در داد و ستد عشق گشای راهم را ....

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 3101
تاریخ عضویت: یک‌شنبه 22 بهمن 1385, 4:25 pm
سپاس‌های ارسالی: 19718 بار
سپاس‌های دریافتی: 21366 بار

در داد و ستد عشق گشای راهم را ....

پست توسط SAMAN »

سلام به دوستان تصویر تصویر

بدون مقدمه عرض می کنم بنده شاعر نیستم و گاهی وقت ها یک سری کلمات فقط در ذهنم میاد! تصویر ( پس لطفا" اذیت نکنید تصویر )شعر زیر معنی کلیش , برای کسانی که حال و حوصله خوندن ندارند تصویر ( هر چند خیلی ساده و روان گفته شده) این هست که تا کسی به شما ابراز عشق و علاقه نکرد و از بابتش مطمن نشدید خودتون رو نبازید و احساساتی نشید.

حرف یک عاشق هست که فکرش پی معشوقش رفته اما معشوقش بی خبر هست! و دل مامور میشه که پیام عاشق رو به معشوق برسونه و ....



 در داد و ستد عشق گشای راهم را  

آرام میشنوی صدای لرزان تردیم را ؟

ببین در دوراهی مـــــــانده قدم هایم را

عشق تو چون سنگ بال پروازم شکست

قصدم گذر بود, دلهره ی تو بست پایم را

شوق من با تو بودن بود و از تو سرودن

رنــــــگ و طـــــرح تو زدم بر کاغذ قلبم را

گرچه نبود نقش تو در منظر چشم های من

امــا پر کرده بود عطر تو فضای خاطرم را

تو چون گل بودی و من پروانه وار گرد تو گشتم

چشیدم شهد تو کشتی هوس و وسوسه ام را

در سایه ی سرد مرداب تشویش غرق بودم

نشان دادی راه دریای امید و گرفتی دستم را

چه بزمی داشت اگر آن شب تو را می خواندم

ولــــی ترس از شوکت تو دوخت دهانم را

آه چه کنم کیست پیامبر عشق من شود؟

دل گـــــــــفت من بــــــرم اما بده مزدم را

گفت که دهم چشم کابین تو چیست؟

گفت گر بدرید نامه ات گوش دهی حرفم را

دل رفت سوی دلبر و بی تابیش بر من ماند

سودای وصل او هـــــر دم رسید فکر م را

گذشت روزها, غروبی شد و طلوع ماه

آمد قاصدم پرسیدمش داد جـــــــــوابم را

گفت رساندم من پیام عشق تو را

دلبرت خواند و بخندید سر تا پا یـــــــــم را

گفتمش چیست که چنین با خشم خنده کنی؟؟

گفت خاموش که هرگزی نرسی در نظرم را

رو گـــــــــــو که من شیفته ی آن دگـــــــــرم

دل ســــــتادم و دل دادم یـــــــــــــــــارم را

این جوابش بود که شنیدی پســــــــــــرک !!

حال وقت آن است که گوش دهی حرفم را

من بهت زده بــــــست در چشمانم اشــک

گفتم که بگو دادم به تو حواســــــــــــم را

دل گــــــــــفت حقــــــــــــــا که بی تقصیری !!

بر سفاهتت زدم مهــــــــــــــر تاییــــــــدم را

گفتم من چه کنم عشق مرا این سو کشاند!

گفت خاموش پســــــر نبر رشته ی سخنم را

امروز که گــــــــویم این پند تا ابد بشــــــــــنو

در داد و ستد عشق گشـــــــــــای راهم را

راه من مقصدش دروازه های شهر دلبر است

گر چون تـــــــــو عشق ورزید گشوده راهم را

ور نه این کاروان کز شـــهر تو راهی گشت

عاقبت رهزن حســـــرت و غم برد بـــــــارم را



شاعر: شمش بی نقطه تصویر
پیام حکم قتل خود شنفتن مرا خوشتر بود, از یک تملق به نزد مردمان سفله گفتن!
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 356
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 8 خرداد 1386, 6:35 pm
محل اقامت: Victoria, Australia
سپاس‌های ارسالی: 6778 بار
سپاس‌های دریافتی: 2887 بار

Re: در داد و ستد عشق گشای راهم را ....

پست توسط noora »

  آقا سامان ،خیلی شعر قشنگی بود و البته دردناک !!تصویرتصویر 





 ماهی که قدش به سرو می ماند راست آیینه به دست و روی خود می اراست  
   
 دستارچه ای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که توراست ! 
   
   
 ******************* 
   
 نی قصه ی آن شمع چو گل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت 
   
 غم در دل تنگ من از آن که نیست یک دوست که او با غم دل بتوان گفت  
   
   
 ******************* 
   
 هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاکروی که بود تر دامن شد  
   
 گویند شب آبستن و این است عجب که او مرد ندید از چه آبستن شد  
   
   
 ******************* 
   
 گر همچو من افتاده ی این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی  
   
 ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بد نام شوی  
   



 حافظ تصویر 
هرچه مردم نا آگاه تر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانی تر خواهد بود
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”