صفحه 21 از 54

ارسال شده: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵, ۲:۱۲ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۱۸ ق.ظ
توسط njmh
روزی گذرتوان کرد

ازاین دیارِغربت

شاید که رفته باشد

این کینه ها ونفرت

تنها دراین خیالم

کزبی کسی نمیرم

فردا سفرتوان کرد

شاید خطرتوان کرد

با یاد عشق هردم من دم زنم

ولی وای

زین فکرِخوش گذرهم

روزی گذر توان کرد

درحیرتم که ساحل تا کی غریق گیرد

من غرق ِبحرِعشقم

آیا گذر توان کرد؟

فریاد ازاین عداوت

دردام دل فتاده

روزی ازاین عداوت

آری گذر توان کرد

:razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۵۵ ق.ظ
توسط ARMIN
حاجي به طواف کعبه رفت و باز آمد
ما به قربان تو رفتيم و همان جا مانديم

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵, ۳:۱۷ ق.ظ
توسط essi10
اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم چون شب خاكستري سر در گريبانت نبينم
اي تو در چشمان من يك پنجره لبخند شادي همچو ابر سوگوار اين گونه گريانت نبينم
اي پر از شوق رهايي رفته تا اوج ستاره در ميان كوچه ها افتان و خيزانت نبينم
مرغك عاشق كجا شد شور آواز قشنگت در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم
تكيه كن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ تا غم بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم
قصه دل تنگيت را خوب من بگذار و بگذر گريه درياچه ها را تا به دامانت نبينم
كاشكي قسمت كني غمهاي خود را با دل من تا كه سيل اشك را زين بيش مهمانت نبينم
تكيه كن بر شانه ام اي شاخه نيلوفري رنگ تا غم بي تكيه گاهي را به چشمانت نبينم

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵, ۲:۱۲ ب.ظ
توسط susan
شاید یاد آوری بعضی چیزا آدمو اذیت کنه ..اما فراموش کردنش بیشتر آزارم میده ..

خاطرات شیرین به آدم کمک میکنه که لبخند بزنی گاهی ..
susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۳ ب.ظ
توسط susan
باز باران بی ترانه می چکد از سقف خانه؟؟؟

نه نه...آن باران نیست قطره ی اشک پرنده ست

به تسلی دل غمزده ام...

susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۰:۱۳ ب.ظ
توسط susan
یاد تو کمرنگ شده...شاید رو به بیرنگیست...درخت زندگی ما میوه نداشت ...پوسیدگی باقیست...کاش ریشه اش هم میمرد...دود دور سرم میچرخد...دلم حرف میخواهد...رفتی مدتها پیش همین وقت...که برای تو دیوانه ام هنوز ...چه لذتی میبرم...آه چه لذتی میبرم از این خلوت تاریک...لعنت...لعنت به تو...لعنت به من....به ما...عفو کن...عفو کن این قلب کم سال را...
susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۱ دی ۱۳۸۵, ۵:۱۹ ب.ظ
توسط susan
آخرین باری که گریستم....


چه تفاوتی می کند که تو باشی یا نباشی.



چرخدنده های زمان بدون تو باز هم به حرکت خود ادامه میدهد



و زندگی نیزبدون تو ادامه میابد.



و بعد از تو چه کسی می داند که چه در دل داشته ای و چه در سر؟



غم نبودن تو دیری نمی پاید و چه آسان خاطرات تو ،

در گذشت زمان به فراموشی سپرده می شود.



susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۱ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۳۶ ب.ظ
توسط ARMIN
روزگاري من خدايت بودم و امروز

عار مي آيدت حتي بنده ام خواني

ارسال شده: شنبه ۲ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۱۸ ق.ظ
توسط susan
عشق گاهی جز یک آه نیست !
susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۲ دی ۱۳۸۵, ۸:۴۶ ب.ظ
توسط pejman
باور کنیم
حرف آراممان نمی کند
وقتی در به در پی کسی می گردیم
یا گوشی تلفن را بر می داریم
و حرکات دست هامان تند تر می شود
حرف آراممان نمی کند

مگر پیش از خواب
وقتی سخت بخندیم
و روز را فراموش کنیم
یا گریه کنیم
تا به خواب رویم.

ارسال شده: یک‌شنبه ۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۵۸ ب.ظ
توسط Elahe
تصویر