صفحه 1 از 1

رویاهای زندگی ما

ارسال شده: شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰, ۲:۳۰ ق.ظ
توسط mahshid-banoo
  اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌کرد.
او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"

پاسخ دادم: "البته که می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.

پرسیدم: "چطور شما در چنین سنی به دانشگاه آمده اید؟"

به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."

پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.

به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یکی دارم."


پس از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یک کافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هرروز با هم کلاس را ترک می‌کردیم، او در طول یکسال شهره کالج شد و به راحتی هر کجا که می‌رفت، دوست پیدا می‌کرد، او عاشق این بود که به این لباس درآید و از توجهاتی که سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، اواینگونه زندگی می‌کرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد،وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیاشده‌اش، آماده می‌کرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراینسخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد، اما به من اجازه دهید که تنها چیزی راکه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز کرد:

ما بازی را متوقف نمی‌کنیم چون که پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا که ازبازی دست می‌کشیم، تنها یک راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا کنید.

ما عادت کردیم که رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند که مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد کردن وجود دارد، اگر منکه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یکسال در تخت خواب و بدون هیچ کارثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هرکسی می‌تواند پیر شود، این نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد.

کاریزما مشاور  

Re: رویاهای زندگی ما

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۳ ق.ظ
توسط آزیتا
به نام خداوند گردون سپهر

ای به پاخاسته ,منشین که تو را ره دور است
پشت سر ظلمت و در پیش جهان نور است

پیش رو پیش اگر روشنیت منظور است
هر کجایی توقف کنی آنجا گور است

ایستایی همه مرگ است , برو پویا شو
زندگی پویش محض است به جان جویا شو
(استاد مرحوم علی مظاهری- قسمتی از شعر هشدار!)
{آزیتا(دریا)}