صفحه 1 از 1

شادسازی بیمارگونه

ارسال شده: شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۵۱ ق.ظ
توسط Dr.Akhavan
   




نویسنده : دکتر دانش فروغی- روانشناس بالینی

از کودکی به ما آموخته اند که چگونه با مردم مماشات کنیم. اگر کسی از ما تقاضائی کرد حتی الامکان آن را به انجام برسانیم. انسان خوب یعنی کسی که همیشه به مردم نیکی می کند و پاسخ رفتار زشت را با سکوت می دهد. شاد کردن قلب مردم عبادت است و ابراز مهر به آنان راه رستگاری است. مردمی که از کودکی پذیرش رفتار زشت را با بردباری آموخته اند، تردیدی نیست که در برابر لافزنان و ریا کاران، با همه آزردگی ،مُهر سکوت بر لب می گذارند.


در میان همه ی بیماری های دردآفرین جسمانی وروانی که آدمی را به فرسایش روزانه وا می دارد و زنده ماندن و زندگی کردن را در بستر گمگشتگی ودر اندیشه های توانسوز دشوار می سازد فقط یک بیماری است که آدمی را به دریوزگی ورزیدن از دیگران می کشاند. و آن بیماری، «شادسازی بیمار گونه» مردم است. بیمار صبح از خواب بر می خیزد و در این اندیشه است که نیاز دیگران را از چه راهی برآورده نماید؟ او به همه پیشنهاد همکاری می دهد. هر کسی دردی دارداز او کمک می طلبد. دیگران او را همراه همیشگی می  شناسند که به آنها خدمات بدون پاداش ارزانی می دارد. فرزند آنان را به دبستان می برد، آنها را از فرودگاه به منزل می رساند، در غیبت گوئی ها به سود کسی که حضور دارد شرکت می کند. او عقیده و افکار خود را برای جلب توجه دیگری، به سادگی تغییر می دهد، تا همه او را دوست بدارند و به ستایش از رفتار او بنشینند.


چنین فردی اگر جوان است، در رابطه با جوان دیگرحتی اگر میل به دوستی و آمیختگی نداشته باشد، در خود توان «نه» گفتن را نمی  بیند،زیرا بردباری گفتار ناخوشایند را ندارد. Oprah بانوی پربیننده ترین نمایش های تلویزیونی آمریکا، در یکی از نمایش  های تلویزیونی خود عنوان کرد که من با بیماری«خرسند سازی دیگران»سالها مبارزه کردم. او می گوید بسیاری از مردم به بهای تندرستی و شادی خود، روزانه به خرسند سازی دیگران می  پردازند.


فراموش نکنیم که کمک رسانی به مردم و بخشش های بیجا و به پا خاستن برای برفرازی، افتاده از سریر توانائی بیماری نیست. احساس خیر خواهی و دوستی با دیگران واندیشه های بشردوستانه هرگز بیماری نیست ،امّا آنطور که دکتر «بریکر» Braiker آمریکائی عنوان می کند، رفتار بیمار گونه در خرسند سازی دیگران بر سه اساس است:
یکم اینکه این افراد دچار گونه ای وسواس رفتاری هستند و این مرا به یاد بوقلمون صفتان سیاسی می اندازد که امروزه از سفره ولینعمت خود می خورند و در فردای نیستی که خوان گسترده را برچیده می بینند، خود را به محور های قدرت جانشین نزدیک می سازند و به تهنیت گوئی از آنان می نشینند. ما فقط چنین تغییر جهت را در گروه  های سیاستمداران نمی بینیم که گاه در میان آنان نیز افراد شایسته ای رهبری مردم را به عهده گرفته اند. مردم از هر طبقه و دسته ای که هستند گاه به چنین بیماری مبتلا می شوند و رضایت دیگری را با ناخرسندی خود می خرند.


دومین عاملی را که دکتر «بریکر» در ایجاد این بیماری مؤثر می  داند پراکندگی اندیشه است. اندیشه نا درست، آدمی را به گفتار و رفتار نادرست می کشاند...مجسم کنید که سیاستمدار شناخته شده یک کشور ،در حالیکه در کشور او با بیرحمانه ترین روشها، زنان را با برچسب های گوناگون سنگسار می کنند و یا به قطع اندام در کوی و برزن می پردازند، او در حضور مردم جهان، از گفتگوی تمدن ها سخن می راند. او کاملاً آگاه است که این گفتگو را برای رضایت چه کسی انجام می دهد. به همین دلیل، زمانی که آدمی اعتقاد به گفتگو را سر لوحه اندیشه خود به جهانیان معرفی کند و خود ناظر رفتاری باشد که در آن زور و تهدید حکمرانی کند، بین آنچه معتقد است و آنچه رفتار می کند تفاوتی به وجود می آید که او را به احساس گناه شدید وا میدارد.


سیاستمدار لافزن اگر از وجدانی که در روانشناسی از آن گفتگو می  شود برخوردار باشد، همواره در اضطراب و نگرانی به سر می  برد و اگر خواب راحت داشته باشد یا به دلیل بی وجدانی است و یا اینکه آسایش شبانه را از داروساز به عاریت گرفته است. شوربختانه زمانیکه فردی از نظر شخصیتی به بیماری شادی سازی دیگران مبتلی نباشد،ولی اینکار را به سود هدف های شخصی و خوش خدمتی به ارباب و ولینعمت خود انجام دهد، حتی از شاد سازی ارباب لذت نمی برد.


سومین عاملی را که دکتر «بریکر» عنوان می کند این است که «بیمار» با شادسازی دیگران می خواهد از احساس بد اجتناب کند. آنانکه می خواهند همواره در مرکز احساس خوب زندگی کنند، از احساس تلخ و منفی به شدت می هراسند. این است که سیاستمداران لافزن، هنگامیکه در حضور جوانانند، به زبان آنان سخن می  گوید و هنگامیکه با غرب گفتگو می کند آنچنان از آزادی دفاع میکند که آدمی به اینهمه جرأت و شهامت آفرین می گوید. در این قبیل موارد، روانشناسان بیشتر به مکانیسم های دفاعی فرد بیمار توجه می کنند که چگونه کتمان می شوند و بیمار را از احساس تلخ واقعیت به دور نگاه می دارند؛که اگر کسی بداند که گفتار او را مردم جهان می شنوند و می خوانند و رفتار او را با همپیمانانش می بینند و ریا کاری و سالوس را تشخیص می دهند، شاید دست به چنین نمایش تأسف آوری نزند ولی مکانیسم کتمان در روند سیاسی اغلب سیاستمداران جهان، یک راه همیشگی است. غافل از اینکه آنها نمی توانند واقعیت را تغییر دهند، بلکه بالاخره روزی واقعیت آنها را تغییر خواهد داد.


اما نکته ای که من به این سه عامل می افزایم عامل فرهنگی است. از کودکی به ما آموخته اند که چگونه با مردم مماشات کنیم. اگر کسی از ما تقاضائی کرد حتی الامکان آن را به انجام برسانیم. انسان خوب یعنی کسی که همیشه به مردم نیکی می کند و پاسخ رفتار زشت را با سکوت می دهد. شاد کردن قلب مردم عبادت است و ابراز مهر به آنان راه رستگاری است. مردمی که از کودکی پذیرش رفتار زشت را با بردباری آموخته اند، تردیدی نیست که در برابر لافزنان و ریا کاران، با همه آزردگی ،مُهر سکوت بر لب می گذارند.
تفاوت جوامع پویا که ستم ارباب را در رأس هرم قدرت با به خاک انداختن او پاسخ می دهد،در برابر ملتی که نیکی می کند و در دجله می اندازد،و در برابر ستم سیاستمداران لافزن، بردباری به خرج می دهد، این است که یکی آزاد و سربلند زندگی می کند و دیگری سربلندی را در بردباری و تسلیم می پذیردو در این میان چپاولگر بیت المال، در سایه گفتار تهی از معنی که برای زندانی، خطابه آزادی و خوشبختی می خواند، ادامه می یابد. این حتی از نظر سنتی راه مردان نیست.


بیاد می آورم در کتاب «رابطه ای را باید مهم دانست» اثر خوب David Coleman خواندم که از قول «اسکار وایلد» می نویسد:
«مردی که می گوید همه ارزش ها را می ستاید، ارزش به هیچ چیز را نمی داند.» از سوی دیگر، در همین کتاب از یک داستان سرخپوستان سخن می گوید که «...پسری که او را به نام خدای درختان می نامیدند،هنگامی که به سیزده سالگی می رسد نزد پدر بزرگ می رود و به او می گوید: پدر بزرگ من مرد شده ام. پدر بزرگ به اندام او نگاه می کند و می گوید: نه، تو هنوز مرد نشده ای. پسر دوباره از پدر بزرگ می پرسد:چرا مرد نشده ام؟ و پیر مرد پاسخ می  دهد: تو هنوز شکار نکرده ای...شکار را هنوز به خانه نیاورده  ای، و به قبیله تقدیم نکرده ای...وقتی چنین کنی قبیله برایت هورا می کشد. ترا می ستاید و می فهمد که برای قبیله خودت ارزش قائل هستی. ولی تو هنوز در چادر پدرت می خوابی و دست به نیزه نبرده ای تا شکار کنی...برو شخصی بشو، برای خودت کسی باش تا تو را مرد بشناسند...»

و این مرا به یاد سیاستمدارانی می اندازد که در بالاترین مقامهای اجرائی کشور ما، حتی برای یک بار،آنچه را که آرزوی قبیله بزرگ آنان بوده است به زبان نیاورده اند. نطق کردند، ولی به حرف خود معنی ندادند. تردیدی نیست قبیله بزرگ، چنین سیاستمداری را که حتی یکبار برای آنان سینه سپر نکرده است پسرک سیزده ساله ای می شناسد که تا دروازه مردی و مردانگی راه درازی در پیش دارد.

منبع : ايران هالرز