صفحه 47 از 54
ارسال شده: پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶, ۱:۲۶ ب.ظ
توسط arshiya_vilson
ميدوني حريص ترين جانور چيه؟ مگسه - و قانع ترين كدومه؟ عنكبوته - و جالبه كه بدوني حريص ترين موجود هميشه خوراك قانع تريم ميشه . . .
ارسال شده: پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶, ۳:۱۸ ب.ظ
توسط noora
خدای مهربانم
درخت تنها نیسبت او انبوهی از برگها دارد که سایه سارش طبیعت را نوازش می کند و وسوسه ایست برای لحظه ای خواب . آسمان تنها نیست شبانگاه ستارگانش در دل سیاه شب رقص و پایکوبی دارد وماه همچون دلبری چموش چشمها را به خود خیره می کند .حتی قطره آب هم تنها نیست او همانند خون در جریان است
دریا چه خوشبخت است آری. مورچگان هم تنها نیستند خدایا تو همه را جوری آفریدی که حتی اگر هم بخواهند نمی توانند تنها باشند پس چرا انسان را تنها افریدی او تنها به دنیا می آید وتنها هم از دنیا می رود
چرا؟ خدای این غم تنهایی درد ی است که هیچ درمانی ندارد کاش ما را هم همانند اینان می افریدی .کاش............
ارسال شده: پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶, ۵:۵۹ ب.ظ
توسط mahshid-banoo
درود
noora, جان
دوست عزيزم
تو اين مدت فکر کردم تو رو شناختم اما انگار اشتباه کردم
چون من تا به امروز روح لطيف و شاعرانه تو رو کشف نکرده بودم
خدای این غم تنهایی درد ی است که هیچ درمانی ندارد کاش ما را هم همانند اینان می افریدی .کاش............
با اين حال فکر ميکنم که هنوزم تو رو نشناختم
چون تنهايي تو رو متوجه نشدم

ارسال شده: جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶, ۲:۴۲ ق.ظ
توسط Damavand
تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه
فریدون مشیری
ارسال شده: جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶, ۳:۰۱ ق.ظ
توسط essi10
عاشقان را دوست دارم عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه معنی عشق را می دانند
عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه به زندگی امید والایی دارند
عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه به جزء یک نفر به کسی دیگر علاقه ی والایی ندارند
عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه هرروز از روز قبل عاشق تر هستند
عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه همیشه در رویای قدم زدن با عشقشان هستند
عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه عزیزی در زندگی دارند و همیشه به یادش هستند
عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه هیچ گاه عشقشان را فراموش نمی کنند
عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه روزها منتظر می مانند که برای یک لحظه عشقشان را ببینند
عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه عشق ورزیدن را دوست دارند
عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه یک لحظه در کنار عشق ماندن را با هیچ چیز تعویض نمی کنند
و آخر از همه عاشقان را دوست دارم
به خاطر اینکه عاشقند
ارسال شده: جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶, ۳:۲۷ ق.ظ
توسط Damavand
جمله من عاشقم این روزا تکراری شده
یک بهونه واسیه گذار بیکاری شده
عاشقی گمشده و عشق دیگه اون هویت قدیمو نداره
فکر نکن که عاشقی یک لحظه خیره شدنه , روز و شب نالیدنه , زود یا دیر خوابیدنه
رنگ و زیبایی که عشق نیست , عشقی که از رنگ و زیبایی بیاد اون عشق نیست
یک نسیم گذرونه , عاشقی سوزه درونه
عشق مثل پره پروانه لطیفه , مثل شبنم پره پاکی , مثل دریا بی نسیمه سر بزیر و بی دریغه
خیلی ها فکر می کنن که عاشقی گفتن جمله ( دوستت دارمه ) ,
هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره زود می گن اون خودشه اون یارمه , دل دارمه , اون نگاه تارمه
ارسال شده: شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶, ۵:۱۸ ق.ظ
توسط essi10
اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد
***
در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام
نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب و سياهي در من
در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم
***
من برگ را سرودي كردم
سر سبز تر ز بيشه
من موج را سرودي كردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودي كردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودي كردم
پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودي كردم
پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودي كردم
ارسال شده: شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶, ۱۱:۳۰ ق.ظ
توسط renger
باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يک نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه اي سيراب شد،سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد در خواب شد
بر دو چشمش ديده ميدوزم به ناز
خود نميدانم چه ميجويم در او
عاشقي ديوانه خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه ميخواهد زمن
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق ميخواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني ميخواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من گويد اي آغوش گرم
مست نازم کن، که من ديوانه ام
من به او گويم که اي نا آشنا
بگذر از من، من ترا بيگانه ام
آه از اين دل، آه از اين جام اميد
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانه اي
اي دريغا، کس به او ارزش نخواند
فروغ فرحزاد
ارسال شده: شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶, ۸:۵۲ ب.ظ
توسط padshah
با صداي عشق خداوند بيدار شويد
قبل از اينكه با صداي عذابش بيدارتان كنند

ارسال شده: شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۶, ۱۱:۴۰ ب.ظ
توسط renger
نمي دانم...
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پي در پي دم گرم و چموشش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را
ارسال شده: یکشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶, ۵:۳۹ ق.ظ
توسط essi10
امشب در سر شوري دارم
امشب در دل نـــــوري دارم
باز امشب در اوج آسمانــم
رازي باشد با ستارگانـــــم
امشب يکسر شوق و شورم
از اين عالم گويـــــــــي دورم
از شادي پر گيرم که رســــــم به فلک
سرود هستي خوانم در بر حور و ملک
بر آسمانها غوغـــا فکنم
سبو بريزم ساغر شکنم
امشب يکسر شوق و شورم
از اين عالم گويــــــــــي دورم
با ماه و پروين سخنــــي گويم
وز روي مه خود اثـــــري جويم
جان يابم زين شبها
ماه و زهره را به طـــــــرب آرم
از خود بي خبرم، ز شعف دارم
نغمـــــه اي بر لبه
اين براي renger كه واقعا امشب يكسره شور و شوقه
ارسال شده: جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶, ۲:۲۴ ق.ظ
توسط essi10
دلم مي خواد بهار بياد شكوفه ها به بار بياد
تو اين ديار غم نباشه مهر و صفا تو هيچ دلي كم نباشه
دلم مي خواد با هم باشيم مثل گذشته هاي دور يكي باشيم رها باشيم
دلم مي خواد كينه ها از دلم بره عشق بياد به ديدنم ظلم بره ستم بره