صفحه 1 از 1

پیامد سبکهای دلبستگی بر بیاد آوری و محتوای خوابدیده ها

ارسال شده: جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۸۷, ۱۱:۵۷ ب.ظ
توسط mahshid-banoo
پیامد سبکهای دلبستگی بر بیاد آوری و محتوای خوابدیده ها ،آزمون فرضیه دلبستگی در وهله
Impact of attachment styles on dream recall and dream content a test of the attachment hypothesis REM sleep Patrick McNamara; Jensine Andersen; Jill Clark; Michael Zborowski & Cheryl A. Duffy. European Sleep Research Society, 10 (2001

از انتشار اثر مشهور فرويد با عنوان «تفسير خوابديده‌ها» يعني اثري که در خلال آن فرويد کوشش کرد تا با تفسير محتواي آشکار خوابديده‌ها به محتواي پنهان و ناهشيار آن پي برد، بيش از يک قرن گذشته است. اما به رغم پيشرفتهاي چشمگير پژوهشهاي بين رشته‌اي هنوز هم در تبيين راز و رمز پديده خوابديده‌ها بسياري از مسايل ناگفته باقي مانده‌اند و گروههاي متعددي از پژوهشگران با استفاده از دستاوردهاي رواني ـ زيستي ـ فيزيولوژيکي به تلاش خود براي دستيابي به کنش خوابديده‌ها تداوم بخشيده‌اند.
در پژوهشي که به يافته‌هاي آن در سطور زير اشاره خواهد شد به بررسي پيامد سبکهاي دلبستگي بر بيادآوري و محتواي خوابديده‌ها به منظور بررسي صحت «فرضيه دلبستگي درخواب RFM» پرداخته شده است. اما قبل از ارائه نتايج، مروري بر پژوهشهاي پيشين ضروري مي‌نمايد.
· پژوهشهايي که در قلمرو پستانداران انجام شده‌اند نشان داده‌اند که متغيرهاي مرتبط با دلبستگي بر گستره وسيعي از کنشهاي روان ـ زيست‌شناختي مانند سطوح هورموني، پاسخها به تنيدگي، مدت زمان و شدت صوتي‌سازي، پارامترهاي سلامت و خواب از خردسالي تا بزرگسالي مؤثرند. بررسي رابطه خواب ـ دلبستگي به علت اثر بالنسبه خاص آن جالب است. براي مثال، جدايي يک موش نوزاد يا يک ميمون نوزاد از مراقبش در وهله نااميدي به اختلال در خواب REM منجر مي‌شود. براي تعيين علت اين اختلال به بررسي ساختهاي عصبي ـ آناتوميکي که ميانجي دلبستگي هستند پرداخته و نتيجه گرفته‌اند که لُب سيستمهاي کناري (بخصوص بادامه)، لُب پس سري و مدار مياني کرتکس پيشاني‌اي ـ يعني نواحي‌اي که بالاترين سطوح فعال‌سازي را در خلال خواب REM نيز نشان مي‌دهند ـ براي دلبستگي داراي اهميت اساسي هستند و آسيب‌ديدگي هر يک از آنها به اختلالهاي عمده‌اي در فرايند دلبستگي منجر مي‌شود. بنابراين به نظر مي‌رسد که حدّي از همپوشي بين آناتومي دلبستگي و آناتومي خواب REM وجود دارد.
· بررسي رابطه بين سيستمهاي خاص عصب ـ هورموني با فرايندهاي دلبستگي نيز پژوهشهاي متعددي را به خود اختصاص داده است. به نظر مي‌رسد که هورمونهايي مانند اُکسي توکسين (Oxitoxin) وازوپرسين (Vasopressin) و ارجينين وازوتوسين (Arginine Vasotocin يا AVT) در دلبستگي و ديگر رفتارهاي اجتماعي و جنسي داراي اهميتي بنيادي هستند. ترکيب شيميايي اين سه هورمون فقط از لحاظ يک اسيد آمينه با يکديگر متفاوت است. هر سه هورمون به افزايش رفتارهاي جنسي و اجتماعي در گستره وسيعي از انواع حيواني منجر مي‌شوند. براي مثال، اُکسي توکسين مانند خواب REM فقط در پستانداران وجود دارد. اين هورمون که در هيپوتالاموس ترکيب شده و از راه نوروهيپوفيز آزاد مي‌شود به انقباضهاي رحم در خلال زايمان و ترشح شير در جريان شيردادن منجر مي‌شود. اکسي توکسين داراي يک نقش اساسي در بيان رفتار مادرانه، رفتار جنسي، شکل‌گيري پيوند اجتماعي، حافظه و يادگيري، نظم‌جويي خودکار، تغذيه و خميازه ـ که ارتباط آن با خواب محرز است ـ نيز هست. هر دو هورمون وازوپرسين و اکسي توکسين به افزايش رفتارهاي پيوندجويانه در طيف وسيعي از پستانداران منجر مي‌شوند و تزريق زير پوستي AVT به افراد انساني نيز افزايش خواب REM را در پي دارد. بالاخره بايد گفت که سطوح پرولاکتين و تستوسترون در مراحل خواب تغيير مي‌کنند. براي مثال، سطوح تستوسترون در گذار از NREM به REM در مردان بيشتر است.
به طور خلاصه، فرايندهاي فيزيولوژيکي که رفتارهاي دلبستگي را تنظيم مي‌کنند در تنظيم خواب REM نيز در کارند و مي‌توان خواب REM را داراي چندين کنش مهم فيزيولوِژيکي دانست که يکي از آنها به افزايش يا حمايت از دلبستگي منجر مي‌شود. بي‌ترديد، خواب REM ساختهاي مهم فيزيولوژيکي در خلال شيردهي و رفتارهاي جستجوي مجاورت را فعال مي‌سازد. در بزرگسال نيز فعال‌سازي خواب REM مي‌تواند از راه تحريک جنسي، در شکل‌دهي به رفتارهاي روزانه از راه فعال‌کردن و پردازش تصاوير هيجاني مرتبط با دلبستگي به هنگام بيادآوري آنها و ساختن يک روان بنه دروني از دلبستگي و رفتارهاي جستجوي مجاورت مشارکت داشته باشد.
· در آنچه مربوط به ضابطه اصلي نظريه دلبستگي يعني سازمان يافتگي و تنظيم پيوند عاطفي نزديک يا رفتار دلبستگي بر اساس يک نظام کنترل سيستم عصبي مرکزي است بايد گفت که کودک در حال تحول از نظام دلبستگي خود براي جهت‌دهي به پاسخهاي فيزيولوژيکي در برابر مراقبش سود مي‌جويد و تا وقتي به نظم‌دهي کنشهاي زيست‌شناختي دست نيافته است مادر به منزله يک نوع زمان‌سنج يا نظم‌دهنده عمل مي‌کند. همچنين دلبستگي براي ارگانيزم در حال تحول به منزله يک کنش حمايتي است که به کاهش اضطراب هم منجر مي‌شود.
· در تداوم نظريه بالبي درباره دو مفهوم دلبستگي ايمن و ناايمن، آينس ورث با مطالعه رفتار کودکان بر اساس آزمون موقعيت ناآشنا، کودکان دلبسته ناايمن را به دو الگوي متمايز اجتنابي و دوسوگرا تقسيم کرد و با معرفي سه سبک متمايز دلبستگي، راه را بر پژوهشهاي متعددي گشود. بر مبناي توصيفهاي آينس ورث، هازان و شيور يک فرم سنجش خود گزارش‌دهي براي تعيين سبک روابط عاشقانه بزرگسال تدارک ديده و به مشابهت زيادي بين الگوهاي دلبستگي بزرگسالان و کودکان در پاسخ به جدايي از موضوع دلبستگي دست يافتند. بر اساس اين پژوهشها مشخص شد که افراد ايمن در ايجاد روابط عاطفي نزديک احساس راحتي مي‌کنند و الگوهاي رواني چهره‌هاي دلبستگي را گرم، پذيرنده، تأييدکننده و پاسخ‌دهنده توصيف مي‌نمايند. افراد اضطرابي ـ دوسوگرا به نزديکي مفرط با فرد مورد علاقة خود تمايل دارند اما آنها را ناپايدار، غيرقابل اعتماد، وابسته و غير حمايت‌کننده مي‌دانند. افراد اجتنابي نه‌تنها در نزديکي احساس راحتي نمي‌کنند بلکه چهره‌هاي دلبستگي را طردکننده، سرد و غيرقابل دسترس مي‌دانند.
بر اساس فرضيه دلبستگي در خواب REM، ميزان بيادآوري خوابديده‌ها در افراد واجد دلبستگي ايمن و افراد اجتنابي مشابه است چون افراد گروه نخست به فعال‌سازي چرخه‌هاي عصبي ـ رفتاري دلبستگي نيازي ندارند و افراد گروه دوم، به بازداري فعال‌سازي سيستمهاي دلبستگي نيازمندند. بدين ترتيب، ميزان بيادآوري خوابديده‌ها و شدت هيجاني آنها در اين دو گروه در مقايسه با افراد دلبسته ناايمن يا دلمشغول که تمايل به دلبستگي دارند به مراتب کمتر است. بر اين اساس، مي‌توان پيش‌بيني کرد که افراد واجد دلبستگي ناايمن بايد (1) بيشتر خواب ببينند يا بهتر آنها را بياد آورند، (2) خوابديده‌هاي هيجان‌انگيز بيشتري داشته باشند، (3) موضوعهاي مرتبط با دلبستگي در خوابديده‌هاي آنها بيش از افراد دلبسته ايمن باشند.
در اين پژوهش به منظور آزمون اين پيش‌بيني‌ها، به مقايسه افراد دلبسته ايمن با افراد دلبسته ناايمن يا «دلمشغول» در تعدادي از متغيرهاي مرتبط با خوابديده‌ها مانند ميزان بيادآوري و محتواي آنها پرداخته شد تا فرضيه‌اي که بر مبناي آن، کنش حرکتهای سريع حدقه چشم (REM) و خوابديده‌ها مي‌توانند بر دلبستگي و حتي افزايش ميزان آن در ارگانيزم در حال تحول و در بزرگسالان فاقد دلبستگي يا داراي دلبستگي ناايمن اثر کنند وارسي شود. اگر اين فرضيه درست باشد برخي از متغيرهاي مرتبط با خوابديده‌ها بايد تحت تأثير نوع دلبستگي قرار گيرند.
· نتايج حاصل از سنجشهاي مبتني بر خود ـ گزارش‌دهي نشان دادند که نوع دلبستگي به گونه‌اي معنادار بر خواب و خوابديده‌ها مؤثر است. افراد داراي دلبستگي ناايمن، خوابهاي خود را بيشتر بياد مي‌آوردند، شدت هيجاني آنها نيز در خوابديده‌هاي بيشتر بود، محتواي هيجاني واپس‌رونده يا «مرضي» خوابديده‌هاي آنها بيش از افراد واجد دلبستگي ايمن بود و بيش از گروه ايمن، وهله‌هاي خوابگردي، کابوسها و دندان قروچه را گزارش کردند. اما تفاوتي در ميزان خوابديده‌هاي مرتبط با دلبستگي مانند حسرت عشق و تنهايي يا بالعکس ارتباط، وابستگي و محتواي جنسي بين دو گروه ديده نشد يا به عبارت ديگر، فقط برخي از فرضيه‌هاي نظريه دلبستگي در خواب REM مورد تأييد قرار گرفت. به ديگر سخن، اگر خوابديده‌ها در افزايش رفتارهاي دلبستگي مؤثر بودند مي‌بايست ميزان آنها در افراد دلبسته ناايمن که تمايل به دلبستگي داشتند بيش از افراد دلبسته ايمن مي‌بود و در نتيجه، افراد ناايمن با احتمال بيشتري خوابديده‌هاي خود را بياد مي‌آوردند، حسرتهاي واپس رونده (مرضي) کودکانه و هيجانهاي شديد را در خلال خوابديده‌هاي خود فعال مي‌ساختند و افزون بر اين، خوابديد‌ه‌هاي آنان در حول محور افزايش رفتارهاي دلبستگي سازمان مي‌يافت. اما در واقع، چنين نتيجه‌اي به دست نيامد و بين افراد سطوح بالا و پايين ناايمني از لحاظ سنجش محتواهاي هيجاني مرتبط با دلبستگي تفاوتي مشاهده نشد. به طور خلاصه، در حالي که نتايج بيادآوري خوابديده‌ها و برخي از ميزانهاي شدت هيجاني از فرضيه دلبستگي خواب REM حمايت کردند تحليلهاي محتوايي بر اين فرضيه صحه نگذاشتند.
· همچنين يافته‌هاي اين پژوهش، فرضيه جبران وضعيت بيداري خواب بيينده و ارتقاي دلبستگي را بر اساس بيادآوري خوابديده‌ها تأييد نکردند. چون اگر خوابديده‌ها داراي يک کنش جبراني بودند انتظار مي‌رفت که افراد واجد دلبستگي ناايمن در مقايسه با افراد واجد دلبستگي ايمن نمره‌های کمتري در مقياس تنهايي به دست آورند در حالي که تفاوتي در نمره‌های اين مقياس بين دو گروه مشاهده نشد. از سوي ديگر، اگر خوابديده‌ها وضعيت دلبستگي کنوني خواب بيننده را به منزله بخشي از فعال‌سازي دلبستگي مرتبط با مدارهاي انگيزشي منعکس مي‌کردند پس مي‌بايست نمره‌های مقياس «تنهايي» در افراد دلبسته ناايمن بيش از افراد دلبسته ايمن بود. در حالي که در اين زمينه هم تفاوتي به دست نيامد. اما به هر حال، اين پژوهش به منظور اثبات يا عدم اثبات فرضيه جبران انجام نشده است بلکه هدف آن تأکيد بر اين امر بوده است که افراد دلمشغول يا ناايمن، خوابديده‌هاي خود را بهتر بياد مي‌آورند چون فعال‌سازي چرخه‌هاي دلبستگي مرتبط با REM در آنها بيشتر است و اين فرايند، زندگي آنها را به هنگام بيداري تحت تأثير قرار مي‌دهد. بنابراين، بيادآوري بيشتر خوابديده‌ها مي‌تواند فقط يک پديدة جنبي فعال‌سازي بيشتر REM باشد. حتي اگر محتواي خوابديده‌ها مي‌توانست به خودي خود پيوند بين رفتارهاي مورد نظر را افزايش دهد باز هم ماهيت اين نياز، جنبه جبراني نداشت. براي مثال، اگر خواب بيننده مي‌توانست تصوير مورد دلخواه خود را در خواب بسازد و بيادآوري اين تصوير، مسير رفتار وي را به هنگام بيداري هدايت کند، باز هم ماهيت اين نياز، جنبة جبراني نداشت. بنابراين، آنچه بايد مورد نظر قرار گيرد محتواي خوابديده‌ها نيست بلکه نقش دلبستگي در بيادآوري خوابديده‌هاست. بنابراين، يکبار ديگر با استفاده از مقوله‌سازي سبکهاي دلبستگي به فرايند بيادآوري خوابديده‌ها پرداخته مي‌شود : بالبي بر اين باور بود که دروني‌سازي تجربه‌هاي افراد به شکل‌گيري الگوهاي دروني يا روان‌بنه‌هايي درباره ارزشهاي خويشتن و انتظارهاي آنان از مراقبت و حمايت از افراد معنادار زندگي‌شان منجر مي‌شود. بارتولوميو به نظامدارکردن مفهوم بالبي از روان‌بنه‌هاي مرتبط با خود و ديگران پرداخت و تفاوتهاي فردي در دلبستگي بزرگسالان را براساس چهار بُعد تبيين کرد : ديدگاه مثبت از خود و ديگران (ايمن)؛ ديدگاه منفي از خود و ديدگاه مثبت نسبت به ديگران (دلمشغول)؛ ديدگاه مثبت از خود و ديدگاه منفي نسبت به ديگران (طردکننده) و ديدگاه منفي از خود و ديگران (ترسان / اجتنابي).
نتايـج اين پژوهش نشان مي‌دهند که بيـادآوري خوابديده‌ها مي‌تواند در افراد دلمشغول در بالاترين سطح و در افراد ترسان / اجتنابي در پايين‌ترين سطح باشد و گروههاي ديگر بين اين دو کرانه قرار مي‌گيرند. افراد دلمشغول با احتمال بيشتري خوابديده‌هاي خود را بياد مي‌آورند چون بدون آنکه دلبسته باشند تمايل به دلبستگي دارند و در نتيجه، فعال‌سازي بيشتر REM را تجربه مي‌کنند وخوابديده‌هاي خود را بهتر بياد مي‌آورند. از سوي ديگر، افراد ترسان / اجتنابي، مي‌خواهند از دلبستگي اجتناب کنند و فعال‌سازي REM را دچار بازداري مي‌کنند و خوابديده‌هاي کمتري را بياد مي‌آورند. افراد دلبسته ايمن به آنچه فعال‌سازي خواب را افزايش مي‌دهد رسيده‌اند و در نتيجه، سطوح فعال‌سازي خواب REM در آنها بالنسبه کند است اما اين کندي به اندازه‌اي نيست که در افراد ترسان / اجتنابي که فعالانه خواب REM و بيادآوري خوابديده‌ها را دچار بازداري مي‌کنند ديده مي‌شود. افراد طردکننده يا کساني که ديگران را به منزله موضوعهاي ارزندة دلبستگي انکار مي‌کنند، مي‌توانند سطوح بهنجار فعال‌سازي REM و بيادآوري خوابديده‌ها را تجربه کنند اما دلايلي براي دنبال‌نکردن موضوعها ارائه مي‌دهند.
در يک جمعبندي کلي مي‌توان گفت با آنکه در اين پژوهش انتظار مي‌رفت که در گزارشهاي مرتبط با دلبستگي افراد ناايمن، تعداد بيشتري از هيجانهاي مرتبط با دلبستگي مشاهده شود اما اين انتظار به تحقق نپيوست. در واقع، تفاوتي بين افراد با سطوح بالا و پايين ناايمني در قلمرو محتواي هيجاني خوابديده‌ها مانند محتواهاي عشقي، جنسي و ارتباطي به دست نيامد. به عبارت ديگر، در حالي که برخي از نتايج با تأکيد بر بيادآوري خوابديده‌ها و برخي ديگر، با توجه به ميزان شدت هيجانها بر فرضيه دلبستگي در خواب REM صحه گذاشتند اما تحليل محتواي خوابديده‌ها به تأييد فرضيه منجر نشد.


حسن حق بين
دانشجوي كارشناسي ارشد
دانشگاه كارلتن، اتاوا