توبه می کنم
دیگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قیمت سنگ شدن
توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگر دلم برایت تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نامت را بر زبان نمی آورم
لبهایم را می دوزم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه
و به کویر تنهایی سلام می کنم...
---------------------------------------------------------------------------------
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم
تا دور
آه باران باران پر مرغ نگاهم را شست
از دل من اما چه کسی
نقش او را خواهد شست؟؟
------------------------------------------------------------------------
چه هوای غریبی است،
می خواهم فریاد بزنم،شاید افتاب صدایم را بشنود!
حال ای افتاب سوزان کجایی که ببینی
چگونه موج سرما سرزمینت را به یغما برده!
دیگر از سرزمین افتاب خبری نیست
دیگر از گرمای سوزانش اثری نیست.
دیگر از روشنایی بی همتایش شرری نیست.
امروز فقط سپیدی برف ویخ است
که حکم می راند بر این سرزمین!
می خواستم گریه کنم که شاید اشکهایم مرا
تسکین دهد اما افسوس اشکهایم یخ زده است ......
می خواستم با خون خود به سرما
درس عشق وگرما بچشانم ولی صد افسوس که
خون هم در رگهایم لخته شده ......
نمی دانم چه کنم یاد ان روزها ازارم می دهد،
تحمل این روزها هم همچنین،بی شک
یک راه بیشتر نمانده،این راه هم نابودم می کند،
این راهی که هیچ تمایلی ندارم حتی به ان فکر کنم !
راهی که باید تمام علایقم،تمام امیدم،تمام وجودم را
زیر پای حسرت مدفون کنم
چه روزگار غریبی است...
هر گاه گريه ميکنم
تو را در اشکهايم می بينم
اشکهايم را پاک ميکنم تا کسی تو را نبيند.....
-----------------------------------------------------------------------------
در جاده های انتظار منتظر کسی هستم
شاید بیاید.
با آمدنش
پایان غمهایم،
التیام دردهایم،
روزهای خوش زندگی ام فرا خواهد رسید.
در لابه لای امید و آرزوهایم،
نام خوش زندگی ام
فقط نام تو میدرخشید.
درفراسوی خیالم
با نگاه تو به آینده مینگرم.
در گلستان زندگی ام
تنها به تو می اندیشم.
-------------------------------------------------------------------
باز من نشسته تنها و می نویسم
لحظه هایم را سکوتم را
اشکان ریخته ی چشمان بارانیم را
و هرروز سطری از این دفتر ورق می خورد
و من تنها به لحظه های رفته می نگرم
اما می خواهم امروز روز نویی باشد
آیا می توانم؟؟
کاش کسی بود که جوابم را می داد
------------------------------------------------------------------------
آن زمان که دستش را گرفتم
چشم به آينده اي روشن داشتم ...
و زماني که دستم را رها کرد
گذشته اي تاريک را پشت سر رها کردم ...
مطمئن باش و برو ....
ضربه ات کاري بود.....
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگيم خنديدي
برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سرهم بند نهم.....
---------------------------------------------------------------------------------
یقین دارم که می آیی تو می آیی یقین دارم که می آیی زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند تو می آیی یقین دارم که می آیی...................
