دلش را فروخت........!!!

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه 19 اسفند 1384, 11:39 pm
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

دلش را فروخت........!!!

پست توسط susan »

دلش رو فروخته بود تا از دست خاطراتی که داشتن خفه اش می کردن راحت بشه..........





به قیمت 500 تومن فروخته بودش به نمکی محله تا د یگه فراموش کنه که یه روزی عاشق بوده....





ولی من؟؟........





ولی من حتی شهامت فروختن این دل تیکه تیکه شده ام رو هم ندارم!!!!!!!





حتی شهامت این رو ندارم که بگم این دل عاشق به درد من یکی نخورد!





بیایین شما ببرینش بلکه دل های دیگه بفهمن که چقدر عاشق بوده!!





انگاری از یاد آوری شکستنش و رنج کشیدنش به خاطر بی مهری ها لذت می برم!!!





باورم نمی شه که همه چیز د ست به د ست هم دادن که نتونم فراموش کنم؟!!





خودم رو چند ماه بو د که متقاعد کرده بودم که...





ولی خواب های شبانه ای که تو دیدنشون من هیچ نقشی ندارم کلافه ام کرده...





دیگه تحمل دیدن خواب هایی که عشق خاک خورده ی دیروز رو یا آوری می کنن ندارم...





دیگه طا قت ندارم که بخوام و نتونم.........................................





رفتی!!! حتی پشت سرتم برای آخرین بار نگاه نکردی که ببینی دل یه نفر داره برات





گریه می کنه؟!!!!؟ حتی نخواستی طپش های چشم هاشو بفهمی؟!!!!!!!!؟





ولی؟..........





ولی مهم نیست......................................





سعی می کنم برام بی اهمییت باشی... اونقدر که حتی رویاهای نا خواسته ی شب ها هم نتونه داغونم کنه.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
New Member
نمایه کاربر
پست: 13
تاریخ عضویت: شنبه 23 دی 1385, 7:25 pm
تماس:

پست توسط mehrbanoo »

[size=18]کشتمش تا ديگه حسش نکنم

دلم رو برميدارم .

آروم .سيس.نميخوام بيدار بشه.

داره ميتپه.گروپ گروپ.

حوض زندگي لب به لب پرآبه.

دستام ميلرزن.شايد از ترس.ولي من اين كارو ميكنم .

بايد بكنم .حتما.

چشام هواي بارون داره.نه .بهشون اجازه نميدم .نبايد ببارن.

ديگه نه.

دلم آروم آروم بين دوتا دستام ميتپه.گروپ گروپ.

ميرم طرف حوض زندگي.

بوي تعفن ميده.

آخه تا حوض پر بشه يه ده سالي طول كشيده .

لجن گرفته تو اين سالها.

يه نگاهي به دلم ميندازم .ديگه وقتشه .

فقط خدا كنه زياد طول نكشه .خدا كنه زود تمومش كنه.

ميشينم دستام رو مي برم طرف زندگي.

ميگم اصلا يهو پرتش كنم تا بره ته ته كه نبينم چي ميشه.

ولي نه بايد ببينم .تا باور كنم كه براي هميشه تموم شده.

پس يالا .تمومش كن.

دلم رو با دستاي خودم ميكنم تو حوض لجن آلود زندگي.

تكون ميخوره .تغلا ميكنه .داره خفه ميشه.

تمام وجودم داره ميلرزه .

بزار بلرزه.بازار نابود بشه.

دستام هنوز زير آب.

ميارمش بيرون نه هنوز جون داره .

فشارش ميدم .لهش ميكنم بايد تموم بشه.


بايد بميره.

خفه شد .

مرد .

تموم شد.

چشام خيسه.بدنم هنوز ميلرزه.گيجم .

لبخند رو روي لبام درك ميكنم .

حس نه.درك ميكنم .ديگه حس ندارم .

آخي ........تموم شد.

ديگه دل مرد .حس مرد.

عاطفه مرد .دوست داشتن مرد .

ديگه بهار نمياد.

من موندمو يه دنيا منطق و استدلال و حساب كتاب.

مثل همه اونايي كه تا ديروز بهشون ميگفتم كافران عشق .


راستي يادم رفت باهاش خداحافظي كنم.ولش کن.به جهنم
 
[External Link Removed for Guests]
اگه خدا تا لب پرتگاه بردت بدون يا از پشت گرفتتت .. يا همون لحظه پرواز رو يادت مي ده
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”