به عشق باید بال و پر داد
ارسال شده: شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷, ۹:۲۷ ب.ظ
به عشق باید بال و پر داد
روزگاری ، دختری تنها در جنگل زندگی می کرد که در نهایت درماندگی به دنبال عشق بود.روزی در حالی که در جنگل قدم می زد، دو پرنده آوازه خوان نیمه جان را پیدا کرد که از گرسنگی به شدت ضعیف شده و در حال مرگ بودند. دخترک ، پرنده ها را به خانه اش برد و آنها را داخل قفسی بزرگ قرار داد.سپس با عشق و محبت برایشان دانه و آب ریخت و پرندگان از طریق دانه خوردن روز به روز قوی تر شدند. آنها به جبران محبت دخترک ، هر روز صبح آوازی فوق العاده و گوش نواز سر می دادند و روز او را شاد می کردند. دخترک نیز روز به روز علاقه ی بیشتری به پرندگان پیدا می کرد و به وجود آنها وابسته می شد.او هرگز نمی توانست دوری آنها را تحمل کند و می خواست تا ابد ، صدای آوازهای آن دو ، گوش های او را نوازش دهد.
روزی دخترک پس از دانه ریختن داخل قفس پرنده ها ، فراموش کرد در قفس را ببندد. پرنده ی بزرگ تر و قوی تر نیز از فرصت استفاده کرد و از قفس گریخت.در حالی که پرنده بالای سر دخترک پرواز می کرد ، دخترک با نگرانی او را نگاه می کرد و دل توی دلش نبود.دخترک از اندیشه ی فرار پرنده و از دست دادن همیشگی آن ، آنچنان نگران و وحشت زده بود که وقتی پرنده دوبازه به او نزدیک شد، دخترک با تمام قدرت خود بالا پرید و آن را داخل مشت خود گرفت. او از ترس از دست دادن پرنده ، محکم او را در دست گرفته بود و در همان حال از بدست آوردن دوباره ی آن قلبش از خوشحالی می تپید. ولی ناگهان احساس کرد که پرنده ی داخل دستش ، حرکت نمی کند.در کمال تعجب مشت خود را باز کرد و متوجه شد که پرنده به علت فشار بیش از حد دست او مرده است. عشق مفرط او به آن پرنده، باعث مرگ او شده بود.
در همان حال دخترک متوجه شد که پرنده ی دیگر دیوانه بار داخل قفس پر و بال می زند و می خواهد از داخل قفس آزاد شود. دخترک که از فرط غم و اندوه بابت از دست دادن پرنده ی دیگر ، دیوانه شده بود ، فورا به سراغ قفس رفت و در آن را باز کرد تا پرنده ی اسیر به هر کجا که می خواهد پرواز کند.او دیگر نگران از دست دادن او نبود. فقط می خواست پرنده ی بازمانده خوشحال شود. خوشحالی و رضایت پرنده برایش از هر چیز دیگری مهم تر و با ارزش تر بود.
پرنده پس از آزاد شدن از قفس ، ابتدا کمی در هوا پرواز کرد و بعد ناگهان به دخترک نزدیک و نزدیک تر شد.سپس به آرامی روی شانه های دخترک نشست. او برگشته بود و شیرین ترین آواز خود را سر داده بود. شیرین ترین آوازی که تا به حال دخترک شنیده بود. دخترک درس ارزشمندی از آن گرفت.
آری، سریع ترین شیوه برای از دست دادن عشق آن است که بیش از حد آنرا محکم نگه دارید و در جهت حفظ کردنش خود را به آب و آتش بزنید.در حالی که بهترین شیوه برای حفظ عشق ، بال و پر دادن به آن ست.
روزگاری ، دختری تنها در جنگل زندگی می کرد که در نهایت درماندگی به دنبال عشق بود.روزی در حالی که در جنگل قدم می زد، دو پرنده آوازه خوان نیمه جان را پیدا کرد که از گرسنگی به شدت ضعیف شده و در حال مرگ بودند. دخترک ، پرنده ها را به خانه اش برد و آنها را داخل قفسی بزرگ قرار داد.سپس با عشق و محبت برایشان دانه و آب ریخت و پرندگان از طریق دانه خوردن روز به روز قوی تر شدند. آنها به جبران محبت دخترک ، هر روز صبح آوازی فوق العاده و گوش نواز سر می دادند و روز او را شاد می کردند. دخترک نیز روز به روز علاقه ی بیشتری به پرندگان پیدا می کرد و به وجود آنها وابسته می شد.او هرگز نمی توانست دوری آنها را تحمل کند و می خواست تا ابد ، صدای آوازهای آن دو ، گوش های او را نوازش دهد.
روزی دخترک پس از دانه ریختن داخل قفس پرنده ها ، فراموش کرد در قفس را ببندد. پرنده ی بزرگ تر و قوی تر نیز از فرصت استفاده کرد و از قفس گریخت.در حالی که پرنده بالای سر دخترک پرواز می کرد ، دخترک با نگرانی او را نگاه می کرد و دل توی دلش نبود.دخترک از اندیشه ی فرار پرنده و از دست دادن همیشگی آن ، آنچنان نگران و وحشت زده بود که وقتی پرنده دوبازه به او نزدیک شد، دخترک با تمام قدرت خود بالا پرید و آن را داخل مشت خود گرفت. او از ترس از دست دادن پرنده ، محکم او را در دست گرفته بود و در همان حال از بدست آوردن دوباره ی آن قلبش از خوشحالی می تپید. ولی ناگهان احساس کرد که پرنده ی داخل دستش ، حرکت نمی کند.در کمال تعجب مشت خود را باز کرد و متوجه شد که پرنده به علت فشار بیش از حد دست او مرده است. عشق مفرط او به آن پرنده، باعث مرگ او شده بود.
در همان حال دخترک متوجه شد که پرنده ی دیگر دیوانه بار داخل قفس پر و بال می زند و می خواهد از داخل قفس آزاد شود. دخترک که از فرط غم و اندوه بابت از دست دادن پرنده ی دیگر ، دیوانه شده بود ، فورا به سراغ قفس رفت و در آن را باز کرد تا پرنده ی اسیر به هر کجا که می خواهد پرواز کند.او دیگر نگران از دست دادن او نبود. فقط می خواست پرنده ی بازمانده خوشحال شود. خوشحالی و رضایت پرنده برایش از هر چیز دیگری مهم تر و با ارزش تر بود.
پرنده پس از آزاد شدن از قفس ، ابتدا کمی در هوا پرواز کرد و بعد ناگهان به دخترک نزدیک و نزدیک تر شد.سپس به آرامی روی شانه های دخترک نشست. او برگشته بود و شیرین ترین آواز خود را سر داده بود. شیرین ترین آوازی که تا به حال دخترک شنیده بود. دخترک درس ارزشمندی از آن گرفت.
آری، سریع ترین شیوه برای از دست دادن عشق آن است که بیش از حد آنرا محکم نگه دارید و در جهت حفظ کردنش خود را به آب و آتش بزنید.در حالی که بهترین شیوه برای حفظ عشق ، بال و پر دادن به آن ست.