
منو
The Menu
(2022)




قبلاً هم اشاره کرده بودم که جریان چپ حاکم بر هالیوود میانه چندان خوبی با قشر سرمایه داران کارآفرین صاحب ابر شرکت های مدرن ندارند . سه فیلم اولی که در این بخش معرفی کرده ام ، هر یک به شکلی نشان دهنده این مسئله هستند . فیلم منو (اشاره به لیست های غذای رستوران) ساخته مارک میلود (که سابقه چندان خوبی در سینما ندارد و بیشتر در تلوزیون فعال بوده - از جمله کارگردانی 6 تا از اپیزودهای کم چالش تر سریال " بازی تاج و تخت ") فیلمی است که برخلاف ظاهرش بیننده را جذب و میخکوب می کند و با اینکه شاید داستان فیلم برای علاقه مندان همیشگی ژانر اسلشر آشنا باشد ، باز می توان آن را به عنوان فیلمی اورژینال و غافلگیرکننده معرفی نمود ؛ تعدادی از افراد قشر مرفه که ظاهراً تصادفی با هم همگروه شده اند اما بعداً معلوم می شود که اینطور نبوده ، با خرید بلیط های یک شب رویایی در یک رستوران استثنائی با مدیریت معروف ترین سرآشپز دنیا ، راهی یک جزیره مرموز و دور افتاده می شوند . سرآشپز (با بازی بشدت هراس آور رالف فاینس) و تیم همکاران پرشمارش قول یک شب فراموش نشدنی با بهترین منوی غذایی ممکن را به مهمانان می دهند ، اما یک اشکال وجود دارد ، تایلر (نیکلاس هولت) که عاشق آشپزی است و تمام تلاشش را می کند که به چشم سرآشپز بیاید ، میانه اش با نامزدش به هم خورده و برای اینکه پول بلیط دوم هدر نشود یک دختر کاسب به نام مارگوت (آنی تیلور جویی) را با خود همراه کرده ، کسی که قرار نبوده در آن جمع بخصوص حاضر باشد و نقشه های شلویک سرآشپز و همکارانش را به خطر انداخته است ... در ابتدا به نظر می رسد با یک فیلم داستانی صرف درباره آشپزی طرف هستیم اما هرچه پیش برویم کم کم متوجه می شویم یکجای کار می لنگلد و بعد از یک سوم ابتدایی فیلم کم کم خون و خونریزی آغاز می شود! هر یک یا چند نفر از مهمانان نماینده یک قشر خاص از طبقه مرفه هستند ، قشری که طبق منطق داستان زالو صفتانه خون افراد جامعه را مکیده و پروارتر شده اند و حالا شلویک می خواهد از آنها انتقام بگیرد . تنها نکته ایی که در فیلم ناگفته و بدون توضیح می ماند دلیل همراهی و همدستی همکاران و زیردستان سرآشپز با نقشه است . انگیزه های شلویک کاملاً تشریح می شوند و برای بیننده قانع کننده هستند ، اما همکارانش چی؟ همکارانی که می دانند قرار است در پایان شب چه اتفاقی بیافتد اما باز هم مشتاقانه با نقشه همکاری می کنند و حتی سر پیشخدمت نسبت به توجه سرآشپر به مارگوت حسادت می کند در حالی که می داند قرار نیست صبح را ببینند!
(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)
***
The Menu
(2022)
قبلاً هم اشاره کرده بودم که جریان چپ حاکم بر هالیوود میانه چندان خوبی با قشر سرمایه داران کارآفرین صاحب ابر شرکت های مدرن ندارند . سه فیلم اولی که در این بخش معرفی کرده ام ، هر یک به شکلی نشان دهنده این مسئله هستند . فیلم منو (اشاره به لیست های غذای رستوران) ساخته مارک میلود (که سابقه چندان خوبی در سینما ندارد و بیشتر در تلوزیون فعال بوده - از جمله کارگردانی 6 تا از اپیزودهای کم چالش تر سریال " بازی تاج و تخت ") فیلمی است که برخلاف ظاهرش بیننده را جذب و میخکوب می کند و با اینکه شاید داستان فیلم برای علاقه مندان همیشگی ژانر اسلشر آشنا باشد ، باز می توان آن را به عنوان فیلمی اورژینال و غافلگیرکننده معرفی نمود ؛ تعدادی از افراد قشر مرفه که ظاهراً تصادفی با هم همگروه شده اند اما بعداً معلوم می شود که اینطور نبوده ، با خرید بلیط های یک شب رویایی در یک رستوران استثنائی با مدیریت معروف ترین سرآشپز دنیا ، راهی یک جزیره مرموز و دور افتاده می شوند . سرآشپز (با بازی بشدت هراس آور رالف فاینس) و تیم همکاران پرشمارش قول یک شب فراموش نشدنی با بهترین منوی غذایی ممکن را به مهمانان می دهند ، اما یک اشکال وجود دارد ، تایلر (نیکلاس هولت) که عاشق آشپزی است و تمام تلاشش را می کند که به چشم سرآشپز بیاید ، میانه اش با نامزدش به هم خورده و برای اینکه پول بلیط دوم هدر نشود یک دختر کاسب به نام مارگوت (آنی تیلور جویی) را با خود همراه کرده ، کسی که قرار نبوده در آن جمع بخصوص حاضر باشد و نقشه های شلویک سرآشپز و همکارانش را به خطر انداخته است ... در ابتدا به نظر می رسد با یک فیلم داستانی صرف درباره آشپزی طرف هستیم اما هرچه پیش برویم کم کم متوجه می شویم یکجای کار می لنگلد و بعد از یک سوم ابتدایی فیلم کم کم خون و خونریزی آغاز می شود! هر یک یا چند نفر از مهمانان نماینده یک قشر خاص از طبقه مرفه هستند ، قشری که طبق منطق داستان زالو صفتانه خون افراد جامعه را مکیده و پروارتر شده اند و حالا شلویک می خواهد از آنها انتقام بگیرد . تنها نکته ایی که در فیلم ناگفته و بدون توضیح می ماند دلیل همراهی و همدستی همکاران و زیردستان سرآشپز با نقشه است . انگیزه های شلویک کاملاً تشریح می شوند و برای بیننده قانع کننده هستند ، اما همکارانش چی؟ همکارانی که می دانند قرار است در پایان شب چه اتفاقی بیافتد اما باز هم مشتاقانه با نقشه همکاری می کنند و حتی سر پیشخدمت نسبت به توجه سرآشپر به مارگوت حسادت می کند در حالی که می داند قرار نیست صبح را ببینند!
(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)
***

شب خشونت آمیز
Violent Night
(2022)



" شب خشونت آمیز " هم فیلمی است که غافلگیرتان می کند! فقط با یک عبارت می توانم کلیت فیلم را برایتان توضیح دهم : " بابانوئل جان سخت! " . تامی ویرکولا تاکنون چندین فیلم عجیب و نامتعارف ساخته اما معروف ترین فیلم هایش اتفاقاً آنهایی بودند که کمتر عجیب بودند و تماشاگران عادی بیشتر می توانستند با آنها ارتباط برقرار کنند (" هانسل و گرتل : شکارچیان جادوگر (2013) " و " چه اتفاقی برای دوشنبه افتاد (2017) ") . " شب خشونت آمیز " هم فیلمی است که با وجود ظاهر نامتعارف و غافلگیرکننده اش از عناصری آشنا بهره برده و در نتیجه تماشاگران بیشتری را به سمت خود جلب می کند ؛ بابا نوئل بددهن و سیاه مست خسته از روزگار (با بازی عالی دیوید هارپر که خوره اینطور نقش هاست!) در شب کریسمس مشغول وظیفه رساندن کادوهاست! او وارد خانه یک خانواده سرمایه دار می شود که در ظاهر با هم خوب هستند اما هرکدام نقشه های خودشان را برای چاپیدن همدیگر و بخصوص مادر خانواده (که مالک تمام ثروت است) دارند . این خانه پر از محافظان مسلح و خدمتکار و خدمه است اما معلوم می شود که یک گروه تبهکار بین آنها نفوذ کرده و با کشتن تمام پرنسل خانه ، اعضا خانواده را گروگان می گیرند . بابانوئل سعی می کند از وسط این بلبشو فرار نماید اما از یک طرف گوزن هایش بخاطر تیراندازی رم و فرار می کنند و از طرف دیگر کوچکترین عضو خانواده که یک دختر بچه است از او تقاضای کمک می کند و بابانوئل هم که معلوم می شود جنگجوی قابلی است و هیچ وقت به اینگونه درخواست ها نه نمی گوید وارد عمل می شود تا خدمت آدم بدها را به خونین ترین و وحشیانه ترین اشکال ممکن برسد! خلاصه که این فیلم یک اسلشر است! اما اسلشری که قربانیانش آدم بدها هستند!
(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)
***
Violent Night
(2022)
" شب خشونت آمیز " هم فیلمی است که غافلگیرتان می کند! فقط با یک عبارت می توانم کلیت فیلم را برایتان توضیح دهم : " بابانوئل جان سخت! " . تامی ویرکولا تاکنون چندین فیلم عجیب و نامتعارف ساخته اما معروف ترین فیلم هایش اتفاقاً آنهایی بودند که کمتر عجیب بودند و تماشاگران عادی بیشتر می توانستند با آنها ارتباط برقرار کنند (" هانسل و گرتل : شکارچیان جادوگر (2013) " و " چه اتفاقی برای دوشنبه افتاد (2017) ") . " شب خشونت آمیز " هم فیلمی است که با وجود ظاهر نامتعارف و غافلگیرکننده اش از عناصری آشنا بهره برده و در نتیجه تماشاگران بیشتری را به سمت خود جلب می کند ؛ بابا نوئل بددهن و سیاه مست خسته از روزگار (با بازی عالی دیوید هارپر که خوره اینطور نقش هاست!) در شب کریسمس مشغول وظیفه رساندن کادوهاست! او وارد خانه یک خانواده سرمایه دار می شود که در ظاهر با هم خوب هستند اما هرکدام نقشه های خودشان را برای چاپیدن همدیگر و بخصوص مادر خانواده (که مالک تمام ثروت است) دارند . این خانه پر از محافظان مسلح و خدمتکار و خدمه است اما معلوم می شود که یک گروه تبهکار بین آنها نفوذ کرده و با کشتن تمام پرنسل خانه ، اعضا خانواده را گروگان می گیرند . بابانوئل سعی می کند از وسط این بلبشو فرار نماید اما از یک طرف گوزن هایش بخاطر تیراندازی رم و فرار می کنند و از طرف دیگر کوچکترین عضو خانواده که یک دختر بچه است از او تقاضای کمک می کند و بابانوئل هم که معلوم می شود جنگجوی قابلی است و هیچ وقت به اینگونه درخواست ها نه نمی گوید وارد عمل می شود تا خدمت آدم بدها را به خونین ترین و وحشیانه ترین اشکال ممکن برسد! خلاصه که این فیلم یک اسلشر است! اما اسلشری که قربانیانش آدم بدها هستند!
(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)
***

پیاز شیشه ای : یک چاقو کشی اسرار آمیز
Glass Onion : A Knives Out Mystery
(2022)



برخلاف نظر اغلب منتقدان که لب به تحسین " پیاز شیشه ای : یک چاقوکشی اسرار آمیز " گشوده و از کم توجهی به این فیلم در فصل جوایز ناراحت بودند ، شخصاً فیلم اول را بیشتر دوست داشتم! به دو دلیل ؛ اولاً کاراکترهای فیلم اول پرداخت بهتری داشتند و رفتارشان بهتر قابل درک بود ، و دوماً شخصیت اصلی یعنی کاراگاه بلانک (دنیل کریگ) در فیلم اول رفتار معقولانه تری داشت و با اینکه دیرتر از انتظار تماشاگران موفق به حل معمای قتل شد ، در نهایت توانست خودش را ثابت کند . اما کاراگاه بلانک فیلم دوم از همان اول رفتار عجیبی دارد و وقتی نوبت افشای حقایق می رسد آنقدر خود بزرگ بینانه و تحقیر آمیز رفتار می کند که با وجود اینکه کاراکترهای مقابلش عملاً آدم های خوبی نیستند ، اما تماشاگر را معذب و ناراحت می کند! یک سرمایه دار عجیب و مرموز به نام مایلز براون (ادوارد نورتون) طبق رسم هر ساله بهترین دوستان و شرکای کاری اش را به جزیره خصوصی اش دعوت کرده است ، اما این بار یک مهمان ناخوانده هم حضور دارد ، کاراگاه بلانک که ادعا می کند جعبه معمای حاوی دعوت نامه را به شکلی نامشخص دریافت کرده و راهی شده است . البته در بین دوستان براون یک نفر دیگر هم حضوری غیرمنتظره دارد ؛ اندی (جنل مونی) شریک سابق مایلز که بعد از یک دعوای حقوقی سخت ، سال ها از جمع آنها دوری کرده بود . مهمانان مایلز هر کدام داستان خودشان را دارند و به شکلی وابسته و در واقع مطیع مایلز هستند . فقط اندی و بلانک هستند که ساز خودشان را می زنند . در این میان مایلز ادعا می کند برای سرگرمی یک بازی معمای قتل طرح کرده اما بلانک اعتقاد دارد واقعاً قرار است قتلی رخ دهد بنابراین ... فیلمنامه رایان جانسون فوق العاده است و پیچش های داستانی آن میخکوب کننده ، اما در اجرا ، جدای از مواردی که در ابتدا گفتم ، بازی ها در سطح قابل قبولی نیستند و برخی (بخصوص دیو باتیستا) اصلاً متوجه لایه های مختلف نقششان نبوده و فقط هر آنچه به آنها گفته شده را اجرا کرده اند! ضمن اینکه در چند مورد به نظر می رسد کارگردان بجای منحرف کردن ذهن تماشاگران عمداً به آنها دروغ می گوید و این اشتباه بسیار بزرگی است! و در نهایت اینکه این فیلم نشان دهنده اوج نفرت هالیوود چپ از نئوسرمایه داران جدید است ، انگار نه انگار که خودشان در خانه های چندین ملیون دلاری زندگی می کنند و جواهرات چند صد هزار دلاریشان را در جشن ها و مراسمات به رخ می کشند!
(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، و برخی سکانس های غیراخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)
***
Glass Onion : A Knives Out Mystery
(2022)
برخلاف نظر اغلب منتقدان که لب به تحسین " پیاز شیشه ای : یک چاقوکشی اسرار آمیز " گشوده و از کم توجهی به این فیلم در فصل جوایز ناراحت بودند ، شخصاً فیلم اول را بیشتر دوست داشتم! به دو دلیل ؛ اولاً کاراکترهای فیلم اول پرداخت بهتری داشتند و رفتارشان بهتر قابل درک بود ، و دوماً شخصیت اصلی یعنی کاراگاه بلانک (دنیل کریگ) در فیلم اول رفتار معقولانه تری داشت و با اینکه دیرتر از انتظار تماشاگران موفق به حل معمای قتل شد ، در نهایت توانست خودش را ثابت کند . اما کاراگاه بلانک فیلم دوم از همان اول رفتار عجیبی دارد و وقتی نوبت افشای حقایق می رسد آنقدر خود بزرگ بینانه و تحقیر آمیز رفتار می کند که با وجود اینکه کاراکترهای مقابلش عملاً آدم های خوبی نیستند ، اما تماشاگر را معذب و ناراحت می کند! یک سرمایه دار عجیب و مرموز به نام مایلز براون (ادوارد نورتون) طبق رسم هر ساله بهترین دوستان و شرکای کاری اش را به جزیره خصوصی اش دعوت کرده است ، اما این بار یک مهمان ناخوانده هم حضور دارد ، کاراگاه بلانک که ادعا می کند جعبه معمای حاوی دعوت نامه را به شکلی نامشخص دریافت کرده و راهی شده است . البته در بین دوستان براون یک نفر دیگر هم حضوری غیرمنتظره دارد ؛ اندی (جنل مونی) شریک سابق مایلز که بعد از یک دعوای حقوقی سخت ، سال ها از جمع آنها دوری کرده بود . مهمانان مایلز هر کدام داستان خودشان را دارند و به شکلی وابسته و در واقع مطیع مایلز هستند . فقط اندی و بلانک هستند که ساز خودشان را می زنند . در این میان مایلز ادعا می کند برای سرگرمی یک بازی معمای قتل طرح کرده اما بلانک اعتقاد دارد واقعاً قرار است قتلی رخ دهد بنابراین ... فیلمنامه رایان جانسون فوق العاده است و پیچش های داستانی آن میخکوب کننده ، اما در اجرا ، جدای از مواردی که در ابتدا گفتم ، بازی ها در سطح قابل قبولی نیستند و برخی (بخصوص دیو باتیستا) اصلاً متوجه لایه های مختلف نقششان نبوده و فقط هر آنچه به آنها گفته شده را اجرا کرده اند! ضمن اینکه در چند مورد به نظر می رسد کارگردان بجای منحرف کردن ذهن تماشاگران عمداً به آنها دروغ می گوید و این اشتباه بسیار بزرگی است! و در نهایت اینکه این فیلم نشان دهنده اوج نفرت هالیوود چپ از نئوسرمایه داران جدید است ، انگار نه انگار که خودشان در خانه های چندین ملیون دلاری زندگی می کنند و جواهرات چند صد هزار دلاریشان را در جشن ها و مراسمات به رخ می کشند!
(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن ، و برخی سکانس های غیراخلاقی ، بدون سانسور و به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)
***

آرژانتین 1985
Argentina 1985
(2022)




یک فیلم دادگاهی خوش ساخت و استاندارد به کارگردانی سانتیاگو میتری درباره مهمترین و جنجالی ترین پرونده قضایی تاریخ آرژانتین . در سال 1985 دادستان خولیو سزار استراسرا (ریکاردو دارین) از سوی دیوان عالی قضایی کشور مامور تشکیل پرونده علیه اعضا خونتای نظامی حاکم بر کشور طی سال های 1976 تا 1983 می شود (خونتا یک واژه اسپانیایی معادل شورای حکومتی است . منظور از خونتای نظامی شورای حکومتی چند نفره از افسران نظامی است که مشترکاً کشور را اداره کرده و رئیس حکومت رسمی ندارند . خونتای نظامی حاکم بر آرژانتین بعد از شکست در جنگ فالکند ، اعتبار سیاسی خود را از دست داد و مجبور به کناره گیری به نفع دموکراسی شد . در حال حاضر کشورهای بورکینافاسو ، چاد ، گینه ، مالی ، سودان و میانمار توسط خونتا یا شورای حکومتی نظامی اداره می شوند) . ژنرال های عضو خونتا متهم بودند که برخلاف ادعای خودشان از دستگیری ها ، شکنجه ها ، قتل ها و سربه نیست کردن های بیشمار مخالفان توسط اداره های اطلاعات و ضد اطلاعات ارتش و پلیس خبر داشته اند . هزاران صفحه مدرک و هزاران شاهد علیه آنها وجود دارد اما بزرگترین مشکل خولیو این است که هنوز مدت زیادی از کنار رفتن نظامیان نگذشته و آنها همچنان قدرتمند هستند و هواداران فراوانی دارند ، بنابراین کمتر کسی انتظار دارد نتیجه این دادگاه به ضرر ژنرال ها تمام شود اما ... فیلمنامه بسیار خوب پرداخت شده و برای مخاطب خارجی که شناخت چندانی از اوضاع سیاسی و اجتماعی آن زمان آرژانتین ندارد سردرگم کننده نیست . بازی ها هم عالی هستند و بخصوص شخص ریکاردو دارین بخوبی توانسته یکی از بهترین نقش آفرینی های تاریخ سینمای آرژانتین را به نمایش بگذارد . فیلم فقط دو ایراد جزیی دارد ؛ اولاً استراسرا با وجود موقعیت ممتازی که حتی پیش از تشکیل این پرونده داشته ، یک زندگی بسیار معمولی و محقرانه در یک آپارتمان نسبتاً کوچک دارد که باید نشان دهنده ساده زیستی و پاک دستی او باشد ، با این وجود کوچکترین توضیحی در این باره داده نمی شود و تماشاگر باید از همان ابتدا بپذیرد که او چنین شخصیتی بوده است! دوماً به کاراکتر پسر خولیو ، خاویر (سانتیاگو آرماس) ، زیادی پر و بال داده شده است! مطمئناً خاویر استراسرا واقعی به عنوان یک شاهد زنده ، یکی از منابع مهم فیلمنامه نویسان برای رسیدن به حقیقت بوده ، اما اینکه یک پسربچه 12-13 ساله در آرژانتین دهه هشتاد میلادی تا این حد باهوش باشد و به راحتی در پرونده به این مهمی سرک بکشد کمی غیرمنطقی است!
(تماشای این فیلم به دلیل متن سنگین و توصیف اعمال خشونت آمیز ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)
***
Argentina 1985
(2022)
یک فیلم دادگاهی خوش ساخت و استاندارد به کارگردانی سانتیاگو میتری درباره مهمترین و جنجالی ترین پرونده قضایی تاریخ آرژانتین . در سال 1985 دادستان خولیو سزار استراسرا (ریکاردو دارین) از سوی دیوان عالی قضایی کشور مامور تشکیل پرونده علیه اعضا خونتای نظامی حاکم بر کشور طی سال های 1976 تا 1983 می شود (خونتا یک واژه اسپانیایی معادل شورای حکومتی است . منظور از خونتای نظامی شورای حکومتی چند نفره از افسران نظامی است که مشترکاً کشور را اداره کرده و رئیس حکومت رسمی ندارند . خونتای نظامی حاکم بر آرژانتین بعد از شکست در جنگ فالکند ، اعتبار سیاسی خود را از دست داد و مجبور به کناره گیری به نفع دموکراسی شد . در حال حاضر کشورهای بورکینافاسو ، چاد ، گینه ، مالی ، سودان و میانمار توسط خونتا یا شورای حکومتی نظامی اداره می شوند) . ژنرال های عضو خونتا متهم بودند که برخلاف ادعای خودشان از دستگیری ها ، شکنجه ها ، قتل ها و سربه نیست کردن های بیشمار مخالفان توسط اداره های اطلاعات و ضد اطلاعات ارتش و پلیس خبر داشته اند . هزاران صفحه مدرک و هزاران شاهد علیه آنها وجود دارد اما بزرگترین مشکل خولیو این است که هنوز مدت زیادی از کنار رفتن نظامیان نگذشته و آنها همچنان قدرتمند هستند و هواداران فراوانی دارند ، بنابراین کمتر کسی انتظار دارد نتیجه این دادگاه به ضرر ژنرال ها تمام شود اما ... فیلمنامه بسیار خوب پرداخت شده و برای مخاطب خارجی که شناخت چندانی از اوضاع سیاسی و اجتماعی آن زمان آرژانتین ندارد سردرگم کننده نیست . بازی ها هم عالی هستند و بخصوص شخص ریکاردو دارین بخوبی توانسته یکی از بهترین نقش آفرینی های تاریخ سینمای آرژانتین را به نمایش بگذارد . فیلم فقط دو ایراد جزیی دارد ؛ اولاً استراسرا با وجود موقعیت ممتازی که حتی پیش از تشکیل این پرونده داشته ، یک زندگی بسیار معمولی و محقرانه در یک آپارتمان نسبتاً کوچک دارد که باید نشان دهنده ساده زیستی و پاک دستی او باشد ، با این وجود کوچکترین توضیحی در این باره داده نمی شود و تماشاگر باید از همان ابتدا بپذیرد که او چنین شخصیتی بوده است! دوماً به کاراکتر پسر خولیو ، خاویر (سانتیاگو آرماس) ، زیادی پر و بال داده شده است! مطمئناً خاویر استراسرا واقعی به عنوان یک شاهد زنده ، یکی از منابع مهم فیلمنامه نویسان برای رسیدن به حقیقت بوده ، اما اینکه یک پسربچه 12-13 ساله در آرژانتین دهه هشتاد میلادی تا این حد باهوش باشد و به راحتی در پرونده به این مهمی سرک بکشد کمی غیرمنطقی است!
(تماشای این فیلم به دلیل متن سنگین و توصیف اعمال خشونت آمیز ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)
***

بانشی های اینشرین
The Banshees Of Inisherin
(2022)




اگر بتوانید همه زوایای پیدا و پنهان اخلاقی و معنایی جدیدترین فیلم ساخته مارتین مک دوناگ را بفهمید ، شما یک فیلسوف هستید!!! بنده که همچین ادعایی ندارم فقط می دانم " بانشی های اینشرین " بین فیلم های آمریکایی سال 2022 از همه عجیب تر ، هنری تر و مفهومی تر است و جان می دهد برای آنچه برخی مسئولان سینمایی ایران تحت عنوان " سینمای معناگرا " عاشقش هستند حتی اگر دوزار در گیشه فروش نداشته باشند (البته این فیلم ساخته شده با بودجه 20 ملیون دلاری ، نزدیک به 50 ملیون دلار فروش داشته . خب پس غرب با کمبود فیلسوف مواجه نیست!) . فیلم قبلی کارگردان (سه بیلبورد خارج از ابینگ میسوری (2017) ) داستانی قابل توجه داشت و رفتار شخصیت ها پس از مشخص شدن انگیزه های پشتشان طبیعی و قابل فهم بود . اما بانشی های اینشرین (برخی به اشتباه نام فیلم را " ارواح اینشرین " ترجمه کرده اند ، اما اصطلاح بانشی در افسانه های سلتی به نوع خاصی از ارواح که به شکل پیرزن توصیف شده و با ایجاد سر و صدا و جیغ کشیدن باعث آزار انسان ها می شوند و نوید دهنده مرگ هستند - مرتبط با یکی از شخصیت های فرعی فیلم - اشاره دارد و بنابراین یک اسم غیر قابل ترجمه است!) داستان درست و درمانی به آن شکل که برای مخاطب عام ساده فهم شود ندارد و بسیاری از رفتارهای کاراکترها غیر قابل درک و توضیح هستند و همین هاست که جای بسط معنایی و بیرون کشیدن انواع تفاسیر را به فیلم می دهد . داستان فیلم را اگر بشود به شکلی قابل فهم توضیح داد ، از این قرار است : در جزیره کوچک اینشرین ، نزدیک ساحل ایرلند و در بحبوحه جنگ داخلی (که فقط صدای انفجارها و تیراندازی ها و دود آنها را از دور می شنویم و می بینیم و در جزیره جز حرف هایی پراکنده خبری از آن نیست) پادریک (کالین فارل در بهترین نقش آفرینی کارنامه هنری اش) جوانی ساده دل و وراج تنها دلخوشی اش گفتگوهای روزانه در کافه جزیره با کولم دوهرتی (برندان گلیسون همیشه عالی) است ، اما کولم ناگهان تصمیم گرفته دیگر با پادریک دم خور نباشد ، آنقدر ناگهانی که پادریک ابتدا به فکر می افتد نکند روز قبل حرفی زده که باعث آزردگی کولم شده ، اما بعداً متوجه می شویم که کولم در واقع دچار بحران میانسالی شده و به این نتیجه رسیده که زندگی اش تاکنون هیچ معنا و فایده ایی نداشته پس تصمیم گرفته یک آهنگ بسازد تا با آن ماندگار شود و وراجی های بی پایان پادریک مانع از تمرکز ذهنی او برای رسیدن به این هدف هستند! پادریک که نمی تواند این مسئله را درک کند همچنان اصرار دارد به هر طریقی به کولم نزدیک شده و با او معاشرت کند تا اینکه کولم تهدید می کند اگر پاتریک یک بار دیگر با او حرف بزند یکی از انگشتان دستش را قطع خواهد کرد! ... فیلم البته در کنار این رابطه پیچیده بین دو شخصیت اصلی که تنش بین آنها از اواسط فیلم رو به فزونی می گیرد ، چندین داستان فرعی هم دارد ؛ شیوون (کری کاندون) خواهر و تنها حامی پادریک که به نظر می رسد عاقل ترین و منطقی ترین آدم جزیره باشد اما ناگهان تصمیم گرفته آنجا را ترک (یا در واقع فرار کند) و به شهر برود . دومنیک (بری کوگان) جوانک کم عقلی که توسط پدرش ، تنها پلیس جزیره ، آزار داده می شود و تنها مرد جزیره است که صمیمانه شیوون را دوست دارد اما مرتباً از سوی او پس زده می شود و ... برای تماشگر عادی ، تماشا و درک بانشی های اینشرین سخت است و از نظر بنده ، این یک نکته منفی بسیار بزرگ برای هر فیلمی محسوب می شود . فیلمی معناگرا که نتواند معنایش را برای تماشاگر عادی توضیح دهد ، عملاً در معنا شکست خورده است! با این وجود باز هم می توان تماشای این فیلم را توصیه کرد چون بازی های فوق العاده کالین فارل ، برندان گلیسون و بری کوگان از آن جنس بازی هایی است که کیفیتش را در سال به اندازه انگشتان یک دست نمی توان تجربه کرد!
(تماشای این فیلم به دلیل متن سنگین و وجود برخی سکانس های خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)
***
The Banshees Of Inisherin
(2022)
اگر بتوانید همه زوایای پیدا و پنهان اخلاقی و معنایی جدیدترین فیلم ساخته مارتین مک دوناگ را بفهمید ، شما یک فیلسوف هستید!!! بنده که همچین ادعایی ندارم فقط می دانم " بانشی های اینشرین " بین فیلم های آمریکایی سال 2022 از همه عجیب تر ، هنری تر و مفهومی تر است و جان می دهد برای آنچه برخی مسئولان سینمایی ایران تحت عنوان " سینمای معناگرا " عاشقش هستند حتی اگر دوزار در گیشه فروش نداشته باشند (البته این فیلم ساخته شده با بودجه 20 ملیون دلاری ، نزدیک به 50 ملیون دلار فروش داشته . خب پس غرب با کمبود فیلسوف مواجه نیست!) . فیلم قبلی کارگردان (سه بیلبورد خارج از ابینگ میسوری (2017) ) داستانی قابل توجه داشت و رفتار شخصیت ها پس از مشخص شدن انگیزه های پشتشان طبیعی و قابل فهم بود . اما بانشی های اینشرین (برخی به اشتباه نام فیلم را " ارواح اینشرین " ترجمه کرده اند ، اما اصطلاح بانشی در افسانه های سلتی به نوع خاصی از ارواح که به شکل پیرزن توصیف شده و با ایجاد سر و صدا و جیغ کشیدن باعث آزار انسان ها می شوند و نوید دهنده مرگ هستند - مرتبط با یکی از شخصیت های فرعی فیلم - اشاره دارد و بنابراین یک اسم غیر قابل ترجمه است!) داستان درست و درمانی به آن شکل که برای مخاطب عام ساده فهم شود ندارد و بسیاری از رفتارهای کاراکترها غیر قابل درک و توضیح هستند و همین هاست که جای بسط معنایی و بیرون کشیدن انواع تفاسیر را به فیلم می دهد . داستان فیلم را اگر بشود به شکلی قابل فهم توضیح داد ، از این قرار است : در جزیره کوچک اینشرین ، نزدیک ساحل ایرلند و در بحبوحه جنگ داخلی (که فقط صدای انفجارها و تیراندازی ها و دود آنها را از دور می شنویم و می بینیم و در جزیره جز حرف هایی پراکنده خبری از آن نیست) پادریک (کالین فارل در بهترین نقش آفرینی کارنامه هنری اش) جوانی ساده دل و وراج تنها دلخوشی اش گفتگوهای روزانه در کافه جزیره با کولم دوهرتی (برندان گلیسون همیشه عالی) است ، اما کولم ناگهان تصمیم گرفته دیگر با پادریک دم خور نباشد ، آنقدر ناگهانی که پادریک ابتدا به فکر می افتد نکند روز قبل حرفی زده که باعث آزردگی کولم شده ، اما بعداً متوجه می شویم که کولم در واقع دچار بحران میانسالی شده و به این نتیجه رسیده که زندگی اش تاکنون هیچ معنا و فایده ایی نداشته پس تصمیم گرفته یک آهنگ بسازد تا با آن ماندگار شود و وراجی های بی پایان پادریک مانع از تمرکز ذهنی او برای رسیدن به این هدف هستند! پادریک که نمی تواند این مسئله را درک کند همچنان اصرار دارد به هر طریقی به کولم نزدیک شده و با او معاشرت کند تا اینکه کولم تهدید می کند اگر پاتریک یک بار دیگر با او حرف بزند یکی از انگشتان دستش را قطع خواهد کرد! ... فیلم البته در کنار این رابطه پیچیده بین دو شخصیت اصلی که تنش بین آنها از اواسط فیلم رو به فزونی می گیرد ، چندین داستان فرعی هم دارد ؛ شیوون (کری کاندون) خواهر و تنها حامی پادریک که به نظر می رسد عاقل ترین و منطقی ترین آدم جزیره باشد اما ناگهان تصمیم گرفته آنجا را ترک (یا در واقع فرار کند) و به شهر برود . دومنیک (بری کوگان) جوانک کم عقلی که توسط پدرش ، تنها پلیس جزیره ، آزار داده می شود و تنها مرد جزیره است که صمیمانه شیوون را دوست دارد اما مرتباً از سوی او پس زده می شود و ... برای تماشگر عادی ، تماشا و درک بانشی های اینشرین سخت است و از نظر بنده ، این یک نکته منفی بسیار بزرگ برای هر فیلمی محسوب می شود . فیلمی معناگرا که نتواند معنایش را برای تماشاگر عادی توضیح دهد ، عملاً در معنا شکست خورده است! با این وجود باز هم می توان تماشای این فیلم را توصیه کرد چون بازی های فوق العاده کالین فارل ، برندان گلیسون و بری کوگان از آن جنس بازی هایی است که کیفیتش را در سال به اندازه انگشتان یک دست نمی توان تجربه کرد!
(تماشای این فیلم به دلیل متن سنگین و وجود برخی سکانس های خشن ، به افراد کمتر از 18 سال توصیه نمی شود)
***

در جبهه غرب خبری نیست
All Quiet On The Western Front
(2022)




فیلم های جنگی سینما را به سه دسته کلی می توان تقسیم نمود ؛ دسته اول فیلم های قهرمانی ، یعنی فیلم هایی که هدف سازندگان آنها نمایش یک یا چند کاراکتر قهرمان و تاثیر کارهای آنها بر پیروزی در جنگ است مثل " نجات سرباز رایان " یا تقریباً تمام فیلم های جنگی روسی . دسته دوم فیلم های انسانی ، یعنی فیلم هایی که صرف نظر از علت و شرایط وقوع جنگ و خوب یا بد بودن آن ، صرفاً به تلاش برای بقای یک یا چند کاراکتر در دل میدان جنگ می پردازد ، کاراکترهایی که در نهایت ممکن است قهرمان باشند اما زنده ماندن برایشان مهمتر است ، مثل فیلم های " جوخه " ، " خشم " ، " اسب جنگی " یا " 1917 " . دسته سوم فیلم های ضد جنگ هستند ، یعنی فیلم هایی که فقط روی جنبه های زشت و منفی جنگ تمرکز می کنند و اینکه جنگ چه بلایی (از نظر روحی و روانی) سر شخصیت های اصلی می آورد و آنها را نابود می کند حتی اگر زنده بمانند ، مانند فیلم های " اینک آخرالزمان " ، " غلاف تمام فلزی " ، " بیا و بنگر " و ... . " در جبهه غرب خبری نیست " جزو فیلم های دسته سوم قرار می گیرد و هرچند نمی توان آن را بهترین فیلم ضد جنگ دانست (چون بدون هیچ تردیدی و با اختلاف بسیار زیاد ، فیلم روسی! " بیا و بنگر " ساخته الم کلیموف در سال 1985 ، بهترین فیلم ضد جنگ تاریخ سینماست!) مطمئناً جزو بهترین هاست! البته این سومین " در جبهه غرب خبری نیست " است! اریش ماریا رمارک نویسنده آلمانی که تجربه حضور در جنگ جهانی اول را داشت سال 1929 کتاب " در جبهه غرب خبری نیست " را منتشر کرد که بلافاصله توسط لوئیس میلستون در آمریکا تبدیل به فیلم شد و برنده اسکار بهترین فیلم سال 1930 . در سال 1933 بعد از قدرت گرفتن نازی ها در آلمان کتاب رمارک جزو کتاب های ممنوعه قرار گرفت و خودش که پیش از آن به سوئیس رفته بود تابعیت آلمانی اش را از دست داد و مجبور شد تا آخر عمر در سوئیس و آمریکا زندگی کند . دومین اقتباس از رمان او یک فیلم تلوزیونی نچندان موفق در آمریکا سال 1979 بود که خیلی زود فراموش شد . حالا سومین اقتباس را خود آلمانی ها ساخته اند به کارگردانی ادوارد برگر و برای بنده ایی که دو فیلم قبلی را ندیده ام ، فوق العاده تکان دهنده و بهترین اقتباس ممکن از رمان رمارک برای نشان دادن زشتی های جنگ (بویژه جنگ جهانی اول و جبهه های بشدت هراس انگیز غربی آن) است . شخصیت اصلی که به هیچ عنوان نمی توان او را قهرمان داستان نامید ، سرباز جوانی است به نام پال بومر . او و همکلاسی هایش که اکثراً زیر سن قانونی و برخی حتی فاقد رضایت نامه والدین هستند ، از مدرسه به میدان جنگ اعزام می شوند! در همان روز نخست حضور در خط مقدم پال چند نفر از دوستانش را از دست می دهد ، اما به نظر می رسد که او جزو معدود سربازان خوش شانسی است که از درگیری ها جان سالم به در می برند و خیلی زود تبدیل به سربازی با تجربه و کهنه کار می شود که جز جنگیدن در کنار دوستانش دلخوشی دیگری ندارد اما ... بازی فیلیکس کمرر در نقش پال فوق العاده است و احتمالاً هم تصادفی نبوده سازندگان فیلم بازیگری را برای نقش اصلی انتخاب کرده اند که از نظر چهره شبیه بازیگر اول فیلم 1917 سم مندز (جورج مک کی) باشد تا شاید به نظر آنها ، فیلمشان پاسخی به آن یکی باشد! داستان و فضاسازی هم عالی هستند و نمره کامل می گیرند از این نظر که بخوبی می توانند بیننده را از لذت تماشای یک فیلم جنگی محروم کرده و بجایش به فکر وادارند .
(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن به افراد کمتر از 18 سال اکیداً توصیه نمی شود)
All Quiet On The Western Front
(2022)
فیلم های جنگی سینما را به سه دسته کلی می توان تقسیم نمود ؛ دسته اول فیلم های قهرمانی ، یعنی فیلم هایی که هدف سازندگان آنها نمایش یک یا چند کاراکتر قهرمان و تاثیر کارهای آنها بر پیروزی در جنگ است مثل " نجات سرباز رایان " یا تقریباً تمام فیلم های جنگی روسی . دسته دوم فیلم های انسانی ، یعنی فیلم هایی که صرف نظر از علت و شرایط وقوع جنگ و خوب یا بد بودن آن ، صرفاً به تلاش برای بقای یک یا چند کاراکتر در دل میدان جنگ می پردازد ، کاراکترهایی که در نهایت ممکن است قهرمان باشند اما زنده ماندن برایشان مهمتر است ، مثل فیلم های " جوخه " ، " خشم " ، " اسب جنگی " یا " 1917 " . دسته سوم فیلم های ضد جنگ هستند ، یعنی فیلم هایی که فقط روی جنبه های زشت و منفی جنگ تمرکز می کنند و اینکه جنگ چه بلایی (از نظر روحی و روانی) سر شخصیت های اصلی می آورد و آنها را نابود می کند حتی اگر زنده بمانند ، مانند فیلم های " اینک آخرالزمان " ، " غلاف تمام فلزی " ، " بیا و بنگر " و ... . " در جبهه غرب خبری نیست " جزو فیلم های دسته سوم قرار می گیرد و هرچند نمی توان آن را بهترین فیلم ضد جنگ دانست (چون بدون هیچ تردیدی و با اختلاف بسیار زیاد ، فیلم روسی! " بیا و بنگر " ساخته الم کلیموف در سال 1985 ، بهترین فیلم ضد جنگ تاریخ سینماست!) مطمئناً جزو بهترین هاست! البته این سومین " در جبهه غرب خبری نیست " است! اریش ماریا رمارک نویسنده آلمانی که تجربه حضور در جنگ جهانی اول را داشت سال 1929 کتاب " در جبهه غرب خبری نیست " را منتشر کرد که بلافاصله توسط لوئیس میلستون در آمریکا تبدیل به فیلم شد و برنده اسکار بهترین فیلم سال 1930 . در سال 1933 بعد از قدرت گرفتن نازی ها در آلمان کتاب رمارک جزو کتاب های ممنوعه قرار گرفت و خودش که پیش از آن به سوئیس رفته بود تابعیت آلمانی اش را از دست داد و مجبور شد تا آخر عمر در سوئیس و آمریکا زندگی کند . دومین اقتباس از رمان او یک فیلم تلوزیونی نچندان موفق در آمریکا سال 1979 بود که خیلی زود فراموش شد . حالا سومین اقتباس را خود آلمانی ها ساخته اند به کارگردانی ادوارد برگر و برای بنده ایی که دو فیلم قبلی را ندیده ام ، فوق العاده تکان دهنده و بهترین اقتباس ممکن از رمان رمارک برای نشان دادن زشتی های جنگ (بویژه جنگ جهانی اول و جبهه های بشدت هراس انگیز غربی آن) است . شخصیت اصلی که به هیچ عنوان نمی توان او را قهرمان داستان نامید ، سرباز جوانی است به نام پال بومر . او و همکلاسی هایش که اکثراً زیر سن قانونی و برخی حتی فاقد رضایت نامه والدین هستند ، از مدرسه به میدان جنگ اعزام می شوند! در همان روز نخست حضور در خط مقدم پال چند نفر از دوستانش را از دست می دهد ، اما به نظر می رسد که او جزو معدود سربازان خوش شانسی است که از درگیری ها جان سالم به در می برند و خیلی زود تبدیل به سربازی با تجربه و کهنه کار می شود که جز جنگیدن در کنار دوستانش دلخوشی دیگری ندارد اما ... بازی فیلیکس کمرر در نقش پال فوق العاده است و احتمالاً هم تصادفی نبوده سازندگان فیلم بازیگری را برای نقش اصلی انتخاب کرده اند که از نظر چهره شبیه بازیگر اول فیلم 1917 سم مندز (جورج مک کی) باشد تا شاید به نظر آنها ، فیلمشان پاسخی به آن یکی باشد! داستان و فضاسازی هم عالی هستند و نمره کامل می گیرند از این نظر که بخوبی می توانند بیننده را از لذت تماشای یک فیلم جنگی محروم کرده و بجایش به فکر وادارند .
(تماشای این فیلم به دلیل وجود سکانس های متعدد خشن به افراد کمتر از 18 سال اکیداً توصیه نمی شود)




















