عشق يعني چي؟

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, رونین, Shahbaz, شوراي نظارت

Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 494
تاریخ عضویت: چهارشنبه 11 مهر 1386, 4:10 am
سپاس‌های ارسالی: 82 بار
سپاس‌های دریافتی: 65 بار
تماس:

پست توسط soroush.b »

از اين كه دوستان اجازه دادن كه منم مطلب خودم رو بيان كنم ممنونم با توجه به اين كه اين يك سايت عموميه بيان مطلب شخصي شايد دور از ادب باشه اما مطرح مي كنم تا شايد راه گشايي باشه
من حدودا 7 ماه پيش با يك دوختر خانم اشنا شدم زمان طوري پيش رفت كه كم كم شناخت بيشتري از هم پيدا كرديم شايد علاقه هم بين ما به وجود امده بود تا اين كه من به طور غير مستقيم از ايشون خواستم كه بيشتر با هم اشنا بشيم مخالفتي نكردن اين جوري شد كه به هم وابسته شديم البته وابستگي من بيشتر بود به دليل شرايطي كه دارم و اين كه تنها زندگي مي كنم .
به تدريج علاقه ي زيادي به ايشون پيدا كردم البته اين رابطه دو طرفه بود هر دومون هم به اون امادگي فكري رسيده بوديم كه اگه حرفي مي زنيم بدونيم گفتن اين حرف براي ما مسوليت مياره 5/1 ماه كه گذشت ايشون امدن به من گفتن كه من براي ادامه ي تحصيل از كشور مي خوام برم راستش من خيلي شوكه شدم اما به خاطره اين كه نمي خواستم زندگيش به خاطره من خراب بشه منم سعي كردم از زندگيش بيرون برم البته ايشون خودشون امدن از من خداحافظي كردن من اصلا خواهان قطع رابطه نبودم 2 روز كه گذشت خودشون امدن (البته قبل از اين كه از من خداحافظي كنه من گفتم كه نرو پيشه من بمون ) من نمي دونستم چي كار كنم هم نگران ايشون بودم هم خودم چون تا اون زمان هم خيلي برام درد اور بود نتيجه اين شد كه فكراشو بكنه و به نتيجه برسيه ايشون از طريق ازمون toefl مي خواستن درساشونو ادامه بدن خارج از ايران
نتيجه اين شد كه توي اين ازمون خودشو انداخت تا پيشه من باشه (از قبل هماهنگ كرده بوديم چند بگيره و همون نمره رو گرفت دوستان تصور نكنن كه توانايي قبول شدن رو نداشته ) با اين كارش من احساس دين مي كردم تا اون جايي كه بتونم بايد اين لطف رو كه در حق من كرده بود رو جبران مي كردم واقعا از هر نظر كم نگذاشتم تا جايي كه ميشد و از دستم بر مي اومد سعي خودمو كردم البته ما از نظر ارتباطي مشكل داشتيم يعني نميشد كه هر وقت بخواهيم با هم حرف بزنيم تقريبا هر روز حرف ميزديم اما به سختي
گاهي اوقات رفتارش كمي عوض ميشد اما اخر حرفامون مثل هميشه ميشد من سعي مي كردم اجازه ندم ناراحت باشه واقعا همه جوره به فكر زندگيش بودم كه به خاطره من از كاراش جا نمونه كافي بود من 1 دقيقه دير تر گوشي رو بر دارم بعد كه گوشي رو بر مي داشتم مي فهميدم داره گريه مي كنه منم گريم مي گرفت واقعا هر چي بگم از اين كه خيلي به فكر هم بوديم كم گفتم اما متاسفانه تو اين 1 هفته ي اخير يك نوع تغيير رو تو رفتارش ديدم البته نشد با هم حرف بزنيم شايد كلا 10 دقيقه تو 1 هفته حرف زديم تا اين كه ديروز گفتم چرا رفتارت عوض شده از من زده شدي از من ديگه خوشت نمياد از اين حرف ها باورم نميشد اون حرف ها رو دارم از زبون كسي مشنوم كه اين همه دوستش دارم مي گفت به خاطره اين كه ناراحت نشي پيشت موندم گفتم يعني منو نمي خواستي ؟ گفت مثل ديونه ها دوستت داشتم اما الان 1 هفته است دارم فكر مي كنم ما با هم فرق داريم رفتارمون از اين حرفا
براي من اصلا قابل قبول نيست ما خيلي با هم سازگاري داشتيم البته من خيلي اهل شوخي از اين كارا نيستم اما ايشون هستن خيلي از من شاد تر هستن اما نه ديگه اين قد كه بخواد رابطه ي ما رو خراب كنه اما من هيچ وقت نگذاشتم كمبود احساس كنه بدونه هميشه مي تونه رو من حساب كنه سعي خودم رو كردم
اخرش كه داشتيم مي رفتيم گفتم بگو مي خواي چي كار كني من ديگه نمي تونم منتظر باشم راستش اون مو قع ديگه داشتم گريه مي كردم گفت بايد فكر كنم الان نمي تونم بگم وقتي داشتم گريه مي كردم اخرش گفت سروش گريه نكن بعد از 1 هفته اسمم رو به زبون اورد فكر مي كنم از روي دل سوزي اينو گفت الانم منتظرم كه زنگ بزنه كاش بزنه اگه نتونه زنگ بزنه واقعا ديونه ميشم از ديروز كلي صبر كردم تا امروز امده
نمي دونم بهش چي بگم شايد اگه ازش خواهش كنم باز با من بمونه اما اين رابطه تحمليه دير يا زود از بين ميره اگه بخوام بگم باشه هر جور راحتي اونم نميشه واقعا نابود ميشم بهترين راه اينه كه بگذارم خودش تصميم بگيره راستش نگرانم كه شايد كسي جاي منو تو دلش گرفته اما از لحن حرفاش اميدي ندارم بر گرده حتي اگه بر گرده به خاطره اون حرفاش نمي دونم چي كار كنم هنوز باورم نميشه اون حرف ها رو كه از روي دل سوزي با من مونده اگه دوستان منو راهنمايي كنن ممنون ميشم اما توي طرز فكره اون تغييري ايجاد نميشه :lol:
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
سروش جان خيلي غمناك بود. ممنون كه اعتماد كردي و مطالبت رو مطرح كردي. ببين هميشه ما دو نوع طرز تفكر داريم يكي مثبت و ديگري منفي. يعني هر جور دوست داشته باشيم مي تونيم قضاوت كنيم.
فرض بگير تو به دوستت زنگ مي زني و اون تلفن رو جواب نمي ده. اگه دوستش داشته باشي و نخواي از دستش بدي حتي باهاش دعوا هم نمي كني و به خودت مي گي حتما نمي تونسته جواب بده و خيلي زود مساله حل مي شه. به اين مي گن ديد مثبت. ولي اگه برات مهم نباشه و بخواي به اصطلاح بپيچونيش 100 تا دليل مياري كه اون الان پيش يكي ديگه است. با من قهره و كلي سر اين جريان باهاش دعوا مي كني تا اون با هزار تا معذرت خواهي آرومت نكنه دعوا تموم نمي شه. به اين مي گن منفي نگري.

حالا ميرسيم سر بحث خودت. ببين اينجوري كه داشتي صحبت مي كردي و نتيجه گيري هايي كه مي كردي نشون مي داد تجربه اولت نيست. ولي هيچ كدوم اندازه اين قضيه جدي نبودن. قبول داري اگه برگرده هم ديگه واست اون آدم قبلي نمي شه؟ چون اين مارشو نمي توني فراموش كني؟ قبول داري اگه رابطه رو تموم كني و بعد بفهمي اين يك آزمايش بوده داغون مي شي؟
يه سوال مي پرسم دوست دارم جوابشو بدون تعارف بدي. اگه بفهمي از يكي ديگه خوشش اومده و مي خواد با شخص ديگري دوست شه از چشمت مي يفته و ديگه فراموشش مي كني بدون هيچ صحبتي. يا اين كه مي ري باهاش حرف مي زني و مي پرسي كه تو چي كم داشتي و چرا اين كارو كرده و غيره؟
اگه نمي خواستي تو تاپيك جواب بدي به صورت pm بگو. ولي حسابي در مودش فكر كن چون با اين جوابت خيلي چيزا معلوم مي شه.

موفق باشي.
Don't play games with the ones who love you
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

:lol: :lol: :lol: :lol: ااااااااهههه فيييين ! والله سروش جان چي بگم دلمو خون کردي بميرم برات چقدر سخته :lol:
به خدا دست خودم الان واقعا دارم گريه ميکنم نميدونم چي بگم واقعا چه زجريه. چرا؟ چرا اين کارو باهات کرد؟ چي براش کم گذاشتي؟
ياد بدبختي خودم افتادم. بابا خوش به حال همه شماها که حد اقل يه چند وقتي عشق دو طرفه رو احساس ميکنين ولي من چي؟
امروز رفتيم سيستم دوستم ازشون بگيريم خيلي سعي کردم به هر نحوي سر صحبت باز کنم ولي نشد که نشد. چي بگم؟ جدا چه جوري بگم. به خدا به پير به پيغمبر دوسش دارم حاظرم براش هر کاري بکنم . ديگه طاقت ندارم به مرز جنون رسيدم شب و روز کارم گريست. شب تا 4 صبح بيدارم و به يادش گريه ميکنم. بدترين دوران عمرم دارم. به همون خدا قسم به اون قبله اي که دورش طواف کردم اگه بهش نرسم براي هميشه قيد ازدواج و زندگي ميزنم . از اين شهر ميرم تا يه گوشه به درد خودم بسوزم بسازم تا اجلم برسه و من خلاص کنه. واقعا چرا؟
خدايا تو رو به بزرگيت تو رو به جلال و شکوهت کمکم کن. تمام عاشق ها رو کمک کن. خودت اين داغ تو دل ما انداختي خودتم کمکمون کن. خدااااااااااااااااااااااا :lol: :lol: :lol: :lol: :lol:

دوستان مثل اینکه دارم به آخر خط میرسم. من تو زندانی اسیر شدم که دیوار هاشو خودم درست کردم و الان توش اسیرم. دیگه طاقت این همه رنج ندارم ضعیف شدم هم از نظر روحیو هم جسمی. به یک موجود نا توان تبدیل شدم به طوری که اگه تو سرم هم بزنید صدام در نمیاد. الان سه چهار روزی میشه که دیگه تو خونه حرف نمیزنم. دیگه اون renger شوخ و شنگ سابق نیستم. بابام امشب می خواست منو بزنه می دونید چرا؟ ازم پرسید چته؟ چی میگفتم حرفی نزدم. دوباره پرسید ولی باز هم چیزی نگفتم آخرش جوش اورد گفت چه مرگت با خودت قهری یا با ما؟ غذا نمیخوری، حرف نمیزنی. دوستان الان یه هفته میشه که سر سفره ننشستم و ناهار نخوردم فقط یه چیز بخور و نمیرتا جون داشته باشم بتونم ببینمش. دلم گرفته. دنیای غم تو دلم. احساس میکنم به اندازه تمامی دنیا تمامی غمها غم دارم. دیگه هیچ چیز برام جذاب نیست جز دیدن معشوق. منی که اینقدر شبهای قبل از عیدو خرید عید دوست داشتم الان هیچ انگیزه ای ندارم. تبدیل شدم به یه موجود بی هدف که دنیا رو توی 2 چیز میبینه. رسیدن به معشوق و مرگ. هر دوی اینها برام جذاب هستن. هر کدوم که زودتر رسید با آغوش باز پذیرا هستم. امروز که دیدمش اینقدر انرژی گرفته بودم که میتونستم دنیا رو تکون بدم ولی الان به زحمت دکمه های کیبورد فشار میدم. همین که پامو از مغازه میذارم بیرون ناگهان تمامی انرژی وجودم از بین میره. خدایا چی میشد خودش میفهمید؟ چرا هنوز نفهمیده دیگه دارم براش خودم به آب و آتیش میزنم. احساس میکنم حسود شدم. حسود به انسانهایی که فارغ از هرگونه غم و قصه ای ، بدون هیچ گونه دل مشغولی دارن خریدهای عیدشون انجام میدن. از همین الان غصم گرفته 13 روز عید و چیکار کنم؟ چطور سر کنم 13 ندیدنشو، دوریشو. هه عمچین گفتم دوری اگه کسی ندونه فکر میکنه همیشه باهاشم. امروز بعد از اینکه از اون مغازه اومدیم بیرون از دوستم که جدا شدم یه ساعتی رو بی هدف توی خیابون ها چرخیدم. اصلا نفهمیدم کی رسیدم خونه فقط سرم و که بالا کردم دیدم جلو در خونمون هستم. تو این یه ساعت به همه چی فکر کردم. همه چیز مثل یک نگاتیو فسلم از جلوم رد شدن. اون روز کذایی که پام تو اون مغازه گذاشتم تا الان که دیدمش. دلم برای خوذم تنگ شده. برای اون renger که میگفتم از کوه هم سخت تره. امکان نداره عاشق بشم ولی حالا ببینید چه به روزم اومده؟ از موجودی فعال و پر جنب جوش که منبع انرزی بودم به انسانی خالی از انرژی تبدیل شدم. منی که اینقدر طلوع آفتاب دوست داشتم الان تا طلوع آفتاب بیدارم ولی علاقه ای برای دیدنش ندارم. بر عکس از غروب آفتاب خوشم میاد چون اونو معادل غروب زندگی خودم میدونم. تازگیا خیلی فکر های مسخره ای به نظرم میرسه مثا خودکش... و اینکه اگه کس دیگه ای که از من برتر باشه اونو دوست داشته باشه یا اون کس دیگه ای دوست داشته باشه چیکار میتونم بکنم. الان که دارم این اراجیف و تایپ میکنم قطره های اشکم روی کیبورد میریزه نمیتونم دقیقا کلیدها رو تشخیص بدم اگه اشتباه تایپی جایی داشتم منو ببخشید. اگه خدا بخواد من به عشقم رسیدم که هیچ وگرنه چشمام رو کور میکنم تا نه دیگه اونو ببینم نه دنیا رو چون دنیا برام فقط توی همون مغازه خلاصه میشه و بس. از تمامی کسانی که تو اون مغازه میرن و میان بدم میاد چون خیلی راحت میرن و میان ولی من نه پای رفتن دارم و نه دلش. همش تو اضطرابم. ترس از دست دادن ترس روزی که نبینمش یا بشنوم ازدواج...
دوستم یه حرفی بهم زد که بدجور منو خورد کرد. renger نمیخوام نا امیدت کنم ولی شما هیچ وقت به هم نمیرسین چون اون از تو بزرگتره. آره شاید یکی دو سالی بزرگتر باشه ولی که چی؟ چیکار کنم به این دل صاحب مرده چی بگم؟ سرش فریاد میزنم کوفتی ساکت شو دیگه من هیچ وقت هیچ وقت بهش نمیرسم چی می خوای؟ فقط یه جواب میده. اونو
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 227
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 6 فروردین 1385, 2:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 11 بار
سپاس‌های دریافتی: 28 بار
تماس:

پست توسط MeaN5990 »

ببخشيد البته من متخصص نيستم ولي رنجر جان شما 18 سالته! اين قدر عاشق عاشق نکن اين طوري هي برات تلقين ميشه فکر ميکني واقعا عاشقي!!
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

واقعا براي شما متاسفم بعد 8 صفحه تاپيک اومدي به من ميگي عاشق نيستي؟
حتما از نظر شما عشق مال 50 سال به بالاست. نه عزيز من کار من از اين حرفها گذشته لازم نيست شما به من بگين تلقين يا عشق
Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 175
تاریخ عضویت: چهارشنبه 1 آذر 1385, 4:37 pm
سپاس‌های دریافتی: 28 بار

پست توسط jupiter_2xl »

يعني اينکه
سرش را روی زانوی من گذاشت. شروع به حرف زدن کرد.
از گذشته‌اش گفت، از زندگيش، از خودش.... گفت و گفت و گفت.
گفت خوشحاله از اينکه با منه. گفت دوستم داره. گفت قبل از من با يکی ديگه بوده. گفت اونو دوست داشته اما اون گذاشته و رفته و الان هيچ حسی نسبت به اون نداره!
گريه کرد. بغلش کردم. ديدم سبک شد. اشکاش رو پاک کردم. يه بوسه از گونه‌هاش کردم.
موبايلش زنگ زد. خنديد! خوشحال شدم از شاديش. من هم خنديدم.
تلفنش تموم شد.
گفت دوست قبليم بود. گفت گفته بيا دوباره همه چيز رو از نو بسازيم!!!
با من دست داد و گفت از آشنايی با تو خوشحال شدم و رفت....
:-(
منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه‌ي جهان(بخشي از فرمان كورش بزرگ)
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 494
تاریخ عضویت: چهارشنبه 11 مهر 1386, 4:10 am
سپاس‌های ارسالی: 82 بار
سپاس‌های دریافتی: 65 بار
تماس:

پست توسط soroush.b »

از دوستان عزيز كه لطف كردن و مطالب منو خوندن ممنونم
ARMIN دوست عزيز از پاسخ شما ممنونم من با ايشون صحبت كردم ايشون طيف گسترده اي از مسايل رو مطرح كردن كه البته يك بخشي از اين مسايل قبلا مطرح شده بود
يكي اين بود كه اگه مادر وپدرم بفهمن من چي كار كنم ؟الان اگه بگن يك دختر با يك پسر دوسته در باره ي اون دختر چي قضاوت مي كنن ؟ چرا ما توي درسمون ترم قبل با مشكل روبرو شديم اين رابطه باعث شده ما تو كارهايي كه قبلا موفق بوديم عقب بيافتيم يا اين كه الان ديده خانواده نسبت به من منفي شده من اصلا نمي خوام اين جوري باشه من تو زندگي مديون پدر و مادرم هستم نمي خوام اونا به من ديده منفي داشته باشن و حرف هايي از اين دست اما نمي دونم با دل خودم چي كار كنم مي ترسم بعدا پشيمون بشم
خوب حرف هاي ايشون كاملا منطقيه البته من سعي كردم به اين سوالات جواب بدم اما باز هم حق با ايشون اما از لحن حرف زدنش معلومه تبها چيزي كه باعث شده تا الان با من باشه اينه كه ميگه من اگه برم تو چي كار مي كني شايد همين نگراني نگهش داشته
من سعي كردم براش همه چي رو توضيح بدم و اين كه احساساتي نباشم تا به روي طرز فكرش تاثير نگذارم البته 5/1 ساعت تحمل كردم اما اخرش رو خراب كردم
البته تا اومد ازش پرسيدم نتيجه ي فكرت چي شد گفت من جايي نمي رم اين اخر هم وقتي ديد من اون جوري شدم همينو تكرار كرد بعد از 1 ساعت باز با هم حرف زديم من يك راه كار ارايه دادم ايشون 8 روزه ديگه به يك سفر زيارتي مشرف مي شن ازش خواستم تو اين 8 روز با هم هيچ نوع ارتباطي نداشته باشيم و به اين كه مي خواد چي كار كنه فكر كنه بعد از اين كه زيارتش تموم شد نتيجه ي فكرش رو به من بگه اما هر كاري كه مي خواد بكنه كاملا سنجيده باشه و پشيموتي توش نباشه راستش ديگه چيزي به ذهنم نمي رسيد اگه خواستم با هم در ارتباط نباشيم واسه اين بود كه احساساتي نشه هر چند كه احساسات بخشي از وجود ادم هاست
اما مي گفت وقتي به اين چيزها فكر مي كردم ديگه اون حسه قبلي رو نسبت به تو نداشتم يعني از علاقم نسبت به تو كم شد !!!!؟؟؟
به هر حال چه با من باشه چه نباشه من فقط خوشبختي اونو مي خوام اما اگه نخواد با من باشه نمي دونم با خودم چي كار كنم همه چي منو ياد اون ميندازه حتي همين user name كه به اسم اون گذاشتمش من با اون انگيزه داشتم اما اگه اون نباشه واقعا انگيزه اي ندارم و خيلي چيز هاي ديگه اما اگه قرار باشه سختي بكشه از خودم مي گذرم نمي خوام مشكلي براش پيش بياد
اميدوارم كسي تو اين شرايط نباشه اصلا قابل تحمل نيست
ARMIN عزيز اون قضيه كاملا منتفيه كسه ديگه اي خوشبختانه وجود نداره اما حتي اگه بخواد با من باشه مدت زمانه زيادي رو طول مي كشه تا اين بي محلي هاشو فراموش كنم البته اون حرفاش منطقي بود اما من هيچ تقصيري نداشتم تو اين مدت حتي يك بار هم نشده كه من بدون اين كه اون امادگي داشته باشه بهش زنگ بزنم تو درس هاش بهش برنامه دادم به فكر كاراش بودم همه جوره
اميدوارم هر چي كه به صلاح پيش بياد بياد البته اينو كه گفتم بعدش گفت صلاح اينه كه با هم نباشيم البته اين قد مستقيم نگفت
باز از دوستان ممنونم
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

yasamine جان شکست عشقي خيلي سخت؟ يعني قابل تحمل نيست؟ من از همين الان خودمو آماده کنم.
خوش به حالت حد اقل يه خاطره خوب داري :lol:
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام دوستان

MeaN5990, دوست عزيز اين طور نگوييد هر فرد در هر زمان مي تونه عاشق بشه فقط مشكل اينه كه آيا واقعا عاشق است يا نه؟

renger جان, اينقدر افسوس نخور مگه نشنيدي مي گن آدم اگه به معشوقش برسه بدتر تا اينكه بهش نرسه؟
چون در زماني كه نرسيدي بهش اميد وصال است و لي در زماني كه باهاش هستي ترس از جدايي.
تازه اگه اصلا سروش بهش نمي رسيد فقط حسرت نرسيدن رو مي خورد ولي حالا بايد علاوه بر درد جدايي حسرت تمام لحظات با هم بودن رو نيز بخوره. دونفر اگه با هم يك ماه هم دوست باشن. اونقدر لحظات خوب دارن بهش فكر كنن كه نگو.
تو هم خودت رو يكم قوي نگه دار. ببين اگه خودت بري جلو احتمالش كه جور شه 50% و احتمال اينكه همه چي خراب شه هم 50%. واسه همين گفتم خانواده. ولي بازهم هر طور صلاح مي دوني اگه واقعا نمي توني به خانواده بگي. راه هايي هم هست كه خودت اقدام كني ولي در صد موفقين50% است.

yasamine آقا, مي دوني اين برخورد يه جور احساس ترس است. ببين سروش جان دخترها به طور ذاتي دوست دارن يكي مراقبشون باشه و پيش يكي باشن. وقتي دوست شما احساس كنه كه خانوادش دارن ازش دور ميشن هر فعاليتي مي كنه كه يه نفر رو پيدا كنه كه جاي اونا رو پر كنه. 100% تو نتونستي اون چيزي باشي كه اون از پدر و مادرش انتظار داره. ببين دختر اگه دوستت داشته باشه بازم احتمال ترك كردنش وجود داره. يه چيزي مي گم دختر خانم هاي سايت ناراحت نشن ، يه دختر نياز به دليل براي ترك پسر نداره چون حق خودش مي دونه كه با بهترين باشه. سروش جان خوش بيني زياد و خفت زياد هم خوب نيست. سعي كن به خودت بقبولوني كه تقصير اون است. راستي تجربه خيلي خوبه. زندگي كه تموم نشده. هميشه خدا رو از اين بابت شكر كن كه اين دختر قبل از ازدواج اين حرفا رو بهت زده بعد از ازدواج بهت مي گفت چيكار مي كردي؟ پس مي بيني اونقدر ها هم بد نشده.

راستي دوستان renger و yasamine عزيز شما مطالب هم رو نخونيد. من واسه هر كردومتون يك سري حرف ها مي زنم. توصيه هاي من به سروش واسه رنجر كاربرد نداره و توصيه هاي من به رنجر واسه سروش. دقت كنيد اين مطالب را با هم ادغام نكنيد.

موفق باشيد :D
Don't play games with the ones who love you
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 494
تاریخ عضویت: چهارشنبه 11 مهر 1386, 4:10 am
سپاس‌های ارسالی: 82 بار
سپاس‌های دریافتی: 65 بار
تماس:

پست توسط soroush.b »

با تشكر از دو دست عزيز ARMIN و renger كه به نوشته هاي من پاسخ مي دن درباره ي اين كه من نمي تونم جاي پدر و مادر ايشون رو بگيرم هيچ شكي نيست حتي ايشون چندين بار به من گفتن كه من كسي رو مي خوام كه اگه پدر و مادرم نبودن (حداي نكرده) بتونه جاي اونا رو براي من پر كنه كسي كه بشه بهش تكيه كرد با شناختي كه از خودم دارم هنوز تا پذيرفتن اين مسوليت فاصله ي زيادي دارم البته تا حالا نشده مشكلي پيش بياد و نتونسته باشه رو من حساب كنه يعني تا حالا هر چي پيش امده سر بلند امدم بيرون البته ايشون سعي دارن كه اجازه ندن كه از خانوادهشون دور بشن يا اين كه ديده منفي نسبت بهش پيدا كنن
در باره ي اين كه زندگي در جريان با شما موافقم اما ادم نمي تونه باز از اول شروع كنه بره دنبال يكي ديگه تا اعتماد به وجود بياد عتاقه به وجود بياد تا اين كه راحتر بتوني حرف دلت به كسي بگي كلي زمان مي خواد كلي مشكلات داره بعدش ايني كه 7 ماه با من بوده تو اين مدت ميشد فهميد كه دوستم داره كلي حرف از اين مي زد كه منو تنها نگذاري از اين حرف ها چه تضميني هست كه بري با يكي ديگه اونم اين جوري بهت نكنه يعني بايد از اخر باز بياي اول بعدش باز به اخر برسي ادم دلخواه رو از كجا پيدا كني ؟
كاش ميشد همه ي ما كاري رو كه نمي تونيم انجام بديم اصلا به زبون نياريم اين كه فرقي نداره چه پسر چه دختر اگه دل كسي رو به دست اورديم اگه حرفي زديم قبلش فكر كنيم بدونيم هر حرفي مسوليت داره الكي چيزي نگيم همين دختر خانم البته هنوز با هم هستيم اميدوارم هميشه هم باشيم بار ها از ش خواستم با فكر بگه با من مي مونه ؟مي تونه ؟ باور كنيد همه ي اين اتفاقاتي كه ممكن بود باعث جدايي 2 نفر بشه رو چند بار با هم مرور كرديم اونم مي گفت كه نه من مي مونم اما 2 روزه ميگه چون مي ترسم پدر و مادرم بفهمن ديگه دوستت ندارم با تاكيد اينم مي گه !!!!!!!!!
نمي دونم شايد اينا بهونه باشن اما اگه ادم كسي رو دوست داشته باشه هر كاري مي كنه كه با هم بمونن البته ايشون 2 دل هستن مگه هر 10 دقيقه يك بار يك تصميم مي گيرم نمي دونم اگه من اين حرف رو بهش مي زدم چه واكنشي نشون مي داد يا اين كه مي گه من نبايد خودم رو به تو محدود كنم بايد همه ي گزينه ها رو بررسي كنم اين حرف منطقيه اما واقعا گفتن اين حرفا برام باور كردني نبود
اميدوارم تصميم درست رو بگيره البته من اين نكته رو بگم كه من فقط يك رابطه ي قلبي نسبت به ايشون دارم و از همه لحاظ تقريبا در يك سطح هستيم
باز هم از شما دوستان ممنونم موفق باشين
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 854
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 4 دی 1386, 6:42 am
سپاس‌های ارسالی: 361 بار
سپاس‌های دریافتی: 833 بار

پست توسط renger »

yasamine جان تو چيز کن از اينها ! اها بيا تاپيک روانشناسي عشق يه مطلب درباره شکست و از اين حرفها گذاشتم بخون شايد به کارت بياد به کار من که نخورد چون هنوز طرفم نميدونه ولي اينقدر خوندم تقريبا حفظم. ولي يه چيزي فکر کنم طرفم يه چيز هايي فهميده البته دوستم ميگفت من که نگفتم. به نظر شما يه نفر 3 هفته تمام هر روز از جلو مغازتون رد بشه و به يه بهانه بياد تو هي الکي دي وي دي بخره سيستم براي نصب ويندوز بياره ... چشه؟ يعني اين هنوز نفهميد؟
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 441
تاریخ عضویت: شنبه 18 آذر 1385, 3:48 am
محل اقامت: essi8689@yahoo.com
سپاس‌های ارسالی: 28 بار
سپاس‌های دریافتی: 188 بار
تماس:

پست توسط essi10 »

من قصد نداشتم تاپيكي با همچنين پستهايي بزنم اما خوشحالم كه باعث شدم بچه هاي اين انجمن بتونن راحت درددل كنن و مشكلاتشون حل بشه
من واقعا براي آقا سوروش متأسفم اميدوارم شكست عشقيت مثل من دو بار نباشه
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”