خواندنی ها

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, رونین, Shahbaz, شوراي نظارت

Major
Major
نمایه کاربر
پست: 440
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 18 مرداد 1388, 2:37 pm
سپاس‌های ارسالی: 2919 بار
سپاس‌های دریافتی: 2347 بار

Re: خواندنی ها

پست توسط DTN »

 قلب شجاع

موشی کوچک وترسو هر روز در میان ترس و وحشت به زندگیش ادامه میداد . موش بیچاره به ویژه با دیدن گربه قدرتمند در اطراف خانه اش بارها از خواب آشفته بیدار می شد . سرانجام موش فکری به خاطرش رسید مبنی بر اینکه نمی تواند به این شکل به زندگی خود ادامه دهد . خوشبختانه موش با یک جادوگر برخورد کرد . با درخواست التماس آمیز موش تصویر، ساحر موش را به یک گربه قدرتمند تبدیل کرد .اما چندی نگذشت که موش باز به همان مشکل دچار شد . زیرا او هنوز یک موش یا بهتر است بگوئیم یک گربه ترسو بود
موش که گربه شده بود بار دیگر به ساحر التماس کرد زیرا او کماکان نمی توانست خود را از ترس و وحشت نجات دهد . به ویژه وقتی که با سگ بزرگی روبرو می شد بی اختیار از ترس میلرزید . ساحر بار دیگر درخواست موش را قبول کرد و موش کوچک را به یک سگ بزرگ تبدیل کرد . بزودی موش که سگ بزرگی شده بود با ببر درنده وحشی روبرو شد و بار دیگر از ترس و وحشت به خود لرزید .موش به کمک ساحر به ببر که شاه حیوانات بود تبدیل شد . اما روز دیگر دوباره موش از ساحر درخواست کمک کرد زیرا یک شکارچی با تفنگ شکاری در پی او بود .و این موضوع او را می ترساند .اما این بار ساحر درخواست موش را رد کرد و حاضر به کمک به موش نشد .ساحر گفت : تورا به قیافه اصلی خودت تبدیل خواهم کرد .به دلیل اینکه من توجه شدم سحر من در تو اثری ندارد .من نمیتوانم ترس و وحشت تو را از بین ببرم.حتی اگر بدن قدرتمندی مانند ببر به تو بدهم باز هم قلبی مانند موش خواهی داشت .
بله دوستان صورت قوی و بزرگ به انسان شجاعت و نیرو نمی بخشد . آنچه انسان برای جسارت نیاز دارد داشتن یک قلب شجاع است . 
[COLOR=#92d050]
زندگی
، جیرهء مختصریست ؛ مثل یک فنجان چای  
تصویر ؛ [COLOR=#000000]و کنارش عشق است ، مثل یک حبهء قند. زندگی را با عشق ، نوش جان باید کرد سهراب سپهری
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 440
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 18 مرداد 1388, 2:37 pm
سپاس‌های ارسالی: 2919 بار
سپاس‌های دریافتی: 2347 بار

Re: خواندنی ها

پست توسط DTN »

 عاشق

در سومین باری که یکدیگر را میدیدند ، پسر با اسرار از دختر خواست تا دفعه بعدکه همدیگر را میبینند آلبوم هایشان را باهم ردو بدل کنند تا با چهره یکدیگردر طول زندگی و بزرگ شدنشان آشنا شوند .
درخواست عجیب و جالب پسر دختر را خیلی تحت تاثیر قرارداد . دفعه بعد وقتی یکدیگر را دیدند دختر آلبوم عکسش را با خودش آورده بود و روی صندلی چرخدار پسر هم چند آلبوم عکس میدید .
در یک کافه خلوتی نشستند و در تمام روز به تماشای عکس ها خود را مشغول کردند دختر ساکت بود و از تماشای عکس های پس کوچکی که کمکم به مرد بزرگی تبدیل میشد لذت میبرد .اما برعکس او پسر نمیتوانست خودش را کنترل کند و مدام میگفت چه دختر نازی !وای چه فرشته دوست داشتنی ای !میشه یکی از این عکس هارو به من بدی ؟
دختر از شنیدن حرف های پسر خجالت میکشید و سرخ میشد .او پیش خودش فکر میکرد صورت زیبائی ندارد . شاید کمی عقده حقارت داشت .اما از نور صداقتی که در چشمهای پسر می درخشید کم کم اعتماد به نفسش بیشتر میشد .اما مثل همه دختر ها برای گرفتن تائید و شنیدن حرف های دلنشین هر بار می پرسید : شوخی میکنی ؟واقعا من اینقدر دوست داشنی ام ؟
پسر شمرده جواب داد : حیف که زودتر با تو آشنا نشدم . هدف من هم از دیدن آلبو های عکس تو همین بود که در گذشته ات با تو شریک شوم . با هر یک از عکسهایت درلباس و ظاهری مختلف در لبخندها و احساسات متفاوت می توانم بیشتر در گذشته ات شریک شوم .
حرف های پسر این جمله را به خاطر دختر آورد ( در گذشته ات فرصتم نبودبا هم بگذرانیم ، اما در آینده ات حتما در کنارت خواهم بود ).
پسر که در روبروی دختر نشسته بود نه تنها به آینده درخشانشان فکر می کرد بلکه با کارش گذشته او را هم مرور کرده بودو باعث شده بود تا خودش هم به نکته های ظریف زندگی اش پی ببر د.
یک سال بعد دختر پیشنهاد ازدواج پسر را قبول کرد و زندگی شادی داشتند اما به نظر دختر بهترین کاری که در زندگیش میکرد، که به دقت هر آلبومشان را صحافی و نگهداری میکند . کسی که به گذشته شما اهمیت میدهد کسی است که از صمیم قلب عاشق شما است . 
[COLOR=#92d050]
زندگی
، جیرهء مختصریست ؛ مثل یک فنجان چای  
تصویر ؛ [COLOR=#000000]و کنارش عشق است ، مثل یک حبهء قند. زندگی را با عشق ، نوش جان باید کرد سهراب سپهری
Novice Poster
Novice Poster
پست: 58
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 19 شهریور 1385, 8:42 pm
سپاس‌های ارسالی: 122 بار
سپاس‌های دریافتی: 104 بار

اندرزهای گرانبها

پست توسط sghanbare »

ندرزهای گرانبها

• زندگى مثل دوچرخه‌سوارى می‌مونه... واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشى. آلبرت اينشتين
• اگر كسى را دوست دارى، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتى كه ناگفته می‌مانند، می‌شكنند. جرج آلن
• ميان انسان و شرافت رشته باريکى وجود دارد و اسم آن قول است. توماس براس
• همه دوست دارند به بهشت بروند، اما كسى دوست ندارد بميرد. بهشت رفتن جرأت مردن می‌خواهد.
• شريف‌ترين دلها دلى است که انديشه آزار کسان درآن نباشد. زرتشت
• خوشبختى فاصله اين بدبختى است تا بدبختى ديگر. چارلى چاپلين
• ملاصدرا می‌گويد: خداوند بی‌نهايت است و لامكان و بی‌زمان اما به قدر فهم تو كوچك می‌شود و به قدر نياز تو فرود می‌آيد و به قدر آرزوى تو گسترده می‌شود و به قدر ايمان تو كارگشا می‌شود.
• روزی روزگاری اهالی يک دهکده تصميم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند، در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعنی ايمان.
• بدبختى تنها در باغچه‌اى که خودت کاشته‌اى می‌رويد.
• وقتى كه زندگى برات خيلى سخت شد، يادت باشه كه درياى آروم، ناخداى قهرمان نمی‌سازه.
• برگ در انتهای زوال می‌افتد و ميوه در انتهای کمال، بنگر که تو چگونه می‌افتی.
• آدم‌ها را از آنچه درباره ديگران می‌گويند بهتر می‌توان شناخت تا از آنچه درباره آنها می‌گويند.
• آشفتگی من از اين نيست که تو به من دروغ گفته‌ای، از اين آشفته‌ام که ديگر نمی‌توانم تو را باور کنم. فريدريش نيچه
• چيزی را که دوست داری به دست‌آور و گر نه مجبوری چيزی را که به دست می‌آوری دوست داشته باشی.
• از زندگى هر آنچه لياقتش را داريم به ما می‌رسد نه آنچه آرزويش را داريم.
• آن چه هستى هديه خداوند به توست و آن چه می‌شوى هديه تو به خداوند.
• هميشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری. شکسپير
• وقتى كبوترى شروع به معاشرت با كلاغها می‌كند پرهايش سفيد می‌ماند، ولى قلبش سياه می‌شود....
• دوست داشتن كسى كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است. على شريعتى
• اگر می‌خواه‌د دشمنان خود را تنبيه کنيد به دوستان خود محبت کنيد. کورش کبير
• نويسنده معروفى می‌گويد: زن مانند کروات است هم زيبايى به مرد می‌بخشد و هم گلويش را فشار می‌دهد.
• وقتى زندگى ١٠٠ دليل براى گريه كردن به تو نشان ميده تو ١٠٠٠ دليل براى خنديدن به اون نشون بده. چارلى چاپلين
• موفق كسى است كه با آجرهايى كه به طرفش پرتاب مي‌شود، يك بناى محكم بسازد.
• عشق مثل آبه، می‌تونى تو دستات قايمش کنى ولى يه روز دستاتو باز مي‌کنى مي‌بينى همش چکیده و بی ‌آن که بفهمی دستت پر از خاطره‌ست. شکسپير
• زندگى مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزنى اشكتو در می‌ياره.
• پيچ جاده، آخر راه نيست مگر اين‌كه تو نپيچى.
• لحظه‌ها را می‌گذرانديم تا به خوشبختى برسيم غافل از اينكه خوشبختى در آن لحظه‌ها بود كه گذرانديم. علی شريعتى
• اگر انسان‌ها در طول زندگی ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده‌شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگرى داشت. اينشتين
• تا چيزی از دست ندهی چيز ديگری به‌دست نخواهی آورد اين يک هنجار هميشگی است.
• نصيحت حضرت مولانا: گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود) باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب) وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک) بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا) اگر می‌خواهی ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آيينه)
• چهار چيز است که قابل بازيابى نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس
از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپرى شدن.
• اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را می‌نگرند و زنان گذشته را به‌خاطر می‌آورند. زن مخلوقى است كه عميق‌تر می‌بيند و مرد مخلوقى است كه دورتر را می‌بيند. عالم براى مرد يك قلب است و قلب براى زن عالمى است.
• عجب معلم بدى است اين طبيعت که اول امتحان می‌گيرد بعد درس می‌دهد.
• به پسران در کودکى شير سگ دهيد، شايد در بزرگى وفا بياموزند. شکسپير
• زندگى تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازى کردنه.

منبع:روان یار
Novice Poster
Novice Poster
پست: 58
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 19 شهریور 1385, 8:42 pm
سپاس‌های ارسالی: 122 بار
سپاس‌های دریافتی: 104 بار

Re: خواندنی ها

پست توسط sghanbare »

معنى عشق براى بچه‌هاى ٤ تا ٨ ساله

سه دقيقه آرام بنشينيد و اين متن را بخوانيد. ارزشش را دارد. اين‌ها کلماتى است که از دهان بچه‌ها خارج شده است. تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه‌هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه؟»
پاسخ‌هايى که دريافت شد عميق‌تر و جامع‌تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما می‌آوريم:
• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی‌توانست دولا شود و ناخن‌هاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می‌کرد، حتى وقتى دست‌هاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربه‌کا، ٨ ساله)
• وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می‌کند متفاوت است. شما می‌دانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله)
• عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می‌زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می‌زند و با هم بيرون می‌روند و همديگر را بو می‌کنند. (کارل، ٥ ساله)
• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می‌رويد و بيشتر سيب‌زمينى سرخ کرده‌هايتان را به يکنفر می‌دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله)
• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می‌کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می‌چشد تا مطمئن شود که مزه‌اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)
• عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می‌بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می‌خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله)
• اگر می‌خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می‌آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله)
(ما به چند ميليون نيکاى ديگر در اين سياره نياز داريم)
• عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می‌آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)
• عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سال‌هاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)
• عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا می‌دهد. (الين، ٥ ساله)
• هنگامى که شما عاشق يکنفر باشيد، مژه‌هايتان بالا و پائين می‌رود و ستاره‌هاى کوچک از بين آن‌ها خارج می‌شود. (کارن، ٧ ساله)
• شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش می‌کنند. (جسيکا، ٨ ساله)
و سرانجام ...
برنده ما يک پسر چهارساله‌ بود که پيرمرد همسايه‌شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آن‌ها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: «هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند.»
Novice Poster
Novice Poster
پست: 58
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 19 شهریور 1385, 8:42 pm
سپاس‌های ارسالی: 122 بار
سپاس‌های دریافتی: 104 بار

Re: خواندنی ها

پست توسط sghanbare »

پنجره


- يک زوج جوان به خانه جديدى نقل مکان کردند.
- صبح اولين روز که از خواب بيدار شدند و سرگرم خوردن صبحانه بودند، زن جوان از پنجره به بيرون نگاه کرد و ديد که همسايه‌شان لباس‌هاى شسته شده را روى بند آويزان کرده است.
- زن جوان به همسرش گفت: ببين! لباس‌هايشان خوب تميز نشده است. بلد نيستند لباس‌ها را خوب بشويند.
- شايد بهتر باشد پودر يا صابونى که با آن لباس‌ها را می‌شويند عوض کنند.
- شوهرش نگاهى از پنجره به بيرون انداخت ولى چيزى نگفت و ساکت ماند.
- هر بار که همسايه لباس‌هايشان را روى بند پهن می‌کرد، زن جوان همين حرف‌ها را تکرار می‌کرد.
- يکماه بعد، از تميز بودن لباس‌هاى همسايه که روى بند پهن شده بودند شگفت‌زده شد و به همسرش گفت: ببين! بالاخره فهميدند لباس‌ها را چطور بشويند.
- شوهرش گفت: من امروز صبح زود از خواب بيدار شدم و شيشه‌هاى پنجره‌مان را تميز کردم! 8->
- زندگى هم همين‌طور است: هنگامى که به ديگران نگاه می‌کنيم، چيزى که می‌بينيم به تميز بودن پنجره‌اى که از آن نگاه می‌کنيم بستگى دارد.
قبل از اين که از ديگران انتقاد کنيم، بهتر است وضعيت خودمان را بررسى کنيم و از خود بپرسيم که آيا آماده ديدن خوبی‌ها هستيم و يا آن که در جستجوى چيزى در ديگران می‌گرديم تا آن را مورد قضاوت و داورى قرار دهيم.
- و يادم رفت بگويم که ....
من امروز تو راشفاف‌تر و روشن‌تر از ديروز ديدم.
تو چی؟
- روز خوبى برايت آرزو می‌کنم.
Novice Poster
Novice Poster
پست: 58
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 19 شهریور 1385, 8:42 pm
سپاس‌های ارسالی: 122 بار
سپاس‌های دریافتی: 104 بار

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

پست توسط sghanbare »

روزى روزگارى پسرك فقيرى زندگى مى‌كرد كه براى گذران زندگى و تامين مخارج تحصيلش دستفروشى مى‌كرد. از اين خانه به آن خانه مى‌رفت تا شايد بتواند پولى بدست آورد. روزى متوجه شد كه تنها يك سكه ١٠ سنتى برايش باقيمانده است و اين درحالى بود كه شديداً احساس گرسنگى مى‌كرد. تصميم گرفت از خانه‌اى مقدارى غذا تقاضا كند. بطور اتفاقى درب خانه‌اى را زد. دختر جوان و زيبائى در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباى دختر دستپاچه شد و بجاى غذا، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگى شديد پسرك شده بود بجاى آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگى شير را سر كشيد و گفت: «چقدر بايد به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چيزى نبايد بپردازى. مادر به ما آموخته كه نيكى به دیگران را بدون هیچگونه چشمداشتی انجام دهیم.» پسرك گفت: «پس من از صميم قلب از شما سپاسگزارى مى‌كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلى از درمان بيمارى او اظهار عجز نمودند و او را براى ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستانى مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلى، جهت بررسى وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهرى به آنجا آمده برق عجيبى در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكى‌اش را بر تن كرد و براى ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر براى نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سرانجام پس از يك تلاش طولانى عليه بيمارى، پيروزى از آن دكتر كلى گرديد.
آخرين روز بسترى شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزى نوشت. آنرا درون پاكتى گذاشت و براى زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزى توجه‌اش را جلب كرد. چند كلمه‌اى روى قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا خواند:
«بهاى اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است» تصویر
Novice Poster
Novice Poster
پست: 58
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 19 شهریور 1385, 8:42 pm
سپاس‌های ارسالی: 122 بار
سپاس‌های دریافتی: 104 بار

يک رهبر واقعى

پست توسط sghanbare »

يک رهبر واقعى بايد نحوه مديريت شکست‌ها و ناکامى‌ها را بلد باشد.
اين جمله از عبدالکلام، رئيس جمهورى کشور هند است که در ٢٢ مارچ ٢٠٠٨ در يک کنفرانس اقتصادى در فيلادلفيا بيان کرد.
از او پرسيده شد: آيا مى‌توانيد از بين تجربيات خودتان، مثالى بزنيد در مورد اين که رهبران چگونه بايد شکست‌ها را مديريت کنند؟
پاسخ عبدالکلام چنين بود:
در سال ١٩٧٣ من به عنوان مدير پروژه پرتاب نخستين ماهواره هند برگزيده شدم. هدف ما قرار دادن نخستين ماهواره هند به نام «روهينى» در جوّ زمين تا سال ١٩٨٠بود. بودجه و نيروى انسانى کافى در اختيار من قرار داده شد و در عين حال، به طور شفاف و صريح به من گفته شد که بايد حتماً تا سال ١٩٨٠ ماهواره به فضا ارسال شود. هزاران نفر در قالب سيستم‌هاى علمى و فنى براى رسيدن به اين هدف همکارى مى‌کردند.
در سال ١٩٧٩- فکر مى‌کنم ماه آگوست بود- که ما فکر کرديم براى انجام کار آماده شده‌ايم. من به عنوان مدير پروژه به مرکز کنترل پرتاب ماهواره رفتم. چهار دقيقه قبل از پرتاب ماهواره، کامپيوتر شروع به کنترل کردن تمام مواردى که پيش‌بينى شده بود کرد. يک دقيقه بعد، کامپيوتر برنامه پرتاب را متوقف کرد و اعلام کرد که بعضى از مولفه‌هاى کنترلى درست کار نمى‌کنند. کارشناسان و خبرگان فن به من گفتند که نگران نباشم. آن‌ها همه محاسبات لازم را کرده‌اند و مشکلى نيست.
من با توجه به حرف آن‌ها، کنترل سيستم را از «کامپيوترى» به حالت «دستى» تغيير دادم و دکمه پرتاب موشک را فشار دادم. در مرحله اول، همه چيز روبراه بود. امّا در مرحله دوم، مشکلى پيش آمد و به جاى آن که ماهواره در جوّ زمين قرار گيرد کل سيستم موشکى در خليج بنگال سقوط کرد. اين يک شکست بزرگ بود.
آن روز، پروفسور داوان رئيس سازمان فضايى هند از قبل ترتيب يک کنفرانس مطبوعاتى را داده بود. پرتاب در ساعت ٧ صبح بود و کنفرانس مطبوعاتى که روزنامه‌نگارانى از سراسر جهان در آن حضور داشتند در ساعت ٧ و ٤٥ دقيقه برگزار شد. پروفسور داوان، خودش در کنفرانس مطبوعاتى شرکت کرد و مسئوليت شکست را به عهده گرفت. او گفت تيم پروژه بسيار سخت کار کرده‌اند امّا هنوز از نظر فناورى به پشتيبانى بيشترى نياز دارند. او به نماينده‌هاى رسانه‌هاى گروهى اطمينان داد که سال بعد، تيم پروژه حتماً موفق خواهند شد. در واقع، من مدير پروژه بودم و اين شکست، تقصير من بود امّا او به عنوان رئيس سازمان مسئوليتش را به عهده گرفت.
سال بعد، در جولاى ١٩٨٠، دوباره برنامه پرتاب ماهواره را آزمايش کرديم. اين بار همه چيز موفقيت آميز بود و تمام ملّت هند غرق در افتخار شدند. دوباره، کنفرانس مطبوعاتى ترتيب يافته بود. پروفسور داوان مرا کنارى کشيد و به من گفت: «امروز تو بايد کنفرانس مطبوعاتى را برگزار کنى.»
آن روز من درس بزرگى آموختم. هنگامى که شکست پيش آمد، رئيس سازمان مسئوليت شکست را بر عهده گرفت و هنگامى که موفقيت حاصل شد، او افتخار آن را به تيم پروژه بخشيد.
بهترين درس مديريتى که من فرا گرفتم از لابه‌لاى کتاب‌ها بيرون نيامده بلکه از اين تجربه حاصل گشته است.

منبع:روان یار
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 440
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 18 مرداد 1388, 2:37 pm
سپاس‌های ارسالی: 2919 بار
سپاس‌های دریافتی: 2347 بار

Re: خواندنی ها

پست توسط DTN »

   خلقت مادر
تصویر تصویر تصویر تصویرتصویر
وقتی خدا مادران را می آفرید در روز ششم تا دیر وقت کار می کرد .
فرشته ای اومد و پرسید : چرا اینقدر روی این یکی وقت می زاری ؟
و خدا جواب داد : میدونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا بسازمش ؟
باید قابل شستشو باشه ولی پلاستیکی نباشه . بیش از 200 قسمت قابل حرکت داشته باشه که قابل تعویض باشه .و باید بتونه از همه جور غذا استفاده کنه .باید بتونه همزمان سه تا بچه رو در آغوش بگیره .با یه بوسه که از زانوی زخمی تا دل شکسته رو شفا بده .و همه اینها رو باید با دو تا دست انجان بده .
فرشته تحت تاثیر قرار گرفته بود .
فقط با دو تا دست این غیر ممکنه !مطمئنی این یه مدل درست و استاندارده ؟
این همه کار برای امروز بسه بزار بقیه اش رو واسه بعد فردا تکمیلش میکنی .
نمیتونم دیگه آخرای کارمه .چیزی نمونده تا موجودی رو که محبوبه قلبمه تموم کنم .
وقتی بیمار میشه خودش خودش رو معالجه میکنه و میتونه 18 ساعت در روز کارکنه . فرشته نزدیکتر اومد و زن رو لمس کرد و گفت :
خیلی لطیفه !!و خدا گفت : بله خیلی لطیفه ولی قوی ساختمش نمیتونی باور کنی چه چیزهائی رو میتونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز بشه .
فرشته پرسید : میتونه فکر کنه ؟
خداجواب داد : نه تنها میتونه فکر کنه بلکه میتونه استدلال و بحث و گفتگو کنه .
فرشته گونه زن رو لمس کرد و گفت : خدا فکر میکنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی . سوراخ شده داره چکه میکنه!
خدا اشتباه فرشته رو تصحیح کرد و گفت : سوراخ نشده - این اشکه .
فرشته پرسید به چه دردی میخوره :
خدا گفت :
اشکها روی اون هستند تا غمهاش ، تردید هاش ، عشقش ، تنهائیش ،رنجش و غرورش رو بیان کنه .
فرشته هیجان زده گفت : خدایا تو تابغه ای فکر تمام چیزهای خارق العاده رو برای ساختن مادر ها کرده ای .....

فقط یه چیزش خوب نیست
خودش فراموش میکنه که چقدربا ارزشه
تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویر تصویرتصویر  
[COLOR=#92d050]
زندگی
، جیرهء مختصریست ؛ مثل یک فنجان چای  
تصویر ؛ [COLOR=#000000]و کنارش عشق است ، مثل یک حبهء قند. زندگی را با عشق ، نوش جان باید کرد سهراب سپهری
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: خواندنی ها

پست توسط naghme »

بانک زمان

  کنيد بانکى هست که هر روز صبح ٤٠٠/٨٦ تومان به شما اعتبار مي‌دهد. در اين بانک هيچ موجودى حسابى از يک روز به روز ديگر منتقل نمي‌شود و هر شب هر مقدار پولى که در حساب شما مانده باشد و شما نتوانسته باشيد در طول روز آن را خرج کنيد از حساب شما برداشته مي‌شود. در اين صورت شما چه مي‌کنيد؟ البته که سعى مي‌کنيد تا ريال آخر آن را هر روز خرج کنيد  
  اين طور نيست؟تصویر

هر يک از ما چنين بانکى را در اختيار دارد. نام آن «زمان» است. هر صبح، ٤٠٠/٨٦ ثانيه به ما اعتبار مي‌دهد و هر شب، هر چقدر از آن را که براى هدفها و منظورهاى خوب سرمايه‌گذارى نکرده باشيم از دست مي‌دهيم. هيچ موجودي‌اى از يک روز به روز ديگر منتقل نمي‌شود و نيز امکان استفاده از اعتبار فردا هم در امروز وجود ندارد. مانند اينکه هر روز حساب جديدى براى ما گشوده مي‌شود و هر شب، باقيمانده موجودى سوزانده و از بين برده مي‌شود. اگر نتوانيم از اعتبارى که هر روز در اختيارمان گذاشته مي‌شود استفاده کنيم، بازنده‌ايم. هيچ برگشتى به عقب وجود ندارد، به حساب فردا نيز نمي‌توان خرج کرد و بايد با موجودى امروز ساخت. بنابراين بهترين کارى که مي‌شود کرد سرمايه‌گذارى براى سلامتى، شادى، موفقيت و تعالى است!

براى آنکه بهتر به ارزش «يک سال» پى ببريد، از دانش آموزى که در يک درس نمره نياورده است سوال کنيد.

براى آنکه بهتر به ارزش «يک ماه» پى ببريد، از مادرى که نوزاد نارس به دنيا آورده است سوال کنيد.

براى آنکه بهتر به ارزش «يک هفته» پى ببريد، از سردبير يک هفته‌نامه سوال کنيد.

براى آنکه بهتر به ارزش «يک ساعت» پى ببريد، از عشّاقى که در انتظارملاقات يکديگرند سوال کنيد.

براى آنکه بهتر به ارزش «يک دقيقه» پى ببريد، از مسافرى که به قطار نرسيده است سوال کنيد.

براى آنکه بهتر به ارزش «يک ثانيه» پى ببريد، از فردى که از يک حادثه جان سالم بدر برده است سوال کنيد.

براى آنکه بهتر به ارزش «يک هزارم ثانيه» پى ببريد، از دونده‌اى که مقام دوم المپيک را در رشته دو ١٠٠ متر کسب کرده است سوال کنيد.

قدر لحظه لحظه عمرتان را بدانيد! و به ياد داشته باشيد که زمان در انتظار هيچکس نمي‌ماند. «ديروز» جزء تاريخ است و «فردا» خيالى بيش نيست. «امروز» هديه‌اى است که در اختيار شما قرار گرفته است.  
دوستان برا من که خیلی جالب و تاثیر گذار بود تصویر

==================================================================================================

تصویر

========================================================================================

بیائید نذاریم راحت از چنگمون بگیرن این گنجو
تصویرتصویرتصویرتصویرتصویر
تصویر
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3309
تاریخ عضویت: شنبه 10 آذر 1386, 5:59 pm
سپاس‌های ارسالی: 3096 بار
سپاس‌های دریافتی: 11996 بار

Re: خواندنی ها

پست توسط Mil@d »

قدیمی ولی آموزنده :-)

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حيران مانده بود که چکار کند.
تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!!!
  بی  
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 440
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 18 مرداد 1388, 2:37 pm
سپاس‌های ارسالی: 2919 بار
سپاس‌های دریافتی: 2347 بار

Re: خواندنی ها

پست توسط DTN »

[FONT=Times New Roman][FONT=Tahoma,new york,times,serif]دو فرشته مسافر  
[FONT=Times New Roman][FONT=Tahoma,new york,times,serif]
دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند،
بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.

فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته

جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه

که مي نمايند نيستند."شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي

بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير،

رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش

تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.

[External Link Removed for Guests] جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي

بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين

خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد."
فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در

شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل

بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در

رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، [External Link Removed for Guests] مرگ براي گرفتن جان زن

فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي

نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم."
  


[COLOR=#92d050]
زندگی
، جیرهء مختصریست ؛ مثل یک فنجان چای  
تصویر ؛ [COLOR=#000000]و کنارش عشق است ، مثل یک حبهء قند. زندگی را با عشق ، نوش جان باید کرد سهراب سپهری
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 440
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 18 مرداد 1388, 2:37 pm
سپاس‌های ارسالی: 2919 بار
سپاس‌های دریافتی: 2347 بار

Re: خواندنی ها

پست توسط DTN »

[FONT=Times New Roman][FONT=Tahoma,new york,times,serif][COLOR=#548dd4]خدای لیلی....

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين سجاده اش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟"
مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟"
   

[COLOR=#92d050]
زندگی
، جیرهء مختصریست ؛ مثل یک فنجان چای  
تصویر ؛ [COLOR=#000000]و کنارش عشق است ، مثل یک حبهء قند. زندگی را با عشق ، نوش جان باید کرد سهراب سپهری
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”