داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 277
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 18 بار
سپاس‌های دریافتی: 386 بار

اعتماد قسمت چهارم

پست توسط جعفر طاهري » چهار شنبه 26 شهریور 1399, 12:41 am

اعتماد 
قسمت چهارم
 سحر در ادامه صحبت‌های خرم گفت ؛ او مقداری پول جهت خرج جشن عروسی پس انداز کرده و بیست هفت ساله است و هفت سال واندی با من تفاوت سنی دارد، عمو که به جمع شنوندگان اضافه شد گفت میگما اهل دود و دم که نیست ؟ سحر مکثی کرد و جواب داد نه فکر نکنم چون کارمند اداره دولتیه و ادامه داد عمو جان  با اجازه شما و زن عمو تا مدتی که اینجا هستم ،جهت آشنایی و شناخت بیشتر لازم است او را ببینم و با او حرف بزنم.
دو ماهی سحر منزل عمو ماند، و هر روز بعد از ظهر بدیدن خرم می‌رفت ، آنها قرار خود را برای پیوند دائمی گذاشتند چون دیگر هر دو به هم وابسته شده بودند.
ساغر می‌گفت طی این مدت سحر کلی  درباره خرم با من حرف میزد ، تا اینکه یکشب بلیط اتوبوس را نشانم داد و گفت چمدانم را میخواهم ببندم و فردا صبح  بسوی رشت حرکت میکنم ، و وقتی منزل رسیدم قضیه را مفصل برای بتی تعریف میکنم ، لباس برای نیکان و سوغاتی آرش و خواهرش را در چمدانش گذاشت و قبل از خواب با من خدا حافظی کرد ، به او یاد آوری کردم که وقتی رسیدی زنگم  بزن،  بابام صبح او را تا ترمینال رساند، روز بعد که به رشت رسید ، پیغام داد که سالم رسیدم ، به مادرم که دلواپس بود گفتم سحری رسید.
بتی در منزل با نیکان تنها بود ، وقتی رسیدم سیر دل نیکان را بوسیدم، سوغاتیها را تحویل دادم، و بعد ازحال و احوال کردن، شروع به تعریف از خواستگارم برای بتی نمودم ،وقتی داستانم تمام شد، او گفت؛ باشه ، به عمو بگو تحقیق کند ، من از برخورد سرد او کمی عصبی شدم و گفتم تحقیق نداره ، مشخصه که پسره خوبی هست.
آنشب آرش و خواهرم سر سفره شام گفتند بهتر است این آقای خرم با خانواده اش اینجا برای خواستگاری بیایند ، و من نیز بنا به اصرار خواهرم موضوع آمدن به رشت به اتفاق خانواده را به او گوشزد کردم.
هر روز مرتب چند بار با خرم در تماس تلفنی بودم ، یکروز خرم گفت برنامه مرخصیم حدود ده روز دیگر درست میشه ، و آنوقت تو دیگر مال من میشی ،  دل توی دلم نبود ،خانه را با بتی تمیز و کمبود های مواد غذایی را تهیه کردیم ، چند دست لباس مرتب که نیاز بود گرفتم. شبها را تا صبح رویا میبافتم و خودم را در لباس عروس در کنار خرم مجسم میکردم ، پرنده آرزوهایم به دور دستها در حال پرواز بود،
بالاخره روز دوازدهم  سر و کله خرم پیدا شد ،خرم چمدان بدست و با یک جعبه شیرینی تک و تنها آمده بود ، بتی و آرش بشدت ناراحت شدند، خواهرم آهسته بمن گفت مگر قرار نبود بهمراه خانواده اش بیاید ! کار درستی نکرده حتما باید پدرش را می آورد !.
 خرم مادرش را در کودکی از دست داده بود، چون تازه رسیده و خسته بود، چای و شیرینی جلویش گذاشتیم که میل کند ، من نیز از اینکه خرم تنها آمده بود خیلی آشفته شدم ، وقتی تنها شدیم کمی با او جر و بحث کردم و گفتم قرار بود که پدرت را بیاوری؟ پس چه شد ؟ گفت پدرم مریض بود و خانواده ام در روستا زندگی میکنند ، اگر قرار بود دنبال خانواده ام بروم مرخصیم تمام میشد،  قرار است من زن بگیرم نه پدرم!
ادامه دارد. فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 277
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 18 بار
سپاس‌های دریافتی: 386 بار

اعتماد قسمت پنجم

پست توسط جعفر طاهري » پنج شنبه 27 شهریور 1399, 1:01 am

اعتماد
 قسمت پنجم 
خواهرم وقتی صحبتهای خرم را از من شنید گفت ببین، تو عاشقی و شاید این مطلب و واقعیت اجتماعی را که برایت میگویم قبول نداشته باشی ، برای بعضی جوانان ما انتخاب همسر بشکل خود رایئی هنوز خیلی زود هست ، و بخشهایی از جامعه سنتی ما با آن همخوانی ندارد ، شاید مرد جوانی پس از خود کفایی مالی، در ذهن خود ، بدون پایه و اتکا مقتدرانه ، تصوری از مستقل بودن را داشته باشد و قید و بندها و سنن فامیلی را همچون بعضی از جوانان هیجانزده ، بشکل آنارشیستی بدور انداخته باشد ، اما بسیار دیده شده که چنین افرادی پس از تاهل بجای قید و بند ، اینبار با غل و زنجیر، گاهی بخشی از سنت میرا را دربست بدون تفکر و آگاهی پذیرا میشوند و با عدم درک اینکه اصل حمایت خانواده ایی هست که با همسرش آنرا تشکیل داده ، با افکار مغشوش شده توسط فامیل نزدیک ، موجب درگیری های میشود که بجای صرف نیرو برای بهبود پیوند ، احمقانه باعث انفصال و جدائی میگردد .
چون من بر سر این موضوع قبلا با خرم دعوا کرده بودم و او تنها آمدنش را ،توجیه کرده بود و از طرفی واقعا دلبسته او بودم، با التماس به خواهرم گفتم ؛ زیاد سخت نگیرید، او خودش مرد تحصیلکرده و باشخصیت و بزرگیست.  خواهرم اینبار با زبان ساده گفت عزیزم ببین این رسم از قدیم وجود داشته که خانواده داماد نیز همراه او بیایند تا دو خانواده با هم آشنا شوند و به نوعی احترام به ما که دختری پاکدامن را بزرگ و تربیت کرده ایم، بگذارند ، خواهرم گوش بکن ، اینکار خصوصا برای دختر و قبول او توسط خانواده آنها خیلی خیلی مهم هست .
نهار را با بتی آماده کردیم بعد از خوردن نهار ، در اتاقی خلوت با پافشاری و گریه خواهر و دامادمان را مجبور کردم که مراسم خواستگاریم را حتما برگزار کنند ، با تلفن آنها ، عمو و خانواده اش که از طرف ما دعوت شده بودند، پس فردا از بوشهر به رشت رسیدند، عمو نیز بسیار ناراحت شد و ایراد گرفت که چرا خرم کسی از بستگان درجه یک خود را نیاورده ، دامادمان آرش گفت با خرم صحبت کردم و دلایلی را بمن گفت که ظاهراً مشکلی در تعاقب آن ندارد ، ضمنا سحر نیز میگوید ایشان را بیش از دو ماه است که میشناسم و لطفا بهانه ایی برای مردی که مناسب همسری من هست درست نکنید ، چون در او هیچ اشکالی وجود ندارد، جهت اطلاع اینها قرار بر خواستگاری و عقد و ازدواج فوری دارند و پس از عقد سحر با خرم به بوشهر میرود . 
نهار آن روز را زن عمو با خواهرم تدارک دیدند، عصر خرم و آرش که بزودی باجناق هم میشدند میوه و شیرینی تهیه کردند ، چای و شربت را آماده کردیم آفتاب که غروب کرد ، بانی اصلی مجلس، عمو و زن عمو بودند، بچه های عمو، کمال و سوگند بهمراه خرم و خواهرم و آرش، لباس مرتب پوشیده و در سالن پذیرایی بهمراه دو خانواده دیگر از فامیل ما نشسته بودند، من هم لباسی زیبا به فراخور این مراسم بر تن کردم و در اتاقی دیگری ساغر موهایم را آرایش میکرد ،
از بدو ورود دو فامیل، مردها و زنهای آنها از عمو و خواهرم پچ پچ کنان ، علت اینکه خواستگار چرا تنها آمده را میپرسیدند و بعد از توجیه غیر قابل قبول برای آنها، با تعجب ابرو در هم می‌کشیدند .
میگویند آدمهای عاشق کورند ، من عاشق بودم و نمی خواستم خرم را از دست بدهم، در تصوراتم تمام حرفهای دیگران را بهانه هایی واهی برای نرسیدنم به مرد ایده الم می دیدم .
آرش در مجلس سر صحبت را باز کرد ،که آقای خرم برای خواستگاری سحر از بوشهر تشریف آورده، عمو ضمن خوش آمدگویی و صحبتهای دیگر در نهایت اینگونه مهریه را برایم برید ؛ یک جلد کلام مجید و یک شاخه نبات وصد سکه تمام بهار  آزادی مهریه دختر ما هست، جناب آقای خرم اگر قبول دارید ، تا صلواتی بفرستیم، خرم با تکان دادن سر موضوع را تایید کرد ، البته در باره مهریه من با خرم صحبتهایمان را قبلا کرده بودیم . عمو دستور داد کاغذی بیاورند و همین مطالب را در  ورقه بنویسند تا فردا در محضر بدون کم و کاست ثبت گردد ، پس از صدای کل زدن خانمها ، ساغر مرا از اتاق به سالن برد و کنار خرم نشاند، او یک حلقه انگشتری که برای نشانه نامزدی خریده بود از جیب کتش در آورد و با هلهله و کل و دست زن جمع ،  حلقه را در انگشت من قرار داد، شیرینی و شربت را دختر عموهایم ، ساغر و سوگند بین مهمانها تعارف کردند .
شب بله برون با خوشی به پایان رسید ، و دل من همچون سایر دختران، با نزدیک شدن به زمان وصلت که رویایی شیرین هست که از کودکی بهمراه ما میباشد،  بیشتر به تاپ و توپ افتاد ، روز قبل ما حلقه ازدواج  همدیگر را، همراه  با کت و شلوار دامادی خریده بودیم ، فردای آنروز ساعت ده صبح مرا به آرایشگاه بردند ،داماد نیز به اتفاق آرش به سلمانی رفت، و با تهیه گل دست عروس وتزیین ماشین با گل‌های طبیعی، ساعت چهار بعد از ظهر بدنبال من که عروس بودم آمد.ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 277
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 18 بار
سپاس‌های دریافتی: 386 بار

اعتماد قسمت ششم

پست توسط جعفر طاهري » پنج شنبه 27 شهریور 1399, 11:20 pm

اعتماد
قسمت ششم 
وقتی خرم مرا در لباس عروس و برای اولین بار با آرایش دید لبخندی شیرین بمن زد و دستم را گرفت و پیشانیم را بوسید،
آرش که ماشین خود را تزیین کرده بود ، راننده ماشین عروس بود ، با هم عقب ماشین نشستیم ، داماد آرام  در گوشم گفت تو امروز مانند ملکه ها شده ای ،بسوی محضر رفتیم ،قبل از ورود به آنجا، بتی چادر سفیدی را روی سرم انداخت، وقتی در روی صندلیهای خاص در مقابل سفره عقد جایگیر شدیم، ساغر وسوگند و دوستم مهشید شروع به سابیدن قند بالای سرمان کردند، آخوند شروع به خواندن صیغه عقد کرد ، با گفتن عروس رفته گل بچینه ، گلاب بیاره ،بار سوم با اجازه بزرگترها بله را گفتم، شاهدین امضاء کردند،پس از آن به آتلیه جهت عکس گرفتن رفتیم، عکسها سه ماهه دیگر آماده میشدند، آخرین مقصد بطرف خانه آرش بود، آنجا بزن بکوب بود، و آهنگهای یک انگشتر طلایی اسمتو روش نوشتم.... تو‌خوشگلی از همه سری.... با باند و اکو خوانده میشد. از اول جشن تا آخر جشن بهمراه خرم و مهمانان رقصیدیم و یک شب شاد به یادماندنی را در زندگیمان رقم زدیم.
ساعت هشت زن عمو مراسم حنابندان را اجرا کرد ،به زبان محلی برایمان آواز محلی واسونک خواند، بعد از آن برای همگی مهمانان که تعدادشان به هفتاد نفر هم نمی‌رسید شام را سرو کردند، مراسم کادو دادن را انجام دادیم و ساعت دوازده شب جشن عروسی پایان یافت . 
فردا نهار را به اتفاق خانواده عمو در خانه خواهرم خوردیم چون برای ساعت دو ، بلیط اتوبوس مشهد داشتیم ،بتی پنج میلیون رهن خانه و پولهای شاباش عروسی را تحویل ما داد و گفت وسایل را که شامل پتو و ظروف کادویی هستن ، با عمو برایت به بوشهر میفرستم ، با تمدید مرخصی همسرم ، هشت روز در هتلی نزدیک حرم ماندیم و مرتب به زیارت امام رضا می‌رفتیم، در بازار رضا خریدهایی کردیم، برگهای  روزهای طلایی  زندگی ما به خوبی رقم میخورد ، ماه عسل خیلی خوش گذشت. این روزها تکرار نشدنی بودند، بعداز هشت روز بسوی بوشهر رفتیم ،و با کلی اثاث و چمدان بخانه مان رسیدیم، زن عمو ما را در  اولین جمعه زندگیمان  برای پا گشا به صرف  نهار دعوت کرد ، خورشت سبزی و کباب ذغالی و دو نوع پلو و کلی مخلفات تدارک دیده بود، عمو وسایل ما را آورده و تحویلمان داد .
ادامهدارد.
 فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 277
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 18 بار
سپاس‌های دریافتی: 386 بار

اعتماد قسمت هفتم

پست توسط جعفر طاهري » جمعه 28 شهریور 1399, 12:23 am

اعتماد 
قسمت هفتم 
چند روز بعد بتی به من زنگ زد و حال و احوالم را پرسید و گفت با پولهایی که داری ،  لوازم و کمبودها خانه ات را تهیه کن ، روزها خرم سر کار می‌رفت و من با شادی اسباب و اثاثیه نو خود را در کمد و قفسه های خانه میچیدم ، عصرها با او جهت خرید لباس شویی و پرده  یا خرت و پرت  به بازار می‌رفتیم، و بعد خرید در رستورانها شام میخوردیم ، زندگی بر وفق مرادم بود من که دستی در نقاشی سیاه قلم داشتم برای نیکان قبلا یک شکلک فانتزی کشیده بودم ، و بتی قابش گرفت و به دیوار اتاق بچه آویزانش نمود، برای اتاق خودمان با مداد رنگی تابلو ظرف پر از میوه ایی را کشیدم و همسرم آنرا به دیوار نصبش کرد ، عمو ما را چند بار دیگر به مناسبت‌های مختلف دعوت کرد، گاهی نیز ساغر بدیدنم می آمد، چندی بعد که بی حال و رنگ پریده شده بودم ،زن عمو گفت برو آزمایش بده شاید بار داری، یکماه ونیم  گذشت ،که خبر پدر شدن را به خرم دادم ، او از این خبر مسرت بخش خوشحال شد ،تا سه ماه با آرامش و آسایش زندگی را سپری کردیم ،تا در آن بعد از ظهر لعنتی با هوای گرم و شرجی بوشهر، خرم به خواهرش زنگ زد ، من شانه به شانه و در کنارش نشسته بودم، بعد از حال و احوال کردن ، به او گفت من زن گرفته ام، یکهو خواهره جیغی بلند زد و گفت شوخی نکن ، این  را نگو، پدر اگر بفهمه که سر از خود رفتی و گولت زدن و یه ننه من غریب را گرفتی حتما سکته میکنه، و خرم به او گفت شوخی نمیکنم دارم راستش را میگویم ، خواهرش بعد از نکوهش او در آخر گفت پدرم دختر خواهر خودش را برای تو از عمه خواستگاری کرده ، و تو باید زنت را طلاق بدهی، ناگهان من همانجا وا رفتم وسست شدم،توان حرف زدن نداشتم ،و فکرهای بد به مغزم هجوم آوردند،خرم به روی خود نیاورد، و سکوت اختیار کرد ،بعد از آن تقریبا هر روز که خرم ازسر کار به خانه می آمد،خواهر عفریته اش به تلفن منزل زنگ میزد ،که زنت را طلاق بده، همگی ما نارحت هستیم، شوهرم  میگفت زنم باردار است ،اما اصلا انگاری خواهرش  گوش شنوا نداشت ، همه روزه یک نواخت می‌گفت پدرمان اگر بشنود بدون اجازه  زن  گرفتی سکته میکنه ، تو باید زنت را که یک غریبه است و هم طایفه و فامیل ما نیست طلاق بدهی، بعد از تحمل این آزارها بلاخره چند روز بعد ،با شوهرم درگیر شدم  و گفتم نگذار خواهرت بمن توهین کند ، تو تا صدایش را شنیدی گوشی را قطع بکن ، و او میگفت آنها حرفی میزنند، من که شما را طلاق نمیدهم، اما این زنگ زدن و حرفهای تلفنی کماکان و هر روز در ساعت معینی تکرار میشد و مانند خوره ای بجانم افتاده بود و توان گفتن این موضوع را به کسی از خودی هایم ، نداشتم و فقط متوصل شدم به خدا و ائمه، شبانه روز دعا میکردم که این تماسهای شوم قطع شود ولی این صدای نحس، با تلفن زدنهایش همچنان ادامه داشت و  یک روند خواهرش  می‌گفت اگر پدر سکته کنه، ما و تمام فامیل شما را مقصر میدانیم، پدر تو را عاق والدین میکند و از دیدنش و ارث محرومت مینماید،  زنت را که همخون و حتی همشهری ما نیست قبل از اینکه به اقوام بگویم زودتر طلاق بده، این تلفن زدنهای تکراری سوهان روح من  شده و دیگر توجهی به وضعیت  بارداری و جسمم  نداشتم ،بلکه فقط میخواستم ، شوهرم را از دست ندهم.ادامه دارد. 
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 277
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 18 بار
سپاس‌های دریافتی: 386 بار

اعتماد قسمت هشتم

پست توسط جعفر طاهري » شنبه 29 شهریور 1399, 4:15 pm

اعتماد 
قسمت هشتم 
 از مدت حاملگیم  چهار ماه گذشته بود که خرم  روزی روی بمن کرد و گفت : اینجا هوا شرجی و گرمه، بیا با هم برویم شمال و مدتی خانه خواهرت بمانیم  ،من که اعصابم از وقایع پیش آمده اخیر بشدت داغون بود  و نیاز به یک هم صحبت داشتم و احساس میکردم دور شدن شوهرم از بوشهر و قطع تماسها شاید موثر باشد، قبول کردم ، خواهر و سایر خانواده خرم در روستا زندگی میکردند و آن موقع روستاها تازه صاحب تلفن ثابت شده بودند و فاقد پوشش دکل‌های تلفن همراه در منطقه خود بودند ، به اتفاق خرم به رشت سفر کردیم ، بتی و آرش بخوبی از ما استقبال و پذیرایی کردند ، بتی غذاهای مورد علاقه شوهرم را از من سوال و لیست کرده و درست میکرد ، خواهرم از همان بدو ورودم متوجه بهم ریختگی و ضعف اعصابم شد و مشکلات حاملگی را برای نگفتن به او بهانه کردم ، چون نزد خواهر و محل مأمن و آرامش قبلی خود آمده بودم و صدای زنگ شوم تلفن و آن صدا که بدفرجامی را برایم رقم میزد را نمی شنیدم، روحیه زخمی ام بسرعت در حال التیام بود ،تا اینکه صبح روز یازدهم ، شوهرم گفت؛ باید برگردم سرکار و خوب نیست که یک مرد مدت زیادی منزل مردم بماند، شما اینجا بمانید تا بروم پیش پدرم و موضوع ازدواجمان را با آنها در میان بگذارم و مسئله را برای همیشه حل کنم، من که نمی‌توانستم هیچ تصمیمی برای پاسخ مناسب بگیرم ، سکوت اختیار کردم، خرم چمدانش را بست و رفت، بعد از آن چند روز یکبار  با هم تماس تلفنی داشتیم،
بتی با ماشینشان مرا برای تفریح و گردش به خیابان و یا پارک جنگلی میبرد ، گاهی بستنی و شام را بیرون میخوردیم ، اما مانند دوران دختری که پر از شور و نشاط بودم و با هر پا کوفتنی بر زمین، حس پر گشودن را داشتم نبوده و کم حوصله نیز شده بودم ، بتی می‌گفت این شرایط مربوط به حاملگیت است ،اما من می‌دانستم که این دلشوره و نگرانی از بارداریم نیست ،  تمام روز بتی در خدمت و مواظبم بود و او آشپزی میکرد و من خواهرزاده ام نیکان را سرگرم میکردم و به گل‌های توی حیاط آب میدادم یا به گلدان‌های اتاق ، رسیدگی میکردم، چند وقت که گذشت متوجه شدم بعد از ازدواجم آن احساس راحتی را در خانه ایی که قبلا در آن زندگی میکردم را ندارم ، بعد از یکماه به شوهرم پیام دادم که بیا مرا ببر بوشهر،  چون اینجا هم من راحت نیستم و هم آنها ، جوابی به پیامکم  نداد ،بهش زنگ زدم گفتم؛ رفتی پیش پدرت و بگویی که خانمم باردار است ،همسرم جواب داد هنوز فرصت نکرده ام روستا بروم ، بعدا میروم تو نگران مباش، ولی نگرانی من روز به روز بیشتر و بیشتر میشد، خصوصا اینکه دیگر این من بودم که با او تماس می‌گرفتم و او سعی داشت کمتر حرف بزند ،  دیگر پکر و کسل شده بودم ، به آرش گفتم به خرم زنگ بزن و بگو بیاید زنش را ببرد ، بیچاره آن بی خبران تعارف میکردند که هنوز بمان، بلاخره شوهر خواهرم با خرم تماس گرفت ، و شوهرم جواب داد لطف کنید و بگذارید آخرین ماههای زایمانش فرا برسد آنوقت من به دنبالش می آیم، با شنیدن این خبر دیگر از کوره در رفتم و با گریه داستان تلفن زدن های خواهرش را به آنها گفتم، بتی خیلی ناراحت شد و گفت یادت هست پایت را میکوبیدی به زمین ومیگفتی همین را میخواهم، اگر شما راضی نیستید شناسنامه ام را بدهید خودم میروم خانه عمو و عقدم را با خرم می‌بندم، و ما  بهت میگفتیم باید خانواده اش بیایند، و تو باز میگفتی شما بهانه می آورید، اون حرف من برای وضعیت  امروز تو بود ، آقا خرم از جوانی شما کیفش را کرده، و حالا تازه یادش اومده که فامیلاش و باباش عزیزتره و خیلی حرفهای دیگر بمن زد و در آخر گفت ، خرم از اعتماد ما سوء استفاده کرد. ادامه دارد.
 فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 277
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 18 بار
سپاس‌های دریافتی: 386 بار

اعتماد قسمت نهم

پست توسط جعفر طاهري » شنبه 29 شهریور 1399, 4:18 pm

اعتماد 
قسمت نهم
روزها از پی هم می‌گذشتند و خیلی ناراحت و افسرده شده بودم، بطوریکه اشتهای غذا خوردن را نداشتم  ولی خواهرم اجبارم میکرد، که بخاطر بچه ات که ناقص نشود ، غذایت را خوب و بموقع بخور، برای یک زن حامله دیدن توجه و مراعات حال او از سوی همه مردم، آرامش بخش و نوید بخش و خوش آیند هست و بیشترین نیاز در این دوران با ارائه‌ محبت از سوی مرد او تامین میشود، هر چند هورمونهای ترشح شده در این ایام، زن را از اضطراب و ناخوشایندی از آینده نامعلوم مرگ و زندگی دور میکند و روحیه ایی سبکبال به او می‌بخشد ولی لاجرم نیاز به همسویی و اتکا به مردش برای اعتلای روحی، جزو لاینفک خصوصیات زنانه هست .  آرام آرام به ماه‌های آخر بارداری نزدیک میشدم ، از هفت ماهگی به بعد خرم یا تلفن را بر نمی‌داشت و یا دیگر درست جوابم را نمیداد ،آرش به عمویم قضیه را بعد از مدتی گفت ، عمو به خرم تلفن کرده و گفته بود اینگونه رفتار که درست نیست ، شما همسر خود را در منزل خواهرش رها کرده اید و سر به او نمیزنید و خرجی به او نمی‌دهید ، خرم با پر رویی تمام پاسخ داده بود،  من با سحر دیگر تمام کرده ام، عمو گفت یعنی چی! شما حرف حسابت چیست ! خانمت باردار است! جواب درستی نیست که شما حالا این حرف نامربوط را بمن میگوید ، خرم گفت؛ راستش جناب ، بنده اشتباه کردم ، بدون اطلاع و اجازه پدرم با غریبه ایی وصلت کردم در صورتیکه او فرد دیگری را که از فامیل ما هست ، برایم در نظر گرفته ، من که هیچ، بقیه فامیل هم روی حرف پدرم حرفی نمی‌زنند ، الان هم اگر بخواهم با سحر  بمانم حتما پدرم از ناراحتی سکته میکند، عمو گفته بود آنموقع که آمدی و گفتی من تحصیلکرده و فهمیده و مستقل هستم و کم سن و سال نیستم و من میخواهم زن بگیرم نه پدرم ،  بنابراین اجازه پدرم لازم نیست ، الان پدرت را پیدا کرده ای ؟!  این رفتار عجیب و دور از شان مردانگی نیست ؟ این حرف صحیح و درست نیست که شما میزنید، لطفا بیاید خانه ما تا از نزدیک با شما صحبت کنیم  . 
خرم بلافاصله گوشی را قطع  کرده بود و دیگر جوابی به تماسهای عمو، نداده بود.
چون شب و روز گریه میکردم ، آرام و قرار بتی را نیز گرفته بودم ، در ذهنم مدام فحش به خواهر بدطینتش که خانه و کاشانه مان را روی سرمان خراب کرده بود میدادم ، با سختی  و مرارت و روحیه بد ، ماههای آخر حاملگی را سپری میکردم، گوشه گیر و منزوی شده بودم و مدام در خودم فرو میرفتم ، فصل پاییز با سنگینی ابرهای تیره اش فرا رسیده بود و صدای خش خش برگهای فرو افتاده در زیر پا، بر روی قلبم ، همچون دشنه ایی بود که آرام آرام خراش می انداخت و با جراحاتش مرا بسوی نیستی میبرد، در سیاهی شبی، درد در زیر شکمم شروع شد ، با نگرانی و عرقی بر پیشانی خواهرم را از حال خود خبر کردم ، وسایل اولیه کودک را تهیه کرده بودیم ، او با شوهرش مرا به زایشگاه بردند، در آن شرایط برای من بعنوان زنی بی گناه و بی پناه ، درد زایمان زیادتر از درد درونم نبود که خورد و له ام کرده بود، بعد از چند ساعت خداوند دختر زیبایی بمن عطا کرد، پرستاری مهربان با لبخند  بچه را روی سینه ام گذاشت و گفت مبارکتان باشد انشاالله زیر سایه پدر و مادر ، بزرگ شود ، از یادآوری رنجی که کشیدم چه بگویم ، این اولین و آخرین دیدار من با فرزندم بود، یک شب مرا در بیمارستان نگه داشتند، هر دم که صدای گریه ای را، از اتاق نوزادان می شنیدم، به پرستار میگفتم، اگر دختر من است لطفا بیاوریدش تا شیرش بدهم و آنها درست جوابم نمیدادند.
 ادامه دارد.  فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 277
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 18 بار
سپاس‌های دریافتی: 386 بار

اعتماد قسمت دهم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 1 مهر 1399, 12:45 am

اعتماد 
قسمت دهم
فردا ساعت یازده صبح از بیمارستان مرخص شدم و از آرش که آمده بود مرا به منزل ببرد پرسیدم ، بگذار بچه را از پرستار بگیرم و او گفت خواهرت دیشب بچه را با خودش به منزل برده ، وارد خانه که شدم بوی دود اسفند همراه با بوی سوپ خوشمزه ای بمشامم میرسید ، بتی مرا نشاند و بشقاب سوپ را جلویم گذاشت و  گفت بخور تا جون بگیری ،دلم لک  زده بود برای دیدن دخترم، بشقاب را با دستم پس زدم و  اصرار کردم که اول باید بچه ام را ببینم ، و او عاقبت با گریه گفت ؛ دخترت اینجا نیست ، از مدتی پیش خرم با آرش هماهنگ کرده بود ، او همراه با یک زن  آمد و بچه اش را گرفت و برد، و گفته بعدا برای طلاق دادن تو اقدام میکنه،  مانند پتکی که توی سرم زده باشند، اول منگ شدم  و وا رفتم بعد ناخوداگاه شروع کردم به جیغ زدن ، نمی‌دانستم چطور از این حق خدائی و طبیعی خودم دفاع کنم ، گرفتار  مردسالاری جبار شده بودم، چنگ به موهایم میزدم و دسته دسته آنها را میکندم، بتی  دستانم را گرفت و محکم مرا بغل کرد ، با تمام ضعفی که داشتم با فشار او را از خود دور کردم ، گریه امانم را بریده بود ، گفتم چرا شما به این راحتی بچه ام را به مردی دادید که بی عاطفه و بیرحم شده و فرزند بی گناهش را احمقانه بدون مادر میکند و خانواده اش را بخاطر نبودن پدرش در خواستگاری دارد نابود میکند ، او که  می‌گفت مستقل است و خودش تصمیم میگیرد فقط شکل و ظاهری آراسته و متمدن داشت ، بتی من میترسم ، او بچه ام را میکشد.  بتی برای آرام کردنم گفت اینطور که تو میگویی نیست ، اونهم بلاخره پدرش هست و دلش بحال دخترش میسوزد. حتما بعد از مدتی خودش و خانواده اش پی میبرند که بچه بدون مادر نمی‌تواند باشد و آسیب جسمی و روحی میخورد و ممکن است برای بردن تو بیاید.
توان رفتن بدنبال فرزندم را نداشتم ،از نظر مالی پولی در بساطم نبود، با غم و استرس و اضطراب و زدن بر سر و روی خودم ، خون ریزیم زیادتر شده بود ، سرم را که از بالشت بلند میکردم سرگیجه و تهوع شدید داشتم و با چند قدم راه رفتن در منزل غش میکردم ، آنها مرا به دکتر  بردند و  داروی تقویتی بهم دادن ، بی اختیار گاهی کاسه و ظرف غذایم را پرت  میکردم و زندگی خواهرم را جهنم کرده بودم ، افسردگی شدید بعد از حاملگی گرفته ، به حالت و رفتار  روانیها دچار شده بودم، مرا نزد روانشناس بردند ، دکتر قرص های  آرامش بخش تجویز کرد و گفت ابتدا بگذارید روان پریشیش خوب شود، بعد برود از همسرش شکایت کند، به آرش گفته بود به مسافرت ببریدش ، و همگی به پا بوس امام رضا رفتیم و در آنجا به امام  التماس و درخواست کردم. ادامه دارد.
 فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”