پیشینه شناسی فردی

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت, رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 2766
تاریخ عضویت: چهار شنبه 23 بهمن 1392, 11:40 am
سپاس‌های ارسالی: 4491 بار
سپاس‌های دریافتی: 6530 بار

پیشینه شناسی فردی

پست توسط bamn » یک شنبه 10 اسفند 1393, 1:20 pm

   عرض سلام خدمت دوستان گرامی . 
  می خواهیم وارد تاریخی شویم متفاوت از آنچه در کتاب ها می آید . می خواهم باب پیشینه شناسی فردی را باز کنم . ما جوان های امروزی خیلی اهل تحقیق و تفحص درباره پیشینه و گذشته خانواده خودمان نیستیم! بنده که به شخصه اصلاً آدم معاشرتی نیستم و چندان در جمع بزرگان فامیل نبوده ام تا نسبت به گذشته خانواده خود اطلاعات دقیقی داشته باشم . با این حال جسته و گریخته چیزهایی شنیده ام و گاهی از پدر یا مادرم سئوالاتی می پرسم که آنها هم از بزرگترهای خودشان شنیده اند . این بخشی از تاریخ است که معمولاً در هیچ کتابی نمی توان آن را یافت (مگر اینکه شما از یک خانواده خیلی معتبر و معروف و قدیمی باشید!) و باید خودتان پیگیرش باشید . 

  دارم ببینم چند نفرتان آنقدر درباره پیشبینه خانواده تان اطلاعات دارید که بتوانید اینجا چند سطر بنویسید و ثبت نمایید و یا اینکه بروید دنبالش و از بزرگترهایتان پرس و جو کنید . حالا از خودم شروع می کنم : 

   بزرگ پدری ام :   بزرگ پدری ام که انشالله تا سالها سایه شان بر سرمان باشد ، در کودکی همراه خانواده از روستای حاجی آباد شهرستان نجف آباد به شهر اصفهان مهاجرت کرده است . تا جایی که می دانم پدر پدربزرگم در جوانی وارد روستای حاجی آباد (که در آن زمان شکارگاه شاهزاده های قاجار بوده) می شود و از خان روستا می خواهد که به او در آنجا جایی برای زندگی بدهد . به این ترتیب او در یکی از خانه های روستا ساکن می شود و بعدها با دختری از روستای مجاور ازدواج می کند و در نهایت خانه ای می خرد اما به دلایلی که بنده نمی دانم تصمیم می گیرد به اصفهان کوچ کند و چند سال بعد از کوچ هم زمانی که پدربزرگم 11 ساله بوده فوت می کند . نمی دانم دقیقاً پدر پدر بزرگم از کجا به حاجی آباد آمده بوده . اینطور که پدرم می گوید پدربزرگم در جوانی تعدادی از اقوام پدری اش را در جاهای مختلفی از روستاهای اطراف نجف آباد گرفته تا شهر آبادان پیدا کرده بوده اما بعدها که به دنبال ارتباط بیشتر بوده این اقوام پدری فوت شده بوده اند و پدربزرگم هم با فرزندانشان ارتباطی نمی گیرد . یکی از عموهایم هم به جستجو پرداخته و رد دو تا از عموهای پدر پدربزرگم را یافته که ظاهراً سید بوده اند اما چون پدر پدربزرگم هیچ وقت ادعای سادات بودن نداشته کسی در فامیل این قضیه را جدی نگرفته است! به هر حال دو تا از عموهای پدرم (که هر دو فوت شده اند) در حاجی آباد ازدواج و زندگی می کردند و پدربزرگم هم آنجا باغ و زمین و خانه دارد و ما آنجا غریبه نیستیم! (روستای حاجی آباد به علت داشتن تعداد شهید زیاد نسبت به جمعیت روستا در طول جنگ تحمیلی ، یکی از روستاهای نمونه و مورد تقدیر قرار گرفته کشور می باشد)   

     پدری ام :   بزرگ پدری ام که ایشان هم در قید حیات می باشند ، فرزند یکی از افراد محترم منطقه کهکیلویه و بویر احمد بوده اند معروف به "سید صالح" . "سید صالح" که هنوز هم برای مردم آن منطقه نام شناخته شده ای است در آنجا زندگی و خانواده داشته اما چون هر سال باید مدتی را در شهر اصفهان می گذرانده ، در اینجا هم تشکیل خانواده داده و از خانواده محترم و سطح بالایی هم همسر اختیار کرده بوده که امروز هم همه شان افراد تحصیل کرده و دارای پست های مدیریتی یا از پزشکان معتبر می باشند . سید صالح آنطور که شنیده ام باید فرزند یا نوه آیت الله مدیسه ای باشد که از مشاهیر شهرستان لنجان بوده و نسبشان با 32 واسطه به امام موسی کاظم(ع) می رسیده است و در حرم امام علی (ع) مدفون می باشند . همچنین گفته می شود که نسب ایشان به امامزاده سید گل سرخ می رسیده که از امامزاده های مشهور و صاحب کرامت شهر یزد می باشد . خانواده ما با خانواده سید صالح در کهکیلویه و بویر احمد ارتباط خیلی کمی دارند . یادم هست یک نفر بود که وقتی بچه بودم هر چند ماه یک بار به ما سر می زد و برایمان دوغ و کشک و روغن محلی می آورد اما چند سالی از او خبری نشد و بعدها شنیدیم در یک نزاع بر سر محل چرای گوسفندان به قتل رسیده و قاتلش هم اعدام شده است! با این حال پدرم چند باری تجربه آشنایی با افرادی را داشته که از آن منطقه بوده اند و بعد از نشانی دادن وقتی می فهمیدند پدرم نوه سید صالح است خیلی احترام می کرده اند!     

       مادری ام :   بزرگ مادری ام که حدود 17-18 سال از فوتشان می گذرد ، مثل پدرشان کارگر کارخانه بودند و بعد هم که بازنشسته شدند در منطقه رهنان مغازه کوچکی داشتند که تا وقتی تاب و توان رفتن داشتند در آنجا دوچرخه تعمیر می کردند . با این وجود خانواده شان در منطقه رهنان اصفهان از خانواده های شناخته شده و دارای املاک فراوان بوده اند و نمی دانم چرا پدر پدربزرگم بجای ماندن در رهنان به اصفهان آمد و کارگری پیشه کرد و خود پدربزرگم هم کار پدرش را ادامه داد و همیشه زندگی ساده و بی تجملی داشت . پدر بزرگ مادری ام با مادربزرگم فامیل بوده اند با این وجود سطح خانواده مادربزرگم با آنها خیلی متفاوت بوده و برایم عجیب است که این ازدواج انجام گرفته آن هم به آن شکل جالب که مادرم از قول مادربزرگم تعریف می کند که در مراسم ازدواج یکی از اقوام مادربزرگ 9 ساله ام بالای درخت توت بوده که او را صدا می زنند و سر سفره عقد می نشانند (ظاهراً آن زمان پدر بزرگم هم 14-15 سال بیشتر نداشته) دو-سه سال بعد هم ازدواج می کنند و چون مادربزرگم سنش کم بوده چند تا بچه اولی که به دنیا می آورد آنقدر ضعیف بوده اند که بعد از چند روز می مردند . می گویند یکی از این بچه ها زنده می ماند اما ضعیف و بیمار بوده و وقتی چهار ساله می شود او را به مشهد می برند برای زیارت که همانجا فوت می شود . با این وجود مادربزرگم بعدا شش دختر و دو پسر سالم به دنیا می آورد که الان یکی از آنها مادرم و بقیه هم خاله ها و دایی هایم هستند!       

         بزرگ مادری ام :   که گفتم مادربزرگ مادری ام (که از فوت ایشان هم حدود 23-24 سال می گذرد) با پدر بزرگم فامیل بوده اند اما از خانواده ای متفاوت . پدر مادربزرگم یکی از ثروتمندان و افراد با نفوذ و محترم اصفهان بوده و در جنوب اصفهان باغ و زمین فراوانی داشته . می گویند یکی از اولین تلوزیون ها را در اصفهان او برای پسرش خریده و این پسر که دایی مادرم است وقتی در اتاقش پای تلوزیون می نشسته اهالی محل توی ایوان تا ته حیاط جمع می شده اند!!! یک خیابانی در اصفهان هست به نام "میر فندرسکی" که از خیابان های سطح بالا و گران اصفهان است . می گویند آن زمان اینجا همه اش باغ بوده و صاحبان باغ ها دورشان را دیوار می کشیده اند و مردمی که می خواستند بین جنوب شرق و جنوب غرب اصفهان تردد کنند یا باید از شمال زاینده رود می رفته اند یا از تخت فولاد که آن زمان پر از دزد و جیب بر بوده . کم کم صدای اعتراض مردم بلند می شود اما کاری از دست فرمانداری اصفهان ساخته نبوده برای همین پدر بزرگ مادرم با افرادش شبانه به باغ ها حمله می کنند و با تخریب دیوارها یک راه برای مردم باز می کنند . شهربانی یک شب او را در زندان نگه داشته اما دولت پول راه را به باغ دارها می دهد و آنها رضایت می دهند و همان راه کم کم می شود خیابان "میرفندرسکی"! البته خانواده مادربزرگم هم مثل خانواده پدربزرگم اصالتاً مال منطقه رهنان بوده اند که در شهر اصفهان ساکن می شوند . تعدادی از اقوام دور ما در رهنان با نام خانوادگی "جدید الاسلام" شناخته می شوند . خانواده پدر بزرگ و مادر بزرگم هم از همین طایفه بوده اند که جدا می شوند و با فامیلی های متفاوتی شناسنامه می گیرند . در افسانه ها(!!!) آمده که بین 150 تا 200 سال پیش یکی از کشیشان کلیسای وانک اصفهان مسلمان می شود و از ترس آزار و اذیت ارامنه جلفا به منطقه رهنان فرار می کند و آنجا در پناه خان منطقه قرار گرفته و با دخترش ازدواج می کند و نسل او می شوند "جدید الاسلام"!          
:razz: :razz: :razz: :razz:

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 2766
تاریخ عضویت: چهار شنبه 23 بهمن 1392, 11:40 am
سپاس‌های ارسالی: 4491 بار
سپاس‌های دریافتی: 6530 بار

Re: پیشینه شناسی فردی

پست توسط bamn » دو شنبه 22 تیر 1394, 7:58 pm

 [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] 
  تصویر 

  شهر شلوغ بود و صدای همهمه و یا علی یا علی که از مردم در مسجد گوهرشاد شنیده می شد، خواب را از چشمانش ربوده بود. از جایش بلند شد. به آرامی گام بر می داشت تا مبادا از صدای قدم‌هایش، مادر بیدار شود و مانع رفتنش به مسجد شود؛ در میان سیاهی شب خود را به مردمی که در مسجد جمع شده بودند رساند. هیچ کس نمی‌داند چه اتفاقی برایش افتاد، اما دو روز بعد خبر آوردند که محمد جعفر در اثر اصابت گلوله به پهلویش در بیمارستان آمریکایی ها جان باخته است. 

 *** 

 نخستین بار اسم محمد جعفر را در دفتر متوفیان قبرستان های قدیم مشهد دیدیم. دفتری که محل ثبت جزئیات مرگ و میرهای همه قبرستانهای مشهد بوده است؛ دفتر گلشور. این دفتر قدیمی در سازمان فردوس ها نگهداری می شود. 

 چند سال پیش پروژه‌ای تحقیقاتی در مرکز پژوهش‌های شورای شهر مشهد شروع شد درباره مشهد قدیم. موضوع اصلی این بود که محققان علت مرگ و میر و انواع بیماریهایی که منجر به مرگ مردم دهه های قبل می‌شده است را پیدا کنند. دفتر گلشور که خودش یک سند تاریخی است مورد استفاده گروه تحقیقاتی قرار می گیرد. 

   اما در اثنای پژوهش خود به نکته تازه ای برخورد می کنند. در صفحات ثبت متوفیان دهه سوم تیر 1314 یعنی همان ایامی که واقعه گوهرشاد رخ داده علت مرگ 20 نفر اصابت گلوله ذکر شده است که فقط 5 نفر آنها نام و نام خانوادگی دارند و بقیه مجهول الهویه اند.  

 این اسامی رسانه ای و چند بار در روزنامه های مشهد منتشر می شود. اما خانواده ای از آنها پیدا نمی شود. 

 با شروع پروژه گوهرشاد این موضوع را در اولویت قرار دادیم. به این منظور، راه اداره ثبت احوال را پیش گرفتیم. هماهنگ کردن با این اداره و اطلاعات گرفتن از آنها، واقعا کار دشواری است، اما یکی از کارکنان تا فهمید در پی شهدای مسجد گوهرشاد هستیم با همان اختیارات محدودی که داشت همکاری بیشتری با ما کرد. حالا دیگر اطلاعات‌مان بیشتر از یک نام و نام خانوادگی بود، اما باز برای یافتن بازماندگان شهید کافی نبود. 

  [HIGHLIGHT=#dddddd] تصویر    
   

   ردیف 1441 دفتر گلشور محمد جعفر دانشمند نوروزیان نام داشت؛ 17 ساله. با جستجوی در اینترنت متوجه شدیم در خیابان احمدآباد مشهد، طلافروشی هست به دانشمند نوروزیان. چند بار در ساعت‌های مختلف تماس گرفتیم اما کسی گوشی تلفن را بر نمی داشت.  

 یکی از همکاران گفت من دوستی دارم که فامیلش دانشمند است ولی نمی دانم نوروزیان هم هست یا نه. بلافاصله با او تماس گرفت. دل تو دلمان نبود. از آن طرف خط صدا می آمد که بله فامیل ما یک پسوند نوروزیان هم دارد. نمی خواستیم اصل ماجرا را به او بگوییم. پرسیدیم توی فامیل محمد جعفر داشته اید. بدون تامل گفت پدر ما یک عمویی داشته که می گویند توی مسجد گوهرشاد کشته شده ... . 



 انگار که کشف بزرگی کرده باشیم. به هر حال برای ما هم موفقیت بزرگی بود، از آغاز پروژه گوهرشاد این اولین شهیدی بود که پیدا می کردیم. 

 بعدازظهر روز عید سعید غدیر بود که به منزل آقای دانشمند رفتیم. منزل آقای حسینعلی دانشمند نوروزیان و همسر ایشان مرضیه صفری، که می شوند برادرزاده و خواهرزاده شهید محمد جعفر داشمند نوروزیان. 

   خیلی وقت بود منتظر ما بودند. از اینکه کسی پیدا شده که پیگیر ماجرای شهدای مسجد گوهرشاد است هم خوشحال به نظر می رسیدند و هم کمی متعجب. گویا پدر آقای حسینعلی دانشمند که می شود برادر شهید، بعد از پیروزی انقلاب پیگیر معرفی برادرش به عنوان یکی از جان باختگان واقعه گوهرشاد بوده، اما به هر دلیلی، پاسخ درستی دریافت نکرده است.  

 اگرچه آقای دانشمند آن روزها را ندیده است و صحبت کردن برایش با توجه به سن و سالی که دارد کمی سخت به نظر می رسد؛ برای حرف زدن از آن زمان، شوقی در چشمهایش دیده می شود که هر مصاحبه کننده‌ای را سر ذوق می آورد. روی صندلی کنار آکواریوم می نشیند و در حالی که اعضای دیگر خانواده هم حضور دارند، گفتگو با ایشان را شروع می کنیم.   [HIGHLIGHT=#dddddd] تصویر    
   

 پیش از هرچیز از خانه پدریشان می پرسیم، جایی که محمدجعفر آنجا متولد شده و رشد یافته است. می گوید که خانه ای بوده در منطقه خیابان تهران، کوچه گندم آباد که آستان قدس آن را جزئی از حرم مطهر کرده و الان بخشی از صحن جامع رضوی است. خانه ای بود با پنج، شش اتاق، دوطبقه و خیلی هم کهنه ساز. محمدجعفر و حتی برادر بزرگش محمدمهدی، پدرشان را یادشان نمی آمده و مادرشان هم برایشان مادر بوده و هم پدر. طبیعی است که آقای دانشمند هم چیز زیادی از پدربزرگ و مادربزرگش نداند، همین قدر می گوید که: 

 کار پدربزرگم فکر می کنم در برنامه انگشتر و انگشتر سازی بوده است. مادربزرگم ولی تا مدت های مدیدی بود که ما به سن رشد هم رسیده بودیم پیشمان بود؛ تا سال 1340 زنده بود. اسمش ربابه دانشمند بود. زمانی که رضاشاه شناسنامه تعیین کرد فکر می کنم ایشان شوهرشان زنده نبوده است، شناسنامه را به نام خودش گرفته است و این فامیلی به ما انتقال پیدا کرده است. پدر بزرگم هفت دختر داشت و دو پسر. چون پدر من بزرگتر از محمد جعفر بود زندگی را اداره می کرد. جوراب بافی می کرد؛ یک مغازه در خیابان تهران، خیابان امام رضا (کنونی) داشت. محمد جعفر هم کار می کرد و کمک خرج بود. هر دو با هم خرج هفت خواهر و مادرشان را می دادند. 

 آقای دانشمند خیلی آرام حرف می زند و در عین حال نشانی از فراموشی در بیانش دیده می شود. به همین دلیل همسرش گاهی مشارکت می کند و در چیزهایی که فراموش کرده یادآوری می کند، اما وقتی از ماجرای شهادت محمد جعفر، عموی ایشان می پرسم، لحنش قاطع تر می شود و روان تر صحبت می کند. گویا این داستان را به کرّات از پدر شنیده و چیزی که مایه افتخار خانواده است را به خوبی به خاطر سپرده است. 



   جعفر 18 سال داشت. من چند سال بعد از فوت او به دنیا آمدم. مجرد بود و هنوز متاهل نشده بود. همین که در مسجد حضور پیدا کرده، نمونه این است که روحیه مذهبی داشته، این روحیه دست به دست به ما هم رسیده است. عقیده ایشان عقیده سیاسی بود. وقتی بهلول دعوت می کند پدر من و محمدجعفر هردو با هم می خواستند بروند در قیام حاضر شوند اما چون پدرخانمم که می شده است شوهر خواهر آنها، آمده به مادرشان گفته امروز بهلول می خواهد منبر برود و خیلی شهر شلوغ است بچه ها را نگذارید بیرون بروند. پدر من هم بزرگتر بوده و حرف مادر را گوش می کند نمی رود اما محمدجعفر بدون این که کسی اطلاع داشته باشد از خانه خارج می شود و مستقیم به مسجد گوهرشاد می رود.  

 در طول مصاحبه با آقای دانشمند، خانم ایشان هم کمک زیادی کرد. از آنجایی که ایشان خواهرزاده شهید هم هستند از وی خواستیم چیزهایی که از پدر، مادر و خاله هایشان شنیده اند برایمان تعریف کنند. خانم صفری کنار همسر خود نشستند، تا اینبار ایشان از چگونگی ماجرای شهادت دایی شان محمد جعفر برایمان بگویند: 

 پدر من می آید خانه سفارش می کند به مادر خانمش که نگذار جوان ها فردا بروند بیرون. چون فردا احتمالا مسجد گوهرشاد شلوغ می شود. محمد جعفر پی حرف نمی کند و صبح که از خواب بیدار می شوند می بینند در تاریکی از خانه بیرون رفته، تقریبا 17، 18 سالش بود. نگران و دلواپس می شوند. باز پدر من نمی گذارد که محمد مهدی از خانه بیرون برود.   چون خانه شان نزدیک حرم بوده است می بینند که صدای تیراندازی می آید. خانم ها را پدر من داخل خانه می کند و در را می بندد و پی محمد جعفر می رود. آنطور که پدرم تعریف می کرد می گفت به یکی برخوردم گفت دیدم که او تیر خورد و ریختند در کامیون و بردند. پدرم می آید و می گوید که به مادر محمد جعفر چیزی نگویید. می گوید خودم می روم دنبالش. دوباره که می رود پی گیری می کند می بیند که بردنش بیمارستان آمریکایی ها. می رود بیمارستان راهش نمی دهند. می گویند اگر بیایی اینجا بگویی من شهید دارم تو را هم می گیرند؛ برو و بگذار که خودشان خبر بدهند. این شهید هنوز زنده بوده بردند بیمارستان؛ از بس که رویش جنازه های دیگری ریخته بودند، حالش بد می شود، دو روز بعدش خبر آوردند که بله شهید شده است.  



 آن وقت که نمی گفتند شهید، می گفتند کشته شده، چون قیام کرده بود بر ضد شاه و بیمارستان بردند و بعد از بیمارستان هم بردند قبرستان هشتاباد که در خیابان محسن کاشانی است و الان آنجا دفن کردند.   عزاداری هم به هیچ وجه ندادند، حتی پدرم می گفت که می رفتم بی هوا در را باز می کردم می دیدم مامورها گوش‌شان را گذاشتند به در کوچه که ببینند کسی عزاداری می کند یا نه. مادر بزرگم خدا بیامرز، برای ما تعریف می کرد می گفت صورتم را می گرفتم طرف رخت خواب، های های گریه می کردم که مبادا صدای من به بیرون برود. گریه می کردند لحاف می گرفتند جلو دهانشان که مبادا یک وقت صدایشان را مامورها بشنوند.  

  آن موقع ها خیلی خفقان بود و اینها هم از اول خیلی اسلامی بودند و موقعی که بی حجابی شد ناراحت شدند. پدرم می گفت که در خانه کوچکی که داشتیم یک چهاردیواری یک دوش مانندی گذاشتیم یک شیری گذاشتیم که در خانه استحمام کنند که مبادا بروند حمام و در راه حجاب را از اینها بردارند. اگر گاهی می خواستند از خواهر و مادرشان خبر بگیرند شب می رفتند که کمتر مامورین باشند. 



 خانم صفری در همان حال که از آن زمان ها حرف می زند، آهی می کشد و می گوید که فکر می کند شهدای قیام مسجد گوهرشاد حتی از شهدای جنگ تحمیلی هم مظلوم تر بودند. در جنگ تحمیلی آنها که می رفتند جبهه با رضایت خودشان می رفتند که بجنگند، اما اینها غافلگیر شدند. در حالی که برای اعتراض به قوانین ضد اسلامی رضاشاه به مسجد گوهرشاد رفته بودند، سربازهایی که روی دیوار های مسجد با مسلسل ایستاده بودند، به یکباره به روی‌شان آتش می گشایند و همه را به رگبار می بندند. او می گوید که قیام مسجد گوهرشاد هم انقلابی بوده مثل انقلاب امام خمینی اما انقلاب امام با روشنگری بود و به پیروزی رسید. 

 در پایان از آقای دانشمند و خانم صفری قول می گیریم که اگر عکسی از شهید در آلبوم خانوادگی باقی مانده است را در اختیارمان بگذارند. الان و در این لحظه که به عکس نگاه می کنم، با خود می گویم، تاریخ این سرزمین چه روزهای عجیبی را به خود دیده است و مردم اطراف ما چه حرفهای ناگفته و ناشنیده ای در سینه دارند. 



   از اسماعیل شرفی / دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی   
:razz: :razz: :razz: :razz:

ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”