صفحه 215 از 448

ارسال شده: یک‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۷, ۱۲:۳۵ ب.ظ
توسط AHMN
داني که چيست دولت،ديدار يار ديدن *** در کوي او گدايي بر خسروي گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود وليکن *** از دوستان جاني مشکل توان بريدن

ارسال شده: یک‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۷, ۴:۳۵ ب.ظ
توسط hamrazm
نيست سر منزل ما منزل هر نا اهلي . . . . . . . . . هر که اهل است به سر منزل ما مي آيد

ارسال شده: دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۷, ۸:۴۷ ق.ظ
توسط AHMN
دامن دوست بدست آر و ز دشمن بگسل *** مرد يزدان شود ايمن، گذر از اهرمنان
پير پيمانه کش ما که روانش خوشباد *** گفت پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان

ارسال شده: دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۷, ۵:۱۷ ب.ظ
توسط hamrazm
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت . . . . . . . . . به غمزه مساله آموز صد مدرس شد :grin:

ارسال شده: سه‌شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷, ۸:۳۴ ق.ظ
توسط AHMN
در محفل دوستان بجز ياد تو نيست *** آزاده نباشد آنکه آزاد تو نيست
شيرين لب و شيرين خط و شيرين گفتار *** آنکيست که با اين همه فرهاد تو نيست

ارسال شده: سه‌شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷, ۱۲:۲۹ ب.ظ
توسط naatamam
تاب بنفشه مي دهد طره مکشکساي تو
پرده غـنـچه مي درد خــنده دلــگـشـاي تو
(حافظ)

ارسال شده: سه‌شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷, ۱۲:۴۸ ب.ظ
توسط babak81
با سلام
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند

حضرت حافظ

ارسال شده: سه‌شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷, ۵:۴۳ ب.ظ
توسط hamrazm
ديد مجنون را يکي صحرا نورد . . . . . . . . . در ميان باديه بنشسته فرد

ارسال شده: سه‌شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۷, ۶:۱۱ ب.ظ
توسط vesta200
درين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز*********بلاي زلف سياه است بسر نمي آيد :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۷, ۴:۲۳ ب.ظ
توسط naatamam
دلم رمـيـده شـد و غـافـلـم من درويـش
که آن شکاري سرگشته را چه آمد پيش
(حافظ)

ارسال شده: شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۷, ۸:۱۵ ق.ظ
توسط AHMN
شايد دگرش بخواب بينم*آن عمرگذشته نهان را*نقشي که بروي آب بينم *آن خاطره کهن زمان را
در پرتوي از ماه تابان*با چشمک ستاره ها شب* بر بامي که فرش آن زکاهگل*خفته و نمايي از افق را
شايد دگرش سراب بينم*** شايد دگرش به خواب بينم

ارسال شده: شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۷, ۱:۴۷ ب.ظ
توسط hamrazm
من اگر کام روا گشتم و خوشدل چه عجب . . . . . . . . . . مستحق بودم و اينها به زکاتم دادند