دوستان کلوب بشنوید نتیجه ماجرارو که آخرش چی شد.برای نظرات و پیشنهادات خوبتون اول از همه سرانجام ماجرا رو برای شما دوستان نقل میکنم.
من بالاخره بعد از یکماه تماس گرفتم و امروز بعدازظهر یکسر رفتم منزل این دختر خانم تا بعد از یکماه با هم صحبت کنیم.
سرتون رو درد نمیارم و خلاصه ماجرا رو میگم.
من با پیش فرض کاملا مثبت شروع به صحبت کردم و سعی کردم از ابتدا وارد مسائل بحرانی نشم. خلاصه حدود دو ساعت در مورد علایق و اعتقادات و مسائل اجتماعی و آینده صحبت کردم.
پس از این بحث ها که اتفاقا پیش زمینه مثبتی هم بود تصمیم گرفتم همین مسئله ای رو که با شما هم در میون گذاشتم مطرح کنم.
کاملا مودبانه و مفصل براش توضیح دادم که نسبت به رفتارش احساس خوشایندی ندارم. از اینکه مرتبا ابراز تردید میکنه. بدون اینکه منو کامل بشناسه سریع عیب و ایراد میگیره و اینکه رفتار خیلی سردی داره.
توی بحث ها و نظراتی که شما دوستان مطرح کردید حداقل میشد اینطور قضاوت کرد که نباید تصمیم عجولانه گرفت. شاید شرایط ناخواسته اقتضا میکرد که این رابطه من و این خانم به اینجا کشیده شده و بعد از این یکماه شاید تغییراتی ایجاد شده باشه. تصمیم داشتم اگر این مشکل قابل حله، حلش کنم. در موردش هر چقدر که لازم باشه باهاش صحبت کنم و حتی اگر باز هم مشکلمون حل نشد به مشاور مراجعه کنیم. ولی از جوابی که داد واقعا خشکم زد:
خلاصه حرفهایی زد این بود: اگه من برای ادامه این آشنایی ابراز تردید میکنم و سرد و خشک برخورد میکنم برای اینه که شما متوجه باشید هر لحظه امکان داره من از ادامه این رابطه منصرف بشم و من دوست ندارم شما به من وابسته بشید. شما اگر میخواهید با من ازدواج کنید باید قبول کنید که هر لحظه که من احساس کنم ادامه رابطه ما دو نفر دیگه ممکن نیست شما نباید فکر کنید من در حق شما جفا کردم. من همین الان هم نسبت به شما تردیدهای جدی دارم که برام حل نشده است. جدا از اون شما عیب و ایرادهای بزرگی دارید که خودتون متوجه اون نیستید.
من نسبت به مسئله به این مهمی خیلی حساس و دقیق هستم و نمیتونم قبول کنم به راحتی با کسی کنار بیام. بعید نیست من حتی 6 ماه دیگه منصرف بشم اونوقت چی؟ من عادت دارم اون چیزی رو که احساس میکنم به زبون بیارم. شما هم از این قاعده مستثنی نیستید. پس اگه واقعا قصد دارید که با من ازدواج کنید باید حداکثر تلاش خودتون رو بکنید خودتون رو اصلاح کنید و این رو بدونید این حق منه هر لحظه که بخوام دیگه به این رابطه ادامه ندم. اگه از من شنیدید که زیاد نسبت به شما شک دارم بدونید دارم از شما قطع امید میکنم. پس هر لحظه که نسبت به شما احساس تردید کنم بهتون میگم تا یادتون نره و این شک و تردید من تا روز ازدواج ادامه داره.
من گفتم: دوران آشنایی و قبل از ازدواج برای هر کسی شیرین ترین دوران زندگیشه. ولی این بدخلقی و شک و تردید شما نسبت به مسئله ازدواج برای من اصلا خوشایند نیست و احساس خوبی نسبت بهش ندارم. من زوج های زیادی رو دیدم ولی دوران پیش از ازدواج هیچ کدوم از اونها به اندازه ای که شما میگید تلخ و سرد نبوده.
گفت: این دیگه میل خودتونه اگه واقعا قصد دارید با من ازدواج کنید باید این رفتار و روحیات من رو بپذیرید. من نسبت به ادامه رابطمون هیچ اصراری ندارم. اگر میخواهید ادامه بدیم، اگر میخواهید قطعش کنیم برای من اهمیت چندانی نداره.
دیگه اینجا بود که واقعا احساس کردم به من برخورد. با این حرف آخرش دیگه هیچ راهی رو باز نذاشت. چند دقیقه سکوت کردم بعد براش آرزوی موفقیت کردم و از اینکه مزاحم خودش و خانوادش شده بودم عذرخواهی کردم. بعد هم از خانوادش به گرمی خداحافظی کردم و دیگر تمام.
این خانم واقعا یه کوه غرور بود. فکر نمی کنم حتی یک روز هم بتونم در کنار این چنین آدمهایی دوام بیارم.
به هر حال دیر یا زود باید این اتفاق میفتاد. یه پایان غمناک بهتر از یه غم بی پایانه. بعضی وقت ها تو زندگی به جاده هایی قدم میذاریم که یک طرفه است. باید رفت. باید رفت. تا به بک خروجی رسید. اونوقت میشه برگشت. وقتی به پشت سرت نگاه میکنی آرزو میکنی کاش تو این جاده نمیومدم. کاش وقتمو تلف نمی کردم. کاش به نصیحت های دیگران گوش میکردم. ولی افسوس دیگه فایده نداره. باید امیدوار بود. باید فقط به جلو نگاه کرد. زندگی پیش روی ماست...
امیدوارم سرتون رو درد نیاورده باشم و تجربه این ماجرا به درد شما هم خورده باشه که اگر روزی درگیر این قضایا شدید با چشمانی بازتر عمل کنید.
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست...