجي ! هنوز روزه هستم .

من شگفت زده از او خواستم تا قضيه را برايم تعريف کند . عباس کمي به فکر فرو رفت و در حالي که از پنجره به دور دست مي نگريست ، آهي کشيد و گفت:

- آباجي! ژنرالي که قرار بود ناهار را با خلبانان بخورد ، قبل از ظهر ، به هنگام پرواز با کايت در سدّ دز سقوط کرد و کشته شد

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۱۱ ب.ظ
توسط roh
 خودش را سرزنش مي كرد و قرآن مي خواند 
[align=left]« خانم صديقه حکمت » 
در حدود سال 1355 ، که يک سال از زندگي مشترک من و عباس مي گذشت ، روزي از طرفِ يکي از دوستان عباس به ميهماني دعوت شديم.

در روز مقرر ، من و عباس با دختر چهل روزه امان به ميهماني رفتيم . پس از ورود دريافتيم که مجلس ، ميهماني معمولي نيست ؛ بلکه جشني است که به مناسبت سالگرد ازدواج ميزبان ترتيب داده شده است ؛ ولي با شناختي که از روحيه عباس داشته اند به دروغ به او گفته بودند که يک مهماني ساده و معمولي است .

وضع زننده اي در مجلس حاکم بود . يک لحظه عباس را ديدم که صورتش سرخ شده و از شدّت خشم تاب و تحمل را از دست داده است . چند دقيقه با همان وضع گذشت . آنگاه عباس از ميزبان عذرخواهي کرد و از خانه بيرون آمديم .

عباس در آن تاريکي شب به تندي به طرف خانه مي رفت . وقتي وارد خانه شديم بغضش ترکيد و پيوسته خودش را سرزنش مي کرد که چرا در آن مجلس شرکت کرده است . سپس لحظه اي آرام گرفت و به فکر فرو رفت . بعد از جا برخاست . وضو گرفت و شروع به خواندن قرآن کرد .

آن شب او مي گريست و قرآن مي خواند . شايد مي خواست تا با تلاوت قرآن غبار کدورتي را که به خاطر شرکت در آن ميهماني بر بروح و جانش نشسته بود بزدايد

اين هديه ي ازدواج شماست

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۱۵ ب.ظ
توسط roh
 اين هديه ي ازدواج شماست 
[align=left]« ستوان عظيم دربند سري » 

اوايل سال 1349 در کلاس آموزش زبان انگليسي مرکز آموزشهاي هوايي درس مي خواندم و سِمت ازشدي کلاس را داشتم؛ از آغاز تشکيل کلاس چند روزي مي گذشت که دانشجوي تازه واردي به ما ملحق شد که بعدها فهميدم نامش عباس بابايي است . مقررات کلاس در ارتش حکم مي کرد ، آن کس که درجه اش بالاتر است ارشد کلاس باشد . درجه من « هنر آموز » بود و درجه او « دانشجو » و از من بالاتر بود . لذا طبيعي بود که او بايد به من اعتراض کند و دست کم از من فرمانبرداري نکند ؛ ولي بر خلاف انتظار همه ؛ خيلي عادي ، مثل ديگران آنچه را که من مي گفتم انجام ميداد . از وظايف ارشد ، يکي اين بود که بايد هر روز در پايان درس « اتيکت » يکي از شاگردان را جهت نظافت کلاس مي گرفت و به مسئول ساختمان مي داد . آن روز نوبت بابايي بود . من در حالي که احساس مي کردم سکوت عباس تا به حال از سر آگاهي دادن به من بوده است و شايد از اين حرکت من به خشم بيايد و رودرروي من بايستد ، با حالتي مضطرب به نزديکش رفتم و از او خواستم تا اتيکتش را جهت نظافت سالن به من بدهد . او خيلي ساده و مودبانه اتيکت را به من تحويل داد .

وقتي اتيکت عباس را به مسئول ساختمان دادم ، او در حالي که شگفت زده به نظر مي آمد با صداي بلند ، به من گفت :

- اين که دانشجوست !

گفتم:

- بله .

با عصبانيت گفت :

- جايي که دانشجو در کلاس است تو چرا ارشد هستي ؟ خيلي زود برو و جاروب او را بگير و خودت کلاس را نظافت کن . از فردا هم او ارشد کلاس است ؛ نه تو .

من به ناچار به کلاس برگشتم . ديدم بابايي در حال نظافت کردن است. هر چه کوشيدم تا جاروب را از دستش بگيرم او نپذيرفت و گفت :

- چه اشکالي دارد ؟

برگشتم و موضوع را به مسئول ساختمان گفتم . او بدون اينکه حرفي بزند از پشت ميزش بلند شد و به سمت کلاس حرکت کرد . عباس همچنان در حال نظافت بود . مسئول ساختمان محترمانه ماجرا را از او جويا شد و وقتي نتوانست بابايي را از نظافت کردن باز دارد ، گفت :

- مقررات حکم مي کند که شما ارشد باشيد .

عباس لبخندي زد و پاسخ داد :

- اما من ارشديت ايشان را مي پسندم ؛ پس ترجيح مي دم که ايشان ارشد باشند ؛ نه من .

او هر چه کوشيد نتوانست عباس را قانع کند و آن روز گذشت . فردا صبح که از خواب بيدار شديم ، چون طبق دستور ، من بايد سمت ارشدي را به بابايي واگذار مي کردم ، براي چندمين بار از او خواستم تا ارشديت را بپذيرد ؛ ولي او گفت :

- چون از ابتداي دوره شما ارشد بوده ايد تا پايان دوره هم شما ارشد باشيد و از شما مي خواهم ديگر پيرامون اين موضوع حرفي نزنيد .

بي تكلفي او در من خيلي تأثير گذاشته بود . حرکت آن روز عباس برايم بسيار شگفت آور بود ؛ ولي بعدها که با او بيشتر آشنا شدم دانستم که او همواره سعي مي کرد تا نفس خود را از ميان بردارد و اگر آن روز ارشديت را نپذيرفت صرفاً به اين دليل بود .

از آن روز به بعد دوستي من و عباس شروع شد . در يکي از زندگهاي تفريح ، او نزد من آمد و سر صحبت را باز کرد . از من پرسيد :

- نماز مي خواني ؟

گفتم:

- گاهي وقتها .

گفت :

- کجاهاي قرآن را حفظ هستي ؟

گفتم :
ـ چيزي از قرآن حفظ نيستم
گفت:

- مي خواهي آياتي از قرآن را به تو ياد بدهم که نامش « آيت الکرسي » است ؟

سپس شروع کرد در مورد فضيلتهاي آيت الکرسي صحبت کردن . من زير بار حرفهاي او نمي رفتم ؛ ولي او از من دست بردار نبود . همان روز در زنگ تفريح بعدي ، قرآن کوچکي از جيبش بيرون آورد که همان آيت الکرسي در آن نوشته شده بود و گقت :

- بيا ببينم مي تواني قرآن بخواني ؟

به اين ترتيب در زنگهاي تفريح با هم بوديم و پيوسته با من قرآن کار مي کرد . يادم هست که کلاسِ پانزده روزه ما تمام شد و من با عنايت و تلاش عباس آيت الکرسي و سوره هاي « والّيل » و « الشّمس » را حفظ کرده بودم . ديگر من و عباس با هم خيلي دوست شده بوديم .

کلاس بعدي را که مي خواستيم شروع کنيم چون استادمان خانمي آمريکايي بود ، او به من پيشنهاد کرد تا با هم نزد مسئول آموزشگاه برويم و از او بخواهيم تا کلاس ما را جا به جا کند . او در تلاش بود تا به کلاسي برويم که استاد « مرد » باشد و سرانجام با پافشاريهاي عباس ، او موفق شد تا کلاس را تغيير دهد . پس از پايان دوره آموزشي زبان ، عباس براي گذراندن دوره خلباني به آمريکا رفت و با رفتن او من احساس تنهايي مي کردم .

چند سال گذشت و من در سال 1350 با درجه گروهبان دومي در پايگاه دزفول مشغول به خدمت شدم . دوري از عباس برايم خيلي سخت بود ؛ به همين خاطر به سختي نزد بستگان عباس رفتم و از آنها نشاني او را در آمريکا گرفتم . نامه اي به او نوشتم و احساس خود را در نامه بازگو کردم . در نامه اي که عباس براي من فرستاد عکسي از خودش در آن بود . از من خواسته بود تا نزد پدرش بروم و از او نسخه تعزيه حضرت ابوالفضل ( ع ) را بگيرم و براي او بفرستم . در طول مدتي که عباس در آمريکا بود از طريق نامه با يکديگر در تماس بوديم .

به ياد دارم تابستان سال 1352 بود ، در يک روز گرم که پس از پايان کار به خانه رفته و در حال استراحت بودم ، ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد . لحظه اي بعد همسرم برگشت و گفت :

- مردي با شما کار دارد .

من به نزديک در رفتم . ناباورانه ديدم عباس است . او از آمريکا برگشته بود . با خوشحالي يکديگر را در آغوش گرفتيم و به داخل منزل رفتيم . گفت که فارغ التحصيل شده و اکنون به عنوان خلبان شکاري به پايگاه منتقل شده است . از اين که دانستم دوباره با عباس خواهم بود خيلي خوشحال شدم و خدا را شکر کردم . هواي خانه خيلي گرم بود ؛ به همين خاطر عباس رو به من کرد و گفت :

ـ عظيم ! خانه تان چرا اينقدر گرم است ؟

گفتم :

- عباس جان ! کولر که نداريم ؛ براي اين که خنک بشويم ، اول يک دوش مي گيريم ، بعد هم مي رويم زير پنکه مي نشينيم .

احساس کردم عباس از اين وضع ما ناراحت شده است ؛ پس به ناچار موضوع صحبت را تغيير دادم . آن شب تا دير وقت با هم بوديم . آخر شب او خداحافظي کرد و رفت . فرداي آن روز ديدم عباس با يک کولر آبي به منزل ما آمد . گفت :

- عظيم ! ببخشيد ناقابل است . چون زمان ازدواج شما در اينجا نبودم ، هديه ام را حالا آورده ام .

من و همسرم از هديه عباس خوشحال شديم . اين در حالي بود که عباس حقوق چنداني دريافت نمي کرد ؛ و من يقين داشتم اين کولر را به سختي تهيه کرده بود .

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۱۸ ب.ظ
توسط roh
 فلاكس چاي را مي شكند 
[align=left]« خانم اقدس بابايي » 
هميشه پدرم آرزو داشت ، عباس پزشک و ترجيحاً دکتر داروساز شود . شايد اين بدان علت بود که خودش کمک داروساز بود و چنين مي پنداشت که اگر عباس پزشکي بخواند ، در آينده خواهند توانست با دريافت جواز داروخانه ، در کنار هم کار کنند ؛ از اين رو در تعطيلات تابستانِ يکي از سالها که عباس در دبيرستان درس مي خواند او را به داروخانه اي معرفي مي کند و از مسئول داروخانه مي خواهد تا مهارتهاي نسخه خواني را به او بياموزد . خاطرم هست که عباس هيچ علاقه اي به کار در داروخانه نداشت ؛ ولي مثل هميشه به خاطر احترام به خواسته پدر پذيرفت و تمام تابستان آن سال را در داروخانه به کار بود .

مدتها گذشت و عباس پس از پايان متحصيلات متوسطه در کنکور دانشکده پزشکي و آزمون ورودي در دانشکده خلباني به طور همزمان قبول شد ؛ ولي چون علاقه اي به پزشکي نداشت و به خاطر اشتياقِ فراواني که به استخدام در نيروي هوايي داشت به دانشکده خلباني رفت . پس از گذرانيدنِ دوره هاي مقدماتي به منظور ادامه تحصيل عازم آمريکا شد و پس از پايان دوره خلباني هواپيماهاي شکاري به ايران بازگشت و ما به شکرانه بازگشت او از آمريکا ، گوسفندي قرباني کرديم . يکي دو روز بعد به هنگام تقسيم گوشت ميان افراد بي بضاعت ، در حال عبور از کنار آن داروخانه بوديم که ناگهان عباس اتومبيل را متوقف کرد و گفت :

- چند لحظه در ماشين بمانيد ؛ من سري به داروخانه مي زنم و فوري بر مي گردم .

عباس رفت و بعد از زماني تقريباً طولاني برگشت . از او پرسيدم :

- چه کار داشتي ؟ چرا اين قدر دير آمدي ؟ آخر گوشت ها بو گرفت .

ابتدا سرش را به زير انداخت و چيزي نگفت و وقتي پافشاري مرا ديد گفت:

ـ حدود هفت ، هشت سال پيش در اين داروخانه کار مي کردم . روزي صاحب اين داروخانه به من حرف رکيکي زد و چون چون من در آن موقع بچه بودم و نمي توانستم از خود دفاع کنم ، به تلافي آن حرفِ زشتي ، فلاکس چاي او را شکستم . حالا امروز رفتم تا جبرانِ خسارت کنم و پولش را بپردازم .


ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۱۹ ب.ظ
توسط roh
 ديه ي دندان 
[align=left]« جواد بابایی » 

من برادر بزرگ عباس هستم . ما با هم بسيار صميمي بوديم و او احترام خاصي براي من قائل بود ؛ به همين خاطر هميشه مرا « داداشي » صدا مي زد . خاطرم هست روزهايي که به مدرسه مي رفتيم ، هر روز مادرمان به هر کدام از ما پنج ريال براي خريد لوازم مورد نيازمان مي داد . من هر روز با خريدن شکلات و يا آدامس ، خيلي زود پولم را خرج مي کردم ؛ ولي عباس عادت داشت که هر چه را با آن پنج ريال مي خريد با همکلاس هايش ، که عموماً وضع مالي خوبي هم نداشتند ، بخورد . او هميشه از حق خود به نفع ديگران مي گذشت ؛ اما وقتي احساس مي کرد که به او ستمي شده است بسيار جدي و قاطع وارد عمل مي شد و آنقدر پايداري مي کرد تا حق خود را مي گرفت .

به ياد دارم وقتي عباس هفت يا هشت ساله بود ، روزي بر اثر موضوعي که خوب در خاطرم نيست بين من و او مشاجره لفظي درگرفت . من عباس را به کاري که انجام نداده بود متهم کردم . او که از حرف من به شدت ناراحت شده بود ، اصرار داشت که او آن کار را انجام نداده و البته معلوم شد که حق با عباس بوده است ؛ ولي من به گفته او اعتنا نمي کردم و همچنان تکرار مي کردم که او مرتکب آن کار شده است . عباس که از سماجت من به خشم آمده بود ، ناگاه فرياد زد :

- نه .من اين کار را انجام نداده ام .

آنگاه ، در حالي که بعض گلويش را گرفته بود به طرف من آمد و چون اندامِ قوي تري نسبت به من داشت ، مرا بر زمين انداخت و در نتيجه دندان من شکست . آن روز عباس وقتي از شکسته شدن دندانِ من با خبر شد ، به شدت متأثر شد و معذرت خواست . بعدها او هر وقت در مقابل من مي نشست و چشم به صورتم مي دوخت ، گويا به ياد آن حادثه مي افتاد و زير لب با خود چيزي مي گفت . از چهره اش پيدا بود که هنوز بابت آن واقعه احساس شرمندگي مي کند .

سالها گذشت ؛ تا اين که در اين اواخر خداوند لطف کرد و من خانه اي خريدم و يک طبقه آن را اجاره دادم . بعدها معلوم شد مستأجري که به خانه ي ما آمده،خانواده اي بي بند و بار و موجب آزار و اذيت همسايه ها بود . يک روز عباس به منزل ما آمد و از من خواست تا به مستأجر تذکر بدهم ، شايد رفتارشان را اصلاح کنند ؛ ولي من هر چند بار که يادآوري کردم نتيجه اي نگرفتم . سرانجام عباس از من خواست تا عذر آنها را بخواهم . من گفتم مبلغي از مستأجران به وديعه گرفته ام و در حال حاضر باز پس دادن آن برايم مشکل است . عباس گفت که نگران نباشيد من برايتان پول تهيه مي کنم .

دو روز بعد مبلغ مورد نياز را به من داد و سفارش کرد تا به آنها سخت نگیرم و فرصت کافی بدهم تا منزل را تخلیه کنند . من هم آن مبلغ را به مستأجر دادم و سرانجام او نیز منزل را ترک کرد .

از این رویداد یک سال گذشت . روزی من آن مقدار پول را که عباس به من داده بود تهیه کردم تا به او باز پس دهم ؛ ولی او از گرفتن پول امتناع کرد و من هر چه اصرار کردم او پول را نگرفت . سرانجام وقتی که پافشاری مرا دید رو به من کرد و با لحنی شرمگین گفت :

- داداشي ! من به تو بدهکارم .

بعدها دانستم که این مبلغ ديه همان دندانی است که او در دوران کودکی از من شکسته است .