افسردگی
ارسال شده: پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶, ۴:۵۰ ق.ظ
من خیلی خسته ام از زندگی ، واقعا نا امید شدم و بریدم
من تو سن 16 سالگی پدرو مادرم جدا شدن ، تو سن 22 سالگی خواهرم که تنها مونسم بود فوت کرد . تو زندگیم همیشه بد بختی کشیدم . 23 سالم که بود یه پسری وارد زندگیم شد که دائم خیانت میکرد بهم ، منم با حماقتم نا دیده میگرفتمو میموندم ، گفت نیتم ازدواجه ، اما منو ول کرد رفت با یکی دیگه ازدواج کرد ، الان من 25 سالمه یک سالی هست که یه پسری وارد زندگیم شده که خیلی دوسش داشتم و حس کردم بد بختیام تموم شده و باهاش خوشبختم ، اما اونم میگه دیگه نمیخوامت و همش میگه یه روز ترکت میکنمو میرم توام مجبوری فراموشم کنی ، بی نهایت باهام سرده و این مسئله داره منو دق میده ، هیچ و هیچ و هیچ امیدی تو زندگیم ندارم ، اینم بره من دق میکنم ، میمیرم . وقتی تو خونه تنها میشم یه حسی میگه باید خودکشی کنی ، گازو باز میکنم ، قرص میخورم ، خدا صدامو نمیشنوه ، خیلی دعا کردم که نره همه چیو سپردم به خدا ولی این حقم نبود
من تو سن 16 سالگی پدرو مادرم جدا شدن ، تو سن 22 سالگی خواهرم که تنها مونسم بود فوت کرد . تو زندگیم همیشه بد بختی کشیدم . 23 سالم که بود یه پسری وارد زندگیم شد که دائم خیانت میکرد بهم ، منم با حماقتم نا دیده میگرفتمو میموندم ، گفت نیتم ازدواجه ، اما منو ول کرد رفت با یکی دیگه ازدواج کرد ، الان من 25 سالمه یک سالی هست که یه پسری وارد زندگیم شده که خیلی دوسش داشتم و حس کردم بد بختیام تموم شده و باهاش خوشبختم ، اما اونم میگه دیگه نمیخوامت و همش میگه یه روز ترکت میکنمو میرم توام مجبوری فراموشم کنی ، بی نهایت باهام سرده و این مسئله داره منو دق میده ، هیچ و هیچ و هیچ امیدی تو زندگیم ندارم ، اینم بره من دق میکنم ، میمیرم . وقتی تو خونه تنها میشم یه حسی میگه باید خودکشی کنی ، گازو باز میکنم ، قرص میخورم ، خدا صدامو نمیشنوه ، خیلی دعا کردم که نره همه چیو سپردم به خدا ولی این حقم نبود

