صفحه 1 از 1

استاد روح الله خالقي، آهنگساز ...

ارسال شده: چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۵, ۱۲:۵۴ ب.ظ
توسط آرمان
در سال 1285موقعی كه پدرم میرزا عبد الله خان در كرمان منشی فرمانفرما؛ والی ایالت بود به دنیا آمدم. هنوز چند ماهی از تولدم نگذشته بود كه ماموریت پدرم به سرآمد و با اوبه تهران مراجعت كردیم.

سالهای اولیه دوران كودكی را درست به خاطر ندارم ولی از سن پنج، شش سالگی را خوب به یاد می آورم كه در همان خانه با مادر، خواهرو برادر بزرگترم زندگی می كردیم و در همین هنگام بود كه مرا هم مانند خواهرم (مخلوقه) و برادرم (كریم) به مدرسه آمریكایی فرستادند.

پدرم اغلب اوقات در مسافرت بود ولی هر وقت به تهران میی آمد، مجلس انسی با چند تن ازدوستان خود داشت كه همگی اهل ذوق وموسیقی بودند؛ به طوری كه خود میگفت مدتی نزد آقا رضاخان داماد میرزا حسینقلی و زمانی پیش خود میرزا و چندی هم در كلاس درویش خان ساز زده است. پدرم ذوق فلاحت بسیارداشت وبه همین دلیل به راهنمایی میرزاغلامرضای شیرازی كه ما او را (عمو جان) صدا میكردیم، باغ بزرگی بیرون دروازه قزوین خرید و ما به آنجا انتقال یافتیم. تقریباً ازهمان موقع بود كه من به تصنیف های عارف علاقه مند شدم وآن را در كتابچه ای نوشته بودم وازبس كه آن را خواندم همه را از برشدم.

بعد ازچندی پدرم به مسافرت رفت و بعدازآنكه مدت دو سال ازسفرش گذشت ماراهم به شیراز خواست. رفتن ما به شیراز مدت بیست روز به طول انجامید وبا وجود اینكه من بعد از آن سفر شهرهای زیادی را طی نمودم؛ ولی هیچ شهری به اندازه شیراز برایم جالب و دیدنی نبود. بهترین تفریح و بازی من اسب سواری بود. در آن دوره از روزگار دفتر پدرم در ارك دولتی بود. بعضی از روزها از سر راه مدرسه به آنجا میرفتم واز پدرم خط میگرفتم و مشق مینوشتم. یك روز فراشباشی بیچاره ای را كه تقصیری برگردن داشت آورد و روی گلیم پاره ای خوابانید وپایش رابه فلك بست و فراشهای دیگرپای اورابا همان تركه ی آب خورده زدند.

مقصر فریاد میزد : غلط كردم به جان حضرت والا دیگه از این كارها نمیكنم. تو را به خدا بگوئید مرا ببخشند.

از پدرم پرسیدم : تا كی او را میزنند؟

پدرم پاسخ داد : بروخودت را بینداز جلوی پای حضرت اقدس.

گفتم : میترسم بگویند مرا هم بزنند.

گفت : توبچه ای شاید دلش بسوزد و از تقصیراو بگذرد. من هم فوراً خود را جلوی پای او انداختم.

گفت : روح الله چه میخواهی؟

گفتم : قربان لطفاً او را ببخشائید.

چند لحظه ای صبر كرد و به پدرم گفت كه به این مردیكه بگو دیگر از این غلطا نكند.

پدرم هم فوراً گفت : حتماً قربان؛ قول میدهد.

هنوز تابستان1300 به پایان نرسیده بود كه به تهران برگشتیم. دختر عمه ای داشتم كه شوهرش كمانچه خوب می زد و او زیاد به منزل ما می آمد. وقتی كه او كمانچه میزد من در گوشه اطاق مینشستم وخیره به انگشتان میرزا رحیم خان كمانچه كش می شدم. درواقع این كمانچه كش ازاولین مربیان موسیقی من بوده است.

یك روز بر حسب دعوت پدرم میرزارحیم كمانچه كش به باغ ما آمد. وقتی مجلس تمام شد پدرم به میرزارحیم خان گفت: روح الله خیلی به موسیقی علاقه مند است، خوب است حال درس ساز را از شما بیاموزد ومدتی را نزد او تعلیم گرفتم. روزی ازسید علی خان، دایی نور علی برومند پرسیدم، بهترین استاد ویلن كیست كه من از هنرش كسب فیض كنم؟ گفت: اگر حقیقت را بخواهی كار باید به شیوه صحیح علمی باشد، من علینقی خان وزیری را به شما پیشنهاد می كنم كه باید در روزهای آتی مدرسه اش دایر شود. هرگاه مدرسه اش افتتاح شد نزد او برو و وقتت را تلف نكن. من هم با این وعده به انتظار باز گشایی مدرسه وزیری روز شماری میكردم.

ادامه دارد.................................منبع: [External Link Removed for Guests]

ارسال شده: چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۵, ۳:۰۵ ب.ظ
توسط Kingman_62
دوستان لطفا براي يک موضوع چند تا پست بوجود نياريد

ارسال شده: چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۵, ۳:۱۲ ب.ظ
توسط Kingman_62
من مطالب را به يک پست واحد متقل کردم


در اوایل زمستان 1302روزی آگهی افتتاح مدرسه عالی موسیقی را در روزنامه خواندم و بی درنگ برای اسم نویسی به كوچه آقا قاسم شیروانی واقع در خیابان نادری رفتم. علی نقی خان در اطاق، پشت میز نشسته بود.

كلنل كه ازنوشتن نامم در دفتر فارق شده بود سر بلند كرد و گفت : "نت میدانید؟ "

گفتم : "خیر."

پرسید : "به چه سازی علاقه مند هستید؟"

گفتم : "ویلن."

گفت : "من این كتاب را برای تار نوشته ام ولی چون قواعد خط موسیقی نیز در آن بیان شده است بكار شما میآید یك هفته دیگر به مدرسه- واقع درخیابان منوچهری - مراجعه كنید."

برخواستم و بیرون آمدم و روزی كه وعده داده بودند درمدرسه حاضر شدم. عده شاگردان در حدود 100 تن میشد كه همه ما را به كلاسهای مختلف تقسیم كردند. من از سایر شاگردان كوچكتر بودم، در میان آنها مردان چهل ساله هم دیده میشد.

سلیمان خان كه قبلاً شاگرد علی اكبر خان بود آمد شاگردان را حاضر غایب كرد و رفت. بعد كلنل وارد شد و پس از آنكه مقدمه ای را گفت، شروع به درس گفتن كرد و نت را به ما یاد داد و پس از آن پشت ارگ نشست و صداها را نواخت و ما خواندیم. چند جلسه به همین ترتیب گذشت ولی كلنل از كسی درس نپرسید.

یك روز گفت: "حال میخواهم ببینم در این مدت چه مقدار یاد گرفته اید."

عده بسیاركمی درس را درست جواب دادند. نوبت به من رسید و خوب خواندم. سری به رضایت تكان داد و نامم را پرسید.

یك ماه گذشت و ناظم به كلاس آمد و تذكر داد كه دفعه بعد برای پرداخت شهریه ماه آتیه به دفتر مدرسه مراجعه كنید. روز دیگر وقتی به مدرسه رفتم چند تن بیشتر نیامده بودند. عده ای در حدود 20 تن باقی ماندند كه همه ما را در یك كلاس جای دادند. وزیری با یك یك ما جداگانه كار میكرد ولی چون این ترتیب خیلی وقت میگرفت ابوالحسن را به باز پس گرفتن درس ما مامور كرد.

بعد از تعطیلات ایام عید 1303 وقتی برای درس به مدرسه موسیقی رفتیم ما را به اطاق بزرگی راهنمایی كردند. شاگردان در اطراف اطاق نشسته و خدمتگزاران چای و شیرینی آوردند. بعداز اظهار تبریك؛ كلنل ویلن را از جعبه در آورد و سلیمان سپانلو تار را برداشت، ابوالحسن صدیقی هم ساز خود را كوك كرد وسه تایی با هم چند قطعه را نواختند. بعد از خاتمه اركستر، سپانلو تار را به كلنل داد واز استاد خواهش كرد به جای عیدی برای شاگردان به تنهایی ساز بزند.

وزیری كه تا آن وقت ایستاده بوده نشست و تار را به دست گرفت و نواخت. وقتی تار را زمین گذارد مانند مردم حیرت زده با تعجب و تحسین به او مینگریستیم و اورا تشویق مینمودیم. هنگامی كه استاد برخاست و گفت که این درس امروز ما بود. یكییكی نزد او رفتیم و بردست و صورتش بوسه های تشكر زدیم.

كلنل گفت: "سپانلو، معروفی، سنجری، صدیقی وصبا اینجا باشند،"

فهمیدیم یعنی سایرین بروند. وقتی وارد حیاط شدیم با یكدیگر صحبت كردیم واز آنچه امروز شنیده بودیم اظهار تعجب و مسرت نمودیم. گفتگوی ما زیاد طول كشید، صبا وسنجری ومعروفی هم از سالن بیرون آمدند. دور آنها حلقه زدیم كه ببینیم استاد چه گفته است. اظهار داشتند كه آنها برای شركت در اركستر دعوت شده اند. همه با خود گفتیم ای كاش ما هم آنجا بودیم.

موسی معروفی كه از همه مسن تر بود گفت: عجله نكنید، با كوشش و كار نوبت به شما هم خواهد رسید. جلسه نوروزی ما با این خوبی وخوشی به پایان رسید. فردا صبح مطابق معمول به مدرسه آمریكایی رفتم. موسیقی را كه تا آن زمان در درجه دوم اهمیت میدادم بر درسهای مدرسه ترجیح دادم. معلمین مدرسه به تغییر حالت من پی برده بودند زیرا دیگر توجه سابق را به درس ومدرسه نداشتم. اما عاشق كه عاقل نیست.

بهار گذشت و امتحانات مدرسه تمام شد و من هم قبول شدم. سه ماه تعطیلی داشتم وسخت به كارپرداختم. روزی استاد گفت وقت آزمایش فرا رسیده است هركس از عهده بر آید در اركستر پذیرفته میشود. امتحان من خوب شد و وارد اركستر شدم. من هم ویلن دوم میزدم.



اواخر سال 1303 بود كه با دوتن ازشاگردان مدرسه موسيقی، مصطفی اديب و پرويز ايرانپور روزی نشسته بوديم و قرار گذاشتيم كه ازاول سال نو همه كارها را كنار بگذاريم وفقط به موسيقی بپردازيم. پدرم ازاين موضوع اطلاع نداشت و من بدون اجازه به اتفاق پرويز و مصطفی به جای اينكه به مدرسه آمريكايی برويم صبح زود به مدرسه موسيقی رفتيم.

درآن وقت صبح معمولاً كسی به مدرسه موسيقی نمیآمد. وقتی مستخدم درمدرسه را بازكرد و ما را ديد تعجب كرد و وارد اطاق شديم. كلنل را ديديم كه پشت پيانونشسته بود. سايه مارا كه ديد سربرگردانيد و گفت: بچه ها كجا بوديد؟ چطور صبح به اين زودی آمديد؟ جريان را برای كلنل تعريف كرديم و اوهم با نظرما مخالفتی نكرد.

با اين كه پدرم دوشنبه شب به كلوپ موزيكال می آمد ولی از ترك تحصيل من خبر نداشت. يك شب وقتی واردسالن مدرسه شدم او را ديدم كه نزد كلنل نشسته وبا هم صحبت میكردند. وزيری وقتی مرا ديد صدايم كرد و گفت:

"پدرت می گويد من تو را گول زده ام و از تحصيل بازداشته ام؟"

گفتم: "چنين نيست. من به اختيارخود به اين كار روی آورده ام."

پدرم با خشونت گفت: "ولی بی اجازه من؟ من از اين موضوع اطلاع نداشتم وصلاح نمیدانم؛ كلنل حق ندارد تورا به مدرسه اش راه بدهد."

نصيحت پدر به من كار ساز نبود. شايد اگر مادرم بود ميان ما دو نفر را میگرفت ولی او چند ماه پيش درگذشته بود. روزی كه برای اولين باردر سن 19 سالگی دارای شغلی در موسيقی شدم او نامه ای را كه از اركان حزب كل قشون رسيده بود به پدرم نشان داد. به اوگفتم ملاحظه كرديد كه من نمیخواستم مطرب شوم و رضايت خاطری يافت و گفت: معلمی شغل با افتخاری است ولی از شغل طبابت و مهندسی بيشتر میتوان استفاده كرد و او هنوز هم به عقيده خود باقی بود.

اوائل تابستان 1308 بود كه مدرسه تعطيل شد و فرستی مناسب برای كار داشتيم. روزی به قصد گردش به اوين رفتم . مشهدی علی اكبر كه در ايام كودكی باغبان ما بود روی تختی جلوی قهوه خانه نشسته بود، تا مرا ديد ازجا برخاست و با من روبوسی كرد واز داستانهای گذشته ياد كرديم. من به دليل هوای خوب و باغی كه درآن جا وجود داشت آن محل را برای سكونت خود برگزيدم. روزی دوستانم منوچهری و وارسته به سراغم آمده بودند و برنامه ای را كه نوشته بودم به آنها نشان دادم. آنها برنامه را ديدند وخنديدند گفتند كه :

"حيف از اين همه همت نيست. مگر تو نمیخواهی برای تكميل اين هنر به اروپا بروی؟"

گفتم: "هر چه كه شد فايده اي برای من نداشت. گفتند: درست گوش كن. دو سال است كه وزارت معارف هر ساله يكصد محصل به اروپا میفرستند. خود را آماده امتحان كن . گفتم برای موسيقی كه قبول نمیكنند؟"

گفتند: "رشته ادبيات را انتخاب كن وقتی موفق شدی به اروپا بروی میتوانی رشته ات را به موسيقی تبديل كنی."

ايام تابستان بود ومن تمام وقت را درس میخواندم. مدرسه آغاز شد و به شهر آمدم. امتحان نزديك بود وكاملاً آماده امتحان شدم.ناگهان خبر دادند كه تمام شركت كنندگان بايد ديپلمه باشند. بنابراين نزد حسن ذوقی نائب رئيس دارالفنون رفتم. صحبت بسيار كردند واجازه دادند كه كلاس چهارم متوسط را امتحان دهم وبه كلاس پنجم بروم. برای اداره زندگی با حسين سنجری هم منزل شدم و كلاسی با شركت هم باز كرديم و من ويلن واو تار درس میداد.

روزی ذوقی مرا فراخواندوگفت درسهايت خوب شده اگر بخواهی میتوانی كلاس پنجم وششم را با هم امتحان بدهی وديپلمه شوی ومن هم همين كارراكردم ولی ناگهان خبر بد ديگری رسيد. گفتند كه بايد ليسانس داشته باشی!! بنابراين به دارالمعلمين عالی رفتم ودررشته فلسفه وادبيات در سال 1313 ليسانس گرفتم.

در دوسال آخر تحصيلم بود كه شهرداری تهران كافه بلديه را تاسيس كرد و برای آن، احتياج به يك دسته اركستر داشت. پيشنهاد قبول كاررابه من كردند ومن هم با چند تن ازدوستان و شاگردان مدرسه موسيقی به كار پرداختيم و تشكيل اين اركستر را ازفعاليت شبانه روزی استادمان دانستيم و كلنل را سرمشق خودقرارداديم. ازآهنگهايی كه نواخته شد و درآن موقع ساختيم میتوانم از رنگارنگ شماره يك در دستگاه اصفهان نام ببرم. آهنگ ديگر از آن ايام به نام خاطرات گذشته میباشد.

دوره درس و تحصيل به پايان رسيد. حالا نوبت رفتن به اروپا است اما از بخت بد من اعزام دانشجو به اروپا ممنوع شد و تمام اين پنج سال زحمت و كناره گيری از موسيقی بی نتيجه ماند. در آن موقع تكليف معلوم بود. بايد لباس سربازی بر تن كرد وخدمت وظيفه را انجام میدادم. تابستان گذشت و اول مهر بود كه با هم دوره های خودم به اداره نظام وظيفه رفتم.

ارسال شده: چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۵, ۴:۰۱ ب.ظ
توسط آرمان
ممنون کينگ من جان...
معذرت مي خوام به خاطر مشکلي که پيش اومده بود.