صفحه 1 از 1

شاید این جمعه بیاید، شاید...!

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۹:۴۱ ب.ظ
توسط Mil@d
محمدرضا آقاسي، 24 فروردين ماه سال 1338 در تهران در خانواده‌اي مذهبي و شاعر متولد شد. وي به علت اختلاف نظر با مسئولين هنرستان تجسمي ادامه تحصيل نداد و به مدرك سيكل اكتفا كرد. آقاسي قبل از انقلاب، در سالهاي 55 و 56 به عضويت انجمنهاي ادبي آن زمان درآمد و بعد از انقلاب نيز از محضر اساتيدي چون مهرداد اوستا و يوسف ميرشكاك استفاده نمود.وي از سال 51 شروع به سرودن شعر نمود اما عمده اشعار وي متعلق به سالهاي 68 به بعد است.آقاسي مدتي نيز در جبهه‌هاي جنگ در مناطق شوش دانيال و جزيره مجنون و سه راه جفير و شلمچه بود.از وي كه با مثنوي بلند شيعه در جامعه شناخته شد، اشعار زيادي در خصوص جبهه و اهل بيت بر جاي مانده است.
محمد‌رضا ‌آقاسي‌،شاعر و مثنوي‌سراي اهل بيت عصمت‌و‌طهارت‌،در سن‌‌٤٦ ‌سالگي‌،بامداد سه شنبه سوم خرداد ماه ٨٤ به علت عارضه قلبي در مركز تخصصي قلب تهران دار فاني را وداع گفت.‌پيكر وي 5 خردادماه از مقابل معراج الشهداي تهران تشييع و در قطعه ۲۵ شهيدان بهشت زهرا به خاك سپرده شد.

روانش شاد تصویر


تصویر



  آمد خبری در راه است...سرخوش آن دل که از آن آگاه است...شاید این جمعه بیاید، شاید...پرده از چهره گشاید، شاید...دست افشان، پای کوبان می‎روم...بر در سلطان خوبان می‎روم...می‎روم بار دگر مستم کند...بی پر و بی پا و بی دستم کند...می‎روم کز خویشتن بیرون شوم...پرده‎ی لیلا رخی مجنون شوم...با همه‎ی لحن خوش آوایی‎ام...در به در کوچه تنهایی‎ام...ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر...نغمه‎ی تو از همه پر شورتر...کاش که...این فاصله را کم کنی...مهنت این قافله را کم کنی...کاش که همسایه‎ی ما می‎شدی...مایه‎ی آسایه‎ی ما می‎شدی...هر که به دیدار تو نایل شود...یک شبه حلاّل مسائل شود...دوش مرا حال خوشی دست داد...سینه ما را عطشی دست داد...نام تو بردم لبم آتش گرفت...شعله به دامان سیاوش گرفت...نام تو آرامه‎ی جان من است...نامه‎ی تو خط امان من است...ای نگهت خاستگه آفتاب...بر من ظلمت‎زده یک شب بتاب...پرده برانداز ز چشم تَرم...تا بتوانم به رخت بنگرم...ای نفست یار و مدد کار ما...کـی و کجا وعده‎ی دیدار ما...دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد...به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد...به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم...تویی که نقطه‎ی عطفی به اوج آیینم...کدام گوشه مشعر، کدام کنج منا...ز شوق وصل تو در انتظار بنشینم...ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش...تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد...

...خبر آمد خبری در راه است...سرخوش آن دل که از آن آگاه است...شاید این جمعه بیاید، شاید...پرده از چهره گشاید،  


[External Link Removed for Guests]