گاوچران لال

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Major II
Major II
پست: 37
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 107 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » پنج شنبه 23 خرداد 1398, 2:19 pm

💢 گاوچران لال (1)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

آبان سال 62 از تیپ امام جعفر صادق همراه با برادر خدارحمی (از بچه های اهواز) و شهید عوضعلی مرادی به حاج بهنام شهبازی معرفی شدیم.

برای بار اول بود که او را می دیدم. جوانی خوش برخورد و جدی و در عین حال شوخ و خنده رو که سرشار از انگیزه بود. او هم اهوازی بود و ماموریت خاصی بر عهده داشت.

وقتی به سراغش رفتیم و برگه دو ماه ماموریت را تحویلش دادیم، سر بلند کرد و با نگاهی پرسشگرانه رو به من کرد و گفت:
- "ترسو که نیستی ؟" 😉
- گفتم نه؛ 😠 مگر مرگ چند بار سراغ آدم می آید؟
سر تا پایم را براندازی کرد و باز گفت:"هیکل دار که هستی، زور چطور؟ داری یا نه؟
گفتم کم و بیش دارم.💪
در چشم هایم خیره شد و گفت:"چوپانی بلدی؟" 😳

ابتدا از سوالش تعجب کردم ولی به خودم مسلط شدم و گفتم:" نکردم ولی یاد می گیرم"
خیلی جدی گفت:"چند تا گاومیش داریم، باید چوپانی کنی. ولی باید بلد باشی و فیلم یک آدم لال را بازی کنی.🤔

نباید کم می آوردم . اصلا برای خدمت آمده بودم و نوعش فرقی نمی کرد لذا محکم و استوار گفتم:" چشم "
رو به شهید مرادی کرد و گفت:" تو باید ماهی گیری کنی". به خدارحمی هم گفت:" تو باید از شترها مواظبت کنی یا همان ساربانی خودمان"

در حالی که آماده ترکیدن از خنده بودیم و خودداری می کردیم ، همه پذیرفتیم و از او جدا شدیم.
به ما گفتند خودتان را به جاسم پاپهن معرفی کنید. با خود گفتیم پاپهن!؟ این چه فامیلی است. چرا اینجا همه چی عجیب است؟

به طرف برادر جاسم پاپهن رفتیم و اولین چیزی که نظر ما را جلب کرد کف پای او بود که واقعاً بزرگ بود

آموزش ما از همان روز شروع شد و هرکاری پاپهن می گفت باید انجام می دادیم.
چند روزی آموزش دیدیم آنهم آموزش گاوچرانی و دوشیدن شیر و هدایت گاو و ...
حالا باید از لحاظ ظاهر هم تغییر می کردیم و باید همرنگ اهالی منطقه می شدیم. ریش بلند، لباس دیش داشه عربی، پاها مثل چوپان های محله و تحویل ظرف آب و غذا و چای طبق رسوم اهالی و ....
چند روزی هم با این لباس ها و دم و دستگاه تمرین کردیم و خوب هم پیش می رفتیم.

شب ها در داخل سنگر تمرین می کردیم. من لال بودم با ایما و اشاره حرف می زدم تا عادت کنم. شب را استراحت کردیم و
بالاخره کار شروع شد. با بانگ خروس هرکس سر کار خودش رفت و کارش را شروع کرد.

ساربان به دنبال شترهایش رفت .
ماهی گیر ما با تور ماهی گیری و تراده (نوعی بلم)؛
من هم با بقچه چوپانی به دنبال گاومیش هایم حرکت کردم.

چند روزی را در منطقه گذراندیم تا به کار و منطقه مسلط شدیم.
صبح می رفتیم پشت جنگل سعیدیه و گاومیش ها را جمع و آهسته آهسته به سمت هور حرکت می کردم.


ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 37
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 107 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » پنج شنبه 23 خرداد 1398, 2:21 pm

🍂

💢 گاوچران لال (2)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

افرادی که آنجا تردد می کردن در ابتدا با من مشکل داشتند ولی کم کم با هم دوست شدیم و باهم می نشستیم و چای درست می کردیم و غذا می خوردیم. ولی کماکان من لال بودم. گاهی اوقات دلشان برایم می سوخت و لباس و غذا هم برایم می آوردند.
چند روز گذشت و منطقه را کاملاً شناسایی کردم و خوب کاربلد شدم. شب ها آموزش مخصوص شروع شد و دستورالعملی دریافت کردم که عبارت بود از:
1. کنترل اهالی روستا که در آن بودم.
2. کنترل تردد نیروهای عراقی
3. زیر نظر داشتن وضعیت پاسگاهای عراق و نیروهای آن
4. دوست شدن با نیروهای عراقی و نزدیک شدن به آنها

هرشب یک ساعت کلاس توجیهی برگزار می کردیم. چند نفر را مسئول این کار کرده بودند و هر کدام موضوعی را بیان می کردند.
در منطقه سعیدیه جنگل هایی از درختچه های گز و بید و نی پوشیده شده بود و به سختی تردد در آن منطقه صورت می گرفت. زمستان باتلاقی و تابستان خشک. تا قبل از عملیات خیبر نیروهای عراقی جبهه آن چنانی در این منطقه باز نکرده بودند و فقط چند پاسگاه آن هم با فاصله دور از هم داشتند.

نیروهای خودی بعد از آزادی بستان چند پاسگاه توسط ارتش در منطقه ایجاد کرده بودند و روستاها متروکه شده بود و گاومیش ها را رها کرده و در نیزارها بدون صاحب شده بودند و منطقه تقریباً خلوت بود. فقط تعداد کمی برای کشاورزی و ماهی گیری در منطقه آمده بودند.


سمت راست جنگل، به هور وصل می شد. سمت چپ جنگل هم به سمت چزابه می رفت و ماموریت ما سمت هور بود.
بیشتر تمایل به رفیع و یزدنو داشتیم. چند نفر ماهیگیر بودند که هر روز با آنها برخورد داشتیم و خوش بشی باهم می کردیم. هر روز صبح زود باید بیرون می رفتیم.

دو پاسگاه عراق در انتهای جنگل واقع شده بود. در هر پاسگاهی ده تا پانزده نفر نیرو وجود داشت. می بایست به هر طریقی که شده یک نفر از این ها را اسیر می کردیم تا اطلاعاتی از او کسب کنیم.

کم کم من به دستور پاپهن گاومیش ها را می بردم حوالی پاسگاه. البته هوای مرا دورا دور داشت. هر روز چند متر می رفتم و به پاسگاه نزدیک تر می شدیم. کم کم به حدی نزدیک شدیم که می توانستم حرکات آنها را زیر نظر داشته باشیم.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 37
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 107 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » پنج شنبه 23 خرداد 1398, 2:23 pm

🍂

💢 گاوچران لال (3)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور


شب که به مقر آمدیم بعد از نماز و شام و دادن گزارش روزانه راجع به کارهای انجام شده با آقای شهبازی صحبت کردم. قرار بر این شد تا گروهی با ما هماهنگ شوند چرا که هر مکانی که می رفتیم افسر عراقی به خاطر شیر ما را پیدا می کرد و دیگر نیازی نبود ما به طرف او برویم و خود سراغ ما می آمد.

از آن روز به بعد کم کم از پاسگاه فاصله گرفتیم و هر روز پنجاه متر از پاسگاه دورتر می شدیم تا به نقطه دلخواه برسیم. آنقدر باید او را به داخل می کشاندیم تا زمان فرار و انتقال افسر عراقی، به نقطه امن مهیا شده می رسیدیم.

یک زمان سنجی انجام دادیم و فاصله جاده تا محل استقرار را با پای پیاده اندازه گرفتیم که بیست دقیقه شد و از پاسگاه تا همان محل را هم به وسیله لقی زمان سنجی کردیم که حدود سی دقیقه زمان برد.

لقمان با او صحبت می کرد و می گفت که پدرم برای رضای خدا به این زبان بسته نان می دهد تا از گاومیش ها نگهداری کند. هر روز به خاطر شیر دادن به این افسر تا نزدیک پاسگاه می رفتیم.
پاسگاه را کاملاً زیر نظر داشتم و ترددها را رصد می کردم. حتی مهمان ها و امورات روزمره آنها را در کنترل داشتم و اطلاعاتمان را تکمیل می کردیم. هرشب تمام کارهای روز را می نوشتم و تحویل می دادم.

یک روز که هوا سرد شده بود آتش روشن کردیم. از پاسگاه دور بودیم. دود آتش که بلند شد افسر با اسبش آمد و از دور لقی را صدا زد و گفت چای درست کن که آمدم.
ما هم از خدا خواسته، چای آماده، پیاده شد و یک چای خورد و بعد از چند دقیقه رفت. از آن روز به بعد من نقشه دستگیری او را کشیدم.
شب که به مقر آمدیم بعد از نماز و شام و دادن گزارش روزانه راجع به کارهای انجام شده با آقای شهبازی صحبت کردم. قرار بر این شد تا گروهی با ما هماهنگ شوند چرا که هر مکانی که می رفتیم افسر عراقی به خاطر شیر ما را پیدا می کرد و دیگر نیازی نبود ما به طرف او برویم و خود سراغ ما می آمد.

از آن روز به بعد کم کم از پاسگاه فاصله گرفتیم و هر روز پنجاه متر از پاسگاه دورتر می شدیم تا به نقطه دلخواه برسیم. آنقدر باید او را به داخل می کشاندیم تا زمان فرار و انتقال افسر عراقی، به نقطه امن مهیا شده می رسیدیم.

یک زمان سنجی انجام دادیم و فاصله جاده تا محل استقرار را با پای پیاده اندازه گرفتیم که بیست دقیقه شد و از پاسگاه تا همان محل را هم به وسیله لقی زمان سنجی کردیم که حدود سی دقیقه زمان برد.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 1516
تاریخ عضویت: پنج شنبه 4 شهریور 1389, 9:14 pm
سپاس‌های ارسالی: 3021 بار
سپاس‌های دریافتی: 5504 بار

Re: گاوچران لال

پست توسط shafagh » جمعه 24 خرداد 1398, 2:17 am

با سلام و عرض معذرت

آيا ان رزمنده اي كه نقش چوپان لال را داشت عربي هم بلد بود؟ چون بالاخره كسي كه لال است فقط نمي تواند حرف بزند ولي مي تواند سخن طرف مقابل را بفهمد مگر اينكه كر و لال باشد. و اگر او عربي نمي دانست ايا اين مسئله مشكلي در موقع ملاقات اهالي عرب منطقه و يا افراد عراقي از جمله ان افسر عراقي ايجاد نمي كرد و شكي بوجود نمي اورد؟  
 

Major II
Major II
پست: 37
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 107 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » جمعه 24 خرداد 1398, 8:45 pm

🍂
💢 گاوچران لال (4)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

همان مکان را انتخاب کردیم. سه یا چهار روز همان اطراف ماندیم و جلو تر نرفتیم. بچه ها هر روز سر راه افسر کمین می زدند تا زمان و تاخیرات را محاسبه کنند. نباید هیچ مشکلی پیش می آمد.
همان شب دور هم جمع شدیم و برنامه فردا را طراحی کردیم. قرار بر این شد که وقتی افسر عراقی آمد، من و لقی او را مشغول کنیم و گروه دستگیری اقدام کنند. محلی را انتخاب کردیم که پوشیده از درختان گز بود و دارای فشردگی زیادی بود.

همان اول صبح که رسیدیم آتش روشن کردیم و مقداری از فضولات حیوانی را داخل آتش گذاشتیم تا دود زیادی داشته باشد و بتواند ما را پیدا کند.
جایی را آماده کردیم تا نان محلی و شیرگاومیش را گرم کنیم. بچه ها داخل کمین آماده و منتظر افسر عراقی مانده بودند. حدود ساعت ده صبح بود که افسر به همراه یک نفر دیگر سروکله اش پیدا شد.

نفر دومی که همراه افسر آمد سربازی بود که ما را می شناخت. چندین بار آمده و شیر برده بود. نگاهی به او کردم و دیدم خوشبختانه اسلحه همراه ندارد.
ظرفی برای شیر آورده بود که از او گرفتم و با خنده و اشاره دعوتش کردم به خوردن چای. از آن طرف لقی مامور شده بود تا اوضاع را بررسی کند و در صورت مناسب بودن، به بچه ها اشاره کند.
من مشغول دوشیدن شیر برای افسر عراقی بودم و یک چشمم به بچه های دستگیر کننده.
افسر بالای سرم ایستاده بود و نظاره گر دوشیدن گاومیش.
با یک دست پستان گاومیش را می گرفتم و با دست دیگر نوازشش می دادم تا لگد نزند. ولی بحث لگد نبود بلکه این ارشاره و علامتی بود به بچه ها. با دست چپ اشاره ای دادم و یک مرتبه دو نفر پریدند و افسر را گرفتند و دو نفر دیگر هم مرا.

عمدا گذاشتیم تا سرباز همراه فرار کند که ما مجرم نشویم.
حالا نزن کی بزن! شروع کرده بودند به کتک زدن من و لقی. سرباز بد بخت پشت درخت ها ایستاده بود و به حال من که کتک می خوردم گریه می کرد.

افسر عراقی به عربی می گفتم آن بنده خدا لال است رهایش کنید. چه کارش دارید؟ من هم فقط کتک می خوردم و یع یع می کردم و کاری از دستم بر نمی آمد و افسر برایم گریه می کرد.
دستهای مرا به عنوان سارق گاومیش ها بسته بودند و افسر را به عنوان خریدار گاومیش ها کتک می زدند.

ادامه دارد ⏪⏪

کانال حماسه جنوب

@defae_moghadas
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 37
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 107 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » جمعه 24 خرداد 1398, 11:31 pm

shafagh نوشته شده:
جمعه 24 خرداد 1398, 2:17 am
با سلام و عرض معذرت

آيا ان رزمنده اي كه نقش چوپان لال را داشت عربي هم بلد بود؟ چون بالاخره كسي كه لال است فقط نمي تواند حرف بزند ولي مي تواند سخن طرف مقابل را بفهمد مگر اينكه كر و لال باشد. و اگر او عربي نمي دانست ايا اين مسئله مشكلي در موقع ملاقات اهالي عرب منطقه و يا افراد عراقي از جمله ان افسر عراقي ايجاد نمي كرد و شكي بوجود نمي اورد؟  
 

عرض شود که
سلام
معمولا کری و لالی با هم هستن.
زبان اشاره هم که بین المللیه ☺️
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 37
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 107 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » دو شنبه 27 خرداد 1398, 6:56 am

🍂
💢 #گاوچران_لال(5)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

ما را به طرف محل ماشین حرکت دادند. با رفتن ما سرباز هم بدو بدو به طرف پاسگاه فرار کرد تا خبر دستگیری افسر را توسط اهالی رفیع خبر دهد. سرباز به هیچ وجه نمی دانست که این ها همه نیروی نظامی هستند.
به ماشین رسیدیم و سوار شدیم. سوار بر وانت تویوتای سفید رنگ به طرف هویزه حرکت کردیم. خودم را به بیهوشی زده بودم تا عکس العمل افسر عراقی را ببینم.

سرم را روی زانو گذاشته بود و به عربی برایم نجوا می کرد.
به دژبانی سر راه رسیدیم. من و افسرعراقی، کف وانت نشسته بودیم و چهار نفر مسلح بالای سرمان. دژبان با دیدن ما عقب وانت عصبانی شد و گفت بگذار دونفر را خودم بکشم.
دلم لرزید و با خودم گفتم نکند شلیک کند که افراد جلو گیری کردند و همه چیز به خیر گذشت.

از بس کتک خورده بودم تمام اعضای بدنم درد می کرد. بالاخره به مقر رسیدیم و روی چشمان افسر را بستند و مرا آزاد کردند.
تا یک هفته بدنم درد داشت. بچه ها دورم را گرفته بودند و با شوخی و خنده تا چند روز سوژه شده بودم.

چند روزی داخل مقر استراحت کردم بدون اینکه تغیراتی در و ضع ظاهری خود بدهم همان لال بازی را انجام می دادم و بعد از گذشت ده روز با صورت کبود و زیر چشمانی سیاه از آثار مشت و لگدهای برادران خودی، به همراه لقی به دنبال گاومیش ها رفتیم ولی دیگر نزدیک پاسگاه آفتابی نشدیم و از فاصله دو کیلومتری نظاره گر اوضاع بودیم.

تا اینکه یک روز صبح درحالی که چای درست کرده و مشغول صبحانه خوردن بودیم صدای پای چند نفر به گوشم رسید. سریع آماده فرار شدیم که با صدای نترسید نترسید به زبان عربی ما آمدیم ما آمدیم، ایستادیم. نگاه که کردیم همان سرباز عراقی به همراه دو نفر سرباز دیگر با یک ظرف برای بردن شیر آمدند. وقتی مرا با صورت کبود و آن حال و روز دیدند شروع به آه و فغان کردند.

در حالی که سوال می کردن که آنها کی بودند؟ افسر را کجا بردند؟ من هم با اشاره و لال بازی و با کمک لقی که به آنها تفهیم می کرد، فهماندیم که مردم شخصی بودند و نیروهای دولتی نبودن و افسر را لب مرز آزاد کردند. بروید سراغش ببینید کجاست؟

ولی واقعاً خبری از افسر نداشتم.

خبر افسر را خودم هم نمی دانستم. چون تحویل ما نبود و ما هم دخالت نمی کردیم. آن روز آمده بودند برای کسب خبری از افسرشان و به ما اطمینان پیدا کرده بودند که نظامی نیستیم. چرا که هیچ نشانه ای از نظامی بودن را نداشتیم.

موهای سرم آنقدر ژولیده و کثیف شده بود که هر کس مرا می دید دلش به حالم می سوخت و آب و نانی اگر داشت به من می داد.

نزدیک به دوماه بود که مرخصی نرفته بودم. سرگرم کار بودم و فکر مرخصی هم نبودم. ولی عروسی برادرم نزدیک بود و خیلی دوست داشتم در جشن عروسی برادرم باشم. از این طرفی با رفتن من کار داخل جنگل تعطیل می شد. قید عروسی را با یک مرخصی 24 ساعته زدم و برگشتم .

به اهواز که رسیدم مواظب بودم کسی از اهالی و آشنایان مرا نبیند. چون دیگر همه مرا به عنوان چوپان شیخ می شناختند. از سردی هوا استفاده کردم و یک کلاه صورت پوش سر کرده و از سه راه خرمشهر به هویزه و از آنجا به مقر رفتم.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 37
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 107 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » دو شنبه 27 خرداد 1398, 6:58 am

🍂

💢 گاوچران لال (6)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

فردای آن روز من و لقی به همراه پاپهن سوار وانت سفید رنگ عباس مزرعه شدیم تا به محل گاو میش ها برویم. در بین راه دو نفر از چوپانهای همان محل هم با ما همراه شدند و به محض سوار شدن شروع به اذیت کردنم کردند و به زبان عربی مرا دیوانه خطاب می کردند و موهای مرا می گرفتند و می کشیدند. طوری شد که با مشت به سقف ماشین کوبیدم و به مزرعه فهماندم که این ها اذیتم می کنند.

وقتی پیاده شدیم جنایه بزرگی (چوبدستی) دستم بود و آنرا محکم به کمر یکی از آنها زدم و فرار کردم. آنها هم به دنبال من می دویدند
در همین حین از خمپارهای عراقی که در هور فرود می آمدند هم در امان نبودیم.

(گاهی با همین آتش بازی ها، حسابی ماهی و مرغابی می گرفتیم).

در حالی که می دویدم گلوله ای شلیک شد و در همان نزدیکی ها فرود آمد. به محل اصابت گلوله رفتیم تا ببینیم چه خبر است که دیدیم یکی از گاومیش ها ترکش خورده و در حال دست و پا زدن است. لقی با خنجری که سر کمرش بود سرش را برید و مشغول کندن پوست گاومیش شد.

برای جلب اعتماد عراقی ها به طرف پاسگاه آنها دویدم و با اشاره به آنها فهماندم که بیایند و گوشت ببرند.

فورا دو نفر که حالا مرا خوب می شناختند به همراهم آمدند و به محل مورد نظر رسیدند. همزمان بچه های اطلاعات عملیات هم سروکله شان پیدا شد و با طرح دوستی، کلی اطلاعات از آنها، بدون اینکه متوجه باشند گرفتند.

بالاخره روزها پشت سر هم می گذشت و کارها هم خوب پیش می رفت تا زمانی که کارهای لازم در زمینه کسب اخبار و بررسی منطقه و تهیه گزارشات لازم تمام شد و نوبت به رفتن نیروها به داخل مواضع دشمن جهت کسب اطلاع از وضعیت نیروها و مواضع و استحکامات آنها رسید.

ماموریت ما تمام شده بود و باید ماموریت جدیدی به من می دادند. خیلی دلم می خواست همراه بچه ها به داخل مواضع دشمن بروم و آنجا را ببینم.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 37
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 107 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » دو شنبه 27 خرداد 1398, 11:34 am

🍂

💢 گاوچران لال (7)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

ماموریت ما تمام شده بود و حالا باید ماموریت جدیدی به من می دادند. خیلی دلم می خواست همراه بچه ها داخل مواضع دشمن را ببینم.
بعد از کمی دست دست کردن ، به طرف شهبازی رفتم و گفتم آقا از من راضی هستی؟ گفت بله .
گفتم یک خواهش از تو دارم که مرا با بچه ها به داخل موضع دشمن بفرستی!

گفت تو زبان عربی بلد نیستی و گیر می افتی. هرچه اصرار کردم قبول نکرد و مجبور شدم کوتاه بیایم. به سنگرم رفتم و کمی فکر کردم و از تصمیم خودم منصرف شدم . پیش خودم گفتم بهتر است گوش به فرمان ایشون باشم ، هر چه باشد آنها بهتر از من می دانند.

برگشتم پیش آقای شهبازی و گفتم هرچی دستور بدهید به چشم انجام می دهم.
لبخندی زد و گفت خودت را برای عملیات آماده کن.

از خبر عملیات خیلی ذوق کردم و دل تو دلم نبود. از این خبر حس پرواز به خود گرفته بودم. خصوصاً اینکه توانسته بودم کاری هر چند کوچک برای اطلاعات آن بکنم.

فردای آن روز و بعد از صرف صبحانه به داخل سنگر رفتم تا نقشه محوطه پاسگاه پشت جنگل سعیدیه و مناطق اطراف آن را رسم کنم که صدای "یا الله، برادر کجایی"، شهید عوضعلی مرادی بلند شد. به رسم ادب به استقبالش رفتم.
وارد که شد با بدنی خسته و لباسی گل آلود و بوی لجن ولی همراه با لبخند و چهره بشاش همدیگر را در بغل کرده و با هم احوال پرسی گرمی کردیم و مقدمات حمام و شستشوی لباس هایش را فراهم نمودم.

در این فاصله تا از حمام برگردد صبحانه خوبی برایش ردیف کردم. وارد سنگر شد و لباس هایش را روی سیم تلفن پهن کرد. پای صبحانه نشست و شروع به صحبت کردیم. هرچی از او می پرسیدم کجا بودی، چیزی نمی گفت. کمی ناراحت شدم و به او گفتم چرا چیزی نمی گویی؟ گفت حفظ اسرار است، نپرس. قبول کرده و صحبت را عوض کردم تا ناراحت نشود.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”