براى رسيدن به مرحله ترقى به خود تكيه كنيد

در اين بخش مي‌توانيد در مورد اخبار و حوادث روز به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

ارسال پست
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 2132
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 شهریور 1385, 12:51 am
محل اقامت: تهران
سپاس‌های ارسالی: 1980 بار
سپاس‌های دریافتی: 6841 بار
تماس:

براى رسيدن به مرحله ترقى به خود تكيه كنيد

پست توسط Mr.Amirhessam »

در ديدار ناصرالدين شاه با «بيسمارك» ، صدراعظم آلمان
به «سپهسالار» ، صدراعظم ايران نصيحت كرد و گفت :

در شماره پيشين به اختصار نوشتيم كه: جنگ جهانى اول از آن جهت بى درنگ به خاك ايران رسيد كه؛ گردان هايى از نيروهاى روسيه تزارى از زمان سلطنت محمدعلى شاه قاجار و دوران «استبداد صغير» (كه شاه مى خواست با محاصره شهر تبريز و بستن راه ورود آذوقه، مردم دلاور آن شهر را وادار به تسليم كند و روس ها به بهانه گشودن راه آذوقه وارد خاك ايران شده بودند) تا ۱۹۱۴ كه جنگ جهانى اول آغاز شد، در شمال ايران مستقر بودند. با آغاز جنگ جهانى در اروپا نيروهاى ارتش عثمانى كه به خاطر حضور روس ها، در مرزهاى غربى كشورمان به حال آماده باش بودند با ارتش روسيه تزارى درگير شدند و اين درگيرى موجب آن شد كه ايران با آن كه هزاران كيلومتر از صحنه اصلى نبرد در اروپا دور بود، ميدان جنگ شود.
«ل.ى.ميروشنيكف» محقق برجسته انستيتوى آسيايى فرهنگستان علوم «اتحاد جماهير شورورى پيشين »و استاد تاريخ دانشگاه مسكو، آرايش نيروهاى روسيه تزارى و امپراتورى عثمانى را در سال ۱۹۱۴ ،در گردهمايى سال ۱۹۶۲ در «دانشگاه هاروارد» . اين گونه تشريح مى كند:


«روسيه تزارى پيش از آغاز جنگ جهانى اول ۲ واحد از نيروهاى خود را در خط مرزى ايران و روسيه متمركز كرده بود. از اين ۲ واحد يكى «واحد آذربايجان» ناميده مى شد و ديگرى «واحد ماكو» اين دو واحد ۹ «گردان» پياده داشت و ۲۸۰۰ سوار و ۳۰ عراده توپ و عثمانى در برابر نيروهاى روسى يك لشكر ژاندارم در مرز غربى ايران به حال آماده باش نگه داشته بود، علاوه بر اين ارتش سوم عثمانى در «آناتولى شرقى» ، نزديك مرز ايران مستقر بود و نيروهاى مستقر در «آناتولى شرقى» به تنهايى با همه نيروهاى نظامى روسيه تزارى در سرزمين «قفقاز» برابر بود. هنگامى كه جنگ جهانى در قاره اروپا آغاز گرديد، روسيه ناچار شد ۲ سپاه و ۵ لشكر «قزاق» خود را از قفقاز به جبهه هاى جنگ به اروپا بفرستد.
در اينجا لازم است پيرامون «لشكر قزاق» توضيحاتى داده شود تا خوانندگان گرامى اين قزاق ها را با قزاق هاى ايرانى اشتباه نكنند. به استناد توضيحاتى كه ناصرالدين شاه قاجار در سفرنامه دوم خود به اروپا داده است.
«قزاق ها» طوايفى هستند كه گفته مى شود بازمانده «اردوى طلايى مغول اند» اينان همگى سواركارانى سلحشور و جنگاورند. قزاق ها به دولت روسيه ماليات نمى دادند و ماليات آنها عبارت بود از سواركارانى كه تربيت مى كردند و آنها را در اختيار امپراتور مى گذاشتند، از اين رو به گونه اى مستقل بودند و از آنجا كه امپراتوران روسيه بسيارى از سرزمين ها را به يارى آنها گشوده بودند اين قوم مورد حمايت امپراتور بودند.
لشكريان قزاق همان لباس قومى خود را مى پوشيدند و سوارنظام مستقل ارتش روس محسوب مى شدند. گفته مى شود كه قوم قزاق در آغاز بت پرست بوده اند و با گذشت ايام به اسلام گرويده اند اينان مسلمان و اهل سنت اند اما قزاق هاى ايرانى و «بريگاد» و «ديويزيون» قزاق همايونى ايران كه در آغاز يك هنگ بود و بعد در سال ۱۹۱۴ لشكر شد، تاريخچه اى دارد كه اينك به اختصار از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد.
ناصرالدين شاه در سفر دوم خود به فرنگستان (اروپا) بر سر راه خود ناچار بود از قفقاز بگذرد. در قفقاز مقام هاى نظامى روس براى شاه ايران جشن و رژه اى ترتيب دادند و در آن مراسم سواركاران قزاق ارتش روس، هنرنمايى ها كردند. شاه كه از شاهكارهاى سواركارى قزاق ها و تمرين هاى آنها سخت شگفت زده بود، به امپراتور روس پيشنهاد نمود كه يك هنگ سوار تحت فرمان مربيان سوار كار روسى در تهران تشكيل شود. افراد قزاقخانه ايرانى باشند و مربيان و فرماندهان، روسى. بدين ترتيب بود كه بريگاد (هنگ) سوار قزاق همايونى تشكيل شد و نزديك به چهل سال مهم ترين بخش كار آزموده ارتش ايران به حساب مى آمد و همين مربيان كه طبق قرار داد هيچ وظيفه و سمتى جز تربيت سواركاران نداشتند، آنچنان بر اركان حكومتى مسلط شدند كه كلنل «لياخوف» پس از به توپ بستن مجلس ايران فرمانده نظامى پايتخت شد و در دوران «استبداد صغير» (يعنى فاصله زمانى به توپ بستن مجلس تا فتح تهران در سال ۱۳۲۷ هـ.ق) همه كاره مملكت بود. در اينجا توضيحات مربوط به تفاوت قزاق هاى ايرانى و روس را به همين مختصر بسنده مى كنيم و باز مى گرديم به آرايش نيروهاى روس و عثمانى در مرزهاى ايران.
در آستانه جنگ جهانى اول:
«ارتش سوم عثمانى كه به فرماندهى «غازان عزت پاشا» در نزديكى مرزهاى ايران مستقر بود از ۱۰۰ گردان روسى و ۱۶۰ اسكادران نيروهاى «كرد» تشكيل مى شد. مأموريت نيروهاى عثمانى با رهنمودهايى كه از «برلين» مى گرفت، با ۲۴۴ عراده توپ، اين بود كه شمال ايران را از نيروهاى روسى پاك كند و با سرگرم كردن نيروى نظامى روسيه در قفقاز، مانع از انتقال واحدهاى ارتش روس به سوى جبهه هاى اصلى نبرد در اروپا شود.
علاوه بر اين «ويلهلم» امپراتور آلمان مى خواست به يارى نيروهاى «عثمانى» به سواحل خليج فارس دست يابد و رقباى خود (روس و انگليس) را از خاورميانه بيرون كند و هدف ديگر اين بود كه ملت هندوستان را كه زير ستم استعمارگران انگليسى بودند وادار به شورش كند.
براى اطلاعات بيشتر ر.ك.به: كتاب ايران در جنگ جهانى اول- ل.ى.ميروشنيكف ترجمه ع. دخانياتى- انتشارات فرزانه ۱۳۵۷
استعمار گران آلمانى در خاورميانه
پيش از آن كه قرن بيستم آغاز شود، دولت امپراتورى آلمان براى گسترش ديپلماسى خود در خاورميانه تلاش زيادى نمى كرد، همچنان كه در گزارش هاى پيشين نوشتيم آلمان در قرن نوزدهم مستشاران نظامى خود را به« باب عالى» يعنى در بار عثمانى فرستاده بود و در ايران نيز تلاش هايى مى شد تا روابط دو كشور گسترش يابد. در زمان بيسمارك هم نامه مودت آميزى ميان دربار ايران و آلمان رد و بدل گردد.
حتى ناصرالدين شاه براى تعليمات نظامى ارتش ايران پيش از آنكه با روس ها براى تأسيس قزاقخانه قراردادى ببندد با آلمان ها وارد گفت وگو شد، ولى در مجموع پيش از فرا رسيدن قرن بيستم ديپلماسى آلمان در خاورميانه و در ايران فعال نبود. اما در آغاز قرن بيستم آلمان با آنكه قدرتمند شده بود از رقباى استعمارگر خود يعنى انگلستان و فرانسه عقب مانده بود و به ناچار با شتابى بيشتر مى خواست عقب ماندگى خود را جبران كند.
شادروان دكتر عبدالحسين نوايى در اين باره مى نويسد: «در آغاز قرن بيستم كه همزمان با دوران سلطنت مظفرالدين شاه قاجار بود، آلمانى ها در ايران، همچون نقاط ديگر جهان، براى مقابله با دولت هاى بزرگى چون روس و انگليس دست به اقدام هاى وسيعى زده، تبليغات دامنه دارى به راه انداخته بودند.
در تهران نيز سفارتخانه اى مجلل داشتند. ايرانيان هم آنها را دوست مى داشتند، زيرا آلمانى ها را دشمن دشمن خويش مى دانستند و در واقع علاقه و محبت آنها نسبت به آلمان و آلمانى ها به دليل نفرت و انزجار از روس ها و انگليسى ها بود. در اين ميان آلمانى ها هم درآن گيرودار از احساسات ضد روسى و ضد انگليسى مردم ايران تا آنجا كه مى توانستند سود جستند.
ديپلمات هاى آلمانى براى خوشايند مردم كه احساسات ملى و مذهبى زيادى داشتند كارهايى مى كردند كه احساسات مردم را به هيجان آورند، به طورى كه در تغزيه ها و مراسم عزادارى شركت مى كردند تا مردم آنها را علاقه مند به اسلام تصور كنند. گاهى شايعاتى هم منتشر مى كردند و شايد خودشان عامل پراكنده شدن آن شايعات بودند.
از جمله اين شايعات، گريه كردن كاردار سفارت آلمان در مراسم عزادارى بود. اين شايعه به گوش شاه هم رسيد و او از منشى سفارت آلمان پرسيد: «آيا حقيقت دارد كه ديروز كاردار سفارت آلمان در مجلس تعزيه گريه كرده است؟»
آلمانى ها از احساسات مذهبى مردم ايران درك درستى داشتند، به اعتقادات مردم احترام مى گذاشتند و خود را طرفدار «اتحاد اسلام» كه هنوز طرفداران زيادى داشت، قلمداد مى كردند (اتحاد اسلام كه سيدجمال الدين اسدآبادى در آغاز كار عبدالحميد را براى استقرار آن تشويق مى كرد، اتحاد كشورهاى مسلمان و بيعت مسلمين و سران كشورهاى اسلامى با سلطان عبدالحميد به عنوان خليفه مسلمين بود.)
«حزب دموكرات» كه تعداد زيادى از مجاهدان صدر مشروطيت در آن عضويت داشتند و در ميان مردم در مجلس شوراى ملى خيلى نفوذ داشت، طرفدار آلمان بود.
آنها با «حزب اعتداليون» كه شخصيت هايى مانند «آقا سيدمحمد صادق طباطبايى» از زعماى مشروطيت، در آن عضويت داشتند ، با دموكرات ها براى حمايت از آلمان هم پيمان شده بودند و بدين ترتيب روز به روز محبوبيت آلمان در ميان مردم زيادتر مى شد به طورى كه ملى گرايى و آلمان گرايى لازم و ملزوم يكديگر بودند و اگر كسى تظاهر به مخالفت با آلمانى ها مى كرد، مورد نفرت توده مردم قرار مى گرفت و از رجال ايران اگر كسى در مظان چنين اتهامى قرار مى گرفت، ناچار مى شد بيدرنگ عذر تقصير بخواهد و اظهار ندامت و پشيمانى كند. براى مثال پيرمرد محترمى مانند محتشم السلطنه اسفنديارى كه در سال هاى بعد رئيس مجلس شوراى ملى شد، پسرى داشت به نام «عباس» كه در دانشكده نظامى «سن سير» فرانسه تحصيل مى كرد، جنگ فرانسه و آلمان كه آغاز شد اين جوان احساساتى داوطلبانه به جبهه رفت و در كنار ارتش فرانسه با آلمان ها مى جنگيد.
پدرش «محتشم السلطنه» كه به خاطر اين كار پسرش در تهران مورد طعن و لعن مردم و سوءظن سفارت آلمان قرار گرفته بود واسطه اى تراشيد و به او گفت: «خواهش مى كنم برو به كاردار سفارت آلمان اين مسأله را حالى كن كه اين كار پسر من برخلاف ميل من بوده، ذوق و شوق مدرسه نظامى (سن سير) او را به اين ماجرا كشانده است. شاهزاده فرمانفرما صدراعظم سابق ايران و برادرزن مظفرالدين شاه نيز همين گرفتارى را داشت، چون پسر او «محمدحسين ميرزا» كه بعدها در ارتش ايران به مقام سرلشكرى رسيد در روسيه شاگرد مدرسه نظام بود و در كنار روس ها با آلمان ها مى جنگيد!
تاريخچه روابط سياسى ايران و آلمان
شادروان دكتر عبدالحسين نوايى درباره تاريخچه روابط سياسى ايران و آلمان مى نويسد:
«ناصرالدين شاه قاجار و صدراعظم دورانديشش «ميرزا حسين خان سپهسالار» در خيال آن بودند كه پاى آلمانى ها را به ايران بكشند ولى «بيسمارك» صدراعظم مقتدر آلمان آنچنان سرگرم دسته بندى هاى سياسى اروپا بود كه به آسيا توجهى نمى كرد.
در سفر اول ناصرالدين شاه به فرنگستان شاه و صدراعظم ايران با بيسمارك به گفت وگو نشستند ولى صدراعظم آلمان توجهى به گفته هاى آنان نكرد و فقط صدراعظم ايران را نصيحت نمود و گفت: ايران بايد از «پروس» سرمشق بگيرد، براى رسيدن به مرحله ترقى به خود تكيه كنيد و روى پاى خود بايستيد تا بتوانيد خانه خود را آماده نگهداريد.» «بيسمارك» در ادامه نصايح خود به صدراعظم ايران گفت: «ملت ها مى توانند متوقع كمك از ديگران باشند ولى هرگز نبايد به اميد ديگران بنشينند.»
آغاز روابط سياسى ايران و آلمان
در سال هاى بعد يعنى ۲۵ ژوئيه ۱۸۵۷ ميلادى (۱۵۰ سال پيش) نخستين قرارداد ميان ايران و آلمان به امضا رسيد و اين در زمانى بود كه آلمان هنوز به فتوحات بزرگ در اروپا دست نيافته بود. آلمان بعد از اين تاريخ بود كه با پيروزى هاى برق آساى خود كشورهاى فرانسه و دانمارك و اتريش را سر جايشان نشاند.
قرارداد ميان ايران و «پروس» يك قرارداد مودت و گمركى بود و در پى آن دولت «پروس» هيأتى را به ايران فرستاد تا در مورد استقرار روابط سياسى و بازرگانى با مقام هاى دولت ايران گفت وگو كنند. اعضاى اين هيأت پس از انجام گفت وگوها و از راه تفليس و قفقاز به آلمان برگشتند و طول مدت اقامت آنها در تهران بيش از يك سال نبود. در سال هاى بعد امپراتور آلمان سفيرى به دربار ايران فرستاد، اين فرستاده با مقام وزير مختارى در سال ۱۸۸۵ (۱۲۲ سال پيش) به ايران آمد و نامش «ارنست فن برونشويك» بود.
كوتاه سخن اين كه در طول يكصد و اندى سال، يعنى از آغاز قرن نوزدهم كه ايران گرفتار روس و انگليس بود، از اواخر قرن نوزدهم، آلمانى ها هم بلاى جان ما شدند.
تصویر
كشور آلمان تا نيمه نخست قرن نوزدهم مجموعه اى از «دوك نشين »هاى مختلف و مستقل بود. از نيمه دوم قرن نوزدهم اين پراكندگى اندك اندك از ميان رفت و از اتحاد دوك نشين ها (اميرنشين ها) دولتى نيرومند كه «آلمان» ناميده شد، به وجود آمد. اين اتحاد حاصل كوشش هاى فراوان سياستمدارى نابغه به نام بيسمارك بود كه «صدراعظم پولادين» لقب گرفته بود. اين سياستمدار توانا، توانست اميرنشين هاى مستقل آن قلمرو را متحد كند و با شمشير و تزوير كشورى نيرومند به وجود آورد.
نخستين امپراتور آلمان
در سال ۱۸۷۱ ميلادى (۱۳۶ سال پيش) ويلهلم فرمانرواى اميرنشين پروس به عنوان امپراتور كل ممالك آلمان برگزيده شد و اروپا ناگهان با كشورى جوان، تازه نفس، نيرومند و جاه طلب روبه رو شد.
استثمارگران نورسيده!
آلمانى ها ديرتر از قدرت هاى اروپايى ديگر همچون اتريش، روسيه، فرانسه و انگليس به صحنه سياست جهانى قدم گذاشته بودند، از اين رو مى خواستند با شتاب هر چه بيشتر به همه هدف هاى خود برسند. آلمانى ها در نيمه اول قرن بيستم زمانى وارد گود جهانمدارى شدند كه روس، انگليس و فرانسه سرزمين هاى زرخيزى را در آسيا و آفريقا به تصرف خود درآورده بودند و از اين رو به مستعمرات رقباى خود در آسيا و آفريقا چشم دوختند و در پناه نيروى نظامى جوان و زورمند خويش، خواستار امتياز و به دست آوردن مناطق نفوذ و بازارهاى اقتصادى تازه شدند و بويژه به فرانسه و انگليس چنگ و دندان نشان دادند.
چرا ايران؟
در اين ميان ايران مورد توجه فراوان آلمانى ها قرار گرفت، زيرا ايران با هندوستان كه در آن زمان مستعمره انگلستان بود مرز طولانى مشترك داشت و آلمان با در اختيار داشتن ايران مى توانست در زمان لازم از مرز بگذرد، در هندوستان نفوذ كند و اين مستعمره زرخيز را دچار آشوب و بلوا نمايد.
ايرانى ها هم همان طور كه نوشتيم از روس ها به خاطر دخالت هاى نظامى و سياسى آنها و جنگ هاى طولانى دوره فتحعلى شاه كه منتهى به جدايى ۱۷ شهر قفقاز شد و قلع و قمع آزاديخواهان ايران پس از استقرار مشروطيت بيزار و متنفر بودند. از انگلستان هم به خاطر توطئه چينى هاى گوناگون دلالى هاى سياسى و جدا كردن هرات، دخالت در خليج فارس و تهديدهاى سياسى گاه به گاه و چشم طمع داشتن به قلمرو جنوب و همچنين قرارداد محرمانه ۱۹۰۷ كه شمال ايران را منطقه نفوذ روس دانسته و جنوب را براى خود برداشته بودند، دل خوش نداشتند و ظهور آلمان را در صحنه سياسى بين الملل تفضل الهى مى دانستند، آرزو مى كردند كه آلمان پيروز شود و آنها را از شر ۲ استعمارگر حيله گر و خون آشام رهايى بخشد.
بارى آلمان براى رسيدن به هدف ها و روياهاى دور و دراز خود با دولت عثمانى متحد شد تا به يارى آن دولت روس و انگليس را از ايران بيرون كند.
در هندوستان كه مستعمره انگلستان بود، شورش و انقلاب برپا كرده. آن سرزمين زرخيز را از آن خود كند و از همه مهم تر با ايجاد شورش و آشوب در ميان ايلات و قبايل، تعداد قابل توجهى از نيروهاى نظامى روس و انگليس را در خاورميانه سرگرم كند تا از فشار بر آلمان در جبهه اصلى جنگ كاسته شود.
در اجراى اين نقشه جاسوسان آلمانى به خاورميانه سرازير شدند. منطقه شمال باخترى ايران (آذربايجان غربى امروز) كه مردم آن سال هاى دراز با هر دين و آئين و هر تخمه و نژادى در كنار هم در صلح و صفا زيسته بودند، ناگهان صحنه خونين ترين جنگ ها و تصفيه حساب هاى قومى و قبيله اى شد، شهرهاى آذربايجان شرقى بارها دست به دست شد و غيرنظاميان بى پناه بيش از نظاميان آسيب ديدند. جنوب غربى كشور و كرمانشاه بارها و بارها با جنگ هاى خونين دست به دست شد، در جنوب ايران در قلمرو فارس يك جاسوس آلمانى با دست خالى يك جنگ تمام عيار راه انداخت. روس ها تا نزديكى هاى تهران پيش آمدند و گروه زيادى از مجاهدان صدر مشروطيت و مليون دسته جمعى به غرب كشور كوچيدند و نظام السلطنه با كمك امپراتورى آلمان «دولت در تبعيد» ايجاد كرد و بسيارى از جوانانى كه درد وطن داشتند بدانها پيوستند.
اينها نيز با هجوم سربازان روسيه تزارى كارى از پيش نبردند و سرانجام با فقر و گرسنگى در غربت دست به گريبان شدند و آنها كه زنده مانده بودند، با تحمل صدمات زياد به خاك وطن بازگشتند و اين بود نتيجه سياست آزمندانه دولتى كه جاسوسانش با عنوان اسلام خواهى و با وعده رها ساختن ايرانيان از چنگال روس و انگليس به اين سرزمين آمدند و ايران بى طرف را در منجلاب قحطى و وبا و طاعون فرو بردند و سرانجام امپراتورى خودشان و امپراتورى ۵۰۰ ساله متحدشان متلاشى شد و خاورميانه جديد از ميان خون و آتش يكباره به دامن جهانخواران افتاد.
كشورهاى خلق الساعه اى ايجاد شد كه زمامدارانش گماشته بيگانگان بودند، از ۳ استان عثمانى كشور جديدى به نام عراق پديد آمد كه مرزهايش، فرهنگ متفاوت مردمش، دين و آئين متفاوت شهروندانش به گونه اى بود كه از زمان پديد آمدنش تاكنون هميشه مشكل ساز و بحران خيز بوده است.
فلسطين به قيمومت انگلستان درآمد و يهوديان كشورهاى اروپايى تنها به اعتبار يهودى بودن با توطئه و پول «آژانس يهود» به آن سرزمين سرازير شدند و جا خوش كردند و بيست و چند سال بعد با پول و اسلحه اروپاييان، ساكنان اصلى فلسطين را آواره كردند و بحرانى را پديد آوردند كه هنوز بزرگترين مشكل جهان امروز است. سوريه و لبنان را كه انگلستان بلعيده بود ، فرانسويان از حلقومش بيرون كشيدند.
در ايران نيزبعد از آن همه خسارت نه تنها از ملت ما تقديرى نشد، بلكه به اشاره انگلستان نمايندگان ايران را به گردهمايى صلح پاريس راه ندادند.تا دولت دست نشانده وثوق الدوله با قرارداد ۱۹۱۹ آن را در وقت خود دو دستى به دولت فخيمه انگلستان پيشكش كند!
زنده باد بهار...
هر کس به دنبال معنای این جمله است،این فایل را [External Link Removed for Guests] کند...
به امید ظهور مهدی صاحب الزمان،پایان یافتن زمستان دنیا و شروع بهار انسانیت...
"
ارسال پست

بازگشت به “اخبار و حوادث”