لطايف روان شناختي
ارسال شده: چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۰۱ ق.ظ
لطايف روان شناختي
نويسنده: باگوان اشو راجنيش
مترجم: محسن خاتمي
لطيفه اول
دكتر آلبرناتي جراح مشهور اسكاتلندي بسيار كم حرف بود، ولي روزي همتاي خودش را در يك زن يافت. روزي زني به مطب او آمد و دستش را كه بسيار متورم و باد كرده بود به دكتر نشان داد. مكالمات زير توسط دكتر شروع شد:
- سوخته؟
- ضربه.
- پماد.
روز بعد زن باز هم به مطب مراجعه كرد و مكالمات چنين بود:
- بهتره؟
- بدتر.
- پماد بيشتر.
دو روز بعد زن بار ديگر به مطب مراجعه كرد و اين گفتگوها رد و بدل شد:
- بهتره؟
- خوبه. حق ويزيت؟
- هيچ. عاقلترين زني كه ديدم!
تلگرافي باش. فقط چيزي را بگو كه واقعأ ارزش گفتن داشته باشد. پرسش هاي غير لازم نكن. زمان گران بهاست. فقط چيزهايي خيلي لازم را بپرس. فقط چيزي را بپرس كه در زندگي تو تفاوتي ايجاد مي كند.
هر حركتت را تماشا كن، زيرا همه چيز بازتاب مي كند: طوري كه راه مي روي، طوري كه مي نشيني، طوري كه به مرشد نگاه مي كني، هر حركت كوچك نشانگر است. همه اش زبان است. بدن تو زبان خودش را دارد. گاهي من مي بينم كه شخصي بسيار با نخوت به سوي من مي آيد و واژه هايي كه مصرف مي كند بسيار اديبانه
است. طوري راه مي رود كه پر از نخوت است و اين بسيار صادقتر از كلام اوست. او از اين آگاه نيست. كلامي كه به كار مي برد بسيار محترمانه است و كاذب. كلام او صادق نيست زيرا با بدنش تنظيم نيست. بدن از ذهن كمتر فريبكاراست. تو با دهانت چيزي را مي گويي و چشمانت كاملأ چيز ديگري را مي گويند، داستاني ديگر است و چشمان تو از كلماتت بيشتر صادق هستند.
تو چيزي مي گويي، ولي لحن گفتن تو، بيشتر بيانگر و گوينده است تا واژه هاي تو. مي تواني طوري آري بگويي كه «نه» معني بدهد. مي تواني چنان عاشقانه «نه» بگويي كه «آري» معني دهد.
يادت باشد: كلام آن قدرها مهم نيست.
شنيده ام: مارك تواين عادتأ بسيار بد دهن بود و با اين لحن زنش را خشمگين مي كرد. روزي فكري به سر زنش رسيد: او را با طعمي از داروي خودش شفا بدهد. وقتي كه شوهرش سرگرم مطالعه بود ناگهان بي خبر وارد شد و گفت: «تو چرا اين ته سيگارهاي لعنتي ات را در همه جاي اين خراب شده مي ريزي» ؟
مكثي شد و سپس تواين سرش را بالا كرد و گفت: «عزيزم، شايد كلام را ياد گرفته باشي ولي هرگز لحن را نگرفته اي!»و چيز واقعي همان لحن است.
تقريبأ همه روز اتفاق مي افتد: شخصي «بله» مي گويد، ولي تمام وجودش مي گويد: «نه». كدام را باور كنيم؟ كلام او را يا تمام وجودش را؟ و گاهي درست خلاف اين است. شخصي مي گويد: «نه، باگوان، نه». ولي تمام وجودش مي گويد: «آري». حتي طوري كه نه مي گويد آن قدر عاشقانه است كه «نه» معني نمي دهد، معني منفي ندارد و گاهي مي گويي «بله، خوب، بله» ولي «آري» تو گنگ و مرده است، واقعأ «نه» معني مي دهد.
نمي خواستي «آري» بگويي، تحت فشار چنين مي گويي. بي معني است.
نويسنده: باگوان اشو راجنيش
مترجم: محسن خاتمي
لطيفه اول
دكتر آلبرناتي جراح مشهور اسكاتلندي بسيار كم حرف بود، ولي روزي همتاي خودش را در يك زن يافت. روزي زني به مطب او آمد و دستش را كه بسيار متورم و باد كرده بود به دكتر نشان داد. مكالمات زير توسط دكتر شروع شد:
- سوخته؟
- ضربه.
- پماد.
روز بعد زن باز هم به مطب مراجعه كرد و مكالمات چنين بود:
- بهتره؟
- بدتر.
- پماد بيشتر.
دو روز بعد زن بار ديگر به مطب مراجعه كرد و اين گفتگوها رد و بدل شد:
- بهتره؟
- خوبه. حق ويزيت؟
- هيچ. عاقلترين زني كه ديدم!
تلگرافي باش. فقط چيزي را بگو كه واقعأ ارزش گفتن داشته باشد. پرسش هاي غير لازم نكن. زمان گران بهاست. فقط چيزهايي خيلي لازم را بپرس. فقط چيزي را بپرس كه در زندگي تو تفاوتي ايجاد مي كند.
هر حركتت را تماشا كن، زيرا همه چيز بازتاب مي كند: طوري كه راه مي روي، طوري كه مي نشيني، طوري كه به مرشد نگاه مي كني، هر حركت كوچك نشانگر است. همه اش زبان است. بدن تو زبان خودش را دارد. گاهي من مي بينم كه شخصي بسيار با نخوت به سوي من مي آيد و واژه هايي كه مصرف مي كند بسيار اديبانه
است. طوري راه مي رود كه پر از نخوت است و اين بسيار صادقتر از كلام اوست. او از اين آگاه نيست. كلامي كه به كار مي برد بسيار محترمانه است و كاذب. كلام او صادق نيست زيرا با بدنش تنظيم نيست. بدن از ذهن كمتر فريبكاراست. تو با دهانت چيزي را مي گويي و چشمانت كاملأ چيز ديگري را مي گويند، داستاني ديگر است و چشمان تو از كلماتت بيشتر صادق هستند.
تو چيزي مي گويي، ولي لحن گفتن تو، بيشتر بيانگر و گوينده است تا واژه هاي تو. مي تواني طوري آري بگويي كه «نه» معني بدهد. مي تواني چنان عاشقانه «نه» بگويي كه «آري» معني دهد.
يادت باشد: كلام آن قدرها مهم نيست.
شنيده ام: مارك تواين عادتأ بسيار بد دهن بود و با اين لحن زنش را خشمگين مي كرد. روزي فكري به سر زنش رسيد: او را با طعمي از داروي خودش شفا بدهد. وقتي كه شوهرش سرگرم مطالعه بود ناگهان بي خبر وارد شد و گفت: «تو چرا اين ته سيگارهاي لعنتي ات را در همه جاي اين خراب شده مي ريزي» ؟
مكثي شد و سپس تواين سرش را بالا كرد و گفت: «عزيزم، شايد كلام را ياد گرفته باشي ولي هرگز لحن را نگرفته اي!»و چيز واقعي همان لحن است.
تقريبأ همه روز اتفاق مي افتد: شخصي «بله» مي گويد، ولي تمام وجودش مي گويد: «نه». كدام را باور كنيم؟ كلام او را يا تمام وجودش را؟ و گاهي درست خلاف اين است. شخصي مي گويد: «نه، باگوان، نه». ولي تمام وجودش مي گويد: «آري». حتي طوري كه نه مي گويد آن قدر عاشقانه است كه «نه» معني نمي دهد، معني منفي ندارد و گاهي مي گويي «بله، خوب، بله» ولي «آري» تو گنگ و مرده است، واقعأ «نه» معني مي دهد.
نمي خواستي «آري» بگويي، تحت فشار چنين مي گويي. بي معني است.