نقد کوتاه

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث فيلم و سينما به بحث بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

تصویر
همه پول های دنیا :

⭐️ ⭐️ ⭐️

محصول 2017 آمریکا به کارگردانی ریدلی اسکات ، ماجرای واقعی ربوده شدن نوه میلیارد نفتی جان پل گتی در سال 1973 را روایت می کند با محوریت قرار دادن خساست و تنگ نظری پیرمرد پول پرست و در مقابل تلاش های مادر برای نجات فرزندش و یک مباشر هم در این میان کارها را راه می اندازد ، مباشری که انتظار داریم با حضور مارک والبرگ در این نقش ، نقشی کلیدی و محوری در داستان داشته باشد یا حداقل رابطه عمیقی بین او و مادر شکل گیرد ، اما در عمل این کاراکتر هیچ نقش کلیدیی در پیشبرد داستان ندارد و فقط می تواند حکم یک راوی یا شاهد سوم شخص را داشته باشد و همین تبدیل می شود به بزرگترین نقطه ضعف فیلم ؛ اینکه ما یک پیرمرد بد عنق و خسیس پولدار با بازی عالی کریستوفر پالمر (که فقط چند روز فرصت داشت تا جانشین کوین اسپیسی شود) و یک مادر نگران و فداکار باز با بازی عالی میشله ویلیامز داشته باشیم ، اما کاراکتری که قرار است نقش چسب بین قطعات پازل داستان فیلم را بازی کند با بازی خنثی و بی تفاوت مارک والبرگ ، همه چیز را خراب کند و آنچه در ذهن می ماند همان دو بازی عالی است .

***
تصویر
استن و اولی :

⭐️ ⭐️ ⭐️ ⭐️

فیلمی بی ادعا و بی زرق و برق و در عوض گرم و صمیمی درباره رابطه کاری-دوستی معروف ترین زوج کمدین تاریخ سینما . در این فیلم محصول 2018 ساخته جان اس برد ما با زوایای پنهان و کمتر گفته شده ایی از زندگی و رابطه این دو نفر آشنا می شویم ، اینکه برخلاف فیلم هایشان ، در پشت صحنه این استن لورل (با بازی استیو کوگان) بوده که مخش بهتر کار می کرده و اغلب ایده ها ساخته و پرداخته ذهن خلاق او بوده نه الیور هاردی (با بازی جان سی رایلی) . اینکه چطور یک تصمیم کاری بعد از سال ها هنوز روی روابطشان سایه انداخته و آن را دچار تلاطم می کند اما در نهایت تنها چیزی که بینشان می ماند دوستی و وفاداری است . شاید با همه این حرف ها فیلمنامه چند ایراد کوچک و بزرگ داشته باشد ، اما آنچه که فیلم را واقعاً تماشایی و دلپذیر کرده بازی های عالی استیو کوگان و جان سی رایلی است ؛ انگار که خود استن و اولی در حال بازی در این فیلم هستند و در طول تماشای آن حتی یک لحظه هم فکر نمی کنید که در حال تماشای کوگان و رایلی هستید ، و واقعاً حیف که این دو نفر برای چنین هنرنمایی فوق العاده ایی نامزد اسکار نشدند!

***
تصویر
علاالدین :

⭐️ ⭐️ ⭐️

بین انیمیشن های کلاسیک دیزنی علاالدین را با وجود شهرت و محبوبیت فراوانش چندان دوست ندارم (البته کمی بیشتر از " پری دریایی کوچولو ") . و با همین ذهنیت خیلی برای تماشای نسخه زنده اش رقبتی نداشتم . اما وقتی شروع به دیدنش کردم دست کم یک سوم ابتدایی اش به دلم نشست! و این دقیقاً اتفاقی است که در اغلب فیلم های ساخته گای ریچی هم تکرار شده یعنی بجز قاپ زنی (2000) که صفر تا صدش را دوست دارم ، در بقیه فیلم های ریچی همیشه این حس را داشته ام که بخش آغارین فیلم از فصل نهایی اش خیلی بهتر و دلپذیرتر و با حوصله تر ساخته شده است . علاالدین هم از این قاعده مستثنی نبوده و با رسیدن به یک سوم پایانی فیلم عملاً کنترل همه چیزهایی که باعث جذابیت فیلم برایم شده بود از دست کارگردان در رفته و فقط به دستورات تهیه کنندگان دیزنی عمل کرده است . بازی ویل اسمیت هم در این فیلم عالی است و با اینکه نمی توان آن را شاهکار نامید اما دست کم می توان گفت اسمیت از بازی در این فیلم لذت برده و بعد از حضور ناموفق و سنگین در چند فیلم اخیرش ، اسمیت علاالدین دوباره ما را یاد آن اسمیت شوخ و شنگ و موفق 20-15 سال پیش می اندازد!

***
تصویر
تالکین :

⭐️ ⭐️ ⭐️ ⭐️

باید یک خوره رمان های فانتزی اساطیری سرزمین میانه باشید تا بتوانید فیلم را درک کنید! برای همین تالکین را خیلی از منتقدان نپسندیدند و در گیشه هم چندان موفق نبود اما کسی مثل جورج آر آر مارتین (نویسنده مجموعه نغمه یخ و آتش) سفت و سخت پایش ایستاد و از آن حمایت کرد . خب ، بنده را هم که می دانید خوره اش هستم پس بله ، فیلم تالکین را دوست داشتم! فیلم داستان زندگی نوجوان رویاپردازی را روایت می کند که هرچند والدین خود را از دست داده اما با حمایت حامیان سخاوتمند و نچندان سختگیرش دنبال رویاهایش می رود ، دوستانی پیدا می کند ، عاشق می شود ، به جنگ می رود ، و در نهایت با تنی خسته و دلی شکسته (بخاطر از دست دادن دوستانش) پا در راه جان بخشیدن به رویایش می گذارد . فیلم شاید خیلی خوش ساخت نباشد و اگر بجای یک کارگردان گمنام فنلاندی (دام کروکسکی) یک کارگردان فانتزی شناس بریتانیایی آن را ساخته بود ، از نظر تکنیکی به درجه بالاتری می رسید ، اما دلنشین است و در ذهن می ماند ، از صحنه های مکالمات جسورانه و بی پروای نوجوانان رویاپرداز ، تا رابطه تالکین با دختری که عاشق می باشد ، از رابطه استاد و شاگردی که بین تالکین و یکی از اساتید دانشگاه شکل می گیرد تا همراهی وفادارانه سرباز سم در میدان جنگ که انگیزه تالکین خواهد شد برای خلق کاراکتر وفادار و دوست داشتنی سم وایز گمجی در ارباب حلقه ها .

***
تصویر
نابودگر : سرنوشت تاریک :

⭐️ ⭐️ ⭐️

خیزش ماشین ها (2003) خیلی به دل نمی چسبید چون تکرار همان فرمول روز داوری (1991) بود و هیچ حرف تازه ایی برای گفتن نداشت . رستگاری (2009) هرچند سعی کرد با بردن داستان به بعد از واقعه بزرگ تحولی ایجاد کند ، با یک سری بی منطقی ها در خط داستانی تماشاگران را ناامید کرد ، در جنسیس (2015) سازندگان رستگاری را نادیده گرفتند و باز داستان را به حال و هوای سه فیلم اول نزدیک کردند و سعی نمودند با بازی با مقوله زمان ، تنوعی ایجاد نمایند اما این یکی خیلی بدتر و ناامید کننده تر بود! این بار در سرنوشت تاریک ، خیزش ماشین ها ، رستگاری و جنسیس را یکجا دور ریخته اند و مستقیماً برگشته اند به دنباله سازی برای روز داوری . و انصافاً با اینکه فیلم گیشه خیلی موفقی نداشته ، خیلی منطقی تر و دوست داشتنی تر از آن سه فیلم کذایی از آب در آمده است . فیلم بر پایه چند ایده کلی شکل گرفته ؛ در کنار حضور نوستالژیک آرنولد ، سه قهرمان اصلی دیگر فیلم زن هستند و در مقابل نابودگری که قصد شکستش را دارند ربات مردی است که نسبت به همتای زنش در خیزش ماشین ها ، خلاق تر و شوخ طبع تر است! نوستالژی بازی و البته شوخی با برخی ایده های فیلم های قبلی هم در جای جای فیلم برای طرفداران قدیمی گنجانده شده که فقط برای کسانی کارکرد دارد که 5 فیلم قبلی را حفظ باشند (حتی اگر قرار باشد خط داستانی سه فیلم آخر نادیده گرفته شود!) و مهمتر از همه اینکه قهرمان اصلی باید یک دختر مکزیکی باشد که مجبور می شود برای نجات جانش به صورت غیر قانونی از مرز آمریکا عبور کند . و بعدش با این ایده ها ، فیلمنامه سرنوشت تاریک شکل گرفته . ایده هایی که تقریباً همه شان خوب کار کرده اند بجز ایده حضور آرنولد آن هم به عنوان مرد خانواده ایی که بعد بیست سال همسر و فرزند خوانده اش متوجه ماهیت واقعی او نشده اند! تازه فیلم هیچ توضیحی هم نمی دهد که چطور نابودگر تی-100 که در پایان روز داوری داخل کوره ذوب شده ، سالم و ریست شده سر رسیده و جان کانر را کشته و بعد هم یک دفعه متحول شده و رفته دنبال تشکیل خانواده و حمایت دورادور از سارا! تیم میلر با این فیلم نشان داده که می توان یک پروژه سه بار شکست خورده را نجات داد البته به شرط آنکه دستش به اندازه زمان ساخت ددپول باز می ماند!

***
تصویر
میدوی :

⭐️ ⭐️

میدوی فیلم ناامیدکننده ایی است! چرا؟ اولاً فیلم تا رسیدن به نبرد میدوی خیلی کش می آید! طوری شروع می شود که انگار تماشاگران هیچ چیزی راجب نبردهای دریایی و هوایی آمریکا و ژاپن در فاصله بمباران پرل هاربر (7 دسامبر 1941) تا نبرد میدوی (4 ژوئن 1942) نمی دانند و همه اش باید برایشان مفصلاً توضیح داده شود تا فیلم به اصل قضیه برسد! دوماً فیلم با تعدد بسیار زیاد و بی جای شخصیت ها مواجه است! شخصیت هایی که بعضی هایشان اصلاً ربطی به نبرد میدوی ندارند و در فاصله طولانی ابتدا تا پیش از نبرد میدوی می آیند و می روند! و آن هایی هم که در نبرد میدوی نقش دارند بجز دو-سه نفر بقیه شخصیت هایی پرداخت نشده ، تک بعدی و نمادین هستند . سوماً از فیلمی ساخته رولند امریش انتظار می رود که دست کم در جلوه های ویژه و صحنه های عظیم نبرد موفق عمل کند ، اما مصنوعی و کامپیوتری بودن صحنه های نبرد و انفجار بخصوص با آن رنگ های اغراق شده چنان توی ذوق می زند که به نظرتان می رسد جلوه های ویژه فیلم پرل هاربر (2001) مایکل بی و حتی تورا! تورا! تورا! (1970) ریچارد فلچر در زمان خودشان که هیچ ، حالا هم شاهکار هستند!

***
تصویر
دو پاپ :

  🌟 ⭐️ ⭐️ ⭐️

معمولاً فیلم هایی که درباره وقایعی ساخته می شوند که هنوز زمان زیادی از وقوعشان نگذشته ، فیلم های خوب و قابل قبولی می باشند چون تعداد اینطور فیلم ها خیلی کم است و با توجه به اینکه اصل واقعه هنوز از ذهن مخاطبان پاک نشده ، فقط کارگردانان شجاع و ماهری سراغ ساخت اینطور فیلم ها می روند که حرفی تازه برای گفتن و زاویه پنهانی برای آشکار کردن داشته باشند ، و فیلم دو پاپ ساخته فرماندو مریلس دقیقاً چنین فیلمی است ، فیلمی که بجای تمرکز روی چرایی وقوع رسوایی بزرگ در واتیکان و استعفای پاپ بندیکت شانزدهم ، روی رابطه ایی که بین پاپ مستعفی و جانشینش (پاپ فرانسیس) شکل می گیرد متمرکز می شود و اینکه چطور دو نفر با دو نقطه نظر مذهبی کاملاً متفاوت و متضاد در نهایت به چنان رفاقتی می رسند که فینال جام جهانی 2014 را در کنار هم تماشا می کنند! فرناندو مریلس در جایگاه یک مسیحی معتقد ، بجای به چالش کشیدن جایگاه و دیدگاه های این دو پاپ ، آنها را به عنوان دو انسان معتقد که به آنچه می گویند واقعاً ایمان دارند معرفی می نماید ، حتی اگر اولی جاه طلبانه به مقام پاپی رسیده باشد و دومی هیچ تمایلی برای رسیدن به این مقام نداشته باشد! بازی و گریم جاناتان پیرس در نقش پاپ فرانسیس عالی و برابر با اصل است ، اما آنتونی هاپکینز نتوانسته پاپ بندیکت شانزدهم باشد! او پاپ آنتونی هاپکینز است! و با اینکه تمام سعی اش را کرده تا صحنه ها را از پیرس برباید ، اما عملاً ما تمام مدت هاپکینز را می بینیم نه پاپ را ، با همان شیوه همیشگی حاضر-جوابی و تیک های رفتاری وسط مکالمه که در اغلب فیلم های اخیرش دیده ایم!

***
تصویر
داستان ازدواج :

🌟 🌟 ⭐️ ⭐️

فیلم نامزد اسکار نوآ بومبک داستان زوجی است (با بازی آدام درایو و اسکارلت جوهانسن) که بعد از یک دهه زندگی مشترک ، بر سر یک مسئله شغلی دچار اختلاف می شوند و توافق می کنند طلاق بگیرند اما وقتی پای وکلا به میان کشیده می شود تازه می فهمند که بعد از ده سال هنوز بطور کامل همدیگر را نمی شناختند! فیلم داستان ساده و سر راستی دارد که می خواهد نشان دهد حتی یک زوج به ظاهر خوشبخت هم وقتی وارد چالشی جدی شوند ممکن است به نقطه بی بازگشت برسند . فیلم نه از مرد داستان هیولا می سازد و نه از زن داستان ، مرد جذاب و عاشق خانواده فیلم در این ده سال اصلاً حواسش نبوده که همیشه خواسته های شغلی خودش را به خواسته های شغلی همسرش اولویت داده ، و زن جذاب و احساساتی فیلم هم فکر می کند اگر کمک های او نبود شوهرش در شغلش به موفقیت نمی رسید در حالی که در واقع هر دو مکمل هم و باعث موفقیت هم بودند . حتی وکلای فرصت طلب و حسابگر فیلم هم آنقدری که به نظر می رسد هیولا نیستند فقط در مسائل شغلی جدی و غیر قابل انعطاف می شوند! نکاتی که درباره قوانین طلاق در آمریکا در فیلم مطرح می شود واقعاً جالب است و در کمتر فیلم داستانی شاهد بوده ایم که مسائل حقوقی با این جزییات و دقت برای تماشاگر عادی تشریح شوند . تنها نکته منفی فیلم که باعث می شود چهار ستاره درخشان را بطور کامل نگیرد نگاه سردرگم و مبهوت آدام درایو و اسکارلت جوهانسن در برخی صحنه های کلیدی فیلم است انگار که دارند با خودشان می گویند این دیالوگ هایی که من حفظ کرده ام و دارم با حرارت و هیجان بیان می کنم اصلاً چی هستند؟!!!
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

تصویر
پیانیست :

⭐️ ⭐️

محصول 2002 آمریکا به کارگردانی رومن پولانسکی برنده سه جایزه اسکار بهترین کارگردانی ، بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین فیلمنامه اقتباسی ، از آن فیلم هایی است که با هدف تبلیغ هولوکاست ساخته و با پروپاگاندای رسانه ایی محض در فصل جوایز 2002 به موفقیت رسید! و دقیقاً به همین دلیل است که این فیلم بعد از حدود دو دهه تقریباً فراموش شده و بازیگر نقش اولش سالهاست در هیچ فیلم تراز اول هالیوودی نه دیده شده و نه درخشیده است! و این را مقایسه کنید با همتایش یعنی " فهرست شیندلر " استیون اسپیلبرگ که دقیقاً با هدف تبلیغ هولوکاست ساخته شد و با پروپاگاندای رسانه ایی در فصل جوایز 1993 به موفقیت رسید و امروز جزو مهمترین و ماندگارترین فیلم های دهه نود هالیوود محسوب می شود! چرا؟ چون اسپیلبرگ با همه تلاشی که در این فیلم برای تایید و تبلیغ هولوکاست داشت ، اما هنر فیلمسازی اش را فدای این هدف نکرد و توانست سکانس هایی به یاد ماندنی در فیلم خلق کند که تا سال ها فراموش نخواهند شد! اما پولانسکی در پیانیستش چه کرده؟ چه سکانسی از آن در خاطر کسانی که آن را دیده اند به یاد مانده؟ پولانسکی و فیلمنامه نویسش اسکار گرفتند اما واقعاً چه کار خاصی در این فیلم کرده بودند که لایق اسکار باشند؟ تنها نکته واقعاً قابل توجه فیلم بازی آدرین برودی است که آن هم اسکار بردنش در برابر بازی فوق العاده دانیل دی لوئیس در " دار و دسته های نیویورکی " بی عدالتی محض را نشان می دهد! پیانیست از آن فیلم هایی است که اگر در ایران ساخته می شد با انگ هایی مثل " فیلم دولتی " و " فیلم نفتی " نواخته می گردید چون به راحتی می توان آن را با فیلمی مثل " یتیم خانه ایران " مقایسه کرد! فیلم ابوالقاسم طالبی فیلم تاریخی با محوریت نسل کشی ایرانیان در زمان جنگ جهانی اول است که در آن هنر سینما فدای پیام سیاسی و ایدئولوژیک فیلم شده و به همین دلیل از سوی رسانه های غربگرای مخالف این ایدئولوژی بشدت کوبیده شد! " پیانیست " هم فیلمی است که برخلاف ظاهر قضیه و همه جوایزی که برنده شده ، درست برخلاف فهرست شیندلر ، هنر سینما را فدای پیام سیاسی و ایدئولوژیک خود نموده است . صرف نظر از ضعف های متعدد فنی و هنری فیلم ، پیانیست از نظر تاریخی هم پر اشکال و تحریف گراست! فقط به چند نمونه کوتاه اشاره می کنم : 1) در فیلم شورش یهودیان در گتو ورشو پس از آن صورت می گیرد که بسیاری از آنها به اردوگاه های مرگ فرستاده شده اند ، اما در واقعیت و به گواهی مورخان مستقل انتقال یهودیان از گتو ورشو به اردوگاه های کار اجباری پس از شورش به شکل گسترده آغاز شد! 2) در فیلم ادعا می شود یهودیان را به صورت روزانه و فوج فوج با قطار به اردوگاه می برند در حالی که هیچ غذایی به اردوگاه برده نمی شود ، اما در واقعیت زمانی که متفقین اردوگاه های به اصطلاح مرگ را فتح کردند صدها هزار نفر از یهودیان و سایر اسرای اردوگاه ها زنده بودند و گرسنگی و کمبود غذا فقط در ماه های پایانی جنگ که شیرازه رایش از هم گسسته بود بر اردوگاه ها سایه افکند . 3) در پایان فیلم شخصیت اصلی و دوستش به محل کارخانه مانندی می روند که نمی دانند کاربردش چیست اما بیننده با توجه به تبلیغات گسترده رسانه های حامی هولوکاست می تواند ماهیت و کاربرد کارخانه را حدس بزند! هرچند واقعیت این است که صرف نظر از واقعی بودن چنین ماهیتی ، اغلب کوره های به اصطلاح آدم سوزی اردوگاه ها را بعد از ورود ، متفقین تخریب کردند و سال ها بعد با هزینه جریان های صهیونیستی دوباره سازی نمودند . شاید تنها نکته واقعگرایانه و خالی از ایراد فیلم جایی است که افسر عالی رتبه آلمانی در آستانه شکست ، وارد دفتر موقت محل کارش می شود و بعد از عبور از خیل منشیان و کارمندان دفتری ، سر میزش چند سند را بعد از مطالعه امضا می کند! و این واقعیت ارتش رایش آلمان است که دوست و دشمن آن را به عنوان منضبط ترین ارتش جهان می شناختند و متفقین پس از اشغال آلمان به صدها هزار سند رسمی ارتش دست یافتند که حتی می توانستند بگویند در فلان روز جنگ چه مقدار سیب زمینی برای غذای سربازان خط مقدم استفاده شده ، اما هیچ سندی با امضای هیتلر یا سایر مقامات عالی رتبه رایش پیدا نشد که نسل کشی سیستماتیک و با برنامه قبلی یهودیان در اردوگاه ها را تایید نماید!

***
تصویر
مسافرخانه یوکی :

⭐️ ⭐️ ⭐️ ⭐️

مسافر خانه یوکی محصول 2018 ژاپن که در واقع خلاصه سینمایی شده یک انیمه سریالی با همین نام می باشد ، از نظر گرافیکی شبیه کارهای هایائو میازاکی و شاگردانش است و از این حیث در بین کارهای استودیو سازنده اش (DLE) متمایز می باشد . اما فرق بزرگ این انیمه با کارهای میازاکی و پیروانش ، در ماهیت آن است! میازاکی و زیر دستانش (در استودیو گیبلی) داستان هایی را تعریف می کنند که جهان شمول هستند و مخاطبان سراسر دنیا می توانند با آنها ارتباط و با قهرمانانش همزاد پنداری نمایند . اما مسافر خانه یوکی منحصراً برای دخترهای نوجوان ژاپنی ساخته شده (هرچند آنقدر خوب است که در ایران هم دوبله و پخش شود!) و هدف از ساختش آموزش مسئولیت پذیری نسبت به خانواده و جامعه و احترام به فرهنگ ها و سنت ها به این قشر از جامعه ژاپن می باشد . شخصیت اصلی این انیمه دختری است به نام یوکی که در یک تصادف رانندگی پدر و مادرش را از دست می دهد اما خودش با کمک روح یک پسر بچه زنده می ماند و حالا که والدینش را از دست داده باید پیش مادربزرگش برود که صاحب یک مسافرخانه کوچک و سنتی در شهری محلی و توریست پذیر است و با کمک ارواح یاد بگیرد چطور در اداره مسافرخانه به مادربزرگش کمک کند و مسئولیت پذیر باشد چون آبروی مسافرخانه ، آبروی همه اهالی شهر است ... . همانطور که گفتم مسافرخانه یوکی با اینکه برای یک قشر خاص ساخته و هدفگذاری شده ، اما آنقدر خوب است که ارزش تماشا برای ما را هم داشته باشد هرچند خلاصه کردن یک سریال 24 قسمتی در یک فیلم 94 دقیقه ایی باعث شده تا بخصوص در نیمه دوم فیلم ، داستان کمی شتاب زده و زمخت شود!

***
تصویر
شجاعترین :

⭐️ ⭐️

محصول 2019 چین به کارگردانی تونی چان ، هرچند نتوانست موفقیت تجاری " زمین سرگردان " را تکرار نماید اما بخشی از حرف هایی که درباره آن فیلم گفتم ، درباره این یکی هم صادق است! هرچند شجاعترین یک فیلم فاجعه ایی غیر تخیلی است و الهام گرفته از انفجارهای صنعتی مرگبار 12 آگوست 2015 در تیانجین می باشد با این پیش فرض که اگر انفجارهای مشابهی در بندر نفتی ژینگانگ دالیان رخ دهد چه خواهد شد؟ ، اما پاسخش به این پیش فرض را با بسیج انبوه و فداکارانه آتش نشانان برای مهار فاجعه به نمایش می گذارد ، آتشنشانانی که اگر عضو حزب کمونیست باشند نباید در برابر درخواست فرمانده خود برای فداکاری و زدن به دل آتش چون و جرا کنند و نمی کنند! فیلم دو مشکل اساسی دارد که باعث شده به آن موفقیت تجاری مد نظر تهیه کنندگانش نرسد ؛ اولی همین پیوند زدن مهار آتش و جلوگیری از وقوع یک فاجعه انسانی بزرگ با ایدئولوژی کمونیستی است که باعث می شود برخی رفتارها و انتخاب های کاراکترهای متعدد فیلم قابل فهم و درک نباشد ، و دومی جلوه های ویژه نچندان استادانه و گاه حتی خام دستانه فیلم است که وقتی تماشاگران چینی آن را با جلوه های ویژه عالی " زمین سرگردان " مقایسه می کنند باعث سرخوردگی شان می شود .

***
تصویر
اسرار زندگی حیوانات خانگی 2 :

⭐️ ⭐️ ⭐️

قسمت اول انیمیشن اسرار زندگی حیوانات خانگی در سال 2016 را خیلی دوست نداشتم ، چون اولاً ایده تکراری داشت ، دوماً خط داستانی زیادی کودکانه بود و برای مخاطب بزرگسال خیلی جذابیت نداشت ، و سوماً با آن پایان بندی کذایی و تبلیغ حیوان داشتن بجای خانواده و فرزند داشتن ، بدجور ضد اخلاقی شده بود! قسمت دوم محصول 2019 به کارگردانی کریس رنود ، کماکان دو ایراد اول را دارد ، اما ایراد سوم تا حدود زیادی بر طرف شده است . در اینجا دیگر صاحب مکس و دوک همسر و فرزند دارد و از زندگی مجردی خبری نیست و جالب اینکه این مکس است که بیشتر از کیتی و شوهرش نگران حال لیان می باشد و دچار وسواس و استرس بیش از حد شده است! فیلم هرچند هنوز در نشان دادن حیوان دوستی و حیوان پروری زیاده روی می کند اما توانسته در مقابل با خانواده دوستی و فرزند دوستی ، تعادلی نسبی برقرار نماید و به همین دلیل خیلی بیشتر از قسمت اول به دل می نشیند .

***
تصویر
آن : بخش دوم :

⭐️ ⭐️ ⭐️

قسمت دوم فیلم آن (It) به اندازه قسمت اول جذاب نیست . چرا؟ چون شخصیت های اصلی داستان در فیلم اول همگی نوجوانان کم سن و سالی بودند که ترس ها و رازهایشان در مقایسه با سنشان قابل باور و پذیرش بود ، اما در فیلم دوم 27 سال گذشته و حالا تبدیل به زن و مردانی میانسال و با تجربه و عمدتاً موفق شده اند ، اما هنوز در مواجه با پنی وایز و ترس ها و رازهایشان ، مثل دوران کودکی رفتار می کنند و تجربه سال ها زندگی و موفقیت اجتماعی ، هیچ تاثیری در این مواجه برایشان ندارد! و این برای تماشاگران چندان قابل باور و پذیرش نیست حتی اگر یک استاد روانشناسی بخواهد دو ساعت در توجیه این رفتار سخنرانی کند! (مثال زدم نه اینکه در فیلم باشد!) بعلاوه این بزرگسالان بخشی از آن ترس و رازها را با وجود ناخوشایند بودنشان به بزرگسالی هم کشانده اند! بورلی که توسط پدر دیوانه و شکاکش شکنجه می شد گیر شوهری دیوانه و شکاک و شکنجه گر افتاده! ، ادی که مادری خطر ترس ، خود مریض پندارگر و وسواسی داشت گیر همسری خطر ترس ، خود مریض پندانگر و وسواسی افتاده! ، و استنلی که از همه ترسوتر بود ، بجای وفای به حد انتحار را انتخاب می کند!!! همه اینها باعث می شود که شخصیت های آن : بخش دوم ، نتوانند همذات پنداری واقعی تماشاگر را بر انگیزند! و مشخص نیست این ایراد از فیلمنامه است یا از کتاب ، که نویسنده نامدار آن استیون کینگ حضوری کوتاه هم در فیلم دارد! اما آن : بخش دوم چندان هم خالی از جذابیت نیست! در واقع اگر رفتارهای غیر منطقی و بچه گانه قهرمانان داستان را  در نظر نگیریم ، بقیه جزییات فیلم به همان جذابی قسمت اول است ، بخصوص جاهایی که خاطرات فراموش شده دوران کودکی شان را به یاد می آورند! و به نظر می رسد این بخش ها همزمان با ساخت فیلم اول فیلمبرداری شده اند و گرفتار معضل بزرگ شدن شخصیت های نوجوان بعد از گذشت دو سال ، نگردیده اند!

***
تصویر
ملفیسنت : سر دسته اهریمنان :

⭐️ ⭐️ ⭐️

قسمت دوم لایو اکشن زیبای خفته ، با نام ملفیسنت : سر دسته اهریمنان ، محصول 2019 آمریکا ، این امتیاز را دارد که دیگر نیازی به وفادار بودن کلی یا نسبی به منبع اصلی نداشته و بنابراین دست فیلمنامه نویسان و تیم سازنده در ایده پردازی کاملاً باز بوده ، ایده هایی که بعضی واقعاً عالی هستند و کارکردی مفید دارند ، اما برخی تا حد احمقانه بودن یا تحمیلی بودن (براساس سیاست های اخلاقی و ضد اخلاقی کلی اخیر کمپانی دیزنی) سطح پایین می باشند . مثلاً ایده مورد علاقه بنده آن غار بزرگ تبعیدگاه اهریمنان بود که مطمئناً الهام گرفته از طرح های دانشمندان ناسا از زیستگاه های مداری قرون آینده است! اما در مقابل ایده اینکه بعد از یک نبرد سخت و پر تلفات یک دفعه همه با هم دوست شوند و همه چیز بدون هیچ کینه و کدورتی ختم به خیر شود واقعاً بچه گانه و غیر عقلانی بود! از طرف دیگر ایده جذاب ملفیسنت در نقش مادر عروس بدبین و غرغرو در مراسم خواستگاری را بگذارید در برابر ایده نخ نمای ملکه بدجنس و توطئه گر در نقش مادر داماد!

***
تصویر
جنگ ستارگان : اپیزود نهم - خیزش اسکای واکر :

⭐️ ⭐️

به عنوان یک هوادار مجموعه جنگ ستارگان که بخصوص سه فیلم از چهار فیلم اخیر مجموعه را خیلی دوست داشتم ، از تماشای خیزش اسکای واکر حسابی ناامید شدم! فیلمنامه نویسان دقیقاً همان نقاط ضعف " سولو : یک داستان جنگ ستارگان " را به توان 2 کرده و با شدت تمام گند زده اند به این فیلم آخری!!! اولاً فیلم برخلاف " نیرو بر می خیزد " ، " یاغی اول " و " آخرین جدای " که خیلی هوشمندانه از المان های آشنای دو سه گانه قدیمی برای پیشبرد داستان استفاده و آنها را با عناصری جدید اما آشنا ترکیب می کردند ، سراغ ایده های جدید و بکر رفته تا تازگی و تنوع ایجاد کند اما در پرداخت آنها بطور کامل شکست خورده . دوماً و در مقابل اولاً دقیقاً جایی که باید ایده پردازی و نوگرایی به خرج می داده تا نشان دهد حالا که کایلو رن (بن سولو) صدراعظم را کشته و به قدرت رسیده چطور قرار است به آن رستگاری مورد نظر تماشاگران برسد ، ناگهان و بی مقدمه سر و کله پالپاتین پیدا می شود بدون اینکه در دو اپیزود قبلی هیچ رد و سرنخی به ما داده باشند! که اگر داده بودند این حضور ناگهانی پالپاتین در این حد احمقانه و غیر منطقی نمی شد! سوماً ارتقا ناگهانی نیروهای بن و ری و تبدیل تماس های ذهنی دو گانه آنها به انتقال فیزیکی اشیا ، فقط برای توسعه نیروهای جدای جهت استفاده در فیلم های دیگر ، وقتی هیچ پیش زمینه ندارد و حتی یودای بزرگ هم این کار را نمی کرده ، باز خیلی احمقانه و غیر منطقی شده است! در واقع فیلمنامه نویسان خیزش اسکای واکر ، فقط به بهانه ایجاد تنوع و نو آوری بسیاری از قوانین نانوشته ترسیم شده برای دنیای جنگ ستارگان را که هوادارانش سال ها با آنها مانوس بوده اند نقض و نابود کرده اند!

***
تصویر
سوپرمن : پسر سرخ :

⭐️ ⭐️

این ایده که اگر شخصیت های کامیک های ابرقهرمانی در شرایطی متفاوت از داستان اورژینال پرورش می یافتند سرنوشتشان چگونه رقم می خورد؟ ، تاکنون بارها در کامیک ها و انیمیشن های سریالی مارول و بخصوص دی سی مورد توجه و بهره برداری قرار گرفته است . سوپرمن : پسر سرخ محصول 2020 آمریکا هم که بدون اکران سینمایی مستقیماً روی DVD به بازار عرضه شده براساس همین ایده شکل گرفته است ، اینکه سوپرمن نوزاد بجای آمریکا در روسیه کمونیستی پرورش یافته و پس از آنکه پی به پشت صحنه کثیف حکومت استالین می برد او را می کشد و خودش دیکتاتور شوروی می شود تا آرمان شهر رویایی مارکس را بسازد و در مقابل آمریکا به رهبری رئیس جمهور لکس لوتر که همسر لوئیس لین است در برابر تمامیت خواهی سوپرمن از آزادی انسان دفاع می کند! تازه بتمن را هم داریم که در حد یک تروریست بی اخلاق پایین کشیده شده! فیلم از نظر سیاسی لحنی دو پهلو و متناقض دارد ، در نیمه نخست فیلم همه جا حق با سوپرمن و اتحاد جماهیر شوروی اوست و این آمریکایی ها هستند که وحشیانه و جنایتکارانه دست به خرابکاری می زنند ، اما درست زمانی که به نظر می رسد یک رسانه غربی توانسته جای حق و باطل تاریخی جنگ سرد را در محصولش عوض کند ، ورق بر می گردد و این سوپرمن است که متوجه می شود اشتباه می کرده و حق با لوتر و آمریکایی ها بوده است!!!

***
تصویر
زنان کوچک :

🌟 🌟 🌟 ⭐️

محصول 2019 آمریکا به کارگردانی گرتا گروینگ ، آخرین فیلم نامزد اسکار بهترین فیلم سال 2019 بود که دیدم و حالا با اطمینان تمام می توانم بگویم سال 2019 تنها سالی است که همه فیلم های نامزد اسکار بهترین فیلم سالش را بطور کامل تماشا کرده و کم و بیش هم همه شان را دوست داشته ام! بزرگترین چالش خانم گروینگ برای ساخت زنان کوچک این بود که می خواست فیلمش در بر گیرنده همه فرازهای مهم هر دو کتاب زنان کوچک و همسران خوب (دنباله زنان کوچک که به اندازه اولی در ایران معروف نیست) باشد (تازه شانس آوردیم که نمی خواست سراغ دو کتاب بعدی لوییزا می الکات یعنی مردان کوچک و پسران جو برود!) و گنجاندن این فرازها در یک فیلم سینمایی حتی اگر 135 دقیقه هم باشد ، ممکن است به انسجام داستان و فیلمنامه لطمه وارد کند . خانم گروینگ برای حل این مشکل همان راه حلی را در پیش گرفت که آدام مک کی سال 2018 در فیلم معاون انجام داده بود یعنی در هم ریزی زمانی داستان ، و البته باید گفت خانم گروینگ خیلی بیشتر و بهتر از مک کی از عهده این کار بر آمده و توانسته این در هم ریزی زمانی را بی آنکه باعث پس زدن مخاطب شود در پیشبرد و نمایش فراز های مهم دو کتاب (که از نظر زمان وقوع داستان 7 سال با یکدیگر فاصله دارند) به کار گیرد . یک عامل موفقیت دیگر خانم گروینگ طنز ظریفی است که بخصوص در نیمه نخست فیلم جریان دارد و باعث جذب مخاطب و همراهی اش با داستان می شود تا به لحظات سوزناک و اشکی اواخر فیلم برسد! بازی های فیلم هم همگی عالی و سطح بالا هستند ، تنها ایراد کوچک فلورنس پگ است که خیلی عالی از پس نقش امی مارچ جوان در حال ازدواج بر آمده اما در نقش نوجوانی امی مارچ اصلاً قابل باور نیست!
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

در این دوره و زمانه کرونایی که فیلم های سینمایی جدید کمی در  فضای مجازی منتشر می شوند و هنوز خیلی از تهیه کننده ها امیدوار به بازگشت دوران اکران روی پرده هستند ، سریال های تلوزیونی فرصت بیشتری برای عرض اندام و دیده شدن پیدا کرده اند ، پس در این قسمت از نقد کوتاه ، و احتمالاً در قسمت های بعدی ، بیشتر به آنها خواهیم پرداخت .

***

تصویر
سریال ویچر :

⭐️ ⭐️ ⭐️

سریال محصول نتفلیکس برگرفته از مجموعه رمانی به همین نام اثر آندژی ساپکوفسکی (که چند بازی کامپیوتری پرفروش هم براساس آن ساخته شده است) ، از نظر زمان وقوع رخدادها ، خط داستانی آشفته و چند پاره ایی دارد و تازه وقتی به اواسط سریال می رسید آنقدر اطلاعات بدست آورده اید که بتوانید قطعات این پازل زمانی را سر جای خودشان قرار دهید . وقتی این کار را انجام دادید تازه می فهمید که فیلمنامه چقدر لاغر و ضعیف است و تاکتیک به کار گرفته شده توسط سازندگان سریال برای پوشاندن همین ضعف بوده است . از سوی دیگر بزرگترین نقطه قوت و جذابیت سریال هنری کاویل (بازیگر نقش سوپرمن در فیلم های اخیر DC) است که در نقش شکارچی مزدور خوش قلب و بامرامی که در طول زندگی اش ضربه های روحی زیادی خورده و برای همین خیلی سعی می کند خودش را خونسرد و بی احساس نشان دهد ، اما باز هم دست سرنوشت او را به سمت احساسی دیگر و ضربه ایی دیگر هدایت می کند ، واقعاً عالی و باورپذیر ظاهر شده بطوری که بعد از تماشای سریال دیگر نمی توانید هنرپیشه دیگری را در نقش گرالت از ریویا مجسم نمایید . از نظر جلوه های ویژه هم ، سازندگان سریال تا حدودی خساست به خرج داده اند! نه اینکه جلوه های ویژه بد باشد ، اما با وجود معروف بودن نتفلیکس به ریخت و پاش و باز گذاشتن دست سازندگان محصولاتش از نظر تامین بودجه ، اما سریال ویچر باز تا آن حد که انتظارش می رود پر رنگ و لعاب و شلوغ نیست! میزان جلوه های ویژه سریال بازی تاج و تخت را در فصل اول و فصل آخر با هم مقایسه کنید تا دستگیرتان شود که چه می گویم؟! به هر حال ویچر طبق پیشبینی ها با استقبال گسترده مخاطبان مواجه شد و اگر کرونا بگذارد ، انتظار می رود فصل دوم آن برای پخش در سال 2021 آماده شود .

***
تصویر
سریال مندلورین :

⭐️ ⭐️ ⭐️ ⭐️

با وجود ناامیدکننده بودن آخرین فیلم سینمایی مجموعه جنگ ستارگان (خیزش اسکای واکر) ، پخش تقریباً همزمان فصل اول سریال مندلورین توسط شبکه اینترنتی دیزنی پلاس ، باعث شد تا شدت اعتراضات نسبت به آن فیلم هم اندکی کاهش یابد . هرچند مندلورین دست کم در فصل اول ارتباط مستقیمی با فیلم های مجموعه ندارد و ندیدنش ضرری به همراه ندارد ، تماشای جزییات بیشتر و متنوع تر و جدیدتر از دنیای پهناوری که داستان جنگ ستارگان در آن رخ می دهد ، برای تمامی هواداران مجموعه لذت بخش است . داستان سریال خیلی پیچیده و مفصل نیست و سازندگان هم بجای آب بستن به آن ، قسمت ها را با زمانی کمتر از معمول سریال های دیگر آماده پخش کرده اند تا ریتم و ضرباهنگ آن پایین نباشد . با این وجود به نظرم سریال یک چیزی کم دارد! فرض کنید هان سولو در سه گانه قدیمی تمام مدت یک کلاه فلزی سرش داشت که صورتش را پنهان می کرد . سازندگان تمام تلاش خودشان را کرده اند که شخصیت مندلورین با آن نقاب دائمی ، چند وجهی و پر احساس باشد ، اما باز آن تاثیر دیدن احساسات در چهره افراد را ندارد! برای همین سریال کمی خشک و بی روح به نظر می رسد ، بخصوص که مندلورین با وجود اینکه شخصیت جا افتاده و با تجربه ایی به نظر می رسد ، خیلی راحت خودش را درگیر حوادث و اشتباهاتی می کند که می توانست از آنها اجتناب نماید ، و ما نمی فهمیم دلیل این کارهای او از نترسی و ریسک پذیری است یا از حماقت و باهوش نبودن!

***
تصویر
سریال جنگ دنیاها :

⭐️ ⭐️

سریال پخش شده از شبکه اینترنتی کانال پلاس (از زیر مجموعه های کمپانی فوکس) برخلاف ویچر و مندلورین ، خیلی با استقبال زیادی مواجه نشده و هنوز مشخص و قطعی نیست که آیا فصل دوم آن هم تولید و پخش خواهد شد یا نه؟! چون صرف نظر از ضعف های ساختاری که به آن خواهم پرداخت ، سریال در اروپا (فرانسه و انگلیس) ساخته شده و هرچند برخی بازیگرانش در مقیاس اروپا چهره هایی شناخته شده هستند ، اما هیچ ستاره هالیوودی در آن حضور ندارد تا صرف مطرح شدن نامش مردم را به تماشا راغب کند . سریال جنگ دنیاها همانگونه که از نامش هم پیداست اقتباسی است از رمان معروف اچ.جی ولز ، اما تلاش سازندگان برای رسیدن به ایده های جدید و کمتر پرداخته شده در اقتباس های سینمایی و تلوزیونی قبلی باعث گردیده که عملاً سریال فقط سوژه اولیه رمان ولز را داشته باشد و در سایر اجزا کاملاً متفاوت باشد . سریال کاراکترهای اصلی نسبتاً زیادی دارد که بعضاً خوب پرداخت شده اند اما پیروی سازندگان از مد روز سریال های ماجرایی (حذف ناگهانی و شکه کننده شخصیت های به ظاهر اصلی و کلیدی) باعث می شود که تقریباً نیمی از آنها تا پایان فصل اول مرده باشند در حالی که در سریال هایی مثل بازی تاج و تخت که شروع کننده این مد بود ، حذف شخصیت های اصلی و کلیدی روندی منطقی پشتش داشت و اول به تماشاگران فرصت همدلی و همذات پنداری با کاراکتر را می داد ، بعد سر به نیستش می کرد! البته این نقطه ضعف سریال ارتباط کاملاً مستقیمی با نقطه ضعف اصلی آن دارد که فیمنامه بشدت ضعیف و پر حفره آن است! فقط به این نمونه توجه کنید که سربازان آموزش دیده فرانسوی مجهز به بهترین سلاح های انفرادی ، در جنگ با ربات های نچندان پیشرفته فضایی هیچ موفقیتی ندارند و اگر زن دانشمند همراهشان نبود همگی کشته می شدند ، اما یک زن غیر نظامی و معمولی مجهز به تفنگ شات گان خیلی راحت می تواند کلک یکی از همان ربات ها بکند!!! جلوه های ویژه سریال به پای سریال های هالیوودی نمی رسد اما در حد خودش قابل قبول است هرچند طراحی پیاده شده برای ربات های فضایی چنان خام دستانه است که سازندگان تا حد ممکن از نشان دادن دویدن یا پریدن ربات ها خودداری کرده و آنها را بیشتر در حال قدم رو رفتن به نمایش می گذارند و تازه هیچ سرنخی هم نمی دهند که این ربات ها چطور توانسته اند نوزادان را صحیح و سالم در مسافتی طولانی جابجا کنند!

***
تصویر
سریال وایکینگها :

🌟 🌟 ⭐️ ⭐️

این یکی برخلاف سه سریال قبلی که تازه در ابتدای راه هستند ، به میانه فصل ششم رسیده و قبلا در جاهای دیگری هم به آن پرداخته بودم اما باز حیفم آمد در این بخش به آن اشاره نکنم . سریال وایکینگ ها به عنوان یک مجموعه ماجرایی و حماسی عظیم ، با کارکترهای بشدت عالی و خوب پرداخت شده ، توفیق فراوانی در جذب مخاطبان از سرتاسر جهان داشته و تولیدش می تواند حالا حالاها ادامه داشته باشد حتی بدون حضور راگنار ، لاگرتا ، لوکی و احتمالاً بیورن! (البته طبق اخبار تایید نشده سریال در پایان فصل ششم تمام می شود چون آخرین پسران راگنار تا پایان این فصل با سرنوشتشان روبرو خواهندشد!) اما سریال از نظر بنده یک نقطه ضعف بسیار بزرگ دارد ، نقطه ضعفی که احتمالاً برای 99% بینندگان و طرفداران این سریال اصلاً اهمیت ندارد! و این نقطه ضعف به عدم وفادارای سریال به واقعیات تاریخی باز می گردد . به فیلمنامه نویسان سریال فهرستی از شخصیت های واقعی و رویدادهای مهم عصر وایکینگ ها بعلاوه شرح حال یکی-دو خطی برای هرکدامشان ، داده شده و از آنها خواسته اند فیلمنامه ایی هیجان انگیز و جذاب برای مخاطب عام بر اساس این مصالح تهیه نمایند . این شده که بسیاری از شخصیت ها و رویدادهای سریال با اینکه مابه زای واقعی دارند ، عملاً با آنچه در تاریخ آمده تطابق ندارند ، به عنوان نمونه در سریال رولو و راگنار برادر هستند در حالی که در واقعیت رولو 50 تا 60 سال بعد از راگنار در تاریخ ظهور کرده است! احتمالاً برای خیلی از شما هم این ضعف سریال اهمیتی ندارد اما نکته اصلی اینجاست که سریال وایکینگ ها را نتفلیکس یا اچ بی او نساخته اند! این سریال از شبکه هیستوری پخش می شود!!! فصل ششم داستان مصائب بیورن پولادین است ؛ او مادرش ، پسرهایش و پادشاهی اش را از دست می دهد و چیزی نمانده که جانش را هم بر سر دفاع از آنچه باقی مانده از دست بدهد .

***
تصویر
زیر شن :

🌟 🌟 🌟 🌟

فیلم سینمایی زیر شن محصول 2015 دانمارک به کارگردانی مارتین زاندولیت (که در آمریکا با نام " سرزمین مین " شناخته می شود) از آن فیلم هایی است که نمونه اش را کمتر می توانید در تاریخ سینمای جهان مشاهده کنید! فیلمی که شاید با پنهان شدن پشت شعار " مذمت کودک سربازی " تا نامزدی جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان پیش رفته باشد ، اما چند تا فیلم را سراغ دارید که در آنها سربازان آلمانی (چه کودک و چه بزرگسال) مظلوم و زیر شکنجه و تحقیر از سوی سربازان و افسران دشمنانشان قرار داشته باشند؟! فیلم داستان چند سرباز نوجوان آلمانی است که برای پاکسازی یک ساحل مین گذاری شده در دانمارک پس از پایان جنگ جهانی دوم ، آن هم بدون داشتن حداقل امکانات ایمنی و غذا و بهداشت نامناسب ، تحویل یک افسر خشن دانمارکی می شوند ، افسری که پیش از روبرو شدن با نوجوانان آلمانی ، در ابتدای فیلم می بینیم چطور یک سرباز آلمانی را فقط بدلیل اینکه پرچم دانمارک را در دست دارد ، با بی رحمی و تا سر حد مرگ کتک می زند! و این فیلم داستان تحول روحی آن افسر است ؛ کسی که بخاطر کشته شدن سگش بچه ها را وسط میدان مین می فرستد تا با رژه رفتن در آن از پاکسازی اش مطمئن شوند ، و در آخر بخاطر قولی که داده آنها را (هرچند تعداد کمی باقی مانده اند) از دانمارک فراری می دهد! فیلم از نظر هنری بی نقص ، از نظر احساسی بشدت درگیر کننده ، و از نظر تاریخی همچون چشمه آب خنکی است وسط بیابان سوزان سانسور حقایق جنگ جهانی دوم توسط متفقین .

***
تصویر
هتل مومبای :

⭐️ ⭐️ ⭐️

این فیلم محصول مشترک هند ، آمریکا و استرالیا ، نمایشی است از حملات تروریستی مرگبار 26 تا 29 نوامبر 2008 شهر بمبئی (یا به قول هندی ها مومبای) که به کشته شدن دست کم 195 نفر انجامید ، با محور قرار دادن هتل پنج ستاره تاج محل که تروریست ها پس از انجام چند حمله در نقاط مختلف شهر ، در آن جمع شدند و به کشتار مهمانان و کارکنان هتل پرداختند . فیلم در نشان دادن جزییات کمتر دیده شده این رویداد دقت ویژه ایی دارد ، دنبال قهرمان پروری های کاذب (مثل فیلم های جان سخت) نمی رود ، پلیس هایش معمولی اند و قرار نیست از آنها ابر پلیس بسازد ، کارمندان هتل متعهدانه از امکاناتی که دارند برای کمک به مردم و مهمانان و نجات جانشان کوتاهی نمی کنند ، تروریست ها هم که جوانانی کم سن و سال هستند انگیزه های خودشان دارند ؛ یا آنقدر شسشتوی مغزی داده شده اند که به هیچ چیز غیر از کشتن فکر نمی کنند یا تنها هدفشان از همراهی با این کشتار قولی است که برای کمک به خانواده هایشان داده شده . با این وجود فیلم تکلیف خودش را با کسی که این بچه ها را تعلیم داده و به این ماموریت بی بازگشت فرستاده مشخص نمی کند! آیا او واقعاً یک اسلامگرای افراطی است یا دنبال پول و منافع مادی می باشد؟ از سوی دیگر نقش متناقض مذهب در نجات دو تن از شخصیت ها تعادل قابل قبولی ندارد! اولی کارگر سیک هتل است که تمام تلاشش را می نماید که سربندش را (به عنوان نماد دین و غرور و حیثیتش) حفظ نماید اما بعد از دست دادن آن هم هیچ تفاوتی در شخصیتش ایجاد نمی شود و بر نجات مردم مصمم تر می گردد . دومی زن ظاهراً مسلمان اما بی حجاب و بی بند و باری است (با بازی ضد انقلابی معروف نازنین بنیادی که تا چند سال پیش مسیحی بود و حالا تظاهر به اسلام (از نوع آمریکایی اش) می کند) که وقتی مادرش پشت تلفن از او می خواهد دعا کند پرخاش می نماید اما در آخرین لحظه قبل از اینکه یکی از تروریست ها به او تیر خلاص بزند آیه ایی را ناقص و دست و پا شکسته تلاوت می کند و باعث تردید و فروپاشی روحی تروریست می شود!

***
تصویر
انجماد 2 :

⭐️ ⭐️ ⭐️

قسمت دوم انیمیشن سینمایی انجماد ، اصلاً به خوبی قسمت اول نیست و مشکلش هم به فیلمنامه بر می گردد! در قسمت اول ما فیلمنامه سرراستی داشتیم از تلاش آنا برای بازگردادن السا پیش مردمش . اما در این فیلم مرتب از این شاخه به آن شاخه می پریم و با اینکه از ابتدا فیلمنامه نویسان دست خودشان را رو می کنند که قرار است السا و آنا دنبال چه باشند ، اما خود السا و آنا تا اواسط فیلم نمی دانند که واقعاً قرار است دنبال چه باشند؟! بعلاوه به علت محبوبیت بالای آهنگ های فیلم اول ، در این یکی سازندگان در گنجاندن آهنگ های مختلف در جای جای فیلم حسابی زیاده روی کرده اند اما آهنگ ها هیچکدام به خوبی آهنگ های فیلم اول نیستند! نکته دیگر که باید اشاره کنم تلاش های اخیر دیزنی برای تلقین این فکر به کودکان امروزی است که " سنت و مدرنیته باید در جای خودشان باشند تا مفید واقع شوند و تلفیق آنها خطر آفرین است " . در پایان " ملفیسنت : سر دسته اهریمنان " ، شهر و جنگل با اینکه به صلح و آشتی رسیده اند و پل های متعددی بر روی رودخانه احداث شده ، همچنان مجزا هستند و مرزهای قابل تشخیصی دارند ، ملفیسنت ملکه جنگل است و آرورا ملکه شهر . دقیقاً همین اتفاق در پایان انجماد 2 هم می افتد ؛ شهر و جنگل با یکدیگر صلح می کنند و در ارتباط هستند اما همچنان دو دنیای مجزا محسوب می شوند که آنا ملکه شهرش است و السا ملکه جنگلش .

***
تصویر
مرد ماه جوزا :

⭐️

نمی دانم ایده اینکه کلمه Gemini را " مرد ماه جوزا " ترجمه کند و جا بیاندازد ، مال چه کسی بوده؟! شاید فکر کرده با یک اثر شاعرانه دیگر در حد " ببر خیزان اژدهای غران " یا " زندگی پی " طرف خواهیم بود! اما فقط کافی است فیلم را ببینید تا باور کنید کسانی که شب را روز و روز را شب می نامند چه در سرشان دارند زیرا باور اینکه " مرد ماه جوزا " فیلمی از آنگ لی باشد حقیقتاً غیرممکن است . ما با یک اکشن نچندان پر رمق طرف هستیم که نه جلوه های ویژه اش قابل قبول است (هرچند چهره پردازی کامپیوتری ویل اسمیت جوانتر در مقایسه با چهره پردازی کامپیوتری رابرت دونیرو جوان تر در " مرد ایرلندی " اندکی بهتر است) نه داستان درست و حسابی دارد و نه شخصیت ها و انگیزه هایشان به خوبی پرداخت شده . چنین فیلمی را هر کارگردان درجه 2 دم دستی در هالیوود ممکن است ساخته باشد ، اما آنگ لی نه! حتی ویل اسمیت هم که اخیراً بازی هایش در فیلم های علاالدین و پسران بد به دل نشسته و انگار از حضور در آنها لذت می برده ، در این یکی کاملاً معذب است و به زور به ایفای نقش پرداخته ، انگار که موقع نوشتن قرارداد به او گفته اند فیلم آنگ لی هرچقدر هم بد باشد بعدها به حضور در فیلمی از آنگ لی افتخار خواهی کرد و او تازه سر صحنه فیلمبرداری فهمیده چه کلاهی سرش رفته است!
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

تصویر
سریال نیروی اهریمنی اش :

⭐️ ⭐️ ⭐️

بعضی فیلم ها و سریال ها هستند که دلتان نمی خواهد ساخته شوند ، اما وقتی ساخته شدند دیگر نمی توانید از خیر دیدنشان بگذرید! سریال " نیروی اهریمنی اش " از این قبیل است ؛ سریال محصول شبکه BBC انگلستان (و با مشارکت HBO آمریکا) ساخته شده بر اساس مجموعه رمانی به همین نام نوشته فیلیپ پولمن ، که پخش فصل اول آن (در 8 قسمت) طی زمستان 2019 با استقبال زیادی مواجه گردید و اگر کرونا اجازه بدهد فصل دوم آن هم به احتمال زیاد در زمستان 2020 منتشر خواهد شد .

می خواهم درباره این سریال و رمانی که از آن اقتباس شده کمی بیشتر بنویسم و بگویم که منظورم از جملات ابتدای متن چه بود؟

برخلاف فانتزی نویسان بزرگی مثل سی اس لوئیس و تالکین ، اغلب فانتزی نویسان معاصر آتئیست (ناخداباور یا ملحد) هستند و با اینکه برخی از آنها (مثل دارن شان یا جی کی رولینگ) برای افزایش طیف مخاطبان آثارشان سعی می کنند به مسائل مذهبی در آنها نپردازند ، اما برخی دیگر نظیر آرسولاک لوژوان ، کریستوفر پائولینی و همین فیلیپ پولمن به تبلیغ بی اعتقادی و ناخداباوری خود در آثارشان می پردازند و حتی آن را تبدیل به موتور محرک اصلی داستان می کنند . داستان هایی که نسخه های ترجمه فارسی آنها به راحتی در بازار نشر ایران قابل تهیه است و ممیزهای ارشاد فقط روی تلطیف جنبه های جنسی آنها تمرکز دارند و اصلاً برایشان مهم نیست آتئیست پروری متن این کتاب ها چه بلایی بر سر اعتقادات مخاطبان اغلب نوجوان آنها می آورد .

و در بین تمام آثار فانتزی که خوانده ام ، هیچکدام به اندازه " نیروی اهریمنی اش " ضد دین و آتئیست پرور نیستند!

کاراکتر اصلی این مجموعه دختر نوجوانی است به نام لایرا که حاصل یک عشق ممنوعه و بدفرجام است و به عنوان دختری یتیم تحت حمایت دانشگاه آکسفورد پرورش یافته . البته دنیایی که لایرا در آن زندگی می کند جهانی موازی با جهان ما است که در آن روح انسان ها به شکل حیواناتی همراهشان تجسم می یابد و این دنیا توسط یک تشکیلات شبه کلیسایی بشدت محافظه کار و سرکوبگر اداره می گردد . لایرا نه از گذشته اش خبر دارد و نه از آینده ایی که پیشگویی شده سرنوشت همه جهان ها به او وابسته است ، و توسط بزرگترهایی که درباره این پیشگویی چیزهایی می دانند یا حداقل می دانند لایرا دختر مهمی است ، به سمت سرنوشتش هدایت می شود . سرنوشتی که با سرنوشت پسر نوجوانی از جهان ما به نام ویل گره خورده است ...

کتاب اول مجموعه (که در انگلستان به نام " سپیده شمالی " و در آمریکا به نام " قطب نمای طلایی انتشار یافته) حال و هوایی ضد کلیسایی دارد و شاید برای مخاطبانی که بدانند کلیسای کاتولیک قرون وسطی با اعمال و رفتاری مشابه ، چه بر سر دینداری اروپایی ها آورد ، قابل توجیه باشد ، اما در کتاب های بعدی (خنجر ظریف و دوربین کهربائی) لحنی کاملاً ضد توحیدی پیدا می کند! خدایی که پولمن توصیف می کند (نعوذبالله) فرشته ایی پیر و ضعیف است که هزاران سال قبل علیه خدای دیگری کودتا و او را سرنگون کرده و حالا هم تبدیل به آلت دست فرشته های جاه طلب دیگری شده است!!! گفتم که بدانید قرار است در ادامه مجموعه با چه چیزی سر و کار داشته باشید!

در دنیای مخلوق پولمن ، تعادل بین جهان های موازی توسط ماده متافیزیکی به نام غبار برقرار می شود که از خود هوش و اراده دارد و می تواند بر سرنوشت موجودات اثر گذار باشد ، اما در عین حال خارج از فضای جهان های موازی دنیای تاریکی هست ناشناخته و مسکن سایه های اهریمنی که وقتی انسان ها پنجره هایی بین جهان ها باز می کنند شکاف های ریزی هم بین جهان های موازی و این دنیای تاریک گشوده می شود ، شکاف هایی که راه خروج و هدر رفتن غبار و راه ورود سایه های اهریمنی هستند و ماموریت نهایی لایرا و ویل بستن این شکاف ها برای برگرداندن تعادل به جهان های موازی خواهد بود هرچند در این بین نبردی بزرگ و مهیب بین طرفداران خدای دروغین! و مخالفانشان در خواهد گرفت و پدر و مادر لایرا در دو سوی این میدان خواهند بود! حالا خودتان تصور کنید اگر کارشناسان واقعی و آگاه حاضر شوند به مطالعه و تفسیر این مجموعه بپردازند به چه کشفیات هولناکی که نخواهند رسید!

سال 2007 فیلمی به نام " قطب نمای طلایی " براساس کتاب اول مجموعه ساخته شد که لحنی محافظه کارانه داشت و نقش کلیسا را در داستان بشدت کمرنگ نمود با این حال مورد حمله و تحریم کلیسا و مجامع مذهبی قرار گرفت و در گیشه بشدت شکست خورد تا تنها دستاوردش کسب اسکار بهترین جلوه های ویژه سینمایی باشد . این شکست به قدری سنگین بود که کمپانی سازنده اش (نیولاین) در معرض ورشکستگی قرار گرفت و مجبور به ادغام با برادران وارنر شد . و طبیعتاً ساخت دنباله های فیلم هم منتفی گردید .

اما حالا BBC و HBO با یک سرمایه گذاری قابل توجه و بشدت مشکوک که باعث شده سریال " نیروی اهریمنی اش " نسبت به فیلم سال 2007 از همه لحاظ کمی و کیفی و هنری کاملاً سرتر باشد ، گام در این مسیر گذاشته اند و حتی محافظه کاری نسبت به واکنش کلیسا و قشر مذهبی جامعه غربی را هم به هیچ انگاشته اند! و به نظر هم می رسد دنیا نسبت به 13 سال قبل خیلی عوض شده که هیچ واکنش آشکاری نسبت به ساخت و پخش این مجموعه در این چند ماه گذشته اتفاق نیافتاده است!

همانطور که گفتم سریال از نظر فاکتورهای هنری ، سرگرم سازی و جلوه های ویژه بشدت سطح بالاست و همین جنبه است که باعث می شود با وجود آگاهی نسبت به محتوای ملحدانه آن ، بخواهیم تماشایش کنیم! درست مثل کسانی که می دانند سیگار یا بستنی برای بدن ضرر دارد اما نمی توانند از خیرش بگذرند (از سیگار متنفرم اما عاشق بستنی هستم!)

فقط دو ایراد خیلی کوچک می توانم به محتوای هنری سریال بگریم! در قسمت اول بانو کولتر (روث ویلسون) در اولین ملاقاتش با لایرا چنان بی تفاوت و بی احساس ظاهر می شود که انگار سازندگان سریال یادشان رفته بوده قبل از آن صحنه به خانم ویلسون بگویند بانو کولتر در واقع مادر لایرا است! بانو کولتر در سکانس های بعدی است که کم کم شروع به واکنش های احساسی شک برانگیز نسبت به لایرا می نماید (در حالی که در فیلم سال 2007 نیکول کیدمن در همان نگاه اول چنان لایرا را می نگرد که همه دستگیرشان می شود بین آن دو ارتباطی وجود دارد) . و مورد دوم ؛ با وجود اینکه بازی های دافنه کین و امیر ویلسون در نقش لایرا و ویل عالی و قابل توجه است ، اما این دو اصلاً به هم نمی آیند و تصور اینکه قرار است در فصل های بعدی مجموعه رابطه و شیمی بین آنها شکل بگیرد بسیار سخت می باشد! حالا شاید طی این یکی-دو سال آینده با بزرگتر شدن آنها ، اوضاع تغییر کند . راستی مانده ام که سازندگان با مشکل راجر چکار خواهند کرد؟ بچه ها زود قد می کشند و بزرگ می شوند و اگر پروسه تولید سریال طولانی شود چطور می خواهند ترتیب ملاقات بعدی لایرا و راجر را بدهند در حالی که ارواح قرار نیست بزرگتر شوند؟
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

با سلام مجدد خدمت دوستان گرامی .

برنامه ریخته بودم تا آن روز بعد از تمام شدن صبحانه ، نوشتن بخش بعدی نقد کوتاه را شروع کنم که آن اتفاق افتاد و آن صبحانه هرگز خورده نشد . در این چند روز اخیر که دوباره آماده نوشتن می شدم ، دو-سه فیلم دیگر هم تماشا کردم که باعث می شود این مطلب کمی مفصل تر و شلوغ تر باشد ، با این وجود بیشتر فیلم و سریال هایی که درباره شان خواهم نوشت مربوط به قبل از آن روز هستند و با توجه به گذشت 5-6 هفته از زمان تماشایشان ، ممکن است آنطوری که آن روزها در ذهنم بودند ، نتوانم حق مطلب را ادا نمایم . پس همینجا اگر موردی از قلم افتاد یا اشتباه شد ، پیشاپیش از دوستان عذرخواهی می کنم .

***

:
تصویر
.
درباره سه فیلم بمب خبری (ساخته جی روچ با بازی شارلیز ترون ، نیکول کیدمن و مارگوت رابی) ، الماس های تراش نخورده (ساخته برادران سفدی و بازی آدام سندلر) و آب های تیره (ساخته تاد هینس و بازی مارک روفالو) ، چیزهای زیادی شنیده بودم و با اینکه در فصل جوایز توفیق چندانی نداشتند اما منتقدان آن ها را جزو فیلم های خوب 2019 دسته بندی می کردند ، همین شد که علاقه مند به تماشای آنها شدم ، اما هیچکدام از این سه فیلم نتوانستند بیشتر از 15 دقیقه ابتدایی بنده را پای تماشای خودشان نگه دارند . نه اینکه فیلم های بدی باشند ، نه ، اما با سلیقه ام جور نبودند و نتوانستند هیچگونه نکته جذابی برای متقاعد کردن بنده ارائه دهند تا به تماشایشان ادامه دهم ، بخصوص که خلاصه کلی داستان هر سه فیلم را هم می دانستم و قرار نبود در ادامه غافلگیرم کنند . پس توصیه می کنم اگر قصد تماشای یکی از این سه فیلم را دارید ، به هیچ عنوان خلاصه داستان آنها را از جایی مطالعه نکنید!

***
تصویر
زیر گنبد :

⭐️ ⭐️

این سریال محصول شبکه CBS آمریکا طی سه فصل در سال های 2013 تا 2015 پخش گردید . در این چند سال بارها خواستم آن را تماشا کنم اما فرصت نمی شد تا اینکه موفق شدم و البته خیلی زود هم پی بردم که واقعاً ارزش تماشا نداشت! چرا؟ نمی دانم سریال جریکو را دیده اید یا نه؟ زیر گنبد و جریکو شباهت های فراوانی با هم دارند ؛ هر دو در فضای محدود یک شهرک کوچک اتفاق می افتند ، در هر دو مردم شهرک ارتباطشان با جهان خارج را از دست داده و مجبورند برای بقا با تمام آنچه دارند مبارزه کنند ، در هر دو افراد فرصت طلب یا زورگویی هستند که قصد تصاحب قدرت و دیکتاتوری دارند ، و در هر دو سریال مسائل پشت پرده سیاسی و توطئه آمیزی وجود دارند که شخصیت های اصلی بتدریج آنها را کشف می کنند! تازه جریکو هم مثل زیر گنبد ، محصول CBS است و با توجه به اختلاف 7-8 ساله ایی که در پخش دارند ، در واقع جریکو برادر بزرگتر محسوب می شود! جریکو فقط دو فصل دوام آورد و ادامه اش هرگز ساخته نشد . زیر گنبد هم با اینکه در سه فصل ساخته شده داستانش ناقص مانده و به ادامه ایی موکول شده که دیگر قرار نیست تولید شود! با این وجود جریکو در سایت IMDB نمره خوب 7.9 را گرفته و زیر گنبد نمره متوسط 6.6 را ، که همین اختلاف می تواند بیانگر تفاوت واقعی دو سریال باشد . جریکو هم در شخصیت پردازی و هم در داستان و طرح توطئه های پشت پرده بسیار بهتر و پخته تر از زیر گنبد بود و با اینکه زیر گنبد اقتباسی از یکی از آثار استیون کینگ معروف است ، نه در شخصیت پردازی و نه در داستان به پای جریکو نمی رسد و بخصوص در طرح توطئه های پشت پرده بسیار ضعیف و خام دستانه عمل می نماید . کافی است بدانید که قسمت اول سریال جریکو در سایت IMDB نمره 7.9 گرفت و قسمت آخرش نمره 8.7 ، اما قسمت اول سریال زیر گنبد نمره 7.8 گرفته و قسمت آخرش نمره 6.2 . حالا شاید این سئوال برایتان پیش بیاید که چرا جریکو در عمل ناموفق تر از زیر گنبد بود؟ چون جریکو در فضای سیاسی پسا یازده سپتامبر ساخته شده بود و به حملات اتمی گسترده ایی اشاره داشت که توسط گروهی از سیاستمداران دست راستی داخل آمریکا ترتیب داده شده بود و به همین دلیل نمی توانست چندان به مذاق کاخ سفیدنشینان خوش بیاید!

***
تصویر
چیزهای عجیب :

🌟 🌟 🌟 ⭐️

یکی از محبوب ترین سریال های در حال پخش دنیا محصول نتفلیکس است که زمان پخش هر فصلش (هر فصل سریال به صورت یکجا در معرض تماشا قرار می گیرد) شدیداً سایر پلتفرم ها و انواع دیگر هنر و سرگرمی را تحت الشعاع قرار می دهد (آنهایی که در سن و سال بنده یا بزرگتر باشند ، نمونه های داخلی اش را به یاد دارند که چطور زمان پخش سریال های سال های دور از خانه (اوشین) ، در پناه تو ، آینه عبرت و ... خیابان ها خلوت و سینماها و رستوران ها سوت و کور بودند!) . قبلاً قسمت هایی از این سریال را دیده بودم ، اما تماشای هر سه فصل آن بطور یکجا و پشت سر هم حال و هوای دیگری داشت! مهمترین ویژگی سریال که سازندگان آن در پیاده کردنش کاملاً موفق بوده اند ، بازسازی حس و حال آمریکای دهه هشتاد از هر حیث ممکن است! حتی محتوا و سوژه سریال هم شباهت فراوانی به تم فیلم ها و سریال های نوجوان پسند دهه هشتاد دارد . و حتی جلوه های ویژه کامپیوتری هم عمداً به نحوی طراحی شده اند که تداعی گر جلوه های ویژه ابتدایی دهه هشتاد باشند! هنرنمایی بازیگران سریال هم از همه لحاظ عالی و سطح بالاست و بعضی از هنرپیشگان نوجوان سریال توانسته اند در این مدت در سینمای بدنه اصلی هالیوود هم اسم و رسمی برای خود دست و پا کنند . شاید تنها نکته منفی که بتوان در این سریال پیدا کرد روس هراسی بشدت جدی آن است! این درست که دهه هشتاد هنوز دوران جنگ سرد به پایان نرسیده بود و روابط شوروی و آمریکا بعد از دو دهه تنش زدایی نسبی ، در اوایل دهه هشتاد دوباره رو به سردی گذارده بود ، اما نتنها مردم آمریکا دیگر مثل دهه پنجاه در قید و بند روس هراسی و کمونیسم هراسی نبودند بلکه در هالیوود و سریال های تلوزیونی هم اغلب با این مسئله شوخی می شد و مورد هجو قرار می گرفت و حتی طرح ضد شوروی  " جنگ ستارگان " ریگان هم دستمایه تمسخر و لطیفه های فراوان بود! پس چرا چیزهای عجیب که در همه موارد شبیه سازی حس و حال و اتمسفر دهه هشتادی را به خوبی پیاده کرده ، هیچ جنبه هجو و تمسخری به لایه روس هراسی اش نداده است؟!

***
تصویر
پسران :

🌟 🌟 ⭐️ ⭐️

اگر دنبال فیلم یا سریالی هستید که تمامی قواعد نوشته و نانوشته دنیای ابرقهرمانی را زیرپا له کرده و ریز ریز کند ، سریال پسران بهترین نمونه ایی است که می توانید پیدا کنید . سریال محصول آمازون که تاکنون یک فصل آن پخش شده و فصل دوم هم در شرایط کرونایی به سختی در حال تولید است ، درباره شرکتی تجاری با محوریت گروهی از ابرقهرمانان معروف می باشد که در واقع یک مشت احمق مغرور و خودبزرگ بین هستند و وظیفه اصلی شرکت ماست مالی و لاپوشانی خرابکاری های آنهاست! و در این بین گروهی آدم معمولی زخم خورده هستند که دنبال راهی برای به زیر کشیدن این به اصطلاح ابرقهرمانان می باشند! سریال از هر لحاظ غافلگیر کننده است و حتی در پرده پایانی قسمت آخر فصل اول هم که دیگر فکر می کنید همه پرده ها کنار رفته و امکان غافلگیری بیشتری وجود ندارد ، با شدت هرچه تمامتر غافلگیر خواهید شد! یکی از لایه های اصلی و جالب توجه سریال داستان دختر جوانی است که با هزار آرزو به گروه ابرقهرمانان می پیوندد اما خیلی زود پی به عمق تباهی و فساد حاکم بر این تشکیلات برده و بعد از تلاشی ناموفق برای همراهی با آن ، در برابرش قد علم می کند!

***
تصویر
جنگ های تابستانی :

🌟 🌟 🌟 ⭐️

طرح برخی شخصیت های فانتزی این انیمه را بارها در جاهای مختلف فضای مجازی دیده بودم و نمی دانستم مربوط به چه هستند تا اینکه این انیمه بشدت جذاب و درگیرکننده محصول 2009 ژاپن به کارگردانی مامورو هوسودا را اتفاقی دانلود و تماشا کردم . همینجا بگویم که شباهت های این انیمه سینمایی به فیلم سینمایی دیجیمون (سال 2000) اصلاً تصادفی نیست چون هر دو فیلم را هوسودا ساخته و این را هم اضافه کنم که هوسودا را خیلی بیشتر از اینها می شناسید چون سازنده دو انیمه پرطرفدار پسر و هیولا (2015) و میرایی (2018) هم هست! تازه جنگ های تابستانی یکی از منابع الهام استیون اسپیلبرگ برای ساخت بازیکن یک آماده (2018) هم بوده است . جنگ های تابستانی درباره پسر نوجوان خوره ریاضی است که به شکلی ناخواسته با یک خانواده بزرگ و سنتی آشنا می شود ، همزمان یک شبکه اجتماعی بشدت محبوب به نام OZ هک می شود و دنیا به هم می ریزد و همه هم انگشت اتهام را به سمت کنجی (همان پسر خوره ریاضی) می گیرند ... یکی از نکات بشدت مهم و کلیدی در این انیمه اهمیت خانواده است که تا چه حد می توانند در حل بزرگترین و پیچیده ترین مشکلات و معماها مفید واقع شوند و شاید هر کدام از اعضا خانواده به تنهایی کارایی چندانی نداشته و گاهی حتی دردسرساز باشند اما در کنار هم شکست ناپذیرند .

***
تصویر
جنگجوی مقاومت :

⭐️ ⭐️ ⭐️

فیلم لهستانی (Kurier) که با دو عنوان " جنگجوی مقاومت " و " پیغام رسان " در سایر کشورها معرفی شده است محصول سال 2019 به کارگردانی ولادیسلاو پاسیکوفسکی ، داستان یک افسر ارتش لهستان آزاد ساکن در لندن است که مامور می شود تا پیغام بسیار مهمی را برای رهبران مقاومت در ورشو تحت اشغال آلمان برساند در حالی که جاسوسان آلمانی هم وی را تحت نظر دارند و می خواهند پی به ماهیت پیام و مخفیگاه دریافت کنندگان آن ببرند ... تاکنون فیلم های زیادی درباره قیام مردم لهستان علیه اشغالگران آلمانی در تابستان 1944 ساخته شده است ، قیامی که لهستانی ها برپا کردند تا پیش از اینکه ارتش سرخ شوروی به ورشو برسد و آنها را تحت انقیاد خود درآورد ، خود به آزادی و استقلال برسند ، اما روسها که از انگیزه های ضد کمونیستی قیام خبر داشتند پیشروی را متوقف کردند تا آلمانی ها با خیال راحت به سرکوب شورشیان بپردازند و از سمت متفقین غربی هم هیچ کمکی به لهستانی ها نرسید چون پیشتر با استالین توافق کرده بودند که لهستان باید در حوزه نفوذ شوروی باشد! فیلم Kurier از این حیث دارای اهمیت است که نشان می دهد برخلاف نظر اغلب مورخان جنگ جهانی دوم ، رهبران شورش در لهستان پیش از آغاز قیام خبر داشتند که قرار نیست هیچ کمکی از کشورهای غربی دریافت کنند ، بعلاوه حتی فرماندهان رده بالای نازی هم در این فیلم از آنچه در پیش است اطلاع دارند و حتی در تلاش هستند با دست یافتن به رهبران مقاومت با آنها بر سر اتحاد علیه روسها به توافق برسند . بنابراین این فیلم هرچند از نظر هنری فیلم مطرح و قابل ذکری نیست و در آینده هیچگاه جزو بهترین فیلم های سینمای لهستان قرار نخواهد گرفت ، اما ثابت کننده این مطلب است که نگاه فیلمسازان مستقل اروپایی به وقایع جنگ جهانی دوم بتدریج در حال تغییر از مسیر تحریف شده ایی است که متفقین غربی برایشان مشخص کرده اند .

***
تصویر
پادشاهی :

⭐️ ⭐️

واقعاً عجیب است که ژاپنی ها با وجود همه اختلافات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی که با چینی ها دارند ، فیلمی درباره تاریخ چین بسازند! و واقعاً هم پادشاهی یک آش شلم شوربای بشدت غیر قابل هضم است که هیچ شباهتی به فیلم های تاریخی ساخت خود چین ندارد و از شدت بی سر و ته بودن و غلو در شخصیت پردازی ، به هجو رسیده است! فیلم ساخته شنسوکو ساتو محصول 2019 استودیو فیلمسازی توهو ژاپن که به جرات می توان گفت در بین بازیگران و عوامل سازنده اش هیچ چینی واقعی دیده نمی شود! داستان دو برده نوجوان است که در آرزوی پیوستن به ارتش مخفیانه به تمرین شمشیرزنی می پردازند تا اینکه روزی یکی از آنها مورد توجه یک مقام عالی رتبه درباری قرار گرفته و از مزرعه محل کارش برده می شود اما مدتی بعد مجروح و در آستانه مرگ به مزرعه و پیش دوستش بر می گردد و از او درخواست کمک می کند ... پادشاهی فیلم سرگرم کننده ایی است اما نه از نظر هنری و نه از نظر تاریخی هیچ وجه قابل اعتنایی ندارد و البته فروش نسبتاً خوبی که در بازار جهانی داشته باعث شده که استودیو توهو در تدارک ساخت قسمت دومش باشد!

***
تصویر
هرگز می توانی مرا ببخشی؟

⭐️ ⭐️ ⭐️ ⭐️

فیلم ساخته مارلی هیلر محصول 2018 آمریکا که باعث شد ملیسا مک کارتی از یک کمدین در آستانه شکست ، به بازیگر هنرمند محبوب جشنواره ها تبدیل شود ، داستان زندگی یک نویسنده زن ساکن نیویورک به نام لی ایزریل است که وجه عمومی موفقی ندارد و رمانش هایش هم آنقدر فروش نمی روند که زندگی خوبی داشته باشد پس او به فکر جعل نامه های نویسندگان و هنرمندان معروف درگذشته می افتد تا با فروش آنها کسب درآمد کند غافل از اینکه ... همانطور که در ابتدا اشاره کردم مهمترین دلیل اهمیت و دیده شدن این فیلم بازی بسیار خوب ملیسا مک کارتی است که باعث می شود در طول فیلم به هیچ عنوان به این نکته که پیشتر او را فقط در نقش های کمدی می دیدید توجه نکنید! البته تمرکز بالای فیلم روی شخصیت اصلی باعث می شود که شخصیت های فرعی فیلم (بجز کاراکتر عجیب و غیر عادی جک هاک با بازی ریچارد ای گرانت) فرصتی برای دیده شدن و پرداخت نداشته باشند ، با این وجود مارلی هیلر بازیگران فرعی را به خوبی راهنمایی کرده که در همان حضورهای کوتاهشان چگونه بتوانند برخی ویژگی های شخصیتی کاراکترشان را در رفتار و گفتار نشان دهند و از این حیث تماشاگر هنگام مواجه ایزریل با آنها بخوبی می فهمد که مخاطب شخصیت اصلی چگونه آدمی است .

***
تصویر
نام تو :

🌟 🌟 🌟 ⭐️

این روزها از ماکاتو شینکایی در ژاپن به عنوان میازاکی دوم یاد می شود . نام شینکایی که ساخت انیمه را از اواخر دهه نود آغاز کرده اولین بار در سال 2007 با انیمه پنج سانتیمتر از پنج ثانیه مورد توجه قرار گرفت ، اما معروف ترین و پرفروش ترین کار وی که توانست در گیشه ژاپن رکورد فروش شهر اشباح میازاکی را بشکند ، همین انیمه نام تو است که سال 2016 اکران گردید . انیمه های شینکایی چند ویژگی مشخص دارند که در نام تو همه آنها به بهترین و بالاترین وجه از تکامل رسیده اند ؛ عشق ، اهمیت سنت و خانواده ، زمان ، و توکیو! ویژگی دیگر آثار شینکایی به واقعیت نمایی آنها بر می گردد ، مثلاً در اغلب آثار میازاکی زمان و مکان وقوع داستان یا نامشخص است یا کلاً در جهانی رخ می دهد که میازاکی از صفر تا صدش را شبیه سازی کرده ، اما در انیمه های شینکایی معمولاً ژاپن معاصر بستر تعریف داستان ها است یا اگر هم داستان در آینده رخ می دهد آینده همین ژاپن معاصر است نه آینده یک جهان خیالی . اما مطمئناً در همه آثار شینکایی هیچ چیز به اندازه عشق اهمیت ندارد و پرداخت عالی شینکایی به این ویژگی اساسی آثارش است که باعث تمایز و محبوبیت آنها می گردد . از شینکایی در آینده بیشتر هم خواهیم شنید و دیر نیست که او هم مثل میازاکی اسکار بهترین انیمیشن سینمایی را به دست گیرد .

***
تصویر
نبرد جانگساری :

⭐️ ⭐️ ⭐️

فیلم محصول 2019 کره جنوبی به کارگردانی کیواک کیونگ تاکه ، به یکی از وقایع ناگفته جنگ کره می پردازد ؛ عملیاتی انحرافی همزمان با حمله نیروهای سازمان ملل به بندر اینچئون که در ساحلی دور افتاده در شرق کره به نام جانگساری ، و توسط یک گردان از نیروهای آموزشی ارتش کره جنوبی با موفقیت انجام شد اما فرمانده گردان بعد از عقب نشینی در دادگاه نظامی محکوم به اعدام گردید و ارتش های کره و آمریکا تا سال ها حاضر به ارائه اسناد و مدارک این نبرد به رسانه ها نبودند . پرداخت کارگردان به اصل نبرد جانگساری بخصوص در سکانس های آغازین پیشروی در ساحل فوق العاده و استادانه است و از این حیث به نجات سرباز رایان اسپیلبرگ پهلو می زند هرچند به اندازه آن بیگ پروداکشن نیست! اما فیلم یک جنبه دیگر هم دارد که شدیداً به کلیت آن ضربه می زند و آن حضور مگان فاکس هالیوودی در نقش یک خبرنگار سمج آمریکایی است! هرچند این خبرنگار یک شخصیت واقعی بوده و همان کسی است که درباره نبرد جانگساری در رسانه های غربی افشاگری نمود ، اما حضور او در فیلم عملاً زائد و غیر الزامی است و به نظر می رسد تنها هدف سازندگان از آوردن این بازیگر نیمه موفق به فیلمشان ، دادن شانسی برای دیده شدنش در گیشه های جهانی بوده است!

***
تصویر
هوانوردان :

🌟 🌟 ⭐️ ⭐️

شاید تماشای کامل فیلم هوانوردان برای بنده ایی که در ابتدای مطلب گفته بودم " آب های تیره " ، " بمب خبری " و حتی " الماس های تراش نخورده " نتوانستند توجهم را جلب کنند ، عجیب به نظر برسد ، اما واقعیت این است که فیلم ساخته تام هوپر با وجود داستان بسیار ساده و تک خطی که دارد با چنان استادی و مهارتی تعریف می شود که بنده را تا انتها با خود همراه می سازد ؛ لندن سال 1862 ، دانشمند هواشناسی به نام جیمز گلشر با تلاش فراوان یک بانوی بیوه هوانورد را مجاب می کند که با یک بالن سفری عمودی را به بالاترین ارتفاع از آسمان که تا آن زمان برای بشر قابل دسترس بود انجام دهند و بیشتر زمان فیلم به این سفر دو نفره در آسمان بی انتها اختصاص دارد . داستانی که می تواند به راحتی تماشاگران عامی بلاک باسترها و فیلم های سرگرم کننده را پس بزند ، با این وجود یک اثر کامل و همه چیز تمام است که کاملاً استادانه و در عین حال براساس استانداردهای فیلمسازی کلاسیک ساخته شده ، دقیقاً همان کاری که هوپر با سخنرانی پادشاه انجام داد و توانست در برابر فیلم پر مدعای فینچر ، برنده جوایز اصلی اسکار سال 2010 باشد! اما هوانوردان نتوانست در سالی که اغلب فیلم های مطرح فصل جوایز حرف هایی نو در صنعت فیلمسازی داشتند ، توفیقی کسب نماید .

***
تصویر
جومانجی : مرحله بعدی :

⭐️ ⭐️ ⭐️

فیلم جدید جومانجی که همچون فیلم قبلی توسط جیک کاسدان ساخته شده می توانست تبدیل به یک شکست تمام عیار شود چون خیلی سخت به نظر می رسید که بتوان فیلمنامه ایی بر ادامه فیلمنامه قبلی نوشت که به همان نسبت خنده دار و سرگرم کننده باشد ، اما مرحله بعدی توانسته با موفقیت بر این چالش غلبه کند و حتی عیار سرگرم کننده بودن خود را نسبت به برادرش افزایش دهد و راز کسب این موفقیت هم به بازی با جابجایی شخصیت ها در کالبد بازیکن ها بر می گردد که در این خصوص باید به هنرپیشگان فیلم (بخصوص کوین هارت و آکوافینا) تبریک گفت . شاید در فیلم اول درآوردن ادای بازیگران نوجوان ناشناخته توسط هنرپیشگان بزرگسال چندان چالش برانگیز به نظر نمی رسید ، اما تقلید کامل حرکات و لحن گفتار شناخته شده دو هنرپیشه قدیمی (دنی دوویتو و دنی گلاور) که چندین دهه است مردم آنها را می شناسند مطمئناً کار هر کسی نیست!

***
تصویر
آرتمیس فاول :

❌

یک ناامیدی بزرگ برای طرفداران رمان های فانتزی (مثل بنده) . آرتمیس فاول یک شکست تمام عیار است نه بخاطر بازی بد فردیا شاو (در نقش آرتمیس فاول دوم) یا عدم تناسب نونسو آنوزی با کاراکتر باتلر کتاب ، نه حتی بخاطر اینکه کانر مک فرسون و همیش مک کال (دو فیلمنامه نویس فیلم که مطرح ترین کارهای قبلی شان فیلم های جانی انگلیش است!) کلاً داستان نوشته اوئن کالفر را داخل سطل زباله انداخته و آرتمیس فاول خودشان را نوشته اند! بلکه بزرگترین و اصلی ترین مشکلات این فیلم به کارگردانی بسیار ضعیف و تدوین بشدت ناشیانه آن بر می گردد آن هم در حالی که کارگردان بسیار ماهر و کار بلدی به نام کنت برانا سکان هدایت تولید فیلم را در دست داشته است . آرتمیس فاول قرار بود سال 2019 اکران شود و همان زمان تیزرهای تبلیغاتی جذابی از فیلم منتشر شده بود ، اما اکران فیلم یک سال به تعویق افتاد و با برخورد به بحران کرونا ، کمپانی دیزنی از خیر اکران سینمایی این فیلم 125 ملیون دلاری گذشت و آن را روی دیزنی پلاس منتشر نمود . نسخه منتشر شده عملاً نیمی از صحنه های موجود در تیزرهای تبلیغاتی سال 2019 را ندارد که نشان می دهد چرا تدوین فیلم این همه ضعیف و ناشیانه به نظر می رسد . اما برگردیم به فیلمنامه ، فیلمنامه ایی که همانگونه که گفتم شباهتی به نوشته کالفر ندارد . اشتباه نکنید ، اغلب وقایع مهم رمان اول آرتمیس فاول در فیلم هم وجود دارند ، اما همیشه این جزییات هستند که باعث جذابیت یک اثر می شوند ؛ آرتمیس فاول رمان یک نوجوان تبهکار نابغه لاغر و نحیف است که از حرکات بدنی نفرت دارد اما آرتمیس فاول فیلم یک نوجوان تبهکار نابغه لاغر و نحیف است که روزش را با موج سواری آغاز می کند! داماووی باتلر رمان یک محافظ سفیدپوست همه فن حریف عضلانی و روی فرم است که با وجود اینکه آرتمیس را از کودکی همراهی می کرده هیچوقت اسم کوچکش را به او نگفته چون گفتن اسم کوچک آخرین چیزی است که یک باتلر به کارفرمایش قبل از مرگ می گوید . اما داماووی باتلر فیلم یک محافظ سیاهپوست همه فن حریف چاق است که دکمه های کتش به زور بسته شده و اسم کوچکش را هم به همه گفته و اصلاً دوست ندارد کسی او را باتلر صدا کند (خیلی ها معادل فارسی کلمه باتلر را خدمتکار یا پیشخدمت قرار داده اند در حالی که عبارت بسیار متناسب و با معنی پیشکار را برای آن داریم!) . افسر هالی شورت کتاب اولین افسر زن پلیس زیر زمین است و برای همین خیلی ها از جمله مافوقش فرمانده جولیوس روث از او توقع ویژه برای انجام دقیق وظایفش دارند ، اما افسر هالی شورت فیلم نتنها اولین افسر زن پلیس زیر زمین نیست و کلی همکار زن دارد بلکه حتی مافوقش جولویوس روث هم یک زن است! و همین خط را بگیرید و در مورد تک تک شخصیت های دیگر ادامه دهید ...
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

تصویر
دفاع از جیکوب :

⭐️ ⭐️ ⭐️ ⭐️

مینی سریال 8 قسمتی محصول شبکه اپل تی وی پلاس ، که در ماه های آوریل و می 2020 پخش گردید ، یک ایراد اساسی دارد و آن زیادی کش آمدن است! این سریال که اقتباسی از رمانی به همین نام نوشته ویلیام لندی (منتشر شده در سال 2012) می باشد اگر به عنوان یک فیلم سینمایی ساخته و عرضه می شد احتمالاً با اثری به مراتب قرص و محکم تر طرف می بودیم . با این وجود داستان سریال ساخته مورتن تیلدام (کارگردان فیلم نامزد اسکار بازی تقلید) آنقدر جذاب هست که بتوانید کمی حوصله به خرج داده و این کش آمدن و به قول معروف آب بستن به سریال را تحمل کنید! اندی باربر (با بازی عالی کریس اوانز که مطمئناً بهترین هنرنمایی وی تا امروز است) معاون بازرس قضایی منطقه ، هنگامی که پرونده جنجالی قتل یکی از نوجوانان دبیرستانی محلشان را پیگیری می کند کم کم متوجه می شود که شواهد و مدارک علیه پسر خودش جیکوب (با بازی جیدل مارتل - که هرچند خوب است اما بازی های بهتری هم از او دیده ایم) هستند ...

***
تصویر
شکارچیان اژدها :

⭐️ ⭐️ ⭐️

انیمه سریالی محصول شرکت نچندان معروف کودانشا ژاپن که بیشتر در زمینه تولید مانگا (کامیک های مصور ژاپنی) فعالیت دارد ، در واقع اولین تلاش جدی این کمپانی برای مطرح کردن نام خود در بازار بین المللی است که پس از پخش در شبکه های تلوزیونی ژاپن ، توسط نتفلیکس به انگلیسی دوبله و منتشر شد . به عنوان اولین اثر بین المللی یک شرکت ، شکارچیان اژدها اثری سرگرم کننده و قابل قبول است ، با این وجود اگر بدون در نظر گرفتن این جنبه به این انیمه نگاه کنیم با نقایص زیادی مواجه می شویم ؛ در درجه اول اغلب ایده های این انیمه از آثار کلاسیک استاد میازاکی سرقت شده و کمتر ایده اورژینال و نابی که به درستی هم پرداخت شده باشد می توان در آن یافت ، بعد از آن تاکید بیش از اندازه سریال روی  دستور پخت غذایی هایی است که می توان از گوشت اژدها پخت!!! این ایده شاید در ابتدا با مزه به نظر برسد اما زیادی جدی گرفته شدن آن توسط سازندگان خیلی زود آن را کسل کننده می کند! از طرف دیگر شاید ایده شکار کردن اژدهاها با هدف مصرف گوشت و چربی بدنشان ، پایه و اساس داستان سریال را تشکیل بدهد ، اما هیچ توضیح منطقی داده نمی شود که اصولاً چرا و از کی انسان ها تصمیم به شکار اژدهها و خوردن گوشتشان گرفته اند؟ ، و فقط آن را تبدیل به بستری تک بعدی کرده اند تا در عوض به شخصیت پردازی نسبتاً خوب کاراکترهای شکارچی اژدها بپردازند . در مجموع فصل اول و 12 قسمتی انیمه شکارچیان اژدها برای کسانی که عاشق تماشای انیمه های ژاپنی باشند جذابیت های خودش را دارد اما مطمئناً نخواهد توانست به اندازه آثاری همچون حمله تایتان ها ، آواتار یا ناروتو در سطح بین الملل مخاطب گسترده ایی بیابد .

***
تصویر
گاتهام :

🌟 🌟 🌟 🌟

با اینکه پخش سریال گاتهام از سال 2014 در شبکه تلوزیونی فاکس آغاز شد ، اما این سریال برخلاف سریال های مشابه و مقارن دیگر دی سی (اروو ، فلش و ...) ، داستانی کاملاً مستقل و مجزا از جهان سینمایی لیگ عدالت دارد که در این سال ها دی سی و برادران وارنر برای خودشان ساخته اند . در واقع سریال گاتهام تمامی ایده ها و شخصیت های کلیدی در مجموعه کامیک های مستقل بتمن را یکجا جمع کرده تا نشان دهد چطور از زمانی که بروس وین نوجوان با قتل فجیع پدر و مادرش مواجه شد و کم کم به سمت خلق شخصیت قهرمان بتمن سوق یافت ، دوستان و دشمنانش هم چه حوادث و تجاربی را پشت سر می گذارند تا در آینده در کنار یا در مقابل بتمن قرار بگیرند . از طرف دیگر فقط نیمی از تمرکز سریال روی بروس وین نوجوان است و نیمه دیگر توجه روی اقدامات کاراگاه گوردن برای پاکسازی اداره پلیس و شهر گاتهام متمرکز می شود . در نتیجه ما با سریال بشدت خوش ساخت و جذابی طرف هستیم که هم می تواند علاقه مندان و هواداران بتمن را به خود جلب کند و همه برای طرفداران داستان های پلیسی و جنایی جذاب و درگیر کننده است . متاسفانه با اینکه ماهها از اتمام پخش فصل پنجم (و احتمالاً آخر) سریال گذشته ، هنوز این فصل به طور کامل دوبله نشده و بنابراین نمی توانم راجب آن نظری بدهم ، اما اگر از یکی از دو طیف طرفداران شخصیت بتمن ، یا طرفداران داستان های پلیسی و جنایی هستید ، تماشای این سریال را نباید از دست بدهید .

***
تصویر
پایان سفر :

⭐️ ⭐️

فیلم ساخته سائول دیب محصول 2017 سینمای انگلستان اقتباسی است از رمان ضد جنگ معروفی به همین نام نوشته آر.سی شرییف (منتشر شده در سال 1928) که قبلاً چندین بار دستمایه ساخت فیلم های دیگری شده که همچکدام شهرت و ماندگاری نیافته اند . و فیلم سائول هم از این قاعده مستثنی نخواهد بود! با اینکه کتاب شرییف ، کتاب چندان حجیمی نیست ، اما سرعت وقوع حوادث و گذشت زمان در آن بالاست و عملاً هیچ بخش زائد و کش آمده ایی در داستان وجود ندارد . تیم سازنده اقتباس سینمایی جدید هم مثل گذشتگان تصمیم گرفته اند فقط روی بخش پایانی کتاب مترکز شوند یعنی جایی که ستوان دوم رلینگ (با بازی آشا بتلفیلد) تازه پا به جبهه گذاشته و از عموی ژنرالش می خواهد که او را به واحد کاپیتان استنهوپ (سم کلفلین) منتقل کند چون آنها دوستان قدیمی هستند و به هم قول داده اند که در جبهه در کنار هم باشند غافل از اینکه حوادث جبهه استنهوپ را به آدم متفاوتی تبدیل کرده و آنها در انتظار آغاز حمله بزرگ آلمانی ها هم هستند ... بنابراین برای کسانی که کتاب شرییف را نخوانده باشند ، انگیزه های رلینگ و استنهوپ چندان واضح و قابل باور نخواهد بود و سازندگان هم تلاش زیادی برای توضیح دادن این انگیزه ها نمی کنند . از طرف دیگر بیشتر زمان فیلم در سنگر فرماندهان خط مقدم می گذرد و عملاً تلاشی برای وارد کردن سربازان معمولی به این دایره محدود از شخصیت ها نمی شود در حالی که موفق ترین فیلم های جنگی فیلم هایی هستند که بجای تمرکز روی فرماندهان ، روی رابطه آنها با سربازان متمرکز می شوند .

***
تصویر
رویای ممنوعه :

⭐️ ⭐️ ⭐️

پادشاه سجونگ با برده با استعدادی به نام جانگ یئونگ سیل آشنا و دوست می شود و با کمک او تلاش می کند کشور جوسان را در علوم نوین همچون ریاضیات ، نجوم و الفبا پیشرفته کند ، اما درباریان حسود که چشم دیدن موفقیت های یک برده را ندارند بارها علیه او دست به توطئه می زنند تا اینکه با کمک فرستاده امپراتوری مینگ او را دستگیر می کنند ... فیلم محصول 2018 کره جنوبی ، تقریباً بطور کامل براساس حوادث واقعی رخ داده در زمان پادشاهی سجونگ کبیر ساخته شده و نشان می دهد با وجود اینکه طبقه اشراف و درباریان در کره صدها سال مردم عادی و رعیت و برده ها را تحقیر و نادان فرض می کردند ، چطور علم و دانش و فداکاری یک برده ، پادشاهی را تبدیل به یکی از بزرگترین فرمانروایان تاریخ کره می کند . رویای ممنوعه هرچند از نظر هنر فیلمسازی جزو آثار برجسته سینمای تاریخی کره نیست ، اما برخلاف اغلب آنها خالی از مبالغه های آنچنانی است و از این حیث ارزش تاریخی ویژه ایی دارد .

***
تصویر
شورش در اداره :

⭐️ ⭐️

هرچند لین اودینگ در ساخت فیلم های مهمی مثل تلقین ، خیزش شوالیه تاریکی ، لوگان ، یک راست از کمپتن و ... نقش و حضوری موثر داشته اما شورش در اداره عملاً اولین تجربه کارگردانی وی محسوب می شود ، تجربه ایی آنقدر ضعیف که تهیه کنندگان تصمیم گرفتند زحمت اکران سینمایی آن را به خودشان ندهند و مستقیماً در اختیار شبکه های پخش خانگی بگذارند . البته نباید از حق گذشت که شورش در اداره لحظات بامزه و مفرحی هم دارد ، بخصوص کاراکتر مسلمان مراد که برخلاف تصویر رایج در هالیوود اصلاً اهل خشونت و مبارزه نیست و تا آخر فیلم بخاطر کشتن همکاران نیمه زامبی اش معذب باقی می ماند! با همه این حرف ها شورش در اداره نه فیلمنامه درست و حسابی دارد و نه بازی هایش چنگی به دل می زنند! پس اگر از بین چند فیلم مختلف ، قصد انتخاب این یکی را داشته باشید ، توصیه می کنم یک بار دیگر گزینه هایتان را مرور کنید!

***
تصویر
تاریک ترین ذهن ها :

⭐️

در هالیوود با وجود تجربه های ناموفق فراوان در تولید فیلم های آخرالزمانی نوجوان پسند ، همچنان به امید تکرار موفقیت مجموعه بازی های گرسنگی ، و تا حدود کمتری واگرا و دونده هزارتو ، تولید این گونه فیلم ها ادامه می یابد و تاریک ترین ذهن ها محصول 2018 به کارگردانی جنیفر یو نلسون (کارگردان مجموعه پاندای کونگ فو کار) یکی از آن دهها نمونه ناموفق محسوب می شود! بزرگترین دلیل ناکامی این قبیل فیلم ها در فیلمنامه ضعیف ، کلیشه ایی و قابل پیشبینی آنها نهفته است و فیلم خانم نلسون هم دقیقاً همین نقطه ضعف بزرگ را دارد . ماجرای فیلم از جایی شروع می شود که بر اثر یک بیماری مرگبار بسیاری از کودکان و نوجوانان جان خود را از دست می دهند و آنهایی که زنده می مانند قدرت های فراانسانی به دست می آورند که چون معمولاً توانایی کنترل آنها را ندارند برای خانواده و جامعه خطرناک هستند پس دولت آنها را در کمپ های بشدت حفاظت شده ایی زندانی می کند و آنهایی که از همه خطرناک تر هستند را می کشد . رابی دیلی (با بازی آماندا استینبرگ - رو کوچولو بازی های گرسنگی) دختربچه سیاهپوستی است که توانایی کنترل ذهن دارد پس خطرناک است و باید بمیرد اما او موفق می شود با کمک توانایی اش در کمپ زنده بماند تا اینکه ... هرچند فیلم از هر لحاظ ضعیف و زیر خط استانداردهای فنی ساخته شده (که واقعاً از خانم نلسون بعید است) اما همانطور که گفتم بزرگترین مشکلش به فیلمنامه ضعیف و کلیشه ایی و قابل پیشبینی بودن باز می گردد تا جایی که عملاً پایان بندی فیلم (به امید موفقیت تجاری آن برای ساخت دنباله اش) هیچ تفاوتی با پایان بندی فیلم هایی مثل دونده هزارتو ، طلوع سرخ ، پنجمین موج و ... ندارد!

***
تصویر
تساوی بخش 2 :

⭐️ ⭐️ ⭐️

آنتوان فوکوآ از آن کارگردان هایی در هالیوود است که هیچوقت سراغ دنباله سازی و تکرار خودشان نمی روند . اما موفقیت تجاری قسمت اول تساوی بخش (البته شاید تساوی بخش معادل کاملاً دقیقی برای عبارت Equalizer نباشد اما اصلاً این عبارت در فارسی معادل دقیقی هم ندارد!) به قدری غیر منتظره بود که تهیه کنندگان توانستند فوکوآ را برای ساخت قسمت دوم قانع کنند! تساوی بخش 2 عملاً تکرار همان فرمول موفق قسمت اول است با کمی تغییرات جزیی ؛ این بار رابرت مک کال (دنزل واشنگتن) بجای کار در سوپرمارکت ، راننده تاکسی است و در نتیجه بیشتر با مشکلات و گرفتاری های مردم آشنا می شود و اخیراً دختربچه ایی را که توسط پدر تبهکارش دزدیده و به ترکیه برده شده بود را نجات داده و پیش مادر آمریکایی اش برگردانده است! اما یک روز خبر می رسد که دوست و همکار سابقش در جریان یک سرقت مشکوک به قتل رسیده و مک کال خیلی زود متوجه می شود توطئه ایی در جریان است ... . اگر از فیلم اول خوشتان آمده باشد مطمئناً از تماشای این یکی هم لذت خواهید برد اما برای کسانی که دنبال تازگی و غیر کلیشه ایی بودن هستند ، تساوی بخش 2 هیچ چیزی برای عرضه ندارد!

***
تصویر
نبرد : غرش پیروزی :

⭐️ ⭐️ ⭐️

سال 1920 ؛ ژاپن شبه جزیره کره را اشغال و در حال پیشروی در منچوری است . باقی مانده ارتش آزادی بخش کره در حال عقب نشینی به سمت مرزهای روسیه هستند و نیروهای ژاپنی می خواهند قبل از فرار آنها به روسیه نابودشان کنند ، در این بین جنگجوی شجاعی همراه با دار و دسته اش که قبلاً راهزن بوده اند مامور می شوند با دور کردن نیروهای ژاپنی از قوای اصلی کره ، برای فرار آنها زمان بخرند ... فیلم محصول 2019 سینمای کره به کارگردانی وون شین یو ، درباره نبرد فن وودونگ می باشد که هرچند ظاهراً در مقایسه با نبردهای بزرگ تاریخ کوچک و بی اهمیت به نظر می رسد اما به نیروهای اندک ارتش آزادی بخش کره امید داد که بمانند و به مقاومت ادامه دهند . و خب ، فیلم نبرد : غرش پیروزی ، به سبک سینمای پر مبالغه کره تمام تلاشش را کرده تا ابعاد نبرد فن وودونگ را تا حد ممکن گسترده و پر هیبت نشان دهد ، مثلاً در فیلم هزاران سرباز ژاپنی در تعقیب کره ایی ها هستند اما در اسناد تاریخی ارتش ژاپن شمار آنها فقط 500 نفر ذکر شده که بیش از 350 نفرشان در این نبرد کشته یا مجروح شدند . در عین حال فیلم قدرت سرگرم کنندگی بالایی دارد و اگر مبالغه آمیز بودن آن و شدت تنفر سازندگان از ژاپنی ها را در نظر نگیریم ، برای آشنایی با شرایط آن روزگار کره گزینه بدی نیست!

***
تصویر
دورا و شهر گمشده طلا :

⭐️

ایده تبدیل انیمیشن مخصوص خردسالان دورا به یک فیلم زنده نوجوان پسند به همان اندازه احمقانه بوده که خود فیلم احمقانه از کار در آمده است . البته فیلم لحظات بامزه ایی هم دارد مثل سکانس های گفتگوی دورا (با بازی ایزابلا مونر که زمان فیلمبرداری 17-18 ساله بوده و باید ادای دخترهای 12-13 ساله را در می آورده!) با والدینش یا شوخی با ایده روباه دزدی که برای شناخته نشدن ماسک زده! اما در مجموع فیلمنامه نیم بند آن پر از سوراخ های گشاد و ایده های احمقانه است که حتی برای بچه های کوچک هم جذابیتی ندارند! اما اشتباه نکنید! فیلم دورا و شهر گمشده طلا که توسط جیمز بوبین (سازنده فیلم های ماپت ها و آلیس آنسوی آینه را می نگرد) کارگردانی شده ، با همه احمقانه بودنش فروش خوبی در سینماهای دنیا داشته و هیچ بعید نیست در آینده شاهد ساخت فیلم های زنده دیگری با محوریت این کاراکتر باشیم! وقتی فیلم سوپر احمقانه ونوم در دنیا بیشتر از 800 ملیون دلار می فروشد ، می خواهید دورا فروش نکند؟!!!

***
تصویر
سرزمین زامبی : شلیک نهایی :

⭐️ ⭐️ ⭐️

روبن فلشر سال 2009 که زامبی لند را ساخت و اکران کرد یک کارگردان جوان و گمنام بود که ایده های بشدت بامزه ایی برای شوخی با زیر ژانر زامبی مووی داشت . یک دهه از آن زمان گذشته و فلشر با ساخت فیلم های سی دقیقه یا کمتر ، دار و دسته گانگستر و ونوم ، نشان داد با اینکه سعی دارد خودش را محدود به یک ژانر نکند ، اما دیگر نمی تواند ایده خلاقانه و منتقد پسندی رو کند ، پس برگشت سرجای اولش و دنباله سرزمین زامبی را ساخت آن هم با همان چهار بازیگر اصلی که آخر فیلم اول اصلاً معلوم نشد چه بلایی سرشان آمد! تالاهاسی (وودی هارلسون) ، کلمبوس (جس آیزنبرگ) ، ویچیتا (اما استون) و لیتل راک (ابیگیل برسلین) کاخ سفید را تصرف کرده و در آنجا زندگی راحتی دارند ، کلمبوس و ویچیتا با یکدیگر رابطه دارند در حالی که تالاهاسی احساس مالکیت پدرانه شدیدی نسبت به لیتل راک می کند که باعث رنجش او و خواهرش می شود و آنها از کاخ سفید می روند ، کمی بعد سر و کله دختر بی دست و پا و احمقی به نام مدیسون (زویی دویچ) پیدا می شود و ... چندین سال از آغاز فاجعه و تبدیل شدن بیشتر مردم به زامبی گذشته اما دختری که حتی بلد نیست چطور یک فریزر را خاموش کند ، این همه مدت زنده مانده! اغلب ایده های فیلم در همین حد غیر کلیشه ایی و بامزه هستند اما فقط تعداد کمی از آنها فرصت خودنمایی پیدا می کنند و روند وقوع حوادث بخصوص در نیمه دوم فیلم آنقدر سریع است که خیلی از شوخی ها و ایده ها قبل از اینکه فرصت به خاطر سپرده شدن را پیدا کنند محو می شوند! وودی هارلسون و جس آیزنبرگ مثل همیشه بامزه هستند اما اما استون و بخصوص ابیگیل برسلین درخشش قسمت اول را ندارند و در عوض زویی دویچ خیلی خوب توانسته از شدت حماقت و بلاهت روی اعصاب برود!

***
تصویر
آقایان :

🌟 🌟 ⭐️ ⭐️

گای ریچی بعد از سه فیلم ناموفق (شرلوک هلمز : یک بازی از سایه ها ، مردی از آنکل و شاه آرتور : افسانه شمشیر) یک بار دیگر به اوج برگشته و پس از موفقیت تجاری علاالدین ، این بار فیلمی ساخته که شباهت فراوانی به آثار اولیه او (بخصوص قاپ زنی) دارد . البته تفاوت آقایان با قاپ زنی در این است که فیلم سال 2000 کارگردان درباره سر و کله زدن آدم های علاف و خلافکارهای خرده پا و کولی ها با هم بود ، اما در این یکی همانطور که از اسمش پیداست با تبهکاران کله گنده و باکلاس طرف هستیم! فلچر (هیو گرانت) خبرنگار طماعی است که از طرف سردبیرش مامور شده یک مقاله افشاگرانه راجب بزرگترین قاچاقچی ماری جوآنا در بریتانیا یعنی مایکل پیرسون (متیو مک کوناهی) بنویسد اما او به امید تیغ زدن میکی سراغ پیشکارش ریموند اسمیت (چارلی هونام) می رود تا نشان دهد چقدر درباره کار و کاسبی پیرسون اطلاعات دارد ؛ پیرسون به فکر بازنشستگی افتاده و خیال دارد دم و دستگاهش را به قیمتی عادلانه به یک تاجر آمریکایی بفروشد تا زندگی آرامی را با همسرش داشته باشد اما این وسط یک تبهکار چینی به دنبال تصاحب جایگاه میکی است و یکی از مراکز تولید او هم بخاطر شیطنت چند نوجوان لو رفته و مربی آنها سعی دارد به نحوی با پیرسون کنار بیاید که برای بچه ها بد نشود ... یک فیلم ناب گای ریچیی همینطوریی است! یعنی نمی شود یک داستان ساده و سر و راست یکی-دو خطی برایش تعریف کرد و در عین حال ریچی می تواند خیلی استادانه آن را طوری بسازد که بارها و بارها از تماشایش لذت ببرید! فیلم های موفق ریچی آنهایی بوده اند که او در تولیدشان کاملاً آزاد بوده و ناموفق ها آنهایی بوده اند که مدیران استودیوها برایش تعیین تکلیف می کرده اند .

***
تصویر
ایب :

⭐️ ⭐️

این فیلم داستان نوجوان نیویورکی است (با بازی نوآ اشنپ) که علاقه فراوانی به آشپزی دارد اما در واقع این اشتیاق و علاقه راهی است برای فرار از دو راهی انتخابی که در برابرش می بیند ؛ اینکه مثل خانواده پدری اش مسلمان شود و ابراهیم باشد یا با انتخاب یهودی بودن و نام آبراهام خانواده مادری اش را راضی کند ... ایب اولین فیلم بلند فرناندو گروستین آندراده کارگردان جوان برزیلی الاصل است که پیشتر جوایزی برای آثار کوتاه و مستندش دریافت نموده . فیلم درباره تقابل دو فرهنگ و دین متفاوت در یک خانواده است که باعث بروز بحرانی عاطفی می شود و در نهایت نتیجه اخلاقی اش این است که والدین نباید اجباری برای انتخاب راه پیش روی فرزندانشان قرار دهند و باید به انتخاب و علایق آنها احترام بگذارند! خب ، شاید در ظاهر چنین نتیجه گیری جذاب و انسانی به نظر برسد اما کارگردان با پیش داوری به سراغ چنین نتیجه گیری رفته و تمام تلاشش در طول فیلم فقط رسیدن به همین نتیجه است! مثلاً دو خانواده وقتی کنار هم جمع می شوند آنقدر از مذهب و سیاست صحبت می کنند و به مشاجره می پردازنند که اصلاً معلوم نیست چرا حاضر به شرکت در این دورهمی هستند؟! یا پدر مسلمان و مادر یهودی وقتی با بحران روحی که پسرشان در آن گرفتار شده مواجه می شوند بجای کمک و راهنمایی ، سر اینکه انتخاب پسرشان چه ممکن است باشد تا آستانه طلاق پیش می روند!!! (جایی از فیلم ایب به مادرش می گوید : اگر مسلمان بودن را انتخاب کنم ، خانواده مادرم را ناراحت کرده ام ، اگر یهودی بودن را انتخاب کنم ، خانواده پدرم را رنجانده ام ، اگر هر دو اعتقاد را داشته باشم پدرم ناراحت می شود و اگر هیچ اعتقادی نداشته باشم تو ناراحت می شوی!)

***
تصویر
وندی :

⭐️ ⭐️ ⭐️ ⭐️

هشت سال بعد از فیلم نامزد اسکار جانواران وحشی جنوبی ، بن زتلین جوان یک بار دیگر محصولی تفکر برانگیز را روانه پرده سینماها کرده است . وندی اقتباس جدیدی است از داستان معروف پیتر پن اما با حال و هوایی مشابه فیلم قبلی کارگردان و البته رگه هایی از دو اثر کلاسیک سالار مگس ها (نوشته ویلیام گلدینگ) و شاه دزد (نوشته کورنلیا فونکه) . وندی دختر بچه رویاپردازی است که همراه مادر و دو برادر دوقلویش در یک کافه کنار ایستگاه راه آهن زندگی می کند . او وقتی خیلی کوچک بود دید که چطور پسر بچه همسایه با کمک بچه دیگری سوار قطار شد و فرار کرد و همیشه درباره آن ماجرا رویا پردازی می کند تا اینکه یک شب ... . وندی هرچند یک فیلم فانتزی است اما لایه رویی شاد و سرخوشانه داستان پیتر پن را به کلی کنار زده و به لایه فلسفی زیرین می پردازد ، اینکه چطور معصومیت کودکی با بزرگ شدن از بین می رود و تبدیل به افسوسی اندوهگین می گردد . هرچند فیلم جدید زتلین به خوبی اثر قبلی اش نیست اما باز هم فیلمی تفکر برانگیز و پر احساس و اندوهناک است که تازه گرفتار نفرین پیتر پن هم شد! پسر خوانده های سر جیمز متیو پری که الهام بخش او در خلق نمایشنامه معروفش بودند عاقبت چندان خوشی نداشتند و خود پری هم در سال های پایانی عمر از نوشتن پیتر پن و درگیر کردن پسرها در آن سرنوشت اظهار پشیمانی کرده . از آن زمان تاکنون هم تقریباً هر باری که اقتباسی تازه از داستان در سینما و تلوزیون به نمایش در آمده اتفاق ناخوشایندی را به دنبال داشته است ؛ رابین ویلیامز که در فیلم هوک استیون اسپیلبرگ نقش پیتر پن را بازی می کرد گرفتار افسردگی شد و سال ها بعد خودکشی کرد ، بازیگران نسخه سال 2003 با وجود موفقیت نسبی فیلم هیچکدام بعد از آن کارنامه موفقی نداشتند ، نسخه جو رایت هم در گیشه به سختی شکست خورد و ... و کمی بعد از پایان فیلمبرداری فیلم زتلین ، مادر دوین فرانسی (دختربچه بازیگر نقش وندی) به شکلی ناگهانی درگذشت .

***
تصویر
پرندگان شکاری :

⭐️ ⭐️ ⭐️

والت دیزنی و مارول در حرکتی نمادین طی یکی از آخرین سکانس های پایان بازی ابرقهرمانان زن را در یک قاب به نمایش گذاشتند ، اما دی سی و برادران وارنر در هر چیزی از آنها عقب افتاده باشند ، در فمنیست بازی جلوتر هستند و بعد از فیلم موفق زن شگفت انگیز ، این بار تعدادی از کاراکترهای مونث کامیک های دی سی را با محوریت هارلی کویین گرد هم آورده اند تا یک قدم دیگر در این مسیر از رقیب جلوتر باشند! البته باید توجه داشت که دیزنی و مارول برای معرفی تک تک آن کاراکترهای مونث قاب نمادین در دل مجموعه فیلم هایشان وقت گذاشته و حوصله به خرج داده اند ، اما دی سی و برادران وارنر بجز زن شگفت انگیز هیچ ابرقهرمان مونث دیگری را هنوز وارد دنیای سینمایی شان نکرده اند و بنابراین مجبور به معرفی چند ضد قهرمان مونث در کنار هارلی کویین (که قبلاً در جوخه انتحاری حضور داشته) شده اند! با این تفاسیر فیلم ساخته کتی یانگ تا حدودی زیادی توانسته خواسته های مدیران استودیو را برآورده سازد . فیلم بخصوص در دو سوم ابتدایی به درستی و مهارت با شیوه در هم آمیزی زمانی بازی کرده و باعث افزایش جذابیت آن شده اما در یک سوم پایانی تبدیل به یک نمایش شعارزده و کلیشه ایی می شود که در آن زنهای قهرمان داستان لشکر مردهای تبهکار را مثل پشه تار و مار و مثل سوسک زیر پا له می کنند! و این وسط مارگوت رابی است که در نقش هارلی کویین خوش می درخشد و از بازی در این فیلم حسابی لذت می برد! و در مقابل اوان مک گرگور در نقش سردسته خبیث تبهکاران با آن مک گرگور ماهی بزرگ و روح نویسنده ، زمین تا آسمان فاصله دارد و کاملاً قابل تشخیص که اگر زمانه طور دیگری بود اصلاً حاضر به بازی در این فیلم نمی شد!
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

تصویر  تصویر
:
با سلام مجدد . ما جردن پیل و روزی زیبا در محله مارلی هیلر هم به سرنوشت فیلم های برادران سفدی و جی روچ و ... دچار شدند . یعنی با اینکه فیلم های قبلی هر دو کارگردان (برو بیرون پیل و می توانید مرا ببخشید هیلر) را دوست داشتم و تعریف این دو فیلم را هم زیاد شنیده بودم ، اما نتوانستند جذبم کنند و بیشتر از 20 دقیقه ابتدایی نمک گیرم نمایند! هم بازی هنکس در فیلم هیلر و هم بازی لوپیتا نیونگو در فیلم پیل عالی و ستودنی است ، اما فیلم هیلر یک فیلم خنثی و کاملاً ساده است که دست کم تا آنجایی که دیدم هیچ تلاشی برای نمایش نقاط تیره یا حتی خاکستری زندگی و شغلی فرد راجرز نمی کند و بیشتر او را به شکل یک پیر دانا و مرشد برای تام جونو نمایش می دهد! و فیلم پیل هم اگر قرار است فیلمی چند لایه و فلسفی و انتقادی-اجتماعی و از این جور حرف ها باشد دست کم در آغازش که فقط شبیه یک فیلم ترسناک خانوادگی از نوع امیتی ویلی است در حالی که برو بیرون از همان اول شروع می کرد در به چالش کشاندن تماشاگر برای کشف لایه های مختف فیلم . خلاصه که از خیر دیدن این دو فیلم فعلاً گذشتم .

***
تصویر
پاتومای وارونه :

🌟  🌟 ⭐️ ⭐️

ایده تقابل دو دنیا با جاذبه های معکوس تا به حال در چند فیلم مورد استفاده قرار گرفته که معروف ترینش فیلم فرانسوی وارونه (2012) به کارگردانی ژان دیگو سولانس و بازی کریستین دانست است . اما انیمه پاتومای وارونه محصول 2012 ژاپن به کارگردانی یوشی هیرو یوشییورا ، تولید استودیو ریککا ، خیلی از آن فیلم فرانسوی (که با شکست سختی هم در گیشه مواجه شد) جذاب تر و پیچیده تر است و با اینکه پختگی آثار میازاکی را ندارد اما تاثیر پذیری کارگردان از استاد بزرگ در آن کاملاً مشخص است! داستان انیمه با پرنسس پاتوما آغاز می شود که در یک شهر زیرزمینی در جهانی پساآخرالزمانی زندگی کسل کننده ایی دارد . ظاهراً مدتها پیش بر اثر یک آزمایش بزرگ و اشتباه جاذبه زمین دچار اختلال شد و بسیاری از مردم با صعود به فضا جان خود را از دست دادند و حالا بازماندگان در زیر زمین زندگی می کنند . اما یک روز پاتوما بر اثر حمله یک موجود عجیب داخل چاهی سقوط می کند که به دنیای دیگری راه دارد ... . داستان فیلم چند لایه و پر از کنایه های فلسفی و اجتماعی و مذهبی است اما چیزی که بیش از همه باعث جذابیتش می شود غافلگیری نهایی آن است که به بیشتر سئوالات بی پاسخ مانده در طول فیلم جواب می دهد . بعلاوه سازندگان موفق شده اند به شکلی واقعی و قابل لمس آن حس سرگیجه آور وارونگی و نگاه از ارتفاع را در اثرشان منتقل نمایند . اتفاقی که در فیلم فرانسوی وارونه نمی افتاد . عجیب است که بعد از 8 سال این انیمه مهیج تازه توسط ما ایرانی ها کشف و دوبله شده است . اما شاید تقصیر خود ژاپنی ها باشد که نخواسته اند آن را در بازار بین المللی معرفی کنند! البته باید متذکر شد که نسخه اولیه این انیمه در واقع یک مینی سریال بوده و در سال 2013 به صورت فیلم و در قالب بلوری به بازار عرضه شده است .

***
تصویر
شیشه :

⭐️ ⭐️

ام نایت شیامالان همیشه به غافلگیری های نهایی آخر فیلم هایش معروف است! نمی توانید حس ششم (1999) را دیده باشید و ادعا کنید از غافلگیری نهایی اش شوکه نشده اید! راستش را بخواهید غافلگیری آخر فیلم دهکده (2004) را هم با اینکه سئوالات زیادی ایجاد می کرد دوست داشتم . فیلم شیشه را هم شیامالان فقط برای همین ایده غافلگیرکننده ایی که داشته ساخته وگرنه مطمئن باشید موفقیت فیلم شکاف بعد از سال ها ناکامی و دریافت چندین تشمک طلایی ، خیلی برای شیامالان به اندازه این ایده انگیزه بخش نبوده است! ، و وقتی همه چیز فیلم را فقط فدای غافلگیری آخرش کنید ، نتیجه مطمئناً نمی تواند راضی کننده باشد . در فیلم شیشه با یک دکتر روانشناس آشنا می شویم که اصرار دارد سه بیمار جدیدش فاقد قدرت های ماورایی هستند و همه چیز فقط زائیده ذهنشان است! اما مادر الیجا (آقای شیشه) ، پسر دیوید (آقای نشکستنی یا نگهبان) و کیسی که اصلاً معلوم نیست چرا این همه نگران حال کوین (هورد یا جانور) است ، می ترسند که ماجرا به یک فاجعه ختم شود ...  همانطور که گفتم فیلم فقط با هدف رسیدن به آن پیچش نهایی ساخته شده و از همان اول شروع فیلم انتظار رسیدن به آن لحظه را داریم ، انتظاری که ثانیه به ثانیه بزرگتر و بزرگتر می شود و در نهایت مثل یک بادکنک می ترکد! چون شیامالان مرد این میدان نیست و نمی دانسته چطور باید آن پیچش نهایی را جمع و جور کند که به اندازه توقع بیننده باشد پس تنها چیزی که به ذهنش رسیده این بوده که سه شخصیت مکمل را در یک ایستگاه شلوغ جمع کند تا فقط واکنش مردم را تماشا کنند!

***
تصویر
دامبو :

⭐️ ⭐️

با اینکه مسئولان کمپانی دیزنی از کارگردانان سازنده لایو-اکشن های انیمیشن های کلاسیک خواسته بودند تا حداکثر وفاداری را به نسخه اصلی داشته باشند ، طبق معلوم تیم برتون خلاف جریان شنا کرده و دامبویی که ساخته تا حدود زیادی نسبت به انیمیشن قدیمی متفاوت است . در واقع در اینجا دامبو کوچولو قهرمان اصلی داستان نیست . فیلم درباره هولت فاریر و بچه هایش است ؛ هولت که با یک دست کمتر از جنگ جهانی اول برگشته و همسرش را در جریان همه گیری آنفلوآنزای اسپانیایی از دست داده ، قبلا مربی اسب های سیرک بوده اما حالا می فهمد که مدیر سیرک اسب ها را فروخته و بجایش یک فیل آبستن خریده تا پس از به دنیا آمدن بچه فیل آن را تبدیل به ستاره سیرک کند ... با اینکه برتون در داستان اصلی زیادی دست برده و تغییرات زیادی ایجاد کرده ، دامبو همچنان یک فیلم سرگرم کننده مختص کودکان است و چیز زیادی برای جذب مخاطبان بزرگسال یا حتی نوجوان ندارد . ایده های برتون کاملاً کلیشه ایی و قابل پیشبینی هستند و ردپای سیاست های تجدید نظر طلبانه کمپانی دیزنی را هم کاملاً در آنها می توان تشخیص داد . تنها دلیل اینکه می توانم تماشای این فیلم را توصیه کنم جلوه های ویژه قابل توجه و صحنه آرایی های چشم نواز مختص آثار برتون است .

***
تصویر
حیله گری :

⭐️ ⭐️ ⭐️

باز هم یک داستان پساآخرالزمانی دیگر و یک انیمه دیگر که البته این یکی از نظر گرافیک تفاوت زیادی با انیمه های کلاسیک ژاپنی دارد و تا حدود زیادی یادآور بازی های گرافیک سل شید است . داستان انیمه ساخته هیرویوکی ایمایشی در استودیو تریگگر ، از جایی شروع می شود که برخی انسان ها بر اثر اتفاقی ناشناخته توانایی کنترل خشم خود را از دست داده و همچون آتشفشانی ، آتش خشمشان فوران می کند و زمین را می سوزاند . چند سال بعد آتش نشانان و ماموران دولتی به دنبال دستگیری آخرین آتش افروزان (یا بارنیش ها) هستند اما به نظر می رسد فرماندار نقشه های دیگری در سر دارد ... فیلم گرافیک جذاب و کمتر دیده شده ایی دارد ، صحنه های اکشن هم که بیشتر از نیمی از زمان انیمه را به خود اختصاص می دهند به خوبی طراحی و پرداخت شده اند ، اما بزرگترین نقطه ضعف در فیلمنامه اثر است که چفت و بست درست و حسابی ندارد و بیشتر با هدف نمایش همان صحنه های اکشن نوشته شده . با این حساب نمی توان حیله گری را جزو انیمه های ماندگار و کلاسیک قرار داد چون بهترین انیمه ها آنهایی بوده اند که داستانی جذابی و فراموش نشدنی برای تعریف داشتند .

***
تصویر
جنگ جریان :

⭐️ ⭐️ ⭐️

فیلمی که قربانی هجوم علیه واینستاین شد . جنگ جریان ساخته آلفونسو گومز رخون (سازنده فیلم مستقل تحسین شده " من و ارل و دختر در حال مرگ " ) قرار بود در فصل جوایز سال 2017 به رقابت بپردازد اما بعد از افشاگری هایی که علیه هاروی واینستاین تهیه کننده فیلم انجام گرفت ، اکران آن حدود یک سال و نیم به تعویق افتاد و زمانی هم که روی پرده رفت با واکنش بشدت منفی منتقدان مواجه شد . واقعیت این است که جنگ جریان فیلم بدی نیست ، اما به عنوان فیلمی که قرار بود جزو مدعیان اصلی فصل جوایز باشد ، و بخصوص با لشکر بازیگران معروف و محبوبش ، ناامید کننده است! وقتی قرار است فیلمی به عنوان مدعی رقابت در فصل جوایز ساخته شود بازیگرانش باید با جان و دل کار کنند و چنان در نقش خودشان فرو بروند که بتوانند چشمان تماشاگر را فریب دهند و کاراکتری را که بازی می کنند در ذهن او جان ببخشند! اما بازیگران جنگ جریان هیچکدام چنین کاری نکرده اند! بندیکت کمبریج ، مایکل شنون ، نیکلاس هولت ، تام هالند و ... همگی خودشان هستند و تلاششان برای فرو رفتن در قالب کاراکترهای فیلم موفقیت چندانی نداشته است . فیلمبرداری هم در بسیاری از لحظات فیلم با زاویه های نامناسب و لرزش های نامنظم روی اعصاب است . در مجموع تنها نکته واقعاً مفید فیلم اطلاعاتی است که از نحوه اختراع و گسترش شبکه برق توسط دانشمندان 130 سال پیش به ما می دهد .

***
تصویر
آخرین پسر :

⭐️

و باز هم ؛ در یک دنیای پساآخرالزمانی ، انسان ها از دست موجوداتی باد مانند فراری هستند و هرکس به چنگ آنها بیافتد تبدیل به خاکستر می شود . سیرا پسر نوجوانی است که در ابتدای فیلم مادرش را از دست می دهد . مادر سیرا به او یک نقشه و یک دستگاه کوچک داده که به وسیله آن می تواند موجودات باد مانند را از خودش دور کند و نقشه هم به گفته مادرش او را به جایی می رساند که آرزوها برآورده می شوند . سیرا در طول مسیر با افرادی آشنا می شود و ... آخرین پسر ساخته پری بهاندال محصول 2019 انگلستان ، حتی در مقایسه با سینمای جزیره هم یک اثر ضعیف و کم خرج شده محسوب می شود که نه جلوه های ویژه درست و حسابی دارد (جلوه های ویژه اش در حد ملک سلیمان ما است!) و نه حتی داستان و فیلمنامه اش چنگی به دل می زند و تنها دلیلی که شاید بخواهید این فیلم را تا آخر دنبال کنید این است که واقعاً در آخر راه سیرا به جایی می رسد که آرزوها برآورده می شود؟!

***
تصویر
حاشیه دنیا :
⭐️ ⭐️ ⭐️
مادر الکس او را به یک اردوگاه تابستانی خارج شهر می فرستد تا دوست پیدا کند و کمی معاشرتی شود اما در همان زمان موجودات فضایی به زمین حمله می کنند و وسیله ایی که تنها راه نجات زمین است به دست الکس و دوستانش می افتد ... در مقایسه با آخرین پسر ، حاشیه دنیا یک شاهکار است! البته مشکل فیلمنامه ضعیف و پر از سوراخ همچنان به قوت خود باقیست اما دست کم سازندگان آن می دانستند که نباید خودشان را خیلی جدی بگیرند و در کنار سکانس های هیجانی و ترسناک ، سکانس های کمدی و احساسی هم در فیلم کم نیستند! بازی کودک بازیگران فیلم چنگی به دل نمی زند و با استانداردهای تعریف شده توسط کودک بازیگرانی مثل جیکوب ترامبلی و نوآ جوپی و ... زمین تا آسمان فاصله دارند . در عوض صحنه های اکشن و جلوه های ویژه خوب طراحی شده هستند و با اینکه حاشیه دنیا با هزینه ایی نسبتاً اندک ساخته شده حضور کارگردان کاربلدی به نام مک جی (سازنده فرشتگان چارلی نسخه اصلی سال 2000) باعث شده تا سنت به سنت بودجه درست خرج شود . حاشیه دنیا محصول نتفلیکس است و بدون اکران بر پرده سینماها مستقیماً در فضای مجازی منتشر شده پس نمی توان توقع داشت در حد بلاک باسترهای هالیوودی باشد ، اما در نوع خودش قابل قبول و سرگرم کننده است .

***
تصویر
سقوط فرشته :
⭐️ ⭐️
سومین فیلم از مجموعه فیلم های " سقوط ... " با محوریت مامور بنینگ محافظ روسای جمهور آمریکا ، عملاً از نظر داستانی هیچ ارتباطی با دو فیلم قبلی ندارد و کوچکترین اشاره ایی نمی شود که بنینگ قبلاً دو بار جان رئیس جمهور قبلی را در شرایطی غیرممکن نجات داده است! این بار هم بنینگ همچنان در دستگاه امنیت کاخ سفید یک محافظ است و رئیسی دارد که در آستانه بازنشستگی است و شاید بنینگ جایگزین او شود اما بنینگ هم مشکلات روحی و جسمی خودش را دارد و مطمئن نیست در صورت پیشنهاد این پست باید آن را بپذیرد یا نه؟ و بعد ناگهان در وسط معرکه سوقصد به جان رئیس جمهور قرار می گیرد و همه همراهانش کشته می شوند و رئیس جمهور هم بشدت زخمی و بیهوش می گردد و همه انگشت اتهام را به سمت بنینگ می گیرند که جان سالم به در برده است ... سقوط فرشته مطمئناً به پای سقوط الیمپوس (2013) نمی رسد اما در مقایسه با سقوط لندن (2016) یک سر و گردن بالاتر است و داستان قابل قبول تری دارد! با این همه نمی توان آن را حتی جزو اکشن های متوسط به بالا دانست و باید در رده اکشن های متوسط به پایین قرار داد ، چون برخلاف دو قسمت قبلی سکانس های اکشن کمتری دارد و اکشن اش هم کنترل شده تر است . مورگان فریمن سر صحنه فیلمبرداری 82 ساله بوده و در چند سکانسی که حضور دارد باید مراعات حالش را می کردند . تازه نیک نولتی هم که نقش پدر بنینگ را بازی می کند و چند سکانس اکشن هم دارد 78 سالی از سنش گذشته بوده! می ماند جرالد باتلر 50 ساله که بار اصلی اکشن فیلم روی دوش او است با این وجود شاید او هم مشکلات خودش را داشته که ترجیح داده برخلاف دو فیلم قبلی بیشتر شلیک کند تا مشت و لگد بزند!

***
تصویر
فرزند آب و هوا :

🌟 🌟 ⭐️ ⭐️

جدیدترین انیمه ساخته ماکوتو شینکای هرچند به اندازه نام تو ، مورد توجه قرار نگرفت ، اما به عنوان یک انیمه خوش ساخت و تاثیر گذار ، نشان داد که لقب میازاکی دوم بیهوده به شینکای داده نشده است . در اینجا هم همان مولفه های آشنای آثار قبلی شینکای سنگ بنای اولیه داستان بوده اند ؛ عشق ، اهمیت سنت و خانواده ، زمان و توکیو! هداکا پسر نوجوانی است که از شهر کوچکشان فرار کرده و برای کار به توکیو آمده است . توکیو شرایط خوبی ندارد چون ماه هاست که بی وقفه باران می بارد و خطر زیر آب رفتن شهر روز به روز جدی تر می شود . در این شرایط هداکا که بخاطر زیر سن قانونی بودن نتوانسته شغل درست و حسابی پیدا کند با دختری به نام هینا آشنا می شود که می تواند با دعا کردن ، چند دقیقه ایی ریزش باران را متوقف کند ... شاید تنها ایرادی که به داستان فیلم وارد باشد رفتار بسیار خشن پلیس با هداکا است انگار که دارند یک جانی بسیار خطرناک را تعقیب می کند!

***
تصویر
شش زیر زمینی :

⭐️ ⭐️

وان (رایان رینولدز) زمانی یک بچه پولدار خودساخته در مایه های بیل گیتس و استیو جابز بوده تا اینکه روزی برای شرکت در یک برنامه کمک رسانی به منطقه ایی جنگ زده می رود و همان موقع منطقه توسط هواپیماهای حکومتی بمباران شیمیایی! می شود و افراد زیادی جان خود را از دست می دهند! با این اتفاق وان مصمم می شود تمام استعداد و منابعش را برای سرنگونی دیکتاتور آن کشور صرف کند و برای رسیدن به این هدف گروهی را گرد می آورد ... فیلم ساخته مایکل بی که با بودجه قابل توجه 150 ملیون دلاری نتفلیکس ساخته و عرضه شده شروعی طوفانی دارد و سکانسی طولانی از درگیری و تعقیب و گریز و کشتار تمام عیار که نمونه اش را در کمتر فیلمی دیده اید به نمایش می گذارد ، اما با پایان ناگهانی و غیر قابل پیشبینی این بخش آغازین ، فیلم از نفس می افتد و دیگر تا انتها موفق به خلق آن میزان از هیجان و شور و شوق آغازین نمی شود . فیلمنامه هم که تا دلتان بخواهد پر از سوراخ های گشاد است ، فقط در همین حد بدانید که کاراکتر وان را با اینکه قبلاً آدم خیلی معروف و مولتی میلیاردی بوده هیچکس نمی شناسد و دوستانش به زحمت می توانند از گذشته اش سر در بیاورند! کشور خیالی که در فیلم به عنوان یک کشور جنگ زده با حکومتی دیکتاتوری و سرکوبگر نمایش داده می شود تلفیقی است از سوریه و کشورهای آسیای میانه و در واقع سازندگان با وجود گنجاندن حمله شیمیایی که هر بیننده ایی را به یاد وقایع سوریه می اندازد با طراحی کشوری که عملاً شبیه کشورهای آسیای میانه یا حتی جمهوری آذربایجان است ، سعی کرده اند از زیر بار مسئولیت متهم کردن یک کشور خاص فرار کنند! بازی پیمان معادی هم که طبق معمول چنگی به دل نمی زند! معادی با اینکه در سینمای ایران بازیگر بزرگ و با استعدادی است اما تا به حال نتوانسته در فیلم های هالیوودی خود واقعی اش را به نمایش بگذارد و بیشتر حکم نخود سیاه معرکه را داشته است! نکته دیگر در مورد دیو فرانکو (برادر کوچکتر جیمز فرانکو) است! این چندمین باری است که دیو فیلمی بازی می کند که در همان فصل اولش کشته می شود! انگار او عاشق بازی کردن مردن است! و در آخر ، با اینکه شش زیر زمینی مورد استقبال منتقدان قرار نگرفت اما آمارهای فروش نتفلیکس نشان می دهد یکی از محبوب ترین آثار تاریخ این شرکت بوده و بنابراین باید خیلی زود منتظر ساخته شدن دنباله هایش باشیم . فراموش نکنید وان تابلویی داشت که عکس ده هدف روی آن قرار گرفته بود و ما فقط چهره هدف اول را که دیکتاتور تورگیستان بود دیدیم!

***
تصویر
خاموشی :

⭐️

محصول 2019 روسیه به کارگردانی بارانوف ، از آن فیلم هایی است که تکلیفش مشخص نیست! یعنی سازندگانش می خواسته اند حرف های بزرگ و پر مغز مختلفی را با این فیلم بزنند اما آنقدر ناشیانه این کار را کرده اند که بیشتر به هذیان یک بیمار تب دار شبیه است! داستان فیلم از این قرار است : یک شب ناگهان سرتاسر کره زمین در خاموشی و سکوت فرو می رود و فقط بخش کوچکی از اروپای شرقی که اغلب شامل مسکو و نواحی اطرافش است از این اتفاق مرموز در امان می مانند . تلاش ها برای کشف آنچه اتفاق افتاده راه به جایی نمی برد و گروه های اکتشافی که به مناطق اطراف فرستاده می شوند با اتفاقاتی عجیب و هولناک مواجه و اغلب از بین می روند . ارتش دور تا دور منطقه امن را محاصره کرده و در صدد پیشروی گام به گام است اما یک موجود مرموز به آنها هشدار می دهد که زمانشان رو به پایان است ... مطمئناً دلیل اصلی ساخته شدن این فیلم رقابت با بلاک باسترهای موفق سینمای چین در بازار بین المللی است ، اما خاموشی نشان می دهد سینمای روسیه هنوز راه زیادی برای پیروزی در این رقابت دارد .

***
تصویر
شخص درون من :

⭐️ ⭐️ ⭐️

اصلاً طرفدار فیلم و سریال های رمانس یا خانوادگی کره ایی نیستم! اما اعتراف می کنم کره ایی ها با اینکه در زندگی واقعی آدم های خیلی خشک و جدیی هستند ، در ساخت فیلم های کمدی تبحر دارند! شخص درون من ساخته کانگ هیو جین هم از جنبه کمدی اش اثری خوش ساخت و تماشایی است . سوژه جابجایی دو نفر در بدن های همدیگر تاکنون بارها حتی در سینما و تلوزیون خودمان ، مورد استفاده قرار گرفته و سوژه ایی کلیشه ایی و کهنه محسوب می شود ، با این وجود سازندگان شخص درون من باز هم توانسته اند فیلمی بسازند که تماشاگر را تا انتها پای خودش نگه می دارد حتی اگر پایانی سرخوشانه و به قول منتقدان دیزنی پسند داشته باشد! کیم دونگ هئون یکی از کله گنده های تبهکاران شهر است ، مرد میانسال فوق العاده خشن ، باهوش و وسواسی که برای رسیدن به قدرت عشق واقعی اش را رها کرده و با دختر رئیسش ازدواج نموده است . یک روز به یاد دوران خوش گذشته به غذاخوری محبوبش می رود اما بر اثر یک تصادف هولناک بدنش با بدن یک دانش آموز چاق و ترسوی دبیرستانی عوض می شود ...

***
تصویر
خانواده عجیب : زامبی برای فروش :

⭐️ ⭐️ ⭐️

موفقیت تجاری عظیم فیلم قطاری به بوسان در سال 2016 باعث محبوبیت ژانر زامبی در کره جنوبی شده و کره ها هم که خیلی زود نسخه کمدی هر سوژه ایی را می سازند ، در این چند سال اخیر چندین کمدی زامبی ساخته اند که بنده این سری دوتایشان را دیده ام و در اینجا معرفی می کنم . خانواده عجیب ... یکی از آنهاست ، فیلمی که می توان آن را تلفیقی از فیلم های زامبی لند (2009) ، اجساد گرم (2013) و تا حدود کمتری خود قطاری به بوسان دانست . داستان فیلم ساخته لی مین جائو به این شکل است : زامبی جوانی بعد از فرار از یک آزمایشگاه وارد روستایی دور افتاده شده و پیرمردی را گاز می گیرد . کمی بعد زامبی توسط خانواده پیرمرد اسیر و زندانی می شود و خیلی زود رابطه عاطفی بین او و دختر جوان خانواده شکل می گیرد! روز بعد پیرمرد احساس می کند بیست سال جوانتر شده و دوستانش می خواهند از راز این جوان شدن سر در بیاورند غافل از اینکه ... ایده سازندگان برای ساخت فیلم این بوده که نشان دهند شیوع بیماری زامبی که در فیلم قطاری به بوسان کره را در می نوردد از کجا آغاز شده ، اما نمی خواسته اند فیلمشان به آن اندازه هولناک و تراژیک باشد پس قالب کمدی را انتخاب کرده اند و آخرش را هم به پایانی خوش ختم می کنند!

***
تصویر
زنده :

⭐️ ⭐️

دومین فیلم کمدی زامبی کره ایی هم که گفتم این است! البته فیلم ساخته چو لی هیونگ نسبت به خانواده عجیب کمتر کمدی است و بیشتر به اصالت ترسناک بودن یک فیلم زامبی محور پایبند مانده! او جان وو جوان تنبل و علافی است که لنگ ظهر از خواب بیدار می شود و می فهمد خانواده اش برای خرید از آپارتمان خارج شده اند . اما بزودی اوضاع بیرون به هم می ریزد و محوطه مجتمع توسط زامبی ها اشغال می شود ... با اینکه معمولا انتظار یک فیلمنامه قوی و کم اشتباه از فیلم های ترسناک بخصوص زامبی محور انتظاری بی جاست ، اما بزرگترین نقطه ضعف فیلم زنده فیلمنامه اش است! با اینکه سازندگان تلاش زیادی کرده اند تا به استانداردهای تعریف شده برای زامبی های سینمایی پایبند بمانند اما اشتباهات فاحشی را هم مرتکب شده اند مثل بالا رفتن ارادی یک زامبی از طناب! یا حساسیت زامبی ها به سر و صدا که در برخی سکانس های فیلم بسیار زیاد است اما در برخی دیگر عمداً فراموش شده تا لحظه های کمدی و احساسی با ورود ناگهانی زامبی ها خراب نشوند! همین حساسیت بالای زامبی ها به سر و صدا را در نظر بگیرید! یک شب نقاطی از شهر توسط هواپیماهای ناشناس (شاید کره شمالی) بمباران می شود و سر و صدای زیادی ایجاد می گردد اما زامبی های مجتمع اصلاً عین خیالشان نیست که به سمت کانون صدا حرکت کنند! با همه این حرف ها همان میزان اندک کمدی که در زنده وجود دارد باعث می شود که فیلم دست کم یک بار ارزش تماشا را داشته باشد .

***
تصویر
شبه جزیره :

⭐️ ⭐️

حالا می رسیم به دنباله خود قطاری به بوسان . دنباله که چه عرض کنم! شبه جزیره شبیه هر چیزی هست بجز دنباله قطاری به بوسان! قطاری به بوسان یک تراژدی تمام عیار و جاه طلبانه بود با کلی اتفاق شوکه کننده و غیر قابل پیشبینی ، یعنی از آن فیلم هایی بود که اصلاً نمی شد حدس زد آخرش چه کسانی زنده خواهند ماند؟! اما شبه جزیره از نوع فیلم های اکشن جان سختی با کمی چاشنی زامبی است که با همان نگاه اول می شود گفت کدام کاراکتر زنده می ماند و کدام کاراکتر می میرد! در واقع با اینکه هر دو فیلم را یک کارگردان ساخته ، عملاً ساختار روایی شبه جزیره شباهتی به قطار بوسان ندارد و فقط کسانی که هر دو فیلم را دیده باشند می توانند منظور بنده را بفهمند . در آخر قطاری به بوسان به نظر می رسید در نهایت بازماندگان به محلی امن (یعنی بندر بوسان) رسیده اند! اما در آغاز فیلم شبه جزیره معلوم می شود که بوسان هم امن نبوده و در حال سقوط است . آخرین کشتی بازماندگان بندر را ترک می کند غافل از اینکه یکی از مسافران بیمار است و خیلی زود عده زیادی کشته می شوند . چهار سال بعد جونگ سئوک افسر سابق ارتش کره جنوبی به همراه شوهر خواهرش و چند نفر دیگر از سوی یک گانگستر هنگ کنگی اجیر می شوند تا به کره رفته و یک محموله بزرگ دلار را از آنجا خارج کنند ... حتی کاراکترهای دو فیلم هم یکسان نیستند و ما هیچ اطلاعی از سرنوشت بازماندگان فیلم اول در این یکی دریافت نمی کنیم همانطور که هیجکدام از کاراکترهای فیلم دوم را در فیلم اول ندیده بودیم . تنها وجه مشترک خود زامبی ها هستند . در مجموع شبه جزیره هیچ نکته مثبتی در برابر قطاری به بوسان برای موفقیت ندارد که عرضه کند!

***
تصویر
پسران بد تا ابد :

⭐️ ⭐️ ⭐️

بیست و پنج سال از فیلم اول پسران بد و هفده سال از فیلم دومش گذشته و کمتر کسی فکر می کرد ویل اسمیت 52 ساله و مارتین لارنس 55 ساله بتوانند یک بار دیگر در قالب یک زوج اکشن موفق ظاهر شوند . اما سازندگان فیلم با هوشمندی همین نکته را سنگ بنای ساخت فیلمشان قرار داده اند تا نشان دهند محدودیت های دهه پنجاه سالگی افراد تا چه حد می تواند بر زندگی و کار آنها تاثیرگذار باشد . مارکوس پدربزرگ شده و با وجود مخالفت مایک خودش را بازنشسته می کند . همزمان زن خطرناکی به نام ایزابل آرتاس با کمک پسرش آرماندو از زندانی در مکزیک می گریزد . سال ها قبل مایک باعث زندانی شدن ایزابل و همسرش شده و آرماندو در زندان به دنیا آمده . حالا ایزابل می خواهد با کمک آرماندو از مایک انتقام بگیرد اما او نمی داند که ... با همه حرف و حدیث ها راجب سن و سال اسمیت و لارنس ، پسران بد تا ابد یک اکشن خوش ساخت و سرپاست و همین برای موفقیت تجاری چنین فیلمی کفایت می کند . کما اینکه فروش فیلم نسبت به دو برادر بزرگترش کمی بیشتر بوده و از حالا تهیه کنندگان سرگرم ساخت فیلم چهارم هستند . پسران بد تا ابد را عادل العربی و بلال فلاح کارگردانی کرده اند که مستقیماً از فیلمسازی برای تلوزیون بلژیک پا به هالیوود گذاشته اند!
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

تصویر
100 :

⭐️ ⭐️ ⭐️

یک ماه قبل یک دفعه زد به سرم و نشستم پای تماشای سریال صد قسمتی 100! برای همین دوباره فاصله بین سری های نقد کوتاه زیاد شد! این سریال که براساس مجموعه رمانی با همین عنوان نوشته Kass Morgan به کارگردانی جیسون روتنبرگ و تهیه کنندگی مشترک شبکه های تلوزیونی CBS و برادران وارنر تولید و در هفت فصل طی سال های 2014 تا 2020 از کانال تلوزیونی The CW پخش شد ، در مقایسه با رقبای هم دوره اش مثل بازی تاج و تخت و مردگان متحرک ، کمتر مورد توجه سریال بین های حرفه ایی بود و بیشتر بین مخاطبان نوجوان طرفدار داشت با این وجود توانست به حیاتش تا پایان داستان ادامه دهد و شیب نزولی بینندگانش طبق آمارهای رسمی ، نتوانست خللی در روند تولید ایجاد نماید . اما چرا سریال 100 بین سریال بین های حرفه ایی چندان محبوب نشد؟! سریال مردگان متحرک را در نظر بگیرید ؛ بزرگترین نقطه قوتش شخصیت پردازی بسیار قوی کاراکترهای مثبت و منفی متعدد آن است و در کنارش داستانی قابل قبول و کم نقص همراه با توجیهات علمی قابل هضم برای مخاطب عام . اما شخصیت پردازی قوی (نه بسیار قوی) عملاً تنها نقطه قوت سریال 100 است . داستان از همان ابتدا بسیار ضعیف است و پر از اشکال و نقص و سوراخ هایی که یک هواپیمای بوئینگ از وسطش رد می شود! فقط شروع داستان را برایتان می گویم تا متوجه منظورم شوید : تقریباً صد سال از یک جنگ اتمی بزرگ که کره زمین را به نابودی کشاند می گذرد . بعد از جنگ انسان هایی که در چند ایستگاه فضایی زنده مانده بودند با هم متحد شدند و یک ایستگاه بزرگ به نام آرک را تشکیل دادند . اما حالا مشخص شده که آرک در آستانه فروپاشی است و نمی تواند برای زمان طولانی دوام بیاورد . رهبران آرک تصمیم می گیرند صد نوجوان قانون شکن را روانه زمین کنند تا ببینند آیا زمین قابل زندگی هست یا نه؟! در واقع از دید ساکنان آرک این یک ماموریت انتحاری محسوب می شود اما در کمال تعجب نتنها زمین قابل سکونت است بلکه جمعیت قابل توجهی از مردم جنگجو و خشونت طلب هم روی آن زندگی می کنند ... اینکه می گویند خانه از پای بست ویران است دقیقاً همینجاست! یعنی در ایستگاه فضایی آرک با آن همه عظمت و تجهیزات مختلف ، یک تلکسوپ یا رادار زمین کاو وجود نداشته که آرک نشین ها بتوانند آثار واضح زندگی روی زمین را ببینند؟! از آن طرف همانطور که گفتم شخصیت پردازی سریال قوی و قابل قبول است و اغلب شخصیت ها قابل درک و همذات پنداری هستند اما همه آنها یک خط سیر واحد را طی نمی کنند . مثلاً شخصیت اصلی سریال یعنی کلارک (با بازی الیزا تیلور) دختری قوی ، فداکار ، عجول و بی رحم است و این چهار خصوصیت اصلی را از ابتدا تا انتهای سریال حفظ می کند حتی اگر بارها و بارها تاوانش را پس بدهد! اما در مقابل شخصیت مورفی (با بازی ریچارد هارمون) را داریم که در فصل اول سریال پسری بشدت منفور و منزجرکننده است و هر لحظه منتظریم بلایی سرش بیاید و از داستان حذف شود ، اما همین شخصیت با طی طولانی مسیر تحول روحی در فصل آخر به قهرمان محبوبی تبدیل می شود که حتی بیشتر از کلارک برای نجات مردم و عزیزانش دست به فداکاری می زند!
(تماشای سریال بدون سانسور توصیه نمی شود)

***
تصویر
ژاپن غرق می شود :

⭐️

اولین چیزی که پس از تماشای این انیمه سریالی به ذهنم رسید این بود که سازندگان آن را باید قبل از شروع به ساخت اثری دیگر ، مدتی در تیمارسان بستری نمود! یعنی از بس که این انیمه پر است از مرگ های ناگهانی ، رفتارهای عجیب و غیر عادی ، و ناامیدی پشت ناامیدی ، و صد البته یک ایده بشدت غیر علمی و غیر عقلایی به عنوان سنگ بنای داستان ؛ اینکه بر اثر یک رشته زلزله مهیب و حرکت ناگهانی صفحات اوراسیا و اقیانوس آرام ، کل مجمع الجزایر ژاپن ظرف چند روز در اقیانوس غرق شود! برای این می گویم غیر علمی و غیر عقلایی چون نیرویی که برای ایجاد چنین روند سریع و گسترده ایی نیاز است آنقدر زیاد می باشد که در تئوری آزادی آن به معنای نابودی کل کره زمین است نه اینکه فقط ژاپن و برخی مناطق اطرافش آسیب ببینند و بقیه دنیا تماشاچی باشند! تماشای این انیمه را فقط به کسانی توصیه می کنم که قلبی از سنگ و اعصابی از پولاد دارند!

***
تصویر
قطار برف شکن :

🌟 🌟 ⭐️ ⭐️

سریال قطار برف شکن با الهام از فیلم محبوب ساخته بونگ جون هو (محصول 2013) با همین نام ساخته شده و البته مثل آن فیلم ، محصول مشترک آمریکا و کره جنوبی می باشد و خود آقای بونگ جون هو از تهیه کنندگانش است . اما ارتباط سریال با فیلم در حد همین الهام گرفتن و استفاده از ایده های اولیه باقی می ماند و داستانی کاملاً مستقل را تعریف می کند ؛ زمین بر اثر اشتباهات بشر کاملاً یخ زده و آخرین انسان ها در یک قطار مجهز و بدون توقف به حیات خود ادامه می دهند ، قطاری که سیستمی طبقاتی بر آن حاکم است و مردم فقیر و گرسنه انتهای قطار در صدد شورش علیه اشراف جلوی آن هستند ، اما نه فقرا و نه حتی اشراف از راز بزرگی که پشت درهای اتاق کنترل پنهان شده خبر ندارند ... شخصیت پردازی سریال همچون همه سریال های موفق ، فوق العاده است و سرنوشت تک تک آدم های داخل قطار برای بیننده اهمیت پیدا می کند . داستان هم قوی و پر جزییات است و با توجه به اینکه وقایع در قطاری به طول هزار واگن و ده مایل می گذرد ، سرعت پیشرفت حوادث فوق العاده بالاست ، و دقیقاً همینجا می رسیم به بزرگترین نقطه ضعف داستان سریال . سازندگان با هدف بالا بردن سرعت وقوع حوادث ، طول زیاد قطار را نادیده گرفته اند اما نتوانسته اند این نادیده گرفتن را به شکلی منطقی در داستان پنهان کنند! مثلاً یکی از کاراکترهای اصلی در حال کار در اتاق کنترل جلوی قطار است که به او خبر می دهند اتفاقی در یکی از بخش های انتهایی در حال وقوع است و او چند لحظه بعد قبل از اینکه آن اتفاق از کنترل خارج شود آنجا حضور دارد! البته به ما گفته می شود که در قسمت زیرین قطار یک سیستم حمل و نقل اضطراری وجود دارد و برخی حوادث در داخل تونل آن اتفاق می افتد اما اثری از خود این سیستم حمل و نقلی معجزه آسا در آن تونل دوده گرفته پر از لوله های زنگ زده دیده نمی شود! به هر حال و با وجود این نقطه ضعف گل درشت ، سریال آنقدر جذابیت و کشش دارد که به خصوص با آن پایان غافلگیرکننده فصل اول ، همه طرفدارانش را بدون ریزش برای تماشای فصل دوم مشتاق نگه دارد .
(تماشای سریال بدون سانسور توصیه نمی شود)

***
تصویر
متولد آبیس :

⭐️ ⭐️ ⭐️ ⭐️

مجموعه انیمه متولد آبیس محصول استودیو کینما ژاپن به کارگردانی ماسایوکی کوجیما ، شباهت چندانی به دیگر آثار این استودیو و این کارگردان ندارد و بیشتر الهام گرفته از سبک آثار هایائو میازاکی است ، هرچند داستان پیچیده و چند لایه روانشناختی آن ، نمی تواند به اندازه آثار استاد برای مخاطب عام و بخصوص کودکان جذاب باشد . داستان از این قرار است ؛ مدتها قبل افراد ماجراجو گودال بزرگ و بی انتهایی کشف کردند مملو از گنجینه ها و عتیقه های باارزش و عجیب باستانی که دولت ها و ثروتمندان جهان برای آنها پول فراوانی پرداخت می کنند . بتدریج طی صدها سال با هجوم کاوشگران شهر بزرگی پیرامون این گودال یا آبیس شکل گرفته اما دو مشکل بزرگ وجود دارد ؛ هیولاهای بی رحمی که لحظه ایی در کشتن وارد شوندگان به گودال تردید نمی کنند و هوای مسموم و بسیار سنگین گودال که باعث می شود هرچه کاوشگران به اعماق بیشتری بروند بازگشتشان به سطح زمین سخت تر و دردناک تر باشد (مشابه آنچه در واقعیت برای غواصان ناشی بعد از عجله برای روی آب آمدن اتفاق می افتد) . دختر بچه ظاهراً یتیمی به نام ریکو که مادرش از کاوشگران معروف بوده ، یک روز حین کاوش در بخش های ابتدایی گودال مورد حمله یک هیولا قرار می گیرد و توسط پسر بچه سایبورگی به نام رگ که حافظه خود را از دست داده نجات پیدا می کند . کمی بعد ریکو شواهدی می یابد که نشان می دهد ممکن است مادرش در اعماق گودال هنوز زنده باشد پس همراه با پسر رباتی سفر پر ماجرای خود را آغاز می کند ... متولد آبیس اولین بار سال 2017 به صورت یک سریال 13 قسمتی پخش شد اما سیاست تولید سازندگان تغییر کرد و این 13 قسمت سال 2019 در قالب دو فیلم مجزای تلوزیونی مجدد پخش گردید و امسال هم فیلم سوم که دنباله آن 13 قسمت به حساب می آید منتشر شد و البته داستان همچنان ادامه خواهد داشت .

***
تصویر
آلیتا فرشته جنگ :

⭐️ ⭐️

جیمز کامرون سال ها رویای ساخت این فیلم را داشت و در آخر هم دست به دامان رابرت رودریگوئز شد تا کارگردانی این پروژه به ظاهر بلندپروازانه را بر عهده بگیرد . اما نتیجه کار که در سال 2019 روی پرده رفت به هیچ عنوان انتظارات را برآورده نکرد! جلوه های ویژه فیلم هرچند قابل توجه است اما در آن حدی که تبلیغ می شد انقلابی نیست! صحنه های اکشن نسبتاً خوب طراحی شده اند اما حجم زیاد جلوه های ویژه کامپیوتری در این بخش ها باعث شده تا سازندگان آنطور که دلشان می خواسته نتوانند تمام جزییات و ظرافت های زد و خورد را پیاده کنند . شخصیت پردازی ها چنگی به دل نمی زند و هر یک از کاراکترهای اصلی فیلم نقاط ابهام و بد توضیح داده شده خودشان را دارند! داستان هم که عملاً چند تکه از یک پازل خیلی بزرگ است و تا وقتی دنباله های فیلم ساخته نشوند نقاط تاریک و مبهم فراوانی بر آن سایه خواهد انداخت و ظاهراً به این زودی ها خبری از دنباله نخواهد بود .

***
تصویر
تور جهانی ترول ها :

⭐️ ⭐️

انیمیشن ترول ها در سال 2016 از آن دست فیلم هایی بود که فقط برای بچه های کوچک جذابیت داشت و برای بزرگترها بیش از حد ساده و کم چالش بود با این حال فروش نسبتاً خوبی داشت تا کمپانی یونیورسال برای ساخت قسمت دوم آن چراغ سبز نشان دهد . اما اکران تور جهانی در سینماهای آمریکا همزمان شد با اوج موج اول شیوع کرونا در این کشور و تور جهانی آنقدری که انتظار می رفت فروش نداشت . در عین حال تور جهانی را می توان یک سر و گردن بالاتر از قسمت اول دانست دقیقاً به همین دلیل که این بار با مطرح کردن بحث تفاوت بین سبک های مختلف موسیقی و اینکه هر سبکی خصوصیات و زیبایی های خودش را دارد ، می تواند برای بزرگترهای علاقه مند به دنیای موسیقی هم جذاب باشد . اما به هر حال این انیمیشنی نیست که یک فیلم بین حرفه ایی بخواهد وقتش را با آن تلف کند . بنده هم که هیچ وقت ادعای حرفه ایی بودن نداشته ام!

***
تصویر
پوکمن کاراگاه پیکاچو :

⭐️ ⭐️ ⭐️

ایده تبدیل کارتون های محبوب به فیلم های لایو اکشن که از دیزنی شروع شد کم کم در حال فراگیر شدن است و کمپانی برادران وارنر هم در همین راستا فیلم حاضر را بر اساس مجموعه انیمه و بازی های محبوب پوکمن ، عرضه نموده است . انصافاً هم کاراگاه پیکاچو فیلم بامزه و سرگرم کننده ایی است . هرچند داستان درست و درمانی ندارد اما با همان منطق نیم بند و بچه گانه ، موفق می شود بیننده را با خود همراه سازد . فیلم ساخته راب لترمن در سال 2019 درباره جوانی به نام تیم گودمن است که در دفتر بیمه یک شهر کوچک کار می کند . او چند سال قبل مادرش را از دست داد و از آن زمان ارتباطش با پدرش قطع شد ، پدری که یک کاراگاه پلیس در شهر ریم سیتی است ؛ شهری که در آن انسان ها و پوکمن ها با آرامش و امنیت در کنار هم زندگی می کنند . اما یک روز به تیم خبر می دهند که پدرش در یک تصادف رانندگی کشته شده . تیم برای تحویل گرفتن اموال و وسایل شخصی پدرش به ریم سیتی می رود و وقتی پا به آپارتمانش می گذارد با یک پوکمن به نام پیکاچو مواجه می شود که ظاهراً همکار پدرش بوده اما حافظه اش را از دست داده و عجیب تر اینکه تیم می تواند حرف های او را بفهمد در حالی که انسان ها و پوکمن ها قادر به برقراری ارتباط کلامی نیستند . حالا تیم و پیکاچو باید سر در بیاورند که واقعاً چه اتفاقی برای پدر او افتاده است ... نمی دانم سازندگان فیلم تا چه حد توانسته اند حال و هوای انیمه ها و گیم های پوکمن را پیاده سازی کنند ، اما برای بنده این فیلم یک جورهایی یادآور من-ربات (2004) الکس پرویاس با بازی ویل اسمیت بود ، فقط با چاشنی کمدی و فانتزی بیشتر!

***
تصویر
لگو سینمایی 2 : بخش دوم :

⭐️ ⭐️ ⭐️

برخلاف قسمت اول که توسط زوج هنری موفق فیل لرد و کریس میلر ساخته شده بود ، این بار کارگردانی بر عهده مایک میچل بوده که موفق ترین اثرش شرک برای همیشه (2010) است! و درست مثل شرک برای همیشه ، اینجا هم سفر در زمان معمای اصلی داستان می باشد! درست بعد از پایان حوادث فیلم اول ، سرزمین لگوها با هجوم اسباب بازی های کودکانه عجیبی مواجه و هرج و مرج و نابودی بر آن حاکم می شود! تنها اسباب بازی خوش بین امیت است اما وقتی اسباب بازی های بیگانه لوسی و تعداد دیگری از دوستانش را با خود می برند امیت عزمش را برای نجات آنها جزم می کند بخصوص که پیشگویی شده اگر آنها نجات پیدا نکنند دنیا به آخر می رسد (یا به قول دوبلورهای فیلم آخرالمامان اتفاق می افتد!) ... لگو سینمایی 2 هرچند در مقایسه با قسمت اول چیز جدیدی برای رو کردن ندارد اما می تواند به همان اندازه سرگرم کننده باشد و تنها تفاوت عمده اش با قسمت اول این است که خیلی بیشتر دنیای انیمیشنی لگوها با دنیای زنده پیوند می خورد!

***
تصویر
سهره طلایی :

⭐️ ⭐️ ⭐️

تئو مادرش را در جریان بمب گذاری موزه نیویورک از دست می دهد و چون پدرش چند ماه قبل ناپدید شده ، خانواده باربر سرپرستی اش را بر عهده می گردند . اما تئو پیش باربرها موذب است و بیشتر وقتش را با آقای هابی می گذراند که تعمیرکار آثار عتیقه است و دوستش را در همان انفجار از دست داده . بعد ناگهان سر و کله پدر تئو و همسر جدیدش پیدا می شود و او را با خودشان به لاس و گاس می برند ، اما هیچکدام از این آدم ها خبر ندارند که تئو بعد از انفجار یک نقاشی بسیار معروف و گرانقیمت به نام سهره طلایی را از موزه خارج کرده است ... فیلم ساخته جان کراولی (کارگردان فیلم نامزد اسکار بروکلین (2015)) براساس رمان برنده جایزه پولیتزر دونا تارت با همین نام ، در بخش هایی که روی نوجوانی تئو متمرکز است ، دست بالا را دارد و بخصوص بازی های اکس فیگلی (در نقش تئو) و فین ولفهارد (در نقش بروس - دوست معتاد اما صمیمی تئو در لاس وگاس) از سطح متوسط بازی نوجوانان در هالیوود خیلی بالاتر است ، بعلاوه فیلمنامه نویس و کارگردان هم حوصله بیشتری برای تعریف این قسمت از فیلم به خرج می دهند تا روابط بین شخصیت ها کاملاً برای بیننده جا بیافتد ، اما وقتی فیلم وارد بزرگسالی تئو (با بازی انسل الگرت) می شود لحنی شتاب زده و وصله پینه ایی پیدا می کند و آدم های مختلف فقط برای نشان دادن موقعیت خطیر و آشفته ایی که تئو در آن گرفتار شده ، پشت سر هم می آیند و می روند و بجز انسل الگرت هیچ بازیگر دیگری در این بخش فرصت خودنمایی پیدا نمی کند! و البته انسل هم چیز جدیدی برای رو کردن ندارد و همان جوان باهوش ، ساده دل و احساساتی اغلب فیلم های قبلی اش است! معروف ترین بازیگر فیلم هم نیکول کیدمن است در نقش خانم باربر که مو به مو همان نقش نامزد اسکارش در فیلم شیر (2016) را با ظرافت کمتری ارائه نموده!
(تماشای فیلم به دلیل وجود صحنه های استعمال مواد و مشروبات الکلی توسط نوجوانان ، برای کودکان و نوجوانان توصیه نمی شود)

***
تصویر
اسلحه های آکیمبو :

😡
واقعاً حیف دانیل رادکلیف که مجبور است در چنین فیلم هایی بازی کند! فیلمی از همه لحاظ ضعیف ، پیش پا افتاده و در برخی لحظات منزجر کننده! در این فیلم ساخته کارگردان گمنامی به نام جیسون لی هاودن ، رادکلیف نقش کارمند ساده یک اداره را بازی می کند که تنها سرگرمی اش وبگردی و شاخ شدن برای دیگران در شبکه های مجازی است ، تا اینکه یک شب با برگزارکنندگان یک رقابت لایو بشدت خشن و مرگبار در می افتد و آنها هم خیلی زود او را پیدا و مجبور به شرکت در رقابتشان می کنند ... راجب این فیلم بیشتر از این نمی توان چیزی گفت!

***
تصویر
انجمن مخفی فرزندان دوم خانواده های سلطنتی :

⭐️

وقتی با یک فیلم پرنسسی از کمپانی والت دیزنی طرف می شویم ، یک حداقل انتظاری برایمان ایجاد می شود که دست کم با فیلم ضعیفی مواجه نخواهیم بود حتی اگر این فیلم فقط برای عرضه در شبکه آنلاین دیزنی پلاس ساخته شده باشد و روی پرده نرود! اما بطور قطع می توان گفت انجمن مخفی ... ضعیف ترین فیلم پرنسسی دیزنی است و اگر لگوی این کمپانی روی پوستر آن وجود نداشت از فیلم های تلوزیونی ضعیف اروپایی قابل تشخیص نبود! در پادشاهی لیریا (جزیره خیالی در شمال اروپا) سامانتا (پیتون الیزابت لی) خواهر کوچکتر ملکه الینور هیچ علاقه ایی به زرق و برق دربار و رفتارهای اشرافی ندارد و بزرگترین رویایش اجرای کنسرت است! مادرش ملکه کاترین شدیداً مخالف کارهای سامانتا است برای همین او را در دوره آموزشی تابستانی مخصوص اشراف زادگان ثبت نام می کند اما خیلی زود مشخص می شود این دوره پوششی است برای جذب اعضا جدید انجمن مخفی فرزندان دوم خانواده های سلطنتی که خود ملکه کاترین ریاست آن را بر عهده دارد ... خیلی ساده می توان گفت این فیلم تلفیقی است از دو فیلم بسیار ضعیف زوم و مامور کدی بنکس ، و کوچکترین تلاشی هم توسط آنا ماسترو کارگردان و تیم همکارانش نشده که حداقل فیلم کمی به افق های جلوتر مثل فیلم های کینگزمن یا حتی فیلم های جانی انگلیش نظر داشته باشد!

***
تصویر
گرینلند :

⭐️ ⭐️

اصلاً به گرینلند نمی آید که فیلمی ساخته شده با بودجه 50 ملیون دلاری باشد! دلیلش هم مشخص است! ریک رومن ووگ در دهه نود بدلکار تعدادی از معروف ترین فیلم های اکشن آن زمان بود اما بعد تصمیم گرفت وارد حرفه فیلمسازی شود و کارگردانی فیلم هایی مثل خبرچین (2013) و سقوط فرشته (2019) نتیجه این تصمیمش بود که آثاری اکشن و پر زد و خورد محسوب می شوند . اما گرینلند یک فیلم متفاوت آخرالزمانی از جنس 2012 رولند امریچ است که برای موفقیت در جلب نظر مخاطب باید به هر دو وجه تلاش قهرمانان فیلم برای زنده ماندن ، و جلوه های ویژه عظیم و قابل باور برای پایان دنیا ، بپردازد . اما گرینلند فیلمی است که در وجه دومش کاملاً مردود می شود و در وجه اولش هم همه چیز برای زنده ماندن اعضا خانواده خیلی شانسی و معجزه آسا جفت و جور می شود . نتیجه می شود فیلمی که برای تماشاگر نه همدلی برانگیز است و نه سرگرم کننده! خلاصه داستان نیم بند فیلم هم از این قرار است : جان گریتی (جرالد باتلر) یک مهندس ساختمان موفق است اما زندگی زناشویی اش تعریفی ندارد و اگر بخاطر پسر کوچک دیابتی اش نبود تا به حال از همسرش جدا شده بود . در همین اوضاع و احوال زمین در معرض برخورد مرگبار یک سیارک قرار می گیرد و جان از طرف دولت پیغامی دریافت می کند که از او و خانواده اش می خواهد خودشان را به یک پایگاه نظامی برسانند تا به نقطه امنی منتقل شوند ...

***
تصویر
عشق و هیولاها :

⭐️ ⭐️ ⭐️

عشق و هیولاها از آن دست فیلم هایی است که اگر به سد کرونا نمی خورد و روی پرده می رفت با شکستی سنگین مواجه می گردید ، اما در دوره ایی که کمپانی های هالیوودی پشت سر هم اکران بلاک باسترهای اصلی اش را به تعویق می اندازند و زیر بار اکران آنلاینشان نمی روند ، عشق و هیولاها توانسته به عنوان یکی از بهترین گزینه ها برای طرفداران فیلم های تخیلی ، در پخش اینترنتی محبوبیت پیدا کند . داستان فیلم ساخته مایکل متیوز از این قرار است : چند سال قبل انسان ها برای جلوگیری از برخورد یک سیارک به زمین چندین موشک به سمت آن شلیک و سیارک را منهدم کردند اما بعداً معلوم شد انفجارهای رخ داده تشعشعاتی را روی زمین منتشر کرده که باعث جهش ژنتیکی حشرات و برخی جانوران دیگر شده و آنها را به هیولاهایی غول پیکر و مرگ آفرین تبدیل کرده است . انسان ها جنگ را به این موجودات می بازند و بازماندگان در پناهگاه های زیرزمینی پنهان می شوند . جوئل (دیلان اوبرایان) پسر بشدت ترسو و بی دست و پایی است که پدر و مادرش را از دست داده و تنها امیدش این است که دوست دخترش جایی آن بیرون زنده باشد و وقتی از طریق بی سیم صدایش را می شنود با وجود مخالفت همه ، عزمش را برای خروج از پناهگاه و رسیدن به محبوبش جزم می کند ... مهمترین نقطه قوت فیلم این است که خودش را خیلی جدی نمی گیرد ، یعنی برخلاف اغلب فیلم های آخرالزمانی مشابه ، شعارش زندگی کردن است نه زنده ماندن و همین می شود انگیزه جوئل دست و پا چلفتی برای زنده ماندن در دنیایی که قبلاً از آن گریخته و البته راهنمایی هایی هم در طول سفرش دریافت می کند! بعلاوه یک نیمچه شعار اخلاقی هم در آخر فیلم گنجانده شده که هیولاهای واقعی خود انسان ها هستند و انسان ها بوده اند که وضع موجود را پدید آورند!
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
New Member
پست: 1
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹, ۷:۳۷ ب.ظ

Re: نقد کوتاه

پست توسط erfan9731 »

سلام دوست عزیز. ممنون از نقد های خوب شما. چن تا از فیلم هارو دیده بودم نقدشو خوندم. ما یک وبسایت نقد فیلم داریم که اگه دوست داشتی میتونی یه نگاه بندازی. فیلم های جدید ایرانی رو اونجا نقدشو نوشتیم تازه بیوگرافی هم داره
vesaleh. com
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

تصویر
انیمه سریالی
هنر شمشیرزنی آنلاین :


⭐⭐⭐⭐

هنر شمشیرزنی آنلاین یکی از عناوین معروف و پرطرفدار رمان و انیمه در ژاپن می باشد (رمان های اولیه این مجموعه نوشته ریکی کاواهارا بر خلاف اغلب مجموعه های مشابه از نوع لایت نوول - سبکی از رمان نویسی کوتاه مورد پسند نوجوانان در ژاپن - بوده و بعدا به مانگا هم تبدیل شده اند) اما برخلاف عناوینی مثل آواتار یا نبرد تایتان ها ، در خارج از ژاپن چندان معروف و پرطرفدار نیست که این قضیه به سه علت است : نخست اینکه برخلاف آواتار یا نبرد تایتان ها ، وقایع داستان در یک دنیای خیالی و قابل تفسیر اتفاق نمی افتد بلکه ژاپن مدرن بستر وقوع حوادث است و تاکید بر جغرافیای ژاپنی در داستان تا آن حد است که حتی بارها گفته می شود سرورهای میزبان بازی هم در ژاپن هستند! دوماً سازندگان این مجموعه روحیه شدیداً ضد آمریکایی دارند! تقریباً همه شرارت ها و فجایع بازی مستقیم یا غیر مستقیم زیر سر آمریکایی هاست و بخصوص در فصل سوم این فضای ضد آمریکایی بدجوری نمایان است . با این شرایط کدام پخش کننده آمریکایی حاضر است از این محصول پشتیبانی کند تا در بازار جهانی دیده شود؟! سوماً کاراکتر اصلی مجموعه یک پسر نوجوان همه چیز تمام است که عمداً طوری طراحی شده تا مورد پسند دختران نوجوان باشد و سازندگان مجموعه تا آنجا به این مسئله واقف بوده اند که در خود داستان هم هر دختری با این شخصیت مواجه می شود عاشقش می گردد و حتی چند بار هم سازندگان با این نکته شوخی می کنند! خب ، این نوع از شخصیت پردازی در ژاپن کاملاً طبیعی است چون دخترهای ژاپنی خیلی بیشتر از پسرها دنبال کننده این قبیل مجموعه ها می باشند ، اما در خارج از ژاپن اغلب طرفداران انیمه های ژاپنی را پسرها تشکیل می دهند ، و پسرها خیلی دوست ندارند شاهد ماجراجویی های پسری باشند که این همه دختر کش است!!! پسر مورد بحث ما کازتو کریبایا نام دارد ، یک نوجوان حساس و گوشه گیر که تنها علاقه اش بازی های شبیه ساز نقش آفرینی آنلاین است (چیزی در مایه های فیلم " بازیکن یک آماده " اسپیلبرگ) ، او که قبلاً به عنوان یک بازیکن آزمایشی در نسخه بتا بازی هنر شمشیرزنی آنلاین حضور داشته ، حالا هم جزو ده هزار بازیکنی است که وارد اولین نسخه رسمی بازی می شوند اما خیلی زود معلوم می گردد که همه آنها به دام افتاده اند ؛ تلاش برای خروج از بازی یا مردن در بازی ، به معنای مرگ در دنیای واقعی است و تنها راه خلاص شدن رسیدن به غول مرحله صدم و شکست دادن آن می باشد . کازتو که در بازی با نام کریتو شناخته می شود عزمش را جزم کرده تا این کار را به سرانجام برساند زیرا بخاطر حضور در نسخه آزمایشی و کمک به تکمیل بازی احساس گناه می کند ، هرچند این کار اصلاً ساده نیست چون علاوه بر غول آخرهای خفن مراحل ، بازیکنان دیوانه ایی هم هستند که بجای جنگیدن با غول ها ، بازیکنان دیگر را می کشند ... اگر فکر کرده اید که تا آخر داستان را خواندید ، در اشتباه هستید! در واقع شکست غول صدم و خروج از بازی در اواسط فصل اول اتفاق می افتد و بعد از آن تا آخر فصل سوم شخصیت ها با پیامدها و عواقب حضور در آن بازی دست و پنجه نرم خواهند کرد . مجموعه انیمه هنر شمشیرزنی آنلاین که پخش آن از پاییز 2012 تا پاییز 2020 به طول انجامید شامل سه فصل و 96 قسمت است و البته فیلم های جنبی هم دارد که بنده آنها را ندیده ام ، اما با اینکه در ظاهر پخش سریال به پایان رسیده ، پایان باز تمام می شود تا خیلی ها امیدوار بمانند در آینده نزدیک چه در قالب سریال و چه فیلم انیمه ، شاهد بازگشت شخصیت های محبوبشان خواهند بود! هنر شمشیرزنی آنلاین شاید در داستان به پای امثال نبرد تایتان ها نرسد اما در شخصیت پردازی بسیار قوی است و اگر مشکلی با دختر پسند بودن شخصیت اصلی نداشته باشید ، خیلی هم جذاب و درگیر کننده است!

***
تصویر
انیمیشن سریالی
وقایع نگاری ایدون :


⭐⭐

سازندگان وقایع نگاری ایدون تلاش زیادی کرده اند تا محصولشان شبیه انیمه های ژاپنی باشد ، اما فراموش کرده اند که ظاهر و گرافیک همه چیز نیست! در واقع وقایع نگاری ایدون همانقدر ژاپنی است که کلیسای ساگرادا فامیلیا بارسلون ژاپنی است! تیم اسپانیایی سازنده این انیمیشن فراموش کرده اند دو دلیل اصلی محبوبیت بالای انیمه های ژاپنی داستان نویسی با حوصله و پر جزییات ، و شخصیت پردازی قوی است . بیننده وقایع نگاری ایدون از همان ابتدا با کله درون حوادث می افتد بدون اینکه سر در بیاورد کی به کی است؟ و بعد هم خیلی شتاب زده و بدون عمق بخشیدن به حوادث و انگیزها ، طی 5 قسمت کوتاه در فصل اول اینها را برایش توضیح می دهند تا در پایان فصل اول فقط بداند که کی به کی است! شخصیت اصلی پسر نوجوانی است به نام جک که وقتی یک شب به خانه بر می گردد با صحنه مرگ وحشتناک والدینش به دست دو غریبه مرموز مواجه می شود اما قبل از اینکه آنها بتوانند جک را بکشند توسط دو غریبه مرموز دیگر نجات پیدا می کند . بعداً معلوم می شود آن دو غریبه اولی از عوامل یک پادشاه شیطانی به نام آشران هستند که ماموریت دارند همه جادوگران پنهان شده روی زمین را به قتل برسانند و دو غریبه دوم هم کسانی هستند که مامور شده اند ضمن جلوگیری از قتل جادوگران توسط دو نفر اول ، یک تک شاخ و یک اژدها را که توانایی شکست دادن آشران را دارند و جایی روی زمین مخفی شده اند ، بیابند ... فصل دوم این سریال هم به تازگی پخش شده اما هنوز دوبله فارسی نشده تا بدانم سازندگان توانسته اند عملکرد بهتری نسبت به فصل اول داشته باشند یا خیر؟

***
تصویر
سریال انیمیشن
نخستین :


🌟🌟🌟⭐

باید یک منتقد هنرشناس خیلی خبره باشید و کلی کتاب راجب انواع هنرهای معاصر خوانده باشید تا بتوانید یک نقد درست و حسابی راجب این انیمیشن بنویسید . بنده فقط آنچه را به عنوان یک بیننده معمولی به ذهنم می رسد می نویسم و بنابراین ممکن است اشتباه یا کم لطفی نسبت به این اثر باشد . اما اول از همه باید بدانید که سریال انیمیشنی نخستین فقط مخصوص مخاطب بزرگسال است و نتیجه دیدن آن توسط بچه های زیر 10-12 سال جز کابوس های شبانه و تشک های خیس نخواهد بود! این انیمیشن بشدت خشن و تراژیک روی انگشت گنادی تارتاکفسکی می گردد که برای ما بیشتر با مجموعه فیلم های هتل ترانسیلوانیا شناخته می شود اما در دنیای انیمیشن های تلوزیونی آمریکا چهره ایی معروف و صاحب سبک است . نخستین بدون داشتن حتی یک جمله دیالوگ شنیداری یا نوشتاری قابل فهم ، بشدت بیننده را درگیر زندگی کابوس وار دو کاراکتر اصلی اش می کند ؛ مرد بی نام داستان در دوره ایی پیشا ماقبل تاریخی همسر و دو فرزندش را در حمله دایناسورهای آدم خوار از دست می دهد . او که تا پیش از این اتفاق با ترس و احتیاط زندگی می کرد حالا تصمیم به انتقام گرفته است اما اشتباهاً با یک تیراناسوروس مواجه می شود و بعد هر دو مورد حمله همان آدم خوارها قرار می گیرند که حالا دنبال کشتن بچه های تیراناسوروس هستند ... تخمین اینکه حوادث دنیای نخستین در چه دوره تاریخی می گذرد غیرممکن است . در این انیمیشن انواع دایناسورها را داریم ، ماموت ها را داریم ، میمون های انسان نمای نیمه متمدن را داریم ، جادوگران را داریم ، آدم ربایان خورشید پرست با کشتی پارویی داریم و زنی ماه پرست که به زبانی نامفهوم اما با لهجه عربی صحبت می کند! بعضی قسمت های این انیمیشن 10 قسمتی به واقع بی نقص هستند ، اما در برخی قسمت ها یکسری ایرادات جزیی از قلم افتاده اند ، مثلاً در یک قسمت مرد و تیراناسوروس بعد از کشتن یک ماموت پیر در بوران برف راه را گم می کنند اما کمی بعد گله ماموت ها با دنبال کردن ردپای آنها که در بوران از بین نرفته! پیدایشان می کنند . با این وجود این انیمیشن آنقدر جذاب است که می توان از این ایرادات جزیی گذشت و آنقدر محبوب شده که هیچ شکی در ساخت فصل دوم آن وجود ندارد!
(تماشای این سریال به افراد زیر 18 سال توصیه نمی شود)

***
تصویر
فصل دوم سریال
مندلورین :


🌟🌟⭐⭐

اگر فصل اول سریال مندلورین توانست مجموعه جنگ ستارگان را از چاله ایی که سازندگان " ظهور اسکای واکر " برایش کنده بودند خارج کند ، حالا در فصل دوم شاهد اوج گیری دوباره به سمت قله های محبوبیت هستیم! تا جایی که حتی زور دموکرات ها نرسیده تا کمپانی دیزنی را مجبور کنند خانم جینا کارونو را بخاطر حمایت از دونالد ترامپ ، از فصل بعدی سریال کنار بگذارند! و چگونه سازندگان فصل دوم توانسته اند چنین اوج بگیرند؟ اولاً در این فصل کاراکتر مندلورین خیلی بیشتر انعطاف و احساسات از خود بروز می دهد و با اینکه باز هم یکی-دو بار بیشتر کلاخودش را بر نمی دارد ، نسبت به فصل اول خیلی بیشتر چند بعدی به نظر می رسد . دوماً سازندگان خیلی بیشتر از فصل قبلی به نام ها و مکان ها و اشخاص محبوب مجموعه برای هواداران قدیمی پرداخته اند که مطمئناً اوجش حضور پررنگ کاراکتر بوبا فت در این فصل است ؛ کاراکتری که با وجود حضور بسیار کوتاه در سه گانه قدیمی ، آنقدر محبوب شد که در " حمله کلون ها " کودکی اش را به نمایش گذاشتند و حالا هم قرار است یک سریال مجزا مخصوص خودش در آینده نزدیک داشته باشد!

***
تصویر
آتش آسمان :

⭐⭐

انگار سینمای چین هرچه بیشتر جهانی می شود ، بلاک باسترهایش بیشتر کلیشه ایی و ضعیف می شوند! صحبت از فیلمی است که یک کپی بسیار ضعیف و نازل از کلیشه ایی ترین سوژه های فیلم فاجعه ایی غربی است! فیلمی به زبان چینی ، با سرمایه گذاری چینی و با بازیگران اکثراً چینی و کارگردانی یک کارگردان درجه دو هالیوودی به نام سایمون وست که بهترین فیلمش بی مصرف ها 2 بوده! برای اینکه بدانید با چه فیلمی طرف هستید ذکر خلاصه داستان آن کاملاً کفایت می کند : چند سال قبل یک دانشمند زمین شناس همسرش را در جریان فوران ناگهانی آتشفشان یک جزیره از دست می دهد . حالا دختر همان زمین شناس که با پدرش قهر است عضو گروهی است که در همان جزیره مستقر بوده و سرگرم مطالعه همان آتشفشان هستند چون یک تاجر بزرگ غربی یک هتل مجلل در همان جزیره ساخته و ظاهراً می خواهد خیالش از بابت فعالیت آتشفشان راحت باشد اما در واقع حضور این گروه فقط برای راحت کردن خیال سرمایه گذارانی است که قرار است تا داخل دهانه همان آتشفشان را بازدید کنند! از آن طرف پدر نگران چیزی را در عکس ها تشخیص می دهد که آن گروه مستقر در جزیره با همه دم و دستگاهشان متوجه آن نشده اند ، پس به جزیره می رود تا به آنها هشدار دهد ... بقیه اش را هم که خودتان می توانید حدس بزنید! تنها سکانس واقعاً تماشایی و تاثیر گذار فیلم که باعث می شود بجای یک ستاره ، دو تا ستاره بدهم ، جایی است که آن سرمایه گذار غربی (با بازی جیسون ایزاکس) یک دختر بچه را از بین گدازه ها نجات داده و به قایق نجات می رساند اما خودش سوار نمی شود تا مثل یک ناخدا همراه کشتی اش غرق شود!

***
تصویر
خیارشور آمریکایی :

⭐⭐⭐

هرشل گریمبام (با بازی ست روگن) یک یهودی متولد مناطق روستایی اروپای شرقی همراه همسرش به نیویورک مهاجرت می کند و در یک کارخانه تولید خیارشور مشغول به کار می شود اما درست در روزی که کارخانه تعطیل می شود او درون یک دیگ خیارشور می افتد . صد سال می گذرد و چند بچه خیلی تصادفی درب دیگ را کنار می زنند و هرشل سالم و سر حال از آن خارج می شود . او یک نتیجه دارد به نام بن گریمبام (باز هم با بازی ست روگن) که اجازه می دهد هرشل در خانه اش ساکن شود و تا مدتی از این قضیه راضی است تا اینکه سر مزار امواتشان می روند و هرشل متوجه می شود زمین اختصاصی دفن اموات خانواده آنها فروخته شده و بدتر از آن کارگران در حال نصب آگهی فروش یک مشروب روسی روی بیلبرد بالای سر قبرها هستند ، هرشل از کوره در می رود و یک دعوای حسابی راه می اندازد که پای بن هم به آن باز می شود و خیلی زود باعث از دست رفتن موقعیت شغلی اش می شود ، هرشل و بن با هم بحثشان می شود و هرشل تصمیم می گیرد روی پای خودش بیاستد آن هم با فروش خیارشورهای دست سازش ... خیارشور آمریکایی یک کمدی اجتماعی نسبتاً جذاب و دلنشین به کارگردانی براندون تراست است که به عنوان فیلمبردار سابقه نسبتاً خوبی در هالیوود دارد اما این اولین تجربه جدی فیلمسازی اش محسوب می شود و در عین حال نوع نگاه خاص و غیر کلیشه که به داستانش داشته از آینده ایی درخشان در فیلمسازی اش نوید می دهد . مطمئناً هر بیننده ایی که برای بار اول این فیلم را می بیند بعد از بیدار شدن هرشل از خواب صد ساله اش انتظار دارد که شوخی های فیلم روی عدم انطباق این کاراکتر با دنیای مدرن متمرکز باشد ، اما هرشل احمق نیست و توانایی اش در منطبق کردن خود با محیط و پذیرش تکنولوژی های جدید ، بیننده را غافلگیر می کند! چالش های اصلی فیلم نه روی عدم انطباق محیطی که روی تعصبات نژادی و مذهبی هرشل شکل می گیرد! هرشل با هوش و نبوغ و انطباق پذیری بالا می تواند یک تجارت بزرگ خیارشور در نیویورک مدرن راه بیاندازد اما اظهار نظرهای سنتی و متعصبانه اش همه این شهرت و موفقیت را به باد می دهد! شاید اگر کارگردان با دید منصفانه تری به این قضیه نگاه می کرد با اثری به مراتب عمیق تر و پرسش برانگیزتر طرف می بودیم اما کارگردان بنا را بر این گذاشته که هروقت هرشل عقلش را دست تفکرات سنتی و تعصب گرایانه اش می دهد حتماً دارد اشتباه می کند . از طرف دیگر فیلمی که بسیار عالی شروع می شود و در اواسط کار هم به اوج می رسد با یک پایان بشدت آبکی  و مایوس کننده تمام می شود ، پایانی کاملاً دستوری که در آن به بی مزه ترین شکل ممکن ، هرشل و بن همدیگر را درک و آشتی می کنند!

***
تصویر
گرفتن دوک! :

⭐⭐

البته نمی دانم آیا " گرفتن دوک " معادل درستی برای Get Duked هست یا نه؟ آمریکایی ها که خیال خودشان را راحت کردند و اسم این فیلم بریتانیایی را گذاشته اند " پسرها در جنگل " که البته اسم کاملاً بی مسمایی است چون جنگلی در فیلم وجود ندارد! این از آن فیلم هایی است که سازندگانش می خواسته اند حرف های خیلی مهم سیاسی و اجتماعی و آموزشی و ... بزنند ، اما در عمل شاهد یک کمدی پرت و پلا و پر از سوراخ های گشاد فیلمنامه ایی هستیم که خیلی از شوخی هایش را هم فقط خود مردم بریتانیا متوجه می شوند و برای مردم کشورهای دیگر زیادی حوصله سر بر و نامفهوم است! داستان نیم بند فیلم از این قرار است : چهار نوجوان دبیرستانی که سه تایشان بشدت دردسرساز و تا حدودی احمق هستند و چهارمی پسری گوشه گیر و منظم و تا حدودی باهوش ، همراه با معلم کسل کننده و آب زیر کاهشان به یک اردوی آموزشی طبیعت گردی که ظاهراً ایده دوک ادینبورگ (همسر ملکه الیزابت) است می روند غافل از اینکه این اردو در واقع یک برنامه شکار است برای اشراف و اعیانی که فکر می کنند نوجوانان دردسرساز طبقات فرودست ، انگل های جامعه هستند و باید حذف شوند ... شاید تنها نقطه قوت فیلم ساخته نینیان داف ، بازی های قابل قبول چهار نوجوان آن است که نوید از آینده درخشان آنها در سینمای انگلستان می دهد ، بخصوص لوئیس گری بن که آدم را یاد پال بتانی می اندازد!

***
تصویر
شیطان تمام وقت :

⭐⭐⭐

تصورش را بکنید که شاهد تماشای یکی از قسمت های سریال پرطرفدار " کلید اسرار " یا نسخه ایرانی اش " شاید برای شما هم اتفاق بیافتد " هستید ، با این تفاوت که تیم سازنده این قسمت سریال روحیه شدیداً ضد مذهبی داشته اند!!! شیطان تمام وقت دقیقاً چنین حس و حالی دارد! تقدیر انسان ها در این فیلم حسابی به هم گره خورده و اعمالشان بر هم تاثیر گذار است ، یک راوی دانای کل هم دارد که از درونی ترین و ناگفته ترین اسرار شخصیت ها باخبر است و می توان گفت از زاویه ایی به انسان های فیلم نگاه می کند که فقط می تواند زاویه دید خداوند باشد ، با این وجود هرکس که در فیلم صحبت از دین و کلیسا می کند و به اصطلاح فردی مذهبی و مسیحی مومن به حساب می آید یا قاتل و متجاوز است ، یا دیوانه و نادان! و همه اینها دست به دست هم می دهند تا شخصیت اصلی فیلم که اتفاقاً آدم مذهبی و مومنی هم نیست را به سمت جنایت سوق دهند . داستان این فیلم پر کاراکتر و پر ستاره ساخته آنتونیو کامپوس که مجبورم آن را کامل تعریف کنم تا متوجه منظورم شوید از این قرار است : ویلارد راسل (بیل اسکارسگارد) در حال برگشت از میدان های جنگ جهانی دوم به خانه است که در یک کافه عاشق پیشخدمتی به نام شارلوت (هالی بنت) می شود آن هم درست همزمان با اینکه یک عکاس مرموز (جیسون کلارک) در همان کافه عاشق پیشخدمت دیگری می شود . ویلارد در بازگشت به خانه متوجه می شود که مادرش یک دختر یتیم ساده دل و مذهبی به نام هلن (میا واسکویسکا) را برایش نشان کرده اما در جریان یک مراسم در کلیسا هلن عاشق واعظ پرشوری (هری ملینگ) می شود و ویلارد هم از خانه می رود تا با شارلوت ازدواج کند . کمی بعد هلن دختری به نام لئونورا به دنیا می آورد اما واعظ که پاک عقلش را از دست داده با این تصور که خدا قدرت زنده کردن مردگان را به او داده هلن را می کشد و بعد هم می گریزد اما در بین راه به دام همان عکاس مرموز و همسرش می افتد که دوست دارد قبل از کشتن قربانیانش از آنها در حال تفریح کنار همسرش عکس بگیرد! به این ترتیب سرپرستی لئونورا به مادر ویلارد سپرده می شود . از آن طرف ویلارد و شارلوت صاحب پسری می شوند به نام آروین . چند سال می گذرد و ویلارد تحت تاثیر اتفاقاتی که در جنگ برایش افتاده مرتب در جنگل پشت خانه دست به دعا می شود و آروین را هم مجبور به همراهی می کند . در جریان یکی از این دعا خواندن ها آنها صدای دو شکارچی را می شنوند که راجب شارلوت حرف می زنند . کمی بعد ویلارد در وسط روستا به آن دو شکارچی حمله و بشدت مجروحشان می کند اما وقتی به خانه بر می گردد شارلوت را بیهوش پیدا می کند و معلوم می شود که او به یک سرطان بدخیم و لاعلاج مبتلا شده و با وجود دعاهای فراوان ویلارد و آروین ، شارلوت می میرد و ویلارد هم خودکشی می کند و مقامات هم آروین را پیش مادربزرگش می فرستند . چند سال می گذرد و آروین و لئونورا مثل خواهر و برادر کنار هم بزرگ می شوند . لئونورا (الیزا اسکنلن) مثل مادرش مذهبی و ساده دل است ، برعکس ، آروین (تام هالند) بخاطر رفتار پدرش از مذهب و کلیسا گریزان است ، تا اینکه کشیش جوان و بشدت جذابی (رابرت پاتینسون) به روستا می آید و با چرب زبانی لئونورا را به دام می اندازد اما زمانی که لئونورا به او می گوید باردار است ، منکر رابطه شده و دختر را از خود می راند تا سراغ دختر دیگری برود . لئونورا خودکشی می کند و وقتی پلیس به آروین می گوید باردار بوده ، با کمی تحقیق به کشیش می رسد و او را می کشد و می گریزد اما در بین راه او هم به دام همان عکاس و همسرش می افتد و در درگیری که پیش می آید هر دو به دست آروین کشته می شوند . از آن طرف برادر همسر عکاس که یک پلیس فاسد است و آشنایی قدیمی با آروین دارد وقتی راجب قتل خواهر و شوهر خواهرش تحقیق می کند می فهمد که آنها چکاره بوده اند و برای اینکه آبرویش نرود تنهایی دنبال آروین می رود و آروین او را هم می کشد و پا در مسیری می گذارد که آخرش چندان مشخص نیست! در مجموع شیطان تمام وقت فیلم بدی نیست و بازی های قابل قبولی هم دارد فقط ای کاش این همه روی ضد مذهب و ضد کلیسا بودنش تاکید نداشت و کمی هم از شاخ و برگ هایش می زدند!
(تماشای این فیلم بدون سانسور توصیه نمی شود)

***
تصویر
ماجراهای واقعی پسر گرگی :

⭐

جیدل مارتین بازیگر خیلی خوبی است و آینده درخشانی در هالیوود دارد ، اما واقعاً متوجه نمی شوم چرا باید در چنین فیلم بدی بازی کند؟ البته شاید از نظر خودشان فیلم بدی نباشد! منتقدان متاکرتیک که به فیلم نمره 62 داده اند (همان منتقدانی که به فیلم کتاب هنری - با بازی خود جیدل مارتین - که بنده خیلی دوستش داشتم نمره 31 داده بودند!!!) ، اما به هر حال بنده که از این فیلم خوشم نیامد و تماشای آن را وقت تلف کردن می دانم! جیدن مارتین در این فیلم ساخته مارتین کرشچی نقش پسری به نام پال را بازی می کند که بدنی پر مو دارد و برای همین همه مسخره اش می کنند و با وجود تلاش های پدرش از حضور در جمع گریزان است تا اینکه نقشه ایی پیدا می کند که ظاهراً از طرف مادرش فرستاده شده برای رساندن او به پاسخ سئوال هایش . پال از خانه می گریزد و بعد از آن حوادث مختلفی برایش پیش می آید از فرار کردن از دست یک مدیر سیرک بدجنس (البته با آتش زدن کل سیرک) تا همراه شدن با دو دختر نوجوان خلافکار ... چرا می گویم فیلم بدی است؟ چون در نهایت اصلاً قرار نیست پال بخاطر اشتباهاتی که مرتکب شده (آتش زدن سیرک ، دزدی ، ... و فرو کردن یک چاقو در شکم مدیر سیرک!) مجازات شود و همه طوری با او برخورد می کنند که انگار همه اینها یک سوتفاهم بوده ، تازه با این توضیح که پدرش یک کارگر ساده شرکت حمل زباله است نه یک آدم پولدار و با نفوذ که بتواند برای چنین جرایمی وثیقه جور کند! و در نهایت هم وقتی به جواب هایش می رسد خیلی ساده از کنارشان می گذرد و حتی اجازه نمی دهد مادرش او را در آغوش بگیرد!

***
تصویر
افسانه تومیریس :

😡

می دانید که بنده از آن کوروش پرست ها نیستم که بروم جلوی مقبره پاساگارد سجده کنم (راستش را بخواهید اصلاً تا به حال پاسارگاد نرفته ام! تخت جمشید و نقش رستم چرا ، اما پاسارگاد نه!) ، اما شدیداً روی تاریخ حساس هستم و وقتی ببینم یک نفر (چه ایرانی و چه غیر ایرانی) فیلمی تاریخی ساخته بدون اینکه چهار تا کتاب تاریخ راجب موضوع فیلمش خوانده باشد ، حسابی کفری می شوم! افسانه تومیریس هم یکی از آن فیلم هایی است که کفرم را در می آورد! بگذریم از اینکه می گویند آکان ساتایف (کارگردان فیلم) اصالتاً یهودی است ، یا سرمایه گذاران اصلی فیلم دختران نظربایف (رئیس جمهور سابق قزاقستان) هستند که می خواهند کشور را برای ریاست جمهوری خودشان آماده کنند ، یا فیلم با سرمایه گذاری پنهان ترکیه ساخته شده تا ضمن افزایش نفوذ این کشور در آسیای میانه جلوی نفوذ ایران در این منطقه را بگیرد ، و ... اینها حرف هایی است که بیرون فیلم و درباره انگیزه های تولید این فیلم زده می شود . مشکل بنده با خود فیلم است! با اینکه پدر تومیریس که می گوید ماساژتها نیازی به دوستی با مردم دیگر ندارند و هرچه را بخواهند می توانند با زور کسب کنند آدم خوبی است و کسانی که عکس او حرف می زنند خائن و پلید! با اینکه اصولاً طوری ماساژتها را نشان می دهند که انگار یک طایفه کوچک محلی بوده اند که با یک روز اسب تاختن می شد از قلمروشان خارج شد اما در واقع ماساژتها گروهی از طوایف بوده اند که با این نام شناخته می شدند و بر بخش وسیعی از آسیای میانه تسلط داشتند . با اینکه لباس و قیافه ایرانی های فیلم هیچ شباهتی به آنچه درباره لباس و ظاهر ایرانیان دوره هخامنشیان می دانیم ندارد و فقط خود شخصیت کوروش آنطور لباس پوشیده و آرایش کرده (که بازیگرش اصلاً عرب است!) . با اینکه سفر هیات ماساژت از آسیای میانه به بابل سفری سراسر بیابانی است و بیابان تا خود دروازه های بابل ادامه دارد در حالی که مسیر این سفر چهار فصل بوده با مناظر متنوع از جنگل و کوه و دشت و بیابان و خود شهر بابل هم در جلگه بین النهرین قرار داشته که پوشیده از باغات و مزارع حاصلخیز بوده است! با اینکه درون شهر بابل هم با شهری کوچک و شلوغ و بی نظم و کثیف طرف هستیم که با تصورات ما با دوره هخامنشیان و حتی شهر باستانی بابل (که در همان زمان فتح توسط کوروش هم باستانی محسوب می شد) کاملاً متفاوت است! با اینکه جاسوسانی که تومیریس برای تعقیب هیات به ایران فرستاده در طول راه با هیچ مشکلی برخورد نمی کنند و هیچ مامور و نگهبانی تا خود بابل نیست که از آنها پرس و جو کند! با اینکه سپاهی که کوروش به جنگ ماساژت ها می برد آن چیزی نیست که ما از سپاهی که دولت های قدرتمند ماد و لیدیه و بابل را شکست داده و از سند تا دروازه مصر را فتح کرده در ذهنم خودمان داریم! خلاصه این فیلم پر از تناقضات تاریخی پنهان و آشکار است حتی بدون در نظر گرفتن اینکه اکثر مورخان اعتقاد دارند داستان ملکه تومیریس و شکست کوروش توسط او را هرودوت از خودش درآورده! یا حتی بدون در نظر گرفتن این واقعیت که اصولاً ماساژت ها خودشان یک قوم ساکایی-ایرانی بودند و اجداد قزاق های امروزی که این فیلم را ساخته اند دست کم 1200 سال بعد از ناپدید شدن ماساژت ها در آسیای میانه سکونت یافته اند!

***
تصویر
دشمن بزرگ :

🤢

این هم یک فیلم ضعیف و بی سر و ته دیگر! مکس فیست (جویی مانگانیلو) ادعا می کند در یک دنیای موازی ابرقهرمانی بوده که برای نجات مردمش از شرارت به داخل گودالی در طول زمان و مکان سقوط کرده و از زمین سر در آورده ، جایی که هیچ قدرتی ندارد و مثل یک ولگرد کارتن خواب همیشه مست زندگی می کند . جوانک سیاهپوستی که برای استخدام در یک سایت پرطرفدار دنبال داستان می گردد توجهش به مکس فیست جلب می شود و در حالی که خودش به داستان های مکس باور ندارد او را تشویق به تعریف و شبیه سازی آنها می کند غافل از اینکه ... دشمن بزرگ ساخته آدام ایجیبت مورتیمر از آن فیلم های کلیشه ایی و کهنه است که نتنها هیچ تلاشی برای خلق یک جنبه جدید داستانی در آن نشده ، بلکه همان کلیشه ها را هم به بدترین شکل ممکن پیاده کرده است . از بازی ها هم حرفی نمی زنم که واقعاً افتضاح و زیر صفر هستند! فقط بگویم که اصلاً وقتتان را برای تماشای این فیلم هدر ندهید .

***
تصویر
روح :

🌟🌟⭐⭐

روح با اینکه یک اثر انیمیشنی خارق العاده دیگر از پیکسار است ، اما یک چیزی کم دارد! دقیقاً نمی توانم بگویم چه کم دارد اما آن حس خوشایند نشستن یک قطره اشک با هربار تماشای راتاتویل ، وال-ای ، بالا ، کوکو ، بیرون درون و ... را با دیدن روح نتوانستم تجربه کنم ، با اینکه شخصیت اصلی این همه واقعی و قابل لمس و حتی از برخی لحاظ شبیه خودم است! داستان این انیمیشن به کارگردانی پیتر داکتر درباره یک مرد میانسال و مجرد سیاهپوست به نام جو گاردنر است که شغلش تدریس پاره وقت موسیقی است اما رویای اصلی اش نواختن پیانو جلوی جمعیت می باشد . یک روز یک فرصت عالی برای پیوستن به یک گروه موسیقی برایش پیش می آید اما او آنقدر ذوق زده می شود که بی احتیاطی کرده و داخل یک چاه می افتد . روح جو اما حاضر به رفتن به دنیای پس از مرگ نیست و سعی می کند راهی برای برگشتن پیدا کند و در این بین سر از دنیای قبل از تولد در می آورد ... پیکسار از نظر گرافیک و خلاقیت بصری سنگ تمام گذاشته است ، ضمن اینکه روح پیش زمینه فکری خوبی خواهد بود برای مخاطبان کودک و نوجوانش که بعدها در دام تفکرات الحادی مخالف وجود روح و دنیای پس از مرگ نیافتند . بعلاوه شخصیت اصلی و بیشتر شخصیت های فرعی سیاهپوست هستند و بدون هیچگونه توهین و هجوی با پرداخت معقول و درست فرهنگ سیاهپوستان شهرنشین آمریکایی را به تصویر در آورده که در جای خودش قابل تقدیر است . با همه اینها آن " آن " را ندارد! فقط این سکانس ها را در ذهنتان مرور کنید تا منظورم از آن " آن " را متوجه شوید : لحظه ایی که در انیمیشن " راتاتویل " ایگوی منتقد اولین تکه از راتاتویل را به دهان می برد و بلافاصله یاد خاطرات کودکی اش می افتد - لحظه ایی که در انیمیشن " بالا " الی روی تخت بیمارستان کتاب خاطراتشان را به کارل می دهد - لحظه ایی که در انیمیشن " کوکو " مادربزرگ کوکو کم کم شروع به همنوایی با میگوئل می کند - و ...

***
تصویر
نگهبان کهن :

⭐⭐⭐

این فیلم ساخته جینا پرنس بیت وود ، براساس مجموعه کامیک بوکی به همین نام نوشته گرگ روخا ، یک پازل چند ده تکه از ایده های مختلف است که هر تکه اش براساس سلیقه یک گروه از مخاطبان طراحی شده و هدف این بوده که با کنار هم قرار دادن صحیح این تکه ها ، فیلم موفق به جذب حداکثر مخاطب ممکن شود ، هدفی که تا حدود زیادی محقق شده حتی اگر بعضی ها مثل بنده ، بعضی تکه ها را دوست نداشته باشیم! اندی (شارلیز ترون که انگار هر چه سنش بالاتر می رود به سمت نقش های اکشن تر و پر تحرک تر کشیده می شود!) رهبر گروه کوچکی از آدمکش های حرفه ایی است که توسط جیمز کاپلی (چیوتیل اجیوفور) استخدام می شوند تا برای ماموریتی به سودان جنوبی بروند ، در آنجا ناغافل مورد حمله گروهی کماندوی ناشناس قرار گرفته و تیرباران می شوند اما اندی و گروهش قدرت نامیرایی دارند و کماندوها را تار و مار می کنند و بعد متوجه می شوند که تمام این اتفاقات توسط دوربین ها ضبط شده ، حالا آنها باید سر در بیاورند که جیمز کاپلی چه کسی است و برای که کار می کند و از آن طرف هم وجود یک نامیرای جدید را شناسایی می کنند ... داستان نگهبان کهن زیادی بی در و پیکر است! باید هم باشد چون به هر حال یک فیلم ابرقهرمانی است و کمپانی های سازنده فیلم های ابرقهرمانی دلشان می خواهد این فیلم ها را طوری بسازند که اگر به موفقیت تجاری خوبی رسید ، بشود کلی پیش درآمد و دنباله و فیلم جنبی از اینطرف و آنطرفش بیرون کشید! اما مشکل اینجاست که نگهبان کهن مثل ابرقهرمان های معروف مارول و دی سی ، چندان شناخته شده نیست تا بیشتر مخاطبان آن (بخصوص مخاطبان غیر آمریکایی) یک پیش زمینه فکری برای آشنایی با مجموعه قبل از تماشای فیلم ، داشته باشند و این بی در و پیکری ممکن است آنها را پس بزند . (یادم رفت بگویم ، با اینکه گرگ روخا همکاری های فراوانی با هر دو کمپانی مارول و دی سی داشته ، نگهبان کهن را برای کمپانی کمتر معروف ایمیج کامیک خلق کرده که بیشتر بخاطر کامیک های مردگان متحرک معروف است) . اما از این نقص که بگذریم ، نگهبان کهن در سرگرم سازی مخاطب عام نمره قبولی می گیرد ؛ صحنه های اکشن طراحی خوبی دارند و خشونت و خون ریزی (نه در حد افراطی اش) فراوان است ، یکی - دو پیچش داستانی هم دارد تا با غافلگیر کردن نسبی مخاطب اجازه ندهد قابل پیشبینی بودن به کلیت فیلم ضربه بزند . بزرگترین نقطه قوت فیلم هم پرداخت عالی کاراکترهای اصلی گروه نامیرایان است (که البته در مقابل پرداخت کاراکترهای جنبی بسیار ضعیف و سر دستی انجام شده) که با وجود داشتن قدرت نامیرایی ، مخاطبان را نسبت به سرنوشت آنها حساس می کند ، و متاسفانه ، متاسفانه ، دو نفر از اعضا مرد گروه که به هم تمایل دارند بهترین شخصیت پردازی را دارند! و طوری راجب عشق هزار ساله شان صحبت می کنند که کاملاً افلاطونی و قابل باور به نظر می رسد! نگهبان کهن توسط نتفلیکس پخش شده و طبق آمارهای آنها با استقبال بالایی مواجه گردیده پس با اینکه هنوز رسماً خبری نیست اما همه می دانند که دنباله ای خواهد آمد!

***
تصویر
تنت :

⭐⭐⭐⭐

نظرات مطرح شده درباره جدیدترین فیلم کریستوفر نولان به چهار گروه کلی تقسیم می شود ؛ گروه اول بخشی از طرفداران دو آتیشه نولان هستند که از این فیلم هم حسابی خوششان آمده و برایش کلی تفسیرهای معناگرایانه تراشیده اند که خیلی هایشان حتی به ذهن خود نولان هم نمی رسیده! گروه دوم بخش دیگری از طرفداران دو آتیشه نولان هستند که این فیلم حسابی ناامیدشان کرده و اعتقاد دارند نولان در این فیلم آنقدر جذب پرداخت تصویری ایده اش شده که از پرداخت داستانی باز مانده . گروه سوم کسانی هستند که از اول هم از نولان و فیلم هایش خوششان نمی آمده و حالا دستاویز خوبی پیدا کرده اند که بگویند دیدید گفتیم ... ، اما گروه چهارم می گویند به شرط اینکه نخواهید تنت را با فیلم های قبلی نولان (بخصوص تلقین) مقایسه کنید ، اتفاقاً فیلم جذاب و سرگرم کننده ایی است! بنده تا حدود زیادی با نظر گروه چهارم موافق هستم! به نظرم نارضایتی که از کیفیت تنت بروز کرده بیشتر تقصیر نوع تبلیغات پیش از آغاز اکران آن است که آن را با فیلم تلقین مقایسه می کردند و وعده فیلمی مشابه می دادند ، در حالی که تلقین از جنسی کاملاً متفاوت است! نیمه نخست آن فیلم صرف توضیح جزییات علمی ایده مرکزی می شد تا وقتی در نیمه دوم فیلم داستان شتاب می گیرد بیننده در برابر اتفاقات عجیب و غریبش سردرگم نشود و آنها را بپذیرد ، در حالی در تنت عملاً چیز زیادی درباره ماهیت علمی تنت توضیح داده نمی شود و یکی از کاراکترهای فرعی می گوید : " سعی نکن درکش کنی ، حسش کن! " . همین نکته است که باعث می شود تنت با تلقین فرق داشته باشد چون سر در آوردن از اینکه در این فیلم چه اتفاقاتی در جریان است واقعاً دشوار می باشد و برخلاف تلقین که می گفتند با چند بار دیدن درست می شود ، با چند بار دیدن تنت باز هم چیز زیادی دستگیرتان نمی شود! اما تنت یک تفاوت بزرگ دیگر هم با تلقین دارد! تلقین پر از پیچش های غافلگیرکننده داستانی بود و حتی تا لحظه آخر هم با ذهن تماشاگرانش بازی می کرد ، اما در تنت از اواسط فیلم و بعد از تنها پیچش ، داستان دیگر قدرت غافلگیری خود را از دست می دهد و کاملاً قابل پیشبینی می شود! و همینجاست که فیلم بزرگترین ضربه را خورده! چون این تنها فیلم ساخته نولان است که قدرت غافلگیری داستانی مخاطب را عملاً از دست داده است . نیازی هم به توضیح خلاصه داستان نیست ، این فیلمی است که با وجود ضعف هایش به هر حال اگر تا به حال هم ندیده باشید ، بعداً حتماً خواهید دید!

***
تصویر
کرودزها : عصر جدید :

⭐⭐

قسمت جدید انیمیشن کرودزها یک مشکل اساسی دارد! برخلاف فیلم اول ساخته کرک دمینکو و کریس سندرز که سعی داشت حرفی تازه بزند و ظاهری نسبتاً بکر و اورژینال داشته باشد ، عصر جدید که توسط جوئل کرافورد کارگردانی شده ، نتنها حرف تازه ایی برای گفتن ندارد ، بلکه تا توانسته به سرقت ایده از داستان ها و فیلم های مربوط و نامربوط دیگر پرداخته و عملاً ملقمه ایی شده از چند جور غذای ناسازگار با هم ، تا حدی که بهترین شوخی اش می شود معتاد شدن تانک به پنجره (که هجوی است بر اعتیاد به تماشای مفرط تلوزیون) . داستان از این قرار است که خانواده کرودزها همراه پسر همچنان سرگردان هستند و دنبال جایی می گردند که بتوانند در آرامش و امنیت زندگی کنند ، تا اینکه به یک منطقه محصور آباد پر از انواع و اقسام میوه ها و محصولات کشاورزی می رسند که توسط خانواده بهترزاده ها ساخته شده . بهترزاده ها از آشنایان قدیمی پسر هستند و می خواهند او را پیش خودشان نگه دارند اما از کرودزها خوششان نمی آید و دنبال راهی برای بیرون کردنشان می گردند ضمن اینکه رازی را هم از آنها پنهان می کنند ... عصر جدید فقط به این دلیل ساخته شده که قسمت اول فروش نسبتاً موفقی داشت ، و این آش شلم شوربا نشان می دهد تا قبل از اکران فیلم اول حتی یک خط ایده هم برای تولید دنباله اش وجود نداشته است!

***
تصویر
آسمان نیمه شب :

⭐⭐⭐⭐

این هم سهمیه امسال از موج حالا فروکش کرده فیلم های علمی-تخیلی فضایی جشنواره پسند سال های اخیر! جورج کلونی که خودش هم نقش اول فیلم را بازی کرده ، آن را براساس رمان " صبح بخیر ، نیمه شب " نوشته لیلی بروکس دالتون ساخته ، و انصافاً هم بازی خیلی خوب و قدرتمندی داشته که شایستگی نامزدی اسکار است (و البته از جمع نامزدهای گلدن گلوب که غایب بود) . در واقع آسمان نیمه شب فقط بخاطر بازی جورج کلونی فیلمی خوب و ارزشمند است و اگر بازی کلونی را از آن حذف کنیم هیچ چیز دیگری برای توجه ندارد! کلونی در این فیلم نقش یک دانشمند فضایی به نام آگوستین لافتهاوس را بازی می کند که بشدت بیمار است و مدت زیادی از عمرش باقی نمانده اما مشکل اینجاست که یک فاجعه بزرگ و نامشخص جهانی در حال رخ دادن است و به هر حال قرار است همه یا حداقل بیشتر مردم دنیا بمیرند و شاید فقط عده کمی در پناهگاه های زیر زمینی زنده بمانند! در این بین سفینه ایی که برای بررسی امکان حیات روی قمر تازه کشف شده کی-23 زحل به آنجا فرستاده شده در حال برگشت است و به دلایلی امکان برقراری تماس قبل از وقوع فاجعه با سرنشینان سفینه وجود ندارد پس پروفسور لافتهاوس داوطلب می شود به تنهایی در یک رصدخانه در قطب شمال بمانند و بعد از رفتن بقیه ، با سفینه ارتباط برقرار کرده و به آنها هشدار دهد .... هرچند فیلم ظاهری علمی-تخیلی دارد اما پرداخت علمی چندان خوبی ندارد و عملاً پر از ایرادات علمی است که هر دانشجوی ترم یکی رشته های مربوط به هوا-فضا می تواند تک تکشان را به رخ بکشد! درباره فاجعه ایی هم که در حال نابود کردن زمین است هیچ توضیحی داده نمی شود و فقط با ابر سبز رنگ مسمومی طرف هستیم که نباید داخلش نفس کشید! در واقع آسمان نیمه شب برخلاف ظاهرش یک فیلم روانشناسانه است تا یک فیلم علمی-تخیلی ، این فیلم درباره مردی تنها و در آستانه مرگ است که بیشتر از بیماری ، رنج اشتباهات گذشته آزارش می دهد و رستگاری را نه در نجات آخرین انسان های احتمالی داخل آن سفیه ، که در نجات دخترش می بیند ، دختری که حتی از وجود او خبر هم ندارد! و همینجاست که بازی عالی جورج کلونی به چشم می آید و او توانسته این جنبه روانشناسانه فیلم را به خوبی با بازی خودش به نمایش درآورد .

***
تصویر
زن شگفت انگیز 1984 :

⭐⭐

اگر هنگام تماشای این فیلم احساس کردید که برایتان خیلی آشنا و تکراری است ، اصلاً تعجب نکنید! هرچقدر فیلم اول زن شگفت انگیز توانسته بود ظاهری نوگرایانه به خود بگیرد ، این یکی بدجور وابسته به کلیشه های استاندارد داستان های ابرقهرمانی است تا جایی که نیمه دوم آن نقاط مشترک فراوانی با فیلم شکست خورده " مردان ایکس : آپوکالیپس " پیدا کرده و برای همین هم این همه آشنا و تکراری به نظر می رسد . پتی جنکیز که با فیلم اول کلی سر و صدا راه انداخته بود و آغازگر موج سینمای فمینیستی ابرقهرمانی لقب گرفت ، در اینجا عملاً خیلی از شعارهای فمینیستی فیلم اول را کنار گذاشته و شعار اصلی را " فداکاری گذشتن از خواسته های شخصی " قرار داده است ، با این وجود فیلمنامه آنقدر اشکالات مختلف رنگارنگ دارد که این شعار ارزشمند در آن گم می شود . دایانا پرنس (گال گادوت با بازی همچنان سطحی و غیر قابل انعطاف!) چند دزد را بعد از سرقت اشیا عتیقه غیر قانونی از یک جواهر فروشی به دام می اندازد . او در یکی از بخش های موسسه اسمیتسونیون واشنگتن کار می کند و متوجه می شود که یک شومن بازار نفت شدیداً به یکی از عتیقه های سرقتی علاقه نشان می دهد . از آن طرف یکی از همکاران دایانا زن خجالتی و بی دست و پایی به نام باربارا مینروا (کریستین ویگ) وظیفه مطالعه روی آن عتیقه را بر عهده گرفته و خیلی زود معلوم می شود آن عتیقه قدرت برآورده کردن آرزوها را دارد اما ... واقعاً هم شباهت های زن شگفت انگیز 1984 با مردان ایکس : آپوکالیپس سئوال برانگیز است چون حتی زمان وقوع داستان دو فیلم هم تقریباً در یک مقطع (اواسط دهه هشتاد) است و با اینکه دو فیلم از دو کمپانی متفاوت و رقیب هستند ، این شباهت ها برای تحلیلگران سیاسی آثار هالیوود می تواند جای مطالعه زیادی داشته باشد .
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

تصویر
مینی سریال
خیزش بربرها :


⭐⭐⭐

مینی سریال تاریخی 4 قسمتی خیزش بربرها محصول سال 2016 شبکه هیستوری را چند ماه قبل دیده بودم اما فراموش کردم راجبش بنویسم . این سریال بازسازی حوادث تاریخی دوران امپراتوری روم در چند مقطع زمانی مختلف است که طی آن قبایل غیر رمی در برابر اشغالگری آنها دست به قیام هایی موفق یا ناموفق زدند . از آنجا که رمی ها خودشان را متمدن ترین مردم و بالاتر از دیگران می دانستند ، تمامی قبایل خارج از مرزهای خود را بدون در نظر گرفتن سطح تمدن و پیشرفتشان ، بربر (وحشی) می نامیدند . از این رو این مینی سریال هم با استفاده از همین عبارت ، قیام های تاریخی کارتاژها به رهبری هانیبال ، لوسیتین ها به رهبری وریتیوس ، برده ها به رهبری اسپارتاکوس ، ژرمن ها به رهبری آرمنیوس ، بریتن ها به رهبری بودیکا ، گوت ها به رهبری فریتیگرن ، ویزگوت ها به رهبری آلاریک ، هون ها به رهبری آتیلا ، و واندال ها به رهبری گایسریک ، را با اینکه در مقاطع زمانی متفاوتی رخ داده و سرنوشت های متفاوتی هم داشته اند ، به صورت یک مجموعه متوالی از استقلال طلبی مردم در برابر زورگویی رمی ها ، جمع بسته است . بعضی از این قیام ها آنقدر معروف هستند که حتی کسانی هم که علاقه ایی به مطالعه تاریخ نداشته باشند داستانشان را شنیده یا در فیلم ها و سریال های دیگر دیده اند ، با این وجود برخی قیام ها و شخصیت های دیگر این مجموعه قبلاً کمتر مورد توجه بوده و تماشای این سریال فرصت بسیار خوبی برای آشنایی با آنها و درس گرفتن از سرنوشتشان است . با این وجود خیزش بربرها به عنوان یک سریال شبه مستند تاریخی کمی به بیراهه رفته است! در این سریال هیچ فرقی نمی کند با چه مقطع تاریخی از امپراتوری روم طرف باشیم ، افسران و سربازان رمی اکثراً بی رحم و ستمگر ، بی منطق و نژاد پرست هستند و اگر هم فردی آرام و میانه رو در بینشان به تصویر در آمده ، بین وجدان و وظیفه اش ، وظیفه را انتخاب می کند . در واقع این سریال با اینکه در غربی ساخته شده که فرزند فرهنگ رمی است ، کمترین اشاره ایی به تاثیرات مثبت فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی امپراتوری روم در طول حیات چند صد ساله اش بر مردم اروپا و حوزه دریای مدیترانه نمی کند و انگار برخلاف نظر مورخان که دوران تاریک تاریخ اروپا را سده های پس از سقوط رم می دانند ، از نظر سازندگان سریال دوران تاریک تاریخ اروپا دوران اشغالگری و کشورگشایی های امپراتوری روم بوده است!

***
تصویر
انیمه سریالی
برج خدا :


⭐⭐⭐

این سریال انیمه محصول استودیو تلکام انیمیشن ژاپن به کارگردانی تاکاشی سانو (که حدود سه دهه در تولید مجموعه انیمه های پرطرفدار لوپن سوم نقش داشته) یک جورهایی کپی برداری نچندان خوب از مجموعه انیمه های معروفی مثل " شکار و شکارچی " محسوب می شود برای همین پخش فصل اول سیزده قسمتی آن در اواخر بهار 2020 چندان با استقبال مواجه نشد و با وجود نیمه تمام ماندن داستان ، هنوز تصمیم جدی برای ساخت فصل دوم آن اتخاذ نشده است . این انیمه داستان پسر نوجوانی است به نام بَم که هیچ چیزی از گذشته اش به خاطر نمی آورد و عاشق دختر مرموزی به نام ریچل شده است . اما ریچل برای رسیدن به آرزوهایش بم را رها کرده و از دروازه ایی که به برج خدا می رسد می گذرد . بم هم که تنها خواسته اش بودن با ریچل است از دروازه می گذرد و در برابر آزمون های سخت و مرگباری قرار می گیرد که برای پشت سر گذاشتن آنها به دوستان و متحدانی نیازمند است ... همانطور که گفتم برج خدا را نمی توان جزو انیمه های خوب و درجه یک دسته بندی کرد و بسیاری از سوژه هایش تکراری و کپی از انیمه های دیگر است و انگیزه های درونی برخی شخصیت ها یا ناگفته می ماند یا آنقدر پیچیده است که مشخصاً قرار بوده در فصل های بعدی مورد توجه قرار گیرد . با این وجود این انیمه یک پیچش داستانی غافلگیر کننده دارد که کمی از تکراری بودن آن می کاهد و ضمناً نوع طنز تصویری اش هم که کنف شدن یا احساساتی شدن کاراکترها در اوج جدیت را به شکلی کاریکاتور گونه نمایش می دهد بامزه است .

***
تصویر
انیمه سریالی
موعود ناکجا :


⭐⭐⭐⭐

در زمان و مکانی نچندان مشخص ، اما ، نورمن و ری یازده ساله ، بزرگترین بچه های پرورشگاهی هستند که توسط زن مرموزی با عنوان مامان اداره می شود . بچه ها از شش تا دوازده سالگی براساس ترتیبی که فقط مامان از آن خبر دارد از پرورشگاه برده می شوند و دیگر هیچ خبری از آنها نمی شود تا اینکه اما و نورمن یک شب متوجه راز وحشتناکی می شوند ؛ بچه هایی که از پرورشگاه برده می شوند ، بلافاصله پس از خروج کشته می شوند تا شیاطین از مغزشان تغذیه کنند . آنها با کمک ری شروع به طرح نقشه ایی برای فرار از پرورشگاه می کنند غافل از اینکه ... این انیمه محصول استودیو کلاوروورکز ژاپن به کارگردانی مامورو کانبی که فصل اول آن اوایل سال 2019 در 12 قسمت پخش شد و فصل دوم اش هم اکنون در حال پخش است براساس مانگایی به همین نام نوشته کایو شیرایی تولید شده و آنقدر در ژاپن طرفدار پیدا کرده که سال 2020 یک فیلم زنده بسیار ضعیف هم از روی فصل اول آن تولید شده است . موعود ناکجا در هر قسمت چیزی برای غافلگیر کردن مخاطبش دارد و چنان غیر قابل پیشبینی است که با اینکه می دانید قرار است فرار بزرگ اتفاق بیافتد اما باز هم تا لحظه آخر نمی توانید مطمئن باشید که این فرار چقدر موفقیت آمیز خواهد بود؟ در واقع شدت غافلگیر کننده بودن داستان در برخی قسمت ها آنقدر زیاد است که به فریب مخاطب تبدیل می شود ، یعنی برخی پیچش ها وقتی رو می شوند معلوم می گردد که در قسمت های قبلی هیچ ردی که برای حدس زدنشان وجود نداشته ، تازه کاملاً هم با آنچه در ظاهر به ما نمایش داده بودند مغایر است! و این بزرگترین نقطه ضعف سریال محسوب می شود . در مقابل شخصیت پردازی ها فوق العاده است و حتی در قسمت آخر راجب انگیزه های مامان برای قبول این مسئولیت سنگدلانه به نکاتی پی می بریم که کمی او را هم برایمان موجه می کند . منتظرم دوبله فصل دوم موعود ناکجا هم منتشر شود تا ببینم سرنوشت این کودکان بیچاره چه خواهد شد؟

(تماشای این انیمه به دلیل وجود صحنه های خشن و ترسناک به افراد زیر 12 سال توصیه نمی شود)

***
تصویر
ققنوس تاریک :

⭐

این هم نتیجه نهایی کنار گذاشتن یک ذهن خلاق از یک مجموعه پرطرفدار . قصد دفاع از برایان سینگر را ندارم که هر بلایی سرش بیاید حقش است! حرفم این است که چرا چنین استعدادی باید به فساد کشیده شود؟ مجموعه مردان ایکس را این آدم به اوج رساند و نبودش هم سنگین ترین ضربه را به آن زده است . ققنوس تاریک عملاً بدترین فیلم در کل دوازده فیلم تولید شده مجموعه مردان ایکس توسط کمپانی فاکس است و با شکست سنگینی که در گیشه سال 2019 خورد ، مسئولان این کمپانی باید هم از فروش کمپانی شان به دیزنی خوشحال باشند! ققنوس سیاه با اتفاق وحشتناکی که در کودکی برای جین گری رخ داده آغاز می شود ، بعد از آن به زمان حال فیلم در سال 1992 می رویم که سرنشینان شاتل فضایی ایندیور دچار مشکل شده اند و رئیس جمهور آمریکا از پروفسور چارلز زاویر (جیمز مک اویی) درخواست کمک می کند ، پروفسور تیم مردان ایکس! را با فرماندهی میستیکو (جنیفر لاورنس) به فضا می فرستد و آنها موفق به نجات فضانوردان از یک ابر فضایی مرموز می شوند اما جین (سوفی ترنر) جانش را برای نجات آخرین فضانورد به خطر می اندازد و ابر فضایی را جذب بدن خود می کند . از اینجا به بعد جین کم کم پرخاشگر و غیر قابل کنترل می شود تا اینکه ... ققنوس سیاه بین فیلم های ابرقهرمانی سال های اخیر مارول پرت و پلاترین داستان را دارد و بی منطقی وقوع حوادث فیلم بی داد می کند . شخصیت ها را هم اگر در فیلم های قبلی ندیده بودیم اصلاً نمی توانستیم درک کنیم کما اینکه خیلی از کارهایی که از آنها سر می زند را با همان پیش زمینه فکری هم درک نمی کنیم! نگاه سازندگان فیلم به داستانشان کاملاً سطحی و تک بعدی بوده تا آنجا که برای نشان دادن رفاقت بین پروفسور و مگنیتو (مایکل فسبندر) در پایان فیلم یک بازی شطرنج را آغاز می کنند ، در حالی که در سه گانه اول مردان ایکس بهترین و عمیق ترین لحظه آنجایی بود که با وجود دشمنی و رقابت شدید بین چارلز و مگنیتو ، وقتی چارلز توسط جین کشته می شد می توانستید یک لحظه فقدان دوستی قدیمی را در نگاه ایان مک لین ببینید . با اینکه سیمون کینبرگ کارگردانی اثر را بر عهده داشته که قبلاً به عنوان تهیه کننده و فیلمنامه نویس در بیشتر فیلم های مجموعه حضور داشته ، این فیلم ضعیف و سطحی ثابت می کند مهره اصلی موفقیت های قبلی فقط برایان سینگر بوده است!

***
تصویر
دولیتل :

❌

اگر منصفانه بخواهیم قضاوت کنیم ، مطمئناً فیلم های بدتری هم در سال 2020 تولید و پخش شده اند (که یکی از آنها را در ادامه همین مطلب خواهید دید) ، اما معمولاً انتخاب کنندگان بدترین های سال سینمای آمریکا (تمشک طلایی) سراغ عناوینی می روند که بیشترین بازخورد منفی را داشته باشند ، و برای داشتن بیشترین بازخورد منفی ، باید فیلم بدی بسازید که از بازیگران و عوامل تولید معروف و کاردرست برخوردار باشد و قبل از اکران کلی رویش تبلیغ کرده باشند! نتیجه می شود اینکه دولیتل کاملاً مستحق دریافت تمشک طلایی بدترین فیلم سال است! فیلمی ساخته استیون گوگنهایم (سازنده فیلم تحسین شده سیریانا) و حضور بازیگران مشهور و صاحب سبکی مثل رابرت داونی جونیور ، مایکل شین ، آنتونیو باندراس ، جیم برادبنت ، و ... و البته تعداد بیشتری از ستارگان معروف به عنوان صداپیشه همچون اما تامپسون ، رامی مالک ، جان سینا ، کمیل نانجیانی ، اوکتاویا اسپنسر ، تام هالند ، رالف فاینس ، سلینا گومز ، ماریون کوتلارد و ... تازه کاری هم به عوامل پشت دوربین نداریم که یکی از یکی با تجربه تر و در کار خودشان اسم و رسم دارتر هستند! در واقع باید گفت تنها آدم کمتر شناخته شده این فیلم هری کولت است که نقش تامی استابینز نوجوان را بازی کرده ؛ تامی تصادفی سنجابی را زخمی می کند و با راهنمایی یک طوطی به منزل دکتر دولیتل می رود . دولیتل می تواند با حیوانات صحبت کند (البته برخلاف فیلم های ادی مورفی که حرف زدن با حیوانات عملی جادویی تلقی می شد ، دولیتل این فیلم با پشتکار توانسته زبان حیوانات را یاد بگیرد) و یک زمانی آدم خیلی معروفی بود تا اینکه همسر محبوبش در دریا غرق شد و او هم درب ملکش را بر روی انسان ها بست . همزمان با ورود تامی به ملک دکتر ، دختر نوجوانی هم از راه می رسد و اعلام می کند ملکه به سختی بیمار شده و به کمک دولیتل احتیاج دارد و دکتر هم علیرقم میل باطنی اش مجبور به پذیرش این درخواست می شود چون اگر ملکه بمیرد ، حاکم بعدی می تواند ملک دولیتل را از او پس بگیرد و در این میان تامی هم به عنوان دستیار با دکتر همراه می شود ... ادعای سازندگان ورژن جدید این است که برخلاف فیلم های ادی مورفی که ظاهری امروزی و ماورایی داشت ، خیلی بیشتر به اصل اثر نوشته هیو لافتینگ در سال 1920 وفادار بوده اند و در واقع این فیلم قرار بوده ضیافت باشکوهی باشد برای یکصدمین سالگرد خلق اولین کتاب دکتر دولیتل . اما در عمل مثل این است که به یک مهمانی با حضور کلی آدم معروف دعوت شده باشید اما وقتی شیک و آراسته وارد آنجا می شوید ببینید همه با پیژامه و لباس زیر روی زمین نشسته اند و نان و ماست می خورند! تماشای دولیتل همچین حالگیری برای بیننده اش است! البته نباید از انصاف گذشت که در دقایق ابتدایی ، فیلم چند تایی خنده واقعی از بیننده می گیرد ، اما خیلی زود با کله زمین می خورد و هرچه پیش برویم بیشتر سرش را به زمین فشار می دهد تا بلکه مثل شترمرغ های کارتونی بتواند سرش را پنهان کند! شوخی ها دیگر مثل دقایق ابتدایی کار نمی کنند ، بازیگران که کلی سابقه اسکار و گلدن گلاب و بفتا و ... دارند یکی از یکی افتضاح تر هستند و انگار با زور اسلحه مجبور به بازی در این فیلم شده اند ، داستان را هم که کلاً باید بی خیال شد چون فکر می کنم تیم فیلمنامه نویسی همان خاطرات مبهمی را که از 7-8 سالگی و اولین بار خواندن کتاب های لافتینگ داشته اند استفاده کرده و به خودشان زحمت دوباره خواندن آنها را نداده اند! و واقعاً حیف داونی جونیور که بعد از خاطرات خوشی که با مرد آهنی برای بینندگان رقم زد ، حالا اولین تلاشش برای خارج شدن از سایه سنگین تونی استارک ، باید همچین افتضاحی باشد!

***
تصویر
بلادشات {شلیک خون} :

⭐

وین دیزل همینطوری اش به زور بازی می کند و اگر بخاطر عضلات در هم پیچیده اش نبود ، در هالیوود هیچکس برایش تره هم خرد نمی کرد! حالا یک همچین بازیگری را بگذارید در اختیار کارگردانی (دیو ویلسون) که قبلاً فقط در کار طراحی جلوه های ویژه بازی های رایانه ایی بوده . نتیجه می شود فیلمی که ایده خوبی پشتش بوده و شاید حتی فیلمنامه خوبی هم داشته ، اما نمره کارگردانی و بازیگر نقش اولش صفر است! وین دیزل در این فیلم نقش سرباز نخبه ایی را ایفا کرده که بعد از یک عملیات آزادسازی گروگان ، پیش همسرش بر می گردد اما کمی بعد ربوده می شود و بعد از اینکه بوسیله سردسته ربایندگان از مرگ همسرش آگاه می شود به قتل می رسد! اما او در یک آزمایشگاه بیدار می شود و برایش توضیح می دهند که چون خانواده ایی نداشته از طرف ارتش به این آزمایشگاه سپرده شده تا او را تبدیل به یک ابر سرباز کنند . خیلی زود خاطرات او بر می گردند و برای یافتن قاتل همسرش از آزمایشگاه خارج می شود ... بلادشات یک فیلم اکشن-انتقامی دو مرحله ایی است یعنی قهرمان داستان در ابتدا دنبال گرفتن انتقام از کسی می رود که فکر می کند باید از او انتقام بگیرد و در مرحله دوم دنبال گرفتن انتقام از کسی می رود که فهمیده او را بازی داده است . همانطور که گفتم این ایده می توانست به خلق یک فیلم اکشن انتقامی جذاب و به یاد ماندنی در حد و اندازه های جان ویک منجر شود ، اما بدون کارگردانی خوب و بازی افتضاح ستاره اصلی فیلم ، تبدیل به اثری شده که اصلاً ارزش وقت گذاشتن را ندارد .

***
تصویر
به پیش :

⭐⭐⭐⭐

به پیش ، قبل از روح ، فیلم اول پیکسار در سال 2020 بود و در واقع پیکسار با رو کردن دو فیلم در یک سال (آن هم سال افتضاح و کرونا زده 2020) ریسک زیادی کرد . با این وجود برخلاف روح ، به پیش هیچ شباهتی به آثار دیگر پیکسار ندارد و بیشتر به روح و جان مایه انیمیشن های دیزنی یا حتی دریم ورکز نزدیک است . نه اینکه به پیش انیمیشن بدی باشد ، مثلاً در مورد روح گفته بودم که آن " آن " آثار قبلی پیکسار را ندارد ، اما در مورد به پیش ، کلاً تفاوت حال و هوا و سبک کار است که آن را از محصولات دیگر پیکسار متمایز می کند وگرنه آنش را دارد! داستان این انیمیشن کارگردانی شده توسط دن اسکنلون (کارگردان دانشگاه هیولاها) درباره دو برادر الف به نام های ایان و بارلی لایت فوت است . صدها سال قبل دنیای جن و پری ها پر از جادو و اتفاقات شگفت انگیز بود اما کم کم با ورود اختراعات جدید به زندگی این موجودات ، جادو فراموش شد و به افسانه ها پیوست . پدر این دو برادر زمانی که بارلی دردسرساز خیلی کوچک بود و ایان خجالتی هم هنوز متولد نشده بود بر اثر بیماری درگذشت و بزرگترین حسرت هر دو برادر دیدن دوباره و حرف زدن با او است . مادر آنها که با یک پلیس سنتور نامزد کرده ، روز تولد ایان کادویی را از طرف پدرش به او می دهد که کاشف به عمل می آید ابزار اجرای یک جادوی قدرتمند برای یک روز زنده کردن مردگان است اما ... خیلی از ایده های به پیش یا تکراری هستند یا آنقدر پیش پا افتاده که با همان نگاه اول می شود حدس زد قرار است تهش به چه برسد! با این وجود به پیش سرگرم کننده است و گرافیک خوبی هم دارد و وقتی به آن لحظه طلایی برسید (بخصوص اگر مثل بنده فقدان پدر را تجربه کرده باشید - که اگر نه انشالله سایه شان صد و بیست سال بالای سرتان باشد) و آن قطره اشک گوشه چشمتان بنشیند ، می فهمید که ارزش تماشا داشته است .

***
تصویر
کما :

⭐⭐

سینمای تجاری روسیه حالا حالا ها باید بدود تا در عرصه بازار بین الملل رقیب محصولات چینی و هندی و کره ایی شود! با این وجود نسبت به فیلم روسی قبلی که دیده بودم (خاموشی) کما یک سر و گردن بالاتر است! بزرگترین ضعف فیلم ساخته نیکیتا آرگنوف همچنان داستان و فیلمنامه نچندان قرص و محکم و پر از سوراخ و ابهام است و پیچش های داستانی که دارد را هم از قبل لو می دهد ، بعلاوه یک فصل پایانی نچندان پرداخت شده و کمتر از حد انتظار . در مقابل جلوه های ویژه فیلم در حد خودش خارق العاده است و سازندگان تمام تلاششان را کرده اند تا پا جای پای خالقان جلوه های ویژه فیلم تلقین نولان بگذارند . شخصیت پردازی ها هم قابل قبول است و هرچند خالی از ایراد نیست ، توانسته اند بیشتر کاراکترها را برای بیننده قابل لمس کنند . داستان فیلم از این قرار است : ویکتور در اتاقی بیدار می شود و می فهمد که یکجای کار می لنگد ، ساختمان ها ، اشیا و حتی آدم های دنیایی که ویکتور در آن بیدار شده همچون خاطره ایی دور ، مبهم و ناقص هستند . تنها چیزی که ویکتور از گذشته خودش به یاد دارد این است که یک آرشیتکت بوده . خیلی زود توجه هیولایی به ویکتور جلب می شود اما قبل از اینکه بتواند او را بگیرد ، ویکتور توسط چند نفر که ظاهری شبه نظامی دارند نجات پیدا می کند . به او توضیح داده می شود که این دنیا بنا شده توسط خاطرات افرادی است که مثل خودش به کما رفته اند و رهبر شبه نظامیان بسیار امیدوار است ویکتور با توانایی اش بتواند آرمان شهری را در دل این دنیا بسازد که از دسترس هیولاها دور باشد اما ویکتور خبر ندارد که ...

***
تصویر
استخراج :

⭐⭐

اگر فقط دنبال صحنه های اکشن پر تنش و کشت و کشتارهای بی حساب و کتاب باشید ، استخراج اصل جنس است! اما اگر بخواهید مو را از ماست بکشید یک خروار ایراد می شود از این فیلم ساخته سم هارگریو (که به عنوان طراح صحنه های بدلکاری تعدادی از معروف ترین فیلم های اکشن سال های اخیر اسم و رسمی دارد اما استخراج اولین تجربه رسمی فیلمسازی اش محسوب می شود) گرفت . اول از همه برویم سراغ بازی بسیار ضعیف و خشک گلش.یف.ته فرا.هانی ؛ اصلاً معلوم هست پارتی این خانم در هالیوود کیست که با اینکه تا به حال یک بازی درست و حسابی از او ندیده اند و اکثراً فیلم هایش هم در گیشه بشدت شکست خورده اند ، باز هم هر سال یکی-دو تا نقش نصفه و نیمه برایش جور می کند تا دیده شود؟! دوماً از آن خانم که بگذریم باز هم بازی ها یک دست و قابل قبول نیست . کریس همسورث تمام تلاشش را کرده که بازی اش قابل قبول باشد اما در صحنه هایی که با دیوید هاربور دارد تفاوت سطح بازیشان کاملاً مشخص است و هاربور تمام این صحنه ها را از آن خودش کرده . رندیپ هودا هم که در سینمای هند بازیگر خوبی به حساب می آید در این فیلم دست کمی از گ.ف ندارد! تازه این را هم در نظر بگیرید که او از نقش یک مباشر در ابتدای فیلم به نقش یک اکشن-من کاربلد و رقیب همسورث در ادامه تغییر ماهیت می دهد تا این سئوال بزرگ مطرح گردد که اگر کاراکتر ساجو راو این همه بزن بهادر است و مهارت های بالای نظامی دارد اصلاً چه نیازی به استخدام تایلر و تیمش بوده که بعد چون پول ندارد مجبور به حذفشان باشد؟! پلیس های بنگلادشی هم که فقط گوشت قربانی هستند و مثل برگ خزان روی زمین می ریزند و بعد هم تقریباً همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود و اصلاً انگار نه انگار سرنشینان این هلی کوپتری که دارد از کشور خارج می شود کل پلیس های داکار را قتل عام کرده اند! اصلاً چرا باید تیم تایلر برای نجات پسر بزرگترین قاچاقچی هند که در زندان است و هیچ پول قابل خرج کردنی در دست و بال مباشرش نیست ، با بزرگترین قاچاقچی بنگلادش که تمام پلیس های پایتخت غلام حلقه به گوشش هستند در بیفتد؟ چرا نباید آنها برای نجات جان پسر بزرگترین قاچاقچی بنگلادش با قاچاقچی ها و پلیس های هندی در بیافتند؟ آیا به خاطر این نیست که خشنود کردن هندی ها برای هالیوود خیلی بیشتر از خشنود کردن بنگلادشی ها سود دارد؟!

***
تصویر
گری هود {سگ تازی} :

🌟⭐⭐⭐

کاپیتان ارنست کراست (تام هنکس) در اولین تجربه رسمی فرماندهی یک ناو جنگی ، باید کاروانی از 37 کشتی متفقین را از عرض اقیانوس اطلس عبور داده و به بندر لیورپول برساند . خطرناک ترین بخش این سفر در میانه راه است که کشتی ها فاقد پوشش هوایی هستند و بنابراین شکاری آسان برای زیردریایی های آلمانی محسوب می شوند ... فیلم ساخته آرون اشنایدر (که از سال 2009 حدود یک دهه غیبش زده بود و اصلاً معلوم نیست کجا بوده و چه می کرده؟) را می توان بهترین فیلم جنگی دریایی یکی-دو دهه اخیر هالیوود نامید . فیلمی که خیلی سریع و بعد از یک مقدمه چینی بسیار کوتاه و حساب شده می رود سر اصل مطلب و چنان تنش و تعلیقی ایجاد می کند که کاملاً باور کنیم چرا کاپیتان کراست فرصت غذا خوردن و استراحت در طول عبور از منطقه خطر را پیدا نمی کند . فیلمی که هر لحظه ممکن است تماشاگرش را با رویدادی غیر منتظره غافلگیر کند و نشان دهد یک جنگ دریایی جدی آنقدرها هم که به نظر می رسد کلاسیک و تر و تمیز نیست! بازی تام هنکس در این فیلم فوق العاده است و شخصاً معتقدم کاپیتان کراست هنکس خیلی بیشتر از کاپیتان فیلیپس هنکس باورپذیر و قابل لمس از آب در آمده است! شاید تنها ایراد جزیی فیلم این باشد که داستان فقط از نگاه کاپیتان کراست بیان می شود ، زیر دستان کاپیتان در کشتی گری هود نقش هایی حاشیه ایی هستند و ناخداهای کشتی های دیگر و فرمانده ترسناک آلمانی هم فقط پشت بیسیم حضور دارند . البته احتمالاً این تمهیدی بوده برای بالا نگه داشتن تنش فیلم و جلوگیری از پر شاخ و برگ شدن داستان ، اما در نهایت شیوه در پیش گرفته شده به این نتیجه می رسد که ناوگان مورد بحث بدون هدایت کاپیتان کراست هیچ شانسی برای فرار از زیردریایی های دشمن نداشت و نقش بقیه افراد در این پیروزی عملاً در فیلم گم می شود .

***
تصویر
شکاف :

🤢

این همانی است که گفتم از دولیتل بدتر است! خب البته حتماً فیلم های بدتری هم هستند که بنده نمی بینم ، و چرا وقتی کلی فیلم و سریال ندیده در نوبت دارم ، باید وقتم را صرف دیدن چنین آشغالی بکنم؟ چون گول حضور بروس ویلیس را در یک فیلم علمی-تخیلی فضایی خوردم! اتفاقی که ظاهراً قرار است یک بار دیگر هم بیافتد چون بروس ویلیس سال 2020 دو تا فیلم علمی-تخیلی فضایی بازی کرده! شکاف که واقعاً تهوع آور بود ، امیدوارم آن یکی حداقل به بدی این یکی نباشد! داستان این مثلاً فیلم ساخته فیلمساز گمنامی به نام جان سویتس در آینده نچندان دوری می گذرد که حیات انسان ها بر روی زمین در معرض خطر قرار دارد ؛ افزایش جمعیت ، آلودگی هوا ، کمبود منابع و شیوع نوع خطرناکی از طاعون که مردم را تبدیل به زامبی می کند! اما برای این وضعیت راه حلی وجود دارد . بشر سفینه هایی با سرعت نور ساخته تا به یک سیاره قابل سکونت دیگر در آن سوی کهکشان سفر کند و شخصیت های اصلی فیلم سرنشینان آخرین سفینه هستند که با جا گذاشتن میلیاردها نفر سفرشان را آغاز می کنند اما با خرابکاری عمدی یک نفر اوضاع به هم می ریزد و سرنشینان یکی یکی تبدل به زامبی می شوند ... ظاهراً با یک سوژه تکراری و کلیشه ایی طرف هستیم ، اما از نظر سازندگان این فیلم ، تکراری و کلیشه ایی بودن سوژه کافی نبوده پس بدترین بازی های ممکن ، بدترین دیالوگ های ممکن ، بدترین و احمقانه ترین واکنش های ممکن ، بدترین طراحی دکور و لباس ممکن ، بدترین گریم ممکن ، بدترین جلوه های ویژه ممکن و ... را هم به آن اضافه کرده اند و تازه اگر بتوانید تماشای همه اینها را تحمل کنید در آخر هم معلوم می شود سیاره مقصد آن بهشت رویایی که در جستجویش بودند نیست!

***
تصویر
شکارچی هیولا :

⭐⭐

این فیلم فقط مخصوص طرفداران فیلم های رزیدنت اویل ساخته شده ، با همان تیم سازنده فیلم های رزیدنت اویل که شامل پال دبلیو اس اندرسون کارگردان و میلا یوویچ نقش اول می شود ، و درست مثل همان فیلم ها بدون داشتن داستانی درست و حسابی فقط بیننده را به درون ماجرایی پر هیجان و پر شتاب از نبرد مرگ و زندگی در برابر هیولاهای ناشناخته پرتاب می کند! در این فیلم میلا یوویچ نقش یک افسر ارتش آمریکا را بازی می کند که فرماندهی یک واحد کوچک را در منطقه ایی بیابانی بر عهده دارد . آنها دنبال واحد دیگری می گردند که قبل آنها در این منطقه حضور داشته و گم شده اند . ناگهان طوفان عجیبی در می گیرد و آنها را به یک دنیای موازی ناشناخته می برد و خیلی زود با بقایای واحد قبلی مواجه می شوند و سپس یک هیولای غول پیکر شن نورد دنبالشان می کند ... همانطور که گفتم شکارچی هیولا برای سرگرم کردن کسانی ساخته شده که عاشق فیلم هایی مثل رزیدنت اویل هستند . شکارچی هیولا هم مثل آن مجموعه از روی یک مجموعه گیم معروف ساخته شده و مثل آن مجموعه پر از اتفاقات از چاله در آمدن و به چاه افتادن است! البته شکارچی هیولا یک چیزی اضافه تر هم دارد! یک تونی جا به شکل غافلگیرکننده ایی بامزه که ظاهراً چون هنوز نتوانسته کاملاً به زبان انگلیسی مسلط شود ، سازندگان فیلم توانسته اند شوخی های نسبتاً خوبی با این تفاوت زبانی دو کاراکتر اصلی (یوویچ و جا) طراحی کنند . با همه این حرف ها شکارچی هیولا چیز بیشتری ندارد و اگر خیلی کشته-مرده فیلم های اکشن-هیولایی بی سر و ته نیستید ، از ندیدنش چیزی از دست نمی دهید!

***
تصویر
منک :

🌟🌟🌟🌟

جک فینچر ، یک نویسنده نچندان سرشناس و گمنام ، در دهه نود ، زمانی که پسرش دیوید با ساخت فیلم های بیگانه 3 ، هفت ، بازی و باشگاه مشتزنی ، به یکی از فیلمسازان مطرح و جریان ساز هالیوود تبدیل می شد ، نشست و فیلمنامه ایی نوشت درباره هرمان جان منکیوویچ معروف به منک ، یک فیلمنامه نویس جنجالی در هالیوود دهه های سی و چهل که ظاهراً نقش اصلی را در نگارش فیلمنامه همشهری کین بر عهده داشته . دهها سال است که بین منتقدان و تحلیلگران هالیوودی بر سر اینکه منکیوویچ فیلمنامه همشهری کین را به آنچه باعث جادوانگی اش شد تبدیل کرد یا اورسن ولز ، دعواست . جک فینچر هم که ظاهراً شباهت هایی بین خودش و منکیوویچ می دیده نشست و این فیلمنامه را با جانبداری از منک نوشت . اما پسرش دیوید گرفتارتر از آن بود که فرصت دقیق خواندن فیلمنامه پدرش را پیدا کند و آن را کناری گذاشت تا اینکه جک در سال 2003 فوت کرد و سال ها بعد وقتی دیوید اتفاقی نشست و فیلمنامه پدرش را خواند ، تازه فهمید پدرش چه گنجی برایش به ارث گذاشته . با اینکه گفته می شود دیوید و دوستانش چندین بار این فیلمنامه را بازنویسی کرده اند تا زمان ساختش فرا رسیده ، اما همه آنها اتفاق نظر دارند که استخوان بندی اصلی فیلمنامه جک حفظ شده و بنابراین باید نام او به عنوان تنها فیلمنامه نویس اثر ثبت گردد . و دیوید برای ساخت فیلمنامه پدرش سنگ تمام گذاشته است . منک دقیقاً با همان حس و حال و تکنیک های فیلمسازی که همشهری کین در سال 1940 ساخته شد ، تولید شده و هرجا هم که امکان استفاده از ابزارهای قدیمی آن زمان در روند تولید وجود نداشته ، با ابزارهای پیشرفته امروزی ، همان حس و حال قدیمی را ایجاد کرده اند . در واقع اگر قیافه آشنای گری اولدمن ، لیلی کالینز ، آماندا سایفرد ، چارلز دنس و ... نبود باور نمی کردید در حال تماشای فیلمی از دهه چهل قرن بیستم نیستید! (در اینجا باید اشاره ایی هم به تلاش قابل تحسین تیم دوبله استودیو سورن داشته باشم که سعی کرده اند مطابق با حال و هوای فیلم ، کیفیت دوبله شان مثل دوبله های خش دار قدیمی جلوه کند!). بازی ها فوق العاده اند ؛ گری اولدمن یک بار دیگر ثابت کرده بعد از دانیل دی لوئیس ، بهترین بازیگر برای جان بخشیدن به چهره های تاریخی آشنا است ، در بین بازیگران نقش مکمل هم آماندا سایفرد در نقش ماریون دیویس (از هنرپیشه های محبوب و فتانه دهه های بیست و سی قرن گذشته که امروزه دیگر فراموش شده است) ، چارلز دنس در نقش ویلیام رندولف هرست (سرمایه دار معروف و جنجالی بانفوذ در عرصه های رسانه و سیاست که در ضمن با ماریون دیویس ازدواج کرد و تقریباً شکی نیست که کاراکتر اصلی فیلم همشهری کین از او اقتباس شده) و آرلیس هاوارد در نقش لوئیس بی میر (صاحب کمپانی فیلمسازی مترو گلدوین میر و یکی از مغول ها) عالی اند و بقیه هم تمام تلاش خودشان را کرده اند تا بهترین بازی ها را ارائه دهند . این فیلمی است که با تمام وجودتان آن را لمس خواهید کرد و بخصوص از سکانس های مربوط به مهمانی های بزرگان هالیوود لذت خواهید برد (فقط برای نمونه یکی از جالب ترین لحظات فیلم در یکی از این مهمانی ها ، جایی است که هرست به مهمان ها می گوید دیگر راجب نازی ها حرف نزنند و بحث را عوض کنند و از اروین تالبرگ می پرسد مسافرت به کجا رفته بوده و تالبرگ هم صادقانه می گوید : برلین!) . با اینکه غیر از منک ، هنوز هیچکدام دیگر از فیلم های نامزد اسکار بهترین فیلم سال این دوره را ندیده ام ، اما اگر انتخاب نهایی آکادمی منک باشد ، کاملاً از انتخابشان حمایت خواهم کرد!

***
تصویر
رایا و آخرین اژدها :

⭐⭐⭐⭐

جدیدترین انیمیشن کمپانی دیزنی عرضه شده در 5 مارس 2021 ، هرچند یک انیمیشن جذاب و سرگرم کننده است ، اما تمرکز بیش از حد سازندگان آن روی رعایت تک تک پروتکل های سیاسی-فرهنگی-اخلاقی تجدیدنظرطلبانه سال های اخیر کمپانی ، جلوی فوران خلاقیت و جلوه گری اثر را گرفته و آن را تبدیل به انیمیشنی کرده که در آینده اصلاً در بین بهترین های انیمیشن های دیزنی جایگاهی نخواهد داشت . 500 سال قبل آخرین اژدها با کمک گویی جادویی مردم سرزمین کوماندرا را از دست موجودات اهریمنی نجات داد و ناپدید شد . اما مردم کوماندرا بر سر تصاحب گوی درگیر نبرد شدند و بینشان اختلاف افتاد . رایا دختر رئیس قبیله قلب است که گویی را در اختیار دارند . پدر رایا از مردم قبایل دیگر (نیش ، دم ، ستون فقرات و پنجه) دعوت کرده تا برای برقراری صلح به سرزمین آنها بیایند اما جنگ در می گیرد و گوی پنج تکه می شود و روسای قبایل هر تکه را برای خودشان بر می دارند ، موجودات اهریمنی دوباره ظاهر می شوند و هر که سر راهشان باشد (از جمله پدر رایا) را سنگ می کنند . رایا می گریزد و چند سال بعد را صرف یافتن اژدهای گمشده می کند تا اینکه ... داستان و گرافیک رایا و آخرین اژدها حال و هوایی آسیای شرقی دارد با این حال می توان رگه هایی از فرهنگ های دیگر مثل هند و برمه را هم در آن تشخیص داد . رایا برخلاف پرنسس های کلاسیک دیزنی اصلاً اهل ازدواج و عاشق شدن نیست و تمام فکر و ذکرش نجات پدر و مردمش است . دشمن اصلی او ناماری (دختر رئیس قبیله نیش) هم دقیقاً همچین ویژگی هایی دارد و همین شباهت هاست که در نهایت باعث دوستی شان می شود! تیمی هم که رایا برای نجات کوماندرا از قبایل مختلف جمع می کند با تیم های رایج کارتون های کلاسیک دیزنی متفاوت است و هیچ مرد جوان خوش تیپی که سعی کند از قهرمان داستان دلبری کند در بینشان نیست! خلاصه رایا و آخرین اژدها با دو هدف ساخته شده : فروش در گیشه آسیای شرقی ، و خوش آمد جریان های فمینیستی که این روزها خودشان را پشت شعار Me Too# و زنانی که واقعاً دنبال عدالت هستند ، پنهان کرده اند .
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3236
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۲, ۱۱:۴۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4667 بار
سپاس‌های دریافتی: 6939 بار

Re: نقد کوتاه

پست توسط bamn »

تصویر
انیمه سریالی
دفتر مرگ
(2008-2007) :


⭐⭐⭐

انیمه دفتر مرگ محصول استودیو مدهاوس ژاپن به کارگردانی تتسورو آرکی ، با اینکه موضوع و حال و هوایی کاملاً متفاوت دارد ، اما از همان قسمت اول بیینده را یاد مجموعه معروف " حمله تایتان ها " می اندازد! باید هم اینطور باشد چون دفتر مرگ اولین اثر کارگردانی است که یک دهه بعد با نبرد تایتان ها به شهرت جهانی رسید! دفتر مرگ با اینکه نسبتاً طولانی است (37 قسمت) اما فصل بندی نشده و کل آن به شکل پیوسته و تک فصلی پخش گردیده که شاید برای بیننده امروزی کمی آزار دهنده باشد چون بیینده سریال های امروزی عادت کرده بعد از 8 ، 10 یا نهایتاً 16 قسمت ، داستان به یک اوج برسد و بعد مدتی به بیننده فرصت استراحت داده شود . از سوی دیگر اینطور به نظر می رسد که داستان از اواسط سریال افت کرده و نویسندگان در یک حلقه بی پایان از تکرار افتاده اند که با وجود تلاش فراوان آنها برای وارد کردن شخصیت های جدید ، عملاً بیننده با بی حوصله گی به تماشای اثر ادامه می دهد فقط برای اینکه ببیند آیا ضد قهرمان داستان به مجازاتی که لیاقتش را دارد می رسد یا نه؟ این ضد قهرمان پسر نوجوان باهوشی است به نام لایت یاگامی که احساس می کند جهان به جایی پرگناه و خسته کننده تبدیل شده! اتفاقاً یک موجود شیطانی شینوگامی به نام ریوک هم با لایت هم نظر است برای همین کاری می کند تا دفتر مرگش بدست لایت بیافتد ؛ دفتری که نام هرکس در آن نوشته شود به شرط تصویر کردن چهره اش در ذهن نویسنده دفتر ، ظرف چند ثانیه آن شخص خواهد مرد . لایت ابتدا از این دفتر برای کشتن جنایتکاران خطرناک استفاده می کند اما وقتی پای پلیس به میان می آید لایت هم به قاتلی بی رحم تبدیل می شود ...

(تماشای این سریال به دلیل وجود صحنه های خشن و ترسناک به افراد کمتر از 15 سال توصیه نمی شود)



***
تصویر
سریال
تاریک
(2020-2017) :


⭐⭐⭐

نتفلیکس بعد از تبدیل شدن به برند اول پخش اینترنتی محصولات سینمایی و تلوزیونی در آمریکا ، دنبال راهی برای توسعه بازار خود فراسوی مرزهای کشور مادر می گشت ، بخصوص که کم کم سر و کله کمپانی های قدرتمند هالیوود هم در بازار جدید پیدا می شد . راهی که نتفلیکس در پیش گرفت سرمایه گذاری روی محصولات کشورهای دیگر بود که اتفاقاً تا اینجا خیلی هم خوب جواب داده است . سریال اسپانیایی سرقت پول ، و همین سریال آلمانی تاریک (دارک) نمونه های شاخص این موفقیت هستند . این سریال کارگردانی شده توسط آقای باران بو اودار (متولد سوئیس ، با ریشه های آلمانی ، ترکی و روسی) در سه فصل و مجموعاً 26 قسمت ، براساس این سئوال فلسفی بسیار معروف که قرن هاست فلاسفه و اندیمشدان را درگیر خود نموده شکل گرفته : اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟! و نویسنده اصلی سریال هم خانم یانتیه فریز (همسر بو اودار) به همراه همکارانش در دو فصل نخست کاملا روی پرورش دادن داستانشان براساس این پرسش معروف تمرکز کرده اند ، اما در فصل سوم و آخر ناگهان جهت داستان را عوض می کنند و به این نتیجه می رسند که اصلاً خود این سئوال ، سئوالی اشتباه و انحرافی است! اگر ردپای این پیچش در طول دو فصل نخست قابل مشاهده بود ، مطمئناً رسیدن به این نتیجه می توانست برای بیننده کاملاً قانع کننده باشد ، اما فصل سوم طوری پیش می رود که انگار تا قبل از ساخته شدن فصل دوم ، هیچ ایده مشخصی برای پایان دادن به سریال وجود نداشته و بعد از آن تیم نویسنده سریال ناگهان به این تصمیم رسیده اند! وقایع سریال در یک شهر کوچک خیالی در آلمان به نام ویندن می گذرد که در مجاورت یک نیروگاه هسته ایی قرار دارد . شخصیت اصلی داستان جوناس نام دارد که در ابتدای سریال با خودکشی پدرش میشل مواجه می شود و بعد از مدتی بستری شدن در یک آسایشگاه به مدرسه بر می گردد در حالی که در مدت غیبت او یکی از همکلاسی هایش ناپدید شده و همه درباره این قضیه حرف می زنند . بارتوش بهترین دوست جوناس پیشنهاد می کند شب به مخفیگاه فرد مفقود شده در جنگل نزدیک دهانه یک غار بروند تا بلکه بتوانند مواد مخدر مخفی شده توسط او را پیدا کنند . مارتا ، فرانسیسکا ، هلگه و میکل کوچک هم به آنها ملحق می شوند اما اتفاقاتی در جنگل می افتد و میکل گم می شود و جوناس با کمی راهنمایی توسط فردی مرموز متوجه می شود میکل در زمان سفر کرده و همان پدرش میشل بوده است ... شخصیت پردازی و بازی هنرپیشگان هرچند در سطحی عالی نیست اما قابل قبول است ، منتها در فصل سوم همان عوض شدن مسیر داستان باعث به هم ریختن ساختار شخصیت پردازی ها می شود و بیننده نمی تواند ویژگی های جدید شخصیت هایی را که دو فصل با آنها همراه بوده ، در این فصل سوم به شکلی باور پذیر بیابد .

(تماشای سریال به دلیل وجود صحنه های متعدد غیر اخلاقی ، بدون سانسور اکیداً توصیه نمی شود)



***
تصویر
انیمه سریالی
دوروهیدورو
(2020) :


⭐⭐⭐

مهمترین ویژگی استودیو ام ای پی پی ای ژاپن این است که خودشان را به یک سبک خاص از انیمه محدود نمی کنند و محصولات مختلفی متعلق به سبک های متعدد انیمه در یک دهه گذشته تولید کرده اند . با این حال شاید بتوان گفت دوروهیدورو عجیب ترین و پیچیده ترین محصول این استودیو است . داستان مردی با کله تمساح که گذشته اش را فراموش کرده و برای پیدا کردن جادوگری که این بلا را سرش آورده حاضر است همه جادوگران را بکشد حتی اگر بچه باشند ... یکی از عجیب ترین ویژگی های دوروهیدورو این است که با اینکه تقریباً همه کاراکترهای اصلی اش در دو جناح مقابل هم آدم هایی ترسناک و خطرناک و جنایتکار هستند ، عملاً ما با هر دو طرف همراه می شویم ، داستان زندگی شان را می فهمیم و پی به خصوصیات مثبتی در آنها می بریم که باعث می شود با آنها همدردی کنیم و مشتاق باشیم راهی برای آشتی و اتحاد پیش پایشان گذاشته شود! تازه به همه اینها اضافه کنید این نکته را که همه این کاراکترها قدرت هایی شیطانی و اهریمنی دارند و در واقع منشا قدرت های جادویشان از جهنم است اما نتنها آن را پذیرفته اند بلکه به آن کاملاً افتخار هم می کنند و حشر و نشر با موجودات اهریمنی در دنیای انیمه دوروهیدورو کاملاً طبیعی به حساب می آید! خلاصه این انیمه از آن دست محصولاتی است که احتمالاً حسابی از تماشایش لذت می برید اما عمراً بتوانید با منطقش کنار بیایید! و دست آخر سازندگانش را به شیطان پرستی متهم خواهید کرد!

(تماشای این انیمه به دلیل وجود صحنه های خشن و ترسناک به افراد کمتر از 15 سال توصیه نمی شود)


***
تصویر
مینی سریال
گامبی وزیر
(2020) :


🌟🌟🌟🌟

بعد از موفقیت بالایی که مینی سریال درام چرنوبیل شبکه HBO سال 2019 بدست آورد ، نتفلیکس این فرصت را هم در هوا قاپید و متوجه شد ساخت یک مینی سریال قدرتمند درام بدون اکشن و اضافات تخیلی و فانتزی ، به شرط داشتن سوژه ایی جذاب پتانسیل جذب بالای مخاطب را دارد . نتیجه اش هم شد مینی سریال گامبی وزیر به کارگردانی اسکات فرانک که پیشتر به عنوان یک فیلمنامه نویس درجه یک اما گزیده کار در هالیوود شناخته می شد و در واقع این مینی سریال اولین تجربه جدی کارگردانی اش محسوب می شود! مینی سریالی 7 قسمتی براساس رمانی به همین نام نوشته والتر تویس ، درباره دختر یتیمی که بازی شطرنج را از سرایدار پرورشگاه یاد می گیرد و خیلی زود تبدیل به یک نابغه بزرگ و جنجالی می شود اما بزرگترین مانعش برای رسیدن به قهرمانی جهان خودویرانگری اش با اعتیاد به الکل و مسکن های مخدر است ... گامبی وزیر با اینکه داستانی به ظاهر ساده و کم تنش دارد ، اما یک درام خوش ساخت و کلاسیک است در حد مثلاً فیلم اسکار گرفته سخنرانی پادشاه ؛ به همان سادگی و به همان ظرافت و خوش ساختی! داستان با اینکه با مصالح کمی شکل گرفته به خوبی قوام یافته و بیننده را درگیر می کند ، کارگردانی و فیلمبرداری فوق العاده است ، و بازی ها هم در نوع خودشان سطح بالا و فکر شده هستند و از همه بهتر خود خانم آنا تیلور جویی است که به بهترین و عالی ترین شکل ممکن نقش اول سریال را آن هم در چند مقطع سنی مختلف با باورپذیری کامل ارائه نموده است . شاید تنها ایراد بنی اسرائیلی که بتوان به فیلم گرفت این است که در آخرین قسمت همه دوستان شطرنج باز الیزابت (که همه شان هم پسر هستند) به شکلی کاملاً نمایشی و تصنعی دور هم جمع شده اند تا از پشت تلفن او را راهنمایی کنند آن هم در شرایطی که اصلاً نمی دانستیم با اینکه آنها همدیگر را به عنوان شطرنج بازهایی بزرگ می شناسند ، آیا خبر دارند که همگی دوستان صمیمی و علاقه مند به الیزابت هم هستند یا نه؟



***
تصویر
گودزیلا علیه کنگ
(2021) :


⭐⭐⭐

گودزیلا علیه کنگ شاید خیلی بهتر از گودزیلا (2014) و کنگ : جزیره جمجمه (2017) نباشد اما بدون شک یک سر و گردن بالاتر از گودزیلا : پادشاه هیولاها (2019) قرار می گیرد آن هم به یک دلیل خیلی مهم ؛ در پادشاه هیولاها بیننده نمی توانست عظمت وقوع حوادث را احساس کند چون واکنش کاراکترهای انسانی فیلم به وقایع ساختمان شکنی که پیرامونشان رخ می داد بسیار ضعیف و در حد باد پنکه بود! فیلم 2014 گرت ادوارزد دقیقاً عکس این مسئله را به بهترین شکل ممکن به نمایش گذاشته بود ، و در فیلم کنگ : جزیره جمجمه هم کوچکی و حقارت کاراکترهای انسانی در برابر هیولاها عملاً اسباب هجو و خنده می شد! اما در گودزیلا علیه کنگ ، به شکلی کاملاً متفاوت احساس لمس عظمت وقایع به بیننده منتقل می شود و این شکل عبارت است که تصویر نبردهای بین هیولاها از نگاه خود آنها به شکلی کاملاً دقیق به نحوی که مشخص شود چرا این هیولاها ، انسان ها و ساخته هایشان را به هیچ می انگارند! اما فیلم یک مشکل اساسی دارد! اینکه در عین جدی بودن ، بعضی رفتارها و اعمال هیولاهای فیلم حتی با منطق خود جهان سینمایی شکل گرفته در مجموعه هم قابل پذیرش نیست! اینکه کینگ کنگ تبری دارد  که دست کمی از تبر تانوس کش تور ندارد! و اصلاً هم مشخص نیست خودش این تبر را ساخته یا اجدادش یا موجوداتی دیگر؟ اینکه گودزیلا می تواند با یک نفس آتشینش از شهر هنگ کنگ سوراخی به مرکز کره زمین باز کند ، ظرف کمتر از چند دقیقه ، و آنقدر هم بزرگ که کینگ کنگ بتواند از آن رد شود! اینکه گودزیلا موقع پیروز شدن بر کینگ کنگ پوزخند می زند! و دقیقاً همین پوزخند را کمی بعد مگاگودزیلا تحویلش می دهد در حالی که شاهد آن پوزخند اولی نبوده است! و ... خلاصه این فیلمی است که اگر از سینه چاکان این ژانر باشید حسابی از تماشایش لذت می برید اما برخلاف ادعای برخی ها ، نمی توان آن را بهترین فیلم هیولایی تاریخ سینما نامید!
شادی روح پدرم و همه درگذشتگان

صلوات
ارسال پست

بازگشت به “فيلم و سينما”