صفحه 7 از 13

ارسال شده: دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵, ۱۲:۰۵ ق.ظ
توسط safoleslamy
من هم در چند مورد تماس نزديک با اين موجودات داشتم ولي مدتي بيخيال شدم تا اينکه وباره شروع شده نميدونم چيکار کنم
من يک حس قوي دارم که ميتونم بعضي مواقع چيزهايي رو پيشبيني کنم يا مثلا با افراد رابطه تله پاتي بر قرار کنم و ذهن اونها رو به راحتي بخونم ولي بعد از چند سال مدتي هست که ديگه نميتونم به اين کار ها ادامه بدم ولي يکي از حسام هنوز فعال هست که کاش اين از کارمي افتاد
اين حس مربوط به حس افراد از راه دورهست يعني اگه کسي از دور منو زير نظر داشته باشه و در مورد من دراون لحظه حرفي بزنه من فوري متوجه ميشم حتي چيزي روکه گفت رو هم ميتونم بفهمم
با اين حساب من بعضي وقتا مثلا توي خونه تنها هستم و حس ميکنم که کسي داره به من نگاه ميکنه ولي تا بر ميگردم فوري اون حس ازبين ميره و من مطمعا هستم که اين حس سر کاري نيست
من چنتا هم برخورد با اونها داشتم که بعدا مينويسم الان ديگه حسش نيست

ولي واقعا ميگم کار بسيار خطر ناکي هست يعني شانس ديونه نشدنت و يا زنده بودنت خيلي خيلي کم هست تو اين کار ها
پس مواظب خودتون باشين :-)

ارسال شده: دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵, ۱:۰۰ ق.ظ
توسط Reza6662
safoleslamy,
من 10 سالي تو آپارتمان خودم تنها زندگي کردم ولي از بس صداهاي عجيب و غريب شنيدم يا اشياء و کليدهام يا پول هام گم و گور شدن که آخرش اسباب کشي منزل پدر و مدرم و اونجا الآن خاليه. :?

ارسال شده: دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵, ۶:۵۵ ق.ظ
توسط safoleslamy
نه من اينجوري مشکلي ندهشتم
اونها بيشتر براي کمک بهم ميومدند
مثلا جايي اگه مشکلي داشتم حتما اونها بودند(مثلا سر دعوا يا سر درس خوندن ) که بهم درس هم ياد دادن و مشکلات درسي من رو بعضي وقتها حل ميکردند :-)

ارسال شده: دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵, ۹:۳۱ ق.ظ
توسط sara
safoleslamy نوشته شده:اونها بيشتر براي کمک بهم ميومدند
مثلا جايي اگه مشکلي داشتم حتما اونها بودند(مثلا سر دعوا يا سر درس خوندن ) که بهم درس هم ياد دادن و مشکلات درسي من رو بعضي وقتها حل ميکردند :-)


خیلی عجیبه میشه بیشتر توضیح بدید چطور به شما درس یاد میدادن؟؟؟ 8) 8)

ارسال شده: دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵, ۲:۰۲ ب.ظ
توسط safoleslamy
الان نميتونم براتون بنويسم فردا عصر براتون مينويسم خيلي جالب هستند :-) و کاملا واقعي :-)

ارسال شده: سه‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۵, ۱:۳۰ ب.ظ
توسط M0H@mM@d
منم چندتاداستان واقعي که به خودم برمنگرده دارم که درصورت تمايل عزيزان مي نوي سسم :-o :eek: :(

ارسال شده: سه‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۵, ۴:۱۶ ب.ظ
توسط safoleslamy
حتما بنويس
من هم اگه وقت کردم مينويسم :-)

ارسال شده: سه‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۵, ۶:۲۷ ب.ظ
توسط Ma3ouD
من که به هیچ عنوان اعتقاد ندارم.
تاپیک قفل شد:grin:

ارسال شده: سه‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۵, ۶:۳۹ ب.ظ
توسط safoleslamy
ميخواهم يکي از اتفاقهايي که برام افتاده رو براتون بگم اين کاملا واقعي هست حالا هر کي ميخواهد باور کنه هر کي نميخواهد نکنه :-)
يک شبي حدود 4 سال پيش من توي اتاقم خوابيده بودم و با اتاق بابام ديوار به ديوار هستم
اون شب بالش من کمي سفت بود و من اصلا خوابم نميبرد و هر کاري ميکردم خوابم نبرد
پيش خودم فکر کردم اي کاش الان يکي اون بالشي که توي حال هست رو برام بياره و چون خودم هم خيلي خسته بودم نميتونستم بلند بشم برم بيرون و اون رو بيارم
توي اين فکر ها بودم که يهو ديدم يک سايه داره مياد به طرف اتاق من
کمي دقت کردم ديدم بابام هستش
اون اومد توي اتاق و توي دستش هم همون بالش 8)
بهش گفتم بابا از کجا فهميدي من اين رو ميخواهم؟؟
اون هيچي بهم نگفت و رفت سمت ديگر اتاق جلوي در کمد نشست زمين :?
من هم هي دارم باهاش حرف ميزنم ولي اون جواب نميده و داره اونجا هي وول ميخوره
حدود 15 دقيقه همينجوري ادامه پيدا کرد تا اينکه من ديدم بابا اين داره مشکوک ميزنه
در يک لحظه کلا بدنم قفل شد و ديگه نتونستم حرف بزنم و داشتم از ترس ميمردم که يواش يواش با آرنجم زدم به ديوار کم کم داشتم محکم تر ميزدم که يهو شروع کردم به داد زدن که بابام اومد
گفت چي شده؟؟؟؟
گفتم مگه تو الان اينجا نبودي؟ گفت نه
گفتم بابا تو اينجا بودي حتي برام بالش هم آورددي 8) گفت نه من خوابيده بودم
فوري بلند شدم ديدم آره بالش جلوي در کمد من روي زمين هست 8)
داشتم سکته ميکردم
چون خيلي ترسيده بودم ولي اونها بهم اصلا کاري نداشتند


اين يکي از اتفاقاتي بود که برام افتاده و چند تاي ديگه هم هست که بعدا ميگم :-)
خوش باشين :-) :razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۵, ۷:۴۱ ب.ظ
توسط Nokia N93
حالا تو چرا زنده اي ؟

8) :eek: :-( :grin: :lol: :cool: :x :::P :-P :-x :P

ارسال شده: سه‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۵, ۷:۴۸ ب.ظ
توسط safoleslamy
ها ميخواهي بميرم از دستم راحت بشي؟؟؟ :grin:

ارسال شده: سه‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۵, ۷:۵۴ ب.ظ
توسط Nokia N93
آره . واسه اينکه پول تبليغ رو ندم.