شوخی خرمایی پیامبر(ص) و علی(ع) ...!

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, رونین, Shahbaz, شوراي نظارت

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1646
تاریخ عضویت: چهارشنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14907 بار
سپاس‌های دریافتی: 14993 بار

شوخی خرمایی پیامبر(ص) و علی(ع) ...!

پست توسط oweiys »

به نام خداوند بخشاینده مهربان


خرما با هسته!

نشسته بودند دور هم خرما مي خوردند.پیامبر(ص) هسته خرماهايش را يواشکي می گذاشت جلوی علی. بعد از مدتي گفت: «پرخور کسی

است که هسته خرمای بيشتری جلويش باشد.» همه نگاه کردند. جلوي علي(ع) از همه بيشتر بود. علي(ع) گفت: «ولي من فکر مي کنم

پرخور کسي است که خرماهايش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پيامبر(ص) هسته خرمايی نبود. «همه» خنديدند ....!


از کتاب پیامبر(ص)
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 3309
تاریخ عضویت: شنبه 10 آذر 1386, 5:59 pm
سپاس‌های ارسالی: 3096 بار
سپاس‌های دریافتی: 11996 بار

Re: شوخی خرمایی پیامبر(ص) و علی(ع) ...!

پست توسط Mil@d »

یکدونه دیگه حاضر جوابی های امام علی
البته منبعش را یادم نیست :-o

یک روز ابوبکر و عمر و حضرت علی در مدینه مشغول راه رفتن بودند...حضرت علی قد کوتاهی داشت و در بین ابوبکر و عمر قرار گرفته بود...عمر میاد حضرت علی را دست بیاندازد میگه علی تو شبیه حف «ن» وسط کلمه «لنا» شدی!
حضرت علی میگه اگر من نبودم که شما «لا» و نیست می شدید!!!
  بی  
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1929
تاریخ عضویت: سه‌شنبه 24 فروردین 1389, 9:01 pm
محل اقامت: IRAN
سپاس‌های ارسالی: 2144 بار
سپاس‌های دریافتی: 7628 بار
تماس:

Re: شوخی خرمایی پیامبر(ص) و علی(ع) ...!

پست توسط HORLIKAN »

مرا به هشت گردو فروختند
روزي پيامبر، به همراه بلال، از کوچه اي مي گذشتند. بچه ها مشغول بازي بودند. بچه ها تا پيامبر را ديدند، دور او حلقه زدند و دامنش را گرفتند و گفتند: همان طور که حسن و حسين را بر شانه ي تان سوار مي کنيد، ما را هم بر شانه ي خود سوار کنيد.
بچه ها هر يک گوشه اي از دامن پيامبر را گرفته بودند و با شور و اشتياق، همين جمله را تکرار مي کردند. پيامبر با ديدن اين همه شور و شوق، به بلال فرمودند: «اي بلال! به منزل برو و هر چه پيدا کردي، بياور تا خود را از اين بچه ها بخرم».
بلال، با عجله رفت و با هشت گردو برگشت. پيامبر، هشت گردو را بين بچه ها تقسيم کرد و بدين ترتيب، خود را از دست بچه ها رها کردند و به همراه بلال، به راهشان ادامه دادند. در راه، پيامبر رو به بلال کردند و به مزاح گفتند: «خدا برادرم، يوسف صديق را رحمت کند. او را به مقداري پول بي ارزش فروختند و مرا نيز به هشت گردو معامله کردند».
بزرگ ترين گناه ترس است .

امام علي (عليه السلام)

________________________



 
 
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1646
تاریخ عضویت: چهارشنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14907 بار
سپاس‌های دریافتی: 14993 بار

Re: شوخی خرمایی پیامبر(ص) و علی(ع) ...!

پست توسط oweiys »

روزی یکی از یاران پیامبر در حالی که مادر پیرش بر دوشش بود در حال عبور از جایی بودند که در راه پیامبر را دیدند پیامبر از احوال

پیر زن پرسید. پیر زن هم شروع به نالیدن از اینجا و از آنجا کردن و درد و دل کردن . پیامبر خواست با پیر زن شوخی کند به او

گفت : مشکلات شما حل نمی شود مگر اینکه شوهر کنی ! پسر پیر زن که متوجه شوخی حضرت نشده بود با تعجب

گفت : یا رسول ا... آخه مادر من پیره شوهر به چه کارش می آید ؟

پیر زن هم که سخن پیامبر را به جدی گرفته بود با تندی خطاب به پسرش داد زد : تو بهتر می دانی یا پیامبر خدا !؟

[External Link Removed for Guests]
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)
ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”