تکخالی از شیراز - ماجرای درگیری تامکت ایرانی با میراژهای عراقی برفراز خلیج فارس

در اين بخش مي‌توانيد در مورد اخبار نظامي منتشر شده به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: abdolmahdi, Java, Shahbaz, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1432
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۶, ۳:۱۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 594 بار
سپاس‌های دریافتی: 10250 بار

تکخالی از شیراز - ماجرای درگیری تامکت ایرانی با میراژهای عراقی برفراز خلیج فارس

پست توسط abdolmahdi »

تکخالی از شیراز
خاطره ای زیبا به قلم یکی از قهرمانان تامکت تیمسار خلبان روستایی از درگیری با میراژهای های عراقی بعد از ظهر ۱۳۶۳/۵/۱۶ ،

 
[External Link Removed for Guests]


 ما دو نفر ، دلخور و بی حوصله ، در اطاق خلبانان آماده (آلرت) در پایگاه هوایی بوشهر ، نشسته بودیم.
یار همپرواز من در این روز ، ستوانیکم "حسین سیاری " یکی از قهرمانان گمنام F-14 ، و کابین عقبی جسور و بسیار شجاع و دلدار بود .مشغول حرف زدن بودیم که صدای گوشخراش زنگ اِسکرمبل بلند شد . ساعت دقیقا چهار و سی و پنج بعد از ظهر و زمان ، زمان جنگ نفت کش ها بود .همه ، خلبان و فنی با هم ، بطرف " شلتر آلرت" دویدیم وهرکسی سرگرم کار خودش شد . شش هفت دقیقه بعد در چهل پنجاه متری زمین ، در واقع بالای آبهای خلیج فارس ،  درحال جمع کردن چرخها بودم  که ، صدای دلچسب کنترلر خوب رادار بوشهر " روانشاد پژمان مهر " را شنیدم . خیالم کمی راحت تر شد .


"پژمان مهر " یکی ازخوبهای کنترلر بود . از خوب هم بهتر و با لهجه زیبای کرمانشاهی .
یکبار در پروازی دیگر ، وقتی به او گفتم :
" جهت سوختگیری منطقه را ترک میکنم " ،  در جوابم گفت:
" کجا داشی جان ؟ همین الان "یه گونی" هدف عراقی برات دارم " ! .
زبان خوشش ، همیشه ، یاور زمانهای سختی مان بود . چرخها راکه جمع کردم ناگهان فکری به سر ام زد .
اگه بالاتر می رفتم ، رادارهای کویتی ها و یا رادار کشتی های گوناگون در داخل خلیج فارس  ، موقعیت ما رو گرفته و به احتمال زیاد برای عراقی ها مخابره میکردن . با این فکر در همان ارتفاع خیلی پایین ، زیر  ۵۰۰ پا رو نگه داشتم   که همین کار ، بعدا بسیار  بدرد ام خورد .


دوباره صدای پژمان در رادیو بلندشد :
"  در سمت ۲۷۵ درجه شما و در ارتفاع پایین ، سه تارگت ( هدف ) دارم که الان سمتشون ۱۰۰ درجه است  "  .
پیش از اینکه " حسین " جواب " پژمان " رو بده ، خودم گفتم :
" رادار ، پس لازمه که ما از روی جزیره خارگ  عبور کنیم  . موضوع رو  حتما به پدافند جزیره اطلاع بده .
یه وقت هوس نکنن ما رو نوازش کنن ! "  .
" پژمان " خندید و گفت :
" خیالت راحت باشه داشی ، بهشون اطلاع دادم " .


بقیه ماجرا به سرعت برق اتفاق افتاد.
" حسین سیاری " در همان لحظات هدف هارا روی صفحه رادار خودمون گرفته و روی آنها قفل راداری ، کرده بود ،  و حالا هم داشت بهترین سمت برای حمله به اونها رو محاسبه میکرد که بمن گردش لازم رو بده .
چند دقیقه بعد  ، وقتی حسین ، موقعیت هدف هامون رو با کد و رمز ، به رادار گفت ، "پژمان " ، کنترلر بسیار ماهر و کاربلد رادار ،  با لهجه زیباش ، به ما دستور آتش داد.
نگاه دیگه ای به داخل کابین انداختم . همه سویچها ، سر جای خودشون بودن ، من هم ، "مستر آرم Master Arm " ( سویچ اصلی کنترل جنگ افزار ها در هواپیما ) رو Arm (مسلح) کردم .
همه چیز عالی بود .


ناگهان ، روبرویم و کمی به سمت راست ، هر سه تا میراژ رو در یه " قاب " و صحنه با چشم دیدم .
بنظرم خیلی خنده دار اومد ،  درست مثل هواپیماهای کوچولوی اسباب بازی بچه ها بودن .
از فکر پرواز هواپیماهای اسباب بازی ، اونم در یه جنگ واقعی ، بیشتر خنده ام گرفت ، و از خنده خودم در این لحظات سخت و سنگین ، عصبانی شدم و لجم گرفت . اوضاع بنظرم خیلی قلابی و ساختگی می اومد .
باورتون نمیشه ، کاملا شبیه یه فیلم کارتونی مخصوص بچه ها ، بود ! .
با کمی عصبانیت و لج ، موشک " فنیکس " رو زدم .


  ابتدا بنظرم رسید که موشک نرفته و سپس ، .......
ناگهان یه خط سفید رنگ بسیار غلیظ از دود  رو در سمت  چپم دیدم که مرتبا در حال "کِش" آمدن بود و مرتب جلو میرفت .
سفید که میگم ، کاملا سفید ،  بسیار تمیز و بدون حتی یک لک تیره  ، که خیلی سریع هم جلو میرفت .
دیدن دود ، باعث شده بود که چشمم رو از روی اون  "هدف های کوچولوی " جلو ام ، بردارم .
دوباره ، دنبالشون گشتم .
هواپیماهای دشمن را فقط برای یه لحظه دیگه تونستم  ببینم . سه تا میراژ ،  کنار همدیگه و درست روبروی صورتم و بعد ، خیلی ناگهانی و بی مقدمه در جلوی من دنیا زیر و رو شد  .
درست مثل فیلم های جنگ جهانی ، روبرویم جهنمی برپا شد .
موشکم که منفجر شد ، چند ثانیه بعدش به اون منطقه  رسیدم .


عجب زیبا بود ، مثل یه تابلو نقاشی ! .
دریا ، طیفی از رنگهای سبز و آبی ، آسمان ، آبی یکدست و پهناور ، با کپه کپه های از ابرهای سفید و خاکستری ، و یه جایی وسط این تابلو ، یه کپه دود سفید و بسیارغلیظ ( که باقیمانده انفجار موشک من بود ) و درست چسبیده به آن یه کپه دیگه دود سیاه بد رنگ ، ( که باقیمانده انفجار هواپیما بود ) .
از لابلای دود وشعله های انفجار ، قطعات کوچک و بزرگ هواپیما از هر طرف به سمتم می اومدن .
 در عرض چند لحظه و با چند تکان خیلی شدید ، از اونجا رد شدم .
کمی چرخیدم و سعی کردم پایین رو نگاه کنم . یه دفعه ، در یه جایی که دریا سبز تیره شده بود یه قایق نارنجی رنگ دیدم .


ارتفاع ام خیلی پایین بود .
نمیتونستم خوب دقت کنم .
داد زدم :
" حسین ، چیزی می بینی ؟ "  .
تقریبا یه دور کامل زده بودم که یه دفعه حسین داد زد :
" اونجاس ، خلبانه رو تو قایق اش می بینم ! " .
کنترلر " پژمان " ، با نگرانی پرسید :
" چکار کردی داشی ؟  شیری یا روباه ؟ ! "  .
" حسین " ، شاید هم با کمی بدجنسی عمدی گفت :
"والله راستش ، خلبان میراژ گرمش شده بود ، رفت پایین یه خورده شنا کنه " .


 
[External Link Removed for Guests]

 فریاد الله اکبر همه پرسنل رادار رو شنیدیم که به هوا بلند شد ، ولی من هنوز هول کشتی های زیرپامون بودم .
با نگرانی ، پرسیدم  :
" رادار ، اون دوتای دیگه کجا هستن ؟
ما اونها رو نداریم ،  یه وقت از پایین یا پشت سر ، ما رو نزنن؟ .
پژمان ، شنگول و سرحال جواب داد :
" من فقط یکی شون رو دارم که اونم در  هفت مایلی شماست و به سمت  ۲۴۰ درجه میره  .
فقط یکی ؟ !  ،
پس سومی کدوم جهنمی رفته ؟
من خودم سه تاشون رو همراه هم دیدم ! .
داد زدم : پس ، سومی کدوم جهنمیه  ؟ .


اما ، " پژمان " ، بازهم اصرار کرد که تنها یک فروند غریبه رو می بینه که داره با سرعت از ما دور میشه ! .
یعنی ، ممکنه ؟ ! !
دوتا ، با هم ، اونم با یه موشک ؟ ! ! .
) همانروز آخروقت ، ایستگاه رادار پدافند بوشهر ، در گزارش رسمی خود به ستاد نیرو  اعلام کرد که از دسته سه فروندی مهاجم ، تنها برگشت یک هواپیمای عراقی را روی صفحه رادار خود مشاهده و ثبت کرده  است . ( 
یه محاسبه کوچولو در ذهنم  بهم گفت که دیگه به "اون فراری " ،  نمی رسم .
از پایگاه خودمون ، هواپیمای " فانتوم  آماده ۱۵ دقیقه " که خلبانش دوست و همشهری عزیزم " علی خرازیان "  بود رو ، برای گشت منطقه و پشتیبانی از ما ، فرستادن .
به رادار گفتم :
" برای گرفتن خلبان میراژ از روی آب ، از نیروی دریایی ، تقاضای هلیکوپتر نجات بکنه " و "پژمان"  جواب داد که قبلا این کار رو کرده .


ساعتم را نگاه کردم .
دقیقا پنج و ربع بعد از ظهر بود.
کل عملیات ما ، از بصدا در آمدن زنگ آلرت تا شنای خلبان میراژ در خلیج فارس ، کمتر از "چهل دقیقه "  طول کشیده بود .
وقایع بعدی ، دیگه زیاد خوش آیند نبودن .
" هلیکوپتر آماده "  نیروی دریایی ، به اشکال برخورد کرده و نتونسته بود پرواز کنه .
هلیکوپتر " رزرو آماده " هم یک ساعت و نیم طول کشید تا به منطقه رسید .
زمانیکه هوا تاریک شده و انجام عملیات نجات غیر ممکن بود.
کاری از دست کسی بر نمی آمد.


فردای اونروز هم ،  بازهم ، خودم خلبان کابین جلو آماده صبح بودم .
وقتی به آلرت رسیدم ، خبر یافتم که هلیکوپتر نیروی دریایی ، صبح زود پرواز کرده و اکنون در منطقه و در حال عملیاته .
از رادیو بیسیم موجود در  اطاق خودمون در آلرت ، صدای خلبان هلیکوپتر رو شنیدم که داشت میگفت :
" من خلبان میراژ رو در قایق اش نمیبینم .
دریا پر از کوسه است و غواص ام نمیتونه وارد آب بشه ، من فقط میتونم قلاب هلیکوپتر رو به قایق گیر بدم و اون رو تا ساحل بوشهر  روی آب ، بکشم " .
کار بسیار مشکلی بود ، مخصوصا پرواز طولانی هلیکوتر درچند متری بالای آب .
وقتی قایق به ساحل رسید ، کسانی که از طرف پایگاه رفته بودن اونجا ، متوجه شدن که خلبان میراژ که در نتیجه انفجار به شدت زخمی و سپس کشته شده و افتاده توی آب ، هنوز هم به قایق وصله.


اون رو به سردخانه پایگاه منتقل کردن.
چند روز بعد ، در یک گردهمایی کوچولو در سالن بریفینگ پایگاه بوشهر ، از ما سه نفر ، "من و حسین و کنترلر پژمان مهر " ،  یه قدردانی کوچولوتر ! شد .
صبح آنروز ، جناب سرهنگ افغانطلوعی ، معاونت عملیاتی پایگاه " مادرِ اف ۱۴ ها  (اصفهان ) "  ، زحمت کشیده بود و به بوشهر آمد و  از طرف ستاد نیروی هوایی ، بهر کدام از ما دونفر ، ۵ سکه بهار آزادی ، دستخوش داد .
در پایان اون گردهمایی ، قایق خالی خلبان میراژ رو هم بعنوان " یادگاری " به من دادن ! .



الان ، درست ۳۳ ساله که اون قایق نجات یه نفره ، هرجایی که من و خانواده ام  اسباب کشی کردیم ، همراهمون اومده و توی انباری خونه ما ، خاک میخوره.
قایقی نجات نارنجی رنگی که ، یه روزی توی شهر " تولوز " در فرانسه ، گذاشته شده داخل صندلی پران یه " میراژ اف وان " ، بعد هم ،  چند ساعتی همراه یه خلبان زخمی عراقی در خلیج فارس شنا کرده  و الان هم  ۳۳ ساله که در بوشهر و اصفهان و تهران و شیراز ، همراه من ، از این خانه به آن خانه نقل مکان میکنه .
می توانید صدا و چهره این تکخال قهرمان شیرازی را در لینک زیر ملاحظه کنید. زندگیش طولانی و سلامت باد 
 
اگر ديدار با مرگ حق است ، چه بهتر كه اين ديدار در ميدان جنگ باشد.
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 60
تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۵, ۱:۴۹ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 207 بار
سپاس‌های دریافتی: 199 بار

Re: تکخالی از شیراز - ماجرای درگیری تامکت ایرانی با میراژهای عراقی برفراز خلیج فارس

پست توسط h.irani »

با سلام
با تشكر از درج اين مطلب زيبا , چند نكته كوچك مبهم در اين روايت بود. اول اينكه من تا الان نشنيده ام كه اف 14 بتواند در عرض شش هفت دقيقه از زمان اعلام اسكرامبل "چرخهايش را جمع كند". معمولا زمان اسكرامبل اف 14 پانزده دقيقه مي باشد.
دوم اينكه چطور ثانيه هايي پس از اصابت ميراژ باز بودن قايق آن روي آب مشاهده شده است؟ معمولا زمان اجكت خلبان و باز شدن چتر نجات و رسيدن به سطح آب و باز شدن قايق بيش از چند ثانيه طول مي كشد.
لينك صدا و چهره جناب روستايي هم كه موجود نبود.
خداوند به اين قهرمان جنگ طول عمر با عزت عنايت فرمايد.
با تشكر
مرگ بر روی پاها بهتر از زندگی بر روی زانوان است
ارسال پست

بازگشت به “اخبار نظامي”