عشق يعني چي؟

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, رونین, Shahbaz, شوراي نظارت

Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

بچه ها ميدونيد امروز چي شد؟؟؟
هيچي رفتم گفتم. نميدونم چرا ولي رفتم خيلي رک و پوست کنده گذاشتم کف دستش که بله من به شما علاقه مند شدم. همين.
ميدونيدچي شد؟ هيچي خنديد. گفت شما لطف داريد. باور کنيد. گفتم همين؟ گفت خب چيکار کنم؟
خب اين يعني چي؟ بايد چيکار کنم؟ هنوز تو شوکم باور نميشه همچين کاري کردم. :lol: :lol: :lol: :lol:
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 395
تاریخ عضویت: شنبه 6 بهمن 1386, 11:47 am
سپاس‌های ارسالی: 425 بار
سپاس‌های دریافتی: 706 بار

ازدواج خودم

پست توسط JavadRadical »

renger جان :D
دقیقا حسو حال الان تورو من درک میکنم :-)
یه روزی منم همین کارو کردم :o
البته سال اول دانشگاه بودم :D از یه نفر خوشم اومد بعد کم کم علاقه مند شدم . چشمت روز بد نبینه باور کن حال و روزم عوض شد . کمی مریض شدم و 8 کیلو وزن کم کردم .
تو تمام این مدتی که این حال و روزم بود حتی جرات نکردم یک کلمه چیزی بگم . تا اینکه .......
تا اینکه یه روز شماره تلفنشو به هر ترتیبی بود بدست اوردم . 2-3 بار زنگ زدم ولی نتونستم یک کلمه هم حرف بزنم جند باری هم با کمک دوستان دوستانم نامه ای به دستش رسوندم ولی حتی بازهم جرات نکردم اسممو بگم . اونم یه نامه نوشت گفت اول خودتو معرفی کن تا منم راجع بهت فکر کنم اگه جراتشو نداری پس دیگه نامه ننویس . زنگ هم نزن .
اون روز رو یادم نمیره . رفتم خونه از 2 روز قبل هم برای خودم کلی دیالوگ اماده کرده بودم که اگه به سنگ میگفتم ترک میخورد ::ss
بار اول زنگ زدم ولی بازم جرات نکردم حرف بزنم . بار دوم زنگ زدم سلام کردم . گفت : شما . گفتم منم جواد . گفت : فامیلتون .
منم گفتم اریا . گفت : چی میخواستی بگی .
تا اینو گفت من حول شدم هرچی میخواستم بگم یادم رفت . اول یکم تته پته کردم بعد حرف دلمو یعنی اونچه اون موقع به زبونماومد گفتم که اصلا با دیالوگهای قبلی مطابق نبود .
بهش گفتم که دوستش دارم و تصمیم جدیه . شروع کرد به خندیدن , گفتم چرا میخندی ؟ گفت اخه حرفهات خنده داره .
بعد اون شروع به حرف زدن کرد . گفت من از شما چنین انتظاری نداشتم . گفت شما چند سالته گفتم 19 سال گفت کی به دنیا اومدی منم روز و تاریخ تولدمو گفتم . اونم گفت شما باید به فکر کسی باشید که از خودتون حداقل 2-3 سال کوچکتر باشه نه منکه فقد 3 هفته از شما کوچکترم . گفتم اخه چرا ؟ بازم خندید . منهم گفتم من دروغ نگفتم و تا اخر سر حرفم هستم .
برگشت گفت لطفا دیگه تماس نگیرید و بعد قطع کرد .
من حالم خیلی بد شد . نتونستم غذا بخورم . جای شما خالی اونشب من گریه هم کردم . شب خیلی بدی برام بود . فردا تو دانشگاه . هم باهم کلاس داشتیم و هم از مایشگاه . من اول نخواستم برم ولی بعد رفتم .
رفتم دانشگاه سر کلاس جایی که منو نبینه ولی چشمتون روز بد نبینه انگار اون روز ماه و فلکو خورشید دست در دست هم دادن که چند بار ما باهم برخورد داشته باشیم . اون مثل همیشه عادی بود هیچی نگفت ولی من نه . عادی نبودم . اون اصلا نه به روی من اورد نه خودش .
6-7 ماه به همین صورت گذشت و من همش به اون فکر میکردم ولی دیگه حرکتی از خودم نشون ندادم . در این 6-7 ماه من هربار که می دیدمش بهش سلام میکردم و اونهم به من سلام میکرد دوباره برای منم روال همه چیز عادی بود .
تا اینکه ترم تمام شد . چند وقتی ممکن بود که من نبینمش . برای همین بازم به فکرم خطور کرد که دوباره ازش درخواست کنم اما اینبار به صورت رسمی . سر یکی از کلاسها بعد از پایان درس گفتم میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم . گفت باشه . بهش گفتم اگر ممکنه میخوام امروز یا فردا چند دقیقه در مورد موضوعی باهم حرف بزنیم . با نگاه خاصی بهم نگاه کرد و گفت باشه فردا صبح بعد از کلاسم .
شب رو تا صبح من نتونستم بخوابم خیلی هیجان داشتم . برای خودم دیالوگ هم سرهم نکردم .
فردای اون روز حدود یک ساعت و نیم قبل از تمام شدن کلاسش منتظر بودم زمان برام هم مثل یک عمر میگذشت هم مثل یک چشم بهم زدم .
کلاس تعطیل شد بچه ها اومدن بیرون من تو دلم با خدا شروع کردم به حرف زدن و ازش کمک خواستم .
بلاخره اونم اومد بیرون سلام کردم و گفت خوب چی میخواستید بگید ؟ گفتم اینجا مناسب نیست بهتره بریم پارک . رفتیم توی پارک اونجا نشستیم و من گفتم که قصد ازدواج با شما رو دارم . چند کلمه از خودم حرف زدم و گفتم من هیچی ندارم . بعد شروع کردم به گفتن حرفهای دیگه از خودش و از اینکه چطور علاقه مند شدم گفتم از اخلاقش از اینکه من برای چی اون رو انتخاب کردم از ویژگی های خوبش از برنامه ایدنم و حرفهایی در این مورد گفتم . و گفتم که واقعا دوستش دارم .
در طول این مدت اون هیچ چیزی حتی یک کلمه هم نگفت . بعد از تموم شدن حرفهام گفتم : حالا شما چی میگید ؟ اگر بگی نه دیگه مزاحمت نمیشم اما مطمئن باش برای همیشه دوستت خواهم داشت . چیزی نگی بازهم تلاش میکنم .
چند دقیقه مکث کرد . حرفی نزد منم ساکت بودم . اون موقع به هیچ چیزی فکر نکردم . فقط نگاهم به اون بود که با حالت خاصی دی حال فکر کردن بود .
چند دقیقه ای طول کشید . برگشت بهم نگاه کرد و گفت من با پدر و مادرم درمیون میزارم که شما قصد دارید با پدر و مادرتون بیاید . اون موقع انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن لبخندی زدم و تشکر کردم . بعد تا کنار خیابون اون رو همراهی کردم و یه تاکسی دربست براش گرفتم .
وقتی که رفت سوار ماشین شدم با سرعت اومدم خونه .
پدر و مادر امریکا بودن چون خواهرم به تازگی صاحب فرزند شده بود . زنگ زدم و بدون هیچگونه خجالتی همه چیزو گفتم و باهاشون درمیون گزاشتم و گفتم که همین فردا باید بیاید اینجا بریم خواستگاری . اونها هم گفتن باشه . یکم داغ بودم بعد از اینکه کمی حواسم اومد سرجاش به خودم گفتم که من چطور تونستم این حرف رو با پدر و مادرم درمیون بزارم . ::ss :o

4 روز بعد پدر و مادرم اومدن و من همون روز به مادرم گفتم که تماس بگیره و برای فردا هماهنگ کنه . هماهنگ شد و رفتیم پدر و مادر اون از من خواستن که در مورد خودم بگم . منم گفتم نه خونه دارم . نه ماشین . نه کار و نه در امد , گفتم که دارم درس میخونم و زندگیم همینه . گفتن که چرا از دختر ما خوشت اومده منم دلایل خودمو اوردم و گفتم . اونها هم یکم با پدر و مادرم حرف زدن . بعد اجازه خواستن که چند دقیقه مشورت کنن .
باهم مشورت کردن و اومدن گفتن .....................موافق هستن ............................. :o :)
ولی به شرطی که تا وضعیتتون بهتر نشده و نتونستین رو پای خودتون بایستید فعلا هرکدوم پیش پدرمادر خودتون زندگی کنی.
ولی بخاطر اینکه خیالتون راحت بشه نامزد میکنید تا شرایط فراهم بشه .
نامزد کردیم یه چندسالی هم نامزد بودیم تا اینکه چند ماه پیش رفتیم سر خونه زندگیمون . الان باهم کار میکنیم .
تو این چند سال نتنها از علاقه ای که روز اول بهش داشتم کم نشد بلکه بیشتر هم شده . :o

دوست خوبم renger عزیز :razz: ماجرای ازدواجم رو گفتم تا اینکه شاید کمکی برات باشه و این رو بدون اگر واقعا و واقع بیبانه کسی رو دوست داشته باشی حتما بهش میرسی ولی هدفتو مشخص کن و واقعا دوستش داشته باش برای خودش و نه برای زیباییش و یا هرچیز دیگه .
انشاالله موفق باشی . :razz:
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 883
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 14 اسفند 1386, 1:30 pm
سپاس‌های ارسالی: 112 بار
سپاس‌های دریافتی: 327 بار
تماس:

پست توسط H@med »

JavadRadical, جان من با خوندن خاطره شما این سوال برام پیش اومد که تو این 4 سال من تو دانشگاه چی کار می کردمتصویر
[External Link Removed for Guests]
   آموزش شارژ کارتریج و تعمیر انواع    (راهنمای تعمیر لپ تاپ و پرینتر ، ...)


[External Link Removed for Guests]
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 4343
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 اسفند 1384, 1:14 pm
محل اقامت: کرج پلاک 43!
سپاس‌های ارسالی: 6689 بار
سپاس‌های دریافتی: 12079 بار
تماس:

پست توسط Mohammad 1985 »

renger, از اینکه راه حلی که بهت گفتم رو انجام دادی خوشحالم قدم اول خوب بود ولی کاشکی کاملتر براش توضیح میدادی و کاملا براش توضیح میدادی که چه بلایی سرت آورده ! به هر حال قدم اول خوب بود بتبریک میگم :-o
به همه سياستمداران مشکوک باش.
جکسون براون
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

جواد دوست خوبم سرگذشتت شبيه منه ولي با يه تفاوت و اون هم اين که تو توي محيط دانشگاه اونو ميديدي و راحت تر باهاش تماس داشتي ولي من بايد به بهانه خريدي دي وي دي ميديدمش و همينطور که گفتم هيچ وقت تنها نبود. ديروز خدايي بود که تنها بود و منم گفتم اين فرصت بعد از 5 ماه پيش اومده از دست ندم. منم حرف هاي زيادي داشتم ولي نميدونم چرا وقتي واکنشش ديدم قفل کردم. خب من انتظار داشتم يه خورده خشک و سرد با اين قضيه کنار بياد ولي همين که وارد مغازه شدم و اون منو ديد فهميد که چه خبره. وقتي گفتم خانم... عرضي داشتم خدمتتون خودش مشغول کرد خنديد گفت خب بگو. اينجا بود که من هنگ کردم و فقط تونستم بگم من به شما علاقه مند شدم. اون هم گفت شما لطف داريد. راستيتش اصلا يادم نمياد تو اين 10 دقيقه چي به سرم اومد. امروز هم ديگه نرفتم قراره صبح يه بار ديگه برم ببينم واکنشش چيه. با اين حال ميدونم که اون هم به من علاقه منده و اينو ميشه از رفتارهاش فهميد.
Mohammad 1985, خيلي حرفها داشتم که بگم ولي يهو همه چي يادم رفت.
Major
Major
پست: 341
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 خرداد 1387, 11:49 am
سپاس‌های ارسالی: 434 بار
سپاس‌های دریافتی: 553 بار

پست توسط fereshteh blue »

renger, عزيز
کلي از اين که اين قدر عاشقين لذت بردم چون از اين جور عشق ها کمه اميدوارم اين عشقتون پايدار ترين حس زندگي تون باشه و اين که بتونين حرف دلتون رو بهش بزنين چون خودم يه دختر مي تونم راهنمايي تون کنم که دختر ها هميشه دوست دارن طرفشون بهشون ابراز علاقه بکنه البته توجه کنيد که زياده روي نکنيد منظورم اينه که مثلا هي جلوي پاش سبز نشين

بازم براتون آرزوي موفقيت مي کنم
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

خب پس من بايد 5 ماه ديگه صبر کنم تا همچين فرصتي پيش بياد. نميدونم چي ميشه. خب من به اون گفتم و اون حداقل تکليفش براي خودش معلوم شد و فهميد که من اونو دوست دارم ولي من چي؟
الان دارم حسرت ميخورم که اي کاش ميشد برگشت به عقب و من خيلي بهتر حرف دلم ميزدم. احساس ميکنم زياد رک و پوست کنده بود. نميدونم... :lol:
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 532
تاریخ عضویت: چهارشنبه 3 اسفند 1384, 5:25 pm
محل اقامت: در همين نزديكي...
سپاس‌های ارسالی: 48 بار
سپاس‌های دریافتی: 189 بار

پست توسط Masoud »

JavadRadical, از خوندن داستان و ماجراي عاشقيت واقعا لذت بردم، قشنگ بود! :razz:

h1h2h3, جان، باهات موافقم، منم موندم تا الان چي كار كردم، چي كار ميخوام بكنم.... :-x

و اما renger, جان گل!

بالاخره دل رو به دريا زدي و زدي و گفتي! گذاشتي يه نفس راحت بكشيم!
نه عزيز، كار درستي كردي، اين احساس تو بالاخره بايد يجوري پيش اون نمود پيدا ميكرد،....دم به دقيقه رفتن تو مغازه به بهانه دي وي دي هم تيو طولاني مدت ممكنه زياد خوب جلوه نكنه. :-o .
تو اولين كسي نيستي(آخرينش هم نخواهي بود) كه تو همچين موقعيتي تمام حرفهاش ( وبقول JavadRadical, ديالوگ هاش :-) ) يادش ميره!
كي گفته بايد 5 ماه ديگه صبر كني! هميشه اولين قدم، سخت ترين قدمه (اينو به چشم بابابزرگي گفتم!!! :::P ) همينكه تونستي حرف دلت رو ،هر چند كوتاه و خلاصه، بزني، خيلي خوب و مهمه. حداقلش اينه كه از امشب به بعد با خودت 2 2 تا 4 تا نميكني كه خدايا، چجوري بهش بگم؟ تو كافيه يه حركت مثبت و فعال ( نه دي وي دي خريدن!) از خودت نشون بدي.
درسته، حجب و حيا و خجالت باعث ميشه نتوني جلوي ديگران باهاش صحبت كني، ممكنه اين رفتار باعث كند شدن ايجاد روابط بشه، ولي به اون هم اين خصوصيت تو رو ( حيا) بصورت نگفته، نشون ميده. نه اينكه مثل بعضيا تو مغازه پررو پررو و جلب بره با دختر مردم دم بگيره!! :o

....................................... لپ كلام، عزمت رو جزم كن، برو جلو درست و حسابي صحبت كن. بچه هاي CC همگي پشتتن! اگه خواستي، بهش بگو به خانوادش بگه كه واسه تحقيق بيان CC! خيالت تخت، بچه ها هواتو دارن!! :razz: :-D :-D
تصویر
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 4343
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 23 اسفند 1384, 1:14 pm
محل اقامت: کرج پلاک 43!
سپاس‌های ارسالی: 6689 بار
سپاس‌های دریافتی: 12079 بار
تماس:

پست توسط Mohammad 1985 »

renger نوشته شده:جواد دوست خوبم سرگذشتت شبيه منه ولي با يه تفاوت و اون هم اين که تو توي محيط دانشگاه اونو ميديدي و راحت تر باهاش تماس داشتي ولي من بايد به بهانه خريدي دي وي دي ميديدمش و همينطور که گفتم هيچ وقت تنها نبود. ديروز خدايي بود که تنها بود و منم گفتم اين فرصت بعد از 5 ماه پيش اومده از دست ندم. منم حرف هاي زيادي داشتم ولي نميدونم چرا وقتي واکنشش ديدم قفل کردم. خب من انتظار داشتم يه خورده خشک و سرد با اين قضيه کنار بياد ولي همين که وارد مغازه شدم و اون منو ديد فهميد که چه خبره. وقتي گفتم خانم... عرضي داشتم خدمتتون خودش مشغول کرد خنديد گفت خب بگو. اينجا بود که من هنگ کردم و فقط تونستم بگم من به شما علاقه مند شدم. اون هم گفت شما لطف داريد. راستيتش اصلا يادم نمياد تو اين 10 دقيقه چي به سرم اومد. امروز هم ديگه نرفتم قراره صبح يه بار ديگه برم ببينم واکنشش چيه. با اين حال ميدونم که اون هم به من علاقه منده و اينو ميشه از رفتارهاش فهميد.
Mohammad 1985, خيلي حرفها داشتم که بگم ولي يهو همه چي يادم رفت.

رنجر عزیزم کاشکی میتونستی بیشتر حرف بزنی ولی به هر حال خوب بود و واکنش ایشون هم میشه گفت خوب بوده میدونی اولین جمله که از معشوقم به دستم رسید چی بود؟ ابته من قدرت نداشتم بهش بگم با اس ام اس با هم حرف زدیم ! بهم خیلی بی تفاوت بدش جواب داد حالا چه کاری از دست من بر میاد ؟ اون موقعه از این جواب طوری هنگ کردم اگه قدرت داشتم بهش می گفتم هیچی بیا بزن زیر گوش من ! البته الانم نمی تونم بهش بگم هر چند که دیگه برای هیچ وقت باهم نیستیم ! :sad:
راستی ببینم توی مغازه اینا به غیر از دی وی دی هیچی پیدا نمیشه ؟ که فقط میری دی وی دی میگیری؟
به همه سياستمداران مشکوک باش.
جکسون براون
Major
Major
پست: 341
تاریخ عضویت: چهارشنبه 15 خرداد 1387, 11:49 am
سپاس‌های ارسالی: 434 بار
سپاس‌های دریافتی: 553 بار

پست توسط fereshteh blue »

خداييش نمي خوام نمک رو زخمتون بپاشم
حالا چه کاری از دست من بر میاد ؟

اما من هم يک بار به کسي همچين حرفي رو زدم اما توقع داشتم بازم بياد جلو
من نه همه از آدم هايي که براي خواسته شون تلاش مي کنن خوششون مياد شما هم اگر واقعا دوستش داشتين بايد بازم تلاش مي کردين
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 825
تاریخ عضویت: جمعه 20 مرداد 1385, 8:45 am
محل اقامت: pejman.daie@gmail.com
سپاس‌های دریافتی: 20 بار
تماس:

پست توسط pejman »

JavadRadical,

خیلی داستانت قشنگ بود باعث شدش اشکم در بیاد :D
Empty spaces - what are we living for?


از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 395
تاریخ عضویت: شنبه 6 بهمن 1386, 11:47 am
سپاس‌های ارسالی: 425 بار
سپاس‌های دریافتی: 706 بار

پست توسط JavadRadical »

pejman جان , :razz: و Masoud عزیز :razz:
از لطف هردو شما عزیزان سپاس گزارم .

renger عزیز , :razz:
اصلا نیازی نیست که تا 5 ماه دیگه صبر کنی . هر لحظه و هر دقیقه خودشون برای تو یه فرصت هستن . فقط کافیه ازشون استفاده کنی . بهترین فرصت رو الان داری و بهترین کاری که میتونی انجام بدی اینکه بری و ازش تقاضا کنی که چند دقیقه وقتشو در اختیارت قرار بده .
این چند دقیقه مهم ترین لحظات زندگی تو خواهند بود تو در همین چند دقیقه میتونی کاری رو انجام بدی که شاید سرنوشت ساز اینده ات باشه .
برو و باهاش صادقانه حرف بزن و صادقانه تقاضا کن .
سعی کن در اون چند دقیقه واقعا خودت باشی . اینکه خودت باشی خیلی مهمه . تو با اینکار بزرگترین لطفو در حق خودت و اون انجام دادی . وقتی در اون چند دقیقه خودت باشی برای خودت و اون برای کسی که بهش علاقه مند شدی و عاشقش هستی احترام قائل شدی و به اون این اجازه رو دادی که در اون چند دقیقه بتونه تصمیمی بر مبنای واقعیات موجود بگیره . بهش اجازه دادی خودتو ببینه و بهش اجازه دادی در مورد کسی قضاوت کنه که شاید قرار باشه مابقی عمر به اون امید داشته باشه و مثل یک تکه گاه اون رو پشتوانه خودش قرار بده .
از اینهم قافل نشو که دخترها خیلی خوب متوجه میشن که ایا واقعا شما با اونها رو راست هستید یا نه و اگر اینطور نباشه مسلما نتیجه ای نخواهید گرفت .
سعی کنید در اون چند دقیقه کمتر از خودتون حرف بزنید . سعی کنید کمتر منم منم و من من و من فلان و ........ بگید , چون هیچ کسی حتی شما دوست ندارید که شخص مقابلتون به این نحو صحبت کنه . سعی کنید بجای گفتن از خودتون بیشتر از اون و صفات برترش و از دلایلتون برای علاقه بهش صحبت کنید سعی کنید از نجابتش , رفتارش , برخوردش , خلقو و اخلاقش و ویژگی های برتری که اون رو برای شما از تمان دخترهای دنیا متمایز کرده صحبت کنید .
با انجام این کار نتنها به اون احترام گزاشتید بلکه به بهترین نحو ممکن از خودتون صحبت کردید . این بهترین و دلنشین ترین منم منم گفتنی هستش که هرکسی از شنیدن اون لذت میبره .
درواقع با اینکار شما خودتون رو به اون میشناسونید . شما با اینکار شخصیت خودتون رو درمقابل اون تجلی میدید و براش ارزش و احترام قائل میشید و بهش میفهمونید که اون برای شما مهم ترین چیزه .
اینرو هم بدونید افرادی دارای برترین صفات اخلاقی هستن که همیشه به دنبال برترین و والاترین صفات اخلاقی دیگران هستن و از گفتن این صفات به دیگران بجای به رخ کشیدن صفات خودشون لذت میبرن . همیشه افراد برتر به دنبال صفات برتر هستن .

در ضمن اگر واقعا تصمیمتون جدیه من پیشنهاد میکنم که خودتون رو برای درمیون گزاشتن این مطلب با پدر و مادرتون اماده کنید .

( متاسفانه این بار دومی هست که دارم تایپ میکنم چون بار اول تایپ کردم و زمانی که درحال ارسال مطالب بودم مرورگرم بسته شد باور کنید بزرگترین ضربه ای بود که تابحال خورده بودم :sad: )
در هر حال امیدوارم که تونسته باشم کمکی کرده باشم :razz: :razz:
"time" isnt the test. Time is something you spend doing the tests.

Time is not the test , but everything is measured against the time, we even differentiate the things against the time most of the time


تصویر
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”