عشق يعني چي؟

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, رونین, Shahbaz, شوراي نظارت

Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

سلام. خیلی وقت بود که سر نزده بودم. زاستیتش یه بزنامه ای برام پیش اومده که دیگه مثل سابق نمیتونم بیام.
از احوالات ما که هیچی همون در به دری که بودیم هستیم. هنوز عاشق. نه هنوز بهش نرسیدم. نمیدونم خدا نمیخواد یا من نمیتونم.
Novice Poster
Novice Poster
نمایه کاربر
پست: 78
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 1 اردیبهشت 1387, 11:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 79 بار
سپاس‌های دریافتی: 14 بار

پست توسط vesta200 »

دلي که عشق ندارد و به عشق نياز دارد آدمي را همواره در پي گمشده اش ملتهبانه به هر سو مي کشاند.عاشق بمانيد که عشق زيباست و ستودني :( :)
در میان هر سیب،دانه ی محدودی ست. در دل هر دانه، سیب نامحدود، چیستانی ست عجیب.دانه باشیم نه سیب
New Member
پست: 16
تاریخ عضویت: جمعه 18 خرداد 1386, 4:45 pm

پست توسط BLACK TIGER »

سلام بچه ها
بد بخت شدم .اون خانم همکارم که قبلا گفته بودم پريروز عقد کرد .از اون روز تا حالا مثل ديوونه ها شدم .حدود دو ماه قبل رفتار اون خانم يکدفعه باهام خوب شد . تا اينکه يک روز توي اتاق با هم تنها شديم . هر کاري کردم بهش بگم دوستش دارم نتونستم .از فرداي اون روز دوباره رفتارش تغيير کرد.تا اينکه پريروز فهميدم عقد کرده .بچه ها کمکم کنيد .ميدونم که ديگه کاري نميشه کرد کمکم کنيد تا با اين قضيه کنار بيام بدبختي اينجاست تا يک کم آروم ميشم دوباره ميبينمش و داغ دلم تازه ميشه اون خانم هم ديگه ازم رو برميگردونه . شما رو به خدا راهنماييم کنيد . سه روزه غذا از گلوم پايين نميره . چه جوري با اين موضوع کنار بيام .با اون خانم چه رفتاري بايد داشته باشم .تا منو از دست نداديد يه فکري برام بکنيد :K:L :K:L :sad: :sad:
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

BLACK TIGER,
عزيز. واقعا متاسفم. ميفهمم چي ميگي.
نميخوام نمک رو زخمت بپاشم ولي بايد بگم تقصير خودت که دست دست کردي. به قول يکي از دوستان هر کي زودتر بره جلو برنده است. و اين کاري بود که من کردم. هنوز ازش جواب قطعي نگرفتم ولي با توجه به بعضي مسائل و رفتارها و حرکات تا حدودي معلوم جوابش چيه. بگذريم.
الان ديگه واقعا دير شده و نميشه برات کاري کرد. ولي خودت ميتوني براي خودت چند تا کار انجام بدي. بهترين کار اينه که فراموشش کني.
الان بايد قبول کني که اون همسر شرعي و قانوني کس ديگه اي هست پس سعي کن بهش فکر نکني که خدايي نکرده تو دام گناه نيافتي.
ورزش کن، فعاليت هاي ديگه چيزهايي که براي مدتي تورو مشغول کنه و از فکر اون دور کنه. از هر چيزي که تورو به ياد اون ميندازه دوري کن. چند روز از محل کارت مرخصي بگير به يه سفر برو. به جايي که دوست داري. سعي کن بيشتر تو جمع خانواده و دوستان باشي از تنهايي فرار کن. تنهايي آدم ديوونه ميکنه مثل من.
و اينو بدون که حتما خير و مصلحتي در اين کار بوده. بدون که اگه اون قسنت تو بود اگه تمام دنيا هم جمع ميشدن نميتونستن از تو بگيرنش. پس منتظر کسي باش که همين روزها به زودي مياد. کسي که دوستت داره. اون قسمتت. :-)
يه سري هم به اين تاپيک بزن.
http://www.centralclubs.com/viewtopic.p ... 65&start=0
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

با سلام دوباره خدمت دوستان خودم.
اومدم تا شرح حال خودم در اين چند ماهي که بر من چند سال گذشت بنويسم.
نميدونم شايد شماها ديگه همه از قضيه من با خبريد و ميدونين چي به چيه.
آخرهاي شهريور بود. يه روز صبح ديدم تنهاست. رفتم مغازشون به بهونه خريد دي وي دي. پيش خودم گفتم بهتر تمومش کنم. گفتم سلام خانم... 4 تا دي وي دي خام ميخواستم . اون هم با لبخمد جواب سلام منو داد مشغول شد. خيلي استرس داشتم نميدونستم چي بايد بگم. يه دفعه اي گفتم خوش به حالتون. گفت چرا؟ گفتم چون پسر نشدين. مجبور نيستين خيلي چيزها رو بگين ولي من مجبورم. خنديد. :)
گفتم حتما ميدونين ميخوام چي بگم نه؟ سر ش. انداخت پايين گفت ببين من اصلا به اين چيزها فکر نميکنم. تو هنوز خيلي جووني چرا اينقدر خودت با اين چيزها مشغول ميکني. ميدونستم داره دروغ ميگه.تو اين چند ماه از رفتار ها حرکاتش خيلي چيزها رو فهميده بودم. گفت تو هنز خيلي جووني خيلي موقعيت هاي بهتر از من ممکنه برات پيش بياد. تو الان بايد درس بخوني ممکنه يه موقعيت شغلي يا درسي پيش بياد مجبوذ بشي بري اگه دل ببندي ميخواي چيکار کني. گفتم خب نميرم. اين که چيز عجيبي نيست. گفت تا چند سال يا حتي ماه ديگه ممکنه نظرت عوض بشه. ممکنه يکي بهتر از من بيا. گفتم بهتر از شما؟ اگه اينجور باشه که من بايد دور دنيا رو به دنبال بهتر و بهترين بگردم. نه من شما رو انتخاب کردم. سر تصميمي هم که گرفتم وايستادم. من به اين دلايل شما رو انتخاب کردم. ( دلايل گفتم) و هزار و n تا دليل ديگه اگه وقت دارين تا ظهر بشينم براتون بگم. باز هم خنديد. يه نيم ساعتي همين طور با هم مشاجره داشتيم. نميدونم چرا ميخواست منو منصرف کنه. حرفهايي ميزد که يعني اين کارو نکن زوده از اين حرفها. ولي ميونم اين حرفها حرف دلش نبود. گفت قبل از تو هم چند نفر ديگه اومدن از اين حرفها زدن ولي من تحويلشون نگرفتم رفتن. همين چند دقيقه پيش يکيشون داشت با موبايل حرف ميزد از اين ور رد شد باي باي هم کرد ولي من که نگاش نکردم.
گفتم بدون شما خيلي بهم سخت ميگذره. دليل تمام رفت و آمدهاي من شماين. همين که چند ثانيه ميبينمتون آروم ميشم. گفت خب چرا اينقدر خودت اذيت ميکني مثلا من اگه چند روز نبينمت ناراحت ميشم؟ نه. نميدونم راست ميگفت يا دروغ.
مشتري اومد ديگه نشد حرف بزنيم خدا حافظي کرديم اومدم بيرون. با دوستم ميخواستين بريم جايي کار داشتيم. خيلي فکر مشغول بود. يعني دوستم نداره. ديدم دوستم چند متر جلوتر از مغازه اينها نگه داشت رفت توي يه فتوکپي. من هم پياده شدم رفتم دوباره مغازشون. گفتم سلام. ديدم بالاست اومد پايين. گفتم ببخشيد مشتري اومد نتونستم خدا حافظي کنم. خنديد و يه سري تکون داد. وقتي داشتم ميرفتم بيرون يه لحظه مکث کردم. برگشتم گفتم خانم... خيلي دوستون دارم. خداحافظ. اون هم سري به معناي باشه تکون داد خنديد...
الان سه ماه از اون روز ميگذره. تواين سه ماه فقط يک بار رفتم مغازشون. ولي خب ميدونين چيه.
شما اگه کسي دوست نداشته باشين از تو مغازه جلوي بابا ... طرف نگاه ميکنين؟ تو خيابون بهش سلام ميکنين؟
2 هفته پيش فهميدم دانشگاه دوستم. همراش فتيم دانشگاه. از شانس خوب ما استاد اون درسشون فاميل ما بود. صبر کردم تا کلاسش تموم بشه. وقتي ديدم داره مياد بيرون زود قايم شدم رفتم ته راه رو. دوستم هي اشاره ميزد بيا ديگه. با دوستاش بود اومدم ولي خب منو نديد. رفتن طبقه پايين من هم رفتم. رفتن تو اتاق نميدونم معاون بود چي بود يه 10 دقيقه اي که گذشت اومدن بيرون. اول که من ديد تعجب کرد. باورش نميشد من باشم. ولي خب جلوي دوستاش نميتونست کاري بکنه. دوباره رفتن طبقه بالا. من هم عين کنه رفتم بالا. رفتن تو يه کلاس گفتم تموم شد ديگه. تو راهو وايستاده بودم که با دوستاش اومدن. گفتم خدايا چيکار کنم. سلام کنم نکنم. شايد زشت باشه جلوي دوستاش سلام کنم ناراحت بشه. سرم انداختم پايين . دوستم هي مي گفت سهيل نگاه کن ديگه داره نگات ميکنه. که يه دفعه ديدم صداي سلامي اومد. بله. سرم که بالا کردم ديدم وايستاد سلام کرد. من هم متقابلا جوابش دادم. همه اينها در عرض چند ثانيه اتفاق افتاد. اون هم زود خداحافظي کرد رفت.
با همه اين اوصاف يعني دوستم نداره؟ خب داره ديگه.
New Member
پست: 16
تاریخ عضویت: جمعه 18 خرداد 1386, 4:45 pm

پست توسط BLACK TIGER »

براي منه احمق هم چند مورد اينطوري پيش اومد ولي متاسفانه چيزي نگفتم تا اون دفعه آخر توي اتاق که واقعا خراب کردم .افسوووووووووووووووووس.رنجر جان حرفات برام مثل اب روي آتش بود اما هرجا که ميرم هرچي که ميبينم ياد اون مي افتم .بدبختي اينجاست که قبلا روزي سه چهار بار ميديدمش ولي توي اين چند روز دايم جلو چشامه توي هر اتاقي که ميرم اونم اونجاست .من کاملا قبول کردم که اون رفته و ديگه کاري نميشه کرد ولي نمي تونم فراموشش کنم.روز اول که خبر رو شنيدم جلو چشمم دايم سنگ قبر ميديدم وفقط تصوير قبرستون و مراسم عزا داري توي سرم مي چرخيد الان سه روزه نتونستم غذا بخورم . واقعا درمونده شدم :sad: :sad: :sad: :lol: :lol:
New Member
پست: 16
تاریخ عضویت: جمعه 18 خرداد 1386, 4:45 pm

پست توسط BLACK TIGER »

و اينو بدون که حتما خير و مصلحتي در اين کار بوده. بدون که اگه اون قسمت تو بود اگه تمام دنيا هم جمع ميشدن نميتونستن از تو بگيرنش. پس منتظر کسي باش که همين روزها به زودي مياد. کسي که دوستت داره. اون قسمتته. :-)
رنجر جان
این رو که می خونم خیلی آروم میشم . ممنونم از راهنماییت . من الان از آینده خیلی می ترسم. میترسم وقتی یه نفر دیگه رو دیدم اونو با این خانم بخوام مقایسه کنم و نتونم کسی رو انتخاب کنم. فقط خیلی دلم می خواد اگه کسی توی موقعیت من گیر کرده بوده تجربه شو اینجا بنویسه تا بتونم استفاده کنم
New Member
پست: 10
تاریخ عضویت: شنبه 15 مهر 1385, 9:52 pm

پست توسط hermione »

renger جان سلام
پست آخرت رو الان خوندم
خوشحالم انگار داره درست میشه
سلام دادن خودش نشونه خوبیه هر چند که نباید بهش هم امیدوار شد و فقط یه نشانه ادب بوده هم میشه گفت یه جورایی از خر شیطون پایین اودن هست
به نظر من نباید مططل کنی. بر جلو و این دفعه با یه لحن جدی بدون احساسی باهاش حرف بزن بگو من که به تو علاقه دارم و میدونی که ازت خوشم میاد اگر شما هم میخای بسم الله
یه دوستی باشه هدف دار که آخرش نه شما ضربه ببینید و نه من
سعی کن از علاقه ات کمتر بگی و لحن جدی رو داشته باشی همونجا هم ازش جواب رو بگیر نزار بگه فکر میکنم جواب میدم یا شمارتونو بدین زنگ میزنم چون در این شرایط 100 درصد با دوستاش یه همفکری رو داره که این همفکری اصلن به نفع تو نخاهد بود

اینم بگم رنجر جان من آروزومه بهش برسی ولی یه چیزایی رو هم باید در نظر بگیری:
اول اینکه تو بهش علاقه داری نه اون میدونم اونقدر خوب هستی که بتونی در مورد علاقه و احساست اون رو مطمعن کنی و اونو به اصطلاح شیفته خودت کنی ولی تا اونوقت باز مدتی طول میشکه که معولم نیست چقدره بستگی به اون داره و ممکنه در این چند وقت هر اتفاقی بیفته
دوم اینکه تو به اون علاقه داری و دویوونش هستی و بهش مسعولی ولی اون مسعولیتی نداره ممکنه هر لحظه بگه خوب دوستی دیگه تمومه اینجاست که اون میشکه کنار و تو داغون میشی فکر اینجاشم باید بکین این مورد چیزیه که باعث شده خودم نتونم برم جلو
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

hermione, عزيز
درسته سلام دادن نشون ادبه ولي نه تو دانشگاه جلوي دوستاش.اون هم در حالي که من سرم پايين بود.
ميدونم اون همچين دختري نيست. خودش به من گفت. گفت ممکنه تا چند سال ديگه نظرت عوض بشه. خيلي سعي کرد با حرفاش منو منصرف کنه. ولي در عين حال دلش نميخواست.
همه اين چيزهايي که گفتي ميدونم ولي ...
خب چاره چيه؟
فکر کنم خواهرش ميدونه چون يه جوري نگاه ميکنه.
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 395
تاریخ عضویت: شنبه 6 بهمن 1386, 11:47 am
سپاس‌های ارسالی: 425 بار
سپاس‌های دریافتی: 706 بار

پست توسط JavadRadical »

renger, جان , :razz:
از اینکه شمارو مجددا در این انجمن می بینم بسیار خوشحالم . :D
چند وقتی بود دلم میخواست ازتون خبری بگیرم که خوشبختانه خودتون اومدید .
اگر اشتباه نکنم شما دانشجو هستید و حالا که دختر خانوم مورد علاقه شما هم دانشجو هستن کار برای شما خیلی ساده تره شما الان در موقعیت مناسبی هستید اگر فکر میکنید شرایط مناسبی هم دارید دست روی دست نزارید . اقدام کنید :-)

راستشو بخواهید من ترجیح میدم همیشه جو صمیمی و دوستانه ای تو کلاسهام و بین خودم و دانشجو هام برقرار باشه چند روز پیش بعد از تمام شدن کلاس یکی از دانشجو ها پیش من اومد و خواسب بامن مشورت کنه و ازم کمک بخاد گفت سابقا با دختری بیرون از دانشگاه اشنا شده و از اون خوشش اومده البته اون دختر خانوم هم رفتارهایی رو از خودشون بروز میدادند که ظاهرا ایشون هم از این دوست دانشجوی من خوششون می امده . بعد از گذشت یه مدت زمانی دوست دانشجوی من با هزار ترس و لرز علاقه خودشون رو نسبت به این دختر خانوم رسما بهش اعلام میکنه و میگه من نسبت به شما علاقه مند هستم ولی دختر خانوم اول کمی ناراحت میشه و میگه به چه حقی شما به خودتون اجازه دادید که چنین حرفی رو به من بزنید و میگه بهتر بود شما علاقه تون رو در قلبتون نگه میداشتید و چیزی نمیگفتید . ولی بعد از اینکه با اصرار این دوست دانشجو مواجه میشه کمی میخنده و میگه بهتره فراموش کنید و چیزی به من نگید . خلاصه بعد از چند ماه دوری دوست دانشجوی من دوباره تصمیم میگیره که درخواستشو برای بار دیگه مطرح کنه . ایشون با دختر خانوم تماس میگیره و باهاشون صحبت میکنه ولی دختر خانوم میگن من از هیچ پسری خوشم نمیاد و قصد ازدواج ندارم دوست من میگه من از شما یک خواهش دارم من از شما خواهش میکنم اگر واقعا نسبت به من هیچ علاقه ای ندارید افقط به من یک کلمه بگید نه و من نسبت به شما علاقه ای ندارم تا دیگه من هیچ وقت مزاحمتی برای شما ایجاد نکنم و باعث ناراحتی شما نشم اما دختر خانوم درجواب میگه من خیلی ارزش و احترام برای شما قائل هستم و برای شما ارزوی خوشبختی میکنم . اما جواب دوست دانشجوی من رو نمیده دوست من بازهم سوالش رو تکرار میکنه ولی جوابی نمیشنوه :-o قبلا هم چند باری به صراحت این درخواست رو مطرح کرده که اگر واقعا علاقه ای ندارید بگید ولی بازهم جوابی نشنیده .
زمانی که داشت بامن حرف میزد قطرات اشک از کنار چشمهاش جاری بود . این واقعا برای من ناراحت کننده بود . از من کمک خواست ولی من چکار میتونم براش بکنم ؟ سعی کردم راهنماییش کنم ولی فکر نمیکنم که اون نیازی به راهنمایی داشت . واقعا برام سخت بود . به نظر شما من چکار میتونم بکنم ؟ یا ایشون چکاری باید انجام بده ؟
"time" isnt the test. Time is something you spend doing the tests.

Time is not the test , but everything is measured against the time, we even differentiate the things against the time most of the time


تصویر
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3309
تاریخ عضویت: شنبه 10 آذر 1386, 5:59 pm
سپاس‌های ارسالی: 3096 بار
سپاس‌های دریافتی: 11996 بار

پست توسط Mil@d »

جواد جان اينگونه اتفاقات طبيعت جواني است.سر همه ما در مي آيد.فقط افرادي که از نظر عاطفي ضعيفند و با يک نگاه و يک کلمه سريع دل و دلبر بازي در مي آورند اينگونه اتفاقات برايشان پيش مي آيد.

شما بزرگتر از من هستيد و طبيعتا با تجربه تر ولي من نيز يکي از دوستانم تقريبا با مشابه با همين موضوع مواجه شد.
و متاسفانه کارش به طلاق کشيد.چون عشق و ازدواج را با برنامه کودک اشتباه گرفته بودند.و بعد از حدود 40 روز توافقي جدا شدند.
مي خواهم بگويم متاسفانه نسل جواني که خودم هم جز آن شده اند تقريبا عقل و منطق را به جاي خودشان زن و شوهر مي دهند.
احساسات گذرا و هيجاني بر اين مساله پيروز شده است.تصميمات آني و تقريبا بدون فکر ...

اميدوارم اين دانشجوي شما از اين دست افراد نباشد.من اگر بودم مقداري تجربيات تلخي از اين دست که در ذهن دارم را برايش بازگو مي کردم. بدون شک اندکي در سرد کردن و بي خيال کردن طرف تاثير دارد.

راستي جواد جان کجا تدريس مي کنيد.البته فکر کنم در PM بگوييد بهتر باشد.راستش اينقدر اين سايت دوستان با هم خودموني هستند که من اصلا گاهي اوقات يادم مي رود شما استاد دانشگاه هستيد و دقيقا فکر مي کنم با برادرم دارم صحبت مي کنم.

يا علي
  بی  
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3309
تاریخ عضویت: شنبه 10 آذر 1386, 5:59 pm
سپاس‌های ارسالی: 3096 بار
سپاس‌های دریافتی: 11996 بار

پست توسط Mil@d »

دوستان من اين تاپيک رو تازه ديدم چون زياد اهل ايجور بحثها نيستم کلا فازم خيلي متفاوته و هميشه از عضق و اينجور صحبتها فراري بودم.
قدرت خوبي هم در کنترل اين غريضه خدادادي دارم.راستش داستان اين آقاي RENGER رو خوندم.به ياد دوران طفوليت خودم و خاله بازي با دختر هاي کوچه افتادم.
در پست قبليم توضيح دادم که متاسفانه جوانان ايراني در هيجانات لحظه ايو احساسات گذرا فوق تخصص دارند.

مانند بادي که با يک سوزن مي پوکد و خالي ميشود.

نمي دانم چرا همه عشق را در علاقه به دختر خلاصه مي کنند.عشق نيرويي خدادادي است براي رسيدن به معبود.

خدا در قران مي فرمايد ادعوني انا نگفته است ادعوني زنا

علاقه به دختر نيز جز ضروريات سن خاصي است.اميدوارم که اين دوران پرتلاطم را سپري کنيد.نمي دانم الان در چه وضعي هستيد ولي اگر به دختره قراره نرسي خودتو اذيت نکن.اندکي سنت بره بالاتر از هدر رفتن عمر گرانبهات در اين گونه کارها سخت پشيمان خواهي شد.

به هر حال من جز لبخندي به نشانه... چيز بيشتري نمي گويم.
  بی  
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”