داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت پنجاه و دوم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 2:15 am

اعتماد قسمت پنجاه و دوم
 داوود صبح ها قبل از رفتن به سرکار، دخترش را ابتدا می بوسید و برای من تعجب آور بود که چطور یک مرد برای حفظ سنتی واهی و غیر کاربردی، در میان جامعه ای غیر قبیله ای و از نوع ملتی ، راهی را به زعم خود صحیح اما در واقع اشتباه ، انتخاب میکند که عاقبت به متلاشی شدن کانون خانواده و مرگ فرزندش که اصل بقا و زیست هست ، خاتمه پیدا میکند و مردی دیگر چنین حمایتی را از فرزند، از همان روز اول برمیگزیند ، به راستی خودخواهی برای نابالغان ذهنی ، اولین قدم برای تباهی آنهاست ، فرد خودبین  زیبایی های ساده زندگی را که در فلسفه حقیقی حیات ، هیچ جایگزینی ندارند با مالیخولیاهای ذهنی خود مبادله کرده بطوریکه همواره پلیدی و زشتی را در پیرامونش می‌بیند و گاهی تصور میکند چنین چیزهایی از بد بیاری های او هست و نمی‌فهمد که بدی بالذات وجود ندارد و آن پلشتی ها زائیده روح بیمارش می‌باشد که بخاری متعفن ، اطراف آن را گرفته ،  بهمین علت  کسانی که از دور نظاره گر می‌باشند ، گاهی متعجب می‌شوند که چگونه ، خانواده ایی که منطقٱ حقش متلاشی شدن نیست در حال نابودی و از بین رفتن است .
شوهرم وقتی ظهر از مسافرکشی برای ناهار خوردن برمیگشت،  مادر به او اجازه رفتن بسمت نوزاد و بوسیدنش را نمی‌داد و می‌گفت یکراست طرف بچه نرو ، چون خستگیت روی او می افتد، داوود خنده ای میکرد و‌ به مادر میگفت بخاطر بوی عرق تنم و بودن با مسافرها قبول میکنم که این حرفت شاید خرافات نباشد ، چشم بعد از حمام میروم سراغ  ستاره .
نه روز از بدنیا آمدن فرزندمان گذشته بود که شب هنگام داوود گوسفند نذری را با خود آورد ، مادر گفت فردا قصاب را بخانه بیاور و پوست و کمی از گوشت آنرا بعنوان دست مزد به او میدهیم ، صبح روز جشن دهم، گوسفند که ذبح شد ، مادر کمی از خون آنرا به پیشانی ستاره زد ،یعنی که نوزاد چشم نخورد، بعد از چند دقیقه خون را پاک کردم، مادر هنگام تقسیم کردن،  چند بسته گوشت را جدا کرد ، که بعدا داوود به مستمندانی که میشناخت بدهد، خانواده دایی و عمو و خواهرم دعوت بودند ، من و ستاره را به حمام فرستادند تا غسل روز  دهم را انجام دهیم ، لباس کرکی نرمی به تن بچه کرده و او را قنداق کردم ،نوزاد چون حمام کرده بود به خواب راحت و عمیقی فرو رفت ، زن دایی و دخترش سپیده زودتر از بقیه اول ظهر برای کمک به مادر آمده بودند ، آنها دست بکار درست کردن خورشت قیمه با چلو شدند و مادر با داوود در حیاط منزل بخاطر جلوگیری از بوی بد، کله و پاچه ها را برای شب پاک و آماده میکردند ، داریوش که ساعتها بود که خواب نیمروزی از سرش پریده بود ، کمک آشپز و فرمانبر سپیده خانم شده و سپیده نیز با شیطنت مدام به او دستورهایی میداد که حوزه انجام آنها فراتر از آشپزخانه و یا در تیر رس دیدگاه او نبود.
ادامه دارد. 
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت پنجاه و سوم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 2:23 am

اعتماد 
قسمت پنجاه و سوم
آفتاب که در حال غروب کردن بود ، خواهرم با همسر و بچه ها تقریبا همزمان با خانواده عموی داوود رسیدند ، بجز بچه ها ، بزرگترها نیز بطرف ستاره آمده و دستهای کوچک او را بوسیدند ، با دست زدن و آواز خواندن دستجمعی همهمه نشاط و شادی در سالن منزل پیچیده شده بود ، موقع شام خوردن که فرا  رسید ، سفره بزرگی توسط داریوش و سپیده روی فرش پذیرایی پهن گردید ، سایر زنها برای چیدن بشقاب‌ها کمک میکردند، نوشابه و ماست و سبزی و نان سنگک از یخچال برای خوردن کله پاچه به سفره منتقل شد ، بچه ها چلو خورشت قیمه و بزرگترها با وجود خطری بودن آن، خوردن کله پاچه را ترجیح دادند ، سفره که جمع شد، نوبت به صرف چای و میوه و شیرینی رسید ،  من از دست وروجکها از کنار ستاره تکان نمی‌خوردم چون میترسیدم که بچه های تخس چیزی روی او که در تختش ، خواب بود پرت کنند ،طفلک دخترم فقط یکبار از خواب بیدار شد و چشمهای ریزش را که بی هدف نگاه میکرد باز نمود ، خاله بچه را سردست گرفت و شبه رقصان او را نشان برادر خود و برادر شوهرش داد ،  زنها کادو های خود را روی قنداق ستاره میگذاشتند ،هدیه خواهرم گوشواره و زن دایی یک لنگه النگو، و زن عمو یک عدد انگشتر بود ، داوود پلاکی زنجیر دار با حک نام خودم بمن داد ، داریوش نیز از حاصل کارش یک پلاک سینه غزن قفلی دار ستاره شکل ، شبیه به پلاک کلانترهای فیلمهای وسترن که نام ستاره به فارسی و لاتین روی آن نوشته شده بود به دخترم داد ، شب بسیار خوبی بود و تا دیر وقت در کنار هم زانو به زانو نشسته و از هر دری ما زنان و مردان گفتگو میکردیم ، در گوشه سالن پذیرایی زوجی که هنوز زن و شوهر نبودند و حرف زدن آنها پایانی نداشت در حال فک زدن با هم بودند و بلاخره وقتی این دورهمی مسرت انگیز بخوشی و سعادت به پایان رسید ،همگی با خدا حافظی از هم جدا شدیم ، زن دایی کمی دیرتر رفت، و موقع رفتن مقداری از غذا و گوشت نذری را بهمراه خودش برد ، پر و پای ستاره را تمیز و برای خواب شبانه که قنداق کردم ، پدرش او را بوسید و به اتاق خودش رفت .
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت پنجاه و چهارم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 2:32 am

اعتماد 
قسمت پنجاه و چهارم
روزها به همین منوال و به خوشی می‌گذشت تا اینکه داریوش که میخواست مستقل شده و کارفرمای خودش باشد در شهرکی که منازل مسکن مهر وجود داشت و بازارچه ای جدید در آن دایر شده بود ، پیشنهاد خود را با داوود برای اجاره کردن یک دهنه مغازه در میان گذاشت، او گفت یک باب مغازه قنادی با همدیگر اجاره کنیم ، و برای خودمان دست به کار جدیدی بزنیم ، دوستم کریم ترکه کاربلد و ماهر است، او را بعنوان شیرینی پز می آوریم و من کارگر کمک ور دست او میشوم ، تهیه و حمل مواد بعهده تو باشد تا بتوانی به تعهد مسافر کشی هم عمل کنی، برای فروش و پشت دخل شاید بتوانم دائی را راضی و سپیده را بیاورم ، داوود گفت: آره اینجور بهتر است چون برای خودمان کار میکنیم .
پس از رفتن به بنگاه و اجاره مغازه ، داوود که مقداری پول پس انداز داشت آنرا به داریوش داد و او شروع به خرید ویترین و تابلو و وسایل قنادی کرد . 
ستاره شش ماهش تمام شده بود، روزی با لیوان به او آب میدادم که صدای جق جق از دهانش شنیده شد از خوشحالی ناخوداگاه جیغی زده و به مادر گفتم فکر کنم ستاره دندان در آورده ، مادربزرگ دستی توی دهانش کشید و ‌گفت قربونش بشوم ، دختر کوچکم ، مبارکت باد دندانهای زیبایت ، و بعد گفت باید آش دندون رو برایش درست کنیم ، این آش مانند آش رشته است ولی باقله جزء حبوبات این آش می‌باشد، ظهر که پدرش آمد موضوع دندانها را مادر قبل از من برایش گفت ، و داوود از خوشحالی قربان صدقه دخترش می‌رفت و آواز یک دختر دارم شاه نداره، پیراهن تنش را ماه نداره ، به کس کسونش نمیدم........شاه بیاید با لشکرش شاهزاده‌هایی دور برش آیا بدم آیا ندم....... را شروع به خواندن کرد . ستاره همگی ما را می‌شناخت و تا پدرش می آمد، دستهایش را بلند میکرد ، یعنی که مرا بغل کن.
شروع زندگی مشترکمان شیرین بود و با آمدن ستاره بخت و اقبال، شیرینتر شده بود، هر وقت داریوش بخانه می‌رسید ، جای بچه در آغوش او بود ، عمویش اسباب بازی های نرم و عروسکهای پارچه ای برایش میخرید ، مادر بزرگ لباسهای زیبا و تک را، وقتی به بازار می‌رفت برای او تهیه میکرد. با دخترم هفته دوبار بخانه خواهرم می رفتیم ، در آنجا ستاره بمحض دیدن نیکان و آیدا از ذوق آنقدر خود را روی دستم تکان میداد که ممکن بود از بغلم بر روی زمین بیفتد ، و از نگاه کردن به بازی آنها سیر نمیشد و مثل ماهی روی قالی لول میخورد و به بچه ها نزدیک میشد ، بچه ده ماهگی را پشت سر گذاشته بود ، و با کمک مادر بزرگش دیوار را می‌گرفت و تاتی تایی راه میرفت.
ادامه دارد. 
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت پنجاه و پنجم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 2:36 am

اعتماد 
قسمت پنجاه و پنجم
داوود بعد از ظهرها بجای رفتن به آژانس در قنادی کار  میکرد، من با بچه بهمراه مادر بزرگ، گاهی به پارک می‌رفتیم که دخترم  بازی بچه ها را ببیند و شاد و سرمست شود، و گاهی نیز مسیر پیاده روی خود را طولانی کرده و به قنادی مان سری میزدیم و در آنجا بر روی میز و صندلی های که در پیاده رو چیده بودند ، سپیده کمی شیرینی تر و خامه ایی می آورد که با چای یا قهوه میخوردیم، و هر بار ستاره با دیدن پیشبند و کلاه سفید عمویش ابتدا او را نمی‌شناخت و بعد از نزدیک شدن داریوش، برای به بغل رفتن او ، شروع به پر پر زدن میکرد و عمو که لباسش آغشته به چربی و شیرینی بود بنا به دستور مادر از برداشتن او امتناع کرده و به گرفتن یک بوسه آبدار اکتفا میکرد ، و در انتها گاهی برای بازگشت ، داوود عجولانه ما را با تاکسیش بمنزل بر می‌گرداند ، چون سفارشات مشتریهای عمده را باید بموقع  بدستشان میرساند ، از ساعت نه صبح تا یک شب در قنادی کار وجود داشت و در ایام  و مناسبتها و روزها جشن و ماه مبارک رمضان آنها فروش  فوق العاده خوبی  داشتند. به یکسالگی سن دخترم کم کم نزدیک می‌شدیم ، به پدرش گفتم سالگرد تولد بچه را میخواهم جشن بگیریم ، همسرم که مردی شاد و مهربان و خانواده دوست بود با شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت: تعداد افراد مهمان جشن را بمن بگو .  به شوهرم گفتم بچه های خواهرم با خودش و بچه های دایی و عموی تو با مادرشان با دوست مجردم مهشید را دعوت میکنم .
جشن تولد را بعد از ظهر جمعه برگزار کردیم ، آهنگ تولد تولد تولدت مبارک را گذاشته بودیم ، لباس صورتی قشنگی تن ستاره کرده و موهای مجعد طلائیش را با روبان قرمزی شکل داده بودم ، با دوربینی که همسرم داشت با ستاره همگی عکس یادگاری انداختیم ، سپیده و داریوش آن روز حسابی قر کمر خود را خالی کردند. داوود که رقص تند بلد نبود و قبلا نمیرقصید، بخاطر دخترش ، هر جور بود بدنش را به تکان درآورده و همراه با من و ستاره که در دستانش گرفته بود با کلاهی بر سر، در میان سالن با لودگی داش مشتی ها پیچ و تاب میخورد ، بعد که بهمراهی مهشید برای دخترم میرقصیدم . ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت پنجاه و ششم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 2:40 am

اعتماد
 قسمت پنجاه و ششم
 ستاره نیز با تکان بدن و  دستهایش شوق و ذوق خود را نشان میداد ، بعد از فوت کردن شمع توسط نیکان ، برای پذیرایی از مهمانان کیک تولد را قاچ کرده و به هر نفر یک تکه کیک دادیم،  شاممان سالاد الویه بود که با کمک مادر درست کرده بودیم ،  هله هولمان ، نوشابه و آجیل و شکلات بود ، هر کسی که کادو خود را که یا لباس و یا اسباب بازی بود باز میکرد ، هورا کشیده و دست میزدیم و ستاره هم با تقلید از ما جیغ و ویق میکرد و پدرش دستهای کوچکش را برای کف زدن به آرامی بهم دیگر میزد .
با برگزاری این جشن ساده و صمیمی همانطور که حدس میزدم به بچه ها و داریوش و سپیده بیشتر از همگی ما خوش گذشت، با رفتن مهمانان و به پایان رسیدن جشن ، مجددا مثل شب‌های قبل ، آن لذت امنیت و آسایشی که همچون رو انداز حریر خنک و نرمی که آنرا پوششی آرامش بخش برای خود و همسر و دخترم  احساس میکردم ، مرا به خواب خوش شیرین و عمیقی فرو برد.
زندگی من و داوود مطابق با آنچه که خداوند در روان هر پدر و مادر سالمی به ودیعه گذاشته ، در ایثار و رفع نیازهای فرزندم خلاصه شده بود ، یعنی همان اصل خلقت را که خواسته آفریدگار برای تکوین انسان است .
به گذشته که نگاه کنیم میبینیم، رفتار بخش زیادی از آدمیان ، دیگر مشابه آن غارنشینان وحشی نیست و با پویایی وعروج و تعالی بسمت انسانیت ، راه مدرن بودن را در پالایش پلیدیهای روح ،که بازمانده زخمهای کهن هست جسته ، و تغییرات شایسته تکاملی انسان را پذیرا شده اند و بنیان خانواده را مستحکمتر از دوران گذر از سنت به مدرنیسم، فارغ از فلسفه های تجرد که عامل آن نگرانی های معیشتی و فقر جامعه قرون هیجده و نوزده بوده ، کرده اند . گرچه نا آگاهی عوام  باعث میشود مثلا در محلی از افریقا ،  دست به مذمت و نکوهش خانواده متمدن بزنند و ناسازگاری‌های آنرا با جامعه خود برشمارند ، ذکر این مثال کافیست که تصویر کودکی از آنها را ، با اسلحه کلاشینکوف که کشتارهای قبیله ای جزو افتخاراتش است در رسانه ها دید ، و پی به نابودی ساختار اجتماع و خانواده در آنها برد. 
 در هنگام بیکاری برای تزئین  اتاق، برای ستاره نقاشی هائی با مداد رنگی می‌کشیدم ، همسرم اگر فرصتی بدست می آورد ما را شبها به گردش و تفریح میبرد ، در خانه کمک مادر شوهرم میکردم ،کار و کسب قنادی رونق گرفته بود و مغازه بغل را اجاره و به قنادی اضافه کرده بودند ، داوود میگفت اگر به همین روال و سیاق پس انداز کنیم بزودی میتوانیم یک آپارتمان مناسب در نزدیکی قنادی بخریم،  به او گفتم جهت کمک به تو همه طلاهایم را میفروشم.
ادامه دارد.
 فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت پنجاه و هفتم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 2:45 am

اعتماد 
قسمت پنجاه و هفتم
یکشب همسرم از قنادی کمی دیر وقت آمد، او گفت نمیدانم چرا سپیده امروز قهر کرد و با ناراحتی از مغازه قبل از موعد و پایان کار بیرون رفت ، فکر میکنم با داریوش حرفش شده ، حالا تا زمانیکه آنها صلح کنند مجبورم تا مدتی پشت دخل باشم و سفارشات را با تاکسی دوستم به این طرف و آنطرف بفرستم ، شب که داریوش آمد پکر و ناراحت بود ، و شام نخورده رفت به اتاقش و هر چه مادر گفت پسرم چی شده ؟  درست جوابش را نداد ، از فردا نیز گویا سپیده جواب پیامک‌های داریوش را نمی داد  ، تقریبا قطع ارتباط آنها  دو هفته ایی بطول انجامید ، همسرم به مادرش گفت: برو منزل دائی و ببین اگر سپیده  نمی آید تا منشی برای پشت دخل بگیریم ، فردای آن روز داوود با ماشین مرا با بچه به منزل بتی و مادرش را به منزل دایی رساند ، شب که برگشتیم شوهرم گفت ؛ مادر حرف سپیده چه بود ، آیا سر کار خودش بر میگردد؟  مادر گفت والا هرچه از او سوال کردم ، جواب درستی نگرفتم، به زن دائی هم نگفته مشکلشون چی بوده ،  اما مشخص است که از دست داریوش ناراحت است ، با زن دائی هماهنگ کردم ،  فردا داریوش را می‌فرستم برود و با سپیده رو در رو حرف بزند، چون پشت تلفن  جوابش را نمیدهد،  روز بعد که داریوش به منزل دایی رفت ، سپیده لب مطلب و حرفهای نگفته خود را به او رسانده بود، داریوش پیام دختر دائی را به مادرش اینگونه گفت ؛  سپیده می‌گوید اگر مرا برای همسری میخواهی هر چه سریعتر به خواستگاریم بیا ، و الا چندین خواستگار دارم و مادرم میگوید خسته شدیم از اینهمه مدت انتظار کشیدن ، به یکی جواب بله بده تا اینقدر آنها در خانه مان را از پاشنه نکنند. داوود گفت؛ برادر، والا اونها حق دارند ، دست گذاشتی رو دختر مردم و معطلشون کردی ، بنظر من هر چه زودتر برویم خواستگاری و نامزدش کنیم، من و مادر نیز حرفش را تایید کردیم همسرم به مادرش گفت ؛ من تا آخر سال در مسکن مهر آپارتمانی میخرم ، جای داریوش با زنش پیش شما هست.
مادر به داریوش گفت ، این که مشکلی نیست فردا صبح میروم و میگویم تا چند روز دیگر برای خواستگاری رسمی و نامزدی شما دو تا ، اقدام میکنم و بمحض رفتن داوود ، جشن عروسی براتون میگیرم و شما را به زیر یک سقف می آوریم .
داریوش که از دمغی در آمده بود نتیجه حرفها را با تلفن به اطلاع سپیده رساند و او نیز به سر کار خود برگشت.
ادامه دارد.
 فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت پنجاه و هشتم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 2:50 am

اعتماد 
قسمت پنجاه و هشتم  
مدتی بود که همسرم برای جدا شدن از منزل مادری وسایل لازم خانه را از قبیل تلویزیون و یخچال و لباسشویی و خرت و پرت، بمرور تهیه میکرد و در انباری میگذاشت. دو روز جلوتر از رفتن برای خواستگاری از سپیده ، مادر به برادرش پیام داده بود که شب جمعه به منزل شما  می آئیم و آنان آمادگی خود را برای استقبال از ما اعلام کردند . برای خرید لباس خودم و ستاره ، بهمراه شوهرم به بازار  رفتیم و همگی خودمان را برای جشن پیش رو ، نو نوار کردیم ، مادر ، خانواده عمو و خواهرم را نیز برای خواستگاری دعوت کرده بود ،داریوش با آراستن مو و شکل خاص ریشی که گذاشته بود همراه با کفش و لباسهای شیکی که پوشیده بود خود را تک و خوش تیپ کرده بود ، با چند جعبه شیرینی با دست گلی آراسته و زیبا بخانه ی دایی رفتیم ،  همگی مهمانان دعوت شده در خواستگاری سپیده حضور داشتند ، قبل از شام صحبتهای مهریه و قول و قرارها را گذاشتند و مقرر گردید که عقد و عروسی در فاصله کمی انجام گیرد، و بعد از خالی کردن خانه از اثاثیه ما و رفتنمان از آنجا، جشن عروسی برگزار شود ،شب خوبی بود و حلقه گرانقیمت نامزدی که داریوش در انگشت سپیده فرو کرد چشمها را از زیبایی منحصر بفرد نگین یاقوتیش خیره کرد، بزن بکوب و رقص با آهنگ نوار پس از مراسم رسمی انجام شد و طبق روال قبل البته کمی بهتر، رقص سپیده و داریوش به جمیع مهمانان رونق و صفایی داد. شام مفصلی زن دایی با خواهرش درست کرده بودند که سرو شد و زنها در جمع کردن سفره و شستن ظروف با هم همکاری کردند، ستاره کوچک من با حرکاتش در آن محفل شادی خودنمایی میکرد، و بیاری خدا ، شب زیبایی برای آن زوج جوان رقم خورد.
برای ما روزها از پی یکدیگر  به خوشی سپری میشدند ، حالا سپیده را بیشتر از قبل در کنار  خودمان داشتیم، همسرم امتیاز تاکسی و ماشینش را فروخت و با پس انداز درآمد مغازه و کل طلاهایم ، بجز حلقه ازدواجمان که فروختیم مبلغی قابل توجه ای شد که برای خرید منزل کنار گذاشتیم . آپارتمانی در مسکن مهر در نزدیک قنادی بود ، آنجا دو خوابه و یک تراس کوچک داشت ولی خام و بدون کابینت و کمد بود، چندین بار شوهرم آنرا  نشانم داده بود، سری آخر  به مادرشوهرم توضیح دادم که پولمان به خرید این منزل می‌رسد و بعدا سر فرصت کمد و کابینت آنرا بدلخواه خودمان تهیه میکنیم و اینطور شد که ما صاحب خانه شدیم.
ادامه دارد .
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت پنجاه و نهم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 11:07 pm

اعتماد
 قسمت پنجاه و نهم 
شکر خدا را بجا آوردیم که توانستیم آپارتمانی بخریم و مستقل شویم  ، شوهرم بجز مبلغ کارکرد خودش از مغازه گاهی کمی پول بر می‌داشت و در دفترچه ای یاداشت میکرد که در آینده آنرا سر جایش بگذارد ، دوست کابینت ساز داوود برای ما کابینت دو رنگ سفید و کرمی گذاشت . جای یخچال و لباسشویی و فر و بوفه غذایی  و اجاق صفحه ای را در آشپز خانه تعبیه کرد ، بخاطر اینکه کابینت‌های آشپزخانه را کمتر با دود سرخ ‌کردنیها چرب کنم از شوهرم خواهش کردم که در تراس با گذاشتن رفه فلزی  و اجاق گازی کوچک آنجا را آماده و مهیا برای غذاهای سرخ کردنی کند، اتاقها را کاغذ دیواری زیبایی زدیم  و قرار شد کف آنها را با موکتی به رنگ کرمی با پرزهای برجسته بپوشانیم،  و تعیین گردید که هر چه زودتر به آنجا نقل و مکان کنیم  چهارشنبه قرآن را وارد منزل کردیم . چون پنج شنبه و جمعه قنادی فروش خوبی داشت ،برنامه اثاث کشی افتاد برای شنبه و یکشنبه ، تا شوهرم و برادرش  بهمراه دو کارگر  اسباب منزل ما را بخانه جدید  ببرند ،از مادر شوهرم خواهش کردم که از گیاهان گلدان‌هایش ، قلمه هایی در بطری های شیشه ای بلند بگذارد تا ریشه بزند تا در موقعیت بعدی گلدانهای شکیل و یک دست را تهیه کرده و قلمه ها را در آنها کاشته و در گوشه اتاقهایمان قرار دهم . مادر از اینکه ما خانه دار شده بودیم بسیار خوشحال بود ولی از طرفی دیگر از دوری ما رنجور و دلگیر شده بود ،سعی میکردم که بیشتر روزها به بهانه های مختلف برای کمکهای سر دستی مادرشوهرم را نزد خود بکشانم تا در این مدتی که تنها هست و عروس جدیدش نیامده ، احساس افسردگی نکند ،بعد از استقرار می‌دانستم تا چندین ماه گرفتار جابجا کردن و یا نصب لوازم و اثاثیه منزل خواهیم بود ، شب اولی که در آپارتمان خود می‌خواستیم بخوابیم  رو به همسرم گفتم حالا که خانه دار شده ایم چه حسی داری او گفت خیلی خوشحالم که صاحب زن و بچه و منزل شخصی شده ام و در کنار شماها در آشیانه خودمان زندگی جدیدی را تجربه میکنم، برای من بعنوان یک مرد، حسی از تملک نسبت به داشته هایم که تو و ستاره و حالا این منزل هست  وجود دارد و تمایلم اینست که در چنین محلی که محافظ ما هست زندگی بی دغدغه ای داشته باشیم    با دلگرمی گفتم از اینکه مستقل شده ایم من نیز شادمانم ، و دوست دارم دیگر فرزندانم در منزل خودم بزرگ شوند ، از اینکه بعد از فوت مادرم فاقد خانه بودم بعلت نداشتن حس امنیت ، چندان حس خوشایندی نداشتم.
بعد از جابجایی اثاثیه ما ، مدتی بعد جهیزیه سپیده را به منزل مادر آوردند و با کمک یکدیگر تدارکات جشن عروسی پیش رو را انجام دادیم.
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
آخرین ويرايش توسط 1 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت شصتم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 11:10 pm

اعتماد 
قسمت شصتم 
شکر خدا دومین فرزندم را باردار بودم، سعی میکردم چیز سنگینی را جابجا نکنم، هنوز شوهرم و مادرش از بارداریم خبر دار نبودند، بعد از اینکه اتاقها را با جا دادن اثاثیه مرتب کردیم ، به داوود گفتم که خود را برای عیالوار شدن آماده کند و داوود بجای رو ترش کردن مانند یک پدر مسئول، با خوشحالی پذیرای خبر فرزند دوم خود شد ،تا بدنیا آمدن دومین فرزندم ، دخترم ستاره، سه ساله میشد، این خبر وقتی به گوش مادر داوود رسید او نیز بخاطر نوه دومش خوشحال شد ، در کنار کارهای منزل در تدارک خرید و مهیا کردن لباس جشن عروسی ساده و گشاد بودم ، چند روز بعد اعلام شد که همین هفته چهارشنبه و پنج شنبه جشن حنابندان و عروسی برگزار میگردد، داوود گفت : میخواهم بعنوان کادو به داریوش پول بدهم،  سپیده وضعیت بارداری مرا میدانست و در خرید لوازم جشن آنها شرکت نکردم، و کلیه خریدهای منزل را بعهده گرفتم تا شوهرم بتواند کارهای قنادی را به تنهایی انجام دهد و داریوش وقت آزاد برای انجام آنها به اتفاق مادر و زن دایی و  سپیده داشته باشد ، چهارشنبه جشن حنا بندان با فامیل برگزار شد، و شب پنج شنبه با حضور سایر مهمانان و با درخشش عروس و داماد در محفل شادی ، جشن بسیار زیبایی و شب بیادماندنی در ذهن‌ها حک شد ، کادو پدر و مادر عروس خانم که رزرو هتل و بلیط رفت و برگشت با هواپیما به کیش بمدت یک هفته بود به آنها تحویل شد و برای گذراندن ماه عسل ، دو روز بعد آنها به کیش رفتند .
در نبود داریوش ، ستاره را نزد مادر می‌گذاشتم و با داوود قنادی را کنترل میکردیم ، روزهای پر از لذات و خوشی های کوچک که در واقع همان احسان نعمتهای طبیعی و بی درد خداوند به ما هست ، پشت سر هم فرا می‌رسید ،
چندی بعد قلمه های ریشه زده گیاهان را از منزل مادر آورده و در گلدانهای قشنگی که خریده بودم کاشتم . همسرم همانند یک مرد کامل و مجرب ،  هوش و حواسش به من و دخترش و فرزند در راهمان  بود . او مرتب برای چکاپ مرا به درمانگاه میبرد، خواهرم نیز برای اطلاع از وضعیتم گاهی بمنزل ما می آمد ، ماههای آخر را با آرامش بهتری می‌گذراندم ، در فصل تابستان پسرم سهیل که برای خواهرش ناپیدا بود اما از وجود او باخبر بود بدنیا آمد ، همسرم و مادرش در کنار من لحظه به لحظه بودند، پوست پسرم کمی تمایل به زردی داشت و من بخاطر زایمان توان بردن بچه را به درمانگاه نداشتم و داوود به اتفاق مادرش او را به درمانگاه بردند.
ادامه دارد.
فاطمه امیری کهنوج 
شهریور سال ۱۳۹۹
آخرین ويرايش توسط 3 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت شصت و یکم

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 11:12 pm

اعتماد  
قسمت شصت و یکم 
مطابق دستور پزشک در منزل برای کنترل یرقان بچه ، بالای سرش چراغ مهتابی قرار دادیم و چند روز بین ساعت ده تا یازده صبح پدرش او را لخت و وارونه روی دستهایش کنار پنجره ایی که نور خورشید از آن می تابید نگه میداشت و از عطاری خوشنامی دوای زردی خریده و دم کرده به سهیل ‌دادیم تا خوب شد .
خوشیهای زندگیمان با آمدن سهیل تکمیل تر و زیباتر شد ، و آن حسی که آدم در قبال داشتن یک خانواده کامل او را راضی میکند که شاید علتش مشغول شدن به خواسته ها و رفع نیازهای قابل دسترسی فرزندانمان هست ، ما را نیز فرا گرفت و با خستگی ناشی از دوندگی‌های روزمره ، از نشاطی که در پی رخوت استراحت نشات میگیرد ، با عنوان والدین ، بهره مند ساخت ، این همان لذت غریزی حیات است که در سایر آفریده ها نیز مشاهده میشود و عقلانیت انسان به اشتباه، گاهی راه رسیدن به آنرا می‌بندد و با محصور شدن در دیوار تنهائی ، تجردی خود خواسته را پیش روی او قرار میدهد که فقط با الفاظ منطقی آنرا ناخواسته میخواند .
 محل بزرگتری برای کارگاه قنادی اجاره شد ،  دو برادر همدل و کوشا با کارگران بیشتری آنجا را اداره میکردند و کار کسب شان با عنوان شیرینی فروشی ممتاز رونق گرفته بود .
داوود که مردی خوش قلب و مهربان بود مانند پروانه به دور شمع خانواده میگشت و ضمن رفاه و آسایش مادی ، امنیت و پرورش روانی ما را با بلوغ فکری که داشت برایمان مهیا کرده بود.
به راستی چه تفاوتی بین مردان بالغ و مستقل هست ! مردانی که به ظاهر از نظر سن بزرگ هستند اما در درونشان کودکی میباشد که نیاز به حمایت دارد و قادر به مسئولیت پذیری و حمایت مداوم از خانواده نیستند و برای رهائی از بار و تعهدات پس از ازدواج ، وقتی شیرین کام میشوند ، بدنبال بهانه های واهی و حسادت های بیمارگونه که فقط آنها را از این وفای به عهد خارج کند، میگردند و توجیهاتی از این عهد شکنی و خاموش شدن عشقشان بر زبان می آورند که مفاهیم کلی آن چیزی بجز همان بچه صفت بودن آنها را بیان نمیکند .
مرد و زنی که به قصد تشکیل خانواده پایدار ، در عقد، وفای به عهد مینمایند ، یک خواسته با هم بودن را ،به صد خواسته با هم نبودن ، ترجیح میدهند و گذشت روزگار با کانون پر شور خانواده ، ناخواسته های بیشمار را لاجرم مغلوب میکند ، میتوانیم از مثال دو سوهان که بر هم سائیده میشوند برای چالشهای پیش روی آنها استفاده کنیم ؛ چرا که عاقبت زبری های عاج بر آنها باقی نمی‌ماند و چنان صیقلی و هم سطح میشوند که گوئی یکی بوده اند که به دو نیم آنرا جدا کرده اند. 
ادامه دارد .
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹
آخرین ويرايش توسط 2 on جعفر طاهري, ويرايش شده در 0.

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 19 بار
سپاس‌های دریافتی: 387 بار

اعتماد قسمت شصت و دوم ( پایانی)

پست توسط جعفر طاهري » سه شنبه 13 آبان 1399, 11:15 pm

اعتماد 
قسمت شصت و دوم ( پایانی)
فصل گرما بود ، یکروز همسرم آمد و گفت سحر جان ، خسته از کار شده ام ،  برای استراحت و تفریح باغی برای چند روز آخر هفته کرایه کرده ام ، میخواهیم سه شب دور از هیاهوی شهر بمانیم، تا بچه ها آنجا آزادانه  بازی کنند ، باغ استخر دارد ، رختخواب و لباس اضافه همراه خود بیاور ، گوشت و نان و میوه را از فردا بخریم.
 سیخ کباب و تمام وسایل را آماده کردیم و با ماشین مان بسوی باغ که در مسیر جاده زیبای خلخال بود حرکت کردیم ، دیدنیهای کنار جاده وصف ناپذیر بود و داوود برای هر گلی که بچه ها میخواستند بچینند توقف میکرد ، ناهار را در مسیر با خوردن ساندویچ که غذای محبوب بچه ها بود صرف کردیم و با گرفتن کلید باغ از بنگاهی در نزدیک آن، بلاخره به آمال و معبود آرامش بخش شهرنشینان رسیدیم،  در همان روز اول بچه ها با پدرشان تا میتوانستند گل بازی و سپس آب بازی کردند، داوود برای شاممان خوراک کباب را آماده کرد، اما کودکان خستگی ناپذیر از استخر بیرون نمی آمدند، بالاخره با نهیب من همگی قبل از غروب آفتاب دور سفره جمع و آن کباب لذیذ خورده شد.
 شب خنکی که با وزش باد در بین برگهای درختان توام با صدای خش و خش ملایمی بود، فرا رسید و قبل از موعد، بخاطر خستگی ناشی از فعالیت روز ، ما را به خواب دعوت کرد ، در محوطه باز و روبروی ساختمان ویلا تخت آهنی سیمی بزرگی بود که آنرا برای بستر خواب دستجمعی انتخاب کردیم . 
وقتی پس از شستن ظروف و خاموش کردن چراغ حیاط بعنوان آخرین نفر در یک سمت تخت ، سر بر بالین گذاشتم ،  در سمت دیگر آن بستر ، مردی خوابیده بود که صدای خور و پفش، آرامش بخش و امنیتی بود که همچون چتر حمایتی من و سه فرزندم را پوشش میداد ، نگاهی به داوود و بچه ها که در میان ما بودند کردم ، سوسن را که روی سینه پدرش خوابیده بود جابجا کردم و ملحفه را روی آنها کشیدم ، حسی چون لرز خفیفی از تب گذرا و ساده ای که تماما ، ناشی از سرخوشی و شادی بود ، وجودم را فرا گرفت و قطره اشکی بر گونه ام سرازیر کرد ، و در دلم زمزمه کنان شکرگذار خدا بودم ، چشمم را رو به آسمان پر از ستاره گرداندم، و آخرین کلمه ای  که گفتم این بود ؛ پروردگارا شکر از نعمت و داده هایی که اینک در کنار من معصومانه خوابیده اند ، و بمن عطا کرده ایی . آنگاه متوجه پنج ستاره  در آسمان  که قرار داشتند شدم ، ستاره ای در نزدیکی آنها به من چشمکی زد و سپس با کم نور شدن آن گمش کردم، سپس با حس غمی فراموش شده  لبخندی بر روی لبم نقش بست و دانستم که خدای بزرگ هوایم را همیشه داشته و خواهد داشت، سپس بر روی دست غلطیدم و با رضایت از زندگیم به خوب شیرینی فرو رفتم.    پایان
 پایان .
فاطمه امیری کهنوج
شهریور سال ۱۳۹۹

ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”