صفحه 9 از 54

ارسال شده: چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۵, ۹:۴۰ ق.ظ
توسط sara
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸۵, ۷:۲۲ ق.ظ
توسط sara
كجايي؟؟


روزی به قصد دانستن جای تو

از همه پرسيدم:

كجاست؟

زمين گفت: من هم منتظرم،

هر چه مي گردم نمي يابم.

آسمان گفت:چشمان من چنان بر زمين دوخته است،

تا اگر آمد چكه چكه بسرايمش.

دريا گفت: هر روز به چشمان آسمان خيره ام،

تا اگر آمد موج موج خبر آمدنش فرياد كنم.

درخت گفت: قد مي كشم

تا اگر آمد،

برگ برگ راه آمدنش مهيا سازم.

و من به خود گفتم:

كجاست؟ همه منتظرند،

پس من هم مي نويسم تا اگر آمد،

واژه واژه
همه احساس حيات را برايش افشا كنم.

ارسال شده: جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵, ۹:۰۰ ق.ظ
توسط essi10
واقعا قشنگ بود ليلا خانم من خيلي حال كردم ممنون

ارسال شده: جمعه ۲ تیر ۱۳۸۵, ۱۱:۳۶ ب.ظ
توسط sara
چه روز ها كه يك به يك غروب شد نيامدی
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدي

خليل آتشين سخن تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم نه
ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح و ظهر نه غروب شد نيامدی

ارسال شده: دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵, ۱:۳۳ ق.ظ
توسط essi10
با کدامین گناه تنها شدم ...
بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن .
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن .
لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد.
دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن...
سخت دلتنگم از این پس کوچه های زندگی ، می گذارم!
غم بماند یادگار از روزگار خویشتن...
بی او هم من در کنج اتاق خانه خلوت می کنم .
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن...

ارسال شده: چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۸۵, ۱۰:۴۱ ب.ظ
توسط sara
الهی ای يگانه معبود من در انتهای کوچه های تشويش نفسم..به تماشای شاخه های وصال از باغ معرفت می نشينم..و نگاهم را به بلندای ملکوت ميدوزم..تا باده نوش چشمه جوشان عفوت قرار گيرم..
الهی در اين نيمه شب دل انگيز شوره زار نفسم را با اشک ديده ميشويم..و در ديار رحمتت قدم ميگذارم تا اسمانی ترين ترنم عشق را سر دهم..که اقاقياهای نفسم هميشه در باغ احساست شکوفا باشد..به اين اميد که ايينه دلم تنها نمايانگر مظهر تو باشد..و غير تو را از خود بزدايد..
پس ياری ام کن ای ياور بی ياران..

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸۵, ۵:۳۳ ق.ظ
توسط Kingman_62
  دل
انتظارم را نظر کن در عشق تو مبهوتم
احوالم را گذر کن در ياد تو بي تار و بودم
شيرين تويي گر تو خواهي فرهاد منم
از گرماي عشق تو آتش است پيراهنم
با تو معنا مي شود تنهايي و درد و دلم
بيا و راهي بياب براي حل مشکلم
عاشقم عاشق ترين عاشق اين خاک منم
مجنون توام با ياد تو سر به صحرا زنم
بيا و گل باش سالهاست که من خار توام
چشم به راه جاده ها در انتظار توام



نگاه کن شايد فردا تو نيز مانند من باشي
شايد فر دا تو نيز در غمي مثل من باشي
نگاه کن که هنوز هم زنده ام به اميد
شايد اميد نا اميد من در خانه تو باشد
نگاه کن به حسرتم به آهم به ناله ام
نگاه کن به ديوار ها به اتاق پشت سرت
نگاه کن به آن در شايد انتظار مرا باز ميکشد
دور دست را را نگاه نکن در همان نزديکي است
جايي که من بايد باشم ولي نميدان چرا نيستم
من جواب از هيچکس نتوانم بگيرم تو جوابم ده
که بي يار چرا گشتم از در چرا رانده شدم
بگو اي که نامت گويند که عاشقست
بگو اگر مي داني تو بگو شايد دلداه تو باشي
بگو کوه بر تيشه من خورد شد ولي يار نيامد
بگو چگونه توانم که بي يار سفر کنم
بگو سفر چيست
بگو خانه کجاست
بگو آن آهوي دشت ختن چرا مشک نمي دهد
بگو سزاي من عاشق چه بود که شلاق زدن
بگو بگو باز هم اگر ميداني بگو
اگر مي تواني بگو
اگر مي خواهي بگو
اگر شجايي بگو
چند جمله از دل گفتم چند جمله از دل بگو
چند جمله اگر نمي داني بپرس و بگو
اي واي خدا يا کاش که قول نمي دادم و خود مي پرسيدم
اي واي خدايا کاش آرزو يش چيز ديگر بود من براورده اش مي کردم
اي واي خدايا کاش که جوابم مي دادي تا منت اينا آن نکشم
اي واي خدايا کاش به خوابم مي آمد تا سوالش مي کردم
کاش خوابم مي برد و در خواب نگاهش مي کردم
کاش قدر ميدانست و قدر ميدانستم
کاش خواب ها هم رنگي بودن تا رنگ خونين دلم را ميديد
کاش خواب ها طولاني بودند و نگاهش او در خوابم بود
کاش روزها تابستاني نميشدند و زمستاني مي ماندند
کاش پنج شنبه ها هيچ وقت تمام نميشدند
کاش نميترسيدم از خدا خود را ميکشتم که نتظار مرا کشت
کاش ميمردم در سفر و غربت را حس نمي کردم
کاش ترانه ها را از اول بخوانم کاش قصه را از اول مينوشتم


يکي بود يکي نبود
زير گنبد کبود
فارغ از هر چي خوشي پرنده خسته بود
عشقشو ازش گرفتن
مهر غم بهش زدن
زير بار زندگي پرشم شکسته بود
اشک تو چشماش حلقه زد
خم به ابروش نياورد
حتي پر شکسته شو را به فراموشي سپرد
پر کشيد دوباره باز تو اين زمونه غريب
زمونه اي که حتي عشق بهونه اي يه براي فريب
کاش ميمردم و قصه را از اول تمي خواندم

ميدوني طاقت جدايي را ندارم
با تو من مثل صد تا بهارم
مي خوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ازت زياد خاطره دارم
مي خوام اسمت و من نفس بزارم از تو بگم در سايه سارم
هر جا بري من دوست ميدارم
از عاشقاي اين ديارم
همين ديار
همين ديار

نامم مجنون نيست ولي راهم راه اوست
نامش مجنون نيست ولي راهش راه اوست
نامم ...............
نامش...............
ولي من عاشقم آي تو مي داني عشق چيست
اگر مي داني از معشوق بپرس
چرا
چرا
چرا
چرا

به ياد شباي زير بارون که خيس مي شد تموم سر و پاهامون
شبا همش من خواب تو رو ميبينم بين هفتا آسمون رو زمينم
مي دوني
ميدوني
مي دوني
ميدوني
طاقت جدايي را ندارم
با تو من مثل صد تا بهارم
مي خوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ازت زياد خاطره دارم

بايد بمونم تا هميشه تک وتنها
هميشه اين دل ميشه بازيچه غم ها
دلم ميسوزه به حالت ميدوني چرا
چون من اين همه حرف گفتم و تو بايد جواب بدي
بايد چون من تو را قسم ميدهم
به جانش
به جان او که عاشقم به جان آنکه گفت
برو
رفتم
گفت
بمان
ماندم
گفت
بيا
آمدم
گفت
بخوان
خواندم
گفت
بمير
مردم
گفت
نرو
نرفتم
و اخر گفت
برو و يادم ببر آنچه که بود و نشد
و من تنها گفتم خداحافظ
به همين تلخي
رفتم
ولي هر چه کردم از يادم نرفت
رفتم
ولي آه نکشيدم
رفتم
ولي داد نکشيدم
رفتم
و تنها عشق را با لغاتي همچون
خواستن و نتوانستن
انتظار و انتظار و انتظار
معني کردم واشک ريختم
قطراتي که هر کدام به اندازه يک کوه حرف داشت
خدايا جوابم ده اگر جوابم ندادند از سر بي رحمي
خدايا مرا بکش اگر مرگ دور است
مرا
تنها مرا


گفتند ما را که عشق چيست
گفتيم همان لحظه ي دلواپسي است
گفتند ما را که عاشقي چيست
گفتيم همان تنهايي و ديوانگي است
گفتند ما را که عاشق کيست
گفتيم آن که سال ها با عشق زيست
گفتند ما را که معشوق کيست
گفتيم آنکه لايق عشق بازي است
گفتند ما را عشق تو کيست
خاموش شدم چون جز تو کسي نيست


نگاه کن به انتظارم
نگاهم را به در دوختم
ولي ميدانم که تو ديگر نمي يايي
ولي ميدانم که تو ميداني
پس بگو
و بگذار نفس آخر را با دانستنش بگذرانم



منتظرتم

نيمهء گم شده يک  


 تصویر 

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸۵, ۳:۴۹ ب.ظ
توسط Kingman_62
 مرد آنکه مرا با خود برد

رفت آنکه دل به دریا زد

دست بر دست نزارم تکیه بر دیوار نزنم

یار آنجاست و من در پی یار خواب می بینم

می بینم که آمد و گفت و نشنید من چه گفتم

کاش میشنید و انتظار به پایان می بردم
 
  گم شده یک  

 تصویر 

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۵, ۴:۳۳ ق.ظ
توسط essi10
گاهی افسرده هستیم.
هیچ فکر کرده ایم که چرا این قدر ناراحتیم، در حالی که امروز این همه فرصت برای شاد بودن داریم؟ انسانها همه چیز را امتحان میکنند، پول، شغل، ازدواج، طلاق و ... اما، اکثر افراد فقط یک چیر را میخواهند:خوشبختی.
خوشبخت بودن جزئی از وجود انسان است.
کافی است آن را باور و احساس کنیم. چرا که ما لایق خوشبختی هستیم و خوشبختی را مقدم بر همه چیز می دانیم.
آنرا باور کنیم و با صدای بلند تکرار نماییم
از بایدها بپرهیز چون خوشحالی تو در گرو انعطاف است

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۵, ۱۱:۰۰ ق.ظ
توسط Tomcattter
  تو کجا توان ستودن
مدح تو کجا ، ستودن ما
دوري ز زبات الکن ما
الطاف خدا مگر ببارد
روح القدوس اگر مدد نمايد
يک قطره بگويم از تو دريا
دور است سراي تا ثريا
تا بر قلمم سبوط کردي
در خانه دل حبوط کردي
دريا نتوان اگر کشيدم
يک قطره زه معرفت چشيدم
اي نام تو بهترين سرآغاز
بي نام تو نامه کي کنم باز
اي حق ز تو ماندني ابوالفضل
باطن ز تو راندني  


--------------------------------------------

  تو کجا توان ستودن
مدح تو کجا ، ستودن ما
دوري ز زبات الکن ما
الطاف خدا مگر ببارد
روح القدوس اگر مدد نمايد
يک قطره بگويم از تو دريا
دور است سراي تا ثريا
تا بر قلمم سبوط کردي
در خانه دل حبوط کردي
دريا نتوان اگر کشيدم
يک قطره زه معرفت چشيدم
اي نام تو بهترين سرآغاز
بي نام تو نامه کي کنم باز
اي حق ز تو ماندني ابوالفضل
باطن ز تو راندني  


ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد.

ارسال شده: دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۵, ۱۰:۰۷ ب.ظ
توسط Fareed3230
بردباری

تو را با غیر می بینم ، صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم ، باده خوردم ، خون گرستم ، کنجی افتادم

تحمل می رود ، اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر از آن ، لیک

چه گویم جور هجرت ، چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگیها ، بی قراریها؟

تو مَه بی مهری و حرف مَنَت باور نمی آید

ز دست و پای دل بر گیر این زنجیر جور ، ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین

خدا را ، از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟

(اخوان ثالث)

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۱:۱۷ ق.ظ
توسط essi10
کاش الآن آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود

دوتا چشمات پراز اندوه واشه دل شکستگیم

آرزو ماینه که دستام توی دستای تو باشه

تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه

واسه چی خدانخواسته من تو آغوش تو باشم

قول می دم با داشتن تو هیچ غمی نداشته باشم

همه ی هستی قلبم تو دو حرف خلاصه می شه : عشق تو بودن باتو

پرم از ترانه تو گر چه واژه ها حقیرن خوبه وقتی نیستی پیشم اونادستم و میگیرن

راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه

تنها شاهد واسه غصه ، گره و تنهاییم اونه

وای اگر من این نبودم کاش می شد پرنده باشم

تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رهاشم

یه پرنده شم شبونه ، بکشم پر به خیالت ، برسم به لونه تو ، بگیرم سر زیر بالت

زندگیم رنگ خدا بود ، اگه تنها تو رو داشتم ، اگه می شه واسه گریه ، روشونت سر می گذاشتم