صفحه 1 از 1

گفتگو با استاد شجریان

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۹:۵۴ ب.ظ
توسط RAHVAR
متأسفانه فرصت و مجال آن پیش نیامد که دیروز -اول مهر- همزمان باسالروز تولد استاد شجریان، متنی به مناسبت این روز در وبلاگ بنویسم. اماامروز فکر کردم با متن یک مصاحبه بسیار خواندنی و منحصر به فرد در خدمتشما باشم، این مصاحبه سال‌ها پیش در مجله موسیقی قرن ۲۱، چاپ شده بود و ازآنجا که حاوی بسیاری از نکات و ظرایف و ناگفته‌های استاد از مسیر زندگی‌اشاست، بسیار جالب است.
متن این مصاحبه برای اولین بار در محیط اینترنت، بازنشر می‌شود. گرچهدر اینترنت، عادت به خواندن متن‌های بلند نداریم، اما امیدوارم متن اینمصاحبه را که در دو قسمت تقدیمتان می‌شود، با دقت بخوانید.
[HR]محمد ابراهیمی فارغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌التحصیل رشته روانشناسی از دانشکدهادبیات دانشگاه تهران است. سالهای ۴۶ تا ۵۲ که اوج جنبش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایدانشجویی، فرهنگی و هنری بود، او همزمان با تحصیل در دانشگاه در گروههایمعترض دانشجویی شرکت فعال داشت و سپس به کار روزنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگاری،حرفه موردعلاقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش پرداخت.
نخست کار مطبوعاتی خود را در مجله فردوسی آغاز کرد و سپس با مجلات تماشابه همکاری پرداخت. در دوران دانشجویی یک چند سردبیر مجله «زیبایی و زندگی»بود و سپس با نوشتن مقاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای درباره فردوسی (که همزمان درروزنامه اطلاعات و کیهان با عنوان «هر واژه در دست فردوسی سلاحیمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود» چاپ شد)، به دعوت دکتر جواد مجابی به سرویس هنر وادبیات روزنامه اطلاعات پیوست و تا سال ۵۵ به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنوان منتقد هنریدر این سرویس به کار مشغول بود.
یک سال به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنوان خبرنگار سیار روزنامه اطلاعات در ایران و سالبعد به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنوان خبرنگار سیار روزنامه اطلاعات در اروپابه کار روزنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگاری خود ادامه داد. در سال ۵۶به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنوان «دبیر سرویس هنر و ادبیات روزنامه اطلاعات»برگزیده شد. در سال ۵۴ به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنوان «کارشناس فرهنگ مردم» در کنکورسراسری رادیوتلویزیون ملی ایران پذیرفته شد و دستیار مرحوم استاد انجویشیرازی شد و به کار گردآوری و تنظیم فرهنگ مردم پرداخت.
هنر او بیشتر در انجام گفتگو با بزرگان ادب و فرهنگ و هنر این سرزمین بود.می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان گفت هیچ بزرگی در قلمرو فرهنگ، ادبیات و هنر ایران وجودنداشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ است که با او گفتگو نکرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشد.
مصاحبه او با مسعود فرزاد، مجتبی مینوی، جلال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الدین همایی، محمدحجازی، مهدی حمیدی شیرازی، انجوی شیرازی، پروفسور محسن هشترودی، رضا قطبی،استاد محمد محیط طباطبایی، دکتر مصطفی رحیمی، اسماعیل شاهرودی، محمدرضاشجریان، گریگوری چوخرای (فیلمساز بزرگ شوروی)، پیر پازولینی (فیلمساز بزرگایتالیا)، ساتیا جیت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ری (فیلمساز بزرگ هند)، آلبرتو لاتواد(فیلمساز بزرگ ایتالیا) و صدها مصاحبه دیگر با شخصیتهای برجسته فرهنگی وهنری از کارهای برجسته آن دوران بودند. محمد ابراهیمیان به خاطرتعلق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خاطرش به سینما در سال ۵۶ فیلم کوتاهی به نام «یارستان»ساخت که در بخش مسابقه آخرین جشنواره جهانی فیلم تهران نمایشداده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد و موردتحسین تماشاگران و منتقدان قرارگرفت. بعدهامقالات او را با امضای مستعار فرهاد فردوسی در نشریه هدف خواندیم که حدوددو سال ادامه داشت و در آنها به معضلات سینمای ایران و راهکارهای نجات آنمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرداخت. او یک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چند در روزهای اوج‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیریانقلاب، با رادیو نیز به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنوان نویسنده و مجری همکاری داشت.«راه شب» برنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بود که توانست مخاطبان بیشماری را جذب کند.بعدها راه شب او با عنوان «موج دل» که حوالی سالهای ۷۰ از شبکه سراسریرادیو پخش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شد مشتاقان فراوان داشت، اما به تعطیلی کشاندهشد. برنامه مسابقه تلویزیونی «راز سیب» که تحولی در برنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازیتلویزیون بود و در صد قسمت با ساختاری جدید از شبکه سوم پخش شد، کار اوست.طی سالهای اخیر نمایشنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی با عناوین زیرنوشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است:
قوزک پای سردار، لیلی و مجنون (برداشت تازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از لیلی و مجنوننظامی)، بعد از مرگ سهراب، خدا در آلتونا حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زند،قزاق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها… که در بازخوانی جشنواره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های تئاتر فجر باامتیاز بالا پذیرفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد، اما به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اجرادرنیامده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. او یک رمان با عنوان «کرشمه لیلی» را آماده چاپدارد. محمد ابراهیمیان بعد از همکاری با مجله قرن ۲۱، به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنواندبیر سرویس گفتگو فعالیت خود را با مجله موسیقی قرن ۲۱ ادامهمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد.
توجه شما را به گفتگوی ابراهیمیان با استاد شجریان جلب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم:[HR]در بحبوحه جنگ جهانی دوم که همه جهان زیر چکمه سربازان دوَل متخاصمبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌لرزه درآمده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود و میهن ما نیز در اشغال بیگانگانبود، در تاریخ اول مهرماهِ یکهزار و سیصد و نوزده خورشیدی در شهر مشهد بهجهان آمد تا چون جانِ جهان، در جان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ما طرب اندازد. خراسانبزرگ مردان بزرگ فراوان پرورده است. با او علوّ طبع ناصرخسرو، قامت رسایفردوسی، عرفان عطار، خوش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ باشی خیام، تواضع بوسعید، متانتبایزید، ناله چنگ رودکی، غم جانکاه مسعود سعد سلمان، بیرق برافراشتهبومسلم، غرور استاد سیس، سرپرشور سندباد… شجریان. این همان درخت تناوریاست در آن سوی ماوراءالنهر در کنار رود جیحون که تیر آرش را به جان خریدتا مرز میان هر آنچه ایرانی با هر آنچه ایرانی و تورانی است، او باشد. تیرآرش در کمان صدای اوست. وقتی همه جانش را در فلاخن «بیداد»می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نهد و با همه بلبلانِ حنجره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش «فریاد»می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند تا «شعور» رگهایش به «شور» بدل شود و ما را در زیر فوارهبلندی از جوشش خون خویش تعمید دهد. حنجره شجریان یک تکه از خاک زخمیخراسان است که حجت خراسان را آوارۀ به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مکان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهد؛فردوسی بزرگ و حماسی را در تبعید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جوید، عطار را در خونمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌طلبد، بومسلم را سرخ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهد… و از سیاوشپرسیاوشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد. صدای این سیاوش، پرسیاوشان عصر ماست؛ و اینهمه در فریاد «ربنا»ی او متجلی است. هیچکس هرگز «خدا» رااین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چنین با همه جانش فریاد نکرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است.
تبرزینی بر شانه نادر، شمشیری به دست بومسلم، ماهی در چاه نخشب،حماسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای در گلوی غمبادگرفته فردوسی، کبک خرامانی درمنطق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الطیر عطار، قرص نانی بر سفره ابی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الخیر، آنکهدر نزد خدا به جان ارزد، البته بر خوان بوسعید به نان ارزد؛ نقابی بر چهرهالمقنع، شعری درشت از دیوان سرسخت ناصرخسرو، که هرگز به بهایی ارزاننمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فروشد هر این قیمتی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ درّ لفظ دری را… جویباری ازچشمه نیشابور در سایه بلند سرو ستگری در باغ خیام.
سرو چمان تو چرا میل چمن، میل چمن، میل چمن نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند؟
سشما را خراسانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شناسیم. ریشه این شجره بزرگ را در کدام نقطه از این خاک عزیز زرخیز جستجو کنیم؟
شجریان: در طبس زلزله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خیز. جد من یعنی پدربزرگ پدرم اهل طبسبود. علت کوچ او را به مشهد که به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اتفاق برادرش صورت گرفت،نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانم. همینقدر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دانم که چهل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ودوهزارهکتار زمین از خود برای سه پسرش باقی گذاشت. یکی از این سه پسر، پدربزرگمن، حاج علی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اکبر بود که دو پسر و دو دختر داشت.
س – چهل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ودوهزار هکتار زمین؟ در خاک خوب خراسان؟ سهم پسری که پدربزرگ شما بود باید خیلی زیاد بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشد.
شجریان: چهارده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هزار هکتار زمین کشاورزی و ملکقاسم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آباد که بسیار آباد و بزرگ بود و خودش نیز آنجامی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زیست.
س – این قاسم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آباد کجای خراسان است؟
شجریان: در بخش غربی شهر مشهد. زمینهای کنونی قاسم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آباد که درآنها شهرک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است، جزئی از ملک پدربزرگم بود.
س – باید مرد بزرگی بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشد.
شجریان: مردم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دار، نیکوکار، با یک سفره همیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باز، بانی چند حمام، مسجد و آب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انبار.
س – چهارده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هزار هکتار زمین، یک قاسم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آبادِ آباد ویک نام نیک. از یک پدربزرگ دیگر چه انتظاری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان داشت؟
شجریان: و یک صدای خوش.
س – پس این صوت داوودی را شما از او ارث می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برید؟
شجریان: بله. پدربزرگم صدای خوب و رسایی داشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است. پسرعمویپدرم تعریف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند وقتی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواند، آوازشبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قدری زیبا و چهچهه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قدری جذاب بودکه بلبل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها لابلای شاخسار درختان خیمه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زدند وغوغایی به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند.
س – این میاث معنوی از پدر مرحومتان به شما و از شما به همایون همرسیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ است. پدر، شما و همایون این میراث معنوی را شرف بخشیدید،بر سر املاک او چه آمد؟
شجریان: عموجان علی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آقا همه را به باد داد.
س – ای داد بیداد. یک به یغمادهنده؟
شجریان: بله. عموجان علی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آقا از مرحوم پدرم بزرگتر بود و خیلی خوشگذران بود.
س – پدربزرگ باید فکری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد.
شجریان: فکر خوبی هم کرد. برای اینکه او ملک و آب و خاک را از بین نبرد،پدربزرگ هر آنچه داشت، از ملک و زمین و آب، همه را وقف اولاد کرد. وقتیپدربزرگ مُرد، او بیست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وچهار سال داشت. عمه سلطنت خانمپانزده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساله بود. مرحوم پدرم حاج‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آقا مهدیدوازده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سال داشت و عمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جان زهراسلطان،نه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساله بود. بنابراین اختیار در دست ارشد اولاد بود. او هم دراوج جوانی و اهل آمدوشد با اعیان و اشراف بود و اهل ضیافت ومیهمانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های باشکوه و بساط طرب. پسرعموی پدرم، حاج محمدعلی آقایرحیم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زاده، که بیشتر اطلاعات خانوادگی من مرهون تعریفهای اوست،می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت: بیشتر اوقات از تهران ارکستر و خواننده دعوتمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، یک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هفته نگه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشت تا ضیافتهایشرا گرمتر کنند. اولین اتومبیلی که در آن سالها به مشهد آمد، متعلق به اوبود. دنیا به کام جنگ جهانی اول فرومی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رفت و علی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آقاهم املاک پدری را به آتش عشرت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌طلبی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سوخت. پیش ازآغاز جنگ، شهرتی یافت که در مشهد همه او را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شناختند. همۀدرشکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها بدون استثنا نشانی خانه او رامی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دانستند. سرانجام کار او با قمار و قماربازان یکسره شد و هرآنچه بود، در خفا فروخت و در قفا چیزی باقی نگذاشت.
س – پایان کار او به کجا انجامید؟
شجریان:زندان و بند و زنجیر.
س – یعنی در پایان شرابخواری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حساب، هشیار در جمع مستان نشست. تا کی در زندان ماندگار شد؟
شجریان: تا زمانی که طلبکارها هرچه بود و نبود، همه را توقیف کردند.
س – یعنی املاکی که وقف فرزندان شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود؟
شجریان: پسرعموی پدرم از همین در شگفت بود. می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت هنوز هم کههنوز است نفهمیدیم املاک موقوفه را چگونه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فروختند و یاطلبکارها به چه نحو توقیف و مصادره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند.
س – و آزاد شد؟
شجریان: بله. از قید هر آنچه داشت، آزاد شد.
س – خوب؟
شجریان: بعد از آزادی از زندان، در خیابان ارگ مشهد یک مغازه بزرگ لوازم آرایشی و لباسهای شیک زنانه باز کرد.
س – یعنی هنوز روح خوش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشی خیام را ادامه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد.لوازم آرایش، لباسهای شیک زنانه و مشتریهایی که بسیار متجدد بودند.
شجریان: وگرنه شغل دیگری برمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گزید.
س – بر سر برادر چه آمد؟
شجریان: خانمهایی که آنجا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمدند، بیشتر بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حجاببودند. پدر مومن ما هم بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حجابی را برنمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تابید و اورا به حال خود رها کرد و در یک خیاطی مشغول کار شد. عمو علی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آقاخیلی سعی کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود او را برگرداند. گفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود باعثسرشکستگی است که برادر من شاگرد خیاط باشد. اما پدر عزمش را جزمکرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود که راهش را از برادر جدا کند. بعد از یکی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دوسال، مختصر حقی که از بابت مغازه داشت، از او گرفت و خودش یک خیاطی بازکرد. بعد هم سری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وهمسری یافت.
س – یعنی ازدواج کردند؟
شجریان: بله. با خانم افسر شاهوردیانی.
س – مادری که همه ما به خاطر زادن فرزندی چون شما به اومی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بالیم. از آن طیف مادران و خاتون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که اینسرزمین همیشه سرشار از وجود پُر بار و برکت ایشان بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است.
شجریان: بله، مادرم تاثیری شگفت در تربیت همه فرزندانشداشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است. بانویی فهمیده، مدیر و مدبر، که با دست خالی زندگیپدر را اداره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد.
س – و پدر بعد از آن همه ناملایمات که از دست اخوی کشیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود، سامان گرفت؟
شجریان: سالها طول کشید تا توانست گلیم خود را از آب بیرون بکشد.
س – و شما در بحبوحه جنگ جهانی دوم به دنیا آمدید. پدر باید روزگار سختی را گذرانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ باشد. در سالهای جنگ و قحطی…
شجریان: خوب ترکش جنگ دامن همه را گرفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود و پدر هم از اینقاعده مستثنی نبود. اوضاع اقتصادی مردم آشفته شد و کسب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وکار همرو به کسادی گذاشت. ناامنی بیداد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد و فقر و گرسنگیگریبان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیر همه شد. خیاطی پدر هم در آن هرج‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ومرج وناامنی و فقر ناشی از جنگ، در امان نماند و دزدی شبانه هرچه بود و نبود،همه را به تاراج برد و دست پدر از زمین و آسمان کوتاه شد. از خیر خیاطیبرای همیشه گذشت و همان دکان را به یک بنگاه معاملات ملکی تغییر داد.می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود: «قسمت ما هم همین بود که از مال دنیاسهمی نداشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشم، باید در فکر آخرت بود».
س – به این ترتیب عمری سر بر سجاده گذاشت و به تعلیم تلاوت قرآن پرداخت.
در سومین جشن طوس، فردای شبی که شجریان تکیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داده بر دیوارهستبر مقبره حکیم حماسی طوس، غوغایی به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌راه انداخت، او را درهتل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ هایت مشهد دیدم. با بزرگواری و منش متواضعانۀهمیشگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش خود را به میز ما رساند. او را در آغوش گرفتم وبوسیدم و خواهش کردم ناهار را با ما صرف کند. گفت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم برومسری به بابا بزنم، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آیی برویم؟ به قول بیهقی، «احمق مردا کهمن بودم». دو سه نفر نشسته بودند که با آنها مشغول مصاحبه بودم و همان شبباید به تهران می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فرستادم. او با آنچنان اشتیاقی از دیدار باباسخن گفت که من دلم لرزید. بیدرنگ آنچنان وضعیت مرا با آن چشمان درخشان وخنده محجوب دریافت که از سرعت انتقال ذهنش در شگفت شدم. یک لحظه گفتم:«صبر کن با تو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آیم». درحالی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوشیدنشاط و سرزندگی خود را حفظ کند، گفت: «نه، باشد برای بعد، یک وقتمناسب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر…». این وقت مناسب دیگر هرگز پیش نیامد؛ تا اسفند سال۸۱ که او را در بهشت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رضای مشهد زیارت کردم. با دوستی از عهدعتیق رفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بودیم که بر سر مزار پدر او اشکی بریزیم . شگفتادوستی که در شب اجرای کنسرت شجریان در باغ پرشوکت طوس یافتم، زیر مخمل سبزیک درخت نارون یا بید مجنون، در سایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روشنایستاده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود و با آواز شجریان به پهنای صورت اشکمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ریخت. من به اتفاق داوود رشیدی، نصرت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اله کنی وحسین مختاری بر روی شنهای کنار حوض ایستاده، مبهوت شجریان بودیم که هرآنچه که سیاوش در شاهنامه بود، از گلویش فریاد برمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشت و هرچه دشنه در پهلوی هر سهراب بود، با زنگ صدایش در پلهوی ما فرومی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. شاعری از تبار غزلسرایان که شعرهایش در عنفوان جوانی هرقلبی را به تپش وامی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشت و تسخیر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، جُنیدنیشابوری که غزلهایش یادآور غزلهای سلیمان بود، همچون شهاب در تاریکیدرخشید و دیگر گم شد. بیست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وپنج سال بعد به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اتفاق در هتل تهران مشهد، زلزله آن شب طوس را مکرر کرد.وقتی فهمید کسی که در برابرش ایستاده، منِ آن شبِ طوس بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام،یکسر مرا به مجلس عزای پدر و سپس تدفین او برد. گفتم: «جنید با غزلهایت چهکردی؟» گفت: «در گورستان خاطرات جوانی دفنشان کردم. حالا گاهی هر از گاهی،به یاد موهای سیاه شما نبش قبرشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم و به یادمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورم که روزگاری در من شاعری زندگیمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است که اکنون در گرداب هولناکی گمشده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ است و یا چون خس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وخاشاکی در تنوره گردبادیافتاده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است. چه پیر شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای؟ این همه موی سفیدیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جا بر این سر چه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند؟» آنجا بود که مزار«بابا»ی شجریان را یافتیم و به یاد شب شکوهمند طوس، که سیاوش همه برگهایدرختان را هم به طرب انداخته بود، گریستیم؛ شانه بر شانه هم، همچون دویتیم. وقت مناسبی که سیاوش آن روزگار در هتل هایت مشهد وعده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اشرا داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود. بغضی متراکم که بیست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وپنج سال بعد ترکید[ای مردگان زنده فدای قبورتان، از زندگان مرده خیری ندیدیم].
س – نگفتید بر سر عموجان علی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آقا چه آمد و بازی روزگار با او چه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها کرد؟
شجریان: دست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بردار نبود، عموجان. یادم هست که دوباره سروکارش باچک و سفته افتاد و دوباره زندان پذیرای او شد. هشت سالم بود که روزیبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اتفاق پدر به زندان مشهد رفتیم تا عمویدوباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آزاد را در آغوش بگیریم. فردای همان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روز بهاصرار، ایشان را راهی تهران کردند تا در معرض دید طلبکارها نباشد.ده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سال بعد از رفتن او بود که به تهران آمدم و با هزار شوق بهدیدار عموجان رفتم. در دروازه شمیران در یک بنگاه معاملات ملکی کارمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد و در خیابان گرگان در یک خانه محقر که تنها دو اتاقداشت، زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد.
س – یعنی از چهارده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هزار هکتار زمین و ملک آباد قاسم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آباد همان مانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود.
شجریان: بله، آن کبکبه و دبدبه جوانی و آن خانه اعیانی مشهد را با آن خانه دلتنگ و دلگیر خیابان گرگان تهران، تاخت زد.
س – ظالمی که به خود، به فرزندانش و به خانواده شما ظلم فراوان کرد.
شجریان: ما اما دوستش داشتیم. خیلی هم زیاد دوستش داشتیم. تنها عموی مابود. حالا هم عشق به او را به پسران و دختران او منتقل کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم.
س – عجیب نیست؟ دو برادر و این همه تفاوت؟
شجریان: هرچه عمو کرد، بابا نکرد. صدای خوشی که از پدر به ارثبرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود، باعث شد یک چند آواز بخواند. بابا صدای پرطنین ورسایی داشت، اما خیلی زود مسیر صدا را به سمت قرائت قرآن تغییر داد. آوازرا رها کرد و همه وجودش را وقف قرآن و تلاوت آن کرد. بابا در مشهد شهرهآفاق بود و شاگردان فراوانی تربیت کرد.
س – ازجمله خود شما؟
شجریان: بله، من از پنج‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سالگی تحت تعلیم باباقرار گرفتم و با صوت خوش قرآن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواندم. دردوازده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سالگی همه مشهد مرا به صوت خوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شناخت.
س – یعنی در بحران‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سالهای دهۀ سی، نهضت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایمذهبی و جنبش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ملی، وقایع سی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام تیر و مبارزه بااستعمار.
شجریان: درست در بحبوحه آن سالها بود که من شهره عام و خاص بودم و در همهمجامع بزرگ مذهبی یا سیاسی حضور داشتم و هر برنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای با تلاوتمن از قرآن آغاز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد.
س – به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خاطر حضور مذهبی پدر و فضای آن سالها و نوع تربیت،باید دوران نوجوانی را در فضایی مذهبی به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سربرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشید. مشهد هم خودبخود به خاطر حضور پرشوکت ضامن آهو، درشما تاثیر فراوان داشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است.
شجریان: حضور در کلاسهای قرآن پدر، شهرت من به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنوان یک قاریقرآن و نوع تربیتی که از سوی پدر و مادر در خانواده ما اعمالمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد. علاوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌براین فضای غالب مذهبی مشهد، خودبخودمرا به سمت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وسوی چنین تاثیر و ذهنیتی هدایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد.به همین دلیل از دوازده تا هجده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سالگی، عضو انجمن پیروان قرآنبودم که با کوشش حاج علی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اصغر عابدزاده تاسیس شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود. مردی نیک که خیرخواه مردم بود و باورهای مذهبی عمیق داشت و بناهایدوازده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای به نام ایمه ساخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود. دراین بناها که از «مهدیه» آغاز و به «علویه» ختم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد، شاگردانزیادی در دوره دبستان تحصیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند و به فراگیری خواندن ونوشتن درسهای دبستانی و به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خصوص دروس اسلامیمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرداختند. این مدارس غیردولتی بودند، درحالی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌که مندر مدارس دولتی درس می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواندم؛ اما به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خاطر شهرت وتوانایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام در تلاوت قرآن، از نگاه آنان تافتۀ جدابافته بودم بهگونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که مرا چشم و چراغ آنجا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانستند. خواندناذان ظهر و غروب که از بلندگوهای مهدیه پخش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد، با من بود.بعلاوه مناجاتهای سحری ماههای رمضان را نیز بعهده داشتم که از طریقبلندگوهای جانخراش مهدیه، آرامش و آسایش اهل محل را سلب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم.
 تصویر 

س – کی به درس و مشق مدرسه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسیدید؟
شجریان: پدرم و دوستان آنچنان مرا در جلسات و تلاوت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها غرقکرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بودند که بطورکلی درس و مشق مدرسه را فراموشکرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بودم، یعنی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسیدم که درس بخوانم.
س – پس تجدید هم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدید؟
شجریان: تجدید؟! دو سال مردود شدم.
س – جدا؟ در چه کلاسهایی؟
شجریان: هشتم و یازدهم.
س – درحالی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌که دوره دبستان را با رتبه ممتاز طی کردید و دربین دانش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آموزان مشهد در کلاس ششم ابتدایی شاگراد اول شدید.
شجریان: بله، من در امتحانات ششم ابتدایی شاگرد ممتاز شدم.
س – یادتان هست کلاس اول دبستان را چه سالی و در چه دبستانی آغاز کردید؟
شجریان: ۱۳۲۶، در دبستان پانزده بهمن.
س – یعنی یک سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، ۱۹۴۷ میلادی. مشهد هم مثلسایر شهرهای اشغال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شده ایران سالهای پرالتهابی را از سرگذرانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود.
شجریان: تبعات جنگ هنوز باقی بود. ناامنی، فقر و گرسنگی بیداد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد.
س – ششم دبستان را هم در همان مدرسه پانزده بهمن به پایان بردید؟
شجریان: از کلاس چهارم به دبستان فرخی رفتم.
س – فرخی یزدی یا فرخی سیستانی؟
شجریان: دهان فرخی یزدی را که دوخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بودند، فکرمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم منظور فرخی سیستانی بود. چون فرخی یزدینمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانست نام مدرسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای را به خود اختصاص دهد.
س – شعری از او به خاطر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورید؟
شجریان: با کاروان حله برفتم ز سیستان، با حلۀ تنیده ز دل، بافته ز جان.
س – دیگر؟
شجریان: دیگر اینکه: چون پرند نیلگون بر روی پوشَد مرغزار، پرنیان هفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رنگ اندر سر آرد کوهسار.
س – دیگر؟
شجریان: شما هم بگویید.
س – اشکالی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرید اگر در توصیف شما باشد؟
شجریان: در توصیف من؟
س – گوش کنید:
شرف و قیمت و قدر تو، به فضل و هنرست
نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان
هر بزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ
نشود خُرد به بد گفتن بهمان و فلان
گرچه بسیار بمانَد به نیام اندر، تیغ
نشود کُند و نگردد هنر تیغ، نهان
ورچه از چشم نهان گردد ماه اندر میغ
نشود تیره و افروخته باشد به میان
شیر هم شیر بود، گرچه به زنجیر بود
نبرد بند و قلاده، شرف شیر ژیان
باز هم، باز بود گرچه که او بسته بود
شرف بازی از بازی، فکندن توان
س – چرا سر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تکانید؟
شجریان: بگذارید بگذریم.
س – یعنی برویم سر مطلب. دبستان فرخی بودیم. دبیرستان کجا رفتید؟
شجریان: شاهرضا.
س – و آنجا بود که دیپلم گرفتید؟
شجریان: نه، پدر اجازه ادامه تحصیل نداد.
س – چطور؟
شجریان: پدر دنیا را رها کرد و به همین دلیل در کسب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وکارموفقیتی حاصل نکرد، چون همه وقت خود را صرف نماز و مسجد و جلسات قرآنمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. از من هم یک مومن تمام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عیارساخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود و علاقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای هم به تحصیلات من نشاننمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد. اوضاع اقتصادی او هم که پریشان بود و قادر به تامینمخارج تحصیل من نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد. بنابراین علیرغم میلم، مرا که رشتهطبیعی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواندم به دانشسرای مقدماتی فرستاد تا از امتیازماهیانه ۷۵۰ ریالی آن به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنوان کمک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ هزینۀ تحصیلیبرخوردار باشم.
س – برخوردار شدید؟
شجریان: بله، دانشسرا را ادامه دادم و معلمی را پیشه کردم.
س – چندساله بودید؟
شجریان: بیست سالم بود که روانه روستا شدم.
س – کدام روستا؟
شجریان: روستای رادکان که یک دبستان به نام خواجه نظام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملک داشت.
س – وزیر معروف سلجوقیان و نویسنده کتاب سیاست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه که هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ولایتی شما بود.
شجریان: اهل طوس و بیشتر اهل سیاست.
س – و با دو هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ولایتی دیگر شما ماجرای سه یار دبستانی را آفریدند.
شجریان: بله، با خیام و حسن صباح قرار گذاشتند هرکس به موقعیتی دست یافت، دیگران را کمک کند و شغلی بدهد.
س – خیام که عطای دنیا را به لقایش بخشیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود و اهل مجالستو مؤانست با دولت نبود و یک مقرری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواست که به کار تحقیق وپژوهش بپردازد. اما حسن صباح خیلی کارها با جهان داشت.
شجریان: او می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواست در وزارت با خواجه شریک باشد و عاقبت کار هم که او را کشتند.
س – ابوطاهر ارانی در صحنه در هیبت یک صوفی خود را به او نزدیک کرد کهبه تظلم آمده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است و از جوف نامه دشنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای کشید و او راکشت. نخستین ترور اسماعیلیان یا به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قولی حشاشین.
شجریان: من فکر نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم واقعیات تاریخی یا داوری درست درمورد آنان به ما رسیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشد.
س – درهرحال نخستین مدرسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که شما تدریس کردید، به نام اوبود. من البته خیلی با سیاست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نامه یا همان سیرالملوک او موافقنیستم.
شجریان: از کدام جنبه؟
س – تعصب فراوان در مذهب خود داشته و در فصلهای چهل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وسوم،چهل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وچهارم، چهل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وپنجم، چهل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وششم وچهل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وهفتم به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترتیب رافضی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها وباطنی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، مزدک و مزدکیان، سنباد و قرمطیان وخرمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دینان را با قلم قدرت، و نه قدرت قلم، قیمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قیمهکرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است.
شجریان: موافقم. در آن بخشها مورخ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نظری همچون بیهقی نیست.متعصب است. آن فصولی را هم که شما برشمردید، از سیاست او مایهمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ گیرد، برای از میان برداشتن مخالفان و متعرضان.دروغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پراکنی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که اغلب قدرتها برای ازسکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ انداختن دشمنان خود می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند. خواجه هم یکی ازارکان اهل قدرت و سیاست بود.
س – و عاقبت هم جان بر سر این کار گذاشت.
شجریان: بله، یک سر سالم نبردند این سیاسیون به گور. فکر کنم در آسیای هفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سنگ استاد باستانی پاریزی خواندم.
س – شما آثار استاد باستانی پاریزی را هم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوانید. منسی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سال پیش در مصاحبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای با ایشان نظر استاد رادرباره شما پرسیدم. گفتند: «من که مرید شجریان هستم».
شجریان: ما بیشتر مرید ایشان بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم.
س – از خیام و حسن صباح و خواجه صحبت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردیم. شماهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ولایتی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های بزرگی داشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اید؛ بخواهیمبشمریم، مثنوی هفتادمن کاغذ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. اینکه در ابتدای گفتگو گفتمخراسان یک سرزمین زرخیز است، منظورم معدن مس قلعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زری و دیگرمعادن آنجا نیست، یا فی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المثل فیروزۀ نیشابور؛ اینها روزی بهپایان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسند، اما این ذخایر معنوی هرگز زوالنمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذیرند و تمام نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند.
شجریان: من هموطنان بزرگی داشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام. ایران ارجمند و عزیز ما سرشار از این گوهرهای گرانبهاست، در هر نقطه این خاک.
س – خوب بله، اما خراسان خیلی بیشتر.
شجریان: به این دلیل شاید که بیشتر، قلمرو قدرتها بوده و زبان و فرهنگ رسمی از آنجا منتشر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌است.
س – فی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌المثل سبک خراسانی در شعر، یا مکتب مینیاتور هرات کهجزو خراسان بزرگ است. سمرقند و بخارا و حکومتهای ملی که در آن سامان شکلمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ گرفت و مبارزات دائمی مردم آن خطه برای به زیر کشیدن قدرتخلفا.
شجریان: خوب، خیلی هم تاوان دادند. ابومسلم، سنباد و دیگران و دیگران.
س – آنها کشتند و دیگران خوردند، ازجمله سلجوقیان و غزنویان و مغولان.
شجریان: این یک سنت دیرینه است؛ کسانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کارند، کسانی درو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند و کسانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خورند.
س – در روستای رادکان بودیم و شما معلم مدرسه خواجهنظام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملک بودید، چه خاطراتی از سال اول معلمی دارید؟ در خصوصاینکه اصولا چگونه از تلاوت قرآن و اذان و مناجات سحرگاهی به سمت آواز میلکردید، صحبت نکردیم. رادیو در این تمایل به سمت آواز چه نقشی داشت؟
شجریان: ما در خانه رادیو نداشتیم.
س – چرا؟
شجریان: چون حرام بود و من به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ندرت به رادیو دسترسی داشتم. مگرگاهی که در خانه اقوام و دوستان به رادیو گوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دادم. خوب،رادیو آوازهای خوب پخش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. من دوست داشتم بتوانم اغلب بهرادیو گوش کنم، اما این امکان وجود نداشت و اگر پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمد،بسیار کوتاه بود. اما بعدها در محیط شبانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روزی دانشسرا اینامکان را یافتم که برنامه «گلها» و «ساز تنها» را بشنوم. شنیدن این دوبرنامه موجب شد که من به تمرین آواز هم بپردازم، البته بعدها. دبیر موسیقیما آقای جوان، که یادش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خیر، راهنمای بسیار خوبیبرای من بود. اما تعلق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خاطر یک دوست به صدای من و سماجت او باعثشد که من مسئله را جدی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر تلقی کنم، چون بیشتر به ورزش وبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خصوص به فوتبال خیلی علاقمند بودم. اما ابوالحسن اصرار داشتکه من بیشتر وقت خود را صرف آواز خواندن کنم، چون معتقد بود که من صدایبسیار خوبی دارم و اگر کار کنم، آوازخوان خوبی خواهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد.
س – دوستِ دوره دبیرستان بود؟
شجریان: در دانشسرا بود که با هم دوست شدیم. خودش هم صدای خوبی داشت ومعمولا در محیط خوابگاه در وقت استراحت برای بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها آوازمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواند و از من هم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواست که آواز بخوانم. منمعمولا طفره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رفتم، اما او اصرار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. من همچاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای نداشتم که بخوانم و برای اینکه بهتر بخوانم، بیشتر بهبرنامه گلها گوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم و با دقت گوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم کهبتوانم با بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ها دست و پنجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای نرم کنم. اماتمرینات واقعی جدی و سازنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر در دوران معملی در خارج از شهرکه فرصت و فراغت بیشتری داشتم، در همان رادکان پیش آمد. اغلب اوقات به کوهمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زدم و تکنیک و متد را با سلیقه خودم تجربه و تمرینمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم و صداهای گوناگون، تحریرها و چهچهه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را دردستور کار خود قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دادم. ابوالحسن هم….
س – نام خانوادگی این دوست شفیق چه بود؟
شجریان: کریمی. ابوالحسن کریمی. او هم به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عنوان معلم به رادکانآمد. از قضا با خود یک سنتور آورد که بنوازد. اما او هم مثل من، مطلقاچیزی از سنتور نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانست. درحالی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌که هر دو اشتیاقداشتیم از رمز و راز آن سر دربیاوریم. شب اول که سنتور را باز کرد، دیدیمهر سیمی یک صدا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد و با بدبختی و سرسختی هرطور که بود آنراکوک کردیم. آن زمانها خانم پوران آهنگی خوانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بود که دوست منبه آن خیلی علاقه داشت.
س – کدام آهنگ پوران؟ چون من هم از شیفتگان صدای او بودم.
شجریان: «ای سیمین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برم، عشوه مکن»، در دستگاه شور. خوب، اولابوالحسن زد، خیلی زد. من هم ترغیب شدم مضراب دستم بگیرم و ببینممی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود یا نه؟ دیدم عجب کار مشکلی است. آن شب بعد از یکی دوساعت ابوالحسن خسته شد و خوابید. اما من تا گرگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ومیش صبح نشستمو تمرین کردم. آنقدر تمرین کردم تا توانستم آهنگ را دست و پا شکسته اجراکنم. اما آنچنان شدم که از آن به بعد سنتور یارِ غار من شد.
س – ابوالحسن خان کریمی چه شد؟
شجریان: خوب ابوالحسن گاهی مضراب دستش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرفت ومی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زد، اما زیاد حوصله به خرج نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد و چون احساسمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد باید بیشتر تمرین کند و وقت بیشتری بگذارد، تننمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد؛ حوصله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش سر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رفت و رهامی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد.
س – اما شما ادامه دادید؟
شجریان: بله من ادامه دادم. چندی گذشت تا اینکه صدای سنتور «جلال اخباری»را از رادیو مشهد شنیدم و خوشم آمد. گفتم به هر طریق که شده، باید او راپیدا کنم. رفتم و او را دیدم و با هم دوست شدیم. حالا دیگر او سازمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زد، من می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواندم. در حقیقت تمرینات آواز با ساز وفراگیری «نت» و نواختن درست سنتور را با ایشان شروع کردم.
س – با همان سنتور؟
شجریان: من یک سنتور مشقی خیلی بد داشتم و تصمیم گرفتم یک سنتور خوببسازم. چون کمی نجاری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانستم. بعد از تکمیل ابزار و وسایلنجاری، به دنبال چوب توت خشک قدیمی، همه کاروانسراها وچوب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فروشی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ های مشهد را زیر و رو کردم تا سرانجام یکباربر چوب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فروشی گفت یک الوار پهن توت از بیست سال پیش در قسمتعقب انبار زیر چوبها سراغ دارم. به او گفتم اگر آنرا پیدا کند، انعام خوبیاز من خواهدگرفت. به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اتفاق یک ساعتی چوبها را زیر و رو کردیم وبالاخره آنرا یافتیم. واقعا کهنه بود. پنج تومان به او انعام دادم. الواررا بغل کردم و به یک چوب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بری رفتم و مطابق اندازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هابریدم. حالا باید فکری به حال گوشی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم، چوندر آن روزگار در مشهد کسی گوشی سنتور نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فروخت. لاجرم مجبورشدم صد عدد میخ نمره ۶ بخرم و آنها را با سوهان دستی درست کنم.
س – باید خیلی طاقت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فرسا بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌باشد، سوهان زدن صدعدد میخ؛ که فقط از هنرمندی چون شما با آن پشتکاری که در شما سراغ داریم،برمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید.
شجریان: مشکل تنها ساییدن آنها با سوهان نبود، باید یکنواخت ساییدهمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شدند، خدا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند چه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها کشیدم. ۱۲ خرکهم برای آن ساختم. با اینکه درمورد پل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذاری سنتور تجربهنداشتم، اما صدای دلنشینی داشت و من شیفتگی خاصی به آن پیدا کردم.
س – اولین سنتوری بود که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساختید؟
شجریان: بله و بعدها تصمیم گرفتم برای اینکه صداها یکدست وموزون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر بشوند، پل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذاری آنرا عوض کنم. دو بار صفحهزیر را برداشتم و پل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را تغییرشکل دادم و جابجا کردم. بار سومبرای خشک شدن چسب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، آنرا کنار دیوار در پشت بخاری قرار دادم؛بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خاطر گرمای بیشتر، شعله بخاری را زیادکرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بودند. درنتیجه صفحه روی آن شکاف عمیقی برداشت و متاسفانهدیگر قابل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌استفاده نبود.
س – یعنی آن همه رنج و مرارت هدر شد.
شجریان: اما ذره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از اراده من برای ساختن سنتورهای دیگر کاستهنشد. به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خصوص علاقمند بودم در پل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذاری سنتور برایایجاد صدای خوش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر و موزون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تر تحقیقات بیشتری انجامدهم و به نتایج مطلوب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تری دست یابم.
س – که هنوز هم ادامه دارد؟
شجریان: بله و خوشبختانه به نتایج قابل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توجهی همرسیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام و در نظر دارم در آینده تجربیات خود را در کارپل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذاری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های گوناگون که روی سنتورهای مختلف انجامداده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام، به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌صورت کتاب یا جزوه منتشر کنم.

Re: گفتگو با استاد شجریان

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۳:۰۲ ب.ظ
توسط RAHVAR
 گفتگو با استاد شجریان – قسمت دوم
 


س- برگردیم به سالهای اول دهۀ چهل، به روستای رادکان…
شجریان: بیست‌ساله بودم که در دهات خراسان به معلمی پرداختم. یک‌سال بعد با دختری که او هم معلم دبستان بود، ازدواج کردم.
س- دقیقا روز عقد را به‌خاطر می‌آورید؟
شجریان: ۲۱ مهرماه ۱۳۴۰ بود که با خانم فرخنده گل‌افشان سر سفرۀ عقد نشستیم.
س- در مشهد یا در همان رادکان؟
شجریان: در قوچان.
س- یعنی زندگی مشترک را با ایشان از همان سال آغاز کردید؟
شجریان: خیر، یک‌سال بعد ازدواج کردیم.
س- چه تاریخی و کجا؟
شجریان: جشن عروسی را مشهد برگزار کردیم در بیستم مردادماه ۱۳۴۱، که حاصلآن سه دختر و یک پسر است. دقیقا می‌توانم به‌خاطر بیاورم، در مصاحبه‌ای کهسال ۵۶ با شما داشتم و سه‌شنبه هشتم فروردین ۵۷ در روزنامه اطلاعات چاپشد، آن زمان فرزانه چهارده‌ساله بود. افسانه دوازده-سال داشت، مژگانهشت‌ساله بود و همایون دوسال‌ونیمه بود که می‌گفتند گوش فوق‌العاده حساسیبه موسیقی دارد و بسیار هم جدی است.
س- می‌گفتید: «وقتی یک نوار موسیقی خوب پخش می‌شود،همایون بلافاصله بازی را ترک می‌گوید، در گوشه‌ای می‌نشیند و گوش می‌دهد وزمانی که یکسال‌ونیم بیشتر نداشت، صدای مرا تشخیص می‌داد». می‌گفتید:«دخترها در نقاشی، باله، ژیمناستیک و موسیقی استعداد دارند و من به‌عنوانیک پدر جدای از کار موسیقی، خودم می‌کوشم استعداد بچه‌ها خوب تربیت شود.این وظیفه که البته با اشتیاق صورت می‌پذیرد، به گرفتاری‌های من باری رااضافه می‌کند که من همه این گرفتاری‌ها را به‌شدت دوست می‌دارم».
امروز که به صدای همایون گوش می‌کنم و صدای گرم، رسا و بافرهنگ او رامی‌شنوم، حس می‌کنم چقدر تشخیص درستی داشتید. نمی‌خواهم بگویم همایون جایشما را خواهدگرفت؛ چون هیچ‌کس قادر به فتح قله‌ای که شما بر آنایستاده‌اید، نیست. اما مایۀ خوشوقتی است که همایون با همان اصالت، روشهایشما را دنبال می‌کند. آرزو می‌کنم او نیز در موقعیتی قرار بگیرد که خودشقله دیگری را از آنِ خودش کند. در دفتر «دنیای سخن» وقتی همایون آمده‌بودکه به مناسبت انتشار نخسیتن سی‌.دی و نوارش در یک نشست مطبوعاتی شرکت کند،با شاهرخ توسرکانی درباره ویژگیهای او به-تفصیل سخن گفتیم؛ اینکه می‌خواست«خودش» باشد، نه اسمش. مرا یاد سوالی انداخت که بیست‌وهفت سال پیش درخصوصشاگردانتان از شما پرسیدم. گفته‌بودم: «تا آنجاکه می‌دانم شاگردانی را همتربیت می‌کنید. ما به شجریان‌ها در زمینه موسیقی ایرانی نیازمندیم، درمیان آنها آیا شجریان‌هایی خواهیم‌دید؟»
گفته‌بودید: «امیدوارم که خودشان بشوند» و روی «خودشان» تاکید کرده‌بودیدو اضافه کرده‌بودید که: «چون خلقت یک هنرمند از روز اول به گونه‌ای است کهبا شخصیت دیگر فرق می‌کند. ساختمان بدن، سوابق زندگی، کودکی، خانواده،محیط و موقعیت‌ها و محرومیت‌ها همه عوامل سازنده یک هنرمند هستند. همهاینها انسان را می‌سازند و هیچ‌گاه اتفاق نمی‌افتد که دو نفر در تماممراحل زندگی همسان بوده‌باشند و خودبخود در هنرشان هم اختلافاتی وجودخواهدداشت. حالا این اختلاف تا چه اندازه است، قابل‌پیش‌بینی نیست. اما منمی‌کوشم تمام آموخته‌های خودم را به آنان بیاموزم، عیب کارشان را بگویم تاهنرشان به تکامل برسد. باقی با خودشان است». اینکه همایون می‌خواهد خودشباشد، ناشی از همین طرز تلقی شماست که در سال ۵۶ با من درمیان گذاشتید وخیلی حرفهای دیگر که بعد از یک‌ربع قرن که از آنها می‌گذرد، حقانیت شما رابه اثبات می‌رساند.
شجریان: مثلا؟
س- مثلا گفته‌بودید: «من می‌کوشم قبل از اینکه یکهنرمند باشم، یک انسان باشم و شرط انسان بودن من در این است که دروغنگویم، تظاهر نکنم و نفریبم و مهم‌تر اینکه اصول اخلاقی را رعایت کنم.بسیار اتفاق می‌افتد که احساس می‌کنم حسن‌نظر مردم درمورد من به اغراقمی‌رسد. مردم مرا بیشتر از آنچه هستم، پذیرفته‌اند. این را می‌دانم وایمان دارم که اعتقاد آنها را از خود سلب نخواهم‌کرد. من در جهت خواست‌هایمردم حرکت می‌کنم تا دلبستگی‌های آنها را نگه‌دارم. کنسرت‌هایی که طی یکیدو سال اخیر داشته‌ام (منظور سالهای ۵۵ و ۵۶ است)، این حس اغراق‌آمیز مردمرا به من القا کرده‌است. اشتیاق آنها برای شنیدن صدای من در حدغیرقابل‌تصوری بود. به همین دلیل کلمه «اغراق» را به کار می‌گیرم».
این جمله‌ها را من به‌عنوان پیش‌درآمد گفتگوی با شما آوردم و بعد نوشتم:«آنچه خواندید، حرفهای شجریان است؛ ابـَرهنرمند آواز ایران که اعتبارموسیقی ماست. من در آن روزگار شما را یک ابرهنرمند می‌شناختم. زیرا همهآنچه را که در «لید» مطلب آوردم، درمورد شما باور داشتم. امروز نه‌تنهابرای من، بلکه برای ملتی تبدیل به اسطوره موسیقی آوازی ایران شده‌اید.چیزی شبیه «باربد» و «نکیسا» که آنقدر از ما دورند که هیچ تجسمی جز اینکهبگوییم اساطیر موسیقی ما هستند، از آنان نداریم. اما شما حیّ و حاضر وزنده‌اید و ملتی به احترام شما به پا می‌خیزد و ادای احترام می‌کند و باغرور و سرافرازیِ تمام، بیست‌دقیقه برای شما دست می‌زند. نخواستم بگویمسی‌دقیقه، مبادا اغراق کرده‌باشم؛ اما در اجرای سومین جشن طوس در خردادسال ۵۵ در باغ بزرگ حماسه‌سرای بلندآوازه ما، ابرمرد حماسه‌ای ایران، شماآنچنان غوغایی به راه انداختید که جمعیت مشتاق، سی‌دقیقه برای شما دستمی‌زد. همان سال بعد از اجرای هول‌انگیز «راست‌پنجگاه» در حافظیه شیراز درنهمین جشن هنر، که شما با سرافرازی تمام به قله‌های رفیع آن دست یافتید،کاسه‌های شمع از شدت دست‌زدن‌های مردم خاموش می‌شدند. شهریور سال بعد،یعنی در دهمین و آخرین جشن هنر در همان حافظیه، وقتی نوا را با گروه شیداو تار بی‌بدیل لطفی اجرا کردید، بعد از تصنیف «چهره‌ به‌ چهره»، من شاهدیک اتفاق بی‌نظیر بودم؛ از آن همه شور و نشاط که شما آفریده بودید، چشمانما آنچنان خیس بود که شما را تار می‌دیدیم. خاطرتان هست چقدر تعظیم کردیدو مردم رهایتان نمی‌کردند؟
گر به تو افتدم نظر، چهره ‌به‌ چهره، رو به ‌رو
شرح دهم غم ترا، نکته به نکته، مو به مو
شرح قصه‌های جانسور زندگی را برای که، کِی، کجا می‌خواستید بگویید؟اطمینان دارم هرگز برایتان قابل‌پیش‌بینی نبود، اما ایمان دارم که اطمینانداشتید روزی فراخواهدرسید که سرانجام چهره به چهره، رو به روی کسیخواهیدایستاد که در چشمانش دو غزال، دو غزل می‌خوانند. دو مجنون می-جویندو دو فرهاد، دو فریاد می‌کشند. آن شب در حافظیه شوکت غریبی در صدای شمابود. حواستان کجا بود که یک آن، فقط یک آن، خارج شدید و با هوشمندانه‌ترینوضعیت ممکن و قهرمانانه به همان نقطه بازگشتید؟ از شما پرسیدم: «در همینجشن هنر اخیر بود که به هنگام اجرای نوا، در شب پایانی برنامه‌های شجریان،دیدم که مضطرب شدید و در گوشه‌هایی از این دستگاه، آواز شما دچار خدشه‌ایشد؛ آیا عامل آن اضطراب حضور کثیر مردم در حافظیه بود یا مسئله دیگری؟»
گفتید: «اضطراب که نه، چون من همیشه به اندازه کافی تمرین دارم که مضطربنشوم. از سوی حنجره و تمرکز فکری نیز آماده هستم. اما آن شب در حافظیهنمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که بعد از گوشه «نهفت» که اوج دستگاه نواست و به«فرود» نوا منتهی می‌شود، قرار بود «حسینی» را که خیلی نزدیک به «نهفت»است و با یک اختلاف کم و در همان پرده «نهفت» اجرا می‌شود، اجرا کنم. بهعلت وقوع وقایعی قبل از اجرای برنامه که مرا عصبانی کرده‌بود، به جایگرفتن پرده «حسینی»، بی‌اختیار «عراق» را شروع کردم که قبل از اجرای گوشه«نهفت» آنرا خوانده‌بودم. لطفی هم که تار می-نواخت، یکباره متوجه اشتباهمن شد».
من که در یک آن عرق به پیشانیم نشست و هول برم داشت که چه اتفاقیخواهدافتاد، لطفی را دیدم که سرش را به طرف شما برگرداند و نگاهی غریب درشما انداخت و دوباره سرش را برگرداند.
شجریان: من از نگاه لطفی فهمیدم که به جای «حسینی»، «عراق» را گرفته‌ام.بلادرنگ در اولین ثانیه‌های شروع «عراق» فکر کردم که چگونه می-توانم خودمرا دوباره به «حسینی» برگردانم. شاید در یک‌صدم ثانیه به فکرم رسید که باادامه تحریر و فرود به «رهاب» و کشاندن «رهاب» به «شور»، می‌توانم با پرده«شور» به «حسینی» برسم. تمام این فعل‌وانفعالات تنها با یک تحریر به وقوعپیوست که براستی اصلا تصورش را نمی‌کردم. اشتباه من آنچنان غیرمنتظره بودکه یکباره قلبم فروریخت، اما به هر تقدیر «گلیم» خودم را از آب بیرونکشیدم. لطفی هم از سرعت انتقال من تعجب کرد. اگر حمل بر خودستایی نکنید،تصور نمی‌کنم خواننده دیگری در چنین شرایطی بتواند خودش را نجات بدهد واگر از من بپرسید که شاهکار زندگی هنری من کدام است، به شما می‌گویمشاهکار من همان شب در حافظیه بود که با یک تحریر از «عراق» به «حسینی»برگشتم. این درواقع برای من یک آزمایش نیز بود که از آن سربلند بیرون آمدمو این به دست نمی‌آید، مگر با تمرینهای مداومی که من دارم و پیوندی که بینگوشه‌ها هست و در ذهن من محفوظند.
 تصویر 

س- پرسیده‌ بودم: «شما پیوسته می‌کوشید مشکل‌تریندستگاه‌های موسیقی ایرانی را عرضه کنید، نمونه‌اش «راست‌پنجگاه» در همینجشن هنر پیش (نهمین جشن هنر شهریور ۱۳۵۵)؛ این شیوه را می‌توان نوعیعرض‌اندام نامید؟
گفته بودید: «نه، عرض‌اندام که نه؛ این دستگاه‌ها را مردم کمتر شنیده‌اندو من می‌خواهم که بشنوند. اگر شما میهمان عزیزی را دعوت کنید، می‌کوشیدبهترین غذاها را تدارک ببینید و یا در نوع پخت‌وپز ابتکاری به خرج دهید؛این مَثل را از آن‌رو می‌آورم که تا حدودی آشپزی را هم می‌دانم. من زمانیکه «راست‌پنجگاه» را بدانم، دلم می‌خواهد شنوندگان عزیز من این دستگاه رابشنوند. شنوندگانی که برای من فوق‌العاده عزیز هستند و درضمن اگر از عهدهاین دستگاه‌ها برآیم، احساس سرفرازی می‌کنم. زمانی که در جشن هنر نهم«راست‌پنجگاه» را اجرا کردم، چهارسال از فراگیری این دستگاه را پشت سرگذاشته‌بودم و طی آن چهارسال پیوسته به «راست‌پنجگاه» می-اندیشیدم و پیاپیتمرین می‌کردم تا به مرحله پختگی برسم. اما شهامت اجرایش را آسان یافتم».
س- آن شب، شب حافظیۀ شهریور ماه ۵۵، شبِ شجریان،«راست‌پنجگاه» و لطفی، در سایه‌سار سروهای کهن و در سایه‌روشن نور مهتاب وشعله‌های لرزان کاسه‌های شمع که سراسر فضای حافظیه را پوشانده بود، بعد ازپایان اجرای شگفت‌انگیز شجریان از «راست‌پنجگاه»، من شاهد تواضع، فروتنی وحق‌شناسی و کرامت شجریان در برابر استاد نورعلی‌خان برومند بودم. حوالینیمه‌شب بود، شجریان هنوز از ادای احترام به ابراز احساسات جمع مشتاق حاضردر حافظیه فراغت نیافته‌ بود که مهندس رضا قطبی، مدیرعامل آن زمانِ رادیوو تلویزیون ملی ایران، خودش را به او رساند؛ او را بوسید و در صمیمیتیدرخور و شایسته، همه احترام خود را نثار شجریان کرد. ما در حضور استادنورعلی‌خان برومند، که دو چشم بیناتر از همه ما داشت، به همراه دخترخانمجوانی که عصای دست ایشان بود، در گوشه‌ای ایستاده بودیم. تصور می‌کنم دوستشاعر و نویسنده‌ام، دکتر جواد مجابی هم بود و شاید کاوه دهگان که مترجمعالیقدری بود. استاد نورعلی‌خان برومند، شور و شعف فراوانی داشت، می‌خواستبه پرسشهای ما درباره اجرای «راست‌پنجگاه» چیزهایی بگوید که ناگهان دیدمشجریان از مهندس قطبی جدا شد و به سرعت خودش را به جمع ما رسانید. دربرابر نورعلی‌خان برومند تعظیمی کرد، صورت و شانه او را بوسید و درست مثلشاگردی که می‌خواهد نظر استادش را بداند، پرسید: «استاد چطور بود؟»نورعلی‌خان برومند که آثار رضایت در چهره‌اش دیده می‌شد، صورتش را به‌سویشجریان برگرداند و با تبسم و تکان دادن سر گفت: «نه، نه.. خوب بود، خوببود. خیلی خوب بود». من با حالتی برافروخته و توأم با نارضایتی از ایناظهارنظر گفتم: «استاد چی دارید می‌فرمایید، خوب بود کدومه؟ محشر بود»؛گفت: «نه. نه. خوب بود».
شجریان فروتن بود. همیشه فروتن بود و همیشه متبسم و خندان بود. مثل همیشهپنجه‌ها را درهم جفت می‌کرد و به نشانه ادب و فروتنی سرش را پایینمی‌انداخت و شانه‌ها را افتاده نگه می‌داشت. تفاوتی نمی‌کرد نورعلی-خانبرومند چه می‌دید و چه نمی‌دید، اطمینان دارم به روشنی روز می-دانست کهشجریان چگونه ایستاده است. همان شب بود که با او قراری در مهمانسرای شیرازگذاشتم و تا پاسی از شب گذشته، با او گفتگو کردم. فردای آن روز شجریان بادوستانش که از «آباده» به دنبالش آمده‌بودند به «سورمق» روستای باصفایی درنزدیکی «آباده» می‌رفت و چند شب آنجا می‌ماند. یکبار دیگر به من تعارف کردکه «برویم». من به او قول دادم که اگر «حرفه» بگذارد، با اشتیاق تمامخواهم‌رفت. بسیار مایل بودم ساعات با او بودن در کوه را در هنگام شکار ودور از هیاهوی «حرفه» و «هنر» و قیل‌وقال تجربه کنم و یادداشت‌های خودم رابردارم. ساعت حرکتش را گفت و قرار شد فردای آن روز یکدیگر را ببینیم.روزنامه‌نگاری حرفه عجیب و بسیار غریبی است، بویژه آنکه آنرا «هدف» قراردهید، نه «وسیله». روز بعد من دیر رسیدم و شجریان رفته‌بود. اما برای منیادداشتی با خط خوش نوشته‌بود و نشانی دقیق محل اقامت و منزل دوستان خودرا در «سورمق» نوشته‌بود و گفته‌بود منتظر من مانده‌ است، اما می‌توانم بهآنها ملحق شوم. «حرفه خبرنگار» این موقعیت را از من دریغ کرد. ذهن آدمروزنامه‌نگار همیشه بازارِ شام است که مسگرها هم برای خود در کنار آنراسته‌ای داشته‌باشند. همیشه همه‌جا افسوس، همه‌جا دریغ. بعد از جشن هنربیدرنگ فستیوال E.b.u آغاز می‌شد و روزنامه، خوراک و خبر و نقد و نظرمی‌خواست.
س- برمی‌گردیم به مشهد، سالهای بعد از چهل، دوباره با رادیو همکاری می-کردید؟
شجریان: با هنرمندان رادیو خراسان آشنا شده‌بودم، اما حاضر به ضبط برنامه موسیقی نبودم.
س- چرا؟
شجریان: چون بیشتر اشعار عرفانی، مذهبی و گاهی تلاوت قرآن داشتم، اما حادثه‌ای باعث شد که تا مدتها قادر به این همکاری هم نباشم.
س- از آن‌دست حوادثی که همیشه شما را برافروخته می‌کند و ناچار به خروج می‌شوید؟
شجریان: نه، نه… دنده‌هایم شکست.
س- چطور؟
شجریان: سال ۴۴ بود که به شدت زمین خوردم و سه دنده طرف راستم به داخلشکست. حالت خفگی شدیدی به من دست داده‌بود و قادر به تنفس نبودم. به کمکهمسر و مادرم به اتاقی منتقل شدم و بلافاصله به سراغ آقای افتخاری رفتندکه بهترین شکسته‌بند مشهد بود. دقایقی نگذشته‌ بود که خودش را به بالین منرساند. معاینه‌ای کرد و گفت «لزومی ندارد به بیمارستان انتقالش دهید؛برایم چند لیوان بیاورید». آنها را بر محل شکستگی می‌چسباند و با شدت تمامپس می‌کشید؛ بعد از چندبار که این کار را تکرار کرد، دنده‌ها را بیرونکشید و نفسم راحت شد و از مرگ حتمی نجات پیدا کردم.
‌س- پس ما شانس بزرگی آوردیم.
شجریان: خودم شانس بزرگی داشتم که آقای افتخاری زود رسید وگرنه نرسیده بهبیمارستان، خفه می‌شدم. بعد از این حادثه بود که ریه‌ام به‌شدت صدمه دید وتا یک هفته به‌سختی نفس می‌کشیدم، اما کم‌کم بهتر شدم. اما تا شش‌ماه نهمی‌توانستم آواز بخوانم و نه ورزش کنم و تا یک‌سال نفس عمیق بکشم. تااینکه سرانجام به حال عادی برگشتم.
س- پس چگونه به رادیو ایران رفتید و در برنامه گلها شکفتید؟
شجریان: سال ۴۵ بود که دوستم ابوالحسن کریمی اصرار کرد برای شرکت درامتحان شورای موسیقی رادیو به تهران برویم. فردای آن‌روز به‌اتفاق، بهتهران آمدیم و به‌محض ورود، میدان ارگ را نشانه گرفتیم. مسئول اتاقکنگهبانی نه-تنها ما را تحویل نگرفت و پاسخی نداد، بلکه عملا ما را رد کرد.روز بعد ابوالحسن گفت «برویم، امروز ترفندی خواهم زد». من رغبت چندانینشان ندادم، اما ابوالحسن اصرار کرد. خوشبختانه مامور اتاقک نگهبانی واطلاعات رادیو، مامور دیروزی نبود. یک آقای خوش‌اخلاق در جای او نشسته بودو ابوالحسن به او نزدیک شد و در گوش او چیزهایی گفت و بلافاصله دیدم کهبلند شد و به ما گفت برویم داخل. از حیاط گذشتیم، پله‌ها را هم بالارفتیم، اداره موسیقی را هم پیدا کردیم، اما حدود نیم‌ساعت ما را مثل توپپینگ‌پونگ به در و دیوار زدند، بی‌آنکه پاسخی بدهند. من خسته شدم، محیطآنجا را با فضای روحی خودم بیگانه یافتم. به ابوالحسن گفتم «از خیر رادیوبگذر. بگذار برویم». اما او گفت «شجر! چرا نباید صدای تو از رادیو ایرانپخش شود؟ کمی تحمل داشته باش و صبوری کن، بگذار به عهده من. ما برای همینمقصود به تهران آمدیم. کار دیگری نداریم». سرانجام راهی برای نام‌نویسی وشرکت در امتحان پیدا کردیم و گفتند «شورا روزهای سه‌شنبه تشکیل می‌شود.ساعت ده صبح سه‌شنبه اینجا باشید». سه‌شنبه موعود فرارسید. اتاق شورا، میزکنفرانس بزرگی داشت و حدود دوازده−سیزده نفر اعضای شورا نشسته بودند.
س- آنها را به خاطر دارید؟
شجریان: بله، آقای مشیر همایون، شهردار شورا بود. آقایان حسنعلی ملاح، علیتجویدی، مختاری و دیگران بودند. گفتند: «بیات ترک» بخوان؛ من هم از مایهبلند دو سه بیتی خواندم و درمایه «بم» فرود آمدم. آقای ملاح گفتند:می‌توانی ضربی بخوانی؟ گفتم: با شعر دیگری بخوانم؟ گفتند: بخوان. خواندم.بعد آقای تجویدی پرسیدند: شما تصنیف هم می‌خوانی؟ من چون تصنیف خواندن رادوست نداشتم و دونِ شأن آواز می‌دانستم، با لحن بسیار جدی گفتم: ابدا!؛امتحان تمام شد و بیرون آمدم. دوستم که پشت در ایستاده بود، گفت: بارک‌ا…شجر، محشر کردی. ممکن نیست تو را قبول نکنند. از دفتر پرسیدم که کِی جوابامتحان را خواهندداد؟ گفتند: معلوم نیست، شما دو هفته دیگر مراجعه کنید،شاید جواب بدهند. ما هم برای یک هفته به تهران آمده‌بودیم و بودجه کافینداشتیم. به ابوالحسن گفتم: اینها جواب‌بده نیستند، بیا برگردیم؛ اگرمی‌خواستند در همان موقع، قبولیِ مرا اعلام می‌کردند. از این گذشته، آقایتجویدی هم که حتما از جواب منفی قاطع من درمورد خواندن تصنیف خوشش نیامد ودرهرحال من خوش‌بین نیستم؛ در مشهد هم کلی کار دارم، سفارش تابلوی برنجی وکارهای دیگر، باید برگردم و به کارهایم برسم. گفت: ای بابا، تو از روز اولاز تهران خوشت نیامد. اما جای تو همین-جاست. مشهد که جایی نیست.
س- منظورش این بود که ماهی در دریا بزرگ می‌شود.
شجریان: ابوالحسن این را خوب فهمیده بود. برای اینکه مرا به ماندن متقاعدکند، گفت: من از فردا راه می‌افتم و از مغازه‌های تهران برایت تعدادیسفارش می‌گیرم که همین‌جا کار کنی و هزینه اقامت را هم تامین کنی.
س- عجب مصمم بوده‌است این رفیقِ شفیق شما. اگر هرکسدر زندگی چنین رفیقی اینچنین خیرخواه و پشتیان می‌داشت، گمان نمی‌کنم خیلیاز استعدادها هرز می‌رفتند و یا حرام می‌شدند.
شجریان: در عالم دوستی، موجود غریبی بود. گفتم: شاید نتوانستی سفارشبگیری. گفت: تا سفارش نگیرم، دست‌بردار نیستم. همین‌جا در تهران می‌مانیم،خرجی خود را در می‌آوریم و منتظر می‌مانیم تا رادیو جواب بدهد. همت عجیبیداشت. بعد از چندروز پیاده‌روی در خیابانهای تهران و تحمل خستگی و گرمایتابستان، سرانجام تعدادی سفارش برایم گرفت که به جای حروف برنجی باپلاستیک و تلق بسازم و به‌این‌ترتیب توانستیم یک‌ماه خودمان را در تهراناداره کنیم. بعد از یک‌ماه رفتیم که جواب قطعی بگیریم. گفتند: فعلا رادیوبودجه ندارد که خواننده استخدام کند. ابوالحسن گفت: کسی از شما حقوقنخواست، ایشان می‌خواهد افتخاری بخواند؛ اصلا شما درباره خوب و بد صدایایشان نظری ابراز نکرده‌اید که ما تکلیف خود را بدانیم. کارمند دفتر گفت:به من ربطی ندارد، من که «شورا» نیستم. گفتم: ابوالحسن! اینقدر جوش نزن،بیا برویم. دنیا که به آخر نرسیده. فعلا بچه-هایمان در مشهد منتظرند. بیابرگردیم، سال دیگر می‌آییم.
‌س- به خاطر گرفتاری اقتصادی بود که در مشهد جدای از کار معملی، تابلو هم می‌فروختید؟
شجریان: بله. از همان ابتدای زندگی مشترک، بدون اینکه پدرم حتی یک‌ریال بهمراسم ازدواج و یا بعد از آن کمکی کند، خودم همه‌چیز را روبراه کردم وبه-خاطر می‌آورم برای پرداخت بدهی‌های عروسیم، گاهی شبها تا صبح برایمغازه‌ها و شرکتها و غیره، تابلو می‌نوشتم و در ساختن حروف با برنج و مس وآلومینیم تجربه زیادی کسب کرده‌بودم و از درآمد آن زندگیم را ادارهمی‌کردم تا بدهی‌ها را پرداختم. البته همسرم خیلی با من همراه بود و باکمک او بر مشکلات مالیِ یک زندگی بسیار محقر، پیروز شدیم.
س- به‌این‌ترتیب بعد از پایان منفی و مایوس‌کننده رادیو به مشهد برگشتید.
شجریان: بله، به مشهد برگشتیم و زندگی عادی را از سر گرفتیم.
س- خیلی مایل و مشتاقم بدانم بعد از این به‌اصطلاح شکست، به‌خصوص ابوالحسن در بین راه تا مشهد، چگونه احوالی داشت؟
شجریان: بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، می‌گفت: ما دوباره برمی‌گردیم واینها را متقاعد و وادار می‌کنیم که صدای تو را از رادیو پخش کنند. شجر،تو باید بخوانی و در برنامه گلها هم بخوانی… سال بعد بوسیله آقای دکترشریف‌نژاد که معاون رادیو خراسان بود و به من لطف فراوان داشت، قرارگذاشتیم تابستان که ایشان در تهران هستند، من هم به تهران بروم. شاید ازاین طریق دیوارهای بلند رادیو را از سر راه برداریم. من به تهران آمدم ویک‌شب به‌اتفاق ایشان به منزل مرحوم آقای حسین محبی که اپراتور باسابقهرادیو و برنامه گلها بود، رفتیم. آقای محبی دوستی نزدیکی با دکتر داشت ومرد بسیار خوش‌اخلاق، قلندر و عارف‌مسلکی بود. فردای آن‌روز مرا همراه بایک نوار که در «سه‌گاه» خوانده‌بودم با خود به رادیو برد و به آقای داوودپیرنیا که مسئول و تهیه‌کننده آن زمان برنامه گلها بود، معرفی کرد. همانمعرفی، راهگشای من به رادیو ایران و برنامه گلها بود که مقصود و منظوراصلیم بود.
س- و سرانجام به این منظور رسیدید و مردم ما یک هنرمند ماندگار یافتند.
شجریان: وظیفه خود می‌دانم به‌عنوان حق‌شناسی، از دلسوزی‌های ابوالحسنکریمی، محبتهای دکتر شریف‌نژاد و یادی خوش از زنده‌یاد حسین محبی، از همهآنها که در این راه طولانی مرا یاری دادند، سپاسگزاری کنم.
س- برویم بر سر تواضع و فروتنی شما؛ احترامی که شماپیوسته به شکل‌های گوناگون نسبت به استادان خود داشته‌اید، برای ما همیشهاحترام‌برانگیز بوده‌است. رفتار فروتنانه شما در نهمین جشن هنر شیراز، دربرابر استاد نورعلی‌خان برومند را فراموش نمی‌کنم. در مراسم تدفین ایشانکه همان سال اتفاق افتاد، براستی چون ابر بهاران گریستید. امواج صدای شمادر فضای امامزاده طاهر کرج در هنگام خاکسپاری استاد بنان، هنوز پژواکغریبی دارد. هرکه بیمار و بستری می‌شود، شما جزو نخستین عیادت‌کنندگاناویید. هرکه می‌میرد، شما در صف نخستِ تشییع‌کنندگان هستید. صدای ملت مااز حنجره شما بیرون می‌آید. یادی از استادان خود نمی‌کنید؟
شجریان: من اساتید فراوانی داشته‌ام که همه دانشم از موسیقی، ردیف وگوشه‌ها و شیوه خوانندگی، همه را مدیون و مرهون ایشان هستم. از اساتیدی کهاز طریق صفحات و نوارهایشان به من آموختند، می‌توانم از اقبال-السلطان،طاهرزاده، قمرالملوک وزیری، ظلی، بنان و تاج‌اصفهانی نام ببرم که همگی درکار من تاثیر گذاشته‌اند. اما اساتیدی که بخت درک حضورشان را داشته‌ام،اسماعیل مهرتاش، احمد عبادی، نورعلی‌خان برومند، عبدالله دوامی و فرامرزپایور بوده‌اند. در موتیف‌ها و جمله‌پردازی‌ها و انتخاب و اتصال موتیف‌هاو جمله‌ها، بیشترین استفاده را از تارِ استاد جلیل شهناز برده‌ام. در بیانکلمات و موسیقی و شعر و دکلمه و تحریرها بیشترین استفاده را از طاهرزاده وبنان برده‌ام. اما نمی‌توانم از تنها استادی که سالها زیر نفوذ و تاثیرمتعالی او بوده‌ام، یاد نکنم. از زنده‌یاد «دادبه» که برگ سبز ۱۱۵ همراهبا سنتور ورزند از او به یادگار مانده‌است و «دشتستانی» را با صدا وشیوه‌ای خوانده‌است که واقعا «آوای آسمانی» است. او به من آموخت که هرپدیده از جهان مردمی را چگونه بشناسم، چگونه به گوهر مردم سرزمینم پی ببرمو چگونه آنها را به کار گیرم.
س- بیست‌وهفت سال پیش درمورد رابطه شما با شعر وچگونگی انتخاب غزل-های حافظ از شما پرسیدم، گفته‌بودید: «درمورد رابطه‌امبا شعر بگوییم که مطالعه شعر و انتخاب آن و همینطور آهنگ‌سازی روی کلماتشعر، نیروی خلاقه را برای اجرای برنامه، تقویت می‌کند. به حافظ به خاطرعلوّ طبعش عشق می‌ورزم. با شعر اوست که انسان به آسمان عروج می‌کند. اگرشعر خوب در اختیار نباشد، هیچ‌گاه نمی‌توانم آواز خوب بخوانم و انتخابحافظ بدان-جهت است که هر هنرمندی، زرگری یک گوهرتراش را صیقل می‌دهد. شعرحافظ هم برای من یک «گوهر» است».
س- «من زرگرم و شعر حافظ گوهر من است»، این تیتری بود که من برای گفتگوی با شما برگزیدم. امروز چه تعریفی از شعر موسیقی دارید؟
شجریان: شعر و موسیقی در تمام طول تاریخ این سرزمین کهنسال و فرهنگ دیرپایآن همچون دو بال یک پرنده برای «پرواز» بوده‌اند. گرچه موسیقی فی-النفسهاز شعر بی‌نیاز است، چون این شعر است که محتاج موسیقی است. زیرا موسیقیخونی است که در رگهای شعر جریان می‌یابد و جانی است که در جسم کلام جاریمی‌شود. اما این‌دو، «شعر و موسیقی» هرگاه که «اتفاق» کرده‌اند، زیبایی وتاثیر آن‌دو بر دلهای بیقرار و شیفته به حد کمال رسیده‌است. موسیقی بایدبه طرزی زیبا و جذاب، بیانگر مفاهیم شعر باشد.
س- از باب حق‌شناسی و یادآوری اساتیدی که درروزگارانی تیره و تار به موسیقی اصیل و ملی ما خدمت کرده‌اند تا این میراثمعنوی گرانبها را برای مردم میهن ما به ارث بگذارند، خوشحال می‌شدم ازاستادان استادانتان نیز یاد کنید.
شجریان: ناگریزم از دوره قاجار شروع کنم، چون در این دوران است که موسیقیدر بعضی دودمان‌ها و خاندان‌ها حفظ و حراست می‌شود. شاخص-ترین و کامل‌تریننمونه موسیقی در این دوره، در خانواده آقا علی‌اکبر فراهانی بود که توسطفرزندان و شاگردان آنها سینه‌ به سینه حفظ می‌شد. میرزا عبدالله، نوازندهچیره‌دست تار و سه‌تار، برادر او میرزاحسین‌قلی، استاد و نوازنده کم‌نظیرو بی‌بدیل تار، با سعه صدر و گشادگی دل و دست، آنچه از استادان خودآموخته‌بودند، به شاگردان خود آموختند و از طریق آنها بود که موسیقی اصیلو کلاسیک ردیفی از این خانواده به ما رسیده‌است. آنها مکتبی به وجودآوردند که در آن شاگردان ممتازی تربیت شده‌اند که هر یک به‌نوبه خود مبدلبه استادان بی‌بدیلی شدند. غلامحسن درویش، ارفع-الملوک، منتظم‌الحکما،یحیی‌خان قوام‌الدوله، میرزا اسدالله‌خان اتابکی، میرزا غلامرضا شیرازی،کلنل علی‌نقی وزیری، مرتضی‌خان نی‌داوود، اسماعیل قهرمانی، شکری، فروتن،موسی معروفی، هرمزی، سالار معظم، هنگ‌آفرین، حاجی آقا محمد و … گروه زیادیاساتید و نوازندگان شهیری که شاگردی شاگردان ایشان را داشته‌اند که همگیاز چهره‌های برجسته و تاریخ‌ساز موسیقی ما هستند.
س- مرتضی‌خان نی‌داوود از جمله اساتید برجسته‌ای بودکه من همیشه آرزو داشتم با او گفتگویی انجام دهم. جاذبه آهنگ جاودانیِ«مرغ سحر ناله سر کنِ» او بر روی شعر ملک‌الشعرا بهار و صدای تاریخیقمرالملوک وزیری، یک‌آن ما رها نمی‌کرد. او را آخر دهه چهل، در خیابانفردوسی یافتم. او در راسته وسایل ماهیگیری‌فروشان درست مقابل فروشگاهفردوسی، پایین‌تر از کوچه برلن، یک فروشگاه لوازم وسایل ماهیگیری داشت.همان‌جا در مغازه‌اش مصاحبه‌ای دو سه ساعته داشتم که بخشی از آن درروزنامه اطلاعات آن زمان چاپ شده‌است. من در یکی از پرسشهایم برای سرنوشتموسیقی ایرانی، که آن سالها به‌زعم ما داشت به خطر می‌افتاد، ابراز نگرانیکردم؛ مرتضی‌خان نی‌داوود با اطمینان‌خاطر گفت: «نگران نباشید، موسیقیاصیل ایرانی از میان نخواهدرفت. چون همه دستگاه‌ها و گوشه‌ها و زوایایآنرا من با تار زده‌ام و در آرشیو رادیو ایران نگهداری می‌شود. آنها کهبخواهند، خواهندرفت و آنها را خواهندشنید… دو نکته در گفتگوی با مرتضی‌خاننی-داوود وجود داشت که به سفارش خود او، از خیر یک نکته‌اش گذشتم. ازایشان درباره شاگردانشان پرسیده‌بودم، از چند نفر شاگرد شاخص نام برد کهدر آن مصاحبه آمده‌است. اما گفت یکی از بهترین شاگردانش در نوازندگی تار،منوچهر اقبال است. من با شگفتی پرسیدم: همین رییس شرکت ملی نفت؟ گفت: بله،دکتر اقبال؛ و به گفته افزود: پنجه بسیار شیرین و دلنشینی دارد، اما تواین را چاپ نکن. امروز هم مرتضی‌خان نی‌داوود سر در نقاب خاک کشیده و همدکتر منوچهر اقبال اگر حساب‌وکتابی داشته‌باشد، مسئول پاسخگویی در جهاندیگر است. شگفتی من آن زمان در این بود که یک رییس شرکت ملی نفت، به سازیبه نام «تار» دل باخته باشد، و نواختن آنرا از استادی همچون مرتضی‌خاننی‌داوود، بیاموزد. من البته دیگر کنجکاوی نکردم که از چندوچون ماجرا آگاهشوم و مثلا بپرسم: چند سال است که دکتر منوچهر اقبال شاگرد شماست؟ چگونهشاگردی است؟ جلسه‌ای چند بشکه نفت حق‌التدریس به شما می‌پردازد؟ کی و کجاو برای چه کسانی و یا در چه مجالسی «تار» می‌نوازد؟ چون بلافاصله پرسیدم:از آوازخوانان امروز کدام‌یک را بیشتر می‌پسندید که به موسیقی اصیل ایرانیاعتبار می‌دهند؟ بی‌آنکه کمترین تردیدی به خود راه بدهد، گفت: اگرخواننده‌ای موسیقی ایرانی را زنده نگه دارد، همین شجریان است.
بعدها در خانه استاد عبادی که اگر درست در خاطرم مانده‌باشد، حوالی میدانکندی (توحید امروز) در یکی از کوچه‌هایی که به خیابان رودکی شمالی منتهیمی‌شد قرار داشت، همین سوال را تکرار کردم. در تمام طول مصاحبه-ای که باایشان داشتم، همسرشان نیز حضور داشتند. امروز باید اعتراف کنم یک تابلوینقاشی که بر دیوار اتاق پذیرایی استاد نصب شده‌بود، در تمام طول مدت همههوش و حواس مرا به خود مشغول داشته‌بود و من به گونه‌ای در حضور استادنشسته بودم که با تابلو رخ‌به‌رخ بودم. استاد نقاش چشمه‌های اثیری، زناثیری را چنان کشیده‌بود که من احساس می‌کردم نگاهش تا عمق روح مرامی‌کاود و دارد مستقیم مرا نگاه می‌کند. بنابراین درعین‌حال که هم صدایاستاد را ضبط می‌کردم و هم تندنویسی می‌کردم که در پیاده‌کردن نوار دچارزحمت نشوم، به گونه‌ای که می‌کوشیدم استاد متوجه شگفتی من نشود، در تمامطول گفتگو سعی می‌کردم لرزش زانوانم را کنترل کنم. اما دل از تابلونمی‌کندم. کلیه کسانی که خدمت استاد عبادی می‌رسیده‌اند، حتما آن تابلویخیال‌انگیز را به‌خاطر می‌آورند و بی‌گمان استاد شجریان بیشتر از هرکسیباید آن تابلو را دیده‌باشد. گرچه او آنقدر محجوب است که گمان نمی‌کنم کهبه آن خیره شده‌باشد. چون استاد همیشه نمونه‌ای کامل از یک مرد محجوب بودکه حتی دربرابر تعریف و تمجیدهای شیفتگان صدایش، سرخ می‌شد. آرزو داشتم آنتابلو متعلق به من می‌بود، ولی نبود. تردید نداشتم که استاد عبادی با دیدنآن سوز سازش بیشتر می‌شده‌است. من به بهانه دیدار دوباره تابلو، گفتگو رابا استاد ناتمام گذاشتم که روز بعد بتوانم تا آنجا که مقدروم باشد، همهتابلو را در ذهن بسپارم. بیش از سی‌سال است ک آن تابلوی خیال‌انگیز در ذهنمن نقش بسته‌است.
س- آن سالها به‌خاطر دارم که به قناری‌ها و مرغ‌هایعشقتان احساس غریبی داشتید. می‌گفتید در ارتباط با آنها روحانیتی در شماایجاد می‌شود که برایتان لذتبخش است. این لذت مداوم، طعم خاصی به زندگیهنری شما بخشیده-است. به نظر می‌رسد هنوز هم به پرندگان عشق می‌ورزید.کمااینکه هنوز هم به عشق‌ورزی با طبیعت، پرورش گل و باغ زیبایی که بادستان هنرمند خودتان ساخته‌اید، ادامه می‌دهید. تاکستانی می‌پرورانید کهخوشه‌های انگور دوکیلونیمی به بار می‌آورد. قناری‌ها، شمعدانی‌ها ومرغ‌های عشقتان شهره آفاق هستند. اعمال این همه مدیریت در قلمرو این همهتوانایی، از شما هنرمندی استثنایی ساخته‌است. می‌توان در یک زمینه با تکیهبر توان، پشتکار و استعداد استاد شد؛ اما شما در هیچ قلمروی پانمی‌گذارید، مگر آنکه آنرا به نهایت برسانید و کمال آنرا دریابید. پرورشگل، ساخت سنتور، کشاورزی، تربیت شاگردان، شناخت پرندگان، خوش‌نویسی… وعشق… عشق به مردم، فرزندانتان و دیگر چه بگویم. شما در همه این حوزه‌ها بهکمال مطلوب دست یافته‌اید. از مرغ‌های عشقتان بگویید. نسیم وصل بهافسردگان چه خواهدکرد؟ وقتی به صدای سرشار از شعور و فرهنگ پسرتان همایونگوش می‌کنم، در سوز صدایش، زیروبم آوازش، پیچ‌وخم کلماتش و لحن گیرایش سوزعشق را به‌روشنی حس می‌کنم. در نشست مطبوعاتیش که به مناسبت انتشار نخستینسی.دی و نوارش در روزهای پایانی اردیبهشت ۸۲ برگزار شد، شور عشق را دررفتار، کردار، گفتار و سکناتش دیدم. او نماینده نسل بافرهنگی است که برایفردای این سرزمین سخنها دارند. با دیدن او با خود گفتم: این جوان رعناهمان کودک دوسالۀ بیست‌وپنج سال پیش است که پدرش می‌گفت: گوش فوق‌العادهحساسی به موسیقی دارد و بسیار هم جدی است. اکنون ادامه‌دهنده شایسته‌ایبرای مکتب آواز پدر خویش است. به نظر می‌رسد زندگی عاشقانه‌ای دارد کهسرشار از شور زندگی است.
شجریان: همایون و همسرش دو مرغ‌عشق من‌اند. او و همسرش زندگی سرشار ازعشقی را دارند که روزبه‌روز عمیق‌تر و پرشورتر می‌شود. درمورد تعاریفی کهشما از من بدست می‌دهید، ضمن سپاسگزاری باید بگویم اغراق می‌کنید. من بههمه آنچه شما برشمردید، تا اندازه‌ای توانایی‌هایی دارم. تنها می‌توانمبگویم سعی می‌کنم هر چیزی را در نقطه کمال آن بجویم. بله، من به همه آنچیزهایی که شما اشاره کردید عشق می‌ورزم: به طبیعت، کشت‌وکار، گل،پرنده‌ها، که واقعا ارتباط با آنها در من نوعی روحانیت ایجاد می‌کند، بههنرم، فرزندان و خانواده‌ام که همیشه در مرتبه اول اهمیت‌اند.
 تصویر 

س- خوب، شما فرزندان خوبی تربیت کرده‌اید.
شجریان: و به آنها افتخار می‌کنم.
س- کمااینکه آنها نیز به داشتن پدری هنرمند چون شماافتخار می‌کنند. همایون وقتی از شما صحبت می‌کند، انگار دارد با احترام واحتیاط تمام درمورد «پیر» خودش حرف می‌زند. سی‌سال است که ما شور عاشقانهرا در صدای شما با همه وجود خود حس می‌کنیم. این شور عاشقانه را یک درکمتعالی عرفانی نیز همراهی می‌کند. گاهی در اجراهایتان چنان بودید کهمخاطبان شما می‌توانستند از شما تجسم کامل یک انسان عاشق را بیابند.تعابیر شاعران بزرگ ما از «عشق» همیشه با بیان روایت و آواز شما زیباترشده-است. بسیار مشتاقم بدانم این هنرمند اسطوره‌ای عصر ما، «عشق» راچگونهتعریف می‌کند. این شاه‌بیت را شما با سوز عاشقانه‌ای می‌خواندید:
خیال در همه عالم برفت و باز آمد
که از وجود تو خوشتر ندید جایی را
شجریان: عشق پاره شدن بند دل است، آتش گرفتن وجود است.
س- نشان «پیکاسو» که شما آنرا در بیستم سپتامبر ۱۹۹۹توسط «یونسکو» دریافت کردید، مایه مباهات و سربلندی همه ایرانیانی است کهدلهای بیقرارشان به‌خاطر دوام و بقای این سرزمین در تب‌وتاب است و شما رابه-عنوان هنرمند برجسته و ملی خود برگزیده‌است. این نشان همانقدر ارزشمنداست که مدال طلای المپیک گردن‌آویز قهرمان یک ملت باشد. برای کسانی کهبرای قلمرو هنر و فرهنگ، مقام شامخ و ارجمندی قائلند، کم از جایزه ادبینوبل نیست و بی‌گمان هرگاه آکادمی سوید، برای «هنر» نیز جایزه نوبلیمی‌داشت، شایسته‌ترین هنرمند در مشرق‌جهان برای دریافت آن، شما می‌بودید؛زیرا نزدیک پنج‌دهه است که شما شاخص‌ترین چهره موسیقی شرقید. افزون بر اینکه مرزهای فرهنگی و جغرافیایی را نیز در نوردیده‌اید. شجریان اکنون دیگرتنها متعلق به سرزمین مادریش، ایران، نیست. شما امروز یک نشان والای جهانیدارید. کنسرت‌های بیرون‌ازمرز شما را ما ندیده-ایم، اما آنهاکه شاهدانعادلی بوده‌اند، گفته‌اند که مخاطبان جهانی شما به همان اندازه از آواز واجرای شما لذت می‌برند که هم‌میهنان غربت‌زده ما در طرب می‌افتند. داستاندریافت نشان یونسکو چگونه بود که میهن ما به-سادگی از کنار آن گذشت؟درحالیکه یک سینماگر درجه سه در یک فستیوال سینمایی محلی درجه سه وقتیدیپلم افتخار می‌گیرد، صفحات نخست نشریات داخلی و رسانه‌های جمعی صوتی وتصویری آنرا بوق و کرنا می-گذراند و گوش فلک را با آن کر می‌کنند.
شجریان: در سال ۱۹۹۵ یونسکو به مناسبت بزرگداشت شاعر و ریاضیدان پرآوازهایران، کنگره‌ای برپا کرد. کسان زیادی ازجمله ایرانیان فرهیخته‌ای دربرپایی این کنگره نقش عمده داشتند. برگزارکنندگان و آقای «فدریکو مایور»دبیرکل یونسکو به این خیال افتادند که کنگرۀ بزرگداشت حکیم بزرگ نیشابوررا با آوای جان‌بخش موسیقی ایرانی شرقی‌تر کنند و مرا برگزیدند. در شبپایانی و مراسم اختتامیه بزرگداشت خیام که در پاریس برگزار می‌شد، آقایفدریکو مایور مدال پیکاسو را به من اهدا کرد و به قرائت متن آن پرداخت:
«سازمان تربیتی و فرهنگی و علمی ملل متحد (یونسکو) به پاس تلاشهای محمدرضاشجریان درجهت موسیقی کلاسیک ایرانی و اشاعه آن به‌عنوان عامل گفتگویفرهنگها، نشان طلای پیکاسو را به وی اعطا می‌کند».
س- چه زیباست، اینکه به شکل چشم پیکاسو طراحی شده‌است. چه طراح پرقدرتی است.
شجریان: می‌بینید شکل بیضی است و منحصرا برای یک هنرمند ساخته شده‌است.
س- سازنده‌اش کیست؟
شجریان: یک زرگر هنرمند اسپانیایی که هموطن پیکاسوست، هنرمندی که با خلقآثار شگفت‌انگیز و ایجاد سبکی نو در نقاشی، بنیان‌های این هنر را درهمریخت و بر جهان عصر خودش تاثیری شگرف گذاشت.
س- چرا شبیه چشم پیکاسو؟
شجریان: سازنده‌اش در پاسخ به این سوال گفته‌بود: چون چشم پیکاسو، دنیا را به شکل متفاوتی می‌نگریست.
س- آرزو می‌کنم این نشان در کنار نشان‌های معنویدیگری که ملت ایران بر سینه ستبر شما نصب کرده‌است، در حافظه تاریخی ملتهابدرخشد. اطمینان دارم در پاسخ به متن لوح ینوسکو، شما نز بیاناتی ایرادکرده‌اید.
شجریان: گفتم «از شما سپاسگزاریم که معنویت و فرهنگ کهن ایران زمین راشایسته دریافت نشان یونسکو دانسته‌اید و بنده را به نمایندگی از هنرمندانو کسانی که برای فرهنگ ایران خدمت کرده‌اند، برگزیده‌اید. این نشان به منتعلق ندارد، بلکه نشان قدردانی از هنر، معنویت و تمام استعدادهای ایرانیاست و من به نیابت از تمام صاحب‌هنران ایرانی از شما تشکر می‌کنم».
س- آگاهی‌های بیشتری از این نشان به ما نمی‌دهید؟
شجریان: نشان هنر پیکاسو هر چهارسال یک‌بار از طرف یونسکو به هنرمند و یاشخصیتی که فعالیتهای فرهنگی جهانی دارد و کار دارای اصالت و ویژگی-هاییاست، اهدا می‌شود.
‌س- در زمینه موسیقی چه کسانی آنرا قبلا دریافت داشته‌اند؟
شجریان: یهودی منوهین موسیقیدان بزرگ و نصرت ‌فتحعلی‌خان، خوانندهپاکستانی این نشان را دریافت کرده‌اند. نصرت فتحعلی‌خان که متاسفانه دوسالپیش دنیا را به دنیادوستان واگذاشت، دوره قبل نشان پیکاسو را دریافت کرد ودولت و ملت پاکستان آن را به‌عنوان یک رخداد بزرگ در حیات اجتماعی، فرهنگیو هنری خود تلقی کردند. مطبوعات و رسانه‌های پاکستان آنچنان سروصدایی راهانداختند که گفتی بزرگترین رخداد هنری در میهنشان رخ داده‌است.
س- به خاطر اهمیت والای آن لابد؟
شجریان: نشان بزرگی است. حتی برخی از رییس‌جمهورها که کوششهای فرهنگی وهنری ویژه‌ای در سطح جهان انجام داده‌اند به دریافت این نشان مفتخرشده‌اند. بدون‌تردید نشان پیکاسو برای هر هنرمندی در هر حوزه فرهنگی وقلمرو جغرافیایی از نظر هنری و معنوی بسیار ارزشمند است. زیرا بزرگتریننشان فرهنگی جهانی است که از سوی یونسکو به هنرمندان جهان اهدا می‌شود.
س- مطمئن هستم علیرغم ظرفیت بالای روحی خود به هنگام دریافت آن سرشار از غرور و افتخار بودید و از این نشاط در پوست خود نمی‌گنجیدید.
شجریان: پیداست که از نشاط در پوست خود نمی‌گنجیدم. زیرا این نشان متعلقبه مردم میهن من است که مرا در دامان پرمهر خود پرورده‌است. متعلق به خاکسرزمینی است که معشوق من است. اما بالاترین نیکبختی برای من در این است کهگروهی صاحبدل به صدای من گوش می‌کنند و از آن لذت می‌برند و افزون‌براین،وقتی می‌بینم که پس از سالها زحمت و مرارت و خدمت به هنر این سرزمین،گروهی قدرشناس، خستگی را از تن انسان می‌زدایند. من با کمال افتخار آنرابه نمایندگی از سوی هنر ایران دریافت داشتم و با کمال افتخار نیز بهپیشگاه ملت ایران تقدیم کردم.
هنرمندان سرزمین ایران در عرصه هنر و پهنه تاریخ آنچنان زیست کرده‌اندکه هرگز یاد و آثار گرانقدرشان در تارک تاریخ بی‌رنگ نخواهدشد. در برخی ازدوره‌ها که شاید زمانهای بسیار را نیز دربرمی‌گرفت، در آن هنگام که هوایاطراف سنگینی می‌کرده‌است، هنگامی که این سرزمین کهنسال در محیطی مسموم وفاسد گرفتار می‌شده و نوعی بی‌حرمتی بر عظمت فکر فشار می-آورد و زندگی درهجوم مشکلات گرفتار می‌آمد و اجتماع ایرانی در تنگنای خودپرستی‌ها تهدیدمی‌شد و به خفقان می‌افتاد، هنرمند ایرانی پنجره‌ها را می‌گشود و بهشتیآسمانی تصور می‌کرد تا هوای آزاد بازگردد و روح ایرانی حیات خود رابازیابد. تاریخ را فراموش نکنید. اینان شب تاریک جهان را به انوار خداییروشن می‌کنند.
«ربنای» شجریان را گوش کنید. دلهایتان اگر نلرزید، به خدا اگر نزدیکنشوید، پاهایتان بی‌گمان خواهد لرزید. اینان حتی امروز نیز هستند. در کنارمایند. با ما زیست می‌کنند. بر ما واجب است که دنبال آنان و اینان بگردیم،همه کسانی را که اینطور لجوجانه می‌ایستند تا تمدن را نجات بخشند، پیداکنیم؛ زمان را بشکنیم و تندیس این قهرمانان را دوباره بسازیم و آنان را کهزنده می‌یابیم در آغوش گیریم. قهرمانان کسانی هستند که قلب بزرگ و روحبزرگ دارند.