ارسال شده: شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۵۲ ق.ظ
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد بكنند اما هردو موافق بودند كه چارهاي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خداوند محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود، تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دو قسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر بمانند.
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد، مرد اول ميوهاي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد ميتونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.
هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ چيز نداشت.
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد، مرد اول يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.
از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي مرد دوم از پروردگار پاسخ داده نشده بود، مرد اول فكر ميكرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست.
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد : " چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي خدا تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم؛ دعاهاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "....
آن صدا مرد را سرزنش كرد: "تو اشتباه ميكني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نميكردي"!
مرد از آن صدا پرسيد: " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"
آن صدا گفت: " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود".
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد بكنند اما هردو موافق بودند كه چارهاي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خداوند محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود، تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دو قسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر بمانند.
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد، مرد اول ميوهاي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد ميتونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.
هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ چيز نداشت.
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد، مرد اول يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.
از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي مرد دوم از پروردگار پاسخ داده نشده بود، مرد اول فكر ميكرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست.
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد : " چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي خدا تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم؛ دعاهاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "....
آن صدا مرد را سرزنش كرد: "تو اشتباه ميكني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نميكردي"!
مرد از آن صدا پرسيد: " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"
آن صدا گفت: " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود".

( ببخشيد آقا ! يه کمربند مي خواستم .آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ...))